فقر و گرانی در زمان محمدرضا پهلوی | ارث حرام پدری!
فقر و گرانی در زمان محمدرضا پهلوی– نفت نیست که قلّکه؛ اصلا ارث حرام پدری خاندان پهلوی هم نبود که هرچه خواستند بردارند، هرچه ماند را هم با خود ببرند و امروز هم شعار ناکارآمدی جمهوری اسلامی و رهبران فرزانهاش را سر دهند بعد هم سجده کنند به شرکای اپستین کودکخوار!
برای مطالعۀ بیشتر: فساد اقتصادی و دزدی های محمدرضا شاه | پخلوی بر میگرده!
برای مطالعۀ بیشتر: فساد اقتصادی و مالی رضا شاه | اسناد ثروتاندوزی، تصاحب املاک و داراییهای رضاشاه
برای مطالعۀ بیشتر: جنایات رضا شاه | پدر ملت؟ برقصید وطنفروشان!
فهرست مطالب
Toggleصف نان و شکم گرسنۀ مردم
اوایل دهه چهل شمسی است. بخشنامههای اجرایی قانون اصلاحات ارضی محمدرضا به روستاها میرسد، لاکن توزیعش روی زمین مردم را راضی نمیکند. ساختار واگذاری اراضی به گونهای تنظیم شده که نیمی از روستانشینان کشور، تنها به دلیل نداشتن «نسق» یا قرارداد مکتوب با مالکان پیشین، به طور کامل از چرخه دریافت زمین حذف میشوند. آن نیمه دیگر نیز که مشمول طرح شدهاند، قطعاتی کوچک و فاقد زیرساخت توزیع آب دریافت میکنند که بدون حمایت مالی دولت، عملاً قابلیت کشت ندارند.
در موازات این بنبست، دستورالعملهای جدیدی از پایتخت صادر میشود که مرغوبترین زمینهای کشاورزی و اراضی مجاور سدهای بزرگ را از دست بومیان خارج کرده و برای تأسیس مؤسسات «کشت و صنعت»، در اختیار بانکها و شرکتهای چندملیتی قرار میدهد. یعنی رویۀ اداری و حقوقی در حال سلب مالکیت از هزاران خانوار با کاغذبازی است؛ جمعیت عظیمی که حالا نه ابزاری برای کشاورزی دارند و نه راهی برای ماندن در روستا. حال اصلا چرا محمدرضا باید چنین کند؟
بازار در تبوتاب رکود میسوخت و حجرهدارها یکی پس از دیگری کرکرهها را به نشانه ورشکستگی پایین میکشیدند. نقدینگی در جیب مردم خشکیده بود و دولت وقت برای گذران امور، دستبهدامن یارانههای خارجی میشد. در همین اثنا کسی سرمایههای کلان کشور را به بازی بورس زمین پمپاژ میکرد و مستغلات را به قبضه درمیآورد. در پس پرده این صاحبمنصبان حکومت پهلوی و اعضای خاندان سلطنتی بودند که با زیرکی تلاش میکردند تمام منافع این بازی زمین و مستغلات را به انحصار خود درآورند.
کت و شلوار خیریه تن اصلاحات
شاهرگ ثروت خاندان سلطنتی، املاک و مستغلات پهناوری بود که سالها پیش به ضربوزور رضاشاه تصاحب شده بود. وقتی زمزمهها و سپس فریادها برای بازگرداندن آن دو هزار پارچه آبادی به صاحبان اصلیشان بالا گرفت، سیستم حاکم به جای پس دادن املاک، ترفند تازه اندیشید و یک چرخه انتقال مالکیت معکوس را به جریان انداختند. زمینها به زارعین فروخته میشود.
اما در پشت صحنه، مسیر پولها و زمینهای مرغوب دوباره به جیب شخصی خاندان پهلوی ریخته میشد. تودههای مردم هرگز ندانستند پولی که از فروش این زمینها به دست میآید، همچنان در مشت و اختیار شاه باقی میماند. در این میان، سهم بزرگی معادل یکسوم این اراضی نیز در سکوت کامل به ثروتمندان حلقه دربار و اعضای خانواده سلطنتی بخشیده میشد.
سرازیر شدن این حجم عظیم از سرمایه و املاک به شبکه دربار، دردسر تازهای خلق کرد؛ گنجینه بادآورده نیازمند صندوقچۀ امن و مالکیت حقوقی بود تا از تیغ مالیات، حسابرسی و گزند انتقادات سیاسی در امان بماند. اینگونه بود که نقاب امور خیریه بر چهره یک سازمان جدید نشست و بنیاد پهلوی متولد شد. تنها کاری که شاه کرده بود، قانونیکردن ثروتاندوزی بیحساب و ناحق پهلویها بود.
بنیاد پهلوی، برخلاف نام و ظاهرش، خیلی زود به کارتل غولپیکر و سیریناپذیر دزدی خاندان پهلوی تبدیل شد و با یارانههای کلان دولت به جان صنایع مادر افتاد و کنترل آنها را به دست گرفت. سپس ابعادش چنان وسعتی یافت که به روایت یرواند آبراهامیان، با دریافت یارانهای بالغ بر ۴۰ میلیون دلار در سال تا سال ۱۹۷۷ میلادی چنبره خود را بر سهام ۲۰۷ شرکت بزرگ انداخته بود؛ ۸ شرکت معدنی، ۱۰ کارخانه سیمان، ۱۷ بانک و شرکت بیمه و ۲۳ هتل مجلل، همگی مهرههای دست بنیاد پهلوی بودند تا دزدیشان در سایه بنیاد خیریه به حیات خود ادامه دهد.
جمعیت سلبمالکیتشده، در غیاب هرگونه چتر حمایتی در روستا، مسیر پایتخت و شهرهای بزرگ را در پیش میگیرد. اما ساختار اقتصاد شهری پایتخت و شهرهای اطرافش که محور واردات و پروژههای لوکس در آن خودنمایی میکرد ظرفیت جذب این نیروی کار عظیم را در بخشهای تولیدی و صنعتی ندارد. نتیجه عدم توازن حاصل شده این شد که مزد موج مهاجران جدید کارگری روزمزد در پروژههای ساختمانی شمال شهر تعریف شد. همزمان، ناتوانی مطلق این گروه در تأمین هزینههای مسکن، به تغییر در کالبد و جغرافی اسکان و سبک زندگی در حاشیه شهرها منجر میشود.
دقیقاً در شعاع چندصد متری نماهای نوساز پایتخت، مانند هتلهای بینالمللی و کاخهای سلطنتی، شبکهای وسیع از سکونتگاههای فرودست، گودالها و حلبیآبادها شکل میگیرد. در برابر این پدیده اما استراتژی سیستم اداری و امنیتی محمدرضا به جای حل بحران قدم در پنهان کردن این کالبد جدید گذاشت و سربازان خود را موظف کرد با قرق(قدغن یا ممنوع الورود) کردن مناطق حاشیهنشین، مانع از رؤیت شکاف طبقاتی توسط ناظران خارجی در زمان برگزاری مراسمها و جشنهای رسمی شوند.
گرسنهای؟ هلیکوپتر بخر!
سال ۱۳۵۲ فرا میرسد. فوران ناگهانی درآمدهای نفتی، بوی پول بادآورده را به مشام درباریان میرساند. اعضای خاندان سلطنتی و حلقههای نزدیک به محمدرضا، به جای ساختن کارخانه و تقویت پایههای تولید، چنگکهای طمع خود را روی زمینهای بایر شمال پایتخت، از عباسآباد تا شمیرانات، میاندازند. آنها با سفتهبازی(خرید و فروش مکرر و دلالمآبانه برای بالا بردن کاذب قیمت زمین) بازار مسکن را به یک قمارخانه بزرگ برای غارت جیب فرودستان و طبقه حقوقبگیر تبدیل میکنند.
معلمها، کارمندان دولت و کارگران روزمزد که با وعده رسیدن به دروازههای تمدن، جان میکندند، ناگهان چشم باز میکنند و میبینند غول تورم، ارزش همان چند ریال دستمزدشان را در یک چشمبرهمزدن از بین برده. پیدا کردن یک سقف محقر برای اجاره، به کابوس خانوادهها تبدیل شده؛ تا جایی که خانوادههای طبقه متوسط مجبور میشوند بیش از نیمی از حقوق ماهیانه خود را دودستی تقدیم صاحبخانهها و دلالانی کنند که مستقیم یا غیرمستقیم به سفره انحصاری دربار متصل هستند.
در اوج تنگنای معیشت مردم شاهپور غلامرضا پهلوی(برادر محمدرضا شاه) در کاخ نیاوران هشدارهای اقتصاددانان را به سخره میگیرد و درباریان با خونسردی به مردمی که زیر بار گرانی و ترافیک له شدهاند پیشنهاد میدهند برای فرار از مشکلات، هلیکوپتر بخرند.
عجیب نیست؟ همان جماعت وطنفروشی که امروز از دوران طلایی پهلوی قصه میبافند، ویدئویی را دستبهدست کردند و به تمسخر گرفتند که در آن، ابراهیم رئیسی در جریان سفر به گیلان(بهمن ۱۴۰۰)، هنگام بازدید از مرکز سامد و در حالی که خود نیز هنوز ناهار نخورده بود، برای اطمینان از وضعیت کارکنان و افرادی که مشغول پاسخگویی به نامههای مردمی بودند، پرسید: «ناهار دادن به شما یا نه؟» این پرسش برای آنان سوژه تمسخر شد.
غذای مردم پوست پرتقال و علف هرز
قطار حامل نظامیان آمریکایی در ایستگاه راهآهن اندیمشک ترمز میکند. تصویب و اجرای قانون کاپیتولاسیون(اعطای مصونیت قضایی و برتری مطلق حقوقی به اتباع بیگانه) به مستشاران(کارشناسان و فرماندهان نظامی خارجی) اجازه میدهد تا با دریافت حقوقهای نجومی، در کنار طبقه فرودست ایرانی جولان دهند و جیرههای غذایی رنگارنگ خود را به رخ بکشند. تقاطع حضور بیگانه با فقر کشنده حاشیهنشینان، کالبد جامعه را میشکافد و صحنههایی از تحقیر عریان عرق همدوستی ملی را خلق میکند.
درست در لحظهای که سربازان آمریکایی پسمانده صبحانه و ساندویچهای خود را درون بشکههای زباله ایستگاه میریزند، صدها زن، مرد و کودک پابرهنه ایرانی به سوی زبالهها هجوم میآورند. آنها برای زنده ماندن، پوست پرتقال و تهمانده نان اجنبیان را از دل کثافات بیرون میکشند و در دهان میگذارند. دامنه این فاجعه چالشهای بیولوژیک و سوءتغذیه را از خوزستان هم رد میکند و به حیاط مدارس پایتخت و شهرستانهای محروم میرسد که دانشآموزان بینصیب از درآمدهای نفتی، روی خاک زانو میزنند و برای تسکین معدههای خالی خود، بوتهها و علفهای هرز سبزهزارهای وحشی را میجوند.
اسناد و مستندات تاریخی
فریدون هویدا، نماینده ایران در سازمان ملل متحد تا سال 57 و برادر امیرعباس هویدا، در کتاب «سقوط شاه» مینویسد: در بین راه به خاطر خستکی مفرط توانستم به راحتی لابهلای انبوه سربازان آمریکایی که مرا احاطه کردند و از بدنشان بوى توتون و آبجو متصاعد میشد؛ تا مدتى بخوابم. در سپیده صبح موقعى که قطار به اندیمشک رسید، متوجه حضور صدها مرد و زن و کودک پا برهنه در ایستگاه شدم که با لباسهای کهنه از شدت سرما میلرزیدند و چشم به ما دوخته بودند.
در گوشهای از محوطه ایستگاه، نمایندگان مرکز تدارکات ارتش آمریکا صبحانه سربازان آمریکایى قطار را به صورت ساندویچهایی که در کاغذ پیچیده شده بود، همراه با میوه و فنجان قهوه بین آنها تقسیم میکردند. سربازان صبحانه خود را خوردند و قبل از سوار شدن به قطار، باقیمانده غذاهایشان را به داخل بشکههایی که در کنار محوطه قرار داشت پرتاب کردند. در این موقع ناگهان ایرانیهای پابرهنهای که در ایستگاه انتظار میکشیدند بەسوی بشکهها هجوم آوردند و با جستوجو در میان باقیمانده غذای آمریکاییها هر کدام تکەای نان یا پوست پرتقال و یا پوست موزی بدست میآورد، به سرعت در دهان میگذاشتند و میخوردند.[4]

پیتر آوری، از برجستەترین متخصصان تاریخ و ادبیات ایران در جهان و از محققان برجستە کمبریج، در کتاب «ایران مدرن» مینویسد: هنوز در کشور مناطقی وجود داشت که در آنجا، دانش آموزان مدارس از فرط گرسنگی، از علف و ګل و بوته سبزینههای وحشی برای خود در حیاط مدرسه صبحانه درست میکردند. بە عبارتی دیگر، نرخ سالانە رشد اقتصادی پس از فعال شدن مجدد صنعت نفت در سال ۱۹۵۴م[۱۳۳۳ شمسی] بین ۵تا 6 درصد را نشان میداد کە این رقم نشانگر شکاف گستردە میان ثروتمندان و فقرا بود.[3]

جان فوران، استاد جامعەشناسی در دانشگاه سانتا باربارا کالیفرنیا، در کتاب «مقاومت شکننده: تاریخ تحولات اجتماعی ایران از سال ۱۸۰۰ میلادى تا انقلاب» مینویسد: کاتوزیان دریافت که ۶۴ درصد شهرنشینان در سال ۱۹۷۲-۱۹۷۳م [۱۳۵۱-۱۳۵۲ شمسی] دچار سوءتغذیه بودند (که ۲۵ درصد اینها وضع تغذیهشان بسیار بد بود) و این رقم بالاتر از [آمار] ۳۲ درصدی در روستاها است.
آمار و ارقامی که مأموران بهداشت جمعآوری کرده بودند نشان میدهد کە بر تعداد تختهای بیمارستان، کلینیکها، پزشکان و پرستاران افزوده شده، اما در سال ۱۹۷۷م [۱۳۵۶ شمسی] «ایران هنوز هم در خاورمیانه یکی از بدترین نسبتهای پزشک به بیمار، یکی از بالاترین نرخ مرگومیر نوزادان و اطفال و یکی از پایینترین نسبتهای تخت بیمارستان به جمعیت را در کل خاورمیانه داشته است.
در سال ۱۹۷۴م [۱۳۵۳ شمسی] نرخ مرگومیر نوزادان در سال اول تولد در شهرها ۸۰ مورد در هزار نوزاد زنده به دنیا آمده بود که در مقایسه با سال ۱۹۶۳م [۱۳۴۲ شمسی] که ۱۸۰ مورد در هزار نفر بود، پایینتر آمده است. امید به زندگی در سال ۱۳۳۱ شمسى فقط ۳۱ سال و در دهه ۱۳۵۰ شمسی ا۵ سال بود.[25]

فرد هالیدی، نویسنده ومتخصص روابط بینالملل و خاورمیانە، در کتاب «ایران: دیکتاتوری و توسعە» مینویسد: تحقیقى با موضوع اتحادیههای صنفی و نیروی کار در سال ۱۹۷۳م [۱۳۵۳شمسی] منتشر شد و ۲۲۴.۰۰ کارگر را در ۲۷۷۹ مؤسسه مختلف در بر میگرفت… این تحقیق نتیجه گرفت که ۷۳ درصد از کل جمعیت شاغلین، دستمزدی کمتراز حداقل قانونی دریافت میکنند.[28]

میشل فوکو، فیلسوف، جامعه شناس و مورخ فرانسوی، در یکی از نوشتههای خود که در جلد سوم از مجموعه «یادداشتها در چهار جلد» گردآوری شده است، مینویسد: در حاشیۀ شهر [تهران]، تا چشم کار میکند آلونکهای پست است که در میان غبار با بیابان یکی میشود. آنطرفتر، شهر وارونه میشود. در طی چند قرن حفرههای عظیمی کندهاند تا از خاک آن خشتهایی تهیه و با آن خشتها تهران را بسازند.
پانصد یا ششصد متر پایین تر از کاخ سلطنتى و هتل هیلتون، شهر قالب خالی خود را رها کرده است. بر فراز چالهها، پردههای سرخ و سیاهی کشیدهاند تا سرپناهی به وجود بیاورند. آنجا که شهر پایان میپذیرد و بیابان کمکم احساس میشود، دو موج در دو جهت مخالف با هم میآمیزند. موج روستاییانی که شکست اصلاحات ارضی آنها را از روستا فراری داده و موج شهرنشینانی را که پیروزی شهرسازی، آنها را از شهر بیرون راندە است.[1]

محمد على [همایون] کاتوزیان، عضو دانشکده مطالعات شرقى دانشکاه آکسفورد، در کتاب «اقتصاد سیاسی ایران مدرن: استبداد و شبه مدرنیسم) مینویسد: اتفاقاً در آن زمان [در آبان ۱۳۵۱] شیراز بودم. یک هفته قبل از ورود شاه، به دلیل زیباسازی شهر، لکەگیری و رنگآمیزى کلیە خیابانهاى مرکزى شهر و شستوشوی تکتک برگهای درختان این خیابانها باکف وصابون، اوضاع شهر مختل شد؛ادارات دولتی ازکاربازایستادند؛تردد وسایل نقلیه با مشکل روبروشد و …. بااین حال، جدااز مناطق وسیع زاغهنشینى، شهرى کە هر سالە جشنوارەهای سالانه «هنر)) در آن برگزار میشد، دو «حلبینشین» بزرگ نیز داشت که به خوبی از انظار عمومی پنهان بود و تحت مراقبت دقیق ساواکیها قرار داشت.[2]

سینتیا هلمز، پژوهشگر آمریکایی و همسر ریچارد هلمز رئیس اسبق سیاوسفیر آمریکا در ایران در پنج سال آخر رژیم پھلوی، در کتاب «خاطرات یک همسر سفیردر ایران) مینویسد: علیرغم برنامههای شاه، روستاها بعد از گذشت سالها، چندان تغییری نکردهبودند وبرنامههای آموزشی، تازه آغازشده ورادیوونفت سفید بهزندگی روستاییان وارد شده بود. پیرمردی که به رادیو گوش میداد چنین گفت: «امشب، طبق گفته رادیو، صاحب همه چیز هستیم ولی فرداکە از خواب برمیخیزیم بازچیزی نداریم».[18]

جان فوران، استاد جامعەشناسی در دانشگاه سانتا باربارا کالیفرنیا، در کتاب «مقاومت شکننده: تاریخ تحولات اجتماعی ایران از سال ۱۵۰۰ میلادى تا انقلاب» مینویسد: اریک هوگلند کارشناس سیاسى آمریکایى بە یک واقعیت تیرهوتار دست یافته است: توزیع مجدد [اراضى] برای دهقانان موفقیت عملی را در بهرهمندی از منافع مثبت واقعی ایجاد نکرد. اصلاحات ارضی ایران عملاً یک برنامه بسیار محافظهکارانه بود که در طولانیمدت مزایای مثبت معدودی برای روستاییان داشت…
در ۱۹۷۱م [۱۳۵۰ شمسی] اکثریت قریب بهاتفاق روستانشینان از نظر موقعیت اقتصادی بهتر از سالهای قبل از اجرای برنامه نبودند. دلیل عدم موفقیت آن است که نیمی از خانوارهای روستانشین تحت تأثیر این اصلاحات قرار نگرفتند؛ زیرا آنها هیچ قرارداد رسمی با مالک زمین نداشتند. اکثریت قریب به اتفاق کسانی که صاحب زمین شدند، قطعه زمینهای کوچک و نامرغوبی به دست آوردند و نیمی از زمینها اصولاً تقسیم نشد و در اختیار مالکان بزرگ باقی ماند.[27]

آنتونی پارسونز، دیپلمات انگلیسی و سفیر بریتانیا در ایران، در کتاب «غرور و سقوط؛ ایران» مینویسد: طبیعی بود که یک مدیر میانی یا مقام دولتی معادل ۷۰ درصد از حقوق خود را تنها بابت اجارهبها بپردازد. تندرویهای عجیب و غریب و بلندپروازی شاه و خرج زیاد برخی از پروژههای مورد علاقهاش، زندگی و معیشت مردم روستا را نیز مختل کرده و در نتیجه موجب رنجش و نارضایتی شده بود.[17]

فرش ایتالیایی، کفن کارخونۀ ایرانی
اواخر دهه سی شمسی است. کارگزاران دربار دروازههای گمرکات جنوب را بیهیچ مانعی به روی کاروان کالاهای غربی باز میکنند. محمدرضا با رویای جلب حمایت و سرمایه دولتهای خارجی، دستور میدهد تعرفههای حمایتی(قوانینی که ورود کالای خارجی را گران و محدود میکند تا تولیدکننده داخلی ورشکست نشود) به سرعت لغو شود. اجرای این فرمان شریان تولید در بازار تهران و کارگاههای کاشان و تبریز را میبُرد. تجار متصل به حلقه قدرت انحصاری خاندان پهلوی، به جای تأسیس کارخانه در داخل کشور، فرشهای ماشینی بافت ایتالیا را با کشتیها به بنادر میکشانند و مستقیماً روانه حجرههای بازار میکنند.
سرازیر شدن سیلآسای اجناس خارجی چرخ کارگاههای کوچک را متوقف میکند و نان و حق حیات اقتصادی را از دست پیشهوران و کارگران بومی بیرون میکشد. چرخه اقتصاد کشور زیر فشار واردات انحصاری، از ساختار زاینده به مصرفکننده منفعل و برده تجاری غرب تبدیل میشود. کالبد تولید مملکت چنان فلج میشود که خزانه دولت در فاصلهای کوتاه کاملاً تخلیه میگردد و ترازنامه مالی کشور، یک کسری پنج میلیون پوندی را در زمستان ۱۳۳۷ روی میز نخستوزیر میکوبد.
نان مردم گروی امضای واشنگتن
سپس خشکسالی پیاپی در سالهای ۱۳۳۸ و ۱۳۳۹ تیر خلاص را بر پیکر نیمهجان چرخۀ تولید مینشاند و مزارع را به خاک سیاه میکشد. وزرای کابینه محمدرضا که خزانه پایتخت را از ارزهای خارجی خالی میبینند، برای فرار از ورشکستگی قطعی، پرونده تقاضای وام اضطراری را زیر بغل میزنند و دست تمنا به سوی صندوق بینالمللی پول دراز میکنند. مدیران مالی غرب چکهای وام را روی میز مذاکره میگذارند، اما در ازای پرداخت آن، طناب دستورالعملهای دیکتهشده برای قطع خدمات عمومی و کاهش شدید بودجههای رفاهی را به گردن طبقه حقوقبگیر میاندازند.
مأموران صندوق به صراحت شرط میکنند که دولت محمدرضا حق ندارد حتی یک ریال به حقوق کارمندان و کارگران زیرمجموعه خود اضافه کند. دقیقاً در ماههایی که قیمت کالاهای اساسی در دکانهای پایتخت و شهرهای اطرافش با جهش بیرحمانه تا ۳۵ درصد بالا میرود، توقف اجباری و دستوری دستمزدها، چرخ معیشت نانآوران را در سکونتگاههای فرودست به طور کامل متوقف میکند. تلاقی عینی قیمتهای صعودی در بازار در برابر دستمزدهای میخکوبشده در ادارات سفره طبقات پایین را از ابتداییترین مواد غذایی خالی میکند و موتور محرکه نارضایتیهای کارگران و اعتراضات سال ۱۳۴۱ را روشن میکند.
نفت نیست که قلکه
محمدرضا برای فرار از پیامدهای رکود در دهه چهل، طناب نجات حکومت را مستقیماً به چاههای نفت خوزستان گره میزند. درآمدهای نفتی در اوایل دهه پنجاه، خزانه دولت را تا مرز انفجار پر میکند. محمدرضا و حلقه نزدیکانش در دربار، به جای تزریق بودجه به چرخدندههای تولید ملی، که توضیح دادیم چه بر سرش آمده سهم اعظم سود فروش نفت را باز هم با کاغذ بازی در پروژههای کلان اجرایی در عرصههای مختلف و خرید تسلیحات به حسابهای سوئیسی خودشان میریزند. طبیعی است که با سرازیر شدن این حجم عظیم از پول در دست گروهی معدود، تورم بیشتر از پیش در کوچهپسکوچههای پایتخت بیدار شود.
دلالان متصل به سفره دربار، باز هم چنگ طمع خود را روی زمینهای بایر شمال تهران و باغات شمیران میاندازند و با راهانداختن چرخه خرید و فروش مکرر و دلالمآبانه برای بالا بردن کاذب قیمت زمین، بهای مستغلات را دوباره به آسمان میکوبند. سپس طناب دار را به دور گردن طبقه حقوقبگیر و کارگران مهاجر در سکونتگاههای فرودست جنوب پایتخت محکمتر میشود. تأمین هزینه یک سقف محقر برای اسکان، کارمندان دولت و مدیران میانی را ناچار میکند این بار تا هفتاد درصد از دستمزد ماهیانه خود را دودستی تقدیم صاحبخانهها کنند.
زمین بالا رفت، مردم پایین رفتند
محمدرضا پشت دیوارهای کاخ نیاوران، هشدارهای اقتصاددانان مبنی بر خطرات تورم افسارگسیخته را خط میزند و صراحتاً به دولتمردانش دستور میدهد مسیر برنامههای تورمزا را ادامه دهند. شکاف ادراک الیگارشی با واقعیت معیشت مردم پایتخت و شهرهای اطرافش چنان عمیق میشود که سبد غذایی خانوار در مردم حاشیهنشین فرودست خالی میشود و ثبت آمارها نشان میدهد که بیش از شصت درصد شهرنشینان دچار سوءتغذیه شدهاند و نرخ مرگومیر نوزادان در محلات پایینشهر شیب صعودی و تندیتری نسبت به قبل به خود میگیرد.
فاضلاب نداشتیم، گروه ضربت داشتیم!
در حالی که خیابانهای مرکزی تهران زیر هجوم دهها هزار اتومبیل وارداتی در ترافیک قفل میشوند، کالبد شهری هنوز از داشتن یک شبکه فاضلاب ساده محروم است و فاضلاب خانهها مستقیماً در گودالها و کوچههای خاکی جاری میشود. همزمان، قطعیهای مکرر برق، چرخ کارگاههای کوچک را در محلات جنوبی از کار میاندازد و اعصاب فرسوده کارگران را به بازی میگیرد. دربار به جای پذیرش مسئولیت، تقصیر را به سمت کسبه خرد میچرخاند. جوخههای بازرسی حکومت یعنی گروههای ضربت پهلوی برای کنترل دستوری قیمتها قدم در دالانهای بازار تهران و مغازههای شهرستانها میگذارند.
مقصر بقال سرکوچست!
آنها با اعمال جریمههای سنگین و تبعید مغازهداران، تلاش میکنند خشم انباشته مردم از گرانیها را به سمت بازاریان منحرف کنند؛ در حالی که عاملان اصلی تورم، یعنی دلالان بزرگ زمین و واردکنندگان متصل به دربار، در حاشیه امن مصونیت قرار دارند.
در موازات فروپاشی شهر، کارکرد مفید صنعت کشاورزی نیز با تیر خلاص شرکتهای چندملیتی از پا درمیآید. کارگزاران محمدرضا با رویای تبدیل شدن به صادرکننده جهانی غذا، مرغوبترین اراضی مجاور سدهای بزرگ در خوزستان را از چنگ کشاورزان بومی بیرون میکشند و دودستی تقدیم مؤسسات «کشت و صنعت»(ابرپروژههای کشاورزی مکانیزه تحت مدیریت بانکهای آمریکایی و اروپایی) میکنند. اما این پروژهها یکی پس از دیگری در هم میشکنند و زمینهای حاصلخیز به شورهزار تبدیل میگردند.
اسناد و مستندات تاریخی
ماروین زونیس تحلیلگر بینالمللی و عضو هیئت علمی دانشگاه شیکاگو در کتاب «شکست شاهانه» مینویسد: افزایش درآمد نفت، بازار فعالیتهای ساختمانی را گرم کرده بود. قیمت زمینهای ساخته نشده، ماه به ماه دو برابر میشد و چشماندازی هم برای توقف این روند وجود نداشت. دولت که از پیامدهای ترکیدن ناگهانی حباب احتکار میترسید، امیدوار بود که با کند کردن سرعت افزایش قیمت زمین، قیمتهای بالا رونده مسکن را کاهش دهد. اما سرمایهگذاران تهرانی نگاه دیگری به آن داشتند.
بازاریان، صنعتگران و تجار، حتی کارمندان دولتی ریسکپذیر، از زمین و از سود پولهایی که قرض گرفته بودند، برای سفتهبازی در معاملات زمین استفاده میکردند. از آنجایی که به نظر میرسید سوداگری زمین ریسک بسیار کمی دارد، این کار تقریباً به سرگرمی طبقه متوسط تبدیل شده بود. اکنون به نظر میرسید که دولت فرصتهای بهرهمندی از رونق نفت ایران را از آنها سلب میکند. بدتر از آن، برای بسیاری به نظر میرسید که مقامات دولتی و اعضای خانواده سلطنتی در تلاش هستند تا سود حاصل از احتکار زمین را در انحصار خود درآورند.[11]

یرواند آبراهامیان، مورخ ایرانی-آمریکایی خاورمیانه و استاد برجسته تاریخ در کالج باروخ و مرکز تحصیلات تکمیلی دانشگاه نیویورک، در کتاب «ایران بین دو انقلاب» مینویسد: گزارش منتشرشده در نشریهی اکونومیست لندن در سال ۱۹۷۶م [۱۳۵۵ شمسی] برآورد کرد که اجارهبها در نقاط مسکونی تهران در عرض پنج سال ۳۰۰ درصد افزایش پیدا کرده است و در سال ۱۹۷۵م [۱۳۵۴ شمسی] یک خانوادهی طبقه متوسط میباید نصف درآمد سالیانهاش را صرف مسکن کند. مجموعه پیچیدهای از عوامل سبب این تورم بود.
فقدان مسکن و ورود بالغ بر ۶۰۰۰۰ تکنسین خارجی با حقوق بالا، نارسایی تولید کشاورزی در قیاس با جمعیت فزاینده، افزایش ناگهانی قیمت مواد غذایی در بازارهای جهانی، شکست برنامهی صنعتی کردن و رشد مداوم در تسلیحات نظامی که باعث کمبود نیروی کار شد، دستمزدها را در بخش کشاورزی افزایش داد، نیروی کار را از بخش کشاورزی گرفت و به این ترتیب مسئلهی کشاورزی را وخیمتر کرد و مهمتر از همه تورمزایی اقتصاد آنگاه که درآمدهای میلیونی نفت در پروژههای جاهطلبانهی توسعهای صرف شد؛ در سال ۱۹۷۴-۱۹۷۵م [۱۳۵۳ و ۱۳۵۴ شمسی] حکومت سرمایهگذاریهای توسعه را سه برابر کرد و موجودی نقدینگی را بیش از ۶۰ درصد افزایش داد.
وقتی اقتصاددانان خطرات اقتصاد تورمزا را تذکر دادند، شاه گفت دولتمردان هرگز نباید به سخن اقتصاددانان گوش فرا دهند.[5]

پیتر آوری، از برجستهترین متخصصان تاریخ و ادبیات ایران درجهان واز محققانئبرجستە کمبریچ، در کتاب «ایران مدرن» مینویسد:شاەبرای جلب دولتهایخارجی وباامیدجلب سرمایهگذاران خارجی، ورودکالاهاىئخارجی به کشور را اجازه داد و به صنایع داخلی مملکت آسیب رسائد.[برای نمونه] فرشهای ماشینی ساخت ایتالیا وارد بازار شد.[در این شرایط] تعادل اقتصادی به هم خورده بود و مخالفان رزیم به صراحت از شاه انتقاد می کردند. بودجه کل کشور که در ۱۷ مارس ۱۹۵۹م [۲۶ اسفند ۱۳۳۷ شمسى] به تصویب مجلس رسید، بالغ بر ۱۴۳ میلیون پوند بودکهنزدیک به۵میلیون پوندکسری داشت.[22]

کریستین دلانوا، مورخ فرانسوی در کتاب «ساواک» مینویسد: پس از کودتا، دولت ایران فکر میکرد که درآمدهای نفتیاش میتواند هم کفاف توسعه مورد نیاز کشور را بدهد و هم برنامه تسلیحاتی را کە شاە آرزوی آن را در سر داشت تأمین نماید. معلوم شد این محاسبه اشتباه بوده است… در سال زراعى ۱۹۴۰-۱۹۵۹م [۱۳۳۹-۱۳۳۸ شمسى] خشکسالى، وضع اقتصادى کشور را وخیمتر کرد.
قیمتها دائماً افزایش مییافت. در فاصله سالهای ·۱۹۶- ۱۹۵۷م [۱۳۳۹-۱۳۳۲ شمسی] قیمتها ۳۵ درصد افزایش داشته، ایران از صندوق بینالمللی پول تقاضای وام اضطراری میکند و بانک با این وام به شرط داشتن برنامە صرفەجویی، از جمله بالا نبردن حقوق کارمندان، موافقت مینماید. منشأ بسیاری از اعتراضات ۹۶۲ام [۱۳۴۱ شمسی] چیزی جز نارضایتی مردم از وضعیت اقتصادی نبود.[6]

ویلیام شوکراس، روزنامەنگار، نویسندە، گویندە و مدرس بریتانیایی، در کتاب «آخرین سفر شاه» مینویسد: … شکست اصلاحات ارضی انقلاب سفید که قرار بود به روستاییان کمک کند رفتەرفته آشکار میشد. اکنون مشخص شده بود که یکی از اهداف اصلی اصلاحات ارضی، نه آزاد ساختن دهقان بلکه تقویت کنترل حکومت مرکزی بر زندگی آنان بوده است. افزون بر آن شاه ایجاد مؤسسات کشت و صنعت را به وسیله بانکها و شرکتهای چندملیتی اروپایی و آمریکایی تشویق میکرد. در فاصله سالهای ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۶م [۱۳۳۹تا ۱۳۵۸ شمسى] بیش از پنجاه هزار روستایی از زمینهای خود محروم شدند، آنهم به خاطر هیچ. چرا که کلیە مؤسسات کشت و صنعت مدرن با شکست روبرو شدند.[23]

پیتر آوری، از برجستهترین متخصصان تاریخ و ادبیات ایران درجهان واز محققان برجستە کمبریج، در کتاب «ایران مدرن» مینویسد: … جراید تهران خبر نحوه خودکشی یک فرد را به چاپ رساندند. ماجرا از این قرار بود که مردی لباسهایش را به بنزین آغشته کرد و در میدان بهارستان، جلوى چشم وزیر کشور کە قصد رفتن به مجلس راداشت، خودش را آتش زد. کسانی دست به خودکشی میزدند کە دیگر تاب تحمل گرسنگی اعضای خانوادهشان را نداشتند، آن هم در شرایطی که بهای مواد غذایی و اجاره خانه سیری صعودی داشت.[16]

آنتونی پارسونز، دیپلمات انگلیسی و سفیر بریتانیا در ایران، در کتاب «غرور و سقوط؛ ایران» مینویسد: تزریق ناگهانی درآمدهای حاصله از افزایش هنگفت قیمت نفت در دسامبر سال ۱۹۷۳م [آذر ۱۳۵۲ شمسی]، بدون افزایش سطح تولید، تعادل عرضه و تقاضا را در بازار ایران بر هم زد و به تورم و گرانی بیسابقهای انجامید که نرخ آن به اعتراف خود مقامات دولتی در حدود ۲۰ درصد در سال و عملاً خیلی بیشتر از آن بود.[7]

جان دی استامپل، استاد ارشد روابط بینالملل در دانشکده دیپلماسی و تجارت بینالمللی پترسون دانشگاه کنتاکی، در کتاب «درون انقلاب ایران» مینویسد: همینکه درآمدهای زیاد حاصل از نفت به بازار سرازیر شد، بهای تمام کالاها به طور چشمگیری بالا رفت. طبق آمارهای رسمی نرخ تورم که در سال ۱۹۷۳م [۱۳۵۲ شمسی] بیش از ۱۸ درصد نبود، در سالهای ۱۹۷۵ تا ۱۹۷۸م [۱۳۵۴ تا ۱۳۵۷ شمسی] به متوسط ۲۸ تا ۳۵ درصد رسید. قیمتها به طور فزایندهای بالا رفت و هزینه مسکن در صدر آن جای داشت. [8]

جان دی استامپل، استاد ارشد روابط بینالملل در دانشکده دیپلماسی و تجارت بینالمللی پترسون دانشگاه کنتاکی، در کتاب «درون انقلاب ایران» مینویسد: طوفان انقلابی ایران، در بهار و پاییز سال ۱۹۷۷م [۱۳۵۶ شمسی] به تدریج شکل گرفت. در آغاز ماه مه، نابسامانیهای اقتصادی که نتیجه عملکرد شتابزده چهارسال گذشته بود، به سوی یک بحران اقتصادی بزرگ تغییر جهت داد. تلاش دولت برای کنترل تورم مهارناپذیر، از طریق سختگیری در گشایش اعتبارات ارزی، کساد شدن بخش ساختمانی و بازرگانی، افزایش روزافزون بیکاری و افزایش قیمتها را به دنبال داشت.
روستاییان بیبضاعت و غیر ماهر که به شهرها مهاجرت کرده بودند، یا قادر به پیدا کردن کاری نبودند و یا کاری را که بدست آورده بودند را از دست دادند. حقوق با هزینه زندگی در شهرها هماهنگ نبود و حتی قشرهای متوسط جامعه احساس تنگدستی مینمودند. در ماه ژوئن، بسیاری از کارمندان ادارات و متخصصین جوانتر ۵۰ تا ۶۰ درصد از حقوقشان را بابت اجاره مسکن میپرداختند.[26]

جان فوران، استاد جامعهشناسی در دانشگاه سانتا باربارا کالیفرنیا، در کتاب «مقاومت شکننده: تاریخ تحولات اجتماعی ایران از سال ۱۵۰۰ میلادی تا انقلاب» مینویسد: در سال ۱۹۷۲م [۱۳۵۱ شمسی] ۳۳/۶ درصد از درآمد میانگین [یک فرد] شهرنشین که ۱۲۲ دلار در ماه درآمد داشت، صرف مواد غذایی میشد. اجارهها در فاصلهی ۱۹۶۰-۱۹۷۵م [۱۳۳۹-۱۳۵۴ شمسی] ۱۵ برابر شده است. در فاصلهی ۱۹۷۵-۱۹۷۳م [۱۳۵۴-۱۳۵۲ شمسی] این هزینهها ۲۰۰ درصد و در سال ۱۹۷۶-۱۹۷۵م [۱۳۵۵-۱۳۵۴ شمسی] ۱۰۰ درصد افزایش داشته است. تعداد خانوادههای شهرنشین که تنها در یک اتاق زندگی میکردند از ۳۶ درصد در سال ۱۹۶۷م [۱۳۴۶ شمسی] به ۴۳ درصد در سال ۱۹۷۷م [۱۳۵۶ شمسی] افزایش یافت.[9]

فرد هالیدی، نویسنده و متخصص روابط بینالملل و خاورمیانه، در کتاب «ایران: دیکتاتوری و توسعه» مینویسد: در تهران در فاصله سالهای ۱۹۶۰ تا ۱۹۷۵م [۱۳۳۹ تا ۱۳۵۴ شمسی] میزان اجارهبها تا ۱۵ برابر افزایش یافت؛ اجارهبها در سال ۱۹۷۲-۷۳م [۱۳۵۱-۵۲ شمسی] دویست درصد و در ۱۹۷۵-۷۶م [۱۳۵۴-۵۵ شمسی] صد در صد دیگر افزایش یافت.[10]

سینتیا هلمز، پژوهشگر آمریکایی و همسر ریچارد هلمز رئیس اسبق سیا و سفیر آمریکا در ایران در پنج سال آخر رژیم پهلوی، در کتاب «خاطرات یک همسر سفیر در ایران» مینویسد: همراه با رونق، تورم هم از راه رسید. اگر میتوانستید خانهای سه یا چهار خوابه پیدا کنید، ماهی بیشتر از چهار هزار دلار اجارهبها داشت.[12]

سینتیا هلمز، پژوهشگر آمریکایی و همسر ریچارد هلمز رئیس اسبق سیا و سفیر آمریکا در ایران در پنج سال آخر رژیم پهلوی، در کتاب «خاطرات یک همسر سفیر در ایران» مینویسد: مسکن برای ایرانیان سطح متوسط جامعه هم به صورت مشکل وحشتناکی درآمده بود. بهای مستغلات به اندازه باورنکردنی بالا رفته و کرایه خانه به اندازهای زیاد شده بود که خانهای با کرایه پایین، کمتر در دسترس بود. از نزدیک شاهد تلاش مشقتآور خانوادهای بودم که میخواستند خانهای بزرگتر از اتاقی که در آن زندگی میکردند پیدا کنند.
در ۱۹۷۶م [۱۳۵۵ شمسی] راننده اتوبوسی میگفت که خانهاش را که دارای دو اتاق کوچک و دستشویی توی حیاط و بدون آب لولهکشی بود به سی هزار دلار میخرند. وسیله گرم کردن این دو اتاق کوچک هم به یک بخاری نفتی محدود میگردید. در اتاق مجاور سرویس بهداشتی هم آشپزی میکردند و برای همهی خانواده فقط یک اجاق نفتی وجود داشت. ولی از برق استفاده میکردند. مشکلات اقتصادی بر روی همه تأثیر گذاشت، ثروتمندان، البته، ثروتمندتر شدند. با اینکه حداقل دستمزد به دو برابر که مقدار معتنابهی بود افزایش یافت، ولی تورم مانع تحقق انتظارات فزاینده محرومین گردید.[13]

رابرت گراهام، خبرنگار سابق روزنامه فایننشال تایمز، در کتاب «ایران: سراب قدرت» مینویسد؛ یکی از صاحبان صنایع که میخواست در تبریز زمین بخرد، در سال ۱۹۷۳م [۱۳۵۲ شمسی] زمین را هر متر مربع ۴۵۰۰۰ ریال خرید. حال آنکه همین زمین در سال ۱۹۷۱م [۱۳۵۰ شمسی] هر مترمربع بیشتر از ۵۰۰۰ ریال نبود. با توسعه معادن در کرمان، زمین در مرکز شهر از هر متر مربع ۲۰۰۰ ریال در سال ۱۹۵۹م [۱۳۳۸ شمسی] به هر متر مربع ۱۵۰۰۰ ریال در سال ۱۹۷۴م [۱۳۵۳ شمسی] رسید.
در حومهی رشت جاییکه پس از محدود شدن ایجاد صنایع در تهران شروع به صنعتی شدن کرد، زمین از متری ۲۰۰ ریال در سال ۱۹۶۹م [۱۳۴۸ شمسی] به ۲۰۰۰ ریال در سال ۱۹۷۴م [۱۳۵۳ شمسی] رسید. قیمت زمین تا حد ۴۷ درصد هزینهی مسکن را تشکیل میداد.[14]

رابرت گراهام، خبرنگار سابق روزنامه فایننشال تایمز، در کتاب «ایران: سراب قدرت» مینویسد: اتومبیل چهار درب پیکان که مونتاژ ایران است در بازار سیاه به خاطر اینکه کارخانه نمیتوانست عرضه را با تقاضا هماهنگ کند تا ۳۵ درصد گرانتر خرید و فروش میشد ولی حتی طبق ارقام رسمی، تورم روند رو به افزایشی را نشان میداد. طبق ارقام رسمی، از مارس تا آگوست ۱۹۷۵م [فروردین تا شهریور ۱۳۵۴ شمسی] شاخص قیمت مصرفکننده ۲۸ درصد افزایش یافته بود. البته افزایش واقعی احتمالاً نزدیک ۳۵ تا ۳۸ درصد بود.[15]

یرواند آبراهامیان، مورخ ایرانی-آمریکایی خاورمیانه و استاد برجسته تاریخ در کالج باروخ و مرکز تحصیلات تکمیلی دانشگاه نیویورک، در کتاب «ایران بین دو انقلاب» مینویسد: بین سالهای ۱۹۶۷ و ۱۹۷۷م [۱۳۴۶ و ۱۳۵۶ شمسی] درصد خانوادههای شهری که فقط در یک اتاق زندگی میکردند از ۳۶ به ۴۳ [درصد] رسید. در آستانه انقلاب، بالغ بر ۴۲ درصد تهرانیها، مسکن مناسب نداشتند و بهرغم درآمد سرشار نفت، تهران شهری با بیش از ۴ میلیون جمعیت هنوز فاقد شبکه فاضلاب مناسب، شبکه مترو و شبکه حملونقل مطلوب بود.
ماجرایی را نقل میکنند که یادآور سخن ماری آنتوانت است. برادر کوچک شاه که اتفاقاً صاحب کارخانهی هلیکوپترسازی بود، میپرسد: «اگر مردم ازدحام ترافیک را دوست ندارند، چرا نمیروند هلیکوپتر بخرند؟» بدتر از آن، قشر پایینتر طبقهی کارگر – بهویژه مزدبگیران، دستفروشان، کارگران کارگاههای کوچک و کارگران فصلی – از برنامههای رفاه اجتماعی بینصیب ماندند؛ زیرا فاقد شرایط لازم برای طرحهای بیمه و مشارکت در سود کارخانهها بودند. شکوفههای درآمد حاصل از نفت، به فقر و بدبختی این تودهی چند میلیونی که بیشترشان ناگزیر از روستاها به زاغههای جدید حاشیهی شهرها رانده شده بودند پایان نداد بلکه صرفاً آن را مدرنیزه کرد.[24]

فریدون هویدا، نماینده ایران در سازمان ملل متحد تا سال ۵۷ و برادر امیرعباس هویدا، در کتاب «سقوط شاه) مینویسد: درآمد ایران از بابت فروش نفت به مراتب بیشتر از گذشته شد (۵۰ درصد از سود) [به ایران میرسید]، ولی به خاطر فساد گسترده و عدم کارایی در امور کشور، تمام درآمد نفتی بە هدر رفت و یک بار دیگر ایران در معرض تهدید ورشکستگی قرار گرفت.[19]

فریدون هویدا، نماینده ایران در سازمان ملل متحد تا سال ۵۷ و برادر امیرعباس هویدا، در کتاب «سقوط شاه» می نویسد: اکثر طرحها و برنامههای شاه الهام گرفته از مذاکراتی بود که با اتباع و چهرههای خارجی به دست میآورد. به طور مثال یکبار که یکی از ایرانیهای تبعە آمریکا به ملاقاتش رفت و مزایای تأسیس سازمان هاى کشت وصنعت را برایش برشمرد، شاه بلافاصله تصمیم گرفت نظر او را به اجرا بگذارد تا بتواند ایران را به مرز تعالی صادرکنندگان مواد غذایی بالا ببرد و به دنبال این تصمیم دستور داد اراضى اطراف سد بزرگ جنوب کشور را به امر کشت و صنعت اختصاص دهند.[20]

پیتر آوری، از برجستهترین متخصصان تاریخ و ادبیات ایران درجهان واز محققان برجستە کمبریج، در کتاب «ایران مدرن» مینویسد: در راس مشکلات سیاسی که رزیم با آن هادست به کریبان بود، وضعیت وخیم مالى مملکت قرار داشت. کسری پرداخت وامهای خارجی به ایران، به طور طبیعی روند صعودی داشت. همزمان با آن، افزایش قیمتها و اجارەبهای خانهها ادامه داشت.[21]

فرجام سخن | فقر و گرانی در زمان محمدرضا پهلوی
یکی از مهمترین عرصههای جنگ شناختی بعد از جنگ رمضان، اطلاعات غلط و فرمایشی به حافظه ملت ایران دادن است. شاید بپرسید در میان این حجم از عملیات روانی، چرا باید دوباره به وضعیت معیشت مردم در دوران محمدرضا شاه پرداخت؟ مگر دهها سال از آن دوره نگذشته است؟ زیرا یکی از ستونهای اصلی پروژه بزک پهلوی که توسط صهیونیسم و وطنفروشان حامی اینترنشنال و بیبیسی پیاده میشود برساختن افسانهای به نام دوران طلایی رفاه مردم ایران قبل از انقلاب است. تا زمانی که این دروغها در ذهن بخشی از جامعه زنده باشد، هر سند تاریخی نیز با برچسب تبلیغات جمهوری اسلامی کنار گذاشته خواهد شد.
بسیار مهم است که نسل جوان ما نسبت به این نکات اطلاعات کافی داشته باشند. کار ماشین تبلیغاتی سلطنتطلبان به جایی رسیده است که با چند تصویر رنگی از خیابانهای شمال تهران، چند قاب از جشنهای دربار و چند روایت نوستالژیک، تلاش میکنند چنان تصویری از اقتصاد پهلوی بسازند که گویی در آن روزگار، گرانی، فقر، حاشیهنشینی، سوءتغذیه و بحران مسکن اساساً وجود خارجی نداشته است. آنها چنان درباره آن دوره سخن میگویند که انگار همه مردم ایران در برجهای مدرن زندگی میکردند، سفرههایشان رنگین بود و درآمدهای نفتی بدون هیچ تبعیضی بر سر سفره تمام ملت تقسیم میشد.
خطر این روایت تا آنجاست که اگر امروز از حلبیآبادهای اطراف تهران، از مهاجرت اجباری هزاران روستایی، از صفهای نان، از اجارهبهایی که بخش عمده حقوق کارمندان را اشغال کرده بود یا از سوءتغذیه میلیونها ایرانی سخن بگویی، عدهای پیش از آنکه سند را ببینند، پاسخ میدهند: «اینها ساختهوپرداخته جمهوری اسلامی است تا ذهننهای شما را شستشو بدهد و از کشتن جوانان غافلتان کند.» گویی هر واقعیتی که با تصویر رؤیایی آنها سازگار نباشد، باید از تاریخ حذف شود.
ویترین پر از چراغ، جشن و ساختمانهای لوکس را به مردم نشان میدهد، اما انبار مملو از تورم، شکاف طبقاتی، شکست اصلاحات ارضی، ورشکستگی در صنعت تولید، حاشیهنشینی و سفرههای خالی را پشت پرده نگه میدارد. از درآمدهای سرشار نفتی میگوید، اما توضیح نمیدهد که چرا همان درآمدها نتوانست میلیونها ایرانی را از فقر و تنگدستی نجات دهد و چرا در همان سالها، گزارشهای رسمی از گسترش زاغهنشینی، سوءتغذیه و بحران مسکن حکایت میکرد و اصلا چرا آن درآمدها در حسابهای خاندان پهلوی در خارج از کشور مینشست؟
خوشبختانه برای شکستن این تصویر جعلی، نیازی به جدالهای سیاسی و شعارهای تبلیغاتی نیست. کافی است اسناد و خاطرات کسانی را ورق بزنیم که نه مخالف حکومت پهلوی بودند و نه دلبستگیای به انقلاب اسلامی داشتند. وقتی سفیر بریتانیا، استاد دانشگاه آکسفورد، پژوهشگر کمبریج، خبرنگار فایننشال تایمز، جامعهشناس آمریکایی و حتی برخی از مسئولان بلندپایه حکومت پهلوی، از تورم، گرانی، گسترش فقر، شکست اصلاحات ارضی، انفجار قیمت مسکن و محرومیت بخش بزرگی از جامعه سخن میگویند، دیگر این واقعیتها را نمیتوان به حساب تبلیغات سیاسی گذاشت.
متأسفانه بر اثر سالها غفلت در روایت مستند تاریخ، کار به جایی رسیده است که امروز هرگاه از شکافهای عمیق و ظالمانۀ حکومت پهلوی سخن گفته میشود، برخی آن را با ناباوری مینگرند؛ در حالی که بخش مهمی از این واقعیتها را همان کسانی ثبت کردهاند که روزگاری متحدان سیاسی و راهبردی محمدرضا شاه بودند.
در همین راستا، بر آن شدیم تا با تکیه بر اسناد، آمارها و اعترافات ثبتشده در آثار مورخان، دیپلماتها، پژوهشگران و روزنامهنگاران غربی، تصویری مستند از این وقایع در دوران محمدرضا پهلوی ارائه کنیم که بیش از هر چیز، بر زبان اسناد سخن میگوید تا ببرند زبانشان را آن کسانی که سعی در دورغ جلوه دادن دستآوردهای این انقلاب، رهبران و مردمش را دارند.
پانویسها:
[1] Michel Foucault, Writings in Four Volumes, Volume III, p856-857.
[2] Homa katouzian, The Political Economy of Modern Iran: Despotism and Pseudo-Modernism, 1926-
1979, p274.
[3] Peter Avery, Modern Iran, p483.
[4] .Fereydoun Hoveyda, the fall of the Shah, p70.
[5] Ervand abrahamian, Iran between Two Revolutions, p497.
[6] Christian delannoy, Savak, p97.
[7] Anthony Parsons, The pride and the fall: Iran, 1974-79,p8.
[8] John D Stempel, Inside the lranian Revolution, p9.
[9] John Foran, Fragile Resistance: Social Transformation in Iran from 1500 to the Revolution, p331-332.
[10] Fred E. Halliday, Iran: Dictatorship and Development, p190.
[11] Marvin Zonis, Majestic Failure: The Fall of the Shah, p73-74.
[12] Cynthia Helms, An ambassador’s wife in Iran, p172.
[13] Cynthia Helms, An ambassador’s wife in Iran, p172.
[14] Robert Graham, Iran: The Illusion of Power, p88-89.
[15] Robert Graham, Iran: The Illusion of Power, p91.
[16] Peter Avery, Modern Iran, p479.
[17] Anthony Parsons, The pride and the fall: Iran, 1974-79, p8.
[18] Cynthia Helms, An ambassador’s wife in Iran, p167.
[19] .Fereydoun Hoveyda, the fall of the Shah, p130-131.
[20] Fereydoun Hoveyda, the fall of the Shah, p89.
[21] Peter Avery, Modern Iran, p491.
[22] Peter Avery, Modern Iran, p482-483.
[23] William Shawcross, The Shah’s Last Ride, p195-196.
[24] Ervand abrahamian, Iran between Two Revolutions, p447-448.
[25] John Foran, Fragile Resistance: Social Transformation in Iran from 1500 to the Revolution, p332.
[26] John D Stempel, Inside the Iranian Revolution, p81.
[27] John Foran, Fragile Resistance: Social Transformation in Iran from 1500 to the Revolution, p319-320.
[28] Fred E. Halliday, Iran: Dictatorship and Development, p189-190.
دیدگاهتان را بنویسید