زندگینامه خانم منصوره خجسته باقرزاده همسر شهید سیدعلی خامنهای
فهرست مطالب
Toggleقهرمان بیمدال؛ زنی که خانهاش پناهگاه یک ملت بود
در صفحات قطور تاریخ، همواره نامهایی وجود دارند که در سکوتی پرمعنا، بار سنگینترین حوادث روزگار را بر دوش میکشند. کسانی که قهرمانان بیمدال و سنگربانان بیسنگرند؛ همانهایی که اگر ایثار و آرامششان نبود، هیچ طوفانی در مسیر حق به ساحل نجات نمیرسید.
سرکار خانم منصوره خجسته باقرزاده، همسر مکرمه و یار رهبر شهید جمهوری اسلامی ایران، حضرت آیتالله سید علی خامنهای یکی از همین کوههای استوار و خاموش بود. زنی که از همان روزهای نخستین پیوند آسمانیاش، سرنوشت خود را با مبارزه، درد، فقر، آوارگی و در نهایت با افتخار و شهادت گره زد.
متنی که پیش روی شماست، روایتی است زندگینامهای و عمیق از هشت پردهی زندگی این بانوی بزرگوار بر اساس کتاب «خون دلی که لعل شد» که بر اساس مستندات تاریخی و خاطرات به جای مانده، به تصویر کشیده شده است؛ روایتی از یک آغاز ساده تا یک پرواز سرخ.
برای مطالعۀ بیشتر: خصوصیات و هنرهای امام شهید | افول آمریکا و اندیشه سید علی خامنهای
برای مطالعۀ بیشتر: شناخت شخصیت شهید سید علی خامنه ای | مرد تمدن ساز و ولایی
پرده اول: تلاقی دو دنیای متفاوت و آغاز یک عهد آسمانی
سال ۱۳۲۶ خورشیدی در کوچهپسکوچههای مذهبی و اصیل شهر مشهد، دختری چشم به جهان گشود که نامش را «منصوره» نهادند. او در دامان خانوادهای بازاری، سرشناس و به شدت مذهبی قد کشید.
پدرش، حاج محمداسماعیل خجسته باقرزاده از کاسبان برجسته، متدین و نامدار مشهد بود. منصوره در خانهای بزرگ شد که در آن، طعم رفاه با عطر ایمان و تعهد در هم آمیخته بود. او با مفاهیم اصیل اسلامی پرورش یافت و از همان کودکی، روحش با صلابت و نجابت زنانه گره خورد.
در سال ۱۳۴۳ هنگامی که منصوره تنها هفده بهار از زندگیاش را پشت سر گذاشته بود، تقدیر الهی مسیر زندگی او را به گونهای شگرف رقم زد. مادرِ سید علی خامنهای، طلبهای جوان، پرشور و مبارز، برای خواستگاری به منزل حاج محمداسماعیل آمد. پس از گفتگوهای معمول و مباحثات مرسوم در خانوادههای مذهبی آن دوران، این پیوند شکل گرفت.
نخستین آشیانه این زوج جوان، عمارت مجللی نبود، بلکه دو اتاق ساده و محقر اجارهای در منزل شوهرخواهر سیدعلی، یعنی شیخ علی تهرانی بود.
با اجارهبهای ماهانه پنجاه تا شصت تومان، زندگی مشترک آنها آغاز شد. برای دختری که در خانه یک بازاری سرشناس بزرگ شده بود، ورود به زندگی ساده و بیتکلف یک طلبه، آزمونی بزرگ به شمار میرفت؛ اما عشق به همسر و ایمان به راه او، از همان ابتدا منصوره را به زنی بیادعا و همراه تبدیل کرد.
ثمرۀ این ازدواج پربرکت در سالهای بعد، شش فرزند به نامهای سید مصطفی، سید مجتبی، سید مسعود، سید میثم، سیده بشری و سیده هدی بود که هر یک در دامان پرمهر این مادر پرورش یافتند.
پرده دوم: تقابل با هیولای فقر و لبخندی که هرگز محو نشد
مبارزه با دستگاه حاکمیت استبدادی پهلوی، تنها به معنای درگیری با ساواک و تحمل زندان نبود؛ یکی از گزندهترین پیامدهای این راه، فقر و تنگدستی شدید بود.
سیدعلی خامنهای پس از بازگشت از قم به مشهد، روزهای سختی را از نظر معیشتی میگذراند. او صبحها برای مباحثه علمی نزد پدر میرفت و سپس برای تدریس راهی مدرسه نواب میشد.
در یکی از همان روزهای آغازین زندگی مشترک، صبح هنگامی که همسر جوان میخواست از خانه خارج شود، منصوره با لحنی آرام و مهربان، بدون ذرهای گلایه به او گفت که برای ناهار ظهر هیچ چیزی در خانه ندارند و باید فکری کند.
مرد جوان در کوچههای منتهی به مدرسه نواب، دست در جیبهایش برد. جیبهای بالا خالی بود و در جیب پایین تنها حدود چهار ریال پول خرد یافت. او با خود خندید و خدا را شکر کرد. او هیچ پسانداز یا امکانی برای قرض گرفتن نداشت و فشار این بیپولی بر شانههایش سنگینی میکرد.
اما آنچه در این میان چون نوری در تاریکی میدرخشید، صبوری و گشادهرویی همسرش بود. منصوره خجسته باقرزاده که پیش از این با طعم تلخ فقر آشنا نبود، هرگز لب به شکوه نگشود.
او با همان چهار ریالها و با همان سفرههای خالی، چنان خانه را گرم و پر از آرامش نگه میداشت که مرد خانه بتواند با استواری در راهی که بدان ایمان داشت، گام بردارد. او هیچگاه شوهرش را برای مادیات تحت فشار قرار نداد و در عوض، مشوق او در مسیر پرخطر مبارزه شد.
پرده سوم: پذیرش طوفان و آمادهسازی روح برای رویارویی با خطرات
تنها چند هفته از پیوند این زوج جوان گذشته بود که در سیزدهم آبان ۱۳۴۳، خبر تبعید حضرت امام خمینی(ره) به ترکیه در محافل مذهبی و سیاسی مشهد پیچید.
این خبر، جرقۀ اعتراضات و تحرکات جدیدی را در میان روحانیون بیدار دل روشن کرد. قرار شد فردای آن روز، جلسهای حیاتی و پرخطر در منزل آیتالله سیدحسن قمی برگزار شود؛ جلسهای که ساواک نیز به شدت آن را زیر نظر داشت.
سیدعلی خامنهای یکی از مدعوین اصلی این نشست بود. او پیش از خروج از خانه، در نگاه همسر جوانش خیره شد و با صداقتی بینظیر گفت: «باید بروم… و ممکن است دیگر برنگردم؛ یا زندانی شوم، یا ما را بکشند.»
برای یک نوعروس، شنیدن این جملات میتوانست ویرانگر باشد. بانو منصوره بعدها در خاطراتش بیان کرد که ابتدا از این سوال غیرمنتظره آزردهخاطر شده بود، اما همسرش با چنان منطق و ایمانی از وظیفه شرعی، درگیریها و خطرات این راه سخن گفت که او کاملاً قانع شد. از همان روز، منصوره روح و روان خود را برای رویارویی با تمام خطرات، آوارگیها، تبعیدها و زندانهایی که در انتظار همسرش بود، آماده کرد. او سنگینی سقف این زندگی پرالتهاب را بر ستونهای استوار صبر خود بنا نهاد.
پرده چهارم: در سایه اختفا و هنرمندی یک زن در حفظ آرامش
شهریور ماه سال ۱۳۴۹ خورشیدی بود. سیدعلی در خانه پدرش حضور داشت که مأموران ساواک زنگ در را به صدا درآوردند. بانو خدیجه، مادر شجاع ایشان، با نفرین و پرخاش مأموران را از در خانه دور کرد و به دروغ گفت که پسرش آنجا نیست.
سیدعلی که میدانست مأموران به زودی به خانه خودش یورش خواهند برد، شتابان خود را به منزل رساند تا پیش از رسیدن ساواک در کنار همسرش باشد.
هنگامی که ماجرا را برای منصوره تعریف کرد، این زن پردل، با روحیهای مثالزدنی و استوار، ذرهای ترس به خود راه نداد. او با آرامش کامل به همسرش کمک کرد تا آماده شود؛ لباسهایش را عوض کند، ناخنهایش را بگیرد و ریش و سبیلش را برای ورود به زندان مرتب کند. پس از صرف ناهار و خواندن نماز، آنها منتظر ماندند اما از مأموران خبری نشد. این انتظار فرساینده آنقدر طول کشید که منصوره از شدت خستگی به خواب رفت!
در همین حین، سیدعلی با مراجعه به قرآن تصمیم گرفت پنهان شود تا ترجمه کتابش را به پایان برساند. هنگامی که همسرش را بیدار کرد و تصمیم جدیدش را گفت، منصوره با شادمانی زایدالوصفی از این خبر استقبال کرد.
بدون اینکه بپرسد او به کجا میرود، تنها به بدرقهاش ایستاد تا مردش با خیالی آسوده و بوسهای بر گونه فرزندان خفته، خانه را به سوی مخفیگاهی نامعلوم ترک کند.
پرده پنجم: مهربانی از پشت میلههای سرد زندان
ماه مبارک رمضان سال ۱۳۹۰ هجری قمری فرارسید و سیدعلی خامنهای این ماه عزیز را در سلولهای تاریک زندان ارتش سپری میکرد. روز اول ماه مبارک، هنگام افطار فرارسید اما در محیط خشک و بیروح زندان هیچ اهمیتی به روزهداران داده نمیشد.
او با خوردن جیرهی بدمزه و ماندهی زندان افطار کرد و در سکوت سلول، به یاد سفرههای گرم افطار در کنار خانواده افتاد. در آن لحظات دلتنگی، بیش از هر چیز هوس «ماقوت» کرد؛ همان دسر سنتی و شیرین مشهدیها که همسرش با مهارتی بینظیر آن را میپخت. او با خود اندیشید که این گرسنگی و تنهایی است که این خاطرات را زنده کرده و از خدا طلب مغفرت کرد.
اما معجزه عشق، از پشت دیوارهای بلند زندان نیز راه خود را پیدا کرد. روز دوم، نگهبان زندان بستهای را برای او آورد. وقتی بسته را گشود، احتمالا چشمان بیهمتایش درخشیدند.
انواع غذاهای لذیذ و باب طبع، از جمله همان ماقوت معروف، در بشقابهایی تمیز چیده شده بود. بانو منصوره با درایتی خاص توانسته بود این غذاها را آماده کرده و به دست همسرش در زندان برساند.
این مهربانی نه آن روز که هر روز تکرار شد و او آنقدر غذا میفرستاد که همسرش بتواند سایر زندانیان را نیز میهمان سفره افطار خود کند. این حمایتهای بیدریغ، روحیه مرد مبارز را در سختترین شرایط حفظ میکرد.
پرده ششم: یورش شبانه کرکسها و رازداری یک شیرزن
یکی از هولناکترین شبهای زندگی این خانواده، در بیست و سوم آذر ۱۳۵۶ رقم خورد. بیش از یک ساعت به اذان صبح مانده بود که ضربات مهیبی بر در خانه فرود آمد.
سیدعلی که گمان میکرد کمونیستها برای ترور او آمدهاند، به سمت در رفت. با باز شدن در، شش فرد مسلح از عوامل ساواک با خشونت و قساوتی حیوانی به درون خانه یورش بردند و در فضای بین خانه و اندرونی، شروع به ضرب و شتم شدید او کردند.
فریادها و گریههای مصطفی، پسر دوازده سالهشان که با ناباوری کتک خوردن پدر را تماشا میکرد، قلب هر انسانی را به درد میآورد. مأموران با نوک کفشهایشان به ساق پای سیدعلی میکوبیدند و دستانش را دستبند زدند.
منصوره، در حالی که میثم دو ماهه را در آغوش داشت، همراه با دیگر فرزندان بهتزده نظارهگر این صحنه بود. سیدعلی برای آرام کردن فرزندانش با لبخندی تلخ گفت: «نترسید، میهمان هستند.»
در همین لحظات پر از رعب و وحشت که ساواکیها مشغول گشتن خانه بودند، بانو منصوره دست به کاری زد که تنها از یک قهرمان انقلابی برمیآمد.
او در یک لحظه غفلت مأموران، خود را به کتابخانه رساند و تمام اعلامیهها و اوراق سری را که میتوانست حکم اعدام همسرش را در پی داشته باشد، با سرعتی بینظیر جمعآوری کرده و زیر فرش اتاق پنهان نمود.
هیچکس، حتی همسرش متوجه نشد که او چگونه و با چه شجاعتی در حضور آن گرگان درنده، این اسناد را مخفی کرد. مأموران پس از جستجو و بردن کتابهای مختلف، بدون یافتن اسناد اصلی، مرد خانه را با خود بردند، در حالی که بانو منصوره باز هم با وقار و صلابت، بار سنگین اداره خانه را به دوش کشید.
پرده هفتم: ملجأ آرامش در کانون طوفان انقلاب
در روزهای پرالتهاب سال ۱۳۵۷، مشهد، کانون جوشان انقلاب بود. مسجد کرامت به مرکز فرماندهی و هدایت تظاهرات مردمی بدل گشته بود و سیدعلی خامنهای رهبری این جریانات را بر عهده داشت.
او روزها را در مسجد میگذراند و شبها از بیم هجوم مأموران، در خانههای مخفی به سر میبرد. به مدت پنجاه روز تمام، او نتوانست پا به خانه بگذارد و خانوادهاش را ببیند. در تمام این مدت، بانو منصوره به همراه شش فرزند قد و نیمقد خود، از ترس یورش ساواک، آوارۀ خانههای مختلف بودند و مدام نقل مکان میکردند.
با این حال، او تنها ستون خیمه خانواده را استوار نگه داشته بود و در فعالیتهای پنهانی نیز مشارکت داشت. او پیامهای تلفنی حضرت امام خمینی(ره) از پاریس را دریافت میکرد، آنها را برای تکثیر و توزیع به شبکههای پنهانی در مشهد میفرستاد و اخبار خراسان را جمعآوری کرده و به پاریس مخابره میکرد. با تمام این خطرات، او هرگز ادعایی نکرد و همواره معتقد بود که بزرگترین نقش او، «حفظ جو آرامش در خانه» است.
هنگامی که به ملاقات همسرش در زندان میرفت، هرگز از بیماری فرزندان یا رنجهای خودش سخنی نمیگفت تا مبادا خاطر مرد مبارزش مکدر شود.
برادر ایشان، دکتر حسن خجسته، بعدها در توصیف فضای خانۀ حضرت آقا گفت که: آیتالله خامنهای هیچگاه کار و دغدغههای بیرون را به خانه نمیآورد و با اهل خانه چنان کریمانه رفتار میکرد که در تمام عمر، حتی یکبار صدای بلند او در خانه شنیده نشد. این آرامش، محصول یک درک متقابل و فداکاری دو سویه بود. بانو منصوره همواره پناهگاهی امن برای مردی بود که بار هدایت یک ملت را بر دوش میکشید. پس از پیروزی انقلاب نیز، او هرگز وارد عرصههای رسمی و سیاسی نشد و ترجیح داد به صورت گمنام و بیتکلف، وقت خود را صرف رسیدگی به خانوادههای شهدا و جانبازان کند.
پرده هشتم: پرواز خونینبال؛ شهادت در کنار یار خراسانی
سرانجامِ این مسیر پرفراز و نشیب، نمیتوانست چیزی جز پیوستن به کاروان سیدالشهدا(ع) باشد. زندگیای که با مبارزه علیه طاغوت آغاز شده بود، در نهایت با کینهتوزی شقیترین و شدیدترین دشمنان اسلام و مسلمین به نقطه پایان دنیوی خود رسید.
در یک حمله تروریستی، بزدلانه و ناجوانمردانه توسط رژیم جنایتکار آمریکا و صهیونیسم منحوس، حضرت آیتالله العظمی سید علی خامنهای، رهبر و مراد مستضعفان جهان، به همراه یار همیشگیاش به خاک و خون کشیده شدند.
بانو منصوره خجسته باقرزاده که در این حمله وحشیانه به شدت مجروح شده و روزهایی را در وضعیت کما به سر میبرد، سرانجام روح بلندش قفس تن را درید و به وصال معبود و همسر شهیدش شتافت.
زنی که یک عمر، پا به پای مرد الهی خود در کوچههای فقر، در راهروهای زندانها، در شبهای وحشتآور یورشهای ساواک و در روزهای سخت اداره جامعه اسلامی، صبوری کرده بود، پاداش این استقامت را با مدال سرخ شهادت دریافت کرد.
او مصداق بارز و الگویی جاودانه از یک «بانوی مؤمنه، وارسته و مکرمه» بود. زنی که جوانیاش، آرامشش و تمام هستیاش را وقف خدمت به اسلام و انقلاب کرد.
او ثابت کرد که جهاد زن، تنها در به دست گرفتن سلاح نیست؛ بلکه تزریق آرامش به قلب رهبر یک نهضت، رازداری در برابر دژخیمان، پرورش نسلی پاک و صبوری در برابر امواج سهمگین فقر و خطر، والاترین نوع جهاد است.
شهادت این بانوی بزرگوار در کنار رهبر شهید انقلاب، حسن ختامی بود بر یک عمر زندگی عاشقانه و مجاهدانه. خون پاک او، گواهی روشن بر مظلومیت و حقانیت مسیری است که از سالهای دورِ کوچههای مشهد آغاز شد و تا همیشه در تاریخ آزادگان جهان امتداد خواهد یافت.
طوبی لها و حسن مآب؛ گوارای وجودش باد همنشینی با زهرای مرضیه(س) و اولیای الهی در بهشت برین. رحمت واسعه خداوند بر آن روحهای بیقرار که اینک در جوار رحمت حق، در آرامشی ابدی آرمیدهاند.
بعدنوشت: متأسفانه بعد از نگارش این متن متوجه شدیم افرادی در رسانه دروغ گفته بودند که ایشان شهید شدهاند و در حال حاضر ایشان در قید حیات هستند.
پست های مرتبط
10 دیدگاه
به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.
روح این بانوی بزرگوارشادباشه خوشا به سعادتشون که عاقبت بخیر شدن❤️
خداوند رحمتشون کنه
خوشا به سعادتشون 🖤🖤🖤
الحمدلله خانم خجسته زنده هستن،تومتن نوشته شده
زن بودن خیلی سخته بهت افتخار میکنیم که بهترین زن در این دوران بودی خوشا به سعادت شهادت نصیبت شد اونم کنار بهترین مرد جهان رهبر عزیزمان
شهادت مبارک التماس دعا 💔🖤
خدای متعال به مادر امت که هرچه امام امت جانفدایی داشته از گذشت و ایثار این بزرگ بانوی انقلاب بوده است سلامتی و طول عمر با عزت عنایت فرماید
واقعا که این بانوی با ایمان و صبور شایسته همسری رهبر شهید عزیزمان بوده. پدر و مادر آسمانی التماس دعا
شهید نشدن زنشون لطفا اطلاع رسانیه درستی بکنین
روحشان شادباد ویادشان گرامی باد
درود به مادر سید منصوره خجسته واقعا احساس غرور کردم که این بانو با این همه سختی درکنار رهبر زندگی را سر کردند خدا رو شکر که زنده هستن
مادرعزیز تو یک زن نمونه هستی ان شاءالله عاقبت بخیر بشید عزت وسربلندی فرزندان عزیزت آرزوی ماست
ان شاءالله خون رهبر شهیدمان وهمه شهیدان جوششان هزار برابر شود وبزودی زود نابودی ترامپ نتانیاهو ومنافقین داخلی