جنایات رضا شاه | پدر ملت؟ برقصید وطنفروشان!
سالها بعد از مرگ رضاشاه آرتور چستر میلسپو مشاور آمریکایی که برای سروسامان دادن به وزارت دارایی ایران استخدام شده بود و از نزدیک همهچیز را با چشم خودش دیده بود نشست تا خاطراتش را بنویسد، قلمش روی کاغذ میلرزید. او نمیخواست فقط از غارتهای مالی رضاخان حرف بزند و خدا میداند که کم هم از اینها ندیده بود؛ غارت اموال مردم، تنها بخشی از کارنامه رضاخان بود. اگر از حکومت رضاخان فقط به فساد مالی برسیم، بخش مهمی از تاریخ نادیده خواهد ماندو میلسپو خواست از سایه سنگین وحشتی که در زمان حکومت رضاخان روی سر تکتک ایرانیها افتاده بود بنویسد.
جنایات رضا شاه
او یک اقتصاددان و مأمور دولتی آمریکایی بود که قبل از رسیدنش به ایران، سابقه کار در دفتر تجارت خارجی وزارت امور خارجه ایالات متحده را داشت. آرتور نه یک جهانگرد بود، نه یک دیپلمات دورهگرد که چند هفتهای سر بزند و برود. میلسپو سال ۱۸۸۳ در مزرعهای کوچک در ایالت میشیگان آمریکا به دنیا آمد. کودکیاش میان زمینهای کشاورزی گذشت، اما آیندهاش قرار نبود در همان مزرعه رقم بخورد. با پشتکار راهش را به کالج آلبیون باز کرد، تحصیلاتش را در دانشگاه ایلینوی ادامه داد و سرانجام دکترای علوم سیاسی خود را از دانشگاه جانز هاپکینز گرفت.
مدتی پشت تریبون دانشگاه ایستاد و تدریس کرد اما خیلی زود به وزارت امور خارجه آمریکا پیوست؛ ابتدا در دفتر تدوین اسناد، سپس در بخش تجارت خارجی و پس از آن بهعنوان کارشناس مسائل نفتی و مشاور بازرگانی فعالیت کرد. تجربۀ مدیریت و کار اجرایی در این زمنیهها نام او را بر سر زبانها انداخت. در سال ۱۹۲۲، هنگامی که دولت ایران پس از جنگ جهانی اول در بحران مالی گرفتار شده بود و به دنبال مدیری خارجی برای ترمیم نظام مالی کشور میگشت، انتخاب واشنگتن و تهران روی یک نفر به نتیجه رسید؛ آرتور چستر میلسپو.
او با عنوان «مدیرکل دارایی ایران» راهی تهران شد؛ سمتی که اختیاراتش از بسیاری از وزیران کابینه هم بیشتر بود. میتوانست بودجهها را جابهجا کند، مدیران را عزل و نصب کند و بر مهمترین شریان مالی کشور نظارت داشته باشد. درست از همان روز هم در نقطهای ایستاد که جاهطلبیهای رضاخان و پول جیب مردم ایران به هم میرسیدند. آرتور سالها بعد نشست تا این بخش از خاطراتش را بنویسد، انگار داشت باری از روی دلش برمیداشت.
او مینویسد رضاخان هزاران نفر را زندانی کرده و صدها نفر را کشته بود؛ حتی بعضیها را با دستهای خودش به قتل رسانده بود. مردم زیر فشار همین ترس زندگی میکردند؛ دلشان پر از وحشت شده بود، کسی به کسی اعتماد نداشت و هیچکس جرئت نمیکرد اعتراض کند یا حتی یک انتقاد کوچک بگوید.
شواهد زیادی -و بهقدری قانعکننده که نمیشد نادیده گرفت- نشان میدادند فضای رعب و وحشت حاکم بر جامعه روی روحیه مردم ایران، که خودشان آدمهای محجوب و زودرنجی بودند، اثر گذاشته و آرامش روانیشان را بهم زده بود. رضاخان چنان رفتار خشنی از خودش نشان میداد که همین رفتار، به بیثباتی روحیهی مردم و ازهمپاشیدگی و ضعف حکومت هم دامن میزد.[1]

برای مطالعۀ بیشتر: فساد اقتصادی و مالی رضا شاه | اسناد ثروتاندوزی، تصاحب املاک و داراییهای رضاشاه
فهرست مطالب
Toggleقتلعام نصف جمعیت عشایر ایران
اما میلسپو، با همه نزدیکیاش به مرکز حکومت رضاخان، عمده کارش تهران بود؛ پشت میزهای وزارتخانه و در جلسات با درباریان و وزیران میگذشت. برای اینکه بفهمیم رفتار خشن رضاخان و فضای ترسناکی که در جامعه حاکم بود و او از آن حرف میزد، دقیقاً روی چه کسانی و چطور اتفاق میافتاد، باید از تهران بیرون بزنیم و برویم سراغ کوهها و دشتهایی که ایلات و عشایر ایران نسلاندرنسل در آنها زندگی کرده بودند. خیمهها هر فصل جابهجا میشد و مرد و زن ایلیاتی، بیآنکه خبر داشته باشند، تبدیل شده بودند به بزرگترین دشمن پنهانی سلطنت تازهتأسیس رضاخان.
چون رضاخان از همان روزهای اول به قدرت رسیدنش خوب میدانست این آدمها با اسلحهای که در دست داشتند و استقلالی که از حکومت مرکزی حفظ کرده بودند تنها نیرویی هستند که واقعاً میتوانند جلوی قدرتش بایستند. پس تصمیم گرفت سبک زندگی کوچنشینی را که هزاران سال در زیست بخش بزرگی از مردم سرزمین ایران ریشه دوانده بود از بین ببرد.
کسی درست نمیدانست این تصمیم قرار است چه بلایی سر این مردم بیاورد؛ اما وقتی سالها بعد پژوهشگرها نشستند و آمار آن سالها را ورق زدند، عدد بهدستآمده آنقدر وحشتناک بود که آدم باورش نمیشد. جان فوران، استاد جامعهشناسی دانشگاه سانتا باربارای کالیفرنیا، در کتاب «مقاومت شکننده: تاریخ تحولات اجتماعی ایران از سال ۱۵۰۰ میلادی تا انقلاب» به آماری اشاره میکند که پژوهشگری بهنام باریر جمعآوری کرده است.
در سال ۱۹۰۰ میلادی(۱۲۷۹ شمسی)، جمعیت عشایر ایران چیزی حدود دو میلیون و چهارصد و هفتاد هزار نفر بوده؛ اما تا سال ۱۹۳۲ میلادی(۱۳۱۱ شمسی) -یعنی در فاصلهی کمتر از یک نسل- این رقم به حدود یک میلیون نفر رسیده بود. این اختلاف عظیم هم شامل کسانی میشد که بهزور یکجانشین شدند، هم کسانی که در همین مسیر جانشان را از دست دادند. چنین کاهش جمعیتی، بهطور طبیعی، اقتصاد دامداری و عرضه محصولات دامی کشور را هم بهشدت تضعیف کرد؛ تولید گوشت، چرم، پوست و محصولات لبنی و حتی تأمین حیوانات برای حملونقل، همه باید کاهش یافته باشند.[6]

پدر ملت یا قاتل ایلات؟
آن یک میلیون و نیم نفر هرکدام یک اسم داشتند، یک خانواده، یک زندگی که کل آن دود شد و به هوا رفت. یکی از معدود کسانی که این تراژدی از زبان خود قربانیانش شنید، ویلیام داکلاس بود. قاضی دادگاه عالی ایالات متحده، مردی که در سفرهایش به ایران، به گوشههای دوری از این سرزمین سر میزد که کمتر خارجیای تا آنجا میرفت. او در کتاب «سرزمین شگفتانگیز و مردمی مهربان و دوستداشتنی» مینویسد در یکی از همین سفرها، پیرمردی را ملاقات کرد که حاضر شد حرف بزند -اما فقط با یک شرط، نامش هرگز فاش نشود. انگار حتی بعد از سالها، هنوز از گفتنش میترسید.
پیرمرد با صدایی آهسته و نجواگونه شروع کرد، طوری که انگار داشت رازی را با داکلاس در میان میگذاشت. گفت اردوگاهشان از همانجایی که ایستاده بودند چندان دور نبود. بیش از صد نفر بودند، در بیست کلبه زندگی میکردند؛ چند هزار گوسفند و بز داشتند، چند صد گاو و دهها اسب -یعنی یک زندگی کامل، یک دنیای کوچک که پیشینیانشان همانجا ساخته بودند.
بعضی از جوانهای ایلشان در قلعهای محاصره شده بودند؛ پیرمرد گفت همهشان کشته شدند و اعضای خانههایشان به دار آویخته شدند. در همان روزها، جادهای که رضاشاه میخواست بسازد، داشت ساخته میشد -انگار دنیا داشت به همان شکل همیشگیاش جلو میرفت، بیآنکه کسی حتی مکثی کند برای آنچه چند قدم آنطرفتر بر سر این مردم آمده بود.
چند روز بعد، پیرمرد ابری از گردوخاک را در دشت دید. سوارکاران با تاختوتاز نزدیک میشدند؛ وقتی نزدیکتر شدند، فهمید یک گروه نظامی هستند، به فرماندهی سرهنگی که صدایش رساتر از بقیه بود. آنها مستقیم به سمت اردوگاه آمدند. سرهنگ فرمانی صادر کرد، و مردانش از اسب پیاده شدند و شروع کردند به تیراندازی. در بعضی چادرها نوزادانی در گهواره بودند؛ پیرمرد گفت سربازها به هر بچهای که میرسیدند، هفتتیر خود را روی سرش میگذاشتند و شلیک میکردند. زنها از تمام چادرها فریاد میزدند. همسر پیرمرد به گوشهای پناه برده بود و او جلویش ایستاده بود.
دو سرباز به سمتشان هجوم آوردند. پیرمرد چاقویی در دست گرفت، و بعد صدای شلیک آمد. به زمین افتاد و از هوش رفت. وقتی به هوش آمد، همسرش روی او افتاده بود و خون گرمش روی سینهاش جاری بود -او با اصابت گلوله در سینه جان باخته بود. گلوله به گردن خود پیرمرد هم خورده بود؛ سربازها فکر کردند او هم مرده، برای همین تکان نخورد، چون سرهنگ و نیروهایش هنوز همانجا بودند و او با چشمانی نیمهبسته همهچیز را میدید. به داکلاس گفت شاید اگر آنچه دیده را تعریف کند کسی باور نکند، اما به نان سفرهاش قسم خورد که حقیقت داشت.[2]

شرطبندی روی سرهای بریدۀ جوانان لر
گفت سرهنگ دستور داده بود چند نفر از جوانهایشان را اسیر کنند. در همین حین، آتشی پر از زغال گداخته درست کرد؛ سرهنگ یک طاوۀ آهنی بزرگ داشت که آنقدر روی آتش گرفتنش تا سرخ شد. بعد به افرادش دستور داد یکی از لرها را بیاورند. دو سرباز زندانی جوان لر را نگه داشته بودند و سرباز سومی با شمشیر پشت سرش ایستاده بود. با اشاره سرهنگ، شمشیر چرخید و به گردن زندانی خورد؛ سرهنگ فریاد زد بدو…، و سر روی زمین افتاد. سربازان طاوۀ سرخشده را روی گردن جوان بیسر چسباندند.
جوان قدمی برداشت و افتاد. سرهنگ فریاد زد «آن قدبلند را بده به من، او میتواند بهتر از این بدود». همین روند تکرار شد؛ مرد قدبلند وقتی سرش بریده شد، چند قدمی دوید. جوانان لر یکی پس از دیگری همینطور سربریده شدند، و بارها طاوه سرخ میشد و روی گردنهایشان چسبانده میشد.
یکبار سرهنگ گند زد و طاوه را دیر روی گردن اسیر چسباند، و خون بیش از یک متر به هوا پرتاب شد. سرهنگ شروع کرد به شرطبندی که این مردان بیسر تا کجا میتوانند بدوند؛ او و سربازانش فریاد میکشیدند و هر قربانی را تشویق میکردند که نهایت تلاشش را بکند. پیرمرد اینجای حرفش که رسید، لحظهای مکث کرد؛ خشمش انگار حتی بعد از این همه سال، از اینکه توانسته بود از این تجربه جان سالم بهدر ببرد، بیشتر میشد.
داکلاس پرسید چه کسی برنده شرطبندی شد. پیرمرد چند دقیقه سکوت کرد، بعد گفت سرهنگ بیشتر شرطبندیها را برده بود؛ او تنها در شرطبندی روی سر یکی از لرها که پانزده قدم بعد از بریدهشدن سرش دویده بود، هزار ریال برنده شده باشد. پیرمرد انگار از گفتن این خاطرات بیرمق شده بود. داکلاس پرسید سرهنگ بعد از آن چه کرد؛ پیرمرد گفت او تمام گلههای گوسفند، بز، گاو و اسب ایل را با خود برد. روز بعد دهها کامیون آمدند و تمام قالیها، سماورها، ظروف، جواهرات و لباسهایمان را در آنها بار زدند و ارتش همه را با خود برد.[3]

شیر مادران قشقایی در دهان تولهسگهای ارتش رضاخان
پیرمرد لحظهای مکث کرد، بعد گفت هست چیزهایی که میشود ارتش را برای آنها بخشید و در آرامش کنارشان زندگی کرد؛ اما یک چیز است که هیچوقت نمیتوانند ببخشند. گفت در زمان سلطنت رضاشاه، سروانی همانجا مستقر بود که چند تولهسگ اصیل داشت؛ سگ مادرشان مرده بود. سروان هر روز صبح سربازانش را به یکی از روستاهایشان میفرستاد و حدود دو لیتر شیر مادر میخواست. زنهای قشقایی مجبور بودند اطاعت کنند، و هر روز آن تولهسگها شیر مادران قشقایی را مینوشیدند. پیرمرد باز هم مکث کرد و روی آخرین کلماتش تأکید کرد؛ این یکی را هرگز نمیتوانند ببخشند.
عمق این حرف را شاید فقط وقتی بشود کامل فهمید که دو چیز را بهخاطر بسپاریم. اول اینکه سگها برای مسلمانان نجس هستند. دوم اینکه در بین قشقاییها -مثل خیلی جاهای دیگر دنیا- مادر جایگاه و احترام ویژهای دارد؛ اما فراتر از این، یک سنت خاص هم در بین آنها هست که این فرمانده ارتش، بیآنکه شاید حتی بداند، مستقیم به آن بیحرمتی کرده بود. یکی از مقدسترین سوگندهایی که یک قشقایی میتواند بخورد، به شیر مادرم قسم است که هر روز صبح، به دستور یک سروان، از دهان مادرانشان دزدیده میشد تا به کام چند تولهسگ برود.[4]
جالب است بدانید آنچه بر سر آن پیرمرد و ایلش آمداستثنا نبود؛ یک نمونه از الگویی بود که در سراسر ایران، در میان ایلهای مختلف، بارها و بارها تکرار شد. پیتر آوری، یکی از برجستهترین متخصصان تاریخ و ادبیات ایران در جهان و از محققان برجسته کمبریج، در کتاب «ایران مدرن» مینویسد امروز مشکل این است که چطور میشود از صنعت دامداریای که در اثر یکجانشینی اجباری توسط رضاشاه در معرض انقراض قرار گرفته، محافظت کرد؛ و چطور میشود آنذره از زندگی ایلیاتی را که هنوز باقی مانده، مورد مطالعه قرار داد.

نقشۀ سرکوب ایلات
آوری در همان کتاب به یک نمونه مشخص اشاره میکند که شاید بهتر از هر آماری، وحشیگری سیاستهای حکومتگردانی رضاخان را نشان میدهد؛ در سال ۱۹۲۳ میلادی(۱۳۰۲ شمسی)، ایل بویراحمدی از آسمان بمباران شد. آوری مینویسد به نظر میرسید که آنچه در حال رخ دادن بود، فراتر از سرکوب اعتراضات بود. قضیه این فراتر از یک سرکوب چیست؟[5]

سال ۱۹۲۳ میلادی را که در نظر بگیریم، رضاخان هنوز حتی تاج شاهنشاهی به سر نگذاشته بود؛ او در آن سالها هنوز فقط وزیر جنگ بود. اما همین یک رقم -بمباران هوایی یک ایل کامل، در همان سالهای اول رسیدنش به قدرت- نشان میدهد که سیاست نابودی عشایر از همان ابتدا، پیش از رسیدن او به سلطنت، طراحی و اجرا شده بود. آن مردی که بعدها میخواست خودش را پدر ملت جا بزند، حتی پیش از نشستن بر تخت، آسمان را روی سر بخشی از همان ملت خراب کرده بود.
تخت که زیر پای رضاخان محکم شد، این سرکوبها هم متوقف نشدند؛ فقط شکل عوض کردند. انگار قبلا یک تصمیم لحظهای بودند اما بعد یک ماشین شد که بهطور مرتب کار میکرد و سرکوب میکرد. جان فوران، همان استاد جامعهشناسی دانشگاه سانتا باربارای کالیفرنیا که پیشتر هم از کتابش خواندیم، این سالها را اینطور توصیف میکند؛ یک گوشهای از کشور، یک ایل سر بلند میکرد و میگفت زیر بار نمیرویم. یک جای دیگر، دهقانها از یک تصمیم دولت کوتاه نمیآمدند. یک جای سوم، سربازان یک پادگان طغیان میکردند. فرقی نمیکرد کجا بود؛ خبر که به تهران میرسید، ارتش رضاخان راه میافتاد.
از سال ۱۹۲۷ تا ۱۹۳۲ میلادی -یا بهحساب ما، از ۱۳۰۶ تا ۱۳۱۱- این چرخه بارها تکرار شد؛ عربها بلند شدند، قشقاییها بلند شدند، بعد بختیاریها، کردها، بلوچها. اما فرجام همه یکی بود. یا با اسلحه شکستشان میدادند، یا خانهایشان را مینشاندند پای میز و مجبورشان میکردند تسلیم شوند، یا اصلاً همانجا اعدامشان میکردند. آنهایی هم که زنده میماندند، یا مجبور میشدند یکجا بنشینند و ایلگردی را کنار بگذارند، یا زیر سایه حکومت نظامی زندگی کنند.
یک روز، در دسامبر ۱۹۳۲ -آذر ۱۳۱۱- این چرخه به یکی از تلخترین نقطههایش رسید. دولت آن روز نشست و بیش از صدوپنجاه دهقان را که سر اعتراض داشتند، تیرباران کرد. تصورش را بکنید در یک روز، صدوپنجاه نفر را اعدام کردن خودش وقت، مکان و نیروی زیادی میخواهد. فوران نوشته این اعتراضات هیچوقت دست هم را نگرفتند. هرکدام تنها میایستاد، تنها میسوخت. شاید همین تنهایی بود که کار دستشان داد؛ چون تا اوایل دههی ۱۹۳۰ -دهه ۱۳۱۰ شمسی- دیگر هیچکس، در هیچ گوشهای از این خاک، جرئت نمیکرد حتی به فکر اعتراض کردن بیفتد.[7]
هر اعتراضی در گوشهای از کشور مثل یک شعله شکل میگرفت و پیش از آنکه خبرش یا شعلهاش به شهر یا استان دیگری که خود شعله دارد برسد، با خشونت سرکوب میشد. نه حزب مستقلی وجود داشت که این صداها را به هم وصل کند، نه مطبوعات آزادی که خبرشان را منتشر کنند و نه مجلسی که معترضان بتوانند صدایشان را از آن بلند کنند.
حکومت هم دقیقاً همین را میخواست؛ کسی از رنج دیگری باخبر نشود، هیچ اعتراضی به اعتراض دیگر گره نخورد و هر معترض تصور کند تنها کسی است که ایستاده است برای همین با شبکهای از فرمانداران، ژاندارمری و نیروهای نظامی، هر حرکت اعتراضی را پیش از آنکه به جنبشی سراسری تبدیل شود، در نطفه خفه میکرد. هر گروه خیال میکرد تنها مانده است و همین تنهایی، بزرگترین نقطه ضعفش بود.

قتلعام مسجد گوهرشاد
دو سال گذشت. کشور آرام بود؛ آرامشی که فقط از جنس ترس بود. هیچ خانی دیگر سر بلند نمیکرد، هیچ دهقانی دیگر جرئت نمیکرد پچپچهای علیه حکومت بکند. اما همین آرامش، تابستان ۱۹۳۵ میلادی -تیر ۱۳۱۳ شمسی- در یکی از مقدسترین نقطههای ایران، رنگ خون گرفت؛ حرم امام رضا در مشهد. آفتاب داغ روی گنبد طلایی حرم امام رضا میتابید و مردمی که از شهرهای اطراف، حتی از آنسوی مرز افغانستان، برای زیارت آمده بودند، توی صحن و حیاط جمع شده بودند. کسی آن روز فکرش را هم نمیکرد که همین مکان، همین چند روز، قرار است اسمش در تاریخ ایران کنار خونینترین صفحاتش بنشیند.[8]

سوغات فرنگ
این بار، دلیل تجمع فقط زیارت نبود. چند ماه قبل، رضاخان همراهی نخستوزیرش محمدعلی فروغی سفری چهل روزه به ترکیه داشت و پس از بازگشت تصمیم گرفت اقداماتی انجام دهد تا ایران را به آنچه «مظاهر تمدن غرب» خوانده میشد نزدیک کند؛ در آن سفر با نزدیکبینی تمام، تحولات کشور آتاتورک را تماشا کرده بود و تصمیم گرفته بود همان مسیر را در ایران هم پیاده کند.
یکی از همین تصمیمها، اجباری کردن کلاه شاپوی فرنگی بهجای کلاههای سنتی مردان بود؛ و همزمان، زمزمههایی هم به گوش میرسید که کشف حجاب اجباری هم در راه است. برای خیلی از مردم، بهخصوص در شهری مثل مشهد که همیشه دلبستگی عمیقی به دین داشت، این تصمیمات دستدرازی به آزادگیشان بود.
جرقه اصلی اما جای دیگری زده شد. روحانیون مشهد، در جلساتی مخفیانه، تصمیم گرفتند یکی از بزرگانشان، آیتالله حاج حسین قمی، راهی تهران شود تا مستقیم با خود رضاشاه صحبت کند. اما او هرگز به تهران نرسید؛ در میانه راه، در باغ سراجالملک، توقیفش کردند و اجازه ملاقات با کسی را هم ندادند. خبر این توقیف، مثل جرقهای که به انبار باروت بیفتد، به مشهد رسید. خشم مردم و دوستداران آیتالله قمی یکجا سر باز کرد؛ صحن و مسجد گوهرشاد پر از مردمی شد که دیگر حاضر نبودند سکوت کنند.
مأموران از آنها خواستند متفرق شوند؛ مردم نرفتند. استاندار خراسان که دید اوضاع دارد از کنترلش خارج میشود، مستقیم برای رضاشاه تلگراف زد تا کسب تکلیف کند. جواب رسید که ارتش وارد عمل شود. سربازها از همان اول با تفنگ شروع کردند، برای بیرون کشیدن مردم از داخل مسجد و صحن حرم. اما وقتی این کافی نبود، تیربارها رسیدند. محمدقلی مجد، مدرس مرکز خاورمیانه دانشگاه پنسیلوانیا، در کتاب «رضاشاه و بریتانیا» مینویسد کشتاری که در تاریخ ۱۲ تا ۱۳ ژوئیه ۱۹۳۵(۲۰ تا ۲۲ تیر ۱۳۱۳ شمسی) در داخل و اطراف حرم امام رضا رخ داد، یکی از خونینترین و بیرحمانهترین وقایع تاریخ ایران بود.
بهگفته مجد، تنها واقعهای که شاید بشود آن را با این کشتار مقایسه کرد، اتفاق قیام پانزده خرداد بود که در سال ۱۳۴۲ افتاد و نیروهای مسلح تظاهرکنندگانی را که به دستگیری آیتالله خمینی اعتراض کرده بودند سرکوب کردند و شمار زیادی از آنها کشته شدند. اما بهگفته مجد، قتلعام مشهد یک تفاوت اساسی با آن واقعه داشت که وزنش را چند برابر میکرد؛ این کشتار درست در دل حرم مطهر امام رضا سلام الله علیه رخ داده بود. آن دو روز، صدای تیربار توی صحن حرم و اطراف مسجد گوهرشاد نمیخوابید.
هر کسی که آنجا بود، بعدها هرچه سعی کرد بشمرد که چند نفر افتادند، نتوانست به یک عدد قطعی برسد -چون هرکس، از هر زاویهای که ایستاده بود، فقط بخشی از فاجعه را دیده بود. حتی درباریان هم نتوانستند این حقیقت را کامل قایم کنند. امیر اسدالله علم، در خاطراتش، اعتراف کرد که دویست نفر همانجای که ایستاده بود فقط با یک تیربار کشته شدند؛ اما همین رقمی که خود یکی از نزدیکان دربار داده بود، فاصله عجیبی داشت با آنچه سفارت آمریکا در گزارشهای محرمانهاش نوشته بود. بهگفته سفارت، شمار واقعی کشتهشدگان خیلی بیشتر از همان دویست نفر بود.[9]

وزیر مختار آمریکا در تهران هم، وقتی میخواست همین ماجرا را برای واشنگتن تعریف کند، انگار داشت با کلمات دستوپنجه نرم میکرد تا وزن آنچه دیده بود را کم نکند. به روایت او، فرمان شلیک مستقیماً از سوی شاه صادر شد و خیابان و صحنهای حرم، در چشم برهمزدنی، به صحنه کشتار جمعی تبدیل شد. برآورد محافظهکارانهاش این بود که پانصد نفر کشته و زخمی دیدم اما صدای گلوله که خوابید، نوبت زندانها رسید. نزدیک به دو هزار نفر بازداشت شدند و در روزهای بعد، هر روز سی نفر را از سلولها بیرون میکشیدند تا زیر تازیانه قرار گیرند؛ انگار قرار بود ترس، پس از خیابان، پشت دیوارهای زندان هم ادامه پیدا کند.[10]

جزئیترین تصویر از آن دو روز، از یک مسیر عجیب به دست آمد؛ نه از یک ایرانی، نه از یک آمریکایی، از سفیر افغانستان در تهران. او پیامی رمزی از سرکنسول کشورش در مشهد دریافت کرده بود که با روایت رسمی دولت ایران کاملاً فرق داشت. طبق آن گزارش، هشت افغانی همانجا کشته شده بودند، پنجاه نفر دیگر از مردم جان باخته بودند، هشتصد نفر مجروح شده بودند و نزدیک به دو هزار نفر یا زندانی شده بودند یا اصلاً دیگر ردی از آنها پیدا نشد.
دولت ایران رسماً اعلام کرده بود اعتراض از هشتم تیر شروع شده؛ اما واقعیت این بود که همهچیز از بیستم تیر آغاز شده و تا پاسی از شب بیستویکم تیر ادامه داشت. یعنی حتی روز شروع فاجعه را هم دولت سعی کرده بود جابهجا کند. دولت رضاشاه که خودش عامل این کشتار بود، طبیعی بود که رقم را هرچه کوچکتر جلوه بدهد؛ اما شاهدان عینی، آنهایی که آنجا بودند و با چشم خودشان دیدند اجساد چطور روی هم انباشته میشدند، رقمی بسیار سنگینتر گزارش کردند.
محمدعلی شوشتری، یکی از همین شاهدان عینی، بعدها گفت شمار کشتهشدگان به هزار و ششصد و هفتاد نفر میرسید یعنی در عرض چند ساعت، بیشتر از هزار و ششصد نفر، فقط برای اعتراض به حقشان جانشان را از دست دادند. همین رقم هزار و ششصد و هفتاد نفر طبق روایت شاهدان عینی، در برابر رقم دویستی که خود امیر اسدالله علم در خاطراتش اعتراف کرد بهتنهایی نشان میدهد چرا مجد این واقعه را حتی از قیام پانزده خرداد هم خونینتر میداند؛ چون آنجا، طبق برآوردها رقم کشتهشدگان چیزی نزدیک به سیصدوهشتاد نفر بود.
ترور به خودیها رسید!
میلسپو که پیشتر در موردش گفتیم مینویسد با گذشت زمان، شاه مشاوران کموبیش شایستهاش را کنار گذاشت و بهجایشان بدترین عناصر کشور را دور خودش جمع کرد؛ به آنها امتیاز داد، لطفشان کرد، فسادشان را پاداش داد و با هرکس که کارش را درست انجام میداد بدرفتاری کرد و خودش هم، همانطور که میلسپو مینویسد، مصداق یک جانی بود که به بقیه فسادش را یاد میداد. ترور هم، بهگفته میلسپو، بخشی از طبیعت رضاخان بود؛ در همان اوایل که خودش هنوز بهقدر کافی نزدیک ماجراها بود، به چند مورد از این بیرحمیها برخورده بود، اما بعد از سالهای اول سلطنت، این ترور دیگر همهجا گسترش پیدا کرد.
رضاخان، بهنوشته میلسپو، هیچوقت یک تصفیه عمومی و یکجا انجام نداد چون اهلش نبود؛ اما ما کم نداریم از این وقایع کشتار دسته جمعی نمایشی که رضاخان رقم زده. وقتی میلسپو برای دومین بار و پس از سقوط رضاخان به ایران برگشت، رد خشونتی که رضاخان از خود به جا گذاشته بود را در خاطره مردم و سرگذشت قربانیان دید. هزاران نفر زندانی شده بودند، صدها نفر کشته -بعضیهایشان، بهگفته او، به دست خود شاه.[11]

بسیاری از رجال و شخصیتهای کشور در زندان، یا با سم یا با آمپول هوا، از پا درآمده بودند؛ از جمله داور، کسی که میلسپو خودش او را لایق توصیف کرده بود و حالا خودکشی کرده بود، و کیخسرو شاهرخ، نماینده زرتشتیان در مجلس و تاجری محترم که میلسپو و بقیه هیئت آمریکایی همیشه دوستش داشتند و حالا با ضرب گلوله پلیس کشته شده بود.
در کنار این دو، آقا نورالله اصفهانی، آیتالله میرزا محمد آقازاده، آیتالله سید یونس اردبیلی، سید نورالدین حسینی شیرازی و ساموئل حییم، نماینده یهودیان در مجلس، هرکدام بهشکلی یکی با اعدام، یکی با شهادت به دست پزشک احمدی، یکی با تبعید در همین موج از سرکوب رجال و روحانیت کشور جای گرفتند. حتی حرمت زیارتگاهها هم رضاخان را از خشونت بازنمیداشت؛ او به آنها بیاحترامی میکرد، روحانیان را میزد و میکشت. به جز اوایل کار به نظر نمیرسید هیچ تلاشی برای کشتن شاه به عمل آمده باشد. میگویند خود او بر این باور بوده که مقدر است عمر طولانی داشته باشد.[12]

درِ علیمالدوله زندان قصر
میلسپو نوشته بود این آدمها یا با سم یا با آمپول هوا از پا درمیآمدند. اما او این خبرها را از پشت میزش شنیده بود، کسی که پایش به زندان باز شده بود، تصویر خیلی متفاوتتری میلسپو داشت. سلولی بود، یک متر در یک متر و نیم -کوچکتر از یک اتاق حمام معمولی و توی همین فضا، سه یا چهار نفر را با هم میانداختند. کریستین دلانوآ، مورخ فرانسوی، در کتاب «ساواک» مینویسد حتی یک زندانی هم نمیتوانست در آن سلول دراز بکشد؛ چه برسد به چند نفر که باید شب را روی هم، تنگ به هم، سر میکردند.
دیوارها هیچ منفذی برای هوا نداشتند. و همین فضای خفه، همراه با عدم وجود امکانات برای رعایت بهداشت، زمینهساز شیوع بیماریهایی مثل تیفوس شده بود -بیماریای که مقامات، بهجای درمانش، ترجیح میدادند بگذارند بماند؛ چون همین تیفوس بهانه خوبی بود تا مرگهای سیاسی و عمدی را زیر یک برگه پزشکی قایم کنند. تقی ارانی، بنیانگذار حزب کمونیست ایران، یکی از همین بیمارانی بود که در زندان جان داد.
زندانیان خودشان، بین خودشان، زندان قصر -بزرگترین زندان تهران آن روزها- را به سه بخش تقسیم کرده بودند؛ سه اسم برای سه بخش که هرکدام یک داستان تلخ داخلش بود. غار وزرا جایی بود که وزرای بیآبروشده را میانداختند. «اتاق قباله» را به مالکانی میدادند که هنوز حاضر نشده بودند زمینهایشان را تقدیم شاه کنند؛ اما چند روز شکنجه که میگذشت، همانجا، با دستهای لرزان، اسناد انتقال املاکشان را امضا میکردند.
و بعد یک در بود؛ فقط یک در ساده، که زندانیان بینشان اسمش را گذاشته بودند در علیمالدوله. از همین در، جنازه زندانیانی که زیر شکنجه میمردند، بیرون برده میشد. وقتی کسی زمزمه میکرد فلانی از در علیمالدوله بیرون رفت، همه میفهمیدند یعنی چه. یک نفر دیگر، بهطرز مشکوکی کشته شده بود. علیمالدوله اسم واقعی هم داشت -دکتر و رئیس بیمارستان شهربانی بود- و کارش این بود که با یک سرنگ، به کسانی که قرار بود بروند، آمپول هوا تزریق کند.[13]

آمپول هوا هم همیشه هم آخرین قدم نبود؛ بعضی وقتها، آخرین قدم یک تعقیب طولانی چند ساله بود. اداره تأمینات شهربانی، همه مخالفان سیاسی رژیم بهخصوص کمونیستها را زیر نظر داشت، و بعضی از آنها را سالها تعقیب میکرد تا بالاخره به همان سرنوشتی برسند که پزشک احمدی پایانش را میخواند میزد. فرخی یزدی یکی از همینها بود.
او وکیلی بود که علیه رژیم موضع گرفته بود، و وقتی رضاشاه تاج بر سر گذاشت به آلمان فرار کرد. اما سفیر ایران دنبالش رفت. با او قرار گذاشت، قول داد که اگر برگردد، شاه میبخشدش. فرخی یزدی، شاید از دلتنگی، شاید از امید، برگشت و همان لحظه که پایش به خاک تهران رسید، دستگیرش کردند. دلانوا میگوید کتمان و فریب دو تا از ستونهای همیشگی هنر حکومتکردن رضاخان هستند؛ اما یک ستون سوم هم هست به نام صحنهسازی برای مرگ. فرخی یزدی شاعری بود که در رثای آزادی شعر میسرود؛ و همین، دقیقاً همین بود که این حکومت نمیتوانست تحملش کند.
بعد از شکنجههای بیشمار، بالاخره با تزریق آپول هوای احمدی خاموشش کردند که دوست داشت او را پزشک صدا بزنند، اما از حرفه طبابت فقط همین تزریق را بلد بود. کارش ساده بود. چند مأمور نظمیه قربانی را محکم میگرفتند، و او با یک سرنگ چند سیسی هوا را به بازوی قربانی خالی میکرد. قلب میایستاد و روی کاغذ، مینوشتند سکته قلبی ناگهانی. همین روش ساده، همین دروغ ساده، علت مرگ خیلی از زندانیان سیاسی آن دوره و بعدها، در جاهای دیگر دنیای سوم شد.[14]

قتلعام سگهای قُرَى
وحشتی که در تهران با سرنگ هوای احمدی به جان رجال و روشنفکران میافتاد، در جادهها و روستاها چهره دیگری به خود میگرفت. وقتی کاروان شاه در قریهای توقف میکرد تا اعلیحضرت شب را در آنجا بیاساید پیش از آنکه رضاخان به خواب برود، باید سکوت مطلق حکمفرما میشد. جان گونتر، سیاح آمریکایی، در مشاهدات خود نوشته که در هر قریهای که شاه شب را در آن منزل میکرد، تمام سگهای روستا را میکشتند؛ زیرا او خواب سبکی داشت و تاب شنیدن صدایی که آرامش او را پریشان کند، نداشت.[17]

اما در کشوری که پادشاهش برای آرامش خواب خود، جان حیوانات بیزبان را میگرفت، طبیعی است که این قساوت تنها به سگهای روستا محدود نماند. رضاشاه برای توجیه این کارهایش هیچ منطقی جز بوالهوسی شخصی و ترس از قدرت گرفتن دیگران نداشت. لویی جی دریفوس جونیور، وزیر وقت آمریکا در ایران، پس از سقوط شاه در شهریور ۱۳۲۰، از صدها نفری نوشته که بدون هیچ دلیل و محکمهای به زندانها میافتادند. آدمهایی که شبانه دستگیر میشدند و برخی از آنها چنان از پیش پا برداشته شدند که دیگر هرگز بازنگشتند.[15]

امزوز که این اتفاقات را مینویسم و میخوانم بس که ترسناک است گمان میکنم داستان است! تازه بعد از رفتن شاه بود که روزنامه کوشش در ۸ آبان ۱۳۲۰، پرده از جنایات برداشت و با صراحت به شکنجۀ زندانیان توسط رئیس نظمیه اشاره کرد و خواستار آن شد که شکنجهها بلافاصله متوقف و ابزارآلات شکنجه معدوم شوند.
آمار کریستین دلانوا مورخ فرانسوی از کشتهشدگان دوره رضاشاه، روی عدد ۲۴ هزار نفر میایستد.[16] اما بیایید از این عدد بگذریم و به آدمهای پشت آن نگاه کنیم. بخش بزرگی از این ۲۴ هزار نفر مردمان ایلات و عشایر بودند که شاه حتی به رهبرانشان هم رحم نکرد.

کسانی مثل صولتالدوله قشقایی(ایلخان بزرگ جنوب) یا سردار اسعد بختیاری که روزگاری در کوههای ایران ابهتی داشتند، اما در نهایت به همان دخمههای خفهکننده زندان قصر کشیده شدند و به سرنوشت دیگر قربانیان دچار شدند. برای حکومتی که تاب تحمل صدای یک حیوان را نداشت، صدای اعتراض یا استقلال یک ایل، گناهی نابخشودنی بود. آن ۲۴ هزار نفر، در واقع بهای خونینی بودند که باید پرداخته میشد تا پادشاه در سکوت گورستان، احساس آرامش و قدرت کند.
فرجام سخن | جنایات رضا شاه
یکی از گامهای اساسی در مسیر روشنگری و مقابله با عملیات روانی امروز دشمن پس از جنگ رمضان، مقابله با بزک پهلوی است. شاید بپرسید چرا در میانه این نبرد ترکیبی، بحث پهلوی به میان میآید؟ دلیل نخست آن است که رهبر معظم انقلاب در نوزده بهمن سال یکهزار و چهارصد صراحتاً فرمودند: «هر کس تریبونی دارد باید در مقابل بزک پهلوی بایستد.» کار دشمن به جایی خواهد رسید که حتی نیروی ساواکی را هم بزک و تطهیر خواهد کرد. ماشین جنگ روانی دشمن در این تحریف، با دو بال پیش میرود: یکی بزک غرب و دیگری بزک پهلوی.
خطر این تحریف تا جایی است که اگر روزی جمهوری اسلامی به تکابرقدرت عالم تبدیل شود و در بحث رفاه، مرفهترین کشور دنیا با بهترین جادهها(بدون حتی یک چاله)، بهداشت عالی و تاکسیهای هوایی باشد، رسانههای ضدانقلاب باز هم با ابزار بزک پهلوی به میدان میآیند و ادعا میکنند که: «اگر شاه هم میماند همین کارها را میکرد و وضعمان بهتر بود!» برای درک عمق این فاجعه محاسباتی، کافی است به ماجرای مسمومیت دانشآموزان دختر در سه، چهار سال پیش نگاه کنیم.
در آن زمان، عدهای در گروههای اساتید دانشگاهی ادعا میکردند این کار خود جمهوری اسلامی است، چون با تحصیل دختران مخالف است! در پاسخ به این شبهه، مستندات گزارش انجمن جهانی اقتصاد(WEF) را ارائه دادیم که نشان میداد ایران در برابری حق تحصیل دختر و پسر در کره زمین، رتبه یک دنیا را دارد. اما پاسخ عجیب یکی از همان اساتید به این سند قطعی این بود: «اگر شاه میماند، رتبه ما از این هم بهتر میشد!» فتنه دیماه نیز دقیقاً ثمره همین کمکاری ما در شناساندن چهره واقعی پهلوی به مردم بود که باعث شد شخصیتی مانند رضا پهلوی جرئت کند و بیانیه بدهد و مردم نیز پشت عملیات روانی او حرکت کنند.
خوشبختانه برای خنثیسازی این دروغ بزرگ، کتابهای بسیار مستندی در کشور نوشته شده است که از مهمترین آنها میتوان به خود خدا(درباره رضاشاه)، خُدازاده(درباره محمدرضا) و جعبه سیاه(خلاصه هفت جلد خاطرات اسدالله علم) اشاره کرد. این آثار بر پایه مطالعه حدود یکهزار و سیصد و پنجاه کتابی نوشته شدهاند که در هشتاد، نود سال اخیر(از سال ۱۳۱۶ تاکنون) توسط خارجیها به زبانهای انگلیسی، فرانسوی و آلمانی درباره ایران به نگارش درآمدهاند. نویسندگانی چون جان گونتر، یرواند آبراهامیان، نیکی کدی، جان فوران، سالیوان(سفیر آمریکا) و آنتونی پارسونز(سفیر بریتانیا) که هیچکدام نه عاشق جمهوری اسلامی بودند و نه اصلاً آن را قبول داشتند.
تمام این منابع بهدقت خوانده و گلچین شدهاند و در نهایت دویست و بیست و دو داستان برای رضاشاه و سیصد داستان برای محمدرضا استخراج شده است. ویژگی منحصربهفرد این کتابها این است که در یک سو متن اصلی کتاب و در سوی دیگر ترجمه آن قرار دارد تا کسی نتواند آنها را رد کند. اما این غربیها در کتابهایشان چه گفتهاند؟
آرتور میلسپو نقل میکند وقتی فردی به رضاشاه گفت شما سایه خدا هستید، او مکثی کرد و گفت: «شاید خود خدا باشم!»(اسم کتاب نیز از همینجا گرفته شده است). حتی در موضوع راهآهن نیز اندیشمندان دنیا متفقالقولاند که این بزرگترین خیانت یک پادشاه بود، چرا که به جای مسیر منطقی شرق به غرب(برای عبور از شهرهای اصلی)، خطی از جنوب به شمال صرفاً برای مقاصد نظامی خارجیها کشیده شد.
متأسفانه بر اثر غفلت ما در جهاد تبیین، کار به جایی رسیده است که وقتی میخواهیم کتابی مانند سایهروشن(مقایسه پهلوی با امام و رهبری) را بنویسیم، از شدت شرم و اندوه باید به کلام دردناک امیرالمؤمنین(ع) پناه ببریم که فرمودند: «الدَّهْرُ أَنْزَلَنِی ثُمَّ أَنْزَلَنِی حَتَّى یُقَالَ مُعَاوِیَهُ وَعَلِیٌّ» روزگار چنان مرا پایین آورد که مردم مرا در کنار معاویه قرار دادند.
روزگار به قدری رهبر ما را پایین آورد که عالمترین، بافضیلتترین، باتقواترین، خانوادهدوستترین و مدبرترین رهبر در کنار فاسدترین، فاجرترین، عیاشترین و ظالمصفتترین فرد(پهلوی) قرار داده میشود و عدهای به جای شناخت حقیقت، شعار درود بر پهلوی سر میدهند و به رهبری توهین میکنند. در همین راستا بر آن شدیم تا مطالبی پیرامون جنایات رضاشاه برگرفته از کتاب خود خدا را برایتان فراهم کنیم. برای مطالعۀ بیشتر: فساد اقتصادی و مالی رضا شاه | اسناد ثروتاندوزی، تصاحب املاک و داراییهای رضاشاه
پانویسها:
[1] Mohammad Gholi Majd, Britain & Reza Shah: The Plunder of Iran, 1921-1941, p6.
[2] William O Douglas, Strange lands And Friendly People, p106.
[3] William O Douglas, Strange lands And Friendly People, p107-108.
[4] William O Douglas, Strange lands And Friendly People, p141.
[5] .Peter Avery, Modern Iran, p286.
[6] John Foran, Fragile Resistance: Social Transformation in Iran from 1500 to the Revolution, p232.
[7] John Foran, Fragile Resistance: Social Transformation in Iran from 1500 to the Revolution, p251.
[8] Mohammad Gholi Majd, Britain & Reza Shah: The Plunder of Iran, 1921-1941, p209.
[9] Mohammad Gholi Majd, Britain & Reza Shah: The Plunder of Iran, 1921-1941, p3.
[10] Mohammad Gholi Majd, Britain & Reza Shah: The Plunder of Iran, 1921-1941, p7.
[11] Mohammad Gholi Majd, Britain & Reza Shah: The Plunder of Iran, 1921-1941, p215-216.
[12] Arthur Chester Millspaugh, Americans in Persia, p37.
[13] . Christian Delannoy, Savak, p25-26.
[14] Christian Delannoy, Savak, p23-24.
[15] Mohammad Gholi Majd, Britain & Reza Shah: The Plunder of Iran, 1921-1941, p236.
[16] Christian Delannoy, Savak, p27.
[17] Mohammad Gholi Majd, Britain & Reza Shah: The Plunder of Iran, 1921-1941, p135.
دیدگاهتان را بنویسید