جستجو برای:
سبد خرید 0
  • خانه
  • سرویس‌ها
    • دشمن‌شناسی
    • رسانه و روحانیت
    • بازی‌های ویدیویی
    • رسانه‌های شرقی
    • سینما و تلویزیون غرب
    • سینما و تلویزیون ایران
    • رسانه و روانشناسی
    • فناوری‌های نوین
    • سیاست و دشمن‌شناسی
    • تحولات منطقه
    • اقتصاد و دشمن‌شناسی
    • موسیقی و دشمن‌شناسی
    • کتاب و دشمن‌شناسی
  • دسته‌بندی ساختاری
    • خبر
    • گزارش‌
    • گفتگو
    • معرفی کتاب
    • مقاله‌
    • یادداشت
  • فروشگاه
    • دوره‌ها
      • دوره‌های دشمن‌شناسی
      • دوره‌های سواد رسانه
      • دوره‌های مهارتی
      • دوره‌های شناخت سینما و تلویزیون
    • کتاب‌ها
    • نشریات
  • استاد فرج‌نژاد
    • زندگینامۀ استاد فرج‌نژاد
    • استاد فرج‌نژاد از زبان دیگران
    • نوشته‌های استاد فرج‌نژاد
    • خرید کتاب‌های استاد فرج‌نژاد
      • کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما
      • کتاب دین در سینمای شرق و غرب
      • کتاب تحلیل نفوذ فرهنگ کابالیستی در سینما
      • کتاب دین انیمیشن سبک زندگی
      • کتاب فقه رسانه و فضای مجازی
    • معرفی کتاب‌های استاد فرج‌نژاد
      • معرفی کتاب دست پنهان
      • معرفی کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما
      • معرفی کتاب تحلیل نفوذ فرهنگ کابالیستی(عرفان یهودی) در سینما
      • معرفی کتاب دین در سینمای شرق و غرب
      • معرفی کتاب اقتصاد صهیونیسم
      • معرفی کتاب دین، انیمیشن و سبک زندگی
      • معرفی کتاب فقه رسانه و فضای مجازی
    • صفحه مخصوص استاد فرج‌نژاد
  • رویدادها
  • دربارۀ ما
    • معرفی مؤسسه
    • مدرسان ما
  • تماس با ما
  • ورود به سایت
موسسه فرهنگی رسانه‌ای استاد فرج‌نژاد
  • خانه
  • سرویس‌ها
    • دشمن‌شناسی
    • رسانه و روحانیت
    • بازی‌های ویدیویی
    • رسانه‌های شرقی
    • سینما و تلویزیون غرب
    • سینما و تلویزیون ایران
    • رسانه و روانشناسی
    • فناوری‌های نوین
    • سیاست و دشمن‌شناسی
    • تحولات منطقه
    • اقتصاد و دشمن‌شناسی
    • موسیقی و دشمن‌شناسی
    • کتاب و دشمن‌شناسی
  • دسته‌بندی ساختاری
    • خبر
    • گزارش‌
    • گفتگو
    • معرفی کتاب
    • مقاله‌
    • یادداشت
  • فروشگاه
    • دوره‌ها
      • دوره‌های دشمن‌شناسی
      • دوره‌های سواد رسانه
      • دوره‌های مهارتی
      • دوره‌های شناخت سینما و تلویزیون
    • کتاب‌ها
    • نشریات
  • استاد فرج‌نژاد
    • زندگینامۀ استاد فرج‌نژاد
    • استاد فرج‌نژاد از زبان دیگران
    • نوشته‌های استاد فرج‌نژاد
    • خرید کتاب‌های استاد فرج‌نژاد
      • کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما
      • کتاب دین در سینمای شرق و غرب
      • کتاب تحلیل نفوذ فرهنگ کابالیستی در سینما
      • کتاب دین انیمیشن سبک زندگی
      • کتاب فقه رسانه و فضای مجازی
    • معرفی کتاب‌های استاد فرج‌نژاد
      • معرفی کتاب دست پنهان
      • معرفی کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما
      • معرفی کتاب تحلیل نفوذ فرهنگ کابالیستی(عرفان یهودی) در سینما
      • معرفی کتاب دین در سینمای شرق و غرب
      • معرفی کتاب اقتصاد صهیونیسم
      • معرفی کتاب دین، انیمیشن و سبک زندگی
      • معرفی کتاب فقه رسانه و فضای مجازی
    • صفحه مخصوص استاد فرج‌نژاد
  • رویدادها
  • دربارۀ ما
    • معرفی مؤسسه
    • مدرسان ما
  • تماس با ما
  • ورود به سایت
0

وبلاگ

موسسه فرهنگی رسانه‌ای استاد فرج‌نژاد > مطالب سایت > دسته‌بندی ساختاری > یادداشت > فساد اقتصادی و مالی رضا شاه | اسناد ثروت‌اندوزی، تصاحب املاک و دارایی‌های رضاشاه

فساد اقتصادی و مالی رضا شاه | اسناد ثروت‌اندوزی، تصاحب املاک و دارایی‌های رضاشاه

۱۴۰۵-۰۵-۱۰
دسته‌بندی ساختاری، دشمن‌شناسی، سرویس‌های سایت، مطالب سایت، یادداشت
فساد اقتصادی و مالی رضا شاه

فساد اقتصادی و مالی رضا شاه

همیشه برایم سؤال بود که یک قزاق ساده چطور توانست در عرض چند سال، به یکی از ثروتمندترین مردان تاریخ تبدیل شود. ریشه‌ این ثروت افسانه‌ای کجا بود؟ داریم در مورد رضاخان صحبت می‌کنیم که امروز خیلی از پهلویون وطن‌فروش دم از او می‌زنند و می‌خواهند ایران را آزاد و خوشبخت کنند. روزهایی که رضاخان هنوز تاج روی سرش نگذاشته بود و فقط وزیر جنگ بود فهمید که برای قبضه کردن همه‌چیز، اول باید نبض پول را در دست بگیرد.

پدیدآورنده: فاطمه باقری

فهرست مطالب

Toggle
  • بانک سپه!
  • رضاخان نفت را ملی کرد یا فروخت؟
  • اختلاس بودجۀ 16 میلیون پوندی نظامی ارتش و حساب‌های بانکی خاندان پهلوی
  • به نام ایران، به کام خاندان پهلوی | برقصید وطن‌فروشان! برقصید.
  • حلقوم احمدشاه و طومار سلسلۀ قاجار در دستان رضاخان
  • چهرۀ اصلاحات و استبداد
  • فرجام سخن | فساد اقتصادی و مالی رضا شاه

بانک سپه!

آرتور چستر میلسپو، مشاور اسبق دفتر تجارت خارجی وزارت امور خارجۀ ایالات متحده که برای سازماندهی مجدد وزارت دارایی ایران استخدام شد، در کتاب «آمریکایی‌ها در ایران» می‌نویسد شاە و نورچشمی‌هایش امتیازات انحصاری گستردەای به شرکتهای خصوصی ایرانی دادند[ … ]؛ علاوه بر این خود شاه وقتی وزیر جنگ بود، یک مؤسسۀ نامعتبر به نام بانک سپه تأسیس کرد. که برگرفته از لقب نظامی او بود و سرمایۀ آن از بودجۀً ارتش تأمین و از جانب نظامیان به شدت کنترل می‌شد. از آن‌جایی که نگھداری وجوه برای حساب و کتاب و توزیع حقوق لشکریان و رتق‌وفتق امور مالی مستقیماً زیر نظر رضاخان نبود، وی به این منظور دایرهاى مستقل درارتش ایجاد کرد.¹

خب، این دایره‌ مستقل ارتش تازه قدم اول بود. وقتی رضاخان ردای شاهی به تن کرد، دیگر این پول‌توجیبی‌های نظامی جوابگوی اشتهای او نبود. چشمش به بزرگ‌ترین معدن ثروت ایران یعنی پول نفت افتاد. این‌جا دیگر اعداد آن‌قدر بزرگ و دلهره‌آور می‌شود که آدم دود از سرش بلند می‌شود. شما فقط تصور کنید حق‌الامتیاز نفت یک کشور چقدر می‌تواند باشد و چطور می‌شود بخش عظیمی از آن را یک‌شبه غیب کرد!

برای اینکه عمق فاجعه را با سند و مدرک ببینیم، محمدقلی مجد، مدرس مرکز خاورمیانۀ دانشگاە پنسیلوانیا، در کتاب «رضاشاه وبریتانیا» می‌نویسد شواهد مستندی وجود دارد که نشان می‌دهد از ۱۵۵ میلیون دلاری که بابت حق الامتیاز نفت پرداخت شد، حداقل ۱۰۰ میلیون دلار آن را رضاشاه به جیب زد.

صد میلیون دلار در آن زمان! این عدد برای ما الان هم زیاد است و فقط یک رقم نیست، وقتی در همان کتاب ادامه‌ متن را می‌خوانیم، تازه می‌فهمیم چه بلایی سر اقتصاد ایران آمده است. برای درک بزرگی این مبلغ در آن زمان همین قدر کافی است که بدانیم کل ظرفیت وامدهی بانک واردات‌صادرات آمریکا در سال ۱۹۳۹میلادی [۱۳۱۸ شمسی] حدود ۱۰۰ میلیون دلار بوده است.

حالا ببینید این بانک اصلاً چه جایگاهی داشته است. بانک صادرات‌واردات ایالات متحده، سازمان رسمی اعتبار صادراتى دولت فدرال آمریکا است. مأموریت بانک ایجاد و حفظ شغل در آمریکا از طریق تأمین بودجه فروش صادرات آمریکا به خریداران بین المللى است.² یعنی پولی که می‌توانست چرخ اقتصاد یک ابرقدرت را بچرخاند و برای یک ملت شغل ایجاد کند، خیلی راحت و بدون هیچ ردپایی به حساب‌های شخصی شاه سرازیر شد!

ماجرا اما به همین دلارهای نفتی ختم نشد. انگار اسکناس‌ها و حساب‌های بانکی دیگر نمی‌توانستند آن عطش سیری‌ناپذیر رضاخان را آرام کنند؛ شاه حالا خاکی را می‌خواست که مردم روی آن راه می‌رفتند. وقتی به ابعاد زمین‌خواری‌های او نگاه می‌کنید، باورتان نمی‌شود که داریم درباره‌ یک پادشاه در قرن بیستم حرف می‌زنیم؛ همه‌چیز بیشتر شبیه به غارت یک کشور فتح‌شده به دست یک فرمانده‌ بی‌رحم است! تصور کنید روی نقشه، دست بگذارید روی هر آبادی و مرتعی و بگویید «این مال من است».

برای اینکه ببینید چطور بخش عظیمی از ایران به نام یک نفر سند خورد، باز هم باید به اسناد رجوع کنیم. محمدقلى مجد در همان کتاب رضاشاه و بریتانیا می‌نویسد در طول بیست سالی که رضاخان دیکتاتور ایران بود، نواحى وسیعی از کشور، شامل ۷۰۰۰ روستا، آبادى و مرتع، به ملک شخصی وی تبدیل شد. هفت هزار روستا! ابعاد این جنایت غاصبانه آن‌قدر وحشتناک بود که خارجی‌ها هم دربه‌در دنبال ثبت و ضبط پراکندگی این املاک بودند.

مجد در ادامه سند عجیبی رو می‌کند. طبق نقشەاى که سفارت آمریکا در سال 1954 میلادی[۱۳۳۳ شمسی] برای نمایش پراکندگی املاک پھلوی و بررسی فروش آن‌ها از سال ۱۹۵۲[۱۳۳۱ شمسی] به بعد تهیه کرد، رضاشاه نواحی وسیعی از شمال و غرب کشور عملاً همه لرستان و بخش اعظمی از شمال خوزستان را به تملک خود درآورده بود که متعاقباً به پسرش رسید.³ یعنی یک مملکت پهناور، وجب‌به‌وجبش شده بود حیاط خلوت یک خانواده!

رضاخان نفت را ملی کرد یا فروخت؟

حالا با چنین روحیه‌ای، فکر می‌کنید وقتی پای غول‌های نفتی انگلیس به میان می‌آمد، اوضاع چطور پیش می‌رفت؟ انگلیسی‌ها خیلی خوب رگ خواب او را پیدا کرده بودند. آن‌ها می‌دانستند پادشاهی که زمین‌های مردم مملکت خودش را این‌طور به‌زور با قیمت‌های نازل جعلی خودش و گاهی هم رایگان می‌خرید، اگر پای منافع شخصی‌اش در میان باشد، حاضر است روی مهم‌ترین سرمایه‌ ملی هم معامله کند. آن روزها شایعاتی دهان‌به‌دهان می‌چرخید که شاید باورش برای خیلی از مردم کوچه و بازار الآن و حتی همان موقع سخت است، اما در محافل دیپلماتیک، همه دقیقاً می‌دانستند داستان از چه قرار است و قیمت آدم‌ها چقدر است.

محمدقلی مجد گفته APOC شرکت نفت ایران و انگلیس از تلاش براى تغییر شرایط امتیاز دارسى دست برنداشت. دارسی امتیازی بود که به موجب آن ویلیام ناکس دارسی حق انحصاری برای جستجو و بهره‌برداری از نفت، گاز طبیعی، آسفالت و اوزوکریت را در سه چهارم مساحت کشور ایران را، مناطقی به وسعت ۱٬۲۴۲٬۰۰۰ کیلومتر مربع دریافت کرد.

هارت با اشاره به صحبت‌هایش با تى.ال.جکس5 شایعات جدیدی را که دربارۀ مذاکره شرکت برای تمدید اعتبار امتیاز بر سر زبان‌ها بود، گزارش می‌دهد: «ولی آقای جکس در ارتباط با این شایعه که شاه، باتوجە بە اینکە مجلس دست‌نشاندۀ خودش است، حاضر است در قبال دریافت ۵ میلیون پوند امتیاز شرکت را تمدید کند، گفت که تردیدی ندارد که اعلیحضرت در قبال دریافت چنین مبلغی باکمال میل این کار را انجام خواهد داد».⁴ واقعاً تلخ و تکان‌دهنده است؛ مجلسی که قرار بود صدای ملت باشد، تبدیل شده بود به یک دکور دست‌نشانده، تا اعلیحضرت با گرفتن پنج میلیون پوند رشوه، شیر ثروت مملکت را با کمال میل به روی بیگانگان باز بگذارد!6

خیلی‌ها وقتی به ماجرای معروف سوزاندن قرارداد دارسی می‌رسند تصور می‌کنند رضاخان شبیه یک قهرمان ملی جلوی غارت انگلیسی‌ها ایستاد و نفت را ملی کرد. اما وقتی به اسناد نگاه می‌کنیم، می‌بینیم ماجرا دقیقاً برعکس است. قصه از این قرار بود که با شروع رکود بزرگ اقتصاد جهانی در اوایل دهه‌ی ۱۳۱۰، شرکت نفت ایران و انگلیس بهانه‌ای پیدا کرد تا سهم ایران را به‌شدت کاهش دهد.

چک‌هایی که به تهران می‌رسید، دیگر جوابگوی اشتهای سیری‌ناپذیر شاه نبود. شاه که می‌دید مهم‌ترین منبع ثروت‌اندوزی‌اش به خطر افتاده، در یک حرکت کاملاً حساب‌شده و نمایشی در جلسه‌ هیئت دولت، پرونده‌ قرارداد دارسی را داخل بخاری یا شومینه انداخت. مردم بی‌خبر تصور کردند این شعله‌ها، پایان استعمار پیر است و نفت قرار است به آغوش ملت برگردد؛ غافل از اینکه این آتش برای گرم کردن تنور چانه‌زنی شخصی اعلیحضرت روشن شده بود. او فقط سهم بیشتری برای حساب‌های خودش می‌خواست.

واقعیت تلخ این خیمه‌شب‌بازی، چند ماه بعد در بهار ۱۳۱۲(۱۹۳۳ میلادی) خودش را نشان داد و ثابت شد او نفت را پیش‌فروش کرده است. سر جان کدمن، رئیس شرکت نفت انگلیس، به تهران آمد. مذاکرات وزرا با او به بن‌بست رسیده بود تا اینکه شاه شخصاً وارد اتاق شد و پشت درهای بسته با کدمن معامله را تمام کرد. خروجی این جلسه، قرارداد ننگین ۱۹۳۳ بود. در این قرارداد چه گذشت؟ انگلیسی‌ها پذیرفتند که یک کف درآمد تضمین‌شده‌ سالانه(حداقل ۷۵۰ هزار پوند) به ایران بدهند تا خیال شاه از بابت پر شدن مداوم حساب‌های بانکی‌اش راحت شود.

اما شاه در قبال این پول چه داد؟ قرارداد دارسی قرار بود در سال ۱۳۴۰ شمسی(۱۹۶۱ میلادی) کلاً تمام شود و تمام تأسیسات نفتی به ایران برسد؛ اما رضاخان در قرارداد جدید، تسلط انگلیسی‌ها بر نفت ایران را 60 سال دیگر، یعنی تا سال ۱۳۷۲ شمسی(۱۹۹۳ میلادی) تمدید کرد! به زبان ساده او آینده‌ نفتی چند نسل از ایرانی‌ها را دودستی تقدیم بریتانیا کرد تا دلارهای امروزش مستقیم با چک تضمین شود. این یک خیانت محض و یک معامله‌ کاملاً شخصی بود. بی‌دلیل نبود که سال‌ها بعد، دکتر مصدق مجبور شد با تمام دنیا بجنگد تا تازه همین قرارداد خائنانه‌ای که رضاخان امضا کرده بود را لغو کند و نفت را واقعاً ملی کند.

اختلاس بودجۀ 16 میلیون پوندی نظامی ارتش و حساب‌های بانکی خاندان پهلوی

یادتان هست در همان ابتدا گفتیم رضاخان یک دایره‌ مستقل در ارتش ساخت تا پول‌ها را کنترل کند؟ حالا ببینید خروجی آن استقلال مالی به کجا ختم شد. وقتی پای بودجه‌های نظامی و خرید تسلیحات وسط می‌آید، ابعاد این غارت چنان سرسام‌آور می‌شود که آدم انگشت‌به‌دهان می‌ماند. پولی که قرار بود سپر بلای مملکت شود و ارتشی قدرتمند بسازد، در تاریک‌خانه‌ حساب‌های شخصی خاندان پهلوی دود شد! برای اینکه بدانیم دقیقاً چقدر پول گم شده، باید خط‌به‌خط اسناد را بخوانیم تا به عمق فاجعه پی ببریم.

محمدقلی مجد همان‌م نوشته [همان طور که در زیر شرح دادە خواهد شد] از 18.412.000 پوندی که به مصارف نظامی اختصاص یافته بود، حداکثر ۴/۵ میلیون پوند آن صرف خرید تسلیحات شد. ۱۴ میلیون پوند دیگر را رضاشاه بالا کشید. با اضافه کردن بیش از ۶ میلیون پوند بودجه تخصیصی برای راه آهن و بنادر به مبلغ ۱۳ میلیون پوند، می‌توان نتیجه گرفت که اعلیحضرت پھلوی بیش از ۲۰ میلیون پوند از ۳۱ میلیون پوند درآمد نفت ایران را به سرقت برده است؛ علاوه بر این، اینک محرز شده است که حساب‌های بانکی شاه در لندن مبالغی بین ۲۰ تا ۳۰ میلیون پوند در خود داشتند.

با معیارهای آن زمان مبلغ فوق واقعاً سرسامآور بود. اگر این پول برای خرید سهام شرکت نفت ایران وانکلیس(APOC) به مصرف مى‌رسید، ایران مى توانست بسیاری از سهامی راکه متعلق به دولت بریتانیا نبود،خریداری و از بحران سال های ۱۹۵۳-۱۹۵۱م[۱۳۳۰-۱۳۳۲ شمسی] جلوگیری کند.7

شاید پیش خودتان بگویید خب بالاخره ارتش را که مدرن کرد، اما بگذارید با یک حساب‌وکتاب ساده روی کاغذ، پرده از این فاجعه‌ نظامی برداریم. وقتی بودجه‌ خرید سلاح غیب می‌شود، نتیجه‌اش را سربازان بیچاره‌ای می‌بینند که قرار است با دست خالی و مهمات تمام‌شده جلوی دشمن بایستند. مجد در ادامه‌ تحقیقاتش اعداد و ارقامی را ردیف می‌کند که هر خواننده‌ ایرانی را غصه‌دار می‌کند. از 18.312.000 پوند[92.060.000 دلار] که از سال ۱۹۲۸ تا ۱۹۳۱م [۱۳۰۷ تا ۱۳۲۰ شمسى] به خرید تسلیحات از اروپا و آمریکا اختصاص یافت، حداکثر ۴/۵ میلیون پوند واقعاً به مصرف خرید سلاح رسید.

چنانکه در زیر آمده است، چیزی که از این مبلغ در دوران رضاشاه باقی مانده بود، فقط ۵۰۸ هزار دلار(در حدود ۱۰۱ هزار پوند) بود. اگر واقعاً ۹۱ میلیون دلار صرف خرید سلاح می‌شد، ایران می‌توانست نیروی زمینی و نیروی هوایی بەمراتب بزرگتری از آنچە در سال ۱۹۳۱م [۱۳۲۰ شمسى] داشت، داشته باشد.

حتی اگر قیمت‌های غلوشدۀ سال ۱۹۱م [۱۳۲۰ شمسى] را برای پیشرفتەترین تسلیحات آمریکایی در نظر بگیریم(۷۰ هزار دلار برای یک هواپیمای جنگی، ۲۵ هزار دلار برای یک تانک و ۵ هزار دلار برای یک کامیون)، ایران می‌توانست بەطور بالقوە ۱۳۰۰ جنگندە بمب‌افکن آمریکایی با بیش از ۳۵۰۰ تانک و یا ۱۸۰۰۰ کامیون و یا هر ترکیب مناسبی از آن‌ها راخریداری کند؛ با وجود این در سال۱۹۴۱ ایران عملاً ۲۴۵ هواپیمای جنگی، ۱۰۰ تانک و حداکثر ۵۰۰ کامیون و تراکتور در اختیار داشت؛ علاوە بر این، مهمات ارتش فقط کفاف یک یا دو رور جنگ رامی‌داد.

شواهد موجود حاکی از آن است حداقل ۱۳ میلیون پوند به حساب‌های بانکى رضاشاه سرازیر شده است؛ بدین ترتیب درستی ادعای دکترمصدق مبنی بر اینکه بخش عمدەای از درآمدهای نفتی ایران به حساب‌های بانکی رضاشاه در اروپا و آمریکا سرازیر شده بود، تأیید می شود. در ارتباط با ۳ میلیون پوند(۳۷/۵ میلیون دلار) هم که ظاهراً به پروژه‌هایی نظیر ساخت بنادر، راه‌آهن و یا تعمیر و نگهداری راه‌آهن اختصاص یافته بود، می‌توان نسبتاً مطمئن بود که این پول برای تبدیل درآمدهای املاک رضاشاه در داخل کشور به ارز و سپرده‌گذاری آن‌ها در بانک‌های خارجى استفاده می شد.

داده‌ها وتحلیل‌ها نشان مى‌دهند که حداقل ۲۰ میلیون پوند(۱۰۰ میلیون دلار) یا دو سوم از حق امتیاز نفت ایران در سالهای ۱۹۲۷ تا ۱۹۱م [۶.۱۳-۱۳۲۰ شمسی] توسط رضاشاه دزدیده شد. چنانکه در فصل‌های کتاب خود خدا این مطلب از سوی منابع دیگر نیز تأیید شده برای مطالعۀ بیشتر به این کتاب مراجعه کنید. برای درک بزرگی این مبلغ همین کافیست که بدانیم سقف تضمین اعتبارات بانک واردات‌صادرات ایالات متحده درسال ۱۳۱۹شمسی فقط ۱۰۰ میلیون دلار بود».8

حالا که فهمیدیم پشت پرده آن قراردادها و پول‌ها چه خبر بوده، بیایید به پایان این قصه نگاه کنیم؛ شهریور ۱۳۲۰. وقتی انگلیسی‌ها به ایران حمله کردند، چیزی که تاریخ را حیرت‌زده کرد، واکنش رضاخان بود. او خیلی سریع و بی‌سروصدا، بدون هیچ مقاومت جدی، با یک کشتی انگلیسی کشور را ترک کرد. خیلی‌ها پرسیدند چرا پادشاهی که این‌همه ادعای قدرت داشت، به این راحتی تسلیم شد؟ جواب این سوال در خزانه مملکت نبود، در حساب‌های بانکی لندن رضاخان بود. وقتی پای حفظ آن ثروت دزدی خاندان پهلوی به میان آمد، همه‌چیز در کشور فدا شد.

نکته اینجاست کە وقتی انگلیس خودش مشغول غارت گستردۀ نفت ایران بود، نمی‌توانست انتظار خویشتنداری از شریکش را داشته باشد؛ علاوه بر این حالا بهتر می‌فهمیم که چرا رضاشاه در سال ۱۹۱م [۱۳۲۰ شمسی] به آن سرعت تسلیم انگلیسی‌ها شد و با یک کشتی انگلیسی از ایران رفت. برای حفظ ثروت ۲۰ تا ۳۰ میلیون پوندی خود درلندن![21]

چنانکه در بالا اشاره شد، به هنکام اعلام این خبر، موجودی خالص ذخیره مملکت فقط ۱/۳ میلیون پوند بود؛ البته تنها تبعه ایرانى که مبالغ هنگفتی به پوند استرلینگ در لندن داشت، همان رضاخان بود. هدف از اعلام این خبر جلب اطمینان و ترغیب رضاخان به همکاری [با انگلیس] بود. او باید سریعاً تسلیم می‌شد و بدون سروصدا بایک کشتی انگلیسی کشور را ترک میکرد؛ حتی درهمان موقع هم در ایران برخی می‌دانستند که رضاشاه نزدیک به ۳۰ میلیون پوند در لندن دارد.[9]

عبدالحسین هژیر ، از دستیاران معتمد خاندان پهلوى، در اوایل دهۀ ·۹۴ام [دهە ۱۳۲۰ شمسی] به انگلستان رفته بود تا ثروت رضاشاه را آزاد کند -چیزی حدود ۲۰ تا ۳۰ میلیون پوند یا بیشتر- که دولت بریتانیا در طول جنگ مسدود کرده بود. پس از مرگ رضاخان در ماه زوئیه ۱۹۳م [مرداد ۱۳۲۳ شمسى] پسر و جانشینش، محمدرضاشاه، این پول را به ارث برد. مطلب فوق، بعدها ازسوی خود بریتانیایی‌ها تأییدشد.[10]

اما تلخ‌ترین بخش این قسمت از تاریخ، فقط غارت‌های شخص شاه نیست؛ فاجعه اصلی بلایی بود که او بر سر ساختار اخلاقی و اداری این مملکت آورد. وقتی شخص اول مملکت خودش درگیر انباشت ثروت و معامله باشد، فساد در تمام ساختار حکومت پخش می‌شود و به یک رسم عادی تبدیل می‌گردد. در چنین سیستمی، دیگر کسی برای دست درازی به بیت‌المال خجالت نمی‌کشد. تباهی و فساد اقتصادی در ساختار مملکت، نقطه تاریکی است که مجد در مورد آن نوشته فساد مالی در ایران کاملاً عادی است.

اختلاس و رشوه‌خواری آنقدر گسترده و جاافتاده است که بسیاری از مقامات کشور هم براى تکمیل حقوق‌های غیر مکفی و داشتن سطح زندگی مناسب به آن متکی هستند و بدترین نوع اختلاس، دزدیدن بخشی از حقوق سربازان و یا کسانى است که حقوقشان حتى کفاف نیازهای خودشان را هم نمی‌دهد.[11]

یعنی پولی که باید خرج نان شب یک سرباز ساده می‌شد، خیلی راحت به یغما می‌رفت؛ درست به تقلید از پادشاهی که خودش مسیر را برای این غارت‌ها باز کرده بود. همین پهلویون وطن‌فروش امروز دم از این می‌زنند که نوۀ رضاخان که روی پول‌های یک ملت تکیه کرده برگردد و جای رهبر ساده‌زیست شهیدمان سیدعلی خامنه‌ای را که خود و تمام خانواده‌اش شهرت‌گریز هستند بگیرد! واقعا باید به عقل این افراد شک کرد.

به نام ایران، به کام خاندان پهلوی | برقصید وطن‌فروشان! برقصید.

شاید تصور کنید این طمع فقط محدود به معاملات بین‌المللی و بودجه‌های بزرگ بود. اما واقعیت این است که این حرص و ولع، در کوچک‌ترین جزئیات زندگی روزمره مردم هم خودش را نشان می‌داد. خساست شاه به حدی بود که گاهی به کارهای خیلی پیش‌پاافتاده و عجیب دست می‌زد و همین رفتارهای به ظاهر کوچک، به شدت روی اعصاب جامعه راه می‌رفت. سر رید بولارد، وزیر و سفیر بریتانیا در ایران، دیپلمات و نویسندۀ بریتانیایى، در کتاب «نامەهایی از تهران» می‌نویسد همۀ اعمال [شاه] که منجر به نارضایتی عمومی می‌گردید، خیلی عمده نبود و گاه شامل خست‌های جزئی او می‌شد.

مثلاً از آبی که می‌بایست باغ‌های سبزی مردم را آبیاری کند، برای [آبیاری] باغچەهای گل کاخ‌ها استفاده می‌کرد و یا در آخرین سال سلطنتش به شهرداری تهران دستور داد که باغ شهرداری را برای احداث یک هتل به او بفروشد. یعنی پادشاه یک مملکت، حتی از آب سبزی‌کاری مردم هم نمی‌گذشت و برای ساختن هتل شخصی، روی باغ شهرداری پایتخت دست می‌گذاشت.[12]

این میل عجیب به تملک، وقتی به زمین و املاک می‌رسید، رسماً تبدیل به یک فاجعه می‌شد. او برای بزرگ‌تر کردن این امپراتوری به هیچ‌کس رحم نمی‌کرد و حتی زمین‌های کسانی را که سال‌ها در این مملکت صاحب ملک و ریشه بودند، با زور مصادره می‌کرد. نتیجه این غصب‌های پیاپی این شد که صنعت اقتصادی و کشاورزی ایران کاملا فلج شد. ویلیام شوکراس، روزنامەنگار، نویسندە، گویندە در کتاب آخرین سفر شاه می‌نویسد: رضاخان زمین‌های متعلق به روحانیون و ملاکان بزرگ را نیز به زور گرفت و بخش عمدۀ آن‌ها را برای خود وخانوادهاش نگاه داشت.

در واقع در دهه ۳۰م [دهه -۱۳۱ شمسی]، خانوادۀ او از بزرگترین زمینداران ایران شده بودند و شاید یک‌ششم زمین‌های حاصل‌خیز را مالک بودند. صرف نظرازاین کار، اقدامات رضاخان در اصلاح مؤثر کشاورزی ناچیز بود؛ در نتیجە تولیدات کشاورزی و سطح زندگی روستاییان بدون تغییر باقی ماند و هیچ بازار ملی برای کالاهای مصرفی یا صنعتی ایجاد نشد و بدینسان صنعتی شدن کشور عقب افتاد.[13] خلاصه ماجرا این بود که در عوض آباد شدن کاخ‌ها و حساب‌های بانکی، یک ملت در فقر و عقب‌ماندگی درجا زدند.

پشت هر کدام از این سندها، خون دل‌ها و داستان‌های تلخی نهفته است که مو به تن آدم سیخ می‌کند. اوضاع فقط این نبود که شاه زمین را به زور بگیرد؛ گاهی کار به جایی می‌رسید که صاحب زمین، هم ملکش را مفت و مجانی از دست می‌داد و هم مجبور بود با چشم گریان پول محضر و مالیاتش را از جیب خودش بدهد! بد نیست چند مورد را مثال بزنیم.

ماجرای اول مربوط به یکی از بزرگترین مالکان شمال و از فاتحان تهران در دوره مشروطه است؛ یعنی محمدولی‌خان تنکابنی(سپهدار اعظم). سپهدار املاک بسیار وسیع و مرغوبی در تنکابن و مازندران داشت و رضاخان از همان ابتدا چشم طمع به این زمین‌ها دوخته بود. وقتی رضاخان به قدرت رسید، از طریق وزارت مالیه فشار عجیبی به سپهدار آورد و املاکش را به بهانه بدهی مالیاتی توقیف کرد.

کار به جایی رسید که سپهدار یک روز به کاخ می‌رود تا درباره وضعیت املاکش صحبت کند. رضاخان که حالا دیکتاتور مطلق شده بود، با طعنه و غرور به او می‌گوید: «ولی‌خان! تو که بهتر می‌دانی، در سلطنت مشروطه، شاه اختیاراتی ندارد. بهتر است با هیئت وزرا وارد مذاکره شوید!» برای مطالعۀ بیشتر این داستان کتاب «تاریخ بیست ساله ایران» نوشته حسین مکی (جلد چهارم) و کتاب «خاطرات و خطرات» نوشته مهدی قلی هدایت(مخبرالسلطنه) را بخوانید.

فشارها، توهین‌ها و دست‌درازی به املاک موروثی او آنقدر سنگین شد که سپهدار که روزگاری برای خودش ابهتی داشت، نتوانست این تحقیر را تحمل کند و در نهایت با شلیک گلوله دست به خودکشی زد. بلافاصله بعد از مرگ او، تمام املاک بی‌نظیر تنکابن به تملک اداره املاک اختصاصی شاه درآمد.

ماجرای دوم حتی از این هم خشن‌تر است. یکی از اولین کسانی که طعمه این ثروت‌اندوزی شد، سردار اقبال‌السلطنه ماکویی بود. او ثروت و املاک هنگفتی در منطقه ماکو داشت. رضاخان در همان اوایل رسیدنش به تخت پادشاهی او را دستگیر کرد و به طرز مشکوکی در زندان به قتل رساند. اما هدف اصلی جان که نه مال او بود! وقتی او کشته شد، تمام ثروتش بی‌درنگ مصادره گردید.

حجم این غارت به قدری بود که می‌گویند فقط جواهرات، طلاها و پول‌های نقد او را با ده‌ها شتر(در برخی منابع تا چهل شتر) بار زدند و مستقیم به تهران فرستادند. جالب اینجاست که این اموال هیچ‌وقت به خزانه دولت نرفت فقط جیب رضاخان مهمانشان بود. برای مطالعۀ بیشتر این داستان کتاب «تاریخ بیست ساله ایران» نوشته حسین مکی را بخوانید.

دردناک‌ترین بخش ماجرا، بلایی بود که سر خرده‌مالکان و کشاورزان عادی می‌آمد. ماموران نظامی رضاخان در استان‌های حاصل‌خیز مثل مازندران، گیلان و گرگان مستقر می‌شدند. آن‌ها زمین‌های مرغوب را شناسایی می‌کردند و مالکان بیچاره را با زور، تهدید و حتی ضرب‌وشتم به محضر(دفتر ثبت اسناد) می‌بردند. فاجعه این‌جا بود که نه تنها زمین را به ثمن بخس(قیمتی بسیار ناچیز و غیرواقعی) به نام شاه می‌زدند، بلکه مالک مال‌باخته مجبور بود هزینه ثبت محضر و حتی شیرینی ماموران نظامی را هم از جیب خودش بپردازد!

اگر کسی مقاومت می‌کرد، سرنوشتش شکنجه، زندان یا تبعید بود. تلخ‌تر از همه اینکه، همین کشاورزانی که زمینشان را مفت از دست داده بودند، مجبور می‌شدند ماهانه پانزده روز به عنوان بیگاری(کار اجباری بدون مزد) روی همان زمینی که تا دیروز مال خودشان بود، برای اعلیحضرت کار کنند. برای مطالعۀ بیشتر این داستان کتاب «گذشته چراغ راه آینده است» تدوین گروه جامی را بخوانید.

اگر فکر می‌کنید این غارت‌ها فقط در حد حدس و گمان خارجی‌ها بود، سخت در اشتباهید. ابعاد این ثروت‌اندوزی آن‌قدر بزرگ و غیرقابل کتمان شده بود که در نهایت صدای آن در خود مجلس ایران هم درآمد. محمدقلی مجد در همان کتاب گزارش می‌دهد که در تاریخ ۲۸ سپتامبر ۱۹۳۱م [۶ مهر ۱۳۲۰ شمسى] محمدعلى فروغی، رئیس الوزرا، به مجلس اطلاع داد سپرده‌های نقدى رضاشاه در بانک ملی «مبلغ باورنکردنی ۲۲/۵ میلیون دلار است. فقط تصور کنید! دریفوس، همانند بسیاری از دیپلمات‌های ارشد آمریکایی در ایران، سالیانه ۸۰۰۰ دلار حقوق می‌گرفت.[16]

دریفوس که از دیدن این حجم از پول و طمع شوکه شده بود، در ادامه می‌نویسد: «در واقع هیچ چیز ارزشمندی در کشور نبود که رضاخان به [تصاحب] آن علاقه مند نباشد. حرص و طمع او حد و حصرى نداشت و علاوه بر تملک بخش عظیمى از مازندران، املاکی را در شهرهای دیگر خریدە، هتلهایی بنا کرده و کارخانه‌هایی برای خود ساخته بود…. شایان ذکر است که [رضا]شاه هر قطعه زمینی راکه دل هوسبازش می‌خواست، با تهدید رسمى یا ضمنى مالکانش به تصرف خود درمی آورد و هرقدر دلش می خواست، بابت آن می پرداخت؛ که معمولاً کمی بیش از یکدهم یا یکدوازدهم ارزش ملک بود؛ هرچند در برخی موارد فقط یک‍‌صدم قیمت ملک را پرداختە بود.[17]

این عطش سیری‌ناپذیر برای تصاحب همه‌چیز، از او چهره‌ای ساخته بود که در دنیا نظیر نداشت. او به یک تاجر انحصارطلب و بی‌رقیب تبدیل شده بود که حتی با امپراتورهای بزرگ جهان رقابت می‌کرد. محمد قلی مجد در همان کتاب نوشته گونتر همچنین اشاره می‌کند: می‌گویند شاه بزرگ ترین مالک آسیاست؛ البته احتمالاً بعد از امپراتور ژاپن. در سرتاسر ایران املاک وسیعی دارد که عمدتاً از صاحبان سرکش سابقشان مصادره کردە است.[18] از عجایب اینکه اعلیحضرت همایونی تنها پادشاه این عالم هستند که به هتلداری اشتغال دارند. امور سیر و سیاحت در ایران در انحصار دولت است و اکثر هتل‌ها، على الخصوص هتل‌های حاشیۀً دریای خزر، به شخص شاه تعلق دارد».[19]

حلقوم احمدشاه و طومار سلسلۀ قاجار در دستان رضاخان

چمدان های پادشاه جوان که بسته شد، روزنامه ها تیتر زدند احمدشاه برای استراحت و معالجه راهی اروپا می‌شود. از گزارش‌های انگرت این برمی‌آید که رضاخان حتی درصدد اخاذی از احمدشاه نیز برآمده بود. «شاه رسماً اعلام کرده است که قصد دارد روز بیست‌وپنجم همین ماه به اروپا برود و به مدت شش ماه ظاهراً برای معالجه از ایران دور باشد. طبق اطلاعات موثقی که سفارت بریتانیا به دست آورده، دلیل واقعی سفر احمدشاه به خارج از کشور مطالبۀ مصرانۀ پول از طرف وزیر جنگ و امتناع شاه از پرداخت آن است.[20]

در ظاهر همه چیز شبیه یک سفر درمانی ساده بود، اما پشت پنجره‌های بسته سفارت آمریکا در تهران، دیپلمات‌ها داشتند واقعیت تکان دهنده دیگری را به واشنگتن مخابره می‌کردند. آن‌ها چهره مستاصل پادشاهی را می‌دیدند که نه به‌خاطر بیماری‌اش که از دست اخاذی های تمام نشدنی وزیر جنگ خود در حال فرار بود. وزیر جنگ چنان حلقه محاصره مالی را تنگ کرده بود که احمدشاه چاره ای جز فرار نیمه شبانه و آوارگی در فرنگ ندید. بد نیست چند نمونه از این حلقه‌ها را باهم بررسی کنیم.

  • اهرم انحصار نظامی(کابوس کودتا) و حذف گارد شاه: رضاخان، فرمانده تنها نیروی مسلح و منسجم کشور بود و احمدشاه هنوز در شوک کودتای ۱۲۹۹ قرار داشت. رضاخان با تکیه بر همین انحصار نظامی، محافظان شخصی و وفادار شاه را از اطراف کاخ گلستان حذف کرد و قزاق‌های تحت فرمان خودش را جایگزین آن‌ها کرد. شاه متوجه شد که در کاخ خودش عملا یک گروگان است و هیچ نیروی مسلحی برای دفاع از خود ندارد.
  • اهرم حمایت خارجی(کارت سبز بریتانیا): پادشاه به خوبی می‌دانست که پشت پرده قدرت گرفتن این وزیر جنگ، حمایت و چراغ سبز بریتانیا قرار دارد. احمدشاه که همیشه برای حفظ تاج و تخت به حمایت قدرت‌های خارجی متکی بود، ناگهان دید سفارت‌خانه‌های مهم در تهران پشت رضاخان ایستاده‌اند و او در عرصه بین المللی کاملا تنها و بی دفاع مانده است.
  • شمشیر داموکلس براندازی(تهدید به جمهوری): ترسناک ترین گرای رضاخان برای تسلیم کردن احمدشاه، بازی با کارت تغییر رژیم بود. او مدام به دربار پیغام می‌فرستاد که اگر خواسته‌های مالی‌اش تامین نشود، طومار سلسله قاجار را برای همیشه می‌پیچد و حکومت را جمهوری اعلام می‌کند. احمدشاه می‌دانست که رضاخان قدرت اجرای این تهدید را دارد.
  • گروکشی بودجه دربار و باج خواهی از ثروت شخصی: پس از خلع سلاح روانی و نظامی پادشاه، فاز اقتصادی کلید خورد. رضاخان تمام شریان‌های مالی دولت را در دست گرفت و بودجه دربار را قطع کرد. سپس در اوج تنگنای مالی احمدشاه، به او اولتیماتوم داد که مخارج سنگین ارتش را باید از جیب خود و پس اندازهای شخصی اش در بانک های اروپایی بپردازد.
  • تخریب چهره پادشاه: رضاخان از طریق شبکه نفوذ خود در مجلس و مطبوعات، چهره احمدشاه را به عنوان پادشاهی محتکر، ترسو و طمع کار در جامعه تصویر کرد که ثروت کشور را به اروپا می‌برد. این ترور شخصیت باعث شد احمدشاه بداند در صورت مقاومت در برابر رضاخان، هیچ حمایت مردمی و اجتماعی پشت سر او نخواهد بود.

احمدشاه دید نیروی نظامی ندارد، بریتانیا از او حمایت نمی‌کند، مردم از او روی گردان شده‌اند و خطر براندازی و مرگ بیخ گوش اوست، چاره‌ای جز تسلیم شدن در برابر باج دادن به رضاخان و در نهایت فرار از کشور ندید. وقتی پادشاه یک مملکت اینطور با وحشت فرار کند، سرنوشت بقیه از پیش نوشته شده است. داستان از این‌جا به بعد در سلول های تاریک و سرد زندان قصرب وی خون و نم گرفت. تصور کنید مردانی که تا دیروز با یک اشاره‌شان وزرا جابه‌جا می‌شدند، حالا روی زمین سرد زندان افتاده بودند و صدای نفس‌های به شماره افتاده‌شان در راهروها می‌پیچید.

عبدالحسین تیمورتاش و سردار اسعد بختیاری، دو ستون قدرتمند و وفادار حکومت، در همین سلول‌ها و در اوج تنهایی خفه شدند. جرم آن‌ها توطئه نبود؛ تنها گناهشان داشتن ثروتی بود که قرار بود به نام فرد دیگری سند بخورد. یرواند آبراهامیان در کتاب «ایران بین دو انقلاب» و مهدی قلی هدایت در کتاب «خاطرات و خطرات» ثبت کرده‌اند که به محض سرد شدن جنازه این دو نفر در زندان، ماموران برای بالا کشیدن املاک پهناور تیمورتاش و زمین‌های ییلاقی بختیاری ها اعزام شدند. بوی این خون که در پایتخت پیچید، پیرمردهای استخوان‌داری مثل عبدالحسین میرزا فرمان‌فرما با دستانی لرزان تمام اموال خود را پیشکش کردند تا لااقل زنده بمانند.

پیتر آوری، از برجسته‌ترین متخصصان تاریخ و ادبیات ایران در جهان و از محققان برجستە کمبریچ، در کتاب ایران مدرن می‌نویسد اصلاحات رضاشاه حرص و طمع نوع جدیدی از افراد را بهنحوی پرورش داده بودکه [حاضر بودند] وسایلی را که برای سعادت کل ملت در نظر گرفته شده بود، منحرف و از آن‌ها در جهت پرکردن جیب خودشان استفاده کنند.

شخص شاه که با گذشت زمان، طمع و حرصش به زمین و ثروت بیشتر می‌شد، سرمشق خوبی براى این افراد بود. او خود موجب شد دیگرانی کە دنبالەروی بودند، دربارەاش ضربالمثل «ماهی از سر گنده گردد نی ز ڈم» را به کار ببرند؛ چنانکه این افراد از فساد فزاینده حکم‌فرما بر امور عمومی به سود خود بهره می‌گرفتند و معیارهای اخلاقی مرسوم را مسخره می‌پنداشتند. اگر یکی از افراد محافل بالا یا یکی از نزدیکان دیکتاتور [رضاشاه] متهم به فساد می شد، باوجود مجازات های سخت قانونی در این زمینه آدم‌های اهل زدوبند و اختلاس به‌راحتی می‌توانستند از چنگال قانون بگریزند.[14]

رابرت گراهام، خبرنگار سابق روزنامۀ فایننشال تایمز، در همین کتاب اضافه کرده که علی‌رغم برخی ظواهر حکومت مدرن، رضاشاه خودکامه و به‌شدت بی‌رحم بود. او ثروتش را از راه رشوه‌گیرى، خریدهایى به ثمن بخس و غصب و اغلب از راه [تملک] زمین به دست آورد.[15]

چهرۀ اصلاحات و استبداد

صدای تق‌تق ماشین‌تحریر در اتاق نیمه‌تاریک سفارت آمریکا در تهران، تنها صدایی بود که سکوت سنگین شب را می‌شکست. چارلز هارت، وزیر مختار آمریکا، با چشمان خسته و در میان هاله‌ای از دود سیگار، به گزارش‌های محرمانه‌ای خیره شده بود که از مرزهای شمالی به دستش می‌رسید. روی کاغذهای جدا جدا که به معادله نگاه می‌کردی فقط متوجه گزارش یک تجارت پررونق ملی می‌شدی؛ کشتی‌هایی که شبانه از بنادر خزر به سمت اتحاد جماهیر شوروی پهلو می‌گرفتند و واگن‌هایی که تا خرخره از گندم، برنج، پنبه و دام پر شده بودند.

طولی نکشید که خود هارت هم فهمید که داشت پازل وحشتناکی را حل می‌کرد. او در میان خطوط این گزارش‌ها فهمید که در سرتاسر نوار شمالی ایران، از سواحل مه‌گرفته‌ خزر تا مرزهای بجنورد، دولت ایران عملاً هیچ‌کاره است! کل این خطه‌ سبز و حاصل‌خیز، بی‌سروصدا سند خورده و به حیاط خلوت شخصی یک نفر تبدیل شده بود.

اعلیحضرت! این‌جا بود که راز آن طمع جنون‌آمیز فاش می‌شد؛ بی‌دلیل نبود که شاه تا آخرین روزهای حکومتش با چنگ و دندان تقلا می‌کرد تا زمین‌های مجاور خاک شوروی را ازآن خود کند. او شریان صادرات را قبضه کرده بود تا دلارهای حاصل از این غارت بی‌وقفه، بدون آنکه حتی رنگ اقتصاد فلج‌شده‌ ایران را ببینند، مستقیماً به حساب‌های مخفی‌اش در نیویورک سرازیر شوند و در نهایت، در گاوصندوق‌های سرد و امن بانک‌های سوئیس آرام بگیرند.[22]

همیشه وقتی در تاریخ می‌خواندم که رضاخان تمام زمین‌های شمال، از حاشیه خزر تا خود بجنورد را قبضه کرده بود، با خودم می‌گفتم حتماً مرض زمین‌داری داشته یا دلش می‌خواسته بزرگ‌ترین ملاک ایران باشد. اما وقتی پای اسناد وسط می‌آید و کتاب محمدقلی مجد را ورق می‌زنید، تازه می‌فهمید پشت این غصب‌کردن‌ها چه مغز مافیایی و حسابگری خوابیده بوده. برای رضاخان، این زمین‌های حاصل‌خیز اصلاً حکم خاک و مرتع را نداشتند؛ آن‌ها دقیقاً یک دستگاه چاپ اسکناس متصل به بازارهای جهانی بودند!

او کل نوار مرزی شمال را مال خود کرد تا تمام شریان‌های صادرات به شوروی را در انحصار انفرادی خودش درآورد. گندم، برنج، پنبه و دامی که با عرق جبین کشاورز و دامدار بدبخت ایرانی به دست می‌آمد، صادر می‌شد اما حتی یک سنت از آن به اقتصاد این مملکت فلج‌شده تزریق نمی‌گشت.

تمام این دلارهای نفیس، مستقیم و بی‌واسطه به حساب‌های شخصی شاه در نیویورک پرواز می‌کردند و در نهایت سر از گاوصندوق‌های بانک‌های سوئیس درمی‌آوردند. با این حساب همان‌طور که گفته شد، دیگر اصلاً جای تعجب ندارد وقتی می‌بینیم او تا آخرین روزهای حکومتش با چه ولع جنون‌آمیزی دست‌وپامی‌زد تا هرطور شده زمین‌های هم‌مرز با شوروی را به چنگ بیاورد؛ او به مرزها نگاه ملی نداشت، آن‌ها را درگاه اختصاصی ترانزیت ثروت به حساب‌های فرامرزی‌اش می‌دید

پرونده‌ بعدی که روی میز سفیر باز شد، بوی گندم و پنبه نمی‌داد؛ بوی خون می‌داد. درگاه اختصاصی پول‌ساز رضاخان به کارگر نیاز داشت و در این سیستم، جان آدم‌ها ارزان‌ترین سوخت راه‌اندازی این درگاه بود. هارت با ناباوری مشاهداتی را مکتوب می‌کرد که بیشتر شبیه به برده‌داری در قرون وسطی بود تا یک کشور متمدن که امروز پهلویون دم از آن می‌زنند و الآن جمهوری اسلامی را با آن زمان مقایسه می‌کنند! او در گزارش‌هایش از ضرب‌وشتم بی‌رحمانه و تبعید ابریشم‌بافان نجیب یزدی پرده برمی‌دارد که تنها جرمشان، مقاومت در برابر بیگاری در کارخانه‌های ابریشم‌بافی شخصی شاه در چالوس بود.

در گوشه‌ای دیگر از این جغرافیای ماتم‌زده، عشایر نگون‌بخت با زور سرنیزه در بیابان‌ها به اجبار کوچ داده می‌شدند؛ کوچ مرگباری که ابعاد فاجعه‌اش آن‌قدر بالا گرفت که حتی در مجلس دست‌نشانده هم بر سر پرداخت نشدن دستمزد ناچیز ساربان‌های آوارگان دعوا به پا شد. با این حال پهلوی فقط از روی جنازه‌ پابرهنه‌ها رد نمی‌شد. داس غارت که بالا می‌رفت، گردن‌کلفت‌ها را هم درو می‌کرد.

غارت سیستماتیک به حدی رسید که تجار بزرگی مثل معین‌التجار بوشهری زیر دستگاه پرس این دیکتاتوری چنان فشرده شدند که برای زنده ماندن، ناچار شدند تمام ثروتشان را با شاه شریک شوند. کار به جایی رسید که شاهزاده‌ استخوان‌داری مثل عبدالحسین فرمان‌فرما که پیش‌تر هم به آن اشاره کردیم، وقتی تیغ را بیخ گلوی خود دید، روستاهای آبادش در کرمانشاه و خانه‌ها و باغ‌هایش در تهران را تحت عنوان دروغین پیشکش، با دستانی لرزان تقدیم کرد تا فقط اجازه دهند نفس بکشد.[23]

راستش را بخواهید، اگر قصه رضاخان فقط به همین بالا کشیدن زمین‌ها و پر کردن حساب‌های بانکی‌اش ختم می‌شد، شاید تاریخ می‌توانست کمی با او مهربان‌تر تا کند. بالاخره پول دزدی را می‌شود یک‌جوری برگرداند و زمین هم که با کشتی به فرنگ نمی‌رود! اما درد اصلی و فاجعه‌ واقعی، زخم عمیق و جبران‌ناپذیری بود که او بر روح، اخلاق و ساختار این مملکت زد. آرتور چستر میلسپو که خودش وسط این معرکه‌ حضور داشت و همه‌چیز را با چشم می‌دید، وقتی می‌خواهد سنگین‌ترین اتهام را به شاه وارد کند، حرفی می‌زند که مثل پتک روی سر ایرانی آوار می‌شود.

او می‌گوید وقتی ابزار دست یک حاکم بشود دیکتاتوری، فساد و ترور، دیگر فاتحه‌ آن جامعه خوانده است. نیاکان ما در جریان انقلاب مشروطه خون داده بودند تا یک نهاد رهایی‌بخش به اسم مجلس و قانون اساسی بسازند؛ تا دیگر هیچ احدالناسی نتواند با قلدری برایشان تصمیم بگیرد. اما رضاخان دیکتاتوری‌اش مثل یک بختک روی این دستاوردها افتاد. او آبروی قانون و مجلس را پیش چشم ملت برد و آن‌ها را به یک دکور مسخره برای تأیید دزدی‌هایش تبدیل کرد و آن نهال نوپای احترام به قانون را که تازه داشت در این خاک ریشه می‌دواند، از بیخ و بن خشکاند. انگار که باور، امید و قانون را در این مملکت سر بریدند.

این زمین سوخته، فقط از قانون خالی نشد؛ از آدم‌های بزرگ هم خالی شد. استبداد پهلوی به جان مملکت افتاد و هر رهبر دلسوز و هرکس که بویی از استقلال، فهم یا ظرفیت رهبری برده بود را از صفحه روزگار محو کرد. میلسپو برای توصیف این خفقان می‌نویسد رفتار رضاخان دقیقاً شبیه به آن دیکتاتور معروف یونانی پیریاندر(Periander of Corinth) فرمانروای شهر کورینت در یونان باستان، حدود سده هفتم پیش از میلاد بود که به او توصیه کردند: «به میان گندم‌زار برو و سر هر خوشه‌ای را که قدش از بقیه بلندتر است، با داس بزن!» و رضاخان هم بی‌رحمانه همین کار را با گندم‌زار ایران کرد.

در تاریک‌خانه‌ حکومت او، هرکس که قدش، سوادش یا محبوبیتش از اعلیحضرت بلندتر می‌شد، محکوم به نابودی بود؛ یا با آمپول هوای پزشک احمدی در سلول‌های نمور زندان قصر خفه می‌شد، یا در تبعید دق می‌کرد.

فرجام سخن | فساد اقتصادی و مالی رضا شاه

حالا، با مرور این کارنامه‌ سیاه که سطر به سطرش با خون، غارت، زمین‌خواری و سرکوب نوشته شده، پایان این قصه تلخ‌تر از زهر است. وقتی می‌بینیم عده‌ای امروز چشمشان را روی این تاریخ مستند و عریان بسته‌اند و با رویای بازگشت بازماندگان همین خاندان طمع‌کار برای خون ریخته شدۀ شهدای وطن ما می‌رقصند، فقط باید به حالشان افسوس خورد.[24]

برای مطالعۀ بیشتر: جنگ شناختی و عملیات روانی دشمن | جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران

پانویس‌ها:

[1] Arthur Chester Millspaugh, Americans in Persia, p31.

[2] Mohammad Gholi Majd, Britain & Reza Shah: The Plunder of Iran, 1921-1941, p9.

[3] Mohammad Gholi Majd, Britain & Reza Shah: The Plunder of Iran, 1921-1941, p146.

[4] چارلز کامر هارت وزیرمختار آمریکا در ایران دراواسط دوران رضاخان.

[5] مدیر مقیم شرکت نفت ایران وانکلیس در ایران.

[6] Mohammad Gholi Majd, Britain & Reza Shah: The Plunder of Iran, 1921-1941, p248.

[7] Mohammad Gholi Majd, Britain & Reza Shah: The Plunder of Iran, 1921-1941, p283-284.

[8] Mohammad Gholi Majd, Britain & Reza Shah: The Plunder of Iran, 1921-1941, p303.

[9] عبدالحسین هزیر (۱۳ خرداد ۱۲۸۱ تهران – ۱۳ آبان ۱۳۲۸ تهران) سیاستمدار و نخستوزیر ایران از خرداد ۱۳۲۷ تا آبان

۱۳۲۷ بود.

[10] Mohammad Gholi Majd, Britain & Reza Shah: The Plunder of Iran, 1921-1941, p317-318.

[11] Mohammad Gholi Majd, Britain & Reza Shah: The Plunder of Iran, 1921-1941, p375.

[12] Reader Bullard, Letters from Tehran: a British ambassador in World War II Persia, p81.

[13] William Shawcross, The Shah’s Last Ride, pS5.

[14] Peter Avery, Modern Iran, p314,

[15] Robert Graham, Iran the Illusion of Power, p55.

[16].لوہس جی.دریڤوس چولیور، ورېرمحتارآمریکا در تھران که دردورۀ ریاست جمهورى فرانکلین روزولت ارپاتردهم تیرماه

۱۳۱۸ شمسى (هقتم جولاى ۱۹۱۹م) معرفى شد

[17] Mohammad Gholi Majd, Britain & Reza Shah: The Piunder of tran, 1921-1941, p32.

[18] ۱. جان کونتر، نویسنده آمریکایی، درکنایش باعنوان ودر درون آسیاء که در سال ۱۹۳۹ میلادى منتشر کرد، فصلى را به

رضاشاه اختصاص داده است.

[19] Mohammad Gholi Majd, Britain & Reza Shah: The Plunder of iran, 1921-1941, p135.

[20] Mohammad Gholi Majd, Britain & Reza Shah: The Plunder of Iran, 1921-1941, p145.

[21] Mohammad Gholi Majd, Britain & Reza Shah: The Plunder of Iran, 1921-1941, p10.

[22] Mohammad Gholi Majd, Britain & Reza Shah: The Plunder of Iran, 1921-1941, p362.

[23] Mohammad Gholi Majd, Britain & Reza Shah: The Plunder of Iran, 1921-1941, p15-16.

[24] Mohammad Gholi Majd, Britain & Reza Shah: The Plunder of Iran, 1921-1941, p10-11.

قبلی خاطرات سید مجتبی خامنه ای | روایت فرید

پست های مرتبط

خاطرات سید مجتبی خامنه ای

۱۴۰۵-۰۵-۰۹

خاطرات سید مجتبی خامنه ای | روایت فرید

احمدرضا
ادامه مطلب
ابعاد شخصیت آیت الله سید مجتبی خامنه ای

۱۴۰۵-۰۵-۰۸

ابعاد شخصیت آیت الله سید مجتبی خامنه ای | با خونم می‌نویسم!

احمدرضا
ادامه مطلب
صفات و ویژگی های مجتبی خامنه ای

۱۴۰۵-۰۵-۰۷

صفات و ویژگی های مجتبی خامنه ای سومین رهبر فرزانۀ شیعیان

احمدرضا
ادامه مطلب
Seyyed Mojtaba Khamenei Biography

۱۴۰۵-۰۵-۰۷

Seyyed Mojtaba Khamenei Biography: The Complete Story of Iran’s new supreme leader

احمدرضا
ادامه مطلب
تحلیل جنگ شناختی و عملیات روانی دشمن

۱۴۰۵-۰۵-۰۶

جنگ شناختی و عملیات روانی دشمن | جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران

احمدرضا
ادامه مطلب

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

جستجو در مطالب سایت
جستجو برای:
نوشته‌های تازه
  • فساد اقتصادی و مالی رضا شاه | اسناد ثروت‌اندوزی، تصاحب املاک و دارایی‌های رضاشاه
  • خاطرات سید مجتبی خامنه ای | روایت فرید
  • ابعاد شخصیت آیت الله سید مجتبی خامنه ای | با خونم می‌نویسم!
  • صفات و ویژگی های مجتبی خامنه ای سومین رهبر فرزانۀ شیعیان
  • Seyyed Mojtaba Khamenei Biography: The Complete Story of Iran’s new supreme leader
آخرین دیدگاه‌ها
  • صمد سلمانپور در تحلیل یک شایعه | چگونه تشابه اسمی با مجتبی خامنه دستمایۀ عملیات روانی شد؟
  • معصومه در زندگینامه آیت الله سید مجتبی خامنه ای | کاملترین بیوگرافی سومین رهبر جمهوری اسلامی ایران
  • سینا در نقد فیلم آنتیک ۱۴۰۵ | هدف تقویت باور دینی است یا تخریب آن؟
  • طالبی در کاملترین زندگینامه محمدمهدی طهرانچی | دانشمند هسته‌ای و رئیس دانشگاه آزاد
  • رویا در نقد فیلم زنده شور | جشنوارۀ فیلم فجر ۱۴۰۴
محصولات
  • دوره آموزشی سواد رسانه دوره آموزشی سواد رسانه
    نمره 5.00 از 5

    تومان 800.000
  • دوره آموزش تصویربرداری دوره آموزش تصویربرداری (عکاسی و فیلمبرداری)
    تومان 1.100.000
  • دوره تخصصی دشمن‌شناسی نبرد مقدس دوره تخصصی اردوی دشمن‌شناسی نبرد مقدس سال 1404
    تومان 1.000.000 قیمت اصلی: تومان 1.000.000 بود.تومان 500.000قیمت فعلی: تومان 500.000.
  • کتاب حکایت سینماتوگراف کتاب حکایت سینماتوگراف
    تومان 350.000
  • دوره زن و رسانه دوره زن و رسانه
    نمره 5.00 از 5

    تومان 1.000.000
  • کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما
    تومان 350.000
  • کامل‌ترین دوره آموزشی طراحی کمیک | دوره جامع کمیکیشن کامل‌ترین دوره آموزشی طراحی کمیک | دوره جامع کمیکیشن
    تومان 4.000.000 قیمت اصلی: تومان 4.000.000 بود.تومان 999.000قیمت فعلی: تومان 999.000.
  • کتاب سینما دین و سیاست کتاب سینما دین و سیاست
    رایگان!
  • نشریه تخصصی تیه نشریه تخصصی تیه شماره 1
    نمره 4.00 از 5

    تومان 145.000
  • دوره به روایت سینما دوره به روایت سینما | نگرشی راهبردی و جریان‌شناسانه به سینمای غرب
    تومان 1.500.000
سایت استاد فرج نژاد

مؤسسۀ فرهنگی رسانه‌ای استاد فرج‌نژاد در سال ۱۴۰۱ فعالیت خود را در زمینۀ تربیت نیروهای رسانه‌ای دشمن‌شناس انقلابی آغاز کرد. این مؤسسه به یاد مرحوم استاد دکتر محمدحسین فرج‌نژاد، نامگذاری شده است. استاد فرج‌نژاد طلبۀ جهادی دشمن‌شناس و استاد مبرز سواد رسانه‌ای بود که به چندین زبان تسلط داشت و صدها شاگرد در حیات کوتاه اما پربرکت خود تربیت کرد.

دسترسی سریع
  • درباره ما
  • ایران پدیا
  • محصولات غرفه باسلام موسسه
  • مجموع دوره‎‌های رایگان استاد فرج‌نژاد
شبکه های اجتماعی
icon--white Telegram-plane Instagram ویراستی سایت استاد فرج نژاد حساب توییتر استاد فرج نژاد حساب ایتا سایت استاد فرج نژاد Youtube

قم، خیابان بسیج (هنرستان)، جنب خیابان شهید تراب نجف‌زاده، مؤسسۀ فرهنگی رسانه‌ای استاد محمدحسین فرج‌نژاد