سید مجید طباطباییان محافظ شخصی رهبری | روایت خاطرات عبدالله یار ۳۷ ساله آقا
سید مجید طباطباییان محافظ شخصی رهبری- میگفتیم که مجید مثل نام هارون مکّی از یاران امام صادق ولایتی تنوری بود. هارون کسی بود که وقتی امام از او خواست پا در دل شعلههای سوزان تنور بگذارد، حتی یک لحظه هم درنگ نکرد، نپرسید چرا، نترسید از عاقبتش؛ فقط رفت و نشست میان آتش، چون دلش را به امامش سپرده بود، نه به عقل و حساب و کتاب.
مجید هم با سیدعلی همینطور بود. اگر امام شهیدمان از او میخواست به دل آتش برود، بی هیچ چونوچرایی میرفت؛ چنان عشقی به آقا داشت که مرز و منطق نمیشناسد. به گمانم همین، راز اصلی شهادت اوست؛ آنقدر عاشق بود که آتش هم در مقابل عشقش سرد بود.
آنچه در ادامه میآید، گزیدهای از گفتوگویی است با سیدعبدالله طباطباییان، فرزند شهید سیدمجید طباطباییان که در جنگ تحمیلی سوم، در نهم اسفند ۱۴۰۴ و در جوار امام خامنهای به شهادت رسید. پدر شهید، در طول ۳۷ سال حضور در بیت رهبری، مدتی نیز سرتیمی حفاظت از آقا را بر عهده داشت؛ اما آنچه در این گفتوگو بیش از هر چیز جلب توجه میکند، این است که در دل هر جمله، دهها روایت از منش و خلقیات امام شهید نهفته است.
فهرست مطالب
Toggleسالهای همراهی با آقای شهید
پدرم، شهید سیدمجید طباطباییان، متولد ۱۸ خرداد ۱۳۳۷ بود. او به مدت ۳۷ سال در سمتهای مختلف، در کنار حضرت آقا خدمت کرد. در مقطعی، سرتیم حفاظت از ایشان بود و پس از بازنشستگی، حضرت آقا از خدماتش ابراز رضایت کردند و فرمودند: «من از خدمات آقای طباطباییان راضی هستم.» همین یک جمله، برای ما و خانوادهمان مدال افتخاری شد که هرگز از یادمان نمیرود. بعد از بازنشستگی هم، حضرت آقا مأموریت جدیدی به پدرم دادند و همین باعث شد او همچنان در کنارشان بماند و مسئولیتهای تازهای به او بسپارند؛ مسئولیتهایی که تا لحظه شهادت بر عهده داشت.
پیش از دوران خدمت در بیت رهبری، او مسئول حفاظت شخصیتها در اصفهان بود؛ روزهایی که ترورهای متعددی علیه امامان جمعه در سراسر کشور رخ میداد. به گفته دوستانش که در مراسم یادبود حضور داشتند، اشراف، علاقه و دقت بینظیر پدرم به کارش باعث شد هیچیک از این ترورها در اصفهان، نه علیه امام جمعه و نه علیه دیگر مسئولان استان، به نتیجه نرسد. همین موفقیت بود که مسیرش را به تهران کشاند و سرآغازی شد برای ۳۷ سال همکاری با حضرت آقا، همزمان با آغاز دوران رهبری ایشان.
قابی که خالی ماند…
در تمام این سالها، یکی از ویژگیهایی که بیش از هر چیز موجب رضایت حضرت آقا از پدرم شد، خلوص نیت و شیفتگیاش به خدمت با تمام وجود بود. پدرم اصلاً با دوربین میانهای نداشت؛ حتی در دورانی که سرتیم بود هم از عکس گرفتهشدن فراری بود. همین ویژگی باعث شد بعد از شهادتش، تقریباً هیچ عکسی از او نداشته باشیم. تنها یک عکس خاص و ماندگار از او مانده؛ عکسی که در ۱۲ فروردین ۹۶ در بهشتزهرا(س) گرفته شده است. حضرت آقا هر سال، در ابتدای دهه فجر، برای زیارت به بهشتزهرا و حرم امام میرفتند و پدرم همیشه همراهشان بود. آن روز، عکاسی تصویری از او و حضرت آقا ثبت کرد که برای ما بینهایت ارزشمند است.
امسال، در همان ۱۲ فروردین، به بهشتزهرا رفتم و جای همان عکاس ایستادم؛ همان قاب را دوباره ثبت کردم، البته بدون حضور کسانی که در تصویر اصلی بودند. برایش متنی نوشتم و اسمش را گذاشتم: «دو تاریخ در یک جغرافیا.»
بادیگارد حاتمیکیا
اغلب تصور میشود افراد نظامی، خصوصا کسانی که در حوزه حفاظت فعالیت میکنند، افرادی سختگیر و خشن هستند، اما این تصور همیشه درست نیست. همه ما میدانیم که شغل نظامی، بهخصوص در حوزه حفاظت، با استرسها و مسئولیتهای فراوانی همراه است؛ با این حال، در محیطهای دیگر، شخصیت واقعی افراد نمایان میشود.
فیلم بادیگارد ابراهیم حاتمیکیا توانست تصویری درستتر از محافظ به نمایش بگذارد که در آن فرد محافظ، صرفاً محافظ یک شخص نبوده و محافظ شخصیت نظام هم هست. پدرم هم دقیقاً در همین جایگاه قرار داشت. او محافظ شخصیتهای نظام بود، مانند امامان جمعه و دیگر مسئولان اصفهان، نه صرفاً محافظ آن افراد. حضرت آقا هم بهعنوان نماد بارز شخصیت نظام، در بالاترین سطح این حفاظت قرار داشتند. کسانی چون پدرم که در این حوزه خدمت میکنند، واقعاً با جان خود از این جایگاه محافظت میکنند و به معنای واقعی کلمه، فدایی هستند.
هر شغلی سختیهای خود را دارد، اما شغل حفاظت از شخصیتها، آن هم در سطوح بالا، استرس سنگینی به همراه دارد که سالها پس از بازنشستگی نیز روی چهره، فیزیک و سلامت افراد اثر میگذارد. مشاهده همرزمان بازنشسته پدرم، نمونه بارز همین واقعیت است. هر برنامه، هر سفر، هر حضور در حسینیه یا خارج از آن، دنیایی از استرس برای این عزیزان به همراه داشت.
یکی از همکاران پدرم که برای مراسم آمده بود، به نقل از یکی از علما میگفت: «هر کسی در این کار نمیماند؛ آنقدر سخت است.» مسئولیتی به این سنگینی، که کوچکترین اتفاق میتوانست پیامدهای وخیمی بهدنبال داشته باشد؛ اما نکته جالب این است که در برابر این همه فشار و استرس، پدرم شخصیتی آرام و کمحرف داشت.
هر وقت پدرم وارد مجموعه بیت میشد، یا در مراسمها، روضهها و برنامههای مختلف کنار حضرت آقا دیده میشد، اصلاً همان چهرهای که در خانه از او میشناختیم نبود؛ با همهچیز همیشگیاش فرق میکرد. پدرم کنار حضرت آقا، انگار جان تازه میگرفت؛ خستگی از صورتش میرفت و چشمهایش پر از انرژی میشد. حضور کنار حضرت آقا برایش یک حال دیگر بود. کسی که سالها در آن فضا زندگی کرده باشد، حتی اگر ۵۰ یا ۶۰ ساله هم باشد، میتواند مثل یک جوان ۲۰ ساله، پرنشاط و سرحال به نظر برسد.
برکت خدمت به آقا
مادرم هم نظامی و همکار پدرم بود و سالها در حسینیه و بیت امام شهید در کنار هم خدمت میکردند؛ همکاریای که مدتها پیش با بازنشستگی هر دو به پایان رسید. این همراهی، افتخار بزرگی برای خانواده ما بود. ما سه فرزند هستیم؛ من و دو خواهر کوچکتر از خودم. خیلی وقتها در خانه تنها بودیم؛ مخصوصاً در ایام نوروز، وقتی حضرت آقا به مشهد تشریف میبردند، ما هم تعطیلات عید را در مشهد میگذراندیم. برای همین از کودکی و نوجوانی، تمام فضای حرم و بسیاری از مکانهای مشهد برایم آشناست.
بعضی وقتها فقط برای کمی بیرون رفتن یا صرف شام، برنامه کوتاهی داشتیم و دوباره به محل اسکانمان برمیگشتیم. با این حال، چون میدیدیم پدر و مادرمان هر دو درگیر خدمت هستند، آن تنهایی را هم بهنوعی سهم خودمان از این مسیر میدانستیم. حتی وقتی گاهی ما را برای مدتی به اصفهان و پیش فامیل میفرستادند، باز همین حس همراهی با کار پدر و مادر در دلمان بود.
یکی از دغدغههای پدرم همین بود که بعد از مراسمهای داخل حسینیه، افراد زیادی میخواستند به حضرت آقا نزدیک شوند، ایشان را ببینند و دستشان را ببوسند؛ و همین باعث خستگی زیاد حضرت آقا میشد. برای همین، تدابیری در نظر گرفته شد تا ایشان کمتر اذیت شوند و بتوانند با آرامش بیشتری در برنامهها حضور داشته باشند.
ما هم گاهی توفیق داشتیم در برخی نمازها یا دیدارها حضور پیدا کنیم؛ شاید سالی یکی دو بار. آنجا، وقتی خانوادههای شهدا از جاهای مختلف میآمدند و حضرت آقا برای نماز یا دیدار حاضر میشدند، پدرم گاهی این جمله را تکرار میکرد: «آقا را سرپا نگه ندارید. خانواده شهدا فرق میکنند، اما باز هم شما نگذارید ایشان زیاد سرپا بمانند، خسته میشوند.»
مسیری که ادامه دارد
همین دیدارهای گاهوبیگاه ما با حضرت آقا، برایمان چنان پربرکت بود که گویی تمام عمر فرصت خدمت پیدا کردهایم. میدانیم بسیاری شاید در تمام زندگیشان تنها یکبار چنین توفیقی پیدا کنند، اما همان یکبار هم برایشان ارزشی بیکران دارد. این همراهی، برای ما سرمایهای بیهمتاست. این مسیر هنوز برایمان ادامه دارد و امیدواریم بتوانیم قدم به قدم، در همان راهی که بودهایم، استوارتر و بهتر در خدمت باشیم.
به نیت همان پنج تن! | خاطرۀ شیرین مادر
در این ۳۷ سالی که پدرم در خدمت حضرت آقا بود، طبیعی است که ما هم از شخصیت و منش ایشان چیزهایی آموخته باشیم. هم از پدر، هم از مادر، خاطرههای زیادی شنیدهایم. مادرم مثلاً خاطره خیلی شیرینی دارد؛ میگوید در یکی از مراسمهای میلاد حضرت زهرا(س)، پشت حسینیه جمعی از خانوادههای شهدا هم حضور داشتند و حضرت آقا، با همان سادگی و تواضع همیشگیشان، بین مردم و خانوادهها حاضر میشدند.
او میگوید: «آن روز، من و یکی از همکارانم کمی نگران به نظر میرسیدیم. میدانید که خانوادههای شهدا، عاشقانه و با تمام وجود حضرت آقا را دوست دارند؛ برای همین وقتی برای ابراز ارادت و محبت میآمدند، حضورشان با شور و هیجان بسیاری همراه بود. همین شور و اشتیاق مردم بود که مرا نگران کرده بود. با خودم گفتم: خیلی استرس دارم! نکند اتفاقی بیفتد؟ همان لحظه، برای آرامش خاطر، به نیت پنج تن آلعبا نذر کردم که انشاءالله هیچ حادثهای رخ ندهد.
خانوادهها با همان شور و محبت آمدند و بعد حضرت آقا وارد حسینیه شدند. وقتی مراسم تمام شد و همه در حال بازگشت بودند، آقا یکی از محافظان را صدا کردند و فرمودند: «به آن دو خواهر بگویید بیایند.» دلم آن لحظه آشوب شد و با خودم گفتم: نکند کاری کردهایم که آقا ناراحت شده باشند؟ اما وقتی نزدشان رفتیم، برخلاف تصورم، با مهربانی از ما تشکر کردند. بعد از جیب خودشان پنج اسکناس هزار تومانی درآوردند و به من دادند و فرمودند: «به نیت همان پنج تن.» از این دست روایتها بسیار زیاد است؛ روایتهایی از آقایی که با تمام دقت و مهربانی، گویی پشت ذهن و نیت ما را میخواند.»
خاطرۀ خانم منصوره خجسته همسر آقا | خوش آمدی، عزیزم…
چند سال پیش، همسر حضرت آقا بیمار شدند و مدتی در بیمارستان بستری بودند. در تمام آن روزها، مادرم همواره در کنارشان بود، اما ما در همه آن مدت بیخبر بودیم که ایشان کجا هستند و اوضاع چقدر حساس است؛ چون پدر و مادرم تصمیم گرفته بودند خبر بیماری ایشان به گوش کسی نرسد. مادرم در خاطرهای میگفت: «وقتی حاجخانم (همسر حضرت آقا) از بیمارستان مرخص شدند و به خانه برگشتند، حضرت آقا مدتی در حیاط منتظر ماندند تا بهمحض ورودشان، خودشان به استقبال بروند. وقتی حاجخانم وارد حیاط شدند، ایشان با مهربانی و گرمی فرمودند: «خوش آمدی عزیزم…»
محافظان حضرت آقا!
پدرم همیشه تعریف میکرد که محافظان حضرت آقا، با وجود داشتن وظایف حساس و دشوار، رفتاری داشتند که مستقیماً از آموزههای خود ایشان نشئت میگرفت. حضرت آقا همواره تأکید داشتند: «باید مراعات حال مردم را کرد؛ نباید مردم را اذیت کرد و نباید با آنها برخورد تند داشت.» همین نگاه ایشان بود که باعث میشد تیم حفاظت، فراتر از یک وظیفه امنیتی، با یک منش اخلاقی رفتار کند.
این رعایت ظرافتها حتی در حساسترین موقعیتها هم دیده میشد. برای مثال، وقتی قرار بود ایشان به خانه خانوادههای شهدا سر بزنند، اصرار داشتند کوچکترین برخوردی باعث ناراحتی کسی نشود؛ حتی در مورد شهدای اقلیتها هم همینطور بود. آقا تأکید میکردند وقتی میوه یا شیرینیای گذاشته میشود، حتماً میل شود و همه با میل و رغبت بخورند.
هوش و تیزبینی حضرت آقا، یکی از همان لطفهای الهی بود که در رفتار ایشان جلوهگر میشد؛ و یکی از نمودهای بارز این لطف، در برخورد و منش محافظانشان دیده میشد. وقتی میان دوستان صحبت از «محافظان حضرت آقا» میشود، همه میدانند که ایشان تفاوتهای خاصی با دیگران دارند؛ اما این تفاوت، نه از نوع خودنمایی که از سر رعایت همان آموزههایی است که خود آقا بر آنها تأکید میکردند. خوب به یاد دارم، زمان بازنشستگی پدرم همه میدانستند شاید دیگر امکان تمدید نباشد؛ اما او با تمام وجود کارش را انجام میداد. نهایتاً تقدیر الهی، شهادت در رکاب مولا و مقتدایش را برایش رقم زد؛ و شهادت، پایان سرخ ۳۷ سال خدمت عاشقانه و خالصانه پدرم شد.
انفجار پاستور
آن روزها برای مادرم بسیار سخت گذشت. از پنجره، رو به بیت رهبری، تمام آن انفجار، آتش و دود را دید و با خودش گفت که دیگر پدرم بازنمیگردد. میگفت: «آن لحظه بر من مسجل شد که پدرتان به شهادت رسیده و تنها با خودم گفتم: فدای سر آقا.» اما خبرها نشان از شهادت حضرت آقا هم داشت. دلمان نمیخواست باور کنیم که «آقا هم شهید شده است»، اما به نظر من، شهادت یک حادثه نیست؛ یک لیاقت است، یک سعادت.
هر کسی نمیتواند این افتخار را داشته باشد که در جوار رهبر به مقام شهادت برسد. جایگاه این شهدا، ولایتمداریشان است؛ آنها کاری کرده بودند که این مقام به آنها تعلق گیرد و رمز کارشان، همان فداکاری و عشق بیچونوچرایشان به رهبری بود.
گلستان شهدای اصفهان
پدرم همیشه میگفت: «اگر روزی شهید شدم، دوست دارم در گلستان شهدای اصفهان به خاک سپرده شوم.» او از قدمزدن میان قبور شهدایی که روزی همرزم و همدوش هم بودند لذت میبرد و فضای معنوی آنجا را دوست داشت. در روزهای آخر، یک هفته پیش از ماه مبارک رمضان، پدرم به اصفهان رفت؛ بهتنهایی، تا به همه سر بزند. در این سفر، ابتدا به گلستان شهدا رفته بود. او همیشه از شهدای آنجا برای ما میگفت، مثلاً از دوستش شهید حجازی روایت میکرد و حقیقتاً شخصیتش هم شباهت زیادی به شهید حجازی داشت.

بعد از شهادت پدرم، وقتی صحبت از تدفین او در همان قطعه مورد نظر از گلستان شهدا شد، مسئولان ابتدا میگفتند شاید نشود، شاید به سیمان برخورد کنیم یا کار دشوار باشد. اما همانطور که پدرم همیشه میگفت: «همهچیز خودش جور میشود»، واقعاً هم همینطور شد؛ همهچیز فراهم شد تا مزارش دقیقاً همانجایی باشد که خودش آرزو کرده بود، کنار رفقای قدیمی، در همان فضای آرام. روز تدفین بسیار دشوار بود. تازه ۲۰ دقیقه از خاکسپاری پدرم نگذشته بود که ناگهان آسمان شروع به لرزیدن کرد؛ حملهای سنگین رخ داد، چهار پنج بمب در همان نزدیکی منفجر شد و مراسم وداع کاملاً بههم ریخت.
آن روزها، جنوب گلستان شهدا مدام زیر آتش بود. در آن مدت، بسیاری از بچهها در گلستان شهدا ترکشهای پنج تا ده سانتیمتری پیدا میکردند؛ اما با وجود اینکه همهجا ترکش میبارید، هیچکس آسیب نبید، جز دو قاب عکس شهید که شکسته بود. این واقعاً معجزه بود که در اوج آن خطر، جان انسانها حفظ شد.

پیکر بابا
روزهای شهادت پدرم، تا زمان تفحص پیکرش، لحظات بسیار سختی برای ما بود. از ۹ اسفند، ناگهان همهچیز تغییر کرد. آن دو روز و نیمی که پیکرش زیر آوار بود، انگار عمری طولانی بر همهی اهل خانه گذشت. بعد از تفحص، روز بعد از آن حادثه سخت، سرانجام پیکر پدرم را در معراجالشهدا تحویل گرفتیم. وقتی پیکرش را آوردند، ۲۰ دقیقهای کنارش بودیم، روضهای کوتاه خوانده شد و بعد گفتند دستور تخلیه معراج شهدا آمده است. مراسم وداعمان ناکامل ماند و پیکرش را برای مراسم وداع به اصفهان فرستادیم.
در آن لحظات، آدم به این فکر میکند که خداوند چه دقیق و با چه برنامهای همهچیز را میچیند! همانطور که در مسجد ابوذر، خداوند حضرت آقا را در میان بمبهای منافقین زنده نگه داشت تا انقلاب را به این جایگاه برساند که هیچ ابرقدرتی نمیتواند حریف جمهوری اسلامی شود، همینگونه نیز در میان آن انفجار، خداوند امام مجتبی خامنهای را برای ما حفظ کرد. این یک معجزه است؛ یعنی همهچیز از پیش چیده شده است. اگر خداوند در آن لحظات حساس، پارهای از وجود رهبری را حفظ کرد، حتماً برای پلههای بعدی و ادامه این مسیر، نقشهای بزرگتر دارد.
حضرت آقا همواره میفرمودند: «مردم مبعوث میشوند و مبعوث شدن را با چشم خود خواهید دید.» همچنین میفرمایند: «مردم طعم پیروزی را میچشند.» و به نظر من، این فراتر از دیدن است. من ایمان دارم که آن پیروزی بزرگ، بسیار نزدیک است؛ روزی که شاهد تولد بزرگترین امپراتوری مردمی جهان خواهیم بود، امپراتوریای که تحت رهبری حضرت مجتبی خامنهای، دورانی متفاوت از تاریخ بشریت را رقم خواهد زد و تا زمان ظهور حضرت حجت(عج) ادامه خواهد یافت.
ذوب در ولایت بود
گاهی وقتی از شهدا میگوییم، آنها را به گونهای تصویر میکنیم که برای بقیه دستنیافتنی به نظر برسند؛ انگار مدام در حال کارهای عجیبوغریب یا هیئت رفتنهای شبانهروزی بودند. اما پدرم اهل عمل بود. با تمام وجودش کار میکرد و با ایمان قلبی میگویم که ذرهای منیت یا کوتاهی در کارش نبود. اگر حضرت آقا او را انتخاب کردند و سالها در کنار خودشان نگه داشتند، دلیلش فقط یک چیز بود: او حقیقتاً ذوب در ولایت بود.
ذوب در ولایت بودن برای پدرم فقط یک شعار نبود. او طوری کار میکرد که ذرهای سؤال برای کسی باقی نماند. وقتی کاری به او محول میشد، بدون هیچ ملاحظهای آن را انجام میداد، حتی اگر آن کار جارو کشیدن محوطه بود. هرگز به این فکر نمیکرد که آیا این کار در شأن من هست یا نه؟؛ برایش بحث شأن و مقام وجود نداشت، بحث این بود که کار باید انجام شود. او مصر بر این سخن شهید سلیمانی بود که میگفت: «وقتی قرار است کاری را انجام بدهی، طوری انجام بده که انگار در مرکز جهان هستی؛ این کار، برای تو مهمترین کار دنیاست.» او قلباً معتقد بود هر کاری، اگر از روی اخلاص انجام شود، ارزشمند است.
با اینکه خیلیها اصرار داشتند بازنشسته شود و استراحت کند، پدرم انگار تا آخرین نفس تنها یک خواسته داشت و آن هم ماندن در کنار آقا بود. برایش، بعد از امام زمان(عج)، مهمترین نقطه و اوج زندگی، دقیقاً همانجایی بود که کنار رهبر حضور داشت. او با تمام وجود کار میکرد و من با تمام ایمانم باور دارم همین تمامیت حضور و همین کارکردن با تمام جان بود که او را به سوی شهادت برد.»

ولایتی تنوری
ما ولایتمداری را از پدرمان آموختیم؛ یعنی باید دقیقاً شانهبهشانه با ولایت حرکت کرد. یعنی در هر قدم، همراهی با رهبری، نه با پیشدستی و خودنمایی و نه با کوتاهی و عقبماندن، اصل کار است. پدرم خود، تجسم همین معنا بود. ما میگوییم او ولایتی تنوری بود؛ یعنی اگر امام شهیدمان از او میخواست حتی وارد تنور آتش شود، بدون هیچ پرسش و تردیدی این کار را انجام میداد. من مهمترین دلیل شهادتش را همین میبینم؛ اینکه تمام هستیاش را نثار مسیرش کرده بود. وقتی تمام وجود انسان برای یک هدف فدا شود، تمام بندبند وجودش نیز با آن هدف یکی میشود. من شعار نمیدهم، چون با چشم خودم دیدم؛ او با تمام وجود در آقا ذوب شده بود.
به عمل کار برآید
حاج قاسم شهید، میگفت باید برای شهید شدن زیست شهیدانه داشت، و زیست شهیدانه محدود به دعا و نماز و روزه و نماز شب و اینها نیست، که این اعمال مقام را بالا میبرد. همان حاج قاسم شهید میگفت، جوری کار کنید، که انگار مهمترین کار دنیا را دارید میکنید. و چقدر در سنت و اخلاق و عرفان اسلامی و شیعی داریم که خدمت به خلق و کار و فعالیت باید با صدق و نیت باشد. و بابای جان، شما شهید شدید، چون مرد عمل بودید و لحظه لحظه کار شما در حفاظت از شخصیت نظام، با نیت خالص بود، این را از برق چشمهایتان در محل کارتان میگویم، این را از خاطراتی که همکارانتان این روزها برایم گفتند، میگویم.
و اما بعد… بابا دو یارغار یا همان رفیق تو رگی داشتند، هر وقت بابا کلی پشت تلفن میخندیدند، می فهمیدیم یکی از آن دو نفرند. و این دو بزرگوار با بابا، یک مثلث رفاقتی چندین ساله را تشکیل داده بودند، یکی آقای اشتری و دیگری آقای سادات بودند. و حالا چند روز پیش آقای سادت چند عکس قدیمی از بابا برایم فرستادند و قصهاش را هم، لطف کردند و برایم ارسال کردند که تقدیمتان میکنم(به این کانال مراجعه کنید). و ماجرای این عکسها را که برایم نوشتند، با شما به اشتراک میگذارم:
“اوائل انقلاب که گروهکها و منافقین جهت انجام ترور فعال شده بودن، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی برای مقابله، یگانهای حفاظت را در سراسر کشور فعال نمود. ماموریت این یگان، حفاظت از شخصیتهای نظام بود، که در استان اصفهان با مسئولیت جناب آقای صابر و جانشینی شهیدسیدمجید طباطبائیان در پادگان غدیر اصفهان، مشغول به فعالیت نمود. پس از مدتی شهید سید مجید طباطبائیان، بهلحاظ تسلط و ابتکارها و خلاقیتهای زیاد در این زمینه به فرماندهی یگان حفاظت منصوب گردید.
با ورود شخصیتهای مختلف کشوری و لشکری به استان شهید پرور اصفهان، آن شخصیت تحت مدیریت استان قرار میگرفت، از جمله شخصیتهایی که در عکسها میبینیم. پس از آن بود که استان اصفهان از بهترین تیمهای یگان حفاظت شخصیتها در کشور شد.”

چیزی شبیه این روایت أقای سادات را، در این چند روز از برخی فرماندهان وقت سپاه اصفهان هم شنیدم که میگفتند، در دورهای که اوج ترور ائمه جمعه بود، در اصفهان اول به لطف خدا و بعد همت بابا، اتفاق خاصی در اصفهان رخ نداد.
بابا انشاالله آنجا، کنار آقای شهیدمان، کنار اباعبدالله، خوش باشید و فراموش نکنید ما را دعایمان کنید. و با دعایتان از ما و شخصیتمان، حفاظت کنید.
فرجام سخن | سید مجید طباطباییان محافظ شخصی رهبری
وقتی این خاطرات را مینوشتم، یک سؤال مدام ذهنم را میخورد که چرا ما تا اینقدر دیر، اسم آدمهایی مثل شهید طباطبائیان را میشنویم؟ مردی که سیوهفت سال، روز از نو روزی از نو، کنار رهبری بود و تا وقتی شهید نشد، ما اصلاً نمیدانستیم چنین آدمی هست. حتی یک عکس ازش نمانده. این خودش یک زنگ خطر است.
چون در همین خلأ، یک روایت دیگر دارد بیصدا جای خودش را باز میکند. آدمی که از دوربین فرار میکرد و هیچوقت دنبال دیدهشدن نبود، جایش را در ذهن نسل جدید به چه کسی میدهد؟ به یک اینفلوئنسر؟ به تصویری از یک زندگی غربی که در چند ثانیه رفاه را نشان میدهد و هیچوقت از تنهایی و بحران پشتش نمیگوید؟ یا به نوستالژی یک دوران که فقط قسمتهای براقشدهاش را به ما نشان میدهند؟ ما وقتی روایت خودمان را نمیگوییم، جایش را کسی دیگر پر میکند؛ همینقدر ساده.
برای همین فکر میکنم نوشتن از این آدمها یکجور مسئولیت دشمنشناسانه است. اگر ما نگوییم پدری بود که کنار حضرت آقا، خستگی از تنش میرفت و انگار جوان میشد، اگر نگوییم مادری بود که همزمان با پدر خدمت میکرد و بچههایش را در تنهایی نوروز بزرگ میکرد، این تصویرها هیچوقت جایی ثبت نمیشوند. و یک نسل بعد، وقتی بخواهند بفهمند آن سالها چه گذشت، فقط همان روایتهای صیقلخورده و بیرونی را پیدا میکنند. راستش را بخواهید، شاید دقیقترین جواب به تصویر برّاق و بیعیبی که از یک زندگی دیگر به ما نشان میدهند، همین باشد. نشان دادن یک زندگی واقعی، با تمام سادگیاش. آدمی که جارو هم میکشید اگر لازم بود، چون فکر نمیکرد این کار کوچک است.

دیدگاهتان را بنویسید