تحلیل و بررسی فیلم کوچ ۱۴۰۴ بر اساس کودکی حاج قاسم
فهرست مطالب
Toggleنقد اول؛ تحلیل و بررسی فیلم کوچ 1404 بر اساس کودکی حاج قاسم
نویسنده: محمدرسول سلیمانی
بسم الله الرحمن الرحیم
هشدار: این نقد حاوی مطالبی است که داستان فیلم را لو میدهد.
مقدمه
فیلم «کوچ» ساخته «محمد اسفندیاری» برشی از زندگی شهید عزیز قاسم سلیمانی است که در روستای هیو و کرمان فیلمبرداری شده است. این اثر، پرترهای از دوران کودکی و نوجوانی زندگی حاج قاسم میباشد.
به گفته کارگردان، در ابتدا قرار بود تیزری برای کتاب «باران گرفته است» اثر احمد یوسف زاده ساخته شود، پس از خوانش کتاب، فیلمنامهای برای دوره 13 ساله زندگی حاج قاسم نوشتند و درنهایت به پیشنهاد مهدی مطهر(تهیهکننده فیلم)، این اثر به یک فیلم کوتاه به نام(سیزده ساله) تبدیل شد.
سپس مکتب حاج قاسم، به آنها سفارش تبدیل آن اثر به فیلم بلند را ارائه داده و آنها فیلم «کوچ» را میسازند.
خلاصه داستان
مش حسن پدرعیالوار روستایی برای حفظ خانوادهاش از بانک وام میگیرد اما سیل و برخی اتفاقات ناگوار باعث مقروض شدن و زندانی شدن وی شده و قاسم پسر۱۳ ساله خانواده برای جبران بدهی همراه دوستانش عازم شهر میشوند.
فیلم از لحاظ بصری و بهتصویرکشیدن جزئیاتی مانند زندگی سخت روستایی و کوچ عشایر قابل قبول بوده و با وجود ریتم کند و داستان کشدار، وجود اتفاقات طنز نوستالژی که غالباً مخاطب را به دوران خاطرهانگیز و سخت گذشته میبرد، توانسته است تا حدودی این ریتم کند را بپوشاند.
اما از لحاظ داستانی روایت، متأسفانه میتوان آن را اقتباسی نادرست نامید؛ روایات بسیار ضعیفی از قهرمان ایران که نویسنده با هدف زمینی نشان دادنش، عملاً ایشان را زمین زده است.
بله حاج قاسم در خانوادهای معمولی رشد پیداکرد و تبدیل به قهرمان شد؛ اما نه با این خصوصیات!
با استناد به کتاب «از چیزی نمیترسیدم» به چند روایت فیلم اشاره میکنیم:
مشحسن، پدر حاج قاسم (با نقشآفرینی علیمحمد رادمنش)؛
بازی ایشان قابل قبول است اما شخصیت ثابتی ندارد؛ مثلاً در صحنهای گوسفندانش به آبله مبتلا شدهاند و درحال تلف شدن هستند، او ناراحت، یک گوسفند را بغل کرده و بجای ذبح کردنش و جلوگیری از تلف شدن بقیه گوسفندان، درحال گلایه بهدرگاه خداوند است و با سیدمحمد روضهخوان، بحث میکند که چرا دعا و روضه نمیخوانی که گوسفندان خوب شوند و کار بهجایی میکشد که سید به او میگوید: «مشحسن کفر نگو!». اما در سکانس دیگر، وقتی همگی گرفتار سیل شدهاند و اموالشان درحال نابودی است، او آرام نشسته و این اتفاقات را خواست خداوند میداند و راضی به رضای اوست؛ انگار نه انگار که همان مشحسن صاحب گوسفندان است.
حال شخصیت «پدر» را از زبان خود حاج قاسم بشنویم: «پدرم اهل نماز بود. شاید درآن وقت چندنفر نماز میخواندند؛ اما پدرم بهشدت تقید به نماز اول وقت داشت… همانگونه که به نماز تقید داشت، به حلالحرام نیز همینگونه بود. همه اهل عشیره، او را به درستی میشناختند… زکات مالش را به موقع به سیدمحمد میداد…نکته دیگر که درعشایر محدود یا نایاب بود، این بود که پدرم اهل غسل بود…» (منبع: از چیزی نمیترسیدم، ص 38 و 39، چاپ بعثت نوین)
همچنین در سکانسی، پس از آنکه قاسم از شهر برگشته و برای خانواده سوغات آورده و قرض پدرش را نیز ادا کرده است، وقتی میخواهد دوباره بهشهر برود، پدرش درحال اصلاح ناخن با قیچی است که با عصبانیت مانع او میشود و بجای تشکر از ادای دینش، با او بحث میکند که کار میکنم و پولت را میدهم و بهطورکلی شخصیتی خشمگین را نمایش میدهد؛ لحظه بعد هم قاسم درحال رفتن به شهر است و معلوم نیست اصلاً اجازه گرفت یا خیر.
روایت حاج قاسم از دیدار با پدرش در برگشت به روستا اینگونه است: «مادرم با پدرم خیلی خوشحال بودند…پدرم خیلی خوشحال بود. تندتند از کارم سؤال میکرد: «بابا کارِت سخته؟» همکارات باهات خوبن؟» من هم جوابم مثبت بود.(از چیزی نمیترسیدم، ص 55)
بهطور کلی شخصیت «پدر» درمستندات و این فیلم دارای تفاوت بسیاری است که نمیتوان صرفاً بهجهت نمایش شخصیتی معمولی، از آن چشمپوشی کرد.
شخصیت قاسم( با نقشآفرینی ابوالفضل آیینهنگینی)
مشکلاتی در روایت زندگی شخصی قاسم وجود دارد؛ بهطور مثال در کتاب و مستدات، نحوه آشناییاش با (دکتر شریعتی) و امام و دیدن عکس ایشان را اتفاقی بسیار مهم و احساسی بیان میکند اما در فیلم، حتی تا لحظه آخر نیز نمیتواند میزان آشنایی و علاقه خود به امام را توضیح دهد و در آخر وقتی میخواهد به اهالی روستا توضیح دهد که شاه رفته و امام آمده فقط میگوید : «شاه رفته دیگه، الان ما شاه نداریم!» حتی کلمهای درمورد امام توضیح نمیدهد که الان چه حکومتی برقرار است و چه شخصیتی بر کشور حاکم است.
مواجهه با «گاردن پارتی»
در فیلم وقتی قاسم به کار سرامیککاری مشغول میشود، با دوجوان آشنا شده که یکی از آنها در مورد «گاردن پارتی» به او توضیحاتی میدهد که پهلوی جشنهای شبانه در باغها و مکانهای روباز برگزار میکند که پر از فساد و فحشا است و آنها میخواهند این مراسم را به هم بریزند و از او نیز کمک میخواهند. فاصلهای بین آنها افتاده و او آدرس پارتی را از خانواده آنها میگیرد و شب به آنجا میرود؛ از پشت دیوار مانند تماشاگری ایستاده و مهمانی را تماشا میکند و یکی از دوستانش را میبیند که درحال پخش مواد بین جوانان است و با او درگیر شده و از صندوق ماشین داییاش موادها را بیرون ریخته و میبرد؛ در همین بین، آن دو جوان سرامیککار (که از مجاهدین خلق بودند) افرادی را با اسلحه در جشن کشته و خود نیز کشته میشوند و جشن به هم میریزد و همه فرار میکنند. دوستش که مسئول پخش مواد بود به مشکل برمیخورد و قاسم را که درحال امتحان گواهینامه بود لو میدهد و ساواک قاسم را دستگیر کرده و شکنجه میکند و معلوم میشود که موادها متعلق به رئیس ساواک بوده است… او پس از شکنجههای بسیار و اتفاقاتی، آزاد شده و متوجه میشود که رئیس ساواک میخواهد دوستش را بکشد و بخاطر او اسلحه به دست میآورد که رییس ساواک را بکشد!
اما اشتباهاتی در این داستان رخ داده است که با توجه به سخنان خود حاج قاسم آن را بررسی میکنیم: اولاً در صفحه 61 کتاب «ازچیزی نمیترسیدم» تصریح شده است که قاسم با دوستانش به نامهای «فتحعلی» و «یزدانپناه» تصمیم به مقابله و خرابکاری علیه «گاردن پارتی» میگیرند و همان شب حدود 150 چرخ و موتور را پنچر کرده و فرار میکنند؛ همچنین اینکه دلیل دستگیری و شکنجه قاسم موضوع دیگری بود نه مواد و درگیری با دوستش و جنگهای شخصی با رئیس ساواک…
حاج قاسم، اتفاق را اینگونه روایت میکند: «حالا من یک انقلابی دوآتیشه شدیدتر از… شده بودم… شبها تا صبح، بهاتفاق برادری بهنام واعظی، احمد و تعدادی از جوانان کرمان بردیوارها شعارنویسی میکردیم. عمده شعارها «مرگ برشاه» و «درود برخمینی» بود…» اواخر سال 56 بعد از قبولی در امتحان گواهینامه به مرکز راهنمایی و رانندگی رفته و درآنجا دستگیر میشود و دلیل دستگیری و شکنجههای فراوانش همان عملیات ودیوارنویسیها بوده است.(از چیزی نمیترسیدم، ص 73 و 74، چاپ بعثت).
در یکی دیگر از صحنهها، به یکباره درحال مشاهده درگیری قاسم با یک مأمور شهربانی هستیم؛ اگر از مخاطب بپرسید که دلیل این درگیری چه بود جوابش احتمالاً همین باشد : «نمیدانم! من هم مانند دوستان قاسم کنار پنجره ایستاده بودم که یکباره متوجه درگیری و زد و خورد قاسم با مأمورشهربانی شدم»!
اصل داستان این است که در روز عاشورای محرم سال 55، قاسم و دوستش فتحعلی در هتل کسری، کنار پنجره ایستادهاند و به خیابان نگاه میکنند؛ دختری با سر برهنه و موهای بلند در پیادهرو درحال حرکت است که پاسبانی به او جسارت میکند؛ قاسم از این عمل زشت پاسبان، آنهم در عاشورا، بسیار ناراحت شده و تصمیم به برخورد با او میگیرد و به سرعت از هتل خارج شده و به سوی پاسبان که کنار دوستش مغول صحبت است میرود و با چندضربه او را نقش بر زمین میکند و خون از بینیاش فوران میکند. سپس قاسم از دست پاسبانها میگریزد.
با این همه تفاصیل، این فیلم در جلوههای بصری و نماها، اثر زیبا و قابل قبولی بوده و حس خوبی به مخاطب انتقال میدهد؛ اما در نوع روایت و داستانگویی از شخصیتها دارای اشکالاتی است که میتوان آن را برحساب اولین کار بلند آقای اسفندیاری گذاشت و امیدوار بود در آثار بعدی این اشکالات رفع شوند.
اما شخصیت بسیار مهم و بزرگی مانند «حاج قاسم» لایق بهترین اثر تاریخ است که دل مخاطب را با اشکالات روایی نرنجاند.
نقد دوم؛حیف و میل بودجه به اسم حاج قاسم به کام دیگران
نویسنده: سیدمحمدحسین عطاری
فیلم سینمایی «کوچ» به کارگردانی محمد اسفندیاری و تهیهکنندگی مهدی مطهر، برشی از زندگی شهید قاسم سلیمانی است که در روستای هیو و کرمان فیلمبرداری شده است. این فیلم که به سفارش بنیاد مکتب حاج قاسم ساخته شده، پارهروایتهایی از سه برهه کودکی، نوجوانی و جوانی زندگی حاج قاسم سلیمانی است.
اما فیلم بههرصورت مناسب پرده نقرهای سینما نیست و شاید اگر در قالب مجموعه کلیپهای کوتاه یا مینیسریالی (با زمان هر قسمت ۱۰ دقیقه) ساخته میشد، شاهد اثر بهتری میبودیم.
در اثر حاضر ضعف بازیگری سنین نوجوانی و جوانی شخصیت حاج قاسم بسیار قابل مشاهده است. «ابوالفضل آیینهنگینی» که بازیگری سنین نوجوانی و جوانی کاراکتر قاسم را بر عهده دارد، علیرغم اینکه بازی او در همین نقش در فیلم دیگرِ کارگردان را شاهد بودهایم، کیفیت بازیاش ارتقا پیدا نکرده و نقایص جدی دارد. بازیگری از این جهت مورد نقد است که بازیگران جوان و نوجوان دیگری در سینما هستند (مانند: میلاد صویلاوی در فیلم یدو) که حتی در اولین تجربه بازیگریشان بسیار قوی و بااحساس ظاهر شدهاند و این موضوع در این فیلم مفقود است.
- فیلم به جهت اینکه بر اساس کتاب «باران گرفته است» ساخته شده، اثری اقتباسی است؛ لکن در فیلمنامه و پیرنگ داستانی بسیار جای کار دارد، یا شاید بهتر باشد بگوییم که فیلم اصلاً فیلمنامه ندارد و مجموعهای از خردهروایتها براساس کتاب به تصویر درآمدهاند. همچنین به اقرار خود کارگردان، قرار بود ابتدا تیزر باشد، سپس فیلم کوتاهی شد که در جشنواره فیلم کوتاه تهران با نام «۱۳ سالگی» نمایش داده شد و بعد آن را به فیلم بلند تبدیل کردهاند.
همانطور که اشاره شد، بهتر بود این اثر در قالب مینیسریال یا کلیپهای کوتاه باشد تا یک فیلم بلند!
شخصیتپردازی، دیگر حلقه مفقوده فیلم است؛ بهگونهای که ابعاد شخصیتی و رفتاری کاراکتر قاسم بهدرستی یا بهنحو احسن دراماتیزه نشدهاند. این بدان جهت است که داستانی که قرار است حول شخصیت قاسم باشد، بهگونهای روایت و پرداخته میشود که گویی کاراکتر «قاسم» فقط در آن قصه حضور دارد، فلذا عمقبخشی و کشف شخصیت او اتفاق نمیافتد.
مدت زمان زیاد فیلم و عدم رعایت ساختار سهپردهای مخاطب را خسته میکند و همچنان که بعد از گذشت یکسوم از فیلم منتظر یک اتفاق در دل این زندگی شیرین روستایی هستیم، همان خردهروایتها ادامه پیدا میکنند.
صداگذاری و موسیقی فیلم جزء نقاط مثبت آن هستند؛ در جایی که موسیقی درخورِ موقعیت حضور پیدا میکند، فضا را مهیای آن سکانس کرده و خود را در اختیار فیلم قرار میدهد. همچنین بهموجب دقت در بالانس و تنظیم صدای بازیگران، مخاطب از فهم دیالوگ بازنمیماند.
طراحی صحنه و طراحی لباس در حد قابل قبولی است؛ لوکیشنهای بازسازیشده و جلوههای ویژه در کلیت فیلم از نمره قابل قبولی برخوردارند. اجزاء و لباس بهخوبی طراحی شدهاند و با بافت و ساختار زمان فیلم تطابق دارند.
اما اگر فیلم را بهمثابه یک کل در نظر بگیریم، به دو جزء تقسیم میشود: جزء اول که کودکی قاسم است، بهدرستی و زیبایی و با دقت روایتی صحیح را از شخصیت قاسم ارائه میدهد؛ اما در جزء دوم، کاراکتر قاسم دچار سردرگمی و عدم پرداخت شخصیتی است و فیلم از اینجا شروع به افت میکند.
در کل انتخاب برهه کودکی و نوجوانی حاج قاسم کار درستی است، از این جهت که بیوگرافی و شخصیتسازی (آنهم از شهدا) بسیار سخت است و نیازمند دقت و ریزبینی در پرداخت شخصیت است.
اگر بگوییم فیلم با پرداختن به کودکی و نوجوانی شهید ضعف در شخصیتپردازی را جبران کرده است، اما چه بهتر که کارگردانان و ارگانها دست از ساخت شخصیت و بیوگرافی بکشند؛ زیرا هم موجبات توهین و بیاحترامی (از این جهت که ارائه تصویر درستی از شهید بسیار سخت است) از بین میرود و هم شاهد فیلمهای بهتری خواهیم بود.
دیدگاهتان را بنویسید