نقد انیمیشن هولوکاستی گرانبهاترین محموله | The most Precious of cargoes ۲۰۲۴
نقد انیمیشن هولوکاستی گرانبهاترین محموله | The most Precious of cargoes 2024
نویسنده: حمیدرضا ندیری
فهرست مطالب
Toggleمعرفی اثر
فیلم گرانبهاترین محموله محصول سال 2024 و محصول مشترک دو کشور فرانسه و بلژیک، اولین اثر انیمیشنی بلند کارگردان یهودیتبار اهل کشور فرانسه، میشل آزاناویسیوس (Michel Hazanavicius) است. او علاوه بر کارگردانی، نویسندگی و تهیهکنندگی این اثر را نیز بر عهده داشت. محصولی که میتوان گفت به نوعی مستقل و تماماً از آنِ صاحبش، یعنی آزاناویسیوس است. این اثر سینمایی، انیمیشنی در ژانر درام تاریخی(با زمینه هولوکاست) / فانتزی تمثیلی / افسانهوار میباشد. فروش جهانی این اثر در حدود چهار میلیون دلار بوده که علت فروش پایین آن را تبلیغات ضعیف ذکر میکنند.
شناخت کارگردان اثر
اما میشل آزاناویسیوس کیست؟ او کارگردانی فرانسوی با تباری یهودی است. در فرانسه متولد شده و حرفۀ خود را از تلویزیون و آثار کمدی آغاز کرد. اما به مرور زمان به سینمای هنری و بینالمللی با زمینه تراژدی گرایش پیدا کرد. در آثار متأخر، او موضوعات مرتبط به جنگ جهانی و هویت یهودی نمود بیشتری پیدا کردهاند. مخصوصا در اثر آخر خود یعنی The most Precious of cargoes 2024 که به صورت مستقیم به این پیشینه تاریخی یهودیت پرداخته است. اثر قدیمی این کارگردان یعنی The Artist 2011 که برندۀ پنج اسکار (شامل بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر مرد، بهترین موسیقی متن، بهترین طراحی لباس) شده بود، او را به دنیای هنر و سینما شناساند.
جوایز و عناوین
اثر جدید این کارگردان نیز جوایزی کسب و عناوینی را از آن خود کرده است. هرچند که این جوایز و عناوین همچنان با جوایز اثر قدیمی این کارگردان یعنی The Artist برابری نمیکنند. این جوایز و عناوین شامل: جایزه ویژه هیئت داوران در جشنواره بینالمللی فیلم مار دل پلاتا، جایزه آندره مارتین برای فیلم بلند در جشنواره ملی فیلم انیمیشن رن، جایزه ماگریت برای بهترین فیلم خارجی، نامزد نخل طلا در بخش رقابتی جشنواره کن ۲۰۲۴، نامزد جوایز سزار برای بهترین فیلم انیمیشن، بهترین موسیقی و بهترین اقتباس، نامزد کریستال بهترین فیلم بلند در جشنواره انسی، نامزد جوایز لومیر، نامزد جشنواره والادولید بینالمللی فیلم(اسپانیا) میباشند.
خلاصه داستان انیمیشن
داستان دربارۀ نوزادی یهودی است که از قطار عازم به مقصد آشویتس به بیرون انداخته میشود. این نوزاد توسط همسر یک هیزمشکن که در یک جنگل زندگی میکنند پیدا میشود. این نوزاد به مرور زندگی اطرافیانش را دگرگون میکند. این انیمیشن اقتباسی است از رمانی به همین نام، نوشتۀ نویسنده و نمایشنامهنویس فرانسوی ژان کلود گرونبرگ که بیشتر به خاطر آثار مرتبط با هولوکاست و تجربه یهودیان در جنگ جهانی دوم شناخته میشود.
فرهنگ و خصوصیات زمانه اثر
داستان اثر در دورۀ جنگ جهانی دوم و مربوط به تجربه یهودیان و مفهوم هولوکاست جریان دارد. این اثر در زمانهای ساخته شده که اروپا گرایشی جدید برای بررسی دوباره تاریخ، هویت فرهنگی و مسئولیت اخلاقی در برابر گذشتگان این بار در قالب هنر دارد. نه این که چنین موضوعاتی مربوط به یهودیان جنگ جهانی دوم قبل از این وجود نداشته باشد، اما مدتی است که ساخت چنین آثاری از سر گرفته شده است.
چنین آثاری نماینده حافظه تاریخی و دوری از فراموشی تاریخی میباشند. آثاری که برای زنده نگهداشتن خاطراتی خاص آفریده میشوند. خاطرات و معانی که باید دید با چه هدفی به نمایش در میآیند. استفاده از سبک انیمیشن، استفاده از راوی، موسیقی کلاسیک، تمرکز بر زندگی عادی افراد در دل تراژدی، همگی نشانههای فرهنگی و تاریخی زمانه اثر هستند.
فرم بصری
اثر مذبور میزانسن ساده، بیپیرایه و متعادلی دارد. قاببندیهای اثر حامل معنا و مفهوم بوده و از این نظر میتوان کارگردانی آن را تحسین کرد. به عنوان مثال در نماهای جنگل، معمولا قاببندیها باز و لانگشات بوده اما در نماهای کلبه، قاببندیها بسته و متوسط به صورت مدیومشات یا کلوزآپها تصویر میشود. نماهای باز برای معرفی محیط که جنگل باشد و نماهای بسته برای ایجاد حس تنگی و تاریکی در یک کلبه کوچک به کار میروند. قاببندیهایی که برای معرفی محیط و به صورت اکستریم لانگشات به کار میرود از جزئیات زیاد در طراحی و زیبایی خاصی برخوردارند که بیانگر زیبایی طبیعت میباشند.
رنگ و نورپردازی
رنگپردازی و پالت رنگی نیز در این اثر با کاربرد معنا و مفهوم به کار میروند. نماهای ابتدایی اثر که در جنگل و آب و هوای برف و بوران جریان دارد، تنوع رنگی بسیار کمی دارند و حاکی از سادگی بسیارِ زندگی هیزمشکن و زن اوست. اما از اواسط فیلم به بعد رنگپردازی شدت میگیرد و تنوع رنگی کمی گستردهتر از قبل میشود. از زمانی که هیزمشکن تصمیم به دوست داشتن نوزاد میگیرد، رنگهای بیشتری را میبینیم. ضمن این که زمستان نیز تمام میشود. در اواخر داستان که جنگ به اتمام رسیده، ما حتی رنگهای بیشتری هم میبینم. جنگ دیگر تمام شده و دیگر نیازی به کمرنگ نشان دادن زندگی نداریم. حتی رنگهای نامعمول را نیز در محیط شهری و ایستگاه قطار مشاهده میکنیم.
از نورپردازی نیز استفادۀ بهینهای شده. به این صورت که سختی زندگی و تاریکی آن را با نماهای تاریک و استفاده از سیلوئتهای فراوان مشاهده میکنیم. هر چند که این نوع کاربرد ناخودآگاه به زیبایی بصری خود اثر نیز کمک میکند اما حامل معنای سختی و تاریک بودن زندگی است.
ترکیب و قاببندی
ترکیببندی اثر متعادل است و حاوی فضاهای منفی بسیار که این فضای منفی نمایانگر فشار روانی و حتی جسمی روی کاراکترها و ناچیز بودن در برابر محیط است. در ارتباط با سبک بصری و طراحی اثر، میتوان این اثر انیمیشنی را اثری رئالیسم اما در عین حال مینیمالیسم نامید. طراحی عناصر بصری در این اثر، مخصوصاً کاراکترها دارای خطوط ضخیم و نرم هستند و جزئیات زیادی در طراحی آنها مشاهده نمیشود که میتوان آن را تمهیدی برای سرعت بخشیدن به عملیات طراحی اثر دانست. البته در نماهای اکستریم لانگ شات و معرفی محیط، ما جنگل را با جزئیات زیاد میبینیم تا زیبایی محیط بیشتر و بهتر منتقل شود.
روایت
این اثر روایتی نسبتاً خطی دارد. این که میگوییم نسبتاً به این علت است که در اواسط فیلم جایی که هیزمشکن منقلب شده و تصمیم به دوست داشتن نوزاد میگیرد، ما فلشبکی در قالب خواب، خیال یا رویا از گذشته میبینیم و متوجه میشویم که نوزاد چرا و چگونه سر از جنگل و کلبه هیزمشکن در میآورد. پس جایی در داستان هرچند محدود، ما از روایت خطی خارج میشویم.
زاویه دید
زاویه دید اثر، زاویه دید دانای کل است. ضمن این که یک راوی نیز در ابتدای داستان اطلاعات کلی به ما میدهد. از آنجایی که داستان اثر صرفا حامل تعارضات درونی نیست، این زاویه دید، بهتر میتواند مخاطب را با خود همراه کند. از مهمترین تعارضات درونی این داستان میتوان به عشق مادری زن هیزمشکن و نفرت و دوستداشتن هیزمشکن نسبت به نوزاد اشاره کرد. این به کار بردن همزمان تعارضات درونی و بیرونی(و البته بیشتر بیرونی) را میتوان یکی از عناصر درگیرکننده این اثر دانست. چرا که مخاطب را درگیر احساسات شخصیتها کرده و با خود همراه میکند.
ما با یک فیلم اکشن طرف نیستیم. این فیلم یک اثر احساسی و شاعرانه از یک رنج تاریخی است که البته بعداً راجع به این رنج صحبت میکنیم. بنابراین نقطه اوج اثر، یک نقطه اوج احساسی و عاطفی است. میتوان به صحنه آدمسوزی و جمجمهها اشاره کرد که بیشترین میزان احساسات را درگیر میکند.
ریتم
ریتم داستان، یک ریتم آرام اما گیرا است. کسلکننده نیست. تعلیق دارد. زیرا که صرفا بر پایه کشمکشهای درونی بنا نشده است. اثر ترکیبی از کنش و واکنش درونی و بیرونی را با خود به همراه دارد، بنابراین هرچند ریتم کند باشد، اما حوصلهسربر نیست. بنابراین اطلاعات به صورت آرام به مخاطب داده شده و مخاطب به صورت تدریجی دچار کشف معنایی و درگیری عاطفی میشود.
تدوین و موسیقی
فیلم ریتمی آرام دارد. اما به این معنا نیست که فیلم در بعضی جاها ریتم تند ندارد. در این اثر سعی شده تا با استفاده از موسیقی کلاسیک که اثری است از الکساندر دسپلا Alexandre Desplat ریتم هر بخش تند یا کند شود. به عنوان مثال در نماهایی که هیزمشکن قرار بود حضور پیدا کند موسیقی حالت ترسناکی به خود میگرفت که نمایانگر ترس زن یا مخاطب بود.
یا در سکانسی که همکاران هیزمشکن به خانه او آمدند و با یکدیگر درگیر شدند، این موسیقی بود که حساسیت لحظات پیش رو را برای مخاطب به ارمغان میآورد. وگرنه در ریتم کلی تغییری ایجاد نمیشود. اثر در کل دچار گسست زمانی و مکانی نمیشود مگر در دو بخش. یک بخش سکانس از قطار بیرون انداخته شدن نوزاد و دیگری اتمام جنگ که مدت زمان زیادی را با یک کات پشت سر میگذاریم.
همانطور که از کلیت اثر مشخص است، صدا و موسیقی نیز در این اثر از یک سادگی خاص برخوردار است. البته اگر بتوان موسیقی کلاسیک را ساده خواند. این موسیقی است که ریتم و احساسات هر صحنه را بیش از هر عنصر دیگری کنترل میکند. بقیه اصوات شامل صداهای محیطی و سکوت نیز به آرام بودن و احساسی بودن آن کمک میکند.
محتوا
اثر دیالوگهای ساده و بیپیرایهای دارد. مفهوم سختی را با خود حمل نمیکنند اما گاهی تمثیلیاند. پس همین دیالوگهای ساده مفاهیمی تمثیلی-فلسفی همچون خدایان قطار، بیقلبها(اشاره به یهودیان از منظر دشمنان) و کشتن خدا(اشاره به فلسفه نیچه و ناسیونالیسم آلمان) را در دل خود دارند.
از اول داستان شروع کنیم. یک خانواده هیزمشکن داریم که زندگی سخت و عاری از هرگونه عناصر زندگی مدرن یا شهری را میگذرانند. زندگی آنها آنقدر ساده است که زن به شنیدن صدای یک قطار دلخوش میکند زیرا که زندگی او را از یکنواختی در میآورد.
هیزمشکن، خود از صبح تا شب درگیر کار در بیرون منزل است. اما زن هیزمشکن که وقت آزاد بیشتری دارد، اهل دعا کردن و آرزوست. آنها نمیتوانند بچهدار شوند بنابراین آرزو و خواسته زن مشخص است.
ناگهانی نوزادی از سمت خدایان قطار (نمادی از نازیهای کنترلکننده قطار یا مسافران آن) و بیقلبها (که نماد یهودیان در نزد نازیها بودند) به زن هدیه داده میشود. این نوزاد از شرایط سخت و مرگ حتمی(قطاری به مقصد آشویتس) نجات داده میشود. چیزی شبیه به الگوی داستانی حضرت موسی(ع) که مادرش او را به جریان آب میسپارد، در این داستان نیز ما شاهد به بیرون انداخته شدن نوزادی هستیم تا نجات پیدا کند. احتمالا فرعونیان نیز نازیهای آن زمان بودند. اما بر خلاف داستان قبلی، این داستان رنگ و بوی توحیدی ندارد و بلکه برعکس، اهداف خاص دیگری دارد.
نوزاد نجات داده میشود و زندگی هیزمشکن و زنش را از یکنواختی در میآورد. تنوع رنگی افزایش پیدا میکند و زمستان نیز به اتمام میرسد. انگار زندگی رنگ و بوی دوباره گرفته تا این که موانع و مشکلات جدید از راه میرسند. اگر اولین مانع را خودِ هیزمشکن بدانیم(که در ابتدای کار به فرعون شباهت داشت) بعد از مدتی از یک مانع به یک کمک برای زن و ادامه زندگی نوزاد تبدیل میشود.
پس اولین مانع قطعی را میتوان همکاران هیزمشکن در نظر گرفت. از همین جای داستان ماجرای ما آغاز میشود. هر کسی که کوچکترین طرفداری نسبت به آلمان نازی و کوچکترین دشمنی با یهودیان داشته، با وحشیگری و سنگدلی نمایش داده میشود.
در سکانسی دیگر که خود اردوگاه آشویتس باشد، ما صحنههای دردناک و احساسی میبینیم که جنازهها به آتش انداخته میشوند و سپس یکسری قاب که تمامی قاب مملو از جمجمه هستند. صحنههایی که واقعا انسان را منقلب میکنند و یکسری قاب دیگر از جمعآوری لباسهای یهودیان اردوگاه که معمولا نمادی است از سوزانده شدن آنها. سوزاندنی که علت منطقی پشت آن و میزان آن نیست.
این نوع فیلمها که صرفا یک روی ماجرا را سیاه و گناهکار و روی دیگر را سفید و کاملا مظلوم نمایش میدهند، هرچند که هنری هم ساخته شده باشند، چیزی نیستند جز یک اثر هنری در خدمت پروپاگاندای غربی.
هر کسی که مخالف یهودیان باشند، بنا به هر علتی، به خاطر آسیبی در جنگ جهانی دوم به آنها وارد شده و میزان واقعی آن مشخص نیست و با بایکوت شدید خبری سانسور میشود، آدم بدی بوده و از احساسات انسانی هیچ بویی نبرده.
ال آن که ارتش آلمان نازی، ارتشی بود همانند دیگر ارتشها. دیگر ارتشهای دنیا هم اسیر میگرفتند و اردوگاه داشتند و دست به قتل میزدند. چه بسا که بسیار بیشتر از آلمان نازی. در هر صورت، اثر، حداقل برای یک بار اثر جذاب و دیدنی است. اما مفهومی که در خدمت به آن ساخته شده، چندان مفهوم منطقی نیست. زیرا اگر بخواهیم منطقی باشیم (دین نداشته باشیم و آزاده باشیم) باید تلفات دو سمت جنگ را نظارهگر باشیم نه فقط یک گروه خاص از مردم. جالب این که در این آثار هرگز به تلفات مردم غیر نظامیِ غیر یهودی اشاره نمیشود.
پروفسور «روبر فوریسون»، نویسنده و محقق برجسته فرانسوی، متخصص و کارشناس عالی رتبه اسناد و مدارک تاریخی، میگوید: «من تا سال ۱۹۶۰ به واقعیت کشتار بزرگ در اتاقهای گاز اعتقاد داشتم. پس از چهارده سالاندیشه و مطالعه شخصی و آن گاه چهارسال تحقیق بی وقفه و خستگی ناپذیر، همانند بیست نفر از نویسندگان «رویزیونیست» (تجدیدنظرطلب) تاریخی، اطمینان یافتم که با یک دروغ بزرگ تاریخی مواجه هستم. از اردوگاههای «آشویتس» و «بیرکناو»، چندین مرتبه بازدید کردم. در اردوگاههای «اشتروتهوف» (در آلزاس فرانسه) و «مایدانک» (در لهستان)، مکانهایی را که به عنوان «اتاق گاز» معرفی میشدند، بررسی کردم. در مرکز اطلاع رسانی یهود در پاریس، آرشیوها، دستنویسها، شهادتهای کتبی، اسناد مربوط به بازجویی محکومان جنگ جهانی دوم و دادگاه نورنبرگ و هزاران سند و مدرک دیگر به جا مانده از آن دوران را مطالعه کردم. برای یافتن پاسخ سوءالهای خود، بی وقفه از متخصصان و تاریخ دانان پرسش کردهام. سالها، اما بیهوده به دنبال فقط یک بازمانده از بازماندگان جنگ بودم که به چشم خود اتاقهای گاز را دیده باشد؛ به حتی یک مدرک، فقط یک مدرک راضی بودم؛ اما همین یک مدرک را هم نیافتم. در مقابل، آن چه یافتم، تعداد بیشماری مدارک مجعول بود. پس از آن، با سکوت، مزاحمت، دشمنی، توهین و بالاخره ضرب و جرح و محاکمه مواجه شدم». (پروفسور روبر فوریسون، اتاقهای گاز در جنگ جهانی دوم واقعیت یا افسانه؟ ترجمه دکتر سید ابوالفرید ضیاء الدینی.)
پروفسور «روژه گارودی»، محقق مسلمان فرانسوی نیز با تحقیقات خود در این زمینه دریافت که از یک سو گاز HCN قیمت و هزینه زیادی داشته، در نتیجه گرانترین شیوه اعدام محسوب میشود و از سوی دیگر، مکانهایی که یهودیان از آن به عنوان اتاق گاز نام میبرند، اصلاً قابلیت چنین کاری را ندارند؛ زیرا این گاز باید در یک پوششی از فولاد اکسیدنشدنی باشد و دربها نیز باید مجهز به لولاهایی از پنبه نسوز کائوچویی مخصوص یا تفلون باشد. متخصصان پزشکی قانونی پس از بازدید از این مکانها اظهار داشتند که استفاده این تأسیسات از گاز HCN فوق العاده خطرناک است و در این مکانها هیچ تجهیزاتی برای مهار این گاز در نظر گرفته نشده است. (روژه گارودی، اسطورههای بنیان گذاری سیاسیت اسرائیل، ترجمه حمیدرضا آژیر.)
جمعبندی نقد انیمیشن هولوکاستی گرانبهاترین محموله | The most Precious of cargoes 2024
اثر مذکور از دید بصری، داستانی و هنری، اثر قابل تماشا و دیدنی است. اما مفهومی که این اثر به آن خدمت میکند و محتوایی که در خود دارد، از چهارچوب منطق خارج و صرفا احساسی عمل میکند. چه بهتر میشد که چنین اثر و زحمت و هزینه و وقتگذاری، در راستای انسانیت و در قالب منطق خرج میشد و به جای سیاهنمایی و نشان دادن ناقص روی یک سکه، رنج همه مردم را بیطرفانه به نمایش در میآورد.
دیدگاهتان را بنویسید