نشانههای افول آمریکا | از بحران صداقت تا فروپاشی مشروعیت
نشانههای افول آمریکا چیست؟ آیا قدرت یک ابرقدرت تنها در زرادخانههای نظامی و اقتصاد کلان آن نهفته است؟ یا شالوده اصلی آن، اعتمادی است که در دل ملتها و افکار عمومی جهانی بنا میشود؟ مطلب حاضر به ریشهیابی عمیقترین بحران ایالات متحده آمریکا میپردازد؛ بحرانی که از درون شکاف فزاینده میان گفتار و کردار دولتمردان واشنگتن سرچشمه گرفته و این ابرقدرت را در سراشیبی افول مشروعیت قرار داده است.
نویسنده: محمد خلیلی
فهرست مطالب
Toggleآمریکا در سراشیبی افول | نشانههای افول آمریکا
بنیان هر قدرتی بر مشروعیت استوار است و شالوده مشروعیت، چیزی جز اعتماد نیست. ایالات متحده آمریکا با عمیقترین بحران خود از این منظر روبهروست؛ بحرانی که در شکاف فزاینده میان گفتار و کردار دولتمردان واشنگتن ریشه دارد. ادعای دفاع از حقوق بشر همزمان با حمایت از رژیمهای سرکوبگر و شعار گسترش دموکراسی در کنار دخالت در امور داخلی کشورها، تصویری دوگانه و غیرقابلاعتماد ساخته است.
در دنیایی که اطلاعات با سرعتی بیسابقه جریان مییابد و افکار عمومی جهانی بهراحتی میتواند ادعاها را با واقعیتها مقایسه کند، دیگر امکان پنهانسازی تناقضها وجود ندارد. این شفافیت اجباری، هزینههای سنگینی بر دوش قدرتهایی میگذارد که بر پایه دوگانگی بنا شدهاند. آمریکا در این میان، بیش از هر قدرت دیگری آسیبپذیر است؛ چرا که ادعاهای آن بلندتر و شکاف میان گفتار و کردارش عمیقتر است.
این دوگانگی در گفتار و کردار دولتمردان آمریکا در دو جنگ اخیری که علیه ایران اسلامی به راه انداختهاند نمود بیشتری یافته است؛ دو بار حمله به کشوری که در حال مذاکره با نمایندگانش بودند و از سوی دیگر ادعای کمک به مردم ایران همراه با قتل عام کودکان و زنان و مردم عادی و نابود کردن زیرساختهای زندگی همان مردم، اینها و موارد بسیار دیگر، تناقضهای آشکاری هستند که مشروعیت حاکمیت آمریکا را تهدید می کنند. مقاله حاضر، این بحران مشروعیت را بررسی میکند و نشان میدهد چگونه تناقض در سیاست آمریکا، اعتماد عمومی را نابود کرده و زمینهساز افول هژمونی آمریکا شده است.
۱. تصویری ترکخورده از ابرقدرت
قدرت واقعی یک کشور از لوله تانکها یا حسابهای بانکی نشئت نمیگیرد؛ این قدرت در میزان پذیرش و اعتباری که نزد ملت خود و دیگر ملتها دارد، ریشه دارد. این اعتبار، محصولی است که در کارخانه صداقت تولید میشود و با چسب اعتماد قوام مییابد. دولت آمریکا دهههاست با تکیه بر قدرت نرم خود و رسانههای متنوع و متعددش، تصویری آرمانی از جامعهای آزاد، دموکراتیک و مدافع حقوق بشر عرضه کرده است؛ اما امروز این تصویر با ضربههای متوالی پتک تناقض، ترکهای عمیقی برداشته است.
چرا حرف و عمل دولتمردان آمریکایی همخوانی ندارد؟
مسئله اصلی، همین شکاف اعتبار است. این اصطلاح در دوران جنگ ویتنام برای توصیف فاصله میان گزارشهای خوشبینانه دولت و واقعیتهای تلخ به کار رفت. امروز، این شکاف به ویژگی ساختاری در سیاست داخلی و خارجی آمریکا تبدیل شده است. دولتمردان آمریکایی از لزوم پایبندی به قوانین بینالمللی سخن میگویند، اما همزمان با خروج یکجانبه از معاهدات، این قوانین را زیر پا میگذارند. از احترام به حاکمیت ملی کشورها دم میزنند، اما در عمل به دخالت نظامی و تحریمهای یکجانبه دست میزنند. این دوگانگی، پرسش بنیادینی ایجاد میکند: کدام روایت را باید باور کرد؟ روایت کلمات یا روایت اقدامات؟
ریشه این شکاف را میتوان در ساختار قدرت آمریکا جستوجو کرد. سیاست خارجی این کشور، محصول تعامل پیچیده میان منافع اقتصادی شرکتهای چندملیتی، اهداف ژئوپلیتیکی نهادهای امنیتی-نظامی، و گفتمان ایدئولوژیک نخبگان سیاسی است. در این معادله، ارزشهای اعلامی چون حقوق بشر و دموکراسی، نقش ابزاری پیدا میکنند؛ یعنی زمانی که با منافع راهبردی همسو باشند، برجسته میشوند و زمانی که در تضاد قرار گیرند، به حاشیه رانده میشوند.
تعریف مفهوم مشروعیت و پیوند حیاتی آن با رضایت و اعتماد عمومی
مشروعیت یعنی حقانیت و مقبولیت نظام حاکم. این مقبولیت دو وجه دارد؛ وجه قانونی که از طریق ساختارهای حقوقی حاصل میشود و وجه عمیقتر که همان رضایت قلبی مردم است. ماکس وبر مشروعیت را اساس اقتدار میدانست. به باور او، حکومتها برای پایداری، نیازمند آن هستند که شهروندان، فرمانبری از آنها را وظیفه خود بدانند. این حس وظیفهشناسی، زمانی ایجاد میشود که مردم به صداقت و نیت خیر حاکمان اعتماد داشته باشند.
اعتماد عمومی، اکسیژن حیات مشروعیت است. وقتی دولت بهطور مداوم دروغ میگوید، وعدههایش را زیر پا میگذارد و استانداردهای دوگانه به کار میبرد، ذخیره اعتماد عمومی را مصرف میکند. در چنین شرایطی، دولت مجبور میشود به ابزارهای سختافزاری مانند فشار اقتصادی و قدرت نظامی بیشتر تکیه کند؛ اما این جایگزینی، هزینهبر و ناپایدار است؛ چرا که قدرت سخت بدون پشتوانه مشروعیت، به زور محض تبدیل میشود و مقاومت در برابر آن افزایش مییابد.
در نظریه روابط بینالملل، مفهوم هژمونی مشروع به قدرتی اشاره دارد که در کنار توان اعمال زور، دیگران نیز رهبری آن را میپذیرند. آمریکا پس از جنگ جهانی دوم، با ایجاد نهادهای بینالمللی، ارائه کمکهای اقتصادی و ترویج ارزشهای لیبرال، توانست چنین مشروعیتی کسب کند؛ اما امروز، این سرمایه اعتماد به شدت کاهش یافته است.
تأثیر این بحران بر جوانان و شکلگیری نگرشهای جدید
بحران صداقت، بیشترین تأثیر را بر نسلی میگذارد که از طریق اینترنت و شبکههای اجتماعی به جریان آزاد اطلاعات دسترسی دارد. جوانان امروزی بهراحتی میتوانند سخنرانی یک مقام آمریکایی درباره آزادی بیان را با تصاویر سرکوب اعتراضات مقایسه کنند. این دسترسی به اطلاعات متناقض، موجب شکلگیری نوعی بدبینی و نگرش انتقادی شده است. این نسل، بهجای پذیرش آمریکا بهعنوان الگو، آن را قدرت امپریالیستی با منافع مشخص میبیند که از ابزارهای اخلاقی برای پیشبرد اهداف غیراخلاقی استفاده میکند. این تغییر نگرش، پیامدهای بلندمدتی برای قدرت نرم آمریکا دارد؛ چرا که قدرت نرم، بر جذابیت فرهنگی و اعتبار اخلاقی استوار است و هر دو در حال فرسایش هستند.
۲. ریشههای تاریخی یک بیاعتمادی | وعدههایی که فراموش شدند
بیاعتمادی عمومی به گفتار و کردار دولت آمریکا، پدیدهای تازه نیست. این وضعیت، ریشههای تاریخی عمیقی دارد و در طول دهههای متمادی، با هر رخداد و تصمیم سیاسی، مانند لایههایی از رسوب، بر هم انباشته شده است. برخی از این رخدادها را بررسی میکنیم:
جنگ ویتنام و تولد مفهوم شکاف اعتبار
جنگ ویتنام نقطه آغازین این بیاعتمادی سازمانیافته بود. ایالات متحده با شعار مبارزه با کمونیسم و دفاع از دموکراسی وارد شد؛ اما آنچه در صحنه عمل اتفاق افتاد، ویرانی گسترده، کشتار غیرنظامیان و دخالت آشکار در امور داخلی یک کشور مستقل بود. دولتهای وقت آمریکا با ارائه گزارشهای خوشبینانه و دستکاریشده، افکار عمومی را مدیریت کردند. افشای اسناد پنتاگون نشان داد که دولتهای متوالی آمریکا آگاهانه به مردم خود و جهان دروغ گفتهاند. این رویداد، ضربهای مهلک به اعتماد عمومی وارد کرد و بذر بیاعتمادی سیستماتیک را کاشت.[1]
پایان جنگ سرد و وعده نظم نوین جهانی
پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، جورج بوش پدر از نظم نوین جهانی سخن گفت و وعده صلح، ثبات و احترام به حاکمیت ملی داد؛ اما کارنامه دهههای بعد، حکایت دیگری داشت. به جای صلح و همکاری، شاهد افزایش درگیریهای منطقهای، دخالتهای نظامی آمریکا و گسترش تحریمهای یکجانبه بودیم. وعده نظم نوین جهانی، در عمل به هژمونی آمریکا و تلاش برای تحمیل یکجانبه ارزشها و منافع این کشور تبدیل شد.
جنگ عراق و بهانه تسلیحات کشتارجمعی
حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ با ادعای دروغین وجود تسلیحات کشتارجمعی صورت گرفت. دولت جورج بوش پسر با ارائه شواهد قطعی در سازمان ملل، افکار عمومی جهان را متقاعد کرد که صدام حسین تهدیدی فوری برای امنیت جهانی است. کالین پاول، وزیر خارجه وقت، در سخنرانی معروف خود در شورای امنیت، با نمایش عکسها و نقشهها، از وجود برنامههای تسلیحاتی فعال سخن گفت. پس از حمله و اشغال، مشخص شد که هیچ تسلیحات کشتارجمعی وجود نداشته و ادعای ارتباط صدام با القاعده بیاساس بوده است. این دروغ بزرگ به قیمت جان صدها هزار نفر تمام شد و خاورمیانه را وارد دوره بیثباتی عمیق کرد.[2]
این رویداد، زخم عمیقی بر اعتماد عمومی جهان و مردم آمریکا نسبت به دولت خود گذاشت. پیامدهای این جنگ، تا امروز هم ادامه دارد و منجر به ظهور گروههای تروریستی جدید و تشدید بحرانهای منطقهای شده است. این رویداد، زخم عمیقی بر اعتماد عمومی جهان و حتی مردم آمریکا نسبت به دولت خود گذاشت و بار دیگر ثابت شد که دولت آمریکا، برای پیشبرد اهداف ژئوپلیتیک خود، میتواند به راحتی حقیقت را قربانی کند و با فریب افکار عمومی، دست به اقداماتی بزند که تبعات جبرانناپذیری دارند. این تجربه، نقش مهمی در شکلگیری این باور عمومی ایفا کرد که اظهارات رسمی مقامات آمریکایی، باید با بالاترین سطح شک و تردید مورد بررسی قرار گیرند
سایر نمونههای تاریخی
فهرست تناقضهای تاریخی به این موارد محدود نمیشود. کودتای 28 مرداد 1332 (۱۹۵۳) در ایران علیه دولت منتخب مصدق، حمایت از دیکتاتوریهای نظامی در آمریکای لاتین در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، دخالت در انتخابات کشورهای مختلف، و حمایت از گروههای شورشی در افغانستان که بعدها به طالبان و القاعده تبدیل شدند، همگی بخشی از این تاریخ هستند. هر یک از این موارد، لایهای دیگر بر بیاعتمادی افزوده و تصویر آمریکا را از مدافع آزادی به قدرت امپریالیستی تغییر داده است.
۳. دوگانگی در خانه | شکاف دولت و ملت در خاک آمریکا
بحران مشروعیت، موضوعی محدود به مرزهای خارج از آمریکا نیست. ریشه اصلی زوال اعتماد جهانی به واشنگتن را باید در وضعیت آشفته داخلی این کشور جستوجو کرد. چگونه میتوان انتظار داشت دولتی که در داخل با بحران مشروعیت روبهروست، در خارج اعتبار داشته باشد؟
شعارهای عدالت اقتصادی و واقعیت شکاف طبقاتی روزافزون
دهههاست سیاستمداران آمریکایی با شعار حمایت از طبقه متوسط و برقراری عدالت اقتصادی به میدان میآیند و از رؤیای آمریکایی دم میزنند؛ اما آمارها روایت دیگری بازگو میکنند. ثروت ملی به شکلی بیسابقه در دستان گروهی اندک متمرکز شده و فاصله میان فقیر و غنی به بیشترین حد خود رسیده است. دولتهای متوالی با تصویب قوانین مالیاتی به نفع شرکتهای بزرگ و ثروتمندان، عملاً به این نابرابری دامن زدهاند. کاهش مالیات بر شرکتها، حذف مقررات مالی، و سیاستهای پولی که به نفع بازارهای سرمایه است، همگی به تشدید این شکاف کمک کردهاند.
در همین حال، هزینه زندگی افزایش یافته، دستمزدها رشد نکرده، و دسترسی به خدمات اساسی مانند بهداشت و آموزش دشوارتر شده است. این وضعیت، احساس محرومیت و بیعدالتی را در میان اقشار وسیع جامعه تقویت کرده و اعتماد به نهادهای سیاسی را کاهش داده است. وقتی مردم میبینند که دولت به وعدههای خود عمل نمیکند و منافع اقلیت ثروتمند را بر منافع اکثریت ترجیح میدهد، چگونه میتوان انتظار داشت که به آن اعتماد کنند؟[3]
ادعای برابری نژادی و زخم کهنه تبعیض سیستماتیک
آمریکا خود را مهد آزادی و برابری معرفی میکند و اعلامیه استقلال آن با جمله معروف «همه انسانها برابر خلق شدهاند» آغاز میشود. اما در داخل خاک آمریکا، تبعیض سیستماتیک نژادی همچنان قربانی میگیرد. شکاف میان این ادعا و واقعیت برخوردهای خشن پلیس با سیاهپوستان، نابرابری در دستگاه قضایی، و تفاوتهای اقتصادی-اجتماعی، زخمی است که هر چند وقت یک بار دهان باز میکند.
قتل جورج فلوید در سال ۲۰۲۰ و موج اعتراضات گستردهای که به دنبال آن شکل گرفت، نشان داد که این مسئله هنوز حل نشده است. جنبش «جان سیاهپوستان اهمیت دارد» علاوه بر اعتراض به خشونت پلیس، بر ساختارهای نهادی تبعیض نیز انگشت گذاشت. آمارها نشان میدهند که سیاهپوستان با احتمال بیشتری دستگیر، محکوم و زندانی میشوند؛ حتی برای جرایم مشابه با سفیدپوستان.
این تبعیض سیستماتیک، مشروعیت ادعاهای آمریکا در زمینه حقوق بشر را در سطح بینالمللی نیز زیر سؤال میبرد. چگونه میتوان از دیگر کشورها خواست که به حقوق اقلیتها احترام بگذارند، در حالی که در خود آمریکا این حقوق نقض میشود؟[4]
جنگهای سیاسی داخلی و بحران اعتماد به نهادهای رسمی
فضای سیاسی داخل آمریکا به قدری دوقطبی شده که حقیقت به متاعی کمیاب تبدیل گشته است. احزاب سیاسی برای کسب قدرت، از هیچ تلاشی برای تخریب رقیب و فریب افکار عمومی فروگذار نمیکنند. رسانههای جریان اصلی، بهجای ارائه اطلاعات بیطرفانه، به ابزار تبلیغاتی احزاب تبدیل شدهاند. دستگاه قضایی و نهادهای اطلاعاتی نیز اعتبار خود را از دست دادهاند و به بخشی از جنگ سیاسی تبدیل شدهاند.
انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۲۰ و اتهامات تقلب، حمله به ساختمان کنگره در ۶ ژانویه ۲۰۲۱، و استیضاحهای متوالی، همگی نشاندهنده عمق این بحران هستند. نظرسنجیها نشان میدهند که اعتماد عمومی به کنگره، دستگاه قضایی، رسانهها و حتی انتخابات، به پایینترین سطح خود رسیده است. این فرسایش اعتماد به نهادهای رسمی، حادترین بخش بحران مشروعیت آمریکاست؛ چرا که بدون اعتماد به نهادها، دموکراسی نمیتواند کارکرد داشته باشد.
سقوط اخلاقی حاکمان و ساستمداران آمریکا در قضیه اپستین
پروندههای غیراخلاقی و فسادهای جنسی در بین سیاستمداران آمریکایی کم نبوده است اما قضیه جفری اپستین و جزیره مخوفش تازهترین و شاید هولناکترین آنها باشد. جزیرهای که در آن، از کودکان بهره جنسی برده می شد و بسیاری از شخصیتهای مطرح هنری و اقتصادی و فنآوری و بویژه حاکمان کنونی و سابق آمریکا و اروپا و برخی کشورهای آسیایی در آنجا رفت و آمد داشته و اسناد فسادشان بیرون آمده است. این پرونده و قضایای مشمئزکننده آن – که به ادعای رسانهها همراه با قتلهای متعدد کودکان و نوزادان بوده – اوج سقوط اخلاقی آمریکا و سردمداران و حاکمان پرمدعا و همیشهطلبکار آمریکاست. کشور و حکومتی که غرق در منجلاب فساد و تباهی است و حقوق ضعیفترین افراد جامعه یعنی کودکان را پایمال میکند نمی تواند ادعای حقوق بشر و سردمداری و رهبری جهان به سوی کمال و بهترین زندگی باشد.
۴. نقاب حقوق بشر و دموکراسی | تناقض در سیاست خارجی آمریکا
آمریکا در عرصه بینالمللی، خود را پرچمدار حقوق بشر، آزادی و دموکراسی معرفی میکند؛ اما فاصله میان این تصویر آرمانی و رفتار واقعی، یکی از اصلیترین کانونهای تضعیف مشروعیت آن است. سؤال اساسی اینجاست: چگونه میتوان از آزادی و کرامت انسانی سخن گفت و همزمان از رژیمهایی حمایت کرد که کارنامه آنها مملو از سرکوب و نقض نظاممند حقوق شهروندان است؟
در چارچوب سیاست خارجی آمریکا، مفاهیمی چون حقوق بشر و دموکراسی، از مقام اصل به سطح ابزار تنزل یافتهاند. رفتار این کشور در برابر نقض حقوق بشر، از کشوری به کشور دیگر تفاوتی چشمگیر دارد: متحدان سرکوبگر با ادبیاتی نرم توصیف میشوند، در حالی که رفتار مشابه از سوی دولتهای ناهمسو، با شدیدترین محکومیتها مواجه است.
ابزار تحریمهای یکجانبه، یکی دیگر از نقاط مهم این تناقض است. این تحریمها غالباً با استناد به دفاع از حقوق بشر توجیه میشوند؛ اما در عمل، بیشترین فشار را بر تودههای مردم وارد میکنند و زیرساختهای حیاتی را فرسوده میسازند. پرونده حقوق بشر آمریکا در عمل نیز از تناقضهای مشابهی خالی نیست. از گوانتانامو و بازداشتهای نامحدود، تا حملات پهپادی و کشتار غیرنظامیان، همگی به بخشی از حافظه جمعی افکار عمومی جهان تبدیل شدهاند. وقتی دولتی که خود را معیار اخلاق و قانون میداند، چنین کارنامهای برجای میگذارد، اعتبار ادعای آن در دفاع از حقوق بشر ناگزیر زیر سؤال میرود. کدام روایت قانعکنندهتر است؟ روایت رسمی از پایبندی به ارزشها، یا روایت خاموش قربانیان، تصاویر و اسناد؟
مداخله در امور داخلی کشورها نیز بُعد دیگری از همین نقاب دوگانه است. بارها به نام ترویج دموکراسی و حمایت از آزادی، از تغییر رژیمها حمایت شده، فرایندهای سیاسی داخلی تحت فشار قرار گرفته، و مسیر انتخابات از طریق حمایتهای آشکار یا پنهان، تحت تأثیر قرار گرفته است. با این حال، هنگامی که مسئله به پاسخگویی خود آمریکا در برابر همان معیارها میرسد، زبان استثناگرایی، ملاحظات امنیت ملی و مسئولیت ویژه به میان میآید. به این ترتیب، دموکراسی به نسخهای تبدیل میشود که برای دیگران تجویز میگردد، اما الزام آن برای خود تجویزکننده همواره نسبی و قابل چانهزنی است.
نتیجه طبیعی این روند، سایش تدریجی سرمایه اخلاقی و تضعیف اعتماد جهانی به روایت رسمی آمریکاست. هرچه فاصله میان شعار و عمل گستردهتر میشود، ادعای رهبری اخلاقی و ارزشی کمتر پذیرفته میشود و سیاست خارجی آمریکا بیش از پیش بهعنوان رفتاری قدرتمحور و مصلحتجویانه درک میگردد. اینجاست که نقاب حقوق بشر و دموکراسی، به جای تثبیت قدرت نرم، خود به عاملی برای تشدید بحران مشروعیت بدل میشود.
۵. پردهبرداری از تناقضها | نمونههای برجسته از سیاست یک بام و دو هوا
اکنون زمان آن است که این نقاب را در عرصه مصادیق عینی کنار بزنیم. سیاست یک بام و دو هوا از یک برچسب انتقادی فراتر میرود و به الگویی مستند در کنش خارجی آمریکا تبدیل میشود.
در حوزه حقوق بشر، دوگانگی در برخورد با دولتها بهخوبی دیده میشود. در قبال برخی کشورها، کوچکترین گزارش از نقض حقوق شهروندان، به موجی از محکومیتهای سیاسی و تحریمهای سخت بدل میشود؛ اما در مواجهه با متحدانی که سابقهای روشن در سرکوب مخالفان دارند، زبان واشنگتن بهطور چشمگیری ملایم میشود.
در استفاده از زور و مداخله نظامی نیز همین الگو تکرار میشود. در گفتمان رسمی، احترام به حاکمیت ملی و تمامیت ارضی کشورها بهعنوان اصل پذیرفته شده مطرح میشود؛ اما در عمل، تاریخ معاصر مملو از مواردی است که آمریکا با توجیههایی چون مداخله انساندوستانه یا مبارزه با تروریسم به اقدام نظامی مستقیم دست زده است.
در حوزه دموکراسی، این معیار دوگانه، صورتی صریحتر پیدا میکند. انتخابات در کشورهای مختلف، تا جایی دموکراتیک تلقی میشود که خروجی آن با ترجیحات راهبردی آمریکا همسو باشد. هنگامی که نتیجه انتخابات، نیروهای نزدیک به رویکرد واشنگتن را بر سر کار میآورد، از پیروزی مردمسالاری سخن گفته میشود؛ اما اگر صندوق رأی، جریانی را به قدرت برساند که با سیاستهای آمریکا زاویه دارد، ناگهان بحث بینظمی و آشوب یا نفوذ و مداخله مخرب مطرح میشود.
۶.حمله به ایران | آینه تمامنمای تناقضها و دروغها
در بخشهای پیشین به مخالفت آمریکا با دموکراسی با اجرای کودتای 28 مرداد و نقض عهدش در قضیه برجام و خروج یکطرفه از آن، اشاره کردیم اما نمود مهمتر این بدعهدی و عدم صداقت به جنگ 12 روزه و جنگ رمضان برمیگردد. قبل از جنگ 12 روزه که در خردادماه 1404 توسط اسرائیل و با کمک و پشتیبانی آمریکا علیه ایران آغاز شد، ایران و آمریکا مشغول گفتگو و مذاکره بر سر مسئله هستهای ایران بودند و بعد از چند دور مذاکره، قرار بعدی هم معلوم شده بود که با بدعهدی و چراغ سبز و همراهی لجستیکی و تسلیحاتی آمریکا، این جنگ آغاز شد و 12 روز ادامه داشت و بیش از 1000 نفر از مردم عزیز و فرماندهان بزرگ ایران اسلامی به شهادت رسیدند و در آخرین روزهای نبرد هم آمریکا با دخالت مستقیم، سایتها و کارخانههای هستهای ایران را هدف قرار داد و ثابت کرد که مذاکره، دامی برای تهیه مقدمات حمله نظامی بوده است. این جنگ با درخواست آتش بس آمریکا و موافقت جمهوری اسلامی ایران به پایان رسید اما همین هم طرفند دیگری برای آماده سازی حملهای دیگر بود چرا که 8 ماه بعد در نهم اسفند 1404 – مصادف با دهم رمضان – که باز هم دو کشور ایران و آمریکا مشغول مذاکره بر سر مسئله هستهای بودند دولت مستکبر آمریکا همراه با رژیم جنایتکار صهیونستی مجددا ایران اسلامی را مورد هجمه قرار دادند و رهبر و مقتدای امت اسلامی حضرت آیت الله العظمی امام سیدعلی خامنهای و جمعی از فرماندهان نظامی و مردم کوچه و بازار را به شهادت رساندند و به جهانیان نشان دادند که آنچه برایشان اهمیت ندارد مذاکره و دیپلماسی و احترام به هنجارها و قوانین بینالمللی و دموکراسی است. در روز اول جنگ رمضان علاوه بر شهادت رهبر امت، جنایت بزرگ دیگری از سوی آمریکا رقم خورد که وجدانهای بیدار در سراسر عالم را به واکنش واداشت و عواطف قلوب صدها میلیون انسان نوع دوست را جریحهدار کرد؛ این جنایت، موشکباران مدرسه ابتدایی دخترانه شجره طیبه در شهر میناب استان هرمزگان بود. در این حمله ناجوانمردانه، 168 کودک و معلم و مربی به خاک و خون کشیده شدند و این جنایت به عنوان سند ددمنشی و خونریزی و سنگدلی آنان تا ابد باقی خواهد ماند و افول و شکست حاکمیت دروغ و تزویر را تسریع خواهد کرد. انشاءالله.
۷.پیامدهای یک بحران | وقتی پایههای هژمونی میلرزد
بحران مشروعیت، علاوه بر اینکه مسئلهای نظری است، پیامدهای آن بهتدریج در ساختار قدرت و نحوه شکلگیری نظم بینالمللی نیز خود را نشان میدهد.
نخستین پیامد، کاهش تدریجی قدرت اقناعی آمریکا در نظم بینالملل است. هر بار که تناقضهای سیاست یک بام و دو هوا آشکارتر شده، پذیرش روایت رسمی آمریکا دشوارتر شده است.
پیامد دوم، تشویق به واگرایی و جستوجوی بدیلها در نظم جهانی است. کشورهایی که خود را در معرض سیاستهای دوگانه و تحریمهای یکجانبه میبینند، بهطور طبیعی به سمت تنوعبخشی به روابط خارجی و تقویت نهادهای منطقهای غیرهمسو با محوریت آمریکا سوق مییابند.
پیامد سوم، کاهش مشروعیت اخلاقی در نزد افکار عمومی جهان است. برای نسلهایی از مردم، تصویر آمریکا با واژگانی مانند آزادی و دموکراسی پیوند خورده بود؛ اما انباشت تصاویر جنگ، تحریم، زندانهای خارج از نظارت و سیاستهای دوگانه، به تدریج این تصویر را دگرگون کرده است.
چهارم، این بحران در سطح داخلی نیز بازتاب مییابد و به تولید چرخهای از بیاعتمادی کمک میکند. افکار عمومی داخلی آمریکا، وقتی با شکاف میان ارزشهای اعلامی و عملکرد واقعی در خارج مواجه میشود، این سؤال را مطرح میکند که اگر اصول در خارج از مرزها قابل معاملهاند، در داخل تا چه حد جدی گرفته میشوند؟
پیامد پنجم، افزایش هزینهها در اعمال قدرت سخت است. وقتی هژمون با بحران مشروعیت روبهروست، هر اقدام نظامی، هر تحریم جدید، و هر مداخله سیاسی، با موجی از بیاعتمادی و مخالفت همراه میشود.
8.آینده مشروعیت آمریکا | میان اصلاح، فرسایش و فروپاشی
بحران مشروعیت آمریکا مسیری باز و آیندهدار است که میتواند به سه جهت متفاوت متمایل شود:
سناریوی اصلاح| بازسازی محدود مشروعیت
در این مسیر، آمریکا میپذیرد که شکاف میان گفتار و کردار به نقطهای رسیده که انکار آن ممکن نیست. اصلاح واقعی مستلزم بازنگری همزمان در سه حوزه است: ارزشها، نهادها و رفتار عملی. در این سناریو، آمریکا مشروعیت ازدسترفته را بهطور کامل بازنمییابد، اما میتواند به الگوی رهبری محدود و مشروط دست یابد.
سناریوی تداوم وضع موجود| فرسایش مزمن
سناریوی میانی، محتملترین مسیر است. در این حالت، آمریکا بدون پذیرش هزینههای اصلاح ساختاری، به اصلاحات سطحی و مدیریت ادراکی بسنده میکند. نتیجه عبارت است از کاهش تدریجی اعتماد در سطح جهانی، محدود شدن توان آمریکا در شکلدهی به قواعد بازی و تنزل قدرت نرم به سطحی کارکردی اما غیرالهامبخش.
سناریوی فروپاشی مشروعیت| قدرت بدون مرجعیت
در بدترین مسیر، انباشت تناقضها و بحرانهای داخلی و خارجی به نقطهای میرسد که آمریکا قدرت اقناعی خود را از دست میدهد. این فروپاشی، به معنای فروپاشی فوری قدرت سخت نیست؛ بلکه نقش آن از هژمون مشروع به قدرت صرف تنزل مییابد. البته احتمال تجزیه آن همچون شوروی دور از ذهن نیست.
کلام آخر
آمریکا نیز همچون هر دولت مستکیر و ستمگر و متجاوز، سرنوشتی مشابه آنان خواهد داشت و حاکمیت ظالم آن، دیر یا زود دچار تزلزل عمیق شده و فروخواهد ریخت و اگر آمریکا – که اتحاد ایالتهاست – مثل شوروی – که اتجاد جمهوریها بود – از هم نپاشد، ولی قدرت ظالمانه سابق را نخواهد داشت و برای اینکه منزوی نشود باید در عملکرد و سیاستهای خود تجدید نظر اساسی داشته باشد تا در نظام بین الملل مقبولیت متعارف داشته باشد.
منابع پیشنهادی برای مطالعه بیشتر
- Fukuyama, Francis. *Political Order and Political Decay.* Farrar, Straus and Giroux, 2014.
- Nye, Joseph S. *Soft Power: The Means to Success in World Politics.* PublicAffairs, 2004.
- Chomsky, Noam. *Hegemony or Survival: America’s Quest for Global Dominance.* Metropolitan Books, 2003.
- Bacevich, Andrew J. *The Limits of Power: The End of American Exceptionalism.* Metropolitan Books, 2008.
- Mearsheimer, John J. *The Great Delusion: Liberal Dreams and International Realities.* Yale University Press, 2018.
- Weber, Max. *Economy and Society.* University of California Press, 1978.
[1] Hersh, Seymour M. “The Pentagon Papers: The Secret History of the Vietnam War.” The New York Times, 1971. https://archive.nytimes.com/www.nytimes.com/packages/html/books/pentagon-papers/index.html
[2] United Nations Security Council. “Statement by Secretary of State Colin L. Powell to the UN Security Council.” United Nations, February 5, 2003. https://2001-2009.state.gov/sg/remarks/2003/17300.htm
[3] Piketty, Thomas. Capital in the Twenty-First Century. Harvard University Press, 2014. https://assets.press.princeton.edu/chapters/s10672.pdf (This link provides a sample chapter/introduction to the book, which extensively discusses wealth inequality.)
[4] NAACP. “Criminal Justice Fact Sheet.” NAACP.org. https://naacp.org/resources/criminal-justice-fact-sheet
دیدگاهتان را بنویسید