جستجو برای:
سبد خرید 0
  • خانه
  • سرویس‌ها
    • دشمن‌شناسی
    • رسانه و روحانیت
    • بازی‌های ویدیویی
    • رسانه‌های شرقی
    • سینما و تلویزیون غرب
    • سینما و تلویزیون ایران
    • رسانه و روانشناسی
    • فناوری‌های نوین
    • سیاست و دشمن‌شناسی
    • تحولات منطقه
    • اقتصاد و دشمن‌شناسی
    • موسیقی و دشمن‌شناسی
    • کتاب و دشمن‌شناسی
  • دسته‌بندی ساختاری
    • خبر
    • گزارش‌
    • گفتگو
    • معرفی کتاب
    • مقاله‌
    • یادداشت
  • فروشگاه
    • دوره‌ها
      • دوره‌های دشمن‌شناسی
      • دوره‌های سواد رسانه
      • دوره‌های مهارتی
      • دوره‌های شناخت سینما و تلویزیون
    • کتاب‌ها
    • نشریات
  • استاد فرج‌نژاد
    • زندگینامۀ استاد فرج‌نژاد
    • استاد فرج‌نژاد از زبان دیگران
    • نوشته‌های استاد فرج‌نژاد
    • خرید کتاب‌های استاد فرج‌نژاد
      • کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما
      • کتاب دین در سینمای شرق و غرب
      • کتاب تحلیل نفوذ فرهنگ کابالیستی در سینما
      • کتاب دین انیمیشن سبک زندگی
      • کتاب فقه رسانه و فضای مجازی
    • معرفی کتاب‌های استاد فرج‌نژاد
      • معرفی کتاب دست پنهان
      • معرفی کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما
      • معرفی کتاب تحلیل نفوذ فرهنگ کابالیستی(عرفان یهودی) در سینما
      • معرفی کتاب دین در سینمای شرق و غرب
      • معرفی کتاب اقتصاد صهیونیسم
      • معرفی کتاب دین، انیمیشن و سبک زندگی
      • معرفی کتاب فقه رسانه و فضای مجازی
    • صفحه مخصوص استاد فرج‌نژاد
  • رویدادها
  • دربارۀ ما
    • معرفی مؤسسه
    • مدرسان ما
  • تماس با ما
  • ورود به سایت
موسسه فرهنگی رسانه‌ای استاد فرج‌نژاد
  • خانه
  • سرویس‌ها
    • دشمن‌شناسی
    • رسانه و روحانیت
    • بازی‌های ویدیویی
    • رسانه‌های شرقی
    • سینما و تلویزیون غرب
    • سینما و تلویزیون ایران
    • رسانه و روانشناسی
    • فناوری‌های نوین
    • سیاست و دشمن‌شناسی
    • تحولات منطقه
    • اقتصاد و دشمن‌شناسی
    • موسیقی و دشمن‌شناسی
    • کتاب و دشمن‌شناسی
  • دسته‌بندی ساختاری
    • خبر
    • گزارش‌
    • گفتگو
    • معرفی کتاب
    • مقاله‌
    • یادداشت
  • فروشگاه
    • دوره‌ها
      • دوره‌های دشمن‌شناسی
      • دوره‌های سواد رسانه
      • دوره‌های مهارتی
      • دوره‌های شناخت سینما و تلویزیون
    • کتاب‌ها
    • نشریات
  • استاد فرج‌نژاد
    • زندگینامۀ استاد فرج‌نژاد
    • استاد فرج‌نژاد از زبان دیگران
    • نوشته‌های استاد فرج‌نژاد
    • خرید کتاب‌های استاد فرج‌نژاد
      • کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما
      • کتاب دین در سینمای شرق و غرب
      • کتاب تحلیل نفوذ فرهنگ کابالیستی در سینما
      • کتاب دین انیمیشن سبک زندگی
      • کتاب فقه رسانه و فضای مجازی
    • معرفی کتاب‌های استاد فرج‌نژاد
      • معرفی کتاب دست پنهان
      • معرفی کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما
      • معرفی کتاب تحلیل نفوذ فرهنگ کابالیستی(عرفان یهودی) در سینما
      • معرفی کتاب دین در سینمای شرق و غرب
      • معرفی کتاب اقتصاد صهیونیسم
      • معرفی کتاب دین، انیمیشن و سبک زندگی
      • معرفی کتاب فقه رسانه و فضای مجازی
    • صفحه مخصوص استاد فرج‌نژاد
  • رویدادها
  • دربارۀ ما
    • معرفی مؤسسه
    • مدرسان ما
  • تماس با ما
  • ورود به سایت
0

وبلاگ

موسسه فرهنگی رسانه‌ای استاد فرج‌نژاد > مطالب سایت > دسته‌بندی ساختاری > یادداشت > نقد فیلم دیوانه از قفس پرید ۱۹۷۵ One Flew Over the Cuckoo’s Nest

نقد فیلم دیوانه از قفس پرید ۱۹۷۵ One Flew Over the Cuckoo’s Nest

۱۴۰۵-۰۶-۱۶
دسته‌بندی ساختاری، سرویس‌های سایت، سینما و تلویزیون غرب، مطالب سایت، یادداشت
نقد فیلم دیوانه از قفس پرید 1975 One Flew Over the Cuckoo's Nest
ما را به منابع منتخبت در گوگل اضافه کن

یه بیمارستان روانی وجود داره که توش هیچکس دیوونه نیست، ولی همه دارن وانمود می‌کنن که دیوونه‌ان؛ چون تنها راه زنده موندن همینه! سرپرستار بدون اینکه حتی یه‌بار صداشو بالا ببره، یه جوری بیمارا رو منیپولیت می‌کنه که خیلی از زندان‌بانای واقعی هم از پسش برنمیان. هیچی این فیلم راضیتون نکنه پک زدن‌ها و خنده‌های جک نیکلسون راضیتون می‌کنه. با نقد فیلم دیوانه از قفس پرید 1975 با ما همراه باشید.

فهرست مطالب

Toggle
  • تاریخچه و پیشینۀ اثر
    • چرا طرح نهادزدایی در آمریکا اجرا شد؟
    • داستان رمان
    • چند خطی درمورد میلدرد رچد
  • فرهنگ زمینه و خصوصیات فضای سیاسی زمانۀ اثر – دهه 1960 آمریکا
    • بحران موشکی کوبا اکتبر ۱۹۶۲
    • جنبش حقوق مدنی به‌طور مشخص بیرمنگهام، 1963
    • جنگ ویتنام و سربازگیری اجباری
    • و بعد، سال ۱۹۶۸
  • فرهنگ زمینه و خصوصیات فضای فرهنگی و اجتماعی زمانۀ اثر – دهه 1960 آمریکا
    • نسل بیت(Beat Generation)
    • انقلاب روان‌داروشناختی(Psychopharmacological Revolution)
    • آغاز جنبش دوم فمینیسم و قرص ضدبارداری
    • بحران مردانگی آمریکایی‌ها‌ پس از جنگ(Masculinity Crisis)
    • سیاست فدرال کوچ اجباری بومیان آمریکا
    • هراس سرخ و مک‌کارتیسم
  • خلاصه داستان
  • مبانی تئوریک و معرفتی اثر
    • فطرت و آزادی معنوی | آیا سلامت روان یعنی رهایی از قید و بندها؟
  • فرجام سخن | نقد فیلم دیوانه از قفس پرید 1975

تاریخچه و پیشینۀ اثر

فیلم دیوانه‌ای از قفس پرید اقتباسی است از رمانی به همین نام نوشتهٔ کن کیسی(Ken Kesey) که در سال ۱۹۶۲[ درست در بحبوحهٔ جنبش حقوق مدنی(Civil rights movement) و تحولات عمیقی که در نحوهٔ نگرش آمریکا به روان‌شناسی و روان‌پزشکی در حال رخ‌دادن بود.] توسط انتشارات وایکینگ پرس(Viking Press) منتشر شد. این کتاب اولین رمان بلند کیسی بود و بعدها یکی از آثار تعیین‌کنندهٔ دهه ۱۹۶۰ آمریکا به لحاظ سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی بود و از نمادهای فرهنگ کانترکالچر آن دوره شناخته شد.[توضیح بیشتر این بخش را در فرهنگ زمینه و خصوصیات زمانۀ اثر مطالعه بفرمایید.]

پیش از این نسخه از فیلم، رمان در سال ۱۹۶۳ به یک نمایش‌نامهٔ یا تئاتر در منطقهٔ خیابان برادوی، در منهتن نیویورک به قلم دیل واسرمن اقتباس شده بود؛ فیلم ۱۹۷۵ را میلوش فورمن(Jan Tomáš Forman) با فیلمنامه‌ای از بو گلدمن(Bo Goldman) کارگردانی کرد و این اقتباس پنج جایزهٔ اصلی اسکار را از آن خود کرد. این فیلم اولین اثر پس از فیلم در یک شب اتفاق افتاد 1934(It Happened One Night) بود که همهٔ پنج جایزهٔ بزرگ اسکار یعنی بهترین فیلم، بازیگر مرد، بازیگر زن، کارگردانی و فیلمنامهٔ اقتباسی را یک‌جا برد.

کیسی در سال ۱۹۵۹، وقتی دانشجوی کارشناسی‌ارشد نویسندگی خلاق در دانشگاه استنفورد بود، داوطلبانه در یک مطالعهٔ تحقیقاتی دولتی توسط سازمان سیا به نام پروژهٔ MKUltra در بیمارستان کهنه‌سربازان منلو پارک کالیفرنیا شرکت کرد که اثر داروهای روان‌گردان مثل ال‌اس‌دی، سیلوسایبین و مسکالین را روی داوطلبان می‌سنجید. او طی چند هفته این مواد را مصرف کرد و تجربیاتش را برای پژوهشگران می‌نوشت. کیسی، جدای از کارش در پروژهٔ ام‌کی‌اولترا، ال‌اس‌دی را به‌صورت تفریحی هم مصرف می‌کرد و مصرف مواد مخدر را به‌عنوان راهی به‌سوی آزادی فردی ترویج می‌کرد.

کمی بعد، همان‌جا به‌عنوان دستیار پرستاری یا اوردرلی(Orderly) در یک مرکز روانی مشغول به کار شبانه شد؛ در شیفت‌های شب graveyard shift به‌معنای تحت‌اللفظی شیفت گورستان[اصطلاحی عامیانه برای سنگین‌ترین و آخرین نوبت‌کاری، از نیمه‌شب تا صبح] با بیماران گفت‌وگو می‌کرد و معتقد بود آن‌ها لزوماً دیوانه نیستند و صرفاً با معیار رفتار طبیعی جامعه همخوانی ندارند.

ترکیب این دو تجربه، الهام‌بخش اصلی داستان رمان شد که البته فیلم دیوانه از قفس پرید هم طوری ارتباط کاراکتر مک‌مورفی با دیگر بیماران را نشان می‌دهد که شما متوجه همین اعتقاد کیسی می‌شوید. بیمارستان بدون‌نام داستان هم بر اساس تیمارستان قدیمی پندلتون در اورگان که امروز به یک مؤسسهٔ اصلاحی تبدیل شده الگوبرداری شده.[1]

دهه ۱۹۶۰ آغازگر حرکتی به‌سوی نهاد زدایی(deinstitutionalization) بود. سیاستی برای انتقال بیماران روانی از تیمارستان‌های بزرگ دولتی به مراقبت‌های سرپایی که می‌توانست بر سرنوشت شخصیت‌های رمان کیسی هم اثر بگذارد. بعد از اجرای این طرح نهادزدایی آمار کل بیماران بستری شده در بخش روان بیمارستان‌های ایالات متحده آمریکا یا مراکز تخصصی از 550 هزار نفر به زیر 150 هزار نفر کاهش پیدا کرد.

چرا طرح نهادزدایی در آمریکا اجرا شد؟

از نظر سیاسی، تغییر سیاست آمریکا نسبت به نگهداری بیماران روانی از اواخر دههٔ ۱۹۴۰ آغاز شد و در دههٔ ۱۹۶۰ به سیاست رسمی دولت تبدیل شد. جنگ جهانی دوم توجه عمومی و دولت را به وضعیت بیمارستان‌های روانی دولتی جلب کرده بود و پس از جنگ، گزارش‌هایی از ازدحام، کمبود کارکنان، فرسودگی ساختمان‌ها، سوءرفتار و استفادهٔ گسترده از وسسایل و روش‌های مهار فیزیکی بیمار[ بستن دست‌وپا یا بدن بیمار با تسمه‌های مهار، قرار دادن بیمار در اتاق انفرادی یا سلول، استفاده از تخت یا تجهیزات مخصوص برای جلوگیری از حرکت و نگه‌داشتن اجباری بیمار توسط کارکنان هنگام رفتار خطرناک] منتشر شد.

انتشار گزارش معروف Bedlam 1946 در مجلهٔ Life، همراه با تصاویر بیماران در بیمارستان‌های ایالتی Byberry پنسیلوانیا و Cleveland State اوهایو، واکنش گسترده‌ای ایجاد کرد. این تصاویر برای جامعه‌ای که تازه از افشای جنایت‌های نازی‌ها در اردوگاه‌ها مطلع شده بود، تکان‌دهنده بود و مسئلهٔ وضعیت بیمارستان‌های روانی را به یک مسئلهٔ عمومی و سیاسی تبدیل کرد.

نقد فیلم دیوانه از قفس پرید 1975
در بیمارستان بی‌بری در نزدیکی فیلادلفیا، به این بیماران مرد لباسی برای پوشیدن داده نمی‌شود و آنها در میان کثافت و شرایط غیربهداشتی زندگی می‌کنند.
نقد فیلم پرواز بر آشیانه فاخته 1975
این زن یک زیرپوشِ رکابی پوشیده است که آستین‌های آن از پشت به هم بسته شده‌اند. زخم‌های پای او نیز پانسمان نشده‌اند.
تحلیل و بررسی فیلم دیوانه از قفس پرید 1975
زن سالخورده‌ای که روزها یکی پس از دیگری، برهنه و بدون هیچ‌گونه سرگرمی یا فعالیت ورزشی، در همان‌جا نشسته و رها شده است.

این فشار سیاسی در دههٔ ۱۹۶۰ به تغییر سیاست فدرال انجامید. دولت جان اف. کندی در سال ۱۹۶۳ قانون Community Mental Health Centers Act را تصویب کرد و ایدهٔ اصلی این بود که مراقبت از بیماران از بیمارستان‌های روانی و جدا از جامعه به مراکز سلامت روان محلی منتقل شود. در این نگاه، بیمار روانی قرار نبود برای سال‌ها از خانواده و جامعه جدا بماند؛ قرار بود تا حد امکان در محیط اجتماعی خود درمان شود.

البته این قانون از نظر مالی بسیار محدودتر از آن بود که وعدهٔ آن را عملی کند. دولت فدرال انتظار داشت ایالت‌ها بخش قابل‌توجهی از هزینه‌ها را بپردازند و بودجهٔ فدرال نیز محدود بود. بنابراین سیاست رسمی به سمت درمان جامعه‌محور حرکت کرد، اما زیرساخت لازم با سرعت و مقیاس کافی ساخته نشد و شرایط بدتر از قبل شد و بیماران هم رها شدن تو جامعه و آسیب بیشتری دیدند.

عوامل پزشکی به‌خصوص ساخته شدن داروی کلرپرومازین در سال ۱۹۵۴ نیز اهمیت داشت. این دارو نخستین داروی ضدروان‌پریشی مؤثر بود که در مقیاس گسترده وارد جامعه روان‌پزشکی آمریکا شد و برای پزشکانی که پیش از آن ابزار محدودی برای کنترل علائم شدید روان‌پریشی داشتند، تحول بزرگی محسوب می‌شد. گزارش‌های بالینی آن دوره نشان می‌دادند که در برخی بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی، توهم، هذیان و اختلال شدید در تفکر به شکل چشمگیری کاهش می‌یافت. همین تجربه این تصور را تقویت کرد که بسیاری از بیمارانی که پیش‌تر تصور می‌شدند باید برای مدت طولانی در بیمارستان بمانند، می‌توانند با دارو و مراقبت مناسب خارج از مؤسسه نیز زندگی کنند.

بااین‌حال داستان اختراع کلرپرومازین و سپس تعطیلی تیمارستان‌ها بیش از حد ساده‌سازی شده است؛ کاهش جمعیت بیمارستان‌های روانی پیش از ورود داروها نیز آغاز شده بود و کاهش عمدهٔ جمعیت در سال‌های بعد، بیش از آنکه مستقیماً محصول خود دارو باشد، با تغییرات سیاستی و ساختاری نیز ارتباط داشت. جامعهٔ آمریکا به‌تدریج شروع کرد به پرسیدن اینکه آیا جداکردن افراد مبتلا به بیماری روانی از جامعه، واقعاً بهترین شکل درمان است یا خیر. پیش از آن، بیمارستان روانی در بسیاری از موارد فقط محل درمان نبود؛ محل اقامت طولانی‌مدت نیز محسوب می‌شد و تعداد زیادی از بیماران سال‌ها در آنجا می‌ماندند.

افشاگری‌های دههٔ ۱۹۴۰ نشان دادند که ازدحام و کمبود نیروی انسانی چگونه می‌تواند این مراکز را از محیط درمانی به محیطی عمدتاً نگهدارنده شبیه به زندان تبدیل کند. از سوی دیگر، تجربه‌های روان‌پزشکی جنگ جهانی دوم نشان داده بود که بازگرداندن فرد به محیط اجتماعی و حفظ ارتباط او با جامعه می‌تواند در روند بهبود اهمیت داشته باشد.

به همین دلیل، ایدهٔ درمان در جامعه به‌تدریج جایگاه مهمی پیدا کرد. به‌جای اینکه بیمار را از جامعه جدا کنیم تا طبیعی شود، تلاش کنیم شرایطی ایجاد کنیم که بتواند با حمایت درمانی و اجتماعی در جامعه زندگی کند. بااین‌حال، همین تغییر بعدها به یکی از تناقض‌های بزرگ نهادزدایی تبدیل شد؛ زیرا خروج بیماران از بیمارستان‌ها سریع‌تر از ایجاد شبکهٔ کامل خدمات اجتماعی و درمانی پیش رفت و بخشی از مسئولیت مراقبت به خانواده‌ها، مراکز کوچک‌تر، خیابان و حتی نظام کیفری منتقل شد.

پشت وضعیت اسفبار بسیاری از بیمارستان‌های روانی آمریکا، مسئله‌ای عمیق‌تر از کمبود بودجه و نیروی انسانی وجود داشت که گاهی بیمار روانی را انسانی برخوردار از حقوق و استقلال کامل نمی‌دانست. در دوره‌های مختلف، بیماران روانی با مجرمان، افراد بزهکار و کسانی که جامعه قادر به پذیرش آنان نبودند در یک چارچوب نهادی قرار می‌گرفتند. تاریخ پزشکی آمریکا نشان می‌دهد که در دوره‌های پیشین، تنبیه، شرمسار کردن این افراد، به زنجیر کشیدن و مهار فیزیکی نیز در برخورد با بیماران روانی بسیار به کار می‌رفت.

این نگاه در اوایل قرن بیستم شکل افراطی‌تری نیز پیدا کرد. جنبش اصلاح نژادی(Eugenics) ادعا می‌کرد برخی ویژگی‌های انسانی، از جمله برخی بیماری‌های روانی و ناتوانی‌های ذهنی، از طریق وراثت منتقل می‌شوند و باید از انتقال آن‌ها به نسل‌های بعد جلوگیری کرد. نتیجه فقط یک بحث نظری نبود؛ بیش از ۳۰ ایالت آمریکا قوانینی برای عقیم‌ کردن اجباری برخی از مردم تصویب کردند و افراد بستری در مؤسسات روان‌پزشکی و مراکز نگهداری از افراد دارای ناتوانی ذهنی از قربانیان اصلی این سیاست بودند.

حتی دادگاه عالی آمریکا در پروندهٔ معروف Buck v. Bell در سال ۱۹۲۷ قانونی بودن عقیم‌ کردن اجباری برخی افراد تحت نگهداری مؤسسات دولتی را تأیید کرد. این تصمیم نشان می‌دهد که در آن دوره، مسئله فقط رفتار چند کارمند خشن در یک بیمارستان نبود؛ بخشی از ساختار حقوقی و پزشکی کشور نیز می‌توانست اختیار بدن و تولیدمثل بیمار را از خود او سلب کند. این برنامه‌ها تا دهه‌های بعد ادامه یافتند؛ برای نمونه، در کالیفرنیا حدود ۲۰ هزار نفر در مؤسسات دولتی بین دهه‌های ۱۹۲۰ تا ۱۹۵۰ تحت برنامه‌های عقیم‌سازی مرتبط با اصلاح نژادی قرار گرفتند.

آنها انسان‌هایی بودند که در بسیاری موارد اختیار، حریم شخصی و شأن انسانی‌شان به‌شدت محدود شده بود. در عکس‌های بالا که برایتان گذاشتیم بیمارانی دیده می‌شدند که برهنه بودند، روی زمین یا در فضای بسیار شلوغ نگهداری می‌شدند و از فعالیت و مراقبت مناسب محروم بودند.

داستان رمان

بد نیست داستان رمان را هم بدانیم تا بعد اگر خلاصه داستان فیلم را خواندید یا دست‌کم فیلم را دیده‌اید تفاوت‌های اقتباس میلوش فورمن را متوجه شوید. راوی قصه رئیس برومدن(Chief Bromden) است؛ یک بیمار غول‌پیکر و نیمه‌بومی‌آمریکایی که خودش را کر و لال و رام نشان می‌دهد. او ده سال است در این بخش روانی بستری است و از توهم‌ها و تجربه‌های ادراکی آزاردهنده‌ای، از جمله مه غلیظی که گاه مقابل چشمانش ظاهر می‌شد، رنج می‌برد؛ با اینکه کاملاً از اطراف خود آگاه است، تمام مدت وانمود کرده کر و لال است.

شکر میون کلام این رمان پیوسته به سازوکارهای روانی و اجتماعی گوناگونی اشاره می‌کند که از طریق روش‌هایی ظریف، اما درعین‌حال قهرآمیز و اجبارگر(subtle and coercive)، افراد را تحت کنترل قرار می‌دهند. این سازوکارها در سطح جامعه به ساختارها و نهادهای دولتی و غیردولتی مربوط می‌شوند و در فضای بخش روانی مرکز نگهداری، بیش از همه در شخصیت پرستار رچد تجسم پیدا می‌کنند. رچد با استفاده از شرمسار کردن بیماران، پاداش دادن به آن‌ها و برانگیختن مکانیسم‌های دفاعی هیجانیشان بیماران را وادار می‌کند خود را با قواعد و هنجارهای مورد قبول بخش وفق دهند.

راوی رمان ما رئیس برومدن مجموعهٔ این نیروهای کنترل‌گر را در ذهن خود کمباین می‌نامد؛ کیسی با انتخاب این کلمه اشاره‌ای به شیوهٔ ماشین‌وار و مکانیکی‌ای که این نیرو با آن افراد را دستکاری و پردازش می‌کند داشته. همچنین واژهٔ Combine در انگلیسی هم معنای دستگاه کمباین کشاورزی که محصول را درو، خرمن‌کوب و بسته‌بندی می‌کند دارد و هم معنای فعل ترکیب‌کردن یا یکی‌کردن را می‌دهد.

کیسی این لغت را در زبان کاراکتر برومدن جاری می‌کند چون خواسته برومدن نیروهای کنترل‌گر را به ماشینی تشبیه کند که افراد را مثل محصول کشاورزی می‌بلعد و به شکل دلخواه خودش بسته‌بندی می‌کند. نیرویی عظیم و ماشینی که افراد را مطابق معیارهای جامعه شکل می‌دهد و هرگونه سرپیچی از نظم موجود را سرکوب می‌کند.

اقتدار کمباین بیش از هر جای دیگری در شخصیت پرستار رچد تجسم پیدا کرده چون همانطور که گفتیم با استفاده از شرمسار کردن بیماران، پاداش دادن به آن‌ها و برانگیختن مکانیسم‌های دفاعی هیجانیشان آن‌ها را به کنترل خود درآورده. اگرچه او معمولاً به انضباط خشن متعارف متوسل نمی‌شود اما رفتارش بسیار موذیانه‌تر از رفتار رئیس خط زندان سانته در فیلم حفره به تصویر کشیده می‌شود. علتش این است که ظرافت کارهای او باعث می‌شود زندانیانش[بیماران] اصلاً متوجه نشوند که تحت کنترل‌اند. بهترین راه برای زندانی کردن یک انسان این است که کاری کنید او متوجه نشود در زندان است!

داخل رمان رئیس برومدن کمباین را استعاره‌ای در بستن سد رودخانهٔ وحشی کلمبیا در آبشار سیلیلو که اجداد بومی‌آمریکایی او در آن صید می‌کردند که با ساخت سد دلس در ۱۹۵۷ برای همیشه زیر آب رفت و نیز در همنوایی گسترده‌تر جامعهٔ مصرف‌گرای پس‌از‌جنگ آمریکا می‌بیند. نقد رمان به بخش نگهداری بیماران روانی به‌عنوان ابزاری برای سرکوب قابل‌قیاس با زندان، بازتاب بسیاری از ادعاهایی بود که روشنفکر فرانسوی میشل فوکو هم‌زمان مطرح می‌کرد. به همین ترتیب، فوکو استدلال می‌کرد که اَشکال نامرئی انضباط افراد را در مقیاسی گسترده و اجتماعی سرکوب می‌کنند و آن‌ها را به سانسورکردن جنبه‌هایی از خود و رفتارشان وامی‌دارند.

این رمان همچنین اخته‌ کردن مردان در جامعه(emasculation) یعنی سلب‌کردن نمادین مردانگی و قدرت از مرد را نقد می‌کند، این را می‌شود در کاراکتر بیلی بیبیت یک بیمار عصبی، خجالتی با رفتارهای بچه‌گانه با لکنت زبان شدید دید. بیلی خود را زخمی و سوزانده و بارها اقدام به خودکشی کرده است. او از زنان، خصوصا از زنان قدرتمندی مانند مادرش، می‌ترسد. برای کاهش این ترس، مک‌مورفی یک فاحشه را مخفیانه وارد بخش می‌کند تا بیلی بتواند بکارت خود را از دست بدهد. صبح روز بعد، پرستار رچد او را تهدید می‌کند که به مادرش اطلاع می‌دهد؛ بیلی از ترس از دست دادن عشق مادرش، دچار فروپاشی عاطفی می‌شود و با بریدن گلوی خود خودکشی می‌کند.

آقا خلاصه که نقاب برومدن باعث می‌شود او به بسیاری از رازهای کثیف بخش نگهداری بیماران دسترسی پیدا کند. به روایت خودش، او پس از دیدن تحقیرشدن پدرش که رئیس یک قبیله سرخ‌پوست بود به دست دولت آمریکا و همسر سفیدپوستش توی همون جریان خراب کردن سدشون و بیرون کردنشون از زادگاهشون دچار افسردگی و توهم شده است.

بیماران بخش به دو گروه حاد(Acutes) که هنوز امیدی به بهبودشان هست، و مزمن(Chronics) که کیسی گاه با عنوان طعنه‌آمیز سبزی(بیمارانی که توان حرکت، ارتباط یا واکنش مستقل خود را تا حد زیادی از دست داده‌اند) از آن‌ها یاد می‌کند تقسیم می‌شوند. بخشی از نقد کیسی به زبان و منطق نهاد روان‌پزشکی است. بیمار به‌جای اینکه انسانی با شخصیت، تاریخچه و حقوق فردی دیده شود، به شیئی برای نگهداری تبدیل شده و از پیش دربارهٔ آیندهٔ او که این فرد امید به بهبود دارد، آن فرد دیگر قابل اصلاح نیست حکم داده شده.

در خود رمان، رئیس برومدن می‌گوید برخی بیماران مزمن در ابتدا از گروه حاد بوده‌اند، اما پس از درمان‌های آسیب‌زا خصوصا در اتاق شوک، به وضعیتی برگشته‌اند که دیگر توان واکنش ندارند. بنابراین با این اصطلاحی که کیسی به‌کار برده می‌شود پرسید آیا این بیماران از ابتدا چنین وضعیتی داشتند، یا بخشی از این ناتوانی را خود نظام درمانی ایجاد کرده است؟

آقا بگذریم داستان با ورود رندل پاتریک مک‌مورفی که از یک مزرعهٔ کار اجباری زندان پندلتون منتقل شده، آغاز می‌شود. او به‌خاطر ضرب‌وجرح و قماربازی محکوم شده بود اما محکومیتش نهایی نبود چون دختر پانزده‌ساله برای درگیر نکردن خودش حاضر به شهادت نشد. او با تصور اینکه گذراندن باقی محکومیتش در تیمارستان راحت‌تر از زندان است، خودش را به دیوانگی زده بود بدون آنکه بداند این انتخاب چه بهایی خواهد داشت. او خودش را قمارباز و زن‌باره معرفی می‌کند و پس از اولین جلسهٔ گروه‌درمانی، آشکارا رچد را به بی‌رحمی متهم می‌کند. او با بقیهٔ بیماران شرط می‌بندد که ظرف یک هفته نقطه‌ضعف رچد را برملا می‌کند.

مک‌مورفی بخش را زیرورو می‌کند؛ عملیات قماربازی راه می‌اندازد، شراب و فاحشه‌ها را قاچاقی وارد مرکز نگهداری می‌کند و آشکارا بقیه بیماران را تشویق به برهم زدن نظم و قوانین سخت‌گیرانۀ بیمارستان می‌کند ولی چون آن‌ها بیمار هستند واکنشی نشان نمی‌دهند. او یک سفر ماهیگیری دریایی هم برای گروهی از بیماران ترتیب می‌دهد که یکی از لحظات رهایی‌بخش داستان است. در اوج ماجرا، شبانه مهمانی‌ای در بخش برپا می‌کند و دو زن(کندی و سندی) را همراه با مشروب وارد بخش می‌کند. بیلی بیبیت بیمار جوان و لکنت‌زبانی که پیش‌تر به آن اشاره کردیم آن شب با کندی همبستر می‌شود و برای اولین بار در داستان اعتمادبه‌نفس واقعی نشان می‌دهد.

اما فردای همان روز رچد علامت‌های بروز اعتماد به‌نفس و رفتار بهبود یافتۀ او را ندیده و با تحت فشار قرار دادن او مبنی بر اینکه تمام این ماجرا را برای مادرت تعریف می‌کنم چنان باعث شرمساری‌اش می‌شود که بیبیت دست به خودکشی می‌زند.  رچد بلافاصله این مرگ را به گردن مک‌مورفی می‌اندازد. مک‌مورفی می‌داند چیزی نمی‌تواند جلوی او را بگیرد؛ دری شیشه‌ای را می‌شکند، به رچد یورش می‌برد، یقهٔ لباسش را چاک می‌دهد که یکی از پستان‌هایش نمایان می‌شود و تلاش می‌کند خفه‌اش کند. پیش از آنکه بتواند کارش را تمام کند، او را از روی رچد می‌کشند؛ صدایی که سر می‌دهد را برومدن به فریاد حیوانی محاصره‌شده تشبیه می‌کند؛ ترکیبی از ترس، نفرت، تسلیم و سرکشی.

سپس رچد یک هفته به مرخصی پزشکی می‌رود؛ در این فاصله بسیاری از بیماران به بخش‌های دیگر منتقل یا برای همیشه مرخص می‌شوند. وقتی برمی‌گردد، گلویش پانسمان و آتل شده و دیگر نمی‌تواند حرف بزند؛ مؤثرترین ابزار کنترلش را از دست می‌دهد و دیگر هرگز قدرت پیشینش را کامل بازنمی‌یابد.

مک‌مورفی به تلافی این حمله لوبوتومی می‌شود و به موجودی خاموش و بی‌حرکت تبدیل می‌شود. برومدن از سر ترحم آن شب او را با بالش خفه می‌کند. سپس تخته‌کنترل دستگاه هیدروتراپی را که پیش‌تر مک‌مورفی بی‌نتیجه کوشیده بود از جا بکند از کف اتاق می‌کند، پنجرهٔ بخش را می‌شکند و می‌گریزد؛ رمان با سوارشدنش بر ماشین یک راننده و اعلام نیتش برای بازگشت به زادگاهش در درهٔ کلمبیا به پایان می‌رسد.

اگر رمان را خوانده باشید متوجه خواهید شد که کیسی هم در انتخاب برخی واژه‌ها و هم در پیش‌برد سیر اصلی داستان نسبت به نقد نظام روان‌پزشکی و نظام حاکم بر مردم آگاه و هشیار بوده. در آمریکای پس‌از‌جنگ، رونق اقتصادی عظیم به یک بنگاه‌داری سازمانی انبوه رسید که ویلیام وایت در کتاب انسان سازمانی(۱۹۵۶) این‌طور توصیفش کرد؛ اخلاق فردگرایانهٔ پروتستانی که به ابتکار و استقلال شخصی بها می‌داد، جای خود را به یک اخلاق اجتماعی تازه داد که فردیت آمریکایی را زیر فشار همسان‌سازی می‌گذاشت. یعنی موفقیت در دنیای شرکت‌ها مستلزم سرکوب ابتکار فردی و جایگزین کردن آن با اطاعت محض از سازمان بود.

این دقیقاً همان ایدئولوژی اقتصادی پشت کمباین و فریاد‌های مک‌مورفی که رئیس برومدن توصیفش کرد است. نظامی که فرد را مثل مادهٔ خام قورت داده و به شکل استاندارد خودش بسته‌بندی‌اش می‌کند. همسان‌سازی در این لایۀ اقتصادی در سطح فرهنگی و اجتماعی، مستقیماً روی نهاد خانواده هم اثر گذاشت. از سال ۱۹۴۲، فیلیپ وایلی در نسل افعی‌ها اصطلاح مام‌ایسم(momism) را ساخت و مادران بیش‌ازحد‌دلبسته را مسئول رنج‌های روانی گستردهٔ مردان آمریکایی دانست؛ کمی بعد، روان‌پزشکانی مثل ادوارد استرکر به این ادعا جنبهٔ علمی و تشخیصی روانپزشکی دادند و اضطراب دربارهٔ نقش مادران در تولید همجنس‌گرایی پسران را مستقیماً به هراس جنگ‌سرد کمونیسم گره زدند.

یعنی نبود نشانه‌های اضطراب ناشی از سرزنش مادر برای تعریف فاکتورهای مرد و مردانگی سالم تبدیل شد. این تصادفی نیست که این زنجیره به رمان کیسی می‌رسد، چون خود متنش آن را صراحتاً نام می‌برد. هاردینگ، یکی از بیماران بخش، در جایی از رمان می‌گوید «ما اینجا قربانیان مادرسالاری‌ایم، دوستان من»؛ یعنی رگه‌ای واقعی از همان گفتمان فرهنگی زمانه وارد متن شده. که البته در فیلم هیچ نشانه‌ای از این متغیرها نیست. نمی‌دانم کیسی آگاهانه به وایت یا وایلی نظر داشت یا نه، اما رمانش دقیقاً در دل همین سه جریان هم‌زمان نوشته شده و صحنهٔ بیلی همان لحظه‌ای است که هر سه این جریان‌ها در یک نقطه به هم گره می‌خورند.

چند خطی درمورد میلدرد رچد

نام کامل او میلدرد رچد(Mildred Ratched) است و لقب رایجش در سراسر رمان پرستار بزرگ(Big Nurse) است. او سرپرستار بخش روانی مردانهٔ همین بیمارستان بدون‌نام اورگان است. در رمان برومدن او را جنین توصیف می‌ند که چهره‌ای صاف، محاسبه‌شده و دقیق مثل یک عروسک گران‌قیمت، پوستی به رنگ ترکیبی سفید و کرم، چشمانی آبی‌کم‌رنگ و بینی کوچک دارد. رنگ ناخون‌هایش نارنجی است که برومدن آن را به نوک داغ یک هویه لحیم‌کاری تشبیه می‌کند.

مدل موی پیج‌بوی او را بعدها لوئیز فلچر، بازیگر نقشش در فیلم، این‌طور تفسیر کرد که نشانه‌ای است از اینکه زندگی برای رچد مدت‌ها پیش متوقف شده. او بر بخش و حتی احساسات خودش کنترل کامل دارد؛ فقط گاهی، وقتی کسی نگاهش نمی‌کند، چهرهٔ واقعی‌اش برای لحظه‌ای آشکار می‌شود، پیش از آنکه دوباره ظاهر عروسکی‌اش را بازیابد.

میلدرد پیش‌تر در جریان جنگ جهانی دوم پرستار ارتش بوده. نکته‌ای که برخی تحلیل‌گران آن را بخشی از توضیح رفتار سلطه‌جویانه و دیکتاتورمآبانه‌اش، و بخشی از نقد ضمنی کیسی به قسمت نظامی می‌دانند. فراتر از همین یک جمله، رمان چیزی دربارهٔ خانواده، زندگی خصوصی یا گذشتهٔ او فاش نمی‌کند؛ این ابهامِ عمدی خودش بخشی از تأثیرگذاری کاراکتر است. توجه داشته باشید که پیشینهٔ مفصل‌تری که بعدها برای رچد ساخته شد — مثل داستان کودکی و برادرش — متعلق به سریال Ratched است، نه رمان اصلی؛ در بخش بعدی که دربارهٔ اقتباس‌ها صحبت می‌کنیم به آن می‌رسیم.[2]

در جلسات روزانۀ گروه درمانی با شناسایی نقطه‌ضعف هر بیمار، از همان‌جا برای کنترلشان استفاده می‌کند؛ ابزارهایش همانطور که به برخی پیش‌تر اشاره کردیم شامل اعمال قدرت فیزیکی، شوک‌درمانی، کنترل ذهن با داروهای آرام‌بخش و تاکتیک‌های مکانیسم دفاعی مثل ایجاد احساس شرم و گناه است؛ او همچنین عامدانه بیماران را علیه یکدیگر می‌شوراند. نگهبان‌هایی استخدام می‌کند که به‌اندازهٔ خودش بی‌رحم‌اند و با رضایت ضمنی او بیماران را آزار می‌دهند؛ و برای بیمارانی که به شیوه‌های دیگر رام نمی‌شوند، حاضر است لوبوتومی توصیه کند.

لقبش پرستار بزرگ عمداً یادآور برادر بزرگ در رمان ۱۹۸۴ اورول است. حتی نام خانوادگی‌اش بازی با کلمات است؛ آوای ratchet صدای چرخ‌دنده را دارد و معنای کلمۀ wretched نکبت‌بار است. مک‌مورفی جایی از رمان اسمش را با تلفظ تمسخرآمیز رَت-شِت ادا می‌کند. خود کیسی گفته بود این شخصیت را بر اساس سرپرستار واقعی بخشی که در آن کار می‌کرد خلق کرده است. سال‌ها بعد، او را در یک آکواریوم دید و گفت که در واقعیت خیلی کوچک‌تر از آنچه به یاد داشت و بسیار انسانی‌تر بود.

فرهنگ زمینه و خصوصیات فضای سیاسی زمانۀ اثر – دهه 1960 آمریکا

آقا وقتی این رمان ساخته شد فضا و پدیده‌های فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی آمریکا چی بود؟ رمان در سال ۱۹۶۲ منتشر شد، یعنی درست در آستانهٔ دهه؛ بیشتر اتفاقاتی که الان می‌گویم بعد از انتشار کتاب رخ دادند. به همین دلیل هم می‌گویند کتاب در این دهه تعیین‌کننده بود یعنی تقابل فرد آزاداندیش در برابر نهادهای سرکوبگر دولت آمریکا، سؤال دربارهٔ اینکه واقعاً چه کسی دیوانه است؟

دهه با خوش‌بینی شروع شد. جان اف کندی جوان و کاریزماتیک با شعار مرزهای نو(New Frontier) وعدهٔ بلندپروازانه‌ترین برنامهٔ داخلی از زمان نیودیل را داد و این حس را القا کرد که دولت پاسخ مشکلات بزرگ را دارد. اما همین دهه به یکی از پرآشوب‌ترین دوره‌های تاریخ آمریکا تبدیل شد.

بحران موشکی کوبا اکتبر ۱۹۶۲

ماجرا از این‌جا شروع شد که یک هواپیمای جاسوسی U-2 آمریکایی در ۱۴ اکتبر عکس‌هایی از سایت‌های موشکی شوروی در کوبا گرفت. کندی صبح ۱۶ اکتبر این عکس‌ها را دید، و از آن روز تا ۲۸ اکتبر دقیقاً سیزده روز دنیا در حالت تعلیق ماند. در ۲۲ اکتبر، کندی در یک سخنرانی تلویزیونی زنده به مردم آمریکا گفت این موشک‌ها وجود دارند و کشور آمادهٔ محاصرهٔ دریایی کوبا و حتی اقدام نظامی است؛ همان شب، بسیاری از آمریکایی‌ها شروع به ذخیره‌کردن غذا، آب و بنزین کردند چون واقعاً فکر می‌کردند جنگ نزدیک است. همینطوری به بقیه حمله می‌کنن و برای حملشون دلیل می‌تراشن این آمریکایی‌ها!

نیروهای آمریکا به سطح آمادگی DEFCON 2 رفتند یعنی یک پله مانده به جنگ تمام‌عیار هسته‌ای، این اولین‌باری بود که در کل تاریخ آمریکا این اتفاق افتاد[حتمااااا بهانه‌تراشی‌هاشون برای جنگ‌های دیگه‌شون هم که توی دنیا راه انداختن کشک بودن لابد]. خطرناک‌ترین لحظه ۲۷ اکتبر بود که بعدها آن را شنبهٔ سیاه نامیدند.

در آن روز یک هواپیمای U-2 روی کوبا با موشک زده شد و خلبانش کشته شد و هم‌زمان یک زیردریایی هسته‌ای شوروی که آنقدر عمیق بود که نمی‌توانست با مسکو ارتباط بگیرد و فکر می‌کرد جنگ واقعاً شروع شده نزدیک بود یک اژدر هسته‌ای شلیک کند؛ طبق قوانین داخلی آن زیردریایی، این تصمیم باید اتفاق‌نظر سه افسر ارشد را می‌داشت و تنها مخالفت یک نفر از آن سه جنگ هسته‌ای را متوقف کرد. سپس نیکیتا خروشچف سیاستمدار شوروی و دبیر اول کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی در ۲۸ اکتبر اعلام کرد موشک‌ها را برمی‌گرداند.

جنبش حقوق مدنی به‌طور مشخص بیرمنگهام، 1963

هدف اصلی این جریانات این بود که تمام مردم در برابر قانون برابر باشند و قانون از آن‌ها محافظت کند. از جمله حقوق مورد خواست آنها حقوق زنان و حقوق کودکان (افرادی که به سن قانونی نرسیده‌اند) بود. جنبش حقوق مدنی بخشی از حرکت کلی‌تر اجتماعی تحت عنوان جدایی نژادی در ایالات متحده آمریکا است که از سال ۱۹۵۵ با هدف کسب برابری میان سیاهپوستان و سفید پوستان در ایالات متحده آمریکا آغاز شد و در سال ۱۹۶۸ با تصویب قانون مدنی به سرانجام رسید.

در این دوره، مبارزات بدون خشونت و نافرمانی‌های مدنی باعث ایجاد بحران‌های متعدد مابین فعالان و دولت محلی، ایالتی و فدرال در ایالات متحده آمریکا شد که دولت، جامعه و اصناف را وادار به جبهه‌گیری در برابر بی عدالتی‌هایی که سیاهپوستان آمریکایی با آن مواجه بودند می‌نمود.

مطالبه حقوق مدنی در آمریکا در واکنش به مجموعه‌ای از تبعیض‌های قانونی و اجتماعی شکل گرفت که زندگی روزمره میلیون‌ها سیاه‌پوست را تحت تأثیر قرار می‌داد. در بسیاری از ایالت‌های جنوبی، نظامی موسوم به جیم کرو جدایی امور روزمرۀ زندگی سیاه پوستان از سفید پوستان را در مدارس، حمل‌ونقل عمومی، رستوران‌ها، بیمارستان‌ها و دیگر فضاهای عمومی تحمیل می‌کرد و سیاه‌پوستان برای دسترسی برابر به آموزش و امکانات اجتماعی با موانع جدی روبه‌رو بودند. آنان از نظر سیاسی نیز با آزمون‌های سواد، مالیات انتخاباتی و موانع اداری از مشارکت مؤثر در انتخابات محروم می‌شدند و تلاش برای ثبت‌نام یا رأی‌دادن گاه با تهدید، فشار اقتصادی و خشونت همراه بود.

از دهه ۱۹۵۰، مجموعه‌ای از اعتراض‌ها و مبارزات حقوقی و مدنی این وضعیت را بیش از پیش به مسئله‌ای ملی تبدیل کرد. حکم دیوان عالی در پرونده براون علیه هیئت آموزش در سال ۱۹۵۴ جدا کردن مدارس بر اساس نژاد را خلاف قانون اساسی اعلام کرد، اما مقاومت ایالت‌های جنوبی در برابر اجرای آن نشان داد که برابری حقوقی هنوز به معنای برابری واقعی در جامعه نیست. در سال ۱۹۵۵ نیز بازداشت رزا پارکس به دلیل خودداری از واگذاری صندلی‌اش در اتوبوس مونتگومری، به تحریم گسترده اتوبوس‌ها و گسترش مبارزات مسالمت‌آمیز انجامید. در ادامه، اعتراض‌های دانشجویی، تحصن‌ها، راهپیمایی‌ها و مبارزات انتخابات در کنار برخوردهای خشونت‌آمیز با معترضان، فشار اجتماعی و سیاسی بر دولت فدرال را افزایش داد.

هدف اصلی این جریان‌ها پایان دادن به تبعیض نژادی و تضمین برخورداری برابر شهروندان از حقوقی بود که قانون اساسی برای آنان به رسمیت می‌شناخت؛ از جمله حق رأی، دسترسی برابر به آموزش و امکانات عمومی و برخورداری از حمایت برابر قانون. این مبارزات در نهایت به تصویب مجموعه‌ای از قوانین فدرال، از جمله قانون حقوق مدنی ۱۹۶۴ و قانون حق رأی ۱۹۶۵، انجامید.

بهار ۱۹۶۳، جنبش حقوق مدنی کمپین بزرگی در بیرمنگهام آلاباما راه انداخت. رئیس پلیس شهر، یوجین بول کانر، دستور داد پلیس با سگ‌های تعلیم‌دیده و شیلنگ‌های آتش‌نشانی با فشار آبی که به گفتهٔ گزارش‌های آن زمان می‌توانست پوست آدم را بکَند به معترضان که مسالمت‌آمیز کارشان را انجام می‌دادند حمله کند؛ در میان این معترضان، صدها کودک و نوجوان هم بودند(به این بخش از کمپین بعدها صلیب کودکان گفتند). عکس یک سگ پلیس آلمانی که به یک پسربچهٔ سیاه‌پوست حمله می‌کند، در سراسر دنیا پخش شد و افکار عمومی را علیه بیرمنگهام شوراند.

بعد، در ۱۵ سپتامبر همان سال، اعضای کوکلوکس‌کلان کلیسای باپتیست خیابان شانزدهم را که محل برگزاری همان راهپیمایی‌ها بود بمب‌گذاری کردند. چهار دختربچه که در زیرزمین کلیسا برای کلاس یکشنبه آماده می‌شدند کشته شدند. ادی می کالینز و کارول رابرتسون، هر دو ۱۴ ساله، سینتیا وسلی هم ۱۴ ساله و دنیز مک‌نیر که فقط ۱۱ سال داشت. خواهر کوچک ادی می، سارا، هم آن‌جا بود و وقتی شیشه‌ها شکسته شدند یک چشمش را از دست داد اما زنده ماند. همین بمب‌گذاری بود که بسیاری از تاریخ‌نگاران آن را نقطهٔ عطف واقعی جنبش می‌دانند که آمریکایی‌های بی‌تفاوت هم دیگر نتوانستند ساده از کنار آن رد شوند.

جنگ ویتنام و سربازگیری اجباری

آمریکا کارش را با ۹۰۰ نفر مشاور نظامی در ویتنام تمام کرد. نقطهٔ تغییر، ۲ اوت ۱۹۶۴ بود. ادعای حملهٔ ناوچه‌های ویتنام شمالی به دو ناوشکن آمریکایی در خلیج تونکین، کنگره را واداشت به جانسون اختیار هر اقدام لازم بدهد. اما این قطعنامه به‌تنهایی سرباز کسی را به ویتنام نفرستاد؛ اتفاق واقعی شش ماه بعد وقتی در فوریهٔ ۱۹۶۵ ویت‌کنگ به یک پایگاه آمریکایی در پلیکو حمله کرد افتاد.

جانسون همان‌جا دستور رعد غلتان(Operation Rolling Thunder) را داد [یک کارزار بمباران پیوسته] و برای محافظت از آن پایگاه‌های هوایی، مجبور شد اولین نیروهای رزمی زمینی را هم بفرستد. یعنی گذر آمریکا از مشاور نظامی به ارسال سربازانش یک تصمیم مشخص بعد یک حملهٔ مشخص بود و از قبل هم برنامه‌ریزی شده بود شیب خودکار اتفاقات نبود.

نکتهٔ مهم‌تر این‌جاست که این تشدید، تا حد زیادی پنهانی پیش رفت. فرماندهان ارتش خود جانسون در همان سال ۱۹۶۵ به این نتیجه رسیده بودند که پیروزی ممکن است تا ۷۰۰ هزار سرباز و پنج سال وقت لازم داشته باشد، اما این را نه به کنگره گفتند و نه حتی صریح به خود جانسون؛ و جانسون هم تلاش می‌کرد هزینهٔ واقعی جنگ را از مردم پنهان کند.

همین پنهان‌کاری بود که بعدها اصطلاح شکاف اعتبار(credibility gap) را در ذهن مردم ساخت [فاصله‌ای بین چیزی که دولت می‌گفت و چیزی که واقعاً در جریان بود.] نتیجه این شد که اعداد، بدون بحث علنی متناسب با آن، بالا رفت. ۱۸۴ هزار نفر تا پایان سال ۱۹۶۵، و ۵۳۶ هزار نفر تا پایان سال ۱۹۶۸.

برای تأمین این حجم ناگهانی، سیستم سربازگیری قدیمی که مبتنی بر هیئت‌های محلی بود و مسن‌ترها را اول می‌خواست، اما دانشجویان دانشگاه می‌توانستند معافیت تحصیلی بگیرند تحت فشار قرار گرفت و از ۲۳۰ هزار نفر در سال ۱۹۶۵ به ۳۸۲ هزار نفر در سال ۱۹۶۶ حجم ثبت‌نامی خودش را افزایش داد. اما همین سیستم به‌شدت ناعادلانه بود، چون عملاً پسران خانواده‌های کم‌درآمد و کم‌تحصیلات را بیشتر به جبهه می‌فرستاد، درحالی‌که پسران مرفه‌تر با ماندن در دانشگاه از رفتن طفره می‌رفتند.

وقتی جنگ طولانی‌تر شد و حتی خود دانشجویان هم کم‌کم معافیت تحصیلی‌شان را از دست دادند، ناگهان همان‌هایی که تا دیروز از پشت پنجرهٔ امن دانشگاه به جنگ نگاه می‌کردند، خودشان در معرض خطر افتادند و این دقیقاً یکی از دلایل اصلی گسترش اعتراضات دانشجویی از ۱۹۶۸ به بعد است.

نیکسون در سال ۱۹۶۹ برای پاسخ به معترضان یک قرعه‌کشی به راه انداخت. این کار هم‌زمان دو هدف داشت. یکی واقعاً عادلانه‌تر جلوه‌دادن فرایند چون دیگر بر اساس معافیت تحصیلی نبود، بر اساس شانس بود و دیگری، به‌قول خود تحلیل‌گران آن زمان، کاستن از خشم دانشجوها. اگر شمارهٔ قرعهٔ کسی در نمی‌آمد، دیگر شخصاً تهدید نمی‌شد، پس شاید دیگر لازم نبودحتی اگر جنگ برای بقیهٔ کشور همچنان ادامه داشت اعتراض کند. 366 کپسول در برنامه که در هرکدام یک تاریخ تولد بود در یک شیشهٔ بزرگ ریخته می‌شد و مراسم زنده از تلویزیون پخش می‌شد.

ترتیب درآمدن تاریخ‌ها، ترتیب اولویت اعزام به خدمت سربازی را تعیین می‌کرد. کسانی که تاریخ تولدشان زودتر درمی‌آمد، اول در معرض فراخوان قرار می‌گرفتند. اما اعزام قطعی به جبهه به عوامل دیگری مثل سن، وضعیت نظام‌وظیفه، معافیت‌ها و نیاز نیرو هم بستگی داشت. در قرعه‌کشی معروف ۱۹۶۹، ۱۴ سپتامبر اولین تاریخ درآمده بود؛ بنابراین مردان مشمولی که ۱۴ سپتامبر به دنیا آمده بودند، بالاترین اولویت فراخوان را داشتند.

در آخر این مسیر، بیش از ۵۸ هزار آمریکایی کشته‌شده بود. به یاد داشته باشید این مسیر از ۹۰۰ مشاور شروع شده بود و کنگره هرگز رسماً برایش اعلام جنگ نکرد؛ تمامش روی یک قطعنامه ایستاده بود که بعد یک درگیری دریایی در عرض چند روز تصویب شده بود.

و بعد، سال ۱۹۶۸

اگر کل این دهه هرکدام یک ضربهٔ منفرد به دولت آمریکا زدند – بحران کوبا یک بار، ترور کندی یک بار، تشدید ویتنام تدریجی – سال ۱۹۶۸ تفاوتش این بود که چهار ضربه، هرکدام از یک جبهه، در کمتر از هشت ماه پشت سر هم فرود آمدند؛ آن‌قدر فشرده که مردم عملاً فرصت هضم یکی را قبل از وقوع بعدی نداشتند. تهاجم تت در سی‌ام ژانویه اعتماد به گزارش‌های رسمی دولت دربارهٔ جنگ را از ریشه زد؛ سی‌ویکم مارس، همان رئیس‌جمهوری که این جنگ زیر نظرش اداره می‌شد، عملاً اعتراف کرد که دیگر توان ادامهٔ سیاسی کارش را ندارد و کنار کشید؛ چهارم آوریل، صدای اصلی مبارزهٔ مسالمت‌آمیز حقوق مدنی ترور شد و بلافاصله صدها شهر به آتش کشیده شد.

دوم ژوئن، امیدی که برای جایگزینی جانسون شکل گرفته بود – رابرت کندی – درست در لحظهٔ اوج پیروزی ترور شد و از بین رفت. نتیجهٔ انباشتهٔ این چهار رویداد این بود که تا تابستان همان سال، بخش بزرگی از جامعهٔ آمریکا، به‌خصوص نسل جوان، دیگر هیچ نهاد رسمی – نه دولت، نه ارتش، نه حتی روند دموکراتیک انتخابات – را قابل‌اعتماد نمی‌دید. بی‌اعتمادی انباشته‌شده موجب شد که در آگوست همان سال، در خیابان‌های شیکاگو، اعتراضات گستردۀ خشونت‌باری شکل بگیرد و سه گروه کاملاً متفاوت هرکدام با ریشه، رهبری و مطالبات خودشان در یک نقطهٔ جغرافیایی به هم رسیدند.

ییپی‌ها (Yippies -Youth International Party) حزب بین‌المللی جوانان

این گروه رسماً شب سی‌ام دسامبر ۱۹۶۷ در نیویورک، توسط ابی هافمن، جری روبین، پل کراسنر، آنیتا هافمن و نانسی کورشان تأسیس شد. برخلاف SDS، ییپی‌ها یک سازمان با ساختار عضویت و مرام‌نامهٔ مدون نبودند؛ بیشتر یک شبکهٔ شل از فعالان بودند که تاکتیکشان نمایش طنز سیاسی بود. یک سال قبل‌تر، در آگوست ۱۹۶۷، همین افراد وارد سالن معاملات بورس نیویورک شده و مشتی اسکناس روی سر معامله‌گران ریخته بودند تا آشفتگی و طمعی که به نظرشان زیر پوستهٔ نظام سرمایه‌داری بود را به نمایش بگذارند.

برای کنوانسیون شیکاگو، طرحشان این بود که یک خوک واقعی به اسم پیگاسوس(Pigasus) را به‌عنوان نامزد ریاست‌جمهوری معرفی کنند – کنایه‌ای به این‌که نامزدهای واقعی هم چیز بهتری از این نیستند. آن‌ها اعتراض شیکاگو را در تقابل عامدانه با چیزی که آن را کنوانسیون مرگ می‌خواندند جشنوارهٔ زندگی نامیده بودند. رهبرانشان بعدها جزو متهمان اصلی محاکمهٔ معروف هفت نفر شیکاگو بودند.

قضیه این کنوانسیون مرگ و جشنواره زندگی چی بود نفهمیدیم؟ در اوت ۱۹۶۸، حزب دموکرات برای انتخاب نامزد ریاست‌جمهوری خود در شهر شیکاگو کنوانسیون برگزار کرد. در آن زمان آمریکا درگیر جنگ ویتنام بود و دولت لیندون جانسون سیاست جنگی شدیدی داشت. قرار بود در این کنوانسیون درباره نامزد ریاست‌جمهوری و مسیر سیاسی حزب تصمیم‌گیری شود. مخالفان جنگ و فعالان چپ‌گرا هم تصمیم گرفتند هم‌زمان به شیکاگو بیایند و علیه جنگ و سیاست‌های دولت اعتراض کنند. معترضان، از جمله ییپی‌ها، با لحنی طعنه‌آمیز کنوانسیون حزب دموکرات را کنوانسیون مرگ(Convention of Death) می‌نامیدند؛ چون آن را نماد سیاست‌هایی می‌دانستند که به کشته‌شدن انسان‌ها در جنگ ویتنام منجر شده بود.

در مقابل، آن‌ها برنامه اعتراضی خودشان را جشنواره زندگی(Festival of Life) نام گذاشتند. منظورشان این بود که در برابر فضای رسمی، سیاسی و جنگ‌طلبانهٔ کنوانسیون، یک تجمع اعتراضی شاد، ضدجنگ و سرشار از موسیقی، نمایش و فعالیت‌های خیابانی برگزار کنند. پس «کنوانسیون مرگ» اسم رسمی هیچ کنوانسیونی نبود؛ لقبی بود که معترضان برای کنوانسیون حزب دموکرات به کار می‌بردند.

دانشجویان برای جامعه‌ای دموکراتیک (Students for a Democratic Society-SDS)

این جنبش یکی از مهم‌ترین سازمان‌های دانشجویی جریان چپ نو در آمریکا بود. این سازمان در سال ۱۹۶۰ از دل شاخهٔ دانشجویی لیگ سوسیالیست جوان شکل گرفت و برخلاف گروه‌هایی که صرفاً در دانشگاه‌ها فعالیت می‌کردند، تلاش داشت دانشجویان را به نیرویی برای ایجاد تغییرات گسترده‌تر در جامعه تبدیل کند.

مهم‌ترین سند فکری SDS، بیانیهٔ پورت هیوران(Port Huron Statement) بود که در سال ۱۹۶۲، با نقش محوری تام هیدن(Tom Hayden) نوشته شد. این بیانیه از چیزی به نام دموکراسی مشارکتی(Participatory Democracy) دفاع می‌کرد؛ یعنی مردم نباید فقط در انتخابات رأی بدهند و سپس تصمیم‌گیری را به سیاستمداران و مدیران واگذار کنند، بلکه باید در تصمیم‌هایی که بر زندگی‌شان اثر می‌گذارد مشارکت مستقیم داشته باشند. SDS به همین دلیل از ساختارهای قدرت در دانشگاه، دولت و جامعه انتقاد می‌کرد و خواهان افزایش قدرت و مشارکت شهروندان عادی بود.

با تشدید جنگ ویتنام در میانهٔ دههٔ ۱۹۶۰، فعالیت SDS به‌طور فزاینده‌ای به جنبش ضدجنگ گره خورد. این سازمان در دانشگاه‌های مختلف آمریکا تظاهرات، تحصن، اعتصاب دانشجویی، آموزش‌ اعتراض و کارزارهای مخالفت با سرباز گرفتن را سازمان‌دهی می‌کرد. اعتراض معروف روزهای خشم(Days of Rage) نیز بعدها از دل همین فضای رادیکال‌تر بیرون آمد. SDS در این دوره به یکی از مهم‌ترین سازمان‌های سازمان‌دهندهٔ جنبش دانشجویی و ضدجنگ آمریکا تبدیل شد.

در اعتراضات کنوانسیون ملی حزب دموکرات در شیکاگو در سال ۱۹۶۸ نیز فعالان SDS حضور داشتند. تفاوت مهم این بود که SDS بیشتر یک سازمان سیاسی و دانشجویی از قشر نخبه با شبکه‌ای از شعب دانشگاهی بود، در حالی که ییپی‌ها بیشتر از نمایش سیاسی، طنز و اقدامات نمادین برای جلب توجه عمومی استفاده می‌کردند.

با گسترش SDS، اختلافات داخلی آن نیز شدیدتر شد. اعضا دربارهٔ میزان رادیکال‌بودن، رابطه با جنبش کارگری و شیوهٔ مبارزه با دولت اختلاف داشتند. در سال ۱۹۶۹ این اختلافات به فروپاشی سازمان انجامید. بخشی از اعضای رادیکال SDS که معتقد بودند اعتراضات مسالمت‌آمیز دیگر کافی نیست، به تشکیل گروه هواشناسی زیرزمینی(Weather Underground) روی آوردند. این گروه بعدها وارد فعالیت‌های مخفی و خشونت‌آمیز، از جمله بمب‌گذاری برخی ساختمان‌های دولتی شد.

بنابراین، اگر بخواهیم جایگاه SDS را در ماجرای شیکاگو خلاصه کنیم، می‌توان گفت SDS یکی از ستون‌های سازمانی جنبش دانشجویی و ضدجنگ آمریکا بود که اعتراض را از سطح مخالفت فردی با جنگ به یک جنبش سیاسی گسترده در دانشگاه‌ها و جامعه تبدیل کرد.

حزب پلنگ سیاه (Black Panther Party)

این حزب مسیری کاملاً جدا از دو گروه بالا داشت، چون از دل جنبش حقوق مدنی سیاهان بیرون آمد، نه از دل جنبش دانشجویی ضدجنگ سفیدپوست. اکتبر ۱۹۶۶ در اوکلند کالیفرنیا، توسط هیوی نیوتن و بابی سیل با نام اولیهٔ «حزب پلنگ سیاه برای دفاع از خود» بنیان‌گذاری شد. برنامهٔ ده‌ ماده‌ایشان خواستار اشتغال کامل، مسکن مناسب، پایان دادن به خشونت پلیس، محاکمه توسط هیئت‌منصفهٔ هم‌طبقه‌ و آزادی زندانیان سیاه‌پوست بود.

مشخصهٔ اولیهٔ آن‌ها که در رسانه‌ها بازتاب زیادی یافت، گشت‌ زدن مسلح در محلات سیاه‌پوست‌نشین برای زیر نظر گرفتن رفتار پلیس بود – کاری که آن زمان طبق قانون کالیفرنیا کاملاً قانونی بود، تا این‌که همین رفتار باعث شد ایالت کالیفرنیا قانون مالفورد(Mulford Act) را در ۱۹۶۷ مشخصاً برای متوقف کردنشان تصویب کند.

در واکنش، گروهی از پلنگان مسلح در مه ۱۹۶۷ وارد ساختمان کنگرهٔ ایالتی در ساکرامنتو شدند. در کنار چهرهٔ مسلح، حزب برنامه‌های اجتماعی گسترده‌ای هم داشت، از جمله برنامهٔ صبحانهٔ رایگان برای کودکان و کلینیک‌های درمانی رایگان. اف‌بی‌آی و جی ادگار هوور آن‌ها را بزرگ‌ترین تهدید امنیت داخلی آمریکا خواندند و از طریق برنامهٔ محرمانهٔ کوینتلپرو(COINTELPRO) هدف نفوذ و سرکوب سیستماتیک قرارشان دادند؛ نمونهٔ شناخته‌شده‌اش قتل فرد همپتون، رهبر شعبهٔ شیکاگو، در یک یورش پلیس در دسامبر ۱۹۶۹ بود.

در شیکاگوی ۱۹۶۸، بابی سیل سخنرانی کرد و بعداً هم اسمش جزو متهمان اصلی محاکمه بود؛ اما رفتار قاضی با او به‌گونه‌ای که در دادگاه او را به صندلی بستند و دهانش را بستند چنان جنجالی شد که پرونده‌اش را از بقیه جدا کردند و همان‌جا هشت نفر شیکاگو به هفت نفر شیکاگو تبدیل شد.

نکته‌ای که این سه گروه را با وجود همهٔ اختلاف‌هایشان به هم وصل می‌کند، همان چیزی است که به مضمون اثر گره می‌خورد. هر سه، از زاویه‌ای متفاوت، به این نتیجه رسیده بودند که نهاد رسمی(دولت، پلیس، دادگاه) خودش را مرجع تشخیص رفتار درست و نظم جا زده، و هر صدای متفاوتی را چه دانشجوی معترض، چه سیاه‌پوست مسلح برای دفاع از خود، چه جوان طناز کانتر کالچر را به‌عنوان تهدید یا اختلال طبقه‌بندی کرده است. پرستار رچد و نظام بیمارستان، سلامت و بیماری را بر اساس واقعیت فرد که نه بلکه بر اساس میزان تطابقش با قوانین خود مرکز نگهداری تعریف می‌کنند. مک‌مورفی هم دقیقاً مثل این گروه‌ها، صرفاً به‌خاطر سرکشی و امتناع از هم‌رنگی، برچسب می‌خورد.

فرهنگ زمینه و خصوصیات فضای فرهنگی و اجتماعی زمانۀ اثر – دهه 1960 آمریکا

آقا قبل از پدیده‌ها یک نکتهٔ مهم، چون رمان در ۱۹۶۲ منتشر شد و کیسی هم بین سال ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۰، یعنی قبل از انتشار، در بیمارستان روانی دولتی منلو پارک کالیفرنیا به‌عنوان دستیار شب‌کار کار می‌کرد، درست‌ترین کار اینه که پدیده‌های فرهنگی اجتماعی رو دقیقاً بر اساس همین بازهٔ اواخر دهه ۱۹۵۰ تا ۱۹۶۲ بچینیم. چون این‌ها همون چیزهایی هستن که کیسی واقعاً در فضای اطرافش می‌دید و تجربه می‌کرد.

نسل بیت(Beat Generation)

اواخر دهه ۱۹۴۰ و طول دهه ۱۹۵۰، یک زیرفرهنگ ادبی و اجتماعی در نیویورک(گرینویچ ویلج) و سان‌فرانسیسکو شکل گرفت به نام نسل بیت. ویژگی اصلی نسل بیت، هنجارشکنی اجتماعی، همجنس‌گرایی، هنجارشکنی اعتقادی و جنسی، مخالفت با ارزش‌های معمول و عرف جامعه، و گرایش به شعر، موسیقی جاز و استفاده مواد مخدر است. جک کرواک به‌همراه شماری از نزدیک‌ترین دوستان خود همچون نیل کسدی، آلن گینزبرگ، و ویلیام اس. باروز که ساعت‌های زیادی را با هم به خوشگذرانی، شعرخوانی، سفر، و حتی مصرف مواد مخدر می‌گذراندند از مهم‌ترین چهره‌های نسل بیت آمریکا هستند.

علاوه بر آن لوشین کار یکی از موثر ترین اعضای این حلقه بوده. لوشین کار نه شاعر بود نه نویسنده اما بسیاری اورا الهام بخش نسل بیت میدانند در دو دههٔ آینده نویسندگان بسیاری همچون ریچارد براتیگان، چارلز بوکوفسکی تحت تأثیر این جنبش بودند که به نسل بیت مشهور شدند. کرواک در سال ۱۹۵۷ رمان در جاده(On the Road) را منتشر کرد که به متن معرف این جنبش تبدیل شد؛ این نویسندگان به‌شدت با نظم اجتماعی معمول مخالفت می‌کردند و به خودانگیختگی، اصالت و جست‌وجوی مداوم برای یک حقیقت درونی افتخار می‌کردند و با این کار هرآنچه مردم فکر می‌کردند آمریکا باید باشد را برهم می‌زدند.[3]

بیت در زبان عامیانه آمریکایی به معنی “خسته و کوفته” است. هربرت هانکه از واژه بیت برای توصیف مردم بی‌پول و بی‌آینده استفاده می‌کرد. واژه «بیت» یک نامگذاری کلیشه‌ای بود که رسانه‌های آن دوره آمریکا به آن گروه، داده بودند. اما گزاره نسل بیت را نخستین‌بار خود جک کرواک در سال ۱۹۴۸ به پیشنهاد هربرت هانکه برای نام‌گذاری گروه دوستان خود به کار برد که همگی در خانه جان کللون هولمز کنار هم می‌آمدند. جک کرواک اصرار داشت که واژه «بیت» از «بئاتیفیه» (Beatification) آمده که در ادبیات کاتولیک به مرحله آمرزیدگی، (یک مرحله پیش از تقدیس) گفته می‌شود. کرواک با این کار می‌خواست بر خوشبختی بی‌اندازه نسل خود تأکید کند.

در نیمهٔ دوم دهه ۱۹۵۰، نویسندگان لیبرال پرفروشی مثل اسلون ویلسون، ویلیام وایت و ونس پکارد فرهنگ تجاری و مصرفی آمریکا را غیرقابل‌تحمل، همرنگ‌کننده و دستکاری‌گر توصیف می‌کردند. نویسندگان چپ‌گرا این انتقادها را شدیدتر کردند. آن‌ها کسب‌وکارهای مدرن آمریکایی و فرهنگ مصرفی را مسئول ایجاد شکلی از بیگانگی روان‌شناختی بسیار عمیق‌تر از نارضایتی سادهٔ روزمره می‌دانستند؛ این وضعیت را اصطلاحاً ازخودبیگانگی(alienation) می‌نامیدند که از مارکس وام گرفته شده بود.

کتاب مشهور ویلیام اچ. وایت به نام مرد سازمانی(The Organization Man) در سال ۱۹۵۶ منتشر شد و می‌گفت که اخلاق اجتماعی غالب در بروکراسی‌ها، هماهنگی گروه‌ را به ابتکار فردی ترجیح می‌دهد و همین باعث یکسان‌سازی تفکر و رفتار در میان کارمندان یقه‌سفید می‌شود. آرکی‌تایپ مرد سازمانی [کارمند وفاداری که در خانه‌های حومهٔ شهر زندگی می‌کرد و دنبال کالاهای مصرفی می‌رفت] به نماد پوچی معنوی این نسل تبدیل شد، با وجود اینکه همان دوره از نظر ثبات اقتصادی و رشد موفقیت‌های ملموسی هم داشت.[4]

در فیلم اما مک‌مورفی خودش تجسم دقیق همین اعتراض است کسی که صرفاً با قماربازی، شوخی، سروصدا و امتناع از رام‌شدن، نظم بی‌روح مرکز را برهم می‌زند. پرستار رچد و قوانین بی‌چون‌وچرای آسایشگاه، دقیقاً همان قواعد اجتماعی مرسوم(Social Ethic) است که وایت در مرد سازمانی توصیفش کرده بود؛ منتها کیسی این نقد را از فضای شرکت‌ها به فضای بستهٔ یک نهاد پزشکی منتقل کرده تا نشان دهد این سازوکار سرکوبگر فقط مخصوص محیط کار نیست، در هر نهادی که نظم را بر فردیت ترجیح دهد تکرار می‌شود.

انقلاب روان‌داروشناختی(Psychopharmacological Revolution)

جمعیت مقیم بیمارستان‌های روانی دولتی در سال ۱۹۵۵ به اوج خودش رسید، با بیش از ۵۵۰ هزار بیمار مقیم؛ همانطور که پیش‌تر اشاره شد این بیمارستان‌ها که برای بیش از یک قرن بخش عمدهٔ مراقبت روانپزشکی را ارائه می‌دادند، اگرچه از قبل رو به کوچک‌شدن بودند، اما بین ۱۹۷۰ تا ۱۹۸۰ اکثر بیمارانشان را ترخیص کردند. یعنی وقتی کیسی در ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۰ در منلو پارک کار می‌کرد، دقیقاً در اوج بحران تراکم و همزمان در آغاز موج تخلیهٔ این بیمارستان‌ها بود.[5]

در اوایل دهه ۱۹۵۰، اقامت طولانی در آسایشگاه‌های روانی برای طیف وسیعی از مشکلات روانی معمول بود. درمان‌های رایج شامل لوبوتومی(برداشتن بخشی از لوب پیشانی مغز) و شوک درمانی الکتریکی(ارسال شوک‌های الکتریکی به مغز برای تغییر عملکردش) بود. لوبوتومی‌ها در دهه‌های ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ محبوب اما همیشه بحث‌برانگیز بودند و برای موارد روانپزشکی شدید تجویز می‌شدند؛ این کار شامل بریدن یا برداشتن ارتباطات میان قشر پیشانی و لوب‌های پیشانی مغز بود. شوک الکتریکی هم در بیشتر مراکز، تا اواخر همان دهه، بدون بیهوشی یا شل‌کنندهٔ عضلانی تجویز می‌شد و بیماران تشنج‌های تمام‌بدنی را به‌قدری شدید تجربه می‌کردند که می‌توانست استخوان‌هایشان را بشکند.

این روش لوبوتومی به‌طور عمده بعد از اختراع اولین داروهای روانپزشکی در دهه ۱۹۵۰ کنار گذاشته شد؛ همانطور که پیش‌تر اشاره شد با معرفی کلرپرومازین در سال ۱۹۵۴(اولین آنتی‌سایکوتیک پرمصرف)،بیمارستان‌ها خلی‌تر شدند و با داروهای جدید جنبش خروج از نهاد(deinstitutionalization) به راه افتاد و مراقبت روانپزشکی در طول دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ کلا شکلش تغییر کرد. یعنی وقتی کیسی این محیط را می‌دید، دقیقاً شاهد گذار از عصر استفاده از لوبوتومی و شوک به عصر استفاده از داروهای آرام‌بخش یا همان انقلاب روان‌داروشناختی(Psychopharmacological Revolution) بود. کتاب او این دو شیوهٔ کنترل را کنار هم و در یک آسایشگاه به تصویر می‌کشد.[6]

مهم‌تر از خود درمان‌ها، نقدی بود که همزمان در محافل روشنفکری و روانپزشکی داشت شکل می‌گرفت. در دهه ۱۹۶۰، منتقدان روانپزشکی مثل روانپزشک توماس زاس ظاهر شدند که می‌گفتند اسکیزوفرنی اصلاً وجود ندارد، و اروینگ گافمن که ادعا می‌کرد بیشتر افرادی که در آسایشگاه‌های روانی هستند، علائم روان‌پریشی را در نتیجهٔ خود بستری‌شدنشان از خود نشان می‌دهند. یعنی این نهاد است که بیمار می‌سازد، نه برعکس. کتاب گافمن به نام آسایشگاه‌ها(Asylums)، که دقیقاً همین ایده را دربارهٔ نهادهای کامل(total institutions) مطرح می‌کرد، در سال ۱۹۶۱ منتشر شد. یعنی یک سال قبل از انتشار رمان کیسی و در همان بازهٔ زمانی که کیسی مشغول نوشتنش بود.[7]

چه کسی واقعاً دیوانه است؟ بیمار یا نظامی که او را بیمار تعریف می‌کند؟ لوبوتومی‌ای که در پایان داستان روی مک‌مورفی انجام می‌شود، مستقیماً از همان روش واقعی و رایج(هرچند رو به افول) اوایل دهه گرفته شده؛ و شخصیت رندل مک‌مورفی که علائمش بیشتر سرکشی اجتماعی است تا بیماری روانی واقعی، دقیقاً همان نقد گافمن و زاس را در قالب داستان تولید می‌کند که تشخیص دیوانگی در این نظام، ابزار کنترل رفتارهای ناهمرنگ با اهداف و غرایز مریض شخصی خود سردمداران آن است.

آغاز جنبش دوم فمینیسم و قرص ضدبارداری

در سال ۱۹۶۰، سازمان غذا و داروی آمریکا(FDA) قرص ضدبارداری خوراکی را برای توزیع در ایالات متحده تأیید کرد. ظرف دو سال، بیش از یک میلیون زن از این «قرص» استفاده می‌کردند. تا سال ۱۹۶۰، عوارض بیبی‌بوم(انفجار جمعیت پس از جنگ) خودش را نشان داده بود؛ مادرانی که تا ۲۵ سالگی چهار فرزند داشتند هنوز ۱۵ تا ۲۰ سال باروری پیش رو داشتند و خانواده‌های روبه‌رشد در خانه‌های کوچک و پرهزینه گیر افتاده بودند.

بتی فریدن بعدها در کتاب رازواره زنانگی(The Feminine Mystique) در سال ۱۹۶۳ نوشت که تا پایان دههٔ پنجاه، نرخ تولد آمریکا از هند هم پیشی گرفته بود؛ و هم مردها هم زن‌ها شروع کرده بودند از خودشان بپرسند آیا همهٔ زندگی همین است؟[8]

مهم است دقیق باشیم دربارهٔ این‌که این پدیده در کدام نقطه از مسیرش قرار داشت وقتی کیسی مشغول نوشتن بود. ورود قرص ضدبارداری خوراکی همزمان با آغاز جنبش فمینیستی مدرن و جرقه‌های اولیهٔ انقلاب جنسی بود، اما پیش از دهه ۱۹۶۰، همهٔ زنان اجازهٔ دسترسی به قرص را نداشتند؛ به دلیل حکم دیوان عالی در سال ۱۹۶۵ (رأی گریزوالد علیه کانتیکات، که سه سال بعد از انتشار رمان صادر شد) این قرص فقط به زوج‌های متأهل داده می‌شد.

یعنی در سال ۱۹۶۲، وقتی رمان منتشر می‌شد، قرص فقط دو سال بود که تأیید شده بود، هنوز محدود به زوج‌های متأهل بود، و موج بزرگ انقلاب جنسی و جنبش آزادی زنان به‌عنوان یک جنبش فراگیر اجتماعی هنوز شکل نگرفته بود. این‌ها پدیده‌هایی هستند که با پیشرفت دههٔ ۱۹۶۰، هم‌زمان با جنبش حقوق مدنی و جنبش ضدجنگ، جنبش آزادی زنان قدرت گرفت، یعنی عمدتاً بعد از انتشار کتاب اوج گرفتند، نه قبل یا حین نگارشش.[9]

به همین دلیل نمی‌شود گفت رمان محصول انقلاب جنسی یا جنبش دوم فمینیسم است، اما می‌شود گفت رمان زمینه‌ساز یکی از پیش‌فرض‌های بحث‌برانگیزترین بخش‌های خودش بود. تصویر پرستار رچد به‌عنوان زنی که قدرتش را از طریق سرکوب و اخته‌سازی نمادین مردانگی بیماران اعمال می‌کند، دقیقاً در لحظه‌ای نوشته شد که نقش زنان در جامعهٔ آمریکا داشت زیر سؤال می‌رفت اما هنوز زبان و چارچوب فمینیستی روشنی برای نقد این تصویر که بعدها منتقدان فمینیست دههٔ ۷۰ و ۸۰ به آن پرداختند در دسترس عموم نبود. یعنی کتاب همزمان با آغاز گفت‌وگوی اجتماعی دربارهٔ جنسیت نوشته شده، نه در میانه یا پایان آن و همین موقعیت زمانی‌اش هست که باعث شده بعدها به‌شدت نقد شود.

بحران مردانگی آمریکایی‌ها‌ پس از جنگ(Masculinity Crisis)

از اواخر دهه ۱۹۴۰ تا کل دهه ۱۹۵۰، در میان روشنفکران، منتقدان اجتماعی و روزنامه‌نگاران آمریکایی این باور جا افتاده بود که مردانگی مردان آمریکایی دچار بحران شده. چه این بحران واقعاً وجود داشت یا نه، در آن زمان به‌عنوان یک واقعیت بدیهی مطرح می‌شد. بخشی از مواد خام این بحران من جمله افزایش شدید مصرف‌گرایی و فرهنگ توده، هجوم به حومه‌های شهر و وحشت جنگ سرد و مسابقهٔ تسلیحاتی واقعی بود. اما نکتهٔ کلیدی این بود که این پدیده‌ها را با زبان جنسیت توصیف می‌کردند. هر تحول اجتماعی که منفی ارزیابی می‌شد، زنانه، مؤنث‌کننده یا اخته‌کننده خوانده می‌شد و هر تحول مثبتی، مقوی شخصیت مردانه خوانده می‌شد.

نمونهٔ سینمایی رایج این نگرانی، فیلم شورشی بدون آرمان(Rebel Without a Cause) در سال ۱۹۵۵ بود که پدر منفعل قهرمان داستان را که از نمایش مردانگی مقتدرانه‌اش امتناع می‌کرد، مسئول اصلی مشکلات پسرش نشان می‌داد. مرد سفیدپوست طبقهٔ متوسط، در این روایت غالب، در محیط کار به یک کارمند اداری بی‌هویت(همان مرد سازمانی) و در خانه به موجودی تحت سلطهٔ همسر خانه‌دار تبدیل شده بود که دیگر نقش نان‌آور مستقل را نداشت.

مک‌مورفی مدام تلاش می‌کند بیماران مرد آسایشگاه را متقاعد کند که مردانگی‌شان را که به‌زعم او توسط سیستم و به‌طور خاص توسط یک زن(رچد) از آن‌ها گرفته شده، پس بگیرند؛ بیلی بیبیت با لکنت و وابستگی به مادرش، هاردینگ که از عدم اعتمادبه‌نفس جنسی رنج می‌برد و حتی رئیس بروم که خودش را کوچک می‌بیند، همگی نمونه‌های همان مردانگی مخدوش‌شدهٔ پسا‌جنگی هستند که کیسی درست در اوج این گفتمان فرهنگی دربارهٔ اختگی نمادین مرد آمریکایی به آن‌ها شکل داستانی داده است. البته ما اصراری نداریم که کیسی حتما موقع نگارش ایم موارد را مد نظر داشته.

سیاست فدرال کوچ اجباری بومیان آمریکا

از اواخر دهه ۱۹۴۰ تا اواسط دهه ۱۹۶۰، دولت فدرال آمریکا سیاستی را در قبال بومیان آمریکا در پیش گرفت که به عصر اختتام(Termination Era) معروف است. در سال ۱۹۵۳، کنگره قطعنامهٔ مشترک ۱۰۸(House Concurrent Resolution 108) را تصویب کرد که هدفش آزادکردن قبایل بومی از نظارت فدرال بود اما در عمل، این یعنی پایان به رسمیت‌ شناختن فدرال از قبایل، از دست‌رفتن زمین‌های تحت قیمومیت و قطع خدماتی مثل بهداشت و آموزش که تا آن زمان دولت متعهد به تأمینشان بود.

همزمان، برنامهٔ کوچ از شهر(Urban Indian Relocation Program) که از سال ۱۹۴۸ آغاز شده و در ۱۹۵۲ رسمیت گرفته بود، بومیان را از منطقه اختصاصی سرخپوست‌ها به کلان‌شهرها منتقل می‌کرد؛ این کوچ‌ها در سال ۱۹۵۷ به اوج خود(حدود ۷ هزار نفر در یک سال) رسیدند و تا سال ۱۹۶۰ بیش از ۳۳ هزار نفر را دربر گرفته بودند.

اگرچه دولت این برنامه را فرصت اقتصادی معرفی می‌کرد، اما نتیجهٔ واقعی برای بسیاری از خانواده‌های بومی از دست‌رفتن پیوندهای فرهنگی‌شان باهم، زندی سخت اقتصادی، طرد شدن توسط اجتماع و بیکاری بود. قانون عمومی ۲۸۰(Public Law 280) نیز در همان سال ۱۹۵۳ تصویب شد و اختیارات قضایی فدرال بر سرزمین‌های بومی را به دولت‌های ایالات منتقل کرد. کیسی در همین بازه مشغول نوشتن رمان بود.

راوی اصلی رمان که خودش نیمه‌بومی و نیمه‌سفیدپوست است و پدرش، رئیس یک قبیلهٔ کلمبیایی، زمینش را برای ساخت یک سد از دست داده بود. برومدن در طول داستان وانمود می‌کند کر و لال است، دقیقاً به این دلیل که یاد گرفته دیده‌نشدن تنها راه بقا در نظامی است که صدای او را نمی‌شنود یا نمی‌خواهد بشنود. این استعاره‌ای مستقیم از تجربهٔ واقعی بومیان آمریکا در همان دههٔ نگارش کتاب است. نهادی(این‌بار دولت فدرال به‌جای بیمارستان روانی) که تصمیم می‌گیرد چه‌کسی باید ادغام شود، زمینش را می‌گیرد و صدایش را نادیده می‌گیرد، دقیقاً به همان شکلی که آسایشگاه با بیمارانش رفتار می‌کند.

هراس سرخ و مک‌کارتیسم

مک‌کارتیسم اصطلاحی است برای اشاره به فعالیت‌های ضدکمونیستی سناتور جوزف مک‌کارتی در آغاز دوره جنگ سرد که موجب شد موجی از عوام‌فریبی، سانسور، فهرست‌های سیاه، گزینش شغلی، مخالفت با روشنفکران، افشاگری‌ها و دادگاه‌های نمایشی و تفتیش عقاید، فضای اجتماعی دهه ۱۹۵۰ آمریکا را دربرگیرد. بسیاری از افراد به ویژه روشنفکران، به اتهام کمونیست بودن شغل خود را از دست دادند و به طرق مختلف آزار و اذیت شدند.

آنچه از این دوره باقی ماند و مستقیم به سال‌های نگارش کتاب رسید سازوکار نظارت و اتهام‌ زدن به یکدیگر بود. ایدهٔ اینکه یک فرد یا نهاد(کمیتهٔ فعالیت‌های ضدآمریکایی مجلس، اف‌بی‌آی، یا حتی همسایه‌ها) می‌تواند دیگری را صرفاً بر پایهٔ رفتار مشکوک یا نامتعارف برچسب بزند و بدون آنکه لزوماً مدرک محکمی داشته باشد از جامعه طرد کند. همین سازوکار در دهه بعد، در برنامهٔ محرمانهٔ کوینتلپروی اف‌بی‌آی علیه حزب پلنگ سیاه تکرار شد.

یه اتهام، یه شایعه، حتی اینکه یه بار با آدم اشتباهی دوست بودی، می‌تونست کارت رو خراب کنه. آدم‌ها شروع کردن به گزارش دادن از هم، از همسایه‌هاشون، از همکاراشون. نویسنده‌ها و بازیگرها لیست سیاه شدن. یه جور جو عمومی درست شد که برای اینکه نیان ببرنت بهتره حرف عجیب نزنی، رفتار عجیب نداشته باشی.

رابطهٔ این بخش با رمان مستقیم نیست ساختاری است. اینکه هر رفتار نامتعارفی تهدید بالقوه است و باید شناسایی و کنترل شود در سطح ملی نهادینه شده بود و در سطح خردتر و در چارچوب یک آسایشگاه روانی توسط پرستار رچد و کارکنانش دوباره تولید می‌شد. در هر دو مورد، نهاد یک تعریف باریک از نرمال‌بودن ارائه می‌دهد و هرکسی که در آن تعریف نمی‌گنجد را، بدون توجه به سلامت واقعی‌اش، در دستهٔ خطرناک قرار می‌دهد. کیسی دانسته یا ندانسته این تجربهٔ فرهنگی‌ جمعی از نظارت و برچسب‌زنی را از فضای ملی و سیاسی به فضای درونی و روانی منتقل کرده است.

دربارۀ مک‌ارتیسم در نقد سینمایی اوپنهایمر بیشتر بخوانید.

خلاصه داستان

در اورگن سال ۱۹۶۳، رندال مک‌مورفی به‌دلیل تجاوز قانونی با دختری ۱۵ ساله(که او مدعی است تصور می‌کرد ۱۸ ساله است) و با سابقهٔ پنج بار دستگیری به‌خاطر حمله، زندانی می‌شود. او وانمود می‌کند که دچار بیماری روانی است تا از کار اجباری در مزرعهٔ زندان بگریزد و به یک بیمارستان روانی منتقل شود. بخش درمانی تحت سلطهٔ پرستار سرد، منفعل و تهاجمی، پرستار رچد، قرار دارد که بیماران را با ترس تحت کنترل نگه می‌دارد.[البته در رمان همین اثر او بسیار متکی به راه انداختن بازی روانی و دست‌کاری کردن رفتار و هیجانات بیماران نیز هست.]

دیگر بیماران شامل بیلی بیبیت جوان و مضطرب که لکنت دارد؛ چارلی چس‌ویک که دچار انفجارهای عصبی می‌شود؛ مارتینی خیالی و کودک‌صفت؛ دیل هاردینگ روشنفکر و سرکوب‌شده؛ مکس تِیبر پرخاشگر و ناسزاگو؛ بیماران صرعی جیم سفلت و بروس فردریکسون؛ اسکنلون آرام اما خشونت‌طلب؛ چیف برامدن، بومی آمریکایی بلندقد و ناشنوا-لال؛ و چند بیمار مزمن دیگر هستند.

رچد حضور پرجنب‌وجوش و سرکش مک‌مورفی را تهدیدی برای اقتدار خود می‌بیند و در واکنش، سیگارهای بیماران را ضبط و سهمیه‌بندی می‌کند و امتیاز بازی ورق آنان را لغو می‌نماید. مک‌مورفی وارد نبردی اراده‌محور با رچد می‌شود. شبی او با بیماران شرط می‌بندد که می‌تواند با کندن فوارهٔ آب‌درمانی و پرتاب آن از پنجرهٔ قفل‌شده فرار کند، اما طبق انتظار قادر به بلند کردن آن نیست. اندکی بعد، او یک اتوبوس کرایه‌ای را می‌رباید، دوست‌دخترش «کندی» را سوار می‌کند و همراه چند بیمار می‌گریزد تا یک قایق ماهیگیری تفریحی را بدزدند؛ این کار آنان را در معرض جهان بیرون قرار می‌دهد و به کشف توانایی‌ها و اعتمادبه‌نفسشان کمک می‌کند.

پس از آنکه کمک بهیار به او می‌گوید مدت محکومیتش در بیمارستان روانی اعمال نمی‌شود و می‌تواند نامحدود باشد، مک‌مورفی درمی‌یابد که تنها او، چیف و تِیبر به‌طور اجباری بستری شده‌اند و دیگران داوطلبانه آمده‌اند اما از ترک بیمارستان می‌ترسند. پس از درگیری چس‌ویک بر سر سیگارها، مک‌مورفی با کارکنان درگیر می‌شود و چیف برای کمک به او مداخله می‌کند.

مک‌مورفی، چیف و چس‌ویک به بخش بیماران آشفته منتقل می‌شوند. چیف به مک‌مورفی فاش می‌کند که می‌تواند به‌طور عادی بشنود و سخن بگوید و ناشنوا-لال بودن را جعل کرده تا از دیگران دوری کند. آن دو تصمیم می‌گیرند به کانادا بگریزند. مک‌مورفی تحت درمان با ضربه الکتریکی تشنج‌آور قرار می‌گیرد و وانمود می‌کند آسیب مغزی دیده، اما سپس نشان می‌دهد که این درمان او را مصمم‌تر کرده است. او و چیف نقشهٔ برگزاری مهمانی کریسمس مخفی برای دوستانشان را می‌کشند تا پس از رفتن رچد و کارکنان، فرار کنند.

مک‌مورفی مخفیانه کندی و دوستش رز را وارد بخش می‌کند؛ آنان مشروب می‌آورند و او نگهبان شب ترکل را برای اجازهٔ برگزاری مهمانی رشوه می‌دهد. مک‌مورفی و چیف آمادهٔ فرار می‌شوند و بیلی را نیز دعوت می‌کنند. بیلی نمی‌پذیرد اما خواستار دیدار با کندی می‌شود؛ مک‌مورفی این فرصت را برای او فراهم می‌کند. آنان مست می‌شوند و مک‌مورفی به‌جای فرار، به خواب می‌رود.

صبح روز بعد، رچد بخش را آشفته می‌یابد. او بیلی و کندی را در تخت می‌بیند و قصد دارد بیلی را در برابر دیگران شرمنده کند. بیلی برای لحظه‌ای لکنت خود را کنار می‌گذارد و در برابر رچد می‌ایستد، اما وقتی او تهدید می‌کند موضوع را به مادرش بگوید، بیلی دوباره دچار لکنت می‌شود و به دستور رچد در اتاقی جداگانه حبس می‌گردد. بیلی با شکستن شیشه گلوی خود را می‌برد و خودکشی می‌کند. واکنش بی‌تفاوت رچد مک‌مورفی را خشمگین می‌کند و او تلاش می‌کند او را خفه کند، اما کارکنان دخالت کرده و جان رچد را نجات می‌دهند.

مدتی بعد، رچد با گردن‌بند طبی و صدایی ضعیف اما همچنان سختگیر دیده می‌شود و هاردینگ بازی ورق را رهبری می‌کند. مک‌مورفی غایب است و شایعهٔ فرارش پخش می‌شود. شب هنگام، چیف می‌بیند که مک‌مورفی به تخت بازگردانده شده است. او ابتدا خوشحال می‌شود که مک‌مورفی به وعدهٔ خود برای ترک نکردن او پایبند مانده، اما درمی‌یابد که مک‌مورفی لوبوتومی شده است. چیف پس از در آغوش گرفتن او، با بالش خفه‌اش می‌کند. سپس فوارهٔ آب‌درمانی را از جا می‌کند و از پنجره پرتاب می‌کند و می‌گریزد. تِیبر و دیگر بیماران بیدار شده و با شادی او را هنگام دویدن به سوی دشت‌ها تشویق می‌کنند.

مبانی تئوریک و معرفتی اثر

فیلم دیوانه از قفس پرید بر یک پیش‌فرض انسان‌شناختی بنا شده. انسان در سرشت خود آزاد، سرزنده و اصیل است و آنچه او را می‌شکند، صرفاً نهادهای بیرونی‌اند که بر او تحمیل شده‌اند. کافی است این نهاد را کنار بزنی تا همان انسان اصیل بیرون بزند. اما اگر این پیش‌فرض را برای لحظه‌ای کنار بگذاریم و بپرسیم آیا خود این انسان اصیل که فیلم برایمان ترسیم می‌کند، واقعاً همان چیزی است که ادعا می‌کند، سؤالات جدی‌ای سر برمی‌آورند که فیلم اصلا طرحشان نمی‌کند.

ژان ژاک روسو(Jean-Jacques Rousseau) گفته انسان آزاد زاده می‌شود، اما همه‌جا در زنجیر است. به باور او، فساد از درون انسان برنمی‌خیزد؛ جامعه و نهادهای مصنوعی آن‌اند که موجودی طبیعتاً نیک را به رقابت، ریا و سلطه‌جویی آلوده می‌کنند. مک‌مورفی پیش از ورود به آسایشگاه، همان انسان طبیعی و رهاست؛ آسایشگاه، رچد و کمباین، همان زنجیرهایی هستند که تمدن بر او بسته است.

مک‌مورفی از بیرون هم نیامده. او پیش از ورود به بخش، مردی با پروندهٔ متعدد ضرب‌وجرح، قماربازی حرفه‌ای برای تخلیهٔ جیب دیگران و اتهام رابطه با دختری پانزده‌ساله است؛ خودش مدعی می‌شود گمان می‌کرده آن دختر هجده‌ساله بوده. فیلم این سابقه را در همان چند دقیقهٔ نخست رد می‌کند و از آن پس دیگر هرگز به آن بازنمی‌گردد؛ گویی صرفاً بهانه‌ای بوده برای رساندنش به بخش، نه بخشی از شخصیتی که قرار است دربارهٔ اصالتش داوری کنیم.

اگر قرار است طبیعت رهاشدهٔ مک‌مورفی را همان انسان اصیل و سالمی بدانیم که نهاد آن را سرکوب کرده، این طبیعت را باید کجا جست‌وجو کنیم؟ در رفتار او پیش از ورود به بخش که همان طبیعت بی‌واسطه و دست‌نخورده عمل می‌کرده؟ یا در رفتار او داخل بخش که فیلم قاب دوربینش را بر او متمرکز کرده؟ اگر پاسخ دومی را بپذیریم، آن‌وقت فیلم خودش گرفتار چیزی می‌شود که ادعا می‌کند علیه آن ایستاده است. چون در نهایت این خود روایت است که تصمیم می‌گیرد کدام بخش از شخصیت آدم‌ها را واقعی بداند و کدام بخش را نادیده بگیرد. این تصمیم هم از دل جانبدارانه بودن روایت بیرون آمده.

برای همین رچد را با رفتارهایش می‌سنجیم، اما وقتی نوبت مک‌مورفی می‌شود، ناگهان سرزندگی و روحیه‌اش مهم‌تر از رفتارش می‌شود. وقتی معیار قضاوت این‌طور بین دو شخصیت عوض می‌شود، دیگر سخت است بگوییم فیلم تصویری بی‌طرف از طبیعت اصیل انسان ارائه می‌دهد. حال باید پرسید آزادی از چه و آزادی برای چه؟

آیزایا برلین(Isaiah Berlin) در مقالهٔ معروف دو مفهوم آزادی(Two Concepts of Liberty, 1958) میان آزادی منفی(negative liberty) و آزادی مثبت(positive liberty) تفکیک قائل شده. آزادی منفی یعنی نبود مانع بیرونی بر سر راه فرد؛ آزادی مثبت یعنی توانایی واقعی برای هدایت خویشتن به‌سوی غایتی که خود فرد آن را ارزشمند تشخیص داده. این دو، به گفتهٔ برلین، همیشه هم‌راستا نیستند؛ ممکن است کسی از هر مانع بیرونی رها باشد اما هیچ غایتی نداشته باشد که این رهایی را به‌سویش هدایت کند، و در این حالت، رهایی به‌تنهایی چیزی برای او نمی‌سازد.

تمام آزادی‌ای که فیلم برای مک‌مورفی و بیماران بخش به تصویر می‌کشد، دقیقاً از نوع نخست است. رهایی از قوانین بخش، از داروی آرام‌بخش، از سیگارهای سهمیه‌بندی‌شده، از دیوارهای آسایشگاه. صحنهٔ سرقت اتوبوس و سفر ماهیگیری اوج همین آزادی منفی است؛ برای چند ساعت هیچ مانعی بر سر راهشان نیست. اما این آزادی برای چیست؟ قمار برای چه؟ سرکشی برای چه؟ خود مک‌مورفی، وقتی بیرون از بخش تصور می‌شود، جز قمارباز و زن‌بارهٔ سابق چیز دیگری نیست؛ یعنی حتی اگر او را کاملاً از بخش رها کنیم و به بیرون بازگردانیم، افقی که این آزادی به‌سویش او را می‌برد، از پیش در پروندهٔ خودش رقم خورده.

اریش فروم(Erich Fromm) در گریز از آزادی(Escape from Freedom, 1941) گفته انسانی که از قید سنت رها می‌شود اما هیچ افق مثبتی برای هدایت این رهایی نمی‌یابد، به‌جای آزادی دچار اضطراب رهاشدگی(the anxiety of freedom) می‌شود؛ و این اضطراب را انسان یا با سازگاری منفعلانه پاسخ می‌دهد یا با ویرانگری. صحنهٔ پایانی فیلم که چیف تنها به‌سوی دشت می‌دود، از این زاویه دیگر آن پیروزی قطعی‌ای نیست که فیلم می‌خواهد به ما بباوراند.

او به هیچ جامعه، هیچ سنت، هیچ مقصد مشخصی نمی‌رود؛ تنها از چیزی می‌گریزد، بی‌آنکه به‌سوی چیزی برود. فیلم این صحنه را با یک چند بند مینور و نور صبحگاهی می‌بندد تا این خلأ را از چشم تماشاگر پنهان کند؛ اما سوال من از شم این است که چیف فردا صبح کجاست؟ و روزی که بعد از آن می‌آید چه می‌کند؟

اگر هر قاعده، هر نظم و هر شکلی از اقتدار را بدون هیچ تفکیکی کمباین بنامیم، دیگر چگونه می‌توان میان اقتدار مشروع و نامشروع فرق گذاشت؟ این پرسش صرفاً نظری نیست؛ در متن خود فیلم هم اثرش را نشان می‌دهد. رچد به‌واقع مرتکب ظلم می‌شود. سیگار بیماران را سهمیه‌بندی می‌کند، بازی ورق را لغو می‌کند، بیلی را با تهدید به آبروریزی نزد مادرش به خودکشی می‌راند. اما اشکال کار او دقیقاً در همین رفتارهای مشخص است، نه در اصل اینکه او صاحب اقتدار است. سؤال واقعی این نیست که آیا باید اقتدار وجود داشته باشد یا نه؛ این است که چه چیزی اقتدار را مشروع می‌کند و چه چیزی آن را به سلطه تبدیل می‌کند؟

فیلم این پرسش را کنار می‌گذارد و به‌جایش گفته هر نظمی سرکوب است، هر تخطی‌ای رهایی و نتیجه را می‌توان در همان صحنه‌ای دید که مک‌مورفی، برای شکستن اقتدار رچد، قوانینی را زیر پا می‌گذارد که ربطی به ظلم مشخص او ندارند؛ قاچاق مشروب و رابطهٔ جنسی داخل بخشی که بیماران روانی در آن نگهداری می‌شوند، نه پاسخی به بی‌عدالتی رچد است، نه محافظتی از بیماران آسیب‌پذیر بخش؛ صرفاً اثبات این ادعاست که هر قاعده‌ای، فارغ از محتوایش، باید شکسته شود.

السدر مک‌اینتایر(Alasdair MacIntyre) در پی‌جویی فضیلت(After Virtue, 1981) گفته وقتی جامعه‌ای چارچوب مشترک غایت‌شناختی خود را از دست بدهد، گزاره‌های اخلاقی به بیان صرف ارادهٔ فردی فروکاسته می‌شوند؛ نزاع میان دو طرف دیگر نزاع حق و باطل نیست، نزاع دو اراده است که هرکدام می‌خواهد چیزی را بر دیگری تحمیل کند. دقیقاً همین اتفاق در دیوانه از قفس پرید رخ می‌دهد. نبرد مک‌مورفی و رچد را فیلم نبرد اراده در برابر اراده روایت می‌کند، نه حقیقت در برابر باطل؛ برندهٔ این نبرد صرفاً کسی است که فیلم از پیش برایش دل سوزانده و دوربینش را به‌سویش چرخانده.

آیت‌الله مصباح یزدی اقتدار را نه فی‌نفسه مذموم، بلکه مشروط به مبنایی می‌داند که آن اقتدار بر پایهٔ آن ایستاده. اقتداری که در خدمت عدالت و کرامت انسان باشد، با اقتداری که بازتاب ارادهٔ خودسرانهٔ صاحب قدرت است، از زمین تا آسمان فرق دارد؛ تفاوتشان در مبنای مشروعیت‌بخش به آن است. مشکل رچد، از این منظر، وجود اقتدار او نیست؛ بی‌مبنابودن آن است.

اما فیلم چون از ابتدا اقتدار را یکسره با سرکوب یکی گرفته، ابزار مفهومی لازم برای طرح این تفکیک را ندارد؛ و همین بی‌ابزار بودن در پایان، راه‌حل را نه در اقتداری مشروع‌تر، که در نابودی کامل هر اقتداری می‌جوید. نتیجهٔ منطقی این نگاه آن است که فردای همین ماجرا، اگر شخص دیگری با همان سرزندگی مک‌مورفی اما با نیتی مخرب‌تر وارد بخش شود، فیلم دیگر معیاری برای محکومیت او نخواهد داشت؛ چون تنها معیاری که به ما داده، مقابله با نظم است، نه محتوای آنچه جایگزینش می‌شود.

فطرت و آزادی معنوی | آیا سلامت روان یعنی رهایی از قید و بندها؟

نکتهٔ جالب توجه در خود داستان این است که مک‌مورفی، وقتی می‌فهمد بسیاری از بیماران بخش داوطلبانه در آسایشگاه مانده‌اند و هر لحظه می‌توانند بروند اما از ترس بیرون‌رفتن این کار را نمی‌کنند، غافلگیر می‌شود. همین جزئیات ساده، که خود کیسی و فورمن آگاهانه در داستان گنجانده‌اند، بنیان انسان‌شناسی رمانتیک را که فیلم بر آن بنا شده متزلزل می‌کند؛ چون نشان می‌دهد آنچه این آدم‌ها را در بند نگه داشته، صرفاً میله‌های بیرون نیست، ترس درون‌شان است که حتی وقتی در باز است، باز هم آن‌ها را میخکوب می‌کند. اگر بند واقعی درونی است، رهاکردن میله‌های بیرون چه اندازه از آن بند واقعاً می‌کاهد؟

آیت الله مرتضی مطهری میان آزادی اجتماعی(نبود مانع بیرونی) و آزادی معنوی(رهایی از بندگی نفس) تفکیک قائل می‌شود. به باور او، انسانی که از هر قید بیرونی رها شده اما همچنان اسیر عادت، خشم یا هوس خویش است، هنوز آزاد نیست؛ صرفاً اربابش عوض شده، از ارباب بیرونی و قابل‌مشاهده به ارباب درونی و نامرئی‌تر. با این معیار، آیا مک‌مورفی واقعاً سالم‌ترین شخصیت بخش است، یا صرفاً کسی است که نفس سرکشش تاکنون به هیچ مانع جدی برنخورده و به همین دلیل، هنوز فرصت نکرده اسارت خودش را به خودش نشان دهد؟

جالب اینجاست که حتی در بخش غیردینی نقد روانپزشکی این دوگانهٔ ساده مورد تردید بود. آر. دی. لینگ(R.D. Laing)، که در دههٔ ۱۹۶۰ خود از پرچمداران نقد نهاد روانپزشکی بود، در آثار متأخرترش فروپاشی روانی را گاه نشانهٔ بحران وجودی و درونی می‌دانست، نه صرفاً واکنش مکانیکی به فشار بیرونی نهاد. یعنی حتی در دل همان جریانی که فیلم مستقیماً وامدار آن است، تحلیلی به‌مراتب پیچیده‌تر از این وجود داشت که شما اگر از بند نهاد خارج شوید درونتان شفا پیدا خواهد کرد.

نه نظم بوروکراتیک رچد و نه سرزندگی مک‌مورفی، هیچ‌کدام افقی متعالی برای بیماران بخش ترسیم نمی‌کنند؛ و این نکته‌ای است که در نگاه اول از چشم تماشاگر پنهان می‌ماند، چون هیجان و سرعت روایت جای آن را پر می‌کند. عمیق‌ترین نیاز روانی انسان اراده به معناست(will to meaning)؛ اراده‌ای که تنها زمانی ارضا می‌شود که انسان خود را متصل به چیزی فراتر از خواسته‌های آنی‌اش بیابد، نه صرفاً غرقه در لذت لحظه.

شوخی‌های پیوستهٔ مک‌مورفی، بی‌تردید برای بیماران بخش لحظاتی از سرخوشی واقعی می‌سازند؛ فیلم در این‌جا صادق است، این لذت‌ها ساختگی نیستند. اما این لذت‌ها پاسخی برای آن نیاز عمیق‌تر نیستند؛ به همین علت است که این سرخوشی، به‌محض پایان مهمانی، هیچ چیز ماندگاری از خود باقی نمی‌گذارد و فاجعه بلافاصله از پی‌اش می‌آید. بیلی، که یک شب پیش برای اولین بار طعم اعتمادبه‌نفس را چشیده، صبح روز بعد با اولین تهدید، به همان نقطهٔ آغازینش بازمی‌گردد و حتی از آن هم عقب‌تر می‌رود. اگر آن یک شب واقعاً او را به چیزی متصل کرده بود که فراتر از لذت آنی بود، این بازگشت ناگهانی و کامل چگونه ممکن می‌شد؟

مرگ بیلی بیبیت را فیلم یکسره بر گردن رچد می‌اندازد، و از جهتی هم حق دارد؛ تهدید او به افشاگری نزد مادر بیلی، ضربهٔ نهایی و مستقیم به شرمساری او است. اما اگر بخواهیم مسئولیت اخلاقی را با معیاری یکسان بر همهٔ شخصیت‌ها اعمال کنیم، نه با معیاری که از پیش طرف یکی را گرفته، آیا مک‌مورفی از هر مسئولیتی مبراست؟

او کسی است که آگاهانه بیماری جوان و مضطرب با سابقهٔ چندبارهٔ اقدام به خودکشی را، در بحبوحهٔ نبرد شخصی‌اش با رچد، وارد شبی از مستی و رابطهٔ جنسی می‌کند. این کار را نه از سر شناخت دقیق ریشهٔ واقعی زخم بیلی انجام می‌دهد و نه با پیش‌بینی پیامدهایش برای روان بیمار بی‌ثباتی که پیش‌تر بارها دست به خودآزاری زده؛ این کارش فقط حرکتی در جنگ اراده‌ای که پیش‌تر توضیح دادیم بوده. اگر رچد را به‌خاطر بی‌توجهی‌اش به آسیب‌پذیری بیمارانش سرزنش می‌کنیم، همان معیار باید دربارهٔ کسی هم به کار رود که، بدون آگاهی از عمق شکنندگی بیلی، او را مستقیماً در معرض بحرانی قرار می‌دهد که در نهایت جانش را گرفت.

مشکل اینجاست که ساختار اخلاقی فیلم اساساً امکان طرح این سؤال را نمی‌دهد؛ چون هر پرسشی از مسئولیت شخصیت آزاد، پیشاپیش به زبان همان کمباینی ترجمه می‌شود که قرار است نفی گردد؛ گویی صرف طرح این پرسش، خود نشانه‌ای از همان نهاد سرکوبگر است.

دیوانه از قفس پرید خود را روایتی از رهایی انسان از سلطهٔ نهاد معرفی می‌کند؛ اما با بنانهادن آزادی بر نفس رهاشده به‌جای فطرت مسئول، با محو تفکیک میان اقتدار مشروع و نامشروع، و با اعمال معیار دوگانه بر مسئولیت اخلاقی شخصیت‌هایش، عملاً سلطه را از یک جا به جای دیگر منتقل می‌کند، نه آن‌که آن را برچیند. آنچه در پایان باقی می‌ماند، انسانی است که از دست ارباب بیرونی گریخته، اما همچنان محتاج اربابی درونی است که فیلم هرگز نامش را نمی‌برد و حتی وجودش را هم به رسمیت نمی‌شناسد.

فرجام سخن | نقد فیلم دیوانه از قفس پرید 1975

فیلم با فرار چیف تمام می‌شود و این را به‌عنوان پیروزی نشان می‌دهد. چیف الان کجا می‌رود؟ اصلا مک‌مورفی بعد از این آزادی می‌خواست چه کار کند؟ فقط می‌خواهد از دست رچد و قوانین بخش خلاص شود. همین برای چیف هم صادق است؛ او فقط از بیمارستان فرار کرده، اما اینکه بعدش قرار است زندگی‌ این دو کاراکتر چه شکلی باشد که نه خانواده‌ای دارند، نه شغلی، نه برنامه‌ای را فیلم به شما نشان نمی‌دهد. بدوید به سوی دشت مقصد مهم نیست ای انسان‌های آزادی‌خواه.

فیلم فقط بلد است بگوید از چه چیزی باید فرار کرد از رچد، از قوانین بخش، از کنترل، اما هیچ‌وقت نمی‌گوید به‌سمت چه چیزی باید رفت. رهایی در این فیلم یعنی فقط نبود مانع، نه داشتن هدف! و رهایی بدون هدف، در عمل هیچ فرقی با سردرگمی و زندانی بودن ندارد؛ فقط اسمش عوض شده. به همین دلیل، پایان فیلم آن پیروزی قطعی‌ای نیست که به نظر می‌رسد. چیف از یک بن‌بست بیرون آمده، اما به‌جای رسیدن به جایی، فقط وارد یک بن‌بست تازه شده که هیچ دیواری ندارد، پس بدون دیوار حتی نمی‌شود فهمید کجا این زندان قرار است تمام شود.

پانویس‌ها:

[1] Ken Kesey +4

[2] SparkNotesStudy.com

[3] Empty Mirror

[4] Grokipedia

[5] Psychosis Without Meaning: Creating Modern Clinical Psychiatry, 1950 to 1980

[6] Concordia UniversityCBDV

[7] HealthyPlace

[8] FDA Approves the Birth Control Pill | History | Research Starters | EBSCO Research +2

[9] birth control pill, reproductive rights, women’s health, contraception, sexual revolution, FDA approval, 1960s, family planning +2

قبلی هشتگ‌ و تاثیرات الگوریتمی | راهنمای شناخت عملیات روانی در توییتر و اینستاگرام

پست های مرتبط

هشتگ

۱۴۰۵-۰۶-۱۵

هشتگ‌ و تاثیرات الگوریتمی | راهنمای شناخت عملیات روانی در توییتر و اینستاگرام

محمد خلیلی
ادامه مطلب
نقد سریال مرد سه هزار چهره

۱۴۰۵-۰۶-۱۵

نقد سریال مرد سه هزار چهره ۱۴۰۵ | طنز جنجالی مدیری و دلیل بازگشت او

alireza.mor110
ادامه مطلب
بدون تغییر در جزئیات دیگر تصویر و بدون بهم ریختگی متن اطراف تصویر را ادامه بده و تبدیل به مستطیل کشده بکن بخش های ناقص را هم تکمیل کن

۱۴۰۵-۰۶-۱۵

نقد سریال سرو سپید سرخ فصل دوم ۱۴۰۵ | صداسیما همچنان اثر قوی دارد

alireza.mor110
ادامه مطلب
نقد شفرونی

۱۴۰۵-۰۶-۱۴

نقد شفرونی فصل ایران ۱۴۰۵ | رقص و پای‌کوبی بر تن بی‌جان فرهنگ

alireza.mor110
ادامه مطلب
مسیحیت انجیلی

۱۴۰۵-۰۶-۱۳

مسیحیت انجیلی | از بیداری روحانی تا اهرم قدرت در واشنگتن

محمد خلیلی
ادامه مطلب

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

جستجو در مطالب سایت
جستجو برای:
نوشته‌های تازه
  • نقد فیلم دیوانه از قفس پرید ۱۹۷۵ One Flew Over the Cuckoo’s Nest
  • هشتگ‌ و تاثیرات الگوریتمی | راهنمای شناخت عملیات روانی در توییتر و اینستاگرام
  • نقد سریال مرد سه هزار چهره ۱۴۰۵ | طنز جنجالی مدیری و دلیل بازگشت او
  • نقد سریال سرو سپید سرخ فصل دوم ۱۴۰۵ | صداسیما همچنان اثر قوی دارد
  • نقد شفرونی فصل ایران ۱۴۰۵ | رقص و پای‌کوبی بر تن بی‌جان فرهنگ
آخرین دیدگاه‌ها
  • روشنا هستی بخش در نقد فیلم موسی کلیم الله حاتمی کیا | راوی دانای کل به‌سبک قرآن
  • روشنا هستی بخش در نقد فیلم موسی کلیم الله حاتمی کیا | راوی دانای کل به‌سبک قرآن
  • فطرس ملک در زندگینامه شهید محمد باقری | کامل‌ترین زندگینامه
  • فطری ملک در زندگینامه شهید محمد باقری | کامل‌ترین زندگینامه
  • لیلا در خاطرات آیت الله سیدمجتبی خامنه ای | روایت فرید
محصولات
  • کتاب فقه رسانه و فضای مجازی کتاب فقه رسانه و فضای مجازی
    تومان 400.000
  • دوره اسطوره‌های صهیونیستی در سینما دوره اسطوره‌های صهیونیستی در سینما
    نمره 5.00 از 5

    تومان 700.000
  • کتاب برگ های گمشده کتاب برگ های گمشده
    تومان 380.000
  • کامل‌ترین دوره آموزشی طراحی کمیک | دوره جامع کمیکیشن کامل‌ترین دوره آموزشی طراحی کمیک | دوره جامع کمیکیشن
    تومان 4.000.000 قیمت اصلی: تومان 4.000.000 بود.تومان 999.000قیمت فعلی: تومان 999.000.
  • کتاب بازنمایی الگوی شخصیت مرد و زن کتاب بازنمایی الگوی شخصیت مرد و زن در سینمای ایران
    تومان 260.000
  • گنجینه کامل سومین همایش ملی دشمن‌شناسی و مقاومت | مجموعه فیلم و صوت ۲۰ پیش‌نشست تخصصی و همایش اصلی گنجینه سومین همایش ملی دشمن‌شناسی و مقاومت | مجموعه فیلم و صوت 20 پیش‌نشست و همایش اصلی
    تومان 500.000
  • کتاب چهههل و یک سیمرررغ کتاب چهههل و یک سیمرررغ
    تومان 270.000
  • مجله خردورزی مجله خردورزی | سیره استاد فرج نژاد
    تومان 145.000
  • کتاب دست پنهان کتاب دست پنهان نقد قمه‌زنی
    تومان 300.000
  • دوره تخصصی دشمن‌شناسی نبرد مقدس دوره تخصصی اردوی دشمن‌شناسی نبرد مقدس سال 1404
    تومان 1.000.000 قیمت اصلی: تومان 1.000.000 بود.تومان 500.000قیمت فعلی: تومان 500.000.
سایت استاد فرج نژاد

مؤسسۀ فرهنگی رسانه‌ای استاد فرج‌نژاد در سال ۱۴۰۱ فعالیت خود را در زمینۀ تربیت نیروهای رسانه‌ای دشمن‌شناس انقلابی آغاز کرد. این مؤسسه به یاد مرحوم استاد دکتر محمدحسین فرج‌نژاد، نامگذاری شده است. استاد فرج‌نژاد طلبۀ جهادی دشمن‌شناس و استاد مبرز سواد رسانه‌ای بود که به چندین زبان تسلط داشت و صدها شاگرد در حیات کوتاه اما پربرکت خود تربیت کرد.

دسترسی سریع
  • درباره ما
  • محصولات غرفه باسلام موسسه
  • مجموع دوره‎‌های رایگان استاد فرج‌نژاد
شبکه های اجتماعی
icon--white Telegram-plane Instagram ویراستی سایت استاد فرج نژاد حساب توییتر استاد فرج نژاد حساب ایتا سایت استاد فرج نژاد Youtube

قم، خیابان بسیج (هنرستان)، جنب خیابان شهید تراب نجف‌زاده، مؤسسۀ فرهنگی رسانه‌ای استاد محمدحسین فرج‌نژاد

;