نقد و تحلیل فیلم اوپنهایمر Oppenheimer 2023
نقد و تحلیل فیلم اوپنهایمر Oppenheimer 2023
پدیدآورنده: استاد سعید مستغاثی
به عنوان مقدمه باید عرض کنم که یکی از ارکان اساسی در نقد فیلم، توجه به زمان ساخت یا اکران آن اثر است. ما در دورههای پیشین نیز مکرراً بر این نکته تأکید داشتیم که باید بررسی کنیم چرا یک فیلم مشخص در یک زمان خاص ساخته شده و چه بستر اجتماعی یا سیاسیای وجود داشته است.
فهرست مطالب
Toggleاهمیت چرایی زمان اکران یک فیلم در تحلیل آن
برای مثال، در مورد فیلم «خاطرات آنه فرانک» صحبت کردیم که چرا باید این فیلمِ مرتبط با هولوکاست در اواخر دهه ۵۰ یا اوایل دهه ۶۰ میلادی ساخته و دیده شود.
وقتی بررسی کردیم، دیدیم که این زمان مصادف با برجسته شدن مقاومت فلسطین و تأسیس سازمان آزادیبخش فلسطین بوده است؛ یعنی حدود ۱۵ سال پس از واقعه هولوکاست، ساخت چنین فیلمی معنای تازهای مییابد.
در کنار آن، فیلمهای مشابهی در همان سالها ساخته میشوند؛ مثلاً فیلم «داستان راهبه» که به نقد کاتولیسیسم میپردازد.
یا فیلم دیگری که در دوره قبل مثال زدیم با نام «ویچکرافت» (Witchcraft) یا «جادوگری در گذر اعصار» (Häxan) که محصول سال ۱۹۲۲ بود، اما حدود ۵۰ سال در آرشیو ماند و ناگهان در سال ۱۹۶۹ اکران شد.
این بسیار جالب است که اکران این فیلم همزمان میشود با اکران فیلم «بچه رزماری» و اوجگیری بحثهای شیطانپرستی در آمریکا. اگر ما ندانیم در سال ۱۹۶۹ چه وقایعی (مثل جنایات خانواده منسون) رخ داده، نمیتوانیم تحلیل درستی از چرایی اکران فیلمی درباره جادوگری پس از نیم قرن یا ساخت فیلمی درباره شیطانپرستی داشته باشیم.
بنابراین یکی از مقولاتی که حتماً باید در زمینه نقد فیلم مدنظر قرار دهید، «زمان اکران» است؛ اصلاً پدیدهشناسی سینما همینگونه است. برای تحلیل هر پدیدهای باید «شأن نزول» آن را مانند آیات قرآن بدانیم. مثلاً چرا سریال «دلیران تنگستان» در دهه ۵۰ و در دوران حکومت شاه ساخته میشود؟
اگر شما الان این سریال را ببینید، شاید تصور کنید که یک فرد انقلابی یا حزباللهی آن را ساخته است، زیرا بسیار ضد انگلیسی است. اما وقتی به تاریخ آن دوره (اوایل دهه ۵۰) نگاه میکنیم، متوجه میشویم که این دورانی است که آمریکا در حال جانشینی انگلیس در ایران است و سیاست بر این بود که انگلیس را از صحنه خارج کنند (ماجرای جزایر بحرین و غیره). حتی شاه در مصاحبههای آن دوران موضعگیریهای ضد انگلیسی دارد و ابراهیم گلستان نیز به اتهام جاسوسی برای انگلیس تحت فشار قرار میگیرد.
تحلیل ما دقیقاً به همین شرایط زمانی بازمیگردد. نوع برخورد با یک سوژه در زمانهای مختلف متفاوت است. مثلاً رویکرد فیلم «خاطرات آنه فرانک» نسبت به هولوکاست شاید تهاجمیتر از فیلم «اکسدوس» (Exodus) باشد که چند سال قبل از آن ساخته شده است.
یا مثلاً فیلم «منطقه مورد علاقه» یا «منطقه تحت نظر» (The Zone of Interest) که در سال ۲۰۲۳ بررسی کردیم، رویکرد متفاوتی دارد.
خود شرایط سازنده فیلم هم مهم است. مثلاً آندره وایدا فیلمی دارد به نام «دانتون» که در سالهای ۱۹۸۰-۱۹۸۱ ساخته شده است. این فیلم درباره شخصیتهای انقلاب فرانسه، دانتون و روبسپیر است.
در واقعیت تاریخی دانتون گرایشهای سلطنتطلبانه داشته و روبسپیر جمهوریخواه بوده اما در فیلم این نسبتها کاملاً برعکس نمایش داده شده است.
بازخوانی تاریخ در آینه سینما
اگر ندانیم سازنده این فیلم، آندره وایدا، کارگردان لهستانی است و فیلم را در چه سالی ساخته، در تحلیل فیلم درمیمانیم. وایدا در دورهای این فیلم را ساخت که جنبشهای کارگری لهستان (همبستگی) بسیار برجسته بودند.
او در واقع شخصیت «لخ والسا» را در وجود «دانتون» ریخته بود؛ بنابراین، این فیلم بازگویی مسائل روز لهستان و تقابل با دیکتاتوری کمونیستی بود، نه فقط روایتی از انقلاب فرانسه.
در متون تاریخی کهن نیز این ماجراها را داریم؛ مثلاً شخصیت کوروش در سه کتاب هرودوت، گزنفون و کتزیاس کاملاً متضاد تصویر شده است.
در کتاب گزنفون (کوروشنامه)، کوروش فردی آزادیخواه و بشردوست است؛ در کتاب هرودوت شخصیتی خاکستری (گاهی خوب، گاهی خشن) دارد و در روایت کتزیاس کلاً تصویر منفی و بیهودهای از او ارائه شده است.
وقتی کتاب «سیروپدیا» (کوروشنامه) اثر گزنفون را بررسی میکنیم، غربیها اذعان دارند که گزنفون این کتاب را در دورانی نوشته که یونان دچار حکومتهای دیکتاتوری بوده است.
او میخواسته یک شخصیت آزادیخواه و آرمانی را برجسته کند تا الگویی برای زمانه خود بسازد؛ لذا تمام آرمانهای خود را در شاکله شخصیت کوروش ریخته است وگرنه لزوماً چنین واقعیتی با این جزئیات وجود نداشته است.
پس این یک اصل در مورد مسائل تاریخی و نقد فیلم است: غیر از خودِ تاریخِ روایت، باید دید در زمان ساخت اثر چه وقایعی (قبل و بعد از آن) رخ داده و چه ساختارشکنیهایی صورت گرفته است. مثلاً چه تابوهایی به لحاظ اکران شکسته شده است.
حال به فیلم نولان، یعنی «اوپنهایمر» بپردازیم. این فیلم در دورانی اکران میشود که دنیا تازه از قضیه کرونا خلاص شده است. بر خلاف روال معمول سینمای آمریکا، این فیلم سنتشکنی میکند. اگر با ساختار اکران در آمریکا آشنا باشید، میدانید که «فصل جوایز» معمولاً از اواسط یا اواخر نوامبر(پاییز) شروع میشود و فیلمهای جدی و هنری در این زمان اکران میشوند تا در اسکار و لیستهای منتقدان دیده شوند.
در مقابل، فصل تابستان(ژوئن و ژوئیه) فصلِ فیلمهای اصطلاحاً «پاپکورنی» است؛ یعنی فیلمهای بلاکباستر و پرفروشی مثل «مرد عنکبوتی»، «مأموریت غیرممکن» و امثالهم که مردم صرفاً برای سرگرمی و خوردن پاپکورن به سینما میروند. خیلی کم پیش میآید که فیلمی مثل جیمز باند بخواهد در فصل جوایز بیاید.
با کمال تعجب، «اوپنهایمر» در ماه ژوئیه(تابستان) اکران میشود؛ یعنی یک فیلم کاملاً جدی و سنگین در فصلی که متعلق به فیلمهای پاپکورنی است.
این فیلم یکی از آثاری بود که تبلیغات بسیار زیادی روی آن انجام شد. جالب اینجاست که خودِ نولان که معمولاً اهل تبلیغ نیست، این بار شخصاً وارد میدان شد و مدام درباره جنبههای فنی فیلمش صحبت میکرد: «من این را با دوربین ۷۰ میلیمتری IMAX گرفتم»، «۱۸ هزار متر نگاتیو استفاده کردیم»، «صحنه انفجار اتمی را بدون جلوههای ویژه کامپیوتری بازسازی کردیم» و غیره.
استراتژی اکران و پدیده باربنهایمر
اینکه فیلمسازی در سطح کریستوفر نولان اینقدر عجیب و غریب روی مسائل فنی و نگاتیو مانور میدهد، باید در نقد فیلم لحاظ شود.
چرا این فیلم ناگهان در شرایط اکران تابستانی قرار میگیرد در حالی که ماهیت آن پاپکورنی نیست. هر کسی که فیلم را میبیند، متوجه میشود که این اثر یک درام تاریخی سنگین است، مثل این میماند که فیلمی که پتانسیل نخل طلای کن را دارد، در میان فیلمهای اکشن تابستانی اکران شود. البته در سالهای اخیر این مرزها کمی جابجا شده (مثل حضور تام کروز در کن) اما مورد اوپنهایمر همچنان خاص است.
نکته مهمتر این است که این فیلم همزمان با یک فیلم پرسروصدای دیگر به نام «باربی» اکران میشود. قرار گرفتن این دو فیلم کاملاً متضاد در کنار هم (یکی بسیار تیره و جدی، دیگری صورتی و فانتزی) منجر به پدیدهای شد که به «باربنهایمر» (Barbenheimer) معروف گشت.
تحلیل اینکه چرا این فیلم در آن زمان خاص، با آن حجم از تبلیغات فنی و در رقابت با باربی اکران شد، کلید فهمِ جایگاه آن در تاریخ سینمای معاصر است.
در اینجا تصویری را خدمتتان نشان میدهم که حتی پوسترها و عکسهای منتشر شده نیز بر پدیده «باربنهایمر» تأکید دارند. این نمونهای از تصاویری است که در آنها شخصیت اوپنهایمر در ماشین معروف باربی نشسته است؛ همان ماشینی که باربی با آن این طرف و آن طرف میرفت.
در عکس دیگری، آقای اوپنهایمر لباس صورتی باربی را پوشیده و در تصویر دیگر، این باربی است که لباس اوپنهایمر را به تن دارد. این حجم از تصاویر ترکیبی نشاندهنده یک جریانسازی خاص است.
اصطلاح «باربنهایمر» و این تصاویر نشان میدهد که این پدیده در آن سال بسیار منحصربهفرد بود و حکایت از یک برنامهریزی جدی پشت پرده داشت. اگر ما از این حواشی بیخبر باشیم، تحلیل فیلم «اوپنهایمر» ناقص خواهد بود.
باید بدانیم در آن سال چه اتفاقی بر سر اکران این فیلم افتاد و چرا هر دو فیلم دقیقاً در ۲۱ جولای اکران شدند. معمولاً رسم بر این است که بین فیلمهای مهم حداقل یک هفته فاصله میاندازند تا فروش یکدیگر را تحتالشعاع قرار ندهند، اما اینجا باربی با آن فضای فانتزی و اوپنهایمر با آن فضای کاملاً جدی، همزمان اکران میشوند.
نکتۀ قابل تأمل اینجاست که این فیلم جدی توسط کارگردانی مثل کریستوفر نولان ساخته شده که به نوعی فرزند محبوب و روتین هالیوود محسوب نمیشود برخلاف فیلمی مثل دانکرک که شاید کمی سفارشی بود، بقیۀ آثارش چندان منطبق با پسند کلاسیک هالیوود نبودهاند.
یک منتقد یا تماشاگر حرفهای سینما باید برای این سوال پاسخ داشته باشد: چرا این دو فیلم متضاد در جولای ۲۰۲۳ همزمان اکران میشوند؟ این مسئله بسیار مهمی است. من همان موقع که این فیلمها اکران شدند، چون معمولاً فیلمهای اکران تابستان (جولای) را جدی نمیگیریم و منتظر فیلمهای فصل جوایز در نوامبر (مثل فیلمهای پل توماس اندرسون یا یورگوس لانتیموس) هستیم، احساس کردم اتفاق عجیبی در جریان است.
آن زمان هنوز «تم» اصلی آن سال برایمان مشخص نبود؛ چون تازه در خرداد و تیر بودیم. البته با توجه به فیلم «آناتومی یک سقوط» پیشبینی میکردیم که اتفاق خاصی در راه است و این زمینه چینیها بیدلیل نیست.
معمولاً فیلمهای تابستانی فیلمهایی هستند که برای سرگرمی و فروش بالا (بلاکباستر) ساخته میشوند و فیلمهای هنری و جدی فصل جوایز، در پاییز و زمستان میآیند.
حتی در سیستم رسانهای دنیا هم تابستان فصل تکرار است و پاییز فصل شروع سریالها و برنامههای جدید؛ زیرا تابستان فصل سفر و تعطیلات است. اما اینکه فیلمی مثل اوپنهایمر در اوج تابستان اکران شود، ساختارشکنی بود.
رمزگشایی از همزمانی اکران و زمینهسازی سیاسی
در فصل جوایز زیاد پیش میآید که فیلمهای خوب پشت سر هم اکران شوند، اما آنها اغلب اکرانهای محدود دارند و لزوماً فیلمهای پرفروشی نیستند؛ بلکه بر قوت ساختاری و جوایز تمرکز دارند. اما مشخص بود که «اوپنهایمر» ذاتا یک فیلم بلاکباستری نیست(هرچند فروش خوبی کرد اما مثلاً انیمیشن ماریو یا خودِ باربی فروش بالاتری داشتند).
اوپنهایمر فیلمی با مختصات فصل جوایز بود؛ کما اینکه فیلمهای مشابه مثل «آناتومی یک سقوط» یا «منطقه مورد علاقه» در نوامبر و دسامبر اکران شدند. اما چرا اوپنهایمر باید در جولای بیاید؟
این ماجرا گذشت تا حدود سه ماه بعد، یعنی حوالی اکتبر (مهر ماه) و بهویژه بعد از وقایع هفتم اکتبر که کمکم دوزاریها افتاد. متوجه شدیم که آن ماجرای عجیب اکران در سه ماه قبل، چه زمینهچینیای را دنبال میکرده است.
فیلم تمِ بسیار تند و تیزی داشت: «ما ناچاریم بمب اتم را به کار ببریم». سوال اینجاست که چرا بعد از ۸۰ سال از ماجرای هیروشیما، دقیقاً در این تاریخ و با این وضعیت باید فیلمی درباره ضرورت ساخت بمب اتم ساخته و اکران شود؟ چرا نولان؟
اینها مجموعهای از نکاتی است که در نقد فیلم باید در نظر گرفت. مثلاً از اسپیلبرگ بعید نیست که همزمان یک فیلم سرگرمکننده (مثل پارک ژوراسیک) و یک فیلم جدی (مثل فهرست شیندلر) بسازد، اما نولان کارگردانی با این تیپ کاری نیست.
قرار گرفتن این دو فیلم(باربی و اوپنهایمر) در کنار هم، با اینکه یکی تاریخی و دیگری فانتزی است، نشان میدهد که شاید یک «تم» واحد را دنبال میکردند.
حتی از نظر اقتصادی، وقتی دو فیلم بزرگ همزمان اکران میشوند، قاعدتاً به باکسآفیس هم لطمه میزنند چون مخاطب مجبور به انتخاب است، اما اینجا با ایجاد پدیده «باربنهایمر» و تبلیغات عظیم، هر دو را بالا کشیدند.
اما درباره خود فیلم «باربی»؛ به نظر بنده، باربی از لحاظ ساختاری (غیر از ۲۰ دقیقه آخر که کمی شعاری میشود) فیلم قویتری است. این فیلم در شرایطی اکران شد که عروسکهای باربی تقریباً از سکه افتاده بودند و محبوبیتی نداشتند. داستان فیلم هم همین است: دختری که بزرگ شده و عروسک دیگر به کارش نمیآید. اما فیلم با هوشمندی، جذابیتهای دنیای اسباببازی را زنده میکند. نکتۀ جالب اینجاست که فیلم منطق خود را دقیقاً از ویژگیهای عروسک میگیرد و چیزی از بیرون به آن تحمیل نمیکند.
مثلاً شخصیت «کِن»(Ken) بسیار جذاب طراحی شده؛ او فقط میتواند «کنار ساحل» بایستد و هیچ کار دیگری بلد نیست، چون به عنوان عروسک همینطور تعریف شده است. حتی وقتی میخواهد نجات غریق باشد، نمیتواند شنا کند و میگوید من فقط میتوانم اینجا بایستم! یا اینکه همه زنها اسمشان باربی است و همه مردها کن.
آن ترانۀ معروف «I’m Just Ken» هم روی همین پوچی تمرکز دارد. جزئیات رعایت شده است: لیوانها خالی است، چیزی نمیخورند، ماشینها با سرعت غیرواقعی و آرام حرکت میکنند.
این وفاداری به منطقِ اسباببازی باعث میشود تماشاگر، حتی اگر با باربی بازی نکرده باشد، با جهان فیلم ارتباط برقرار کند. شخصیتها کمکم میفهمند چه خصوصیاتی میتوانند داشته باشند؛ مثلاً آیا کِن میتواند اسب داشته باشد یا خیر.
در خصوص فیلم «اوپنهایمر» و کسانی که آثار کریستوفر نولان را دنبال میکنند، باید اذعان کرد که نولان یکی از پدیدههای بی چون و چرای سالهای اخیر سینماست و نمیتوان او را نادیده گرفت. او از فیلم «ممنتو» (یادگاری)، نشان داد که با یک کارگردان معمولی طرف نیستیم.
«ممنتو» شاید بهترین فیلم او باشد که روایتی عجیب و منحصربهفرد از زمان را ارائه میدهد. نولان داستان را به ۱۰ یا ۱۲ قسمت تقسیم کرده و هر قسمت را به صورت معکوس (از آخر به اول) روایت میکند؛ به طوری که انتهای هر بخش، آغاز بخش قبلی است. این شیوه روایت پیچیده، تجربهای بود که شخصاً تا پیش از آن در تاریخ سینما ندیده بودم.
پس از آن، فیلم «بیخوابی» (Insomnia) ساخته شد که شاید به دلیل حضور آلپاچینو و دخالتهای استودیویی برای ایجاد تعلیقهای هیچکاکی، کمی نسبت به آثار دیگرش نزول داشت، اما همچنان قابل توجه بود.
اما اوج هنر او دوباره در «اینسپشن»(تلقین) نمایان شد؛ اثری که هنوز هم مخاطب را در لایههای تودرتوی خود حیرتزده میکند. بحث لایههای خواب و تفاوت گذر زمان در هر لایه(تأخیر فاز زمانی) بسیار دقیق طراحی شده بود.
مفهوم کاشتن یک ایده در ذهن فرد به گونهای که تصور کند فکر خودش بوده، دقیقاً همان مصداق «جنگ نرم» است که سالهاست راجع به آن صحبت میشود. با این حال، به نظر من این فیلم با وجود اینکه یکی از بهترین آثار چند دهه اخیر است، توسط بسیاری از مخاطبان و حتی منتقدان به درستی درک نشد.
این عدم درک فیلمهای پیچیده مسبوق به سابقه است؛ همانطور که سالها تصور میشد کاراکترهای فیلم «ترمیناتور» فضایی هستند، در حالی که بحث سفر در زمان مطرح بود.
حتی به یاد دارم با یک استاد دانشگاه دارای دکترای سینما صحبت میکردم و او نیز تحلیلهای نادرستی مبنی بر فضایی بودن آنها داشت.
«اینسپشن» و پس از آن «اینتراستلار» نیز دچار همین کجفهمیها شدند. «اینتراستلار» با وجود ۴۵ دقیقۀ ابتدایی طولانی، پس از ورود به مباحث سیاهچالهها و کرمچالهها بسیار عجیب و شگفتانگیز میشود؛ بهویژه سکانس سیارهای که هر ساعت در آن معادل هفت سال زمینی بود و کاراکترها پس از بازگشت متوجه شدند ۲۱ سال گذشته است.
اگرچه برخی مباحث علمی این فیلمها ممکن است دقیق نباشد(حتی با وجود حضور مشاورانی مثل کیپ تورن فیزیکدان) و خود نولان هم اذعان کرده که هدفش ساخت فیلم بوده نه کلاس فیزیک، اما همین مفاهیم فیک یا دراماتیزه شده، بحثهای جدی و جذابی را در دانشگاههای فنی و مهندسی ایجاد کرد.
من خودم به یاد دارم که در آن سالها چندین دانشکده فنی، از جمله دانشگاه شریف، راجع به مباحث مطرح شده در «اینتراستلار» صحبت کردند.
این نشان میدهد که نولان و کارگردانانی از این دست، مفاهیم را در ذهن خود نهادینه کردهاند و این رشد ارگانیک در آثارشان پیداست؛ شبیه به کاری که ریچارد لینکلیتر در فیلم «پسر بچگی» (Boyhood) انجام داد و ۱۲ سال صرف ساخت آن کرد تا رشد واقعی را نشان دهد. لینکلیتر امسال نیز بسیار فعال بوده و فیلمهایی با حالوهوای موج نو و کمدی سیاه ساخته است.
سینما در خدمت روایتسازیهای ژئوپلیتیک
درک لایههای زیرین این آثار شاید در زمان اکران دشوار بود اما پس از وقایع هفتم اکتبر و روزهای پس از آن، بسیاری از مسائل برای ما روشنتر شد.
جالب است که فصل جوایز سینمایی در سال ۲۰۲۳ عملاً زودتر از موعد همیشگی(نوامبر) و از ماه جولای آغاز شد. به نظر میرسد این تغییر زمانبندی بیدلیل نبوده و نوعی آمادگی برای وقایع پیش رو بوده است.
تحلیلها نشان میدهد که ماجرای طوفانالاقصی یک اقدام پیشدستانه از سوی حماس بود، چرا که طرف مقابل پروژهای برای حذف کامل داشت و حماس برای اولین بار به جای دفاع صرف، دست به حمله زد و محاسبات آنها را برهم ریخت.
با ورود به این درگیری و جنایاتی که پس از آن رخ داد، نیاز به توجیه رسانهای و فرهنگی احساس میشد. فیلمهایی نظیر «اوپنهایمر» و «باربی» (و حتی اشاراتی در آناتومی یک سقوط) دقیقاً همین کارکرد را داشتند: مطرح کردن این گزاره که «ما در برابر گروهی قرار داریم که میخواهند به ما ظلم کنند و ما ناچاریم برای دفع شر، دست به خشونت بزنیم.»
در فیلم «اوپنهایمر» این تلاطم روحی و اخلاقی به وضوح در شخصیت اصلی دیده میشود. او ابتدا برای ساخت بمب اشتیاق دارد، اما وقتی هشدارهایی درباره کشتار غیرنظامیان میشنود، دچار بحران میشود.
نقطۀ عطف این ماجرا در دیالوگی کلیدی نهفته است؛ زمانی که یکی از همکاران اوپنهایمر در حال ترک پروژۀ لوس آلاموس است و میگوید این بمب باعث مرگ بیگناهان میشود و ما صلاحیت داشتن آن را نداریم.
پاسخ اوپنهایمر بسیار تعیینکننده است: «من نمیدانم ما صلاحیت داریم یا نه اما میدانم که هیتلر قطعاً صلاحیت ندارد.» این جمله دقیقاً همان مفهومی است که من آن را «جنایت موجه» مینامم. یعنی سیستم تبلیغاتی میخواهد بگوید ما ناگزیر به انجام این جنایت هستیم تا از فاجعهای بزرگتر جلوگیری کنیم.
در فیلم، استدلالهایی مثل سخنان ترومن مبنی بر اینکه «اگر بمب را نزنیم میلیونها سرباز آمریکایی کشته میشوند» مطرح میشود تا ذهن تماشاگر را قانع کند.
این در حالی است که مستندات تاریخی نشان میدهد ژاپن لزوماً با بمب اتم تسلیم نشد و ماجرا پیچیدهتر بود. اما فیلم به هیچ وجه سمت قربانیان ماجرا نمیرود.
ما فقط یک صحنۀ ذهنی در تخیلات اوپنهایمر میبینیم و هیچ تصویری از صدها هزار انسانی که سوختند یا نسلشان بر اثر تشعشعات نابود شد، ارائه نمیشود؛ بر خلاف فیلمی مثل «هیروشیما عشق من». در واقع سینما در اینجا وظیفه دارد آن سوی ماجرا را پنهان کند و تمرکز را بر «اضطرار و ناچاری» ضارب بگذارد.
در مستند زاویه دید دوربین بسیار حیاتی است. در روایت مستند، بسیاری تصور میکنند که چون نام «مستند» بر آن است، عین واقعیت را میبینند؛ در صورتی که اگر شما بخواهید از همین اتاق مستندی بسازید، دیدگاه شما با دیدگاه شخص دیگری متفاوت خواهد بود.
ممکن است نورپردازی اتاق برای شما جذاب باشد، اما برای دیگری میز موجود در اتاق اهمیت داشته باشد. هر دو واقعیت دارند، اما وقتی شما روی یک بخش زوم میکنید، در واقع دیدگاه خود را به مخاطب تحمیل کردهاید.
نولان در «اوپنهایمر» نیز همین کار را میکند؛ یعنی بخشی از واقعیت را نادیده میگیرد و تنها بخشی از تحقیقات را که میخواهد، روایت میکند.
این رویکرد در فیلم «باربی» هم به شکلی دیگر دیده میشود. زندگی در «باربیلند» جریان دارد تا اینکه «کن» به دنیای واقعی میآید، مردسالاری را یاد میگیرد و در بازگشت، زنان را به نوعی بردگی میکشد.
در آنجا شخصیتی که از دنیای عروسکها طرد شده(آن عروسک عجیب) به باربی میگوید که میتوانید دوباره قدرت را پس بگیرید، اما باید زنان را علیه «کنها» متحد کنید.
وقتی باربی تردید میکند، به او میگویند که «آنها دارند به شما ظلم میکنند.» در واقع فیلم میگوید که در برابر یک ظلم، شما ناچارید که متقابلاً ظلم کنید. یعنی حتی در یک فضای فانتزی هم تئوری «جنایت موجه» را تئوریزه میکنند.
این همان مفهومی است که در فیلم «آناتومی یک سقوط» نیز شاهد بودیم. ماجرای قتلی رخ داده و در دادگاه بررسی میشود که آیا مادر قاتل است یا خیر. دادگاه او را تبرئه میکند، اما در طی فرایند فیلم، ما متوجه میشویم که به احتمال زیاد مادر قتل را انجام داده است.
با این حال، پسر خانواده این روایت را میپذیرد چرا که ناگزیر است؛ زیرا پدر به مادر ظلم میکرده و اگر پسر مادر را هم از دست بدهد، زندگیاش از هم میپاشد. یعنی باز هم با یک «جنایت موجه» طرف هستیم. حتی در فیلم «منطقه مورد علاقه» (The Zone of Interest) که به هولوکاست میپردازد نیز این تم دیده میشود.
نکتۀ عجیب اکرانهای تابستان ۲۰۲۳ همین است. گویی همه چیز دارد توجیه میشود. فیلمی ساخته میشود که جنایتی را در گذشته نشان میدهد، اما درست در زمانی اکران میشود که چند ماه بعدش درگیر ماجرایی شبیه به آن میشویم؛ انگار میخواهند بگویند همانطور که در فیلم حق داشتیم علیه تهدید اقدام کنیم، الان هم حق داریم. این الگو یک بار دیگر در تاریخ تکرار میشود و هدف، موجه جلوه دادن اقدام است. در همه این فیلمها – چه باربی، چه آناتومی یک سقوط و چه اوپنهایمر – بحث بر سر تهدیدی است که باید دفع شود.
تلاش برای توجیه تاریخی و انحصار خشونت
در فیلمهای قبلی همیشه میگفتند ما از جانب دیگران تهدید میشویم و نیاز داریم برای بازدارندگی خودمان را مجهز کنیم؛ اما در مورد «اوپنهایمر» ماجرا متفاوت است. اینجا تهدید انتزاعی نیست، بلکه یک اتفاق مستند رخ داده است: تنها بمباران اتمی تاریخ بشریت. این مسئلهای است که هنوز گریبان آمریکا را میگیرد؛ جهانیان میگویند شما که دم از پیشگیری سلاح اتمی میزنید، خودتان تنها استفادهکننده آن بودید. بنابراین بعد از ۸۰ سال، نیاز به یک توجیه جدی وجود دارد.
تا پیش از این، آمریکا هیچگاه به این صراحت نیامده بود بگوید “ما مجبور بودیم”. من به خاطر ندارم فیلمی با این گستردگی درباره توجیه بمباران اتمی ساخته شده باشد؛ به جز فیلم «هیروشیما عشق من» آلن رنه که محصول موج نو فرانسه بود و ربطی به توجیه آمریکا نداشت و اکران محدودی هم در سال ۱۹۵۹ داشت. اما در فصل جوایز سال ۲۰۲۳، این خط فکری با فیلمهای دیگری مثل «قاتل» (The Killer) دیوید فینچر و «بیچارگان» (Poor Things) یورگوس لانتیموس ادامه پیدا میکند که همگی به نوعی کلیدواژههای مشترک دارند.
نولان هم در این میان دستمزدش را میگیرد. میتوان گفت روند «سفارشیسازی» نولان به طور رسمی از فیلم «دانکرک» شروع شد. دانکرک اولین فیلمی بود که نولان را وارد فصل جوایز کرد و نامزد بهترین فیلم و کارگردانی شد. آن هم در دورانی بود که چندین فیلم دیگر مثل «تاریکترین ساعات» درباره چرچیل ساخته شد و همگی همزمان یک خط داستانی را درباره جنگ جهانی و لزوم مقاومت پیش میبردند.
در دانکرک، نولان هنوز سعی داشت امضای خودش را حفظ کند. او با زمان بازی کرد: یک هفته روی دریا، یک روز روی خشکی و یک ساعت در آسمان را در هم تنید. مشخص بود که میخواهد در یک فیلم سفارشی، همچنان نولان باقی بماند، هرچند نتیجه کمی آشفته بود. اما در «اوپنهایمر»، او کاملاً خودش را وا داد و تسلیم شد. در واقع ما با یک اثر «ضد فیلم» روبرو هستیم که هیچ نشانی از نولانِ خلاق و ابداعگر در آن نیست و نمیتوان روی آن به عنوان یک اثر هنری مستقل حساب کرد.
ساختار کسالتبار و فقدان خلاقیت بصری
فیلم با یک مقدمهچینی بسیار کسالتبار ۴۰ تا ۵۰ دقیقهای شروع میشود. صحنههایی که اوپنهایمر را شبیه به یک عارف نشان میدهد که مولکولها و اتمها در ذهنش به هم میریزند و انگار به او الهام میشود؛ چیزهایی که اصلاً در چارچوب سینمای نولان نمیگنجد. سپس ماجرا را در دانشگاه پی میگیریم تا دقیقه ۶۰ یا ۷۰ که تازه بحث ساخت بمب مطرح میشود. مقدمهای که میتوانست در ۵ تا ۱۰ دقیقه جمع شود، بیدلیل کش پیدا میکند.
ساختار فیلم بر اساس سه دادگاه یا بازجویی بنا شده است و مدام بین اینها رفت و برگشت داریم: اول، بازجوییهای امنیتی مربوط به مککارتیسم که اوپنهایمر را متهم به جاسوسی برای شوروی میکنند؛ دوم، جلسه رای اعتماد به لوئیس استراوس (رابرت داونی جونیور)؛ و سوم، جلسات خصوصی استراوس و اوپنهایمر بعد از جنگ. فیلم مرتباً بین این سه موقعیت کات میخورد و همش حرف، حرف و حرف است. هیچ خلاقیت تصویری در این میان وجود ندارد.
هر کدام از این بخشها حدود ۳۰-۴۰ دقیقه از زمان فیلم را میگیرند و مدام تکرار مکررات است: “تو خیانت کردی”، “نه نکردم”. چه در جلسات رای اعتماد برای وزارت و چه در بازجوییها، همه چیز در سطح باقی میماند. برداشت من این است که وقتی میخواهید یک امر اشتباه را توجیه کنید، مجبورید مدام حرف بزنید. این فیلم شبیه یک دادگاه است که متهم برای دفاع از خود، باید یکسره صحبت کند تا طفره برود و بگوید “من نبودم”، “من برای خودم نساختم”، “من برای آسیب زدن نساختم”.
این حجم از دیالوگ برای دفاع، نشاندهنده ضعف ساختاری و ماهیت سفارشی اثر است. شما فیلمهای سفارشی یا ایدئولوژیک دیگری هم دارید، مثلاً کارهای اسپیلبرگ مثل «فهرست شیندلر»؛ اما آنها مملو از تصاویر تأثیرگذارند و حرفشان را با تصویر میزنند. جیمز کامرون هم رویکردهای خاص خودش را دارد. اما در اینجا، نولان چون نتوانسته با پروژه ارتباط دلی برقرار کند (درست مثل دانکرک که نتوانست فرم بازی با زمانش را درست دربیاورد)، به لکنت افتاده و صرفاً به دیالوگهای طولانی و دفاعی پناه برده است.
بله، زاویه قرارگیری دوربین بسیار حیاتی است. در روایت مستند، بسیاری تصور میکنند که چون نام «مستند» بر اثر است، عین واقعیت را میبینند؛ در صورتی که اگر شما بخواهید از همین اتاق مستندی بسازید، دیدگاه شما با دیدگاه شخص دیگری متفاوت خواهد بود. ممکن است نورپردازی اتاق برای شما جذاب باشد، اما برای دیگری میز موجود در اتاق اهمیت داشته باشد. هر دو واقعیت دارند، اما وقتی شما روی یک بخش زوم میکنید، در واقع دیدگاه خود را به مخاطب تحمیل کردهاید. نولان در اینجا بخشی از واقعیت را نادیده میگیرد و تنها بخشی از تحقیقات را که میخواهد، روایت میکند. این رویکرد در فیلم «باربی» هم دیده میشود؛ زندگی در «باربیلند» جریان دارد تا اینکه «کن» به دنیای واقعی میآید، مردسالاری را یاد میگیرد و در بازگشت، زنان را به بردگی میکشد. در آنجا شخصیتی که از دنیای عروسکها طرد شده، به باربی میگوید که میتوانید دوباره قدرت را پس بگیرید، اما باید زنان را علیه آنها متحد کنید. وقتی تردید ایجاد میشود، استدلال میآورند که «آنها دارند به شما ظلم میکنند». در واقع فیلم میگوید که در برابر یک ظلم، شما ناچارید که متقابلاً ظلم کنید؛ یعنی باز هم در فضای فانتزی، تئوری «جنایت موجه» مطرح میشود.
این الگو در فیلم «آناتومی یک سقوط» نیز وجود دارد. ماجرای قتلی رخ داده و در دادگاه بررسی میشود که آیا مادر قاتل است یا خیر. دادگاه او را تبرئه میکند، اما طی فرایند فیلم، ما متوجه میشویم که مادر واقعاً قتل را انجام داده است. با این حال، پسر خانواده این روایت را میپذیرد چرا که ناگزیر است؛ زیرا پدر به مادر ظلم میکرده و اگر پسر مادر را هم از دست بدهد، زندگیاش از هم میپاشد. یعنی باز هم یک جنایت موجه. حتی در فیلم «منطقه مورد علاقه» که به هولوکاست میپردازد، این تم دیده میشود. نکته عجیب اکرانهای تابستان ۲۰۲۳ همین است؛ گویی همه چیز توجیه میشود. فیلمی ساخته میشود که جنایتی را در گذشته نشان میدهد، اما درست در زمانی اکران میشود که چند ماه بعدش درگیر ماجرایی شبیه به آن میشویم. انگار میخواهند بگویند همانطور که در فیلم حق داشتیم علیه تهدید اقدام کنیم، الان هم حق داریم.
در فیلمهای قبلی همیشه میگفتند ما از جانب دیگران تهدید میشویم و نیاز داریم برای بازدارندگی خودمان را مجهز کنیم؛ اما در مورد «اوپنهایمر» ماجرا متفاوت است. اینجا تهدید انتزاعی نیست، بلکه یک اتفاق مستند رخ داده است: تنها بمباران اتمی تاریخ بشریت. این مسئلهای است که هنوز گریبان آمریکا را میگیرد؛ جهانیان میگویند شما که دم از پیشگیری سلاح اتمی میزنید، خودتان تنها استفادهکننده آن بودید. بنابراین بعد از ۸۰ سال، نیاز به یک توجیه جدی وجود دارد. تا پیش از این، آمریکا هیچگاه به این صراحت نیامده بود بگوید «ما مجبور بودیم». من به خاطر ندارم فیلمی با این گستردگی درباره توجیه بمباران اتمی ساخته شده باشد؛ به جز فیلم «هیروشیما عشق من» که محصول موج نو فرانسه بود و ربطی به توجیه آمریکا نداشت. اما در فصل جوایز سال ۲۰۲۳، این خط فکری با فیلمهای دیگری مثل «قاتل» فینچر و «بیچارگان» لانتیموس ادامه پیدا میکند.
شتابزدگی در تولید و ضعف ساختار روایی
داستان فیلم پتانسیل خوبی داشت، اما ساختار آن ایراد دارد. اگر بازجوییهای اولیه حذف میشد یا در حد دو سه صحنه خلاصه میشد و تمام آن حرفها به سکانسهای دادگاه لوئیس استراوس (رابرت داونی جونیور) یا جلسات خصوصی منتقل میشد، فیلم منسجمتر بود. مشخص است که بسیاری از صحنهها کارکرد دراماتیک ندارند و صرفاً اضافهاند. این بحث که چرا نولان نتوانسته ساختار درست و حسابی طراحی کند، به نظر من به همان ماجرای تحمیلی بودن پروژه و تعجیل در کار برمیگردد. اگر به او فرصت بیشتری میدادند، شاید نتیجه بهتر میشد؛ اما ظاهراً تأکید داشتند که فیلم باید حتماً در ژوئیه (July) و قبل از تاریخ مشخصی آماده شود.
نکته دیگر تأکید بیش از حد فیلم بر «یهودی بودن» است. فیلم به گونهای القا میکند که گویا علم منحصراً در اختیار یهودیان است. مثلاً در صحنهای داخل ماشین، اوپنهایمر صراحتاً به یهودی بودن خود و همکارانش اشاره میکند. این در حالی است که نولان در سالهای قبل ابا داشت که روی این مسأله مانور دهد، اما اکنون این موضوع را بولد میکند. البته به هر صورت، حتی اگر بحث مذهب هم نباشد، افراد در خدمت اهداف سیستم قرار میگیرند. خیلیها میگویند ما عضو فراماسونری نیستیم؛ بله شاید اسمشان نباشد، اما عملاً همان کارها را انجام میدهند، حتی بدتر، چون فراماسونها حقوق و مزایا میگیرند اما اینها به قول معروف «نوکر بی جیره و مواجب» هستند.
روایت تاریخی فیلم نیز «فالش» و نادرست است. ما چند سال قبل مستند ۱۰ قسمتی «تاریخ ناگفته ایالات متحده» اثر الیور استون را داشتیم که سه قسمت آن به ماجرای بمب اتم اختصاص داشت. اگر آن مستند را ببینید، متوجه میشوید که گریم و فضاسازی اوپنهایمر چقدر شبیه آن است، اما محتوا متفاوت است. استون بر اساس اسناد نشان میدهد که ژاپن اصلاً به خاطر بمب اتم تسلیم نشد. اولاً ژاپن در حال تسلیم بود چون آلمان سقوط کرده بود و آنها فقط نگران جان امپراتور بودند. ثانیاً عامل اصلی تسلیم، ورود ارتش سرخ شوروی به جنگ با ژاپن بود، نه بمبها. در فیلم اوپنهایمر اما اشاراتی میبینیم که هدف اصلی، نشان دادن هژمونی آمریکا به روسها بوده است.
این همان بحث جنگ سرد است که عملاً از درون جنگ جهانی دوم آغاز شده بود. در فیلم «آلمانی خوب» (The Good German) و مستندهای دیگر میبینیم که چگونه قدرتها مسابقه گذاشته بودند تا دانشمندان آلمانی (مثل هایزنبرگ) را بدزدند. منطق آمریکا این بود: “اگر ما هژمونی را نشان ندهیم، همه چیز را باختهایم.” شبیه به ماجرای فیلم «ارقام پنهان» (Hidden Figures) و پروژه آپولو ۱۱ که مسأله علمی نبود، بلکه مسأله این بود که مبادا روسها فضا را بگیرند. در اینجا هم استفاده از بمب اتم، ابزاری برای تثبیت برتری ژئوپلیتیک آمریکا بود.
بازیهای درخشان در قابهای فنی و پیام نهایی
البته باید از نکات مثبت فیلم هم گفت. بازیگران فوقالعاده خوب چیده شدهاند. کیسی افلک در نقش مأمور امنیتی با اینکه کوتاه بازی میکند، وحشتناک و تاثیرگذار است. رابرت داونی جونیور به قدری خوب است که اصلاً تشخیص ندادم اوست. کیلین مورفی و گری اولدمن (در نقش ترومن) هم عالی هستند. هرچند درباره گریم اولدمن نظرات مختلفی وجود دارد، اما در کلیت مناسب بود. از نظر فنی، فیلمبرداری کار دشواری نداشته و بیشتر دوربین ثابت است؛ برخلاف فیلمهای قبلی نولان مثل «تلقین» یا «میانستارهای». موسیقی هم معمولی است.
نولان در این فیلم از نگاتیو ۷۰ میلیمتری و دوربینهای IMAX استفاده کرده است. این تکنیک الان در هالیوود برای فیلمهای بلاکباستر (Blockbuster) مد شده است؛ کارگردانانی مثل پل توماس اندرسون و تارانتینو هم از آن استفاده میکنند. اگر در IMDb چک کنید، میبینید بسیاری از فیلمهای مهم الان دوباره روی نگاتیو کداک فیلمبرداری میشوند، نه دیجیتال. دلیلش ماندگاری بالا و کیفیت لنزهای پاناوژن و زایس است که سالهاست امتحان خود را پس دادهاند. استفاده از این فرمت باعث میشود کیفیت بصری و عمق میدان بهتری داشته باشند.
اما در نهایت، پیام فیلم چیست؟ فیلم میخواهد بگوید: “ما نمیخواستیم این جنایت را بکنیم، ولی ناگزیر بودیم.” حتی در صحنهای که ژنرالها هدف را انتخاب میکنند، یکی از آنها میگوید فلان شهر را نزنید چون من آنجا بودهام و آثار فرهنگی دارد. یعنی میخواهند بگویند ما آدمهای بافرهنگ و اخلاقمداری هستیم و این کار برایمان سخت بوده است. اما وقتی حقایق را میسنجیم، میبینیم که اصل ماجرا ارادهی قطعی برای استفاده از بمب بوده است. نولان خودش میگوید در پایانبندی به آغاز جنگ سرد اشاره کرده، اما کل فیلم در خدمت این است که بگوید ما در برابر تهدید (چه نازیها، چه روسها و چه چینیها) چارهای جز این نداشتیم.
در صحنههای مربوط به «لوس آلاموس»، ما شاهد رفتوبرگشتهای زمانی هستیم. در همین رفتوبرگشتهاست که دیالوگهایی مبنی بر اینکه «هیتلر دارد به بمب دست پیدا میکند» مطرح میشود. اما نکته قابل تأمل اینجاست که ما هیچ خلاقیت تصویری خاصی در این صحنهها نمیبینیم؛ همه چیز خیلی عادی و در اتاقهای معمولی میگذرد. حتی صحنههایی که برای اولین بار مسئله ارتباط با حزب کمونیست مطرح میشود، تصویری از یک «کمونیست عرفانی» ارائه میدهد که چندان عمیق نیست.
در مقام مقایسه، وس اندرسون در فیلم «استروید سیتی» (Asteroid City) که یک سال بعد اکران شد، با زبان طنز و کمدی کارهای ارتش را به سخره گرفت. در «اوپنهایمر» اما امکانات وسیعی داده شده است. موسیقی فیلم نیز بسیار برگرفته از همان فضای «اینتراستلار» است و همان حس را تداعی میکند. صحنههای مستندی مانند «اینجا را ترک کنید» عیناً در فیلم بازسازی شده است.
بخش مهم دیگر، بحثی است که اوپنهایمر با انیشتین مطرح میکند؛ نگرانی از اینکه واکنشهای زنجیرهای پشت سر هم رخ دهد و دیگر نتوان متوقفش کرد، تا جایی که تمام دنیا نابود شود. در آن دیالوگ معروف میگوید که احتمال نابودی دنیا «نزدیک به صفر» است، اما صفر نیست. صحنه انفجار بمب و سکوتی که روی تصویر چرخش آتش میآید، به نظرم خیلی بهتر از خود صدای انفجار بود و مخاطب را با ماجرا همراه میکرد.
در مورد پروژههای آینده یا عناوینی مثل «ادیسه» که پرسیدید، باید بگویم تبلیغات عظیمی که برای این فیلمها میشود تعیینکننده است. برای «اوپنهایمر» هم از حدود یک سال قبل، بلیطها پیشفروش شد و تبلیغات سنگینی صورت گرفت. ماجرا یک ماجرای تعیینکننده است؛ نولان دیگر آن نشان شوالیهگری را از پادشاه انگلیس دریافت کرده است و این چیز کمی نیست. هر کسی این نشان را نمیگیرد مگر اینکه خدماتی به دولت بریتانیای کبیر کرده باشد. نولان از یک گمنامی رنجآور به جایی رسیده که اکنون «سِر» (Sir) شده و بسیار معروف است.
سرمایهگذاری سیستم بر روی نولان و جوایز سفارشی
علیرغم اینکه به نظر بنده و بسیاری از منتقدان، «اوپنهایمر» ضعیفترین فیلم نولان بود، تقریباً همه جوایز فصل جوایز را درو کرد. نه فقط اسکار، گلدن گلوب و بفتا، بلکه دهها انجمن نقد فیلم در سراسر دنیا و اتحادیههای صنفی (کارگردانان، تهیهکنندگان، بازیگران، تدوینگران و فیلمبرداران) همگی جایزهشان را به اوپنهایمر دادند. این اجماع خیلی عجیب بود و نشان میدهد که سرمایه و سیستم به این راحتی چنین مهرهای را رها نمیکند.
نولان فردی است که با وجود اینکه مثل جیمز کامرون کاملاً «دولتی» محسوب نمیشد و کمی ژست فیلمساز مستقل داشت، اما در نهایت در خدمت حاکمیت (Establishment) آمریکا قرار گرفت. هالیوود روی این موقعیت سرمایهگذاری کرد تا هواداران او را حفظ کند. الان اگر بخواهند مثالی از یک کارگردان بزرگ بزنند، خیلیها از کریستوفر نولان نام میبرند؛ چون در میان فیلمسازان فعلی، کسی را نمیبینیم که هم توانایی مدیریت «بیگ پروداکشن» (تولید انبوه) را داشته باشد، هم ادعای معنا و مفهوم کند و هم خلاقیت تکنیکی به خرج دهد. بنابراین سیستم او را برجسته میکند.
یکی از نزدیکان اشاره کرد که بخش قابل توجهی از فیلم مطابق با واقعیت نبود. بله، ما پیشتر صحبت کردیم و به سریال مستند ۱۰ قسمتی الیور استون با نام «تاریخ ناگفته ایالات متحده» ارجاع دادیم. سه قسمت اول این مستند دقیقاً راجع به ساخت بمب اتم و اوپنهایمر است. توصیه میکنم حتماً آن را ببینید تا عین مستندات تاریخی را مشاهده کنید. در آنجا با دلایل متقن نشان داده میشود که ژاپن قبل از بمباران اتمی آماده تسلیم بود و تنها نگرانیاش حفظ جان امپراتور بود.
نکته تاریخی مهم این است که ژاپن با انداختن بمب اتم تسلیم نشد، بلکه زمانی تسلیم شد که ارتش سرخ روسیه وارد نبرد شد. در صحبتهای مختلف سران آمریکا و اسناد تاریخی مشخص است که هدف اصلی آمریکا پایان جنگ نبود، بلکه میخواست هژمونی و قدرت خود را به روسیه نشان دهد. تمام ماجرا سر این قضیه بود و «اوپنهایمر» سعی در تحریف یا تلطیف این واقعیت دارد.
تم مشترک «جنایت موجه» در آثار ۲۰۲۳
نکته جالب اینجاست که بلافاصله بعد از اکران «اوپنهایمر»، ماجرای غزه پیش آمد و در فصل جوایز آن سال، فیلمهای بسیاری با تم «جنایت موجه» تولید و دیده شدند. این تم در اشکال مختلفی بروز کرد؛ مثلاً در فیلم «پریسیلا» (Priscilla) که درباره همسر الویس پرسلی بود، ظلمی که به او میشود را نشان میدهد. وقتی از تم صحبت میکنیم، منظورمان لزوماً قتل و جنایت جنگی نیست؛ ممکن است یک حقخوری ساده یا ظلم خانوادگی باشد که در نهایت واکنشی را توجیه میکند.
فیلم دیگری به نام «داستان آمریکایی» (American Fiction) در آن سال بود که جنایت در حق هنر و ادبیات را نشان میداد. نویسندهای روشنفکر که کتابهای خوبش فروش نمیرود، مجبور میشود برای تأمین هزینه درمان مادرش و مشکلات زندگی، برخلاف میل باطنی و وجدانش، داستانهای سخیف و مبتذل بنویسد تا پول در بیاورد. فیلم میگوید جامعه او را ناچار به این «شرارت» کرده است؛ یعنی باز هم نوعی جنایت موجه.
این خط فکری در آثار دیگر هم دیده میشد؛ از انیمیشن میازاکی «پسر و مرغ ماهیخوار» گرفته تا «مرد عنکبوتی: در میان دنیای عنکبوتی» و حتی انیمیشن «المنتال». فیلمهای مهم دیگری مثل «بیچارگان» (Poor Things) اثر لانتیموس، «آناتومی یک سقوط»، «منطقه مورد علاقه» و «آدمکش» (The Killer) دیوید فینچر همگی به نوعی با مفاهیم جبر، گناه و توجیه عمل سر و کار داشتند و جوایز اصلی را گرفتند.
در مقابل، فیلمهایی که این تمِ مورد پسند سیستم را نداشتند، کاملاً نادیده گرفته شدند. مثلاً فیلم «کاخ» (The Palace) رومن پولانسکی که فیلم خوبی بود، اصلاً دیده نشد. یا فیلم «مرز سبز» (Green Border) آگنیشکا هولاند که درباره نژادپرستی و برخورد با مهاجران بود، بایکوت شد. فیلم «سالتبرن» (Saltburn) و «ناپلئون» ریدلی اسکات (با آن فیلمبرداری درخشان) و فیلم «سرزمین موعود» با بازی مدس میکلسن همگی آثار خوبی بودند که چون در راستای آن جریان فکری نبودند، مطرح نشدند.
سینما به مثابه ابزار آمادهسازی اذهان
البته فیلمهای سرگرمکننده خوبی هم بودند که پیام سیاسی خاصی نداشتند اما خوب ساخته شده بودند، مثل «وانکا» که بازسازی داستان کارخانه شکلاتسازی بود، یا انیمیشن بامزه «لئو» که ماجرای یک مارمولک پیر را روایت میکرد و برای کودکان بسیار مناسب بود. اما در کل، روند سینما در غرب به گونهای است که زمینهسازی میکند برای اتفاقاتی که قرار است در آینده نزدیک یا دور بیفتد؛ یا به اصطلاح «ایمنسازی» ذهنی میکند تا وقایع نیاز به توجیه کمتری داشته باشند.
به عنوان نمونهای دیگر از این جریان، انشاءالله در جلسه آینده اگر عمری باقی بود، فیلم «امیلیا پرز» (Emilia Pérez) را بررسی خواهیم کرد. این فیلم که احتمالاً مربوط به سال ۲۰۲۴ است، ماجرای خارقالعاده و عجیبوغریبی دارد که دهان همه را باز گذاشت و اکران موفقی داشت و در مراسم اسکار و گلدن گلوب هم مطرح شد.
بحث در مورد این فیلم و ماجراهای عجیبش بماند برای جلسه بعد. فعلاً بحث ما در مورد نولان و «اوپنهایمر» به پایان رسید. اگر سوالی باقی نمانده، جلسه را با ذکر صلوات ختم میکنیم. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
این متن بر اساس جلسۀ نقد و تحلیل فیلم اوپنهایمر که در مؤسسه فرهنگی رسانهای استاد فرجنژاد برگزار شد، تنظیم گردیده است.
دیدگاهتان را بنویسید