نقد سریال سرو سپید سرخ فصل دوم ۱۴۰۵ | صداسیما همچنان اثر قوی دارد
سازندگان این سریال اجر شهید دارند، همانطور که رهبری شهید فرمودند: (زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا کمتر از شهادت نیست.) این سریال واقعاً برخلاف فصل اول که بسیار ضعیف ساخته شده بود، این بار با قدرت برگشته است.
اگر واقعاً با کسی مواجه شدید که همهجور طرفدار عمو ترامپ است و تمام حملات را کمک این خبیث میداند، بهتر است او را قانع کنید که این سریال بخشی از واقعیت جامعه را نشان میدهد و این اثر را به او نشان بدهید. بعد خواهید دید کسی که کاملاً موافق حمله بوده، رنجهای واقعی مردم و شهدا را میبیند و لمس میکند و شاید نه اینکه باورهایش بهسرعت تغییر کند، اما در درون خود به این نتیجه برسد که مدتها نسبت به رنج هموطنانش بیتفاوت بوده و از این بابت احساس شرمندگی کند. این سریال نکات بسیار مهم دیگری هم دارد که بعد از اشاره کوتاه به هر قسمت در مورد آن صحبت خواهیم کرد.
پدیدآورنده: آمنه حیدپور
فهرست مطالب
Toggleنقد سریال سرو سپید سرخ | مقدمه
فصل دوم مجموعه سرو، سپید، سرخ با ساختاری اپیزودیک ساخته شده است، یعنی هر قسمت قصه، شخصیتها و فضای مستقل خودش را دارد، اما همه این داستانها در بستر جنگ رمضان شکل میگیرند. فصل دوم در ۹ اپیزود تولید شده و هر اپیزود را یک کارگردان متفاوت ساخته است. حسین مهکام، دانش اقباشاوی، مریم اسمیخانی، امیر داسارگر، علیرضا صمدی، محسن بهاری، حمزه علیرضایی، سیدمحمدرضا خردمندان و علی طاهرفرد کارگردانان این فصل هستند. مجموعه نیز محصول مشترک سیمافیلم، سازمان هنری رسانهای اوج و مؤسسه فرهنگی هنری شهید آوینی است.[۱]
برخلاف بسیاری از آثار جنگی که بخش عمده روایتشان در میدان نبرد میگذرد، فصل دوم سرو، سپید، سرخ بیشتر سراغ آدمهایی رفته که جنگ ناگهان وارد زندگی روزمرهشان شده است؛ از کارمند بانک و فیلمنامهنویس گرفته تا راننده، امدادگر، مأمور تأسیسات، خلبان و خانوادههایی که خانه و عزیزانشان را از دست دادهاند. به همین دلیل، هر قسمت را میتوان یک فیلم تلویزیونی مستقل دانست که گوشهای متفاوت از زندگی مردم در روزهای جنگ را روایت میکند.
در بخش اول به سراغ داستان هر قسمت میرویم و در پایان در مورد تمام سریال به چند نکته اشاره خواهیم کرد.
مرور اپیزود ها
بانکدار، انتخاب میان منفعت شخصی و مسئولیت انسانی

نخستین اپیزود فصل دوم با عنوان بانکدار به نویسندگی و کارگردانی حسین مهکام ساخته شده و نادر فلاح نقش اصلی آن را بازی میکند. داستان درباره حسین شفیعی، معاون یک شعبه بانک است، کارمندی منظم و قانونمدار که حدود ۲۰ سال در چهارچوب مقررات اداری کار کرده و حتی برای خودش از تسهیلات بانکی استفاده نکرده است.
در روزهای جنگ، مردی به نام سیدیحیی موسوی برای انتقال سپردهاش به بانک مراجعه میکند. او قصد دارد با پسانداز و وام خود خانه کوچکی برای خانوادهاش بخرد، اما قطعی سامانهها، اختلال اینترنت و تعطیلی بانکها انجام معامله را با مشکل روبهرو کرده است. شفیعی بهتدریج متوجه میشود سیدیحیی یکی از نیروهای پای لانچر است و در همان روزها برای دفاع از کشور در مأموریت حضور دارد.
شفیعی در زندگی شخصی خودش نیز گرفتار است. دامادش ورشکست شده و دخترش از او خواسته برای نجات زندگیشان وام بگیرد. با وجود این، او نمیتواند مشکل خانواده سیدیحیی را نادیده بگیرد. شفیعی ابتدا تلاش میکند از راه قانونی برای همسر سیدیحیی وکالتنامه تهیه کند و بعد تعدادی از همکارانش را جمع میکند تا شعبه دوباره باز شود و انتقال وجه انجام بگیرد. در نهایت، مبلغ وامی را که خانواده خودش به آن احتیاج دارد، به حساب همسر سیدیحیی منتقل میکند.
پایان قصه تلخ است. شفیعی پس از انجام این کار، در حمله دشمن به محل خدمتش به شهادت میرسد. بانکدار از این راه نشان میدهد قهرمانی در جنگ همیشه در خط مقدم و با اسلحه اتفاق نمیافتد، گاهی یک کارمند عادی در یک شعبه بانک، با تصمیمی که میگیرد به بخشی از جبهه دفاع از مردم تبدیل میشود.
بیچهرگان، کشف یک نقشه خطرناک از دل تأسیسات گاز

بیچهرگان دومین اپیزود فصل دوم و ساخته دانش اقباشاوی است. شخصیت اصلی این قسمت، کارگر تأسیسات گاز است که بعد از وقوع یک حمله تروریستی، به نشانههایی مشکوک برمیخورد. او کمکم متوجه میشود اتفاق رخداده یک حادثه محدود و تصادفی نیست و پشت آن، نقشهای گستردهتر و خطرناکتر قرار دارد.
کارگر تأسیسات تلاش میکند دیگران را از خطری که کشف کرده باخبر کند، اما هشدارهایش جدی گرفته نمیشود. او که احساس میکند فرصت زیادی باقی نمانده، تصمیم میگیرد شخصاً مهاجمان را تعقیب کند. این تصمیم، او را وارد مسیری معمایی و پرخطر میکند و ابعاد بزرگتری از توطئه را مقابلش قرار میدهد.
بیچهرگان جنگ را از زاویه خرابکاری، نفوذ و تهدید زیرساختهای شهری روایت میکند. قهرمان قصه نه مأمور امنیتی است و نه از ابتدا برای ورود به چنین ماجرایی آماده شده؛ یک نیروی عادی تأسیسات است که به دلیل شناختش از محیط و احساس مسئولیتی که دارد، زودتر از دیگران متوجه خطر میشود. یاسین مسعودی، پریسا غیاثوند، حسام زرنوشه و محسن عابد از بازیگران این اپیزود هستند و محمدرضا شهیدیفرد نیز حضوری افتخاری در آن دارد.
نترس،۳۶۵ بار، جنگی که ترسهای قدیمی را بیدار میکند

اپیزود سوم با عنوان نترس؛ ۳۶۵ بار به نویسندگی و کارگردانی مریم اسمیخانی ساخته شده است. داستان درباره علی و زیبا، زوج جوانی است که هر دو در سینما فعالیت میکنند. آنها یک سال برای نوشتن فیلمنامهای زحمت کشیدهاند، اما چون امکان تولید آن فراهم نشده، تصمیم گرفتهاند حاصل کارشان را با قیمتی پایینتر از انتظار بفروشند.
درست هنگام مذاکره برای فروش فیلمنامه، انفجاری در تهران رخ میدهد و شروع جنگ همهچیز را بههم میریزد. معامله لغو میشود، آینده کاری علی و زیبا در ابهام قرار میگیرد و خانواده علی که به شمال رفتهاند، از آنها میخواهند تهران را ترک کنند. در طرف دیگر، مادر زیبا حاضر نیست خانهاش را رها کند، چون نمیخواهد جلسه هفتگی قرآن تعطیل شود.
زیبا سالهاست به دلیل انتخاب مسیر هنری از مادر مذهبیاش فاصله گرفته و رابطه سردی با او دارد. جنگ این فاصله، ترسهای شخصی زیبا و نگرانیهای او درباره آینده را دوباره به سطح میآورد. او هم از شکست کاری میترسد، هم از دستدادن خانواده و هم از اتفاقاتی که جنگ میتواند برای زندگیشان رقم بزند.
در طول قصه، بحران باعث میشود رابطه مادر و دختر دوباره شکل بگیرد و زیبا با معنای دیگری از ترس، ایمان و امید روبهرو شود. علی و زیبا نیز در پایان، بهجای فروختن ارزان فیلمنامه تصمیم میگیرند خودشان آن را بسازند. نتیجه این مسیر، عبور کامل از ترس نیست؛ آنها یاد میگیرند اجازه ندهند ترس بهجایشان تصمیم بگیرد.
قصه فرهاد، تصمیم یک زوج برای پذیرفتن فرزند

چهارمین اپیزود با عنوان قصه فرهاد به کارگردانی امیر داسارگر ساخته شده است. داستان درباره فرهاد و عاطفه، زن و شوهری است که نزدیک به ۱۰ سال از زندگی مشترکشان میگذرد، اما هنوز صاحب فرزند نشدهاند. این وضعیت بهمرور به یکی از دغدغههای جدی زندگی آنها تبدیل شده و هرکدام از زاویهای متفاوت با ترس پذیرش مسئولیت فرزند روبهرو هستند.
در روزهای جنگ، این زوج با کودکی مواجه میشوند و در موقعیتی قرار میگیرند که باید درباره پذیرفتن او و ورودش به زندگیشان تصمیم بگیرند. جنگ، ترس از آینده و نگرانی درباره امنیت، این انتخاب را دشوارتر میکند. آیا در دورهای که حتی آینده بزرگسالان نامعلوم است، میتوان مسئولیت آینده یک کودک را پذیرفت؟ یا همین ناامنی، نیاز به ساختن خانواده و مراقبت از یک کودک را جدیتر میکند؟
تصمیم فرهاد و عاطفه، زندگی مشترک آنها را وارد مرحله تازهای میکند. این اپیزود از دل فضای جنگ، به مسئله فرزندآوری، فرزندپذیری و ترس زوجها از مسئولیت پدر و مادر شدن میپردازد. مصطفی ساسانی، سارا توکلی، مهران رجبی و یک بازیگر کودک در این قسمت حضور دارند.[۲]
پدر، مردی میان فقر، جنگ و نگهداری از پدر آلزایمری

اپیزود پدر به نویسندگی و کارگردانی علیرضا صمدی ساخته شده و شهرام قائدی و داود فتحعلیبیگی بازیگران اصلی آن هستند. شخصیت محوری داستان، محسن است؛ مردی که بنایی و گچکاری بلد است، اما برای تأمین مخارج زندگی بهعنوان راننده تاکسی اینترنتی کار میکند. او علاوه بر مشکلات مالی و قانونی، مسئولیت نگهداری از پدر سالخورده و مبتلا به آلزایمرش، آقا یحیی، را نیز بر عهده دارد.
آقا یحیی گاهی خانه را ترک میکند، بعضی آدمها را به یاد نمیآورد و هنوز تصور میکند همسرش برای خرید سبزی بیرون رفته و قرار است برگردد؛ در حالی که او سالها پیش از دنیا رفته است. محسن خسته و گرفتار است، اما حاضر نمیشود پدرش را رها کند. او از عمو، عمه و صاحبخانه کمک میخواهد و حتی به فکر سپردن پدر به آسایشگاه سالمندان میافتد، اما هیچکدام از این راهها بهسادگی جواب نمیدهد.
در همین شرایط، محسن با زن نگرانی روبهرو میشود که فرزند بیمارش به کمک نیاز دارد. او با وجود نیاز شدید مالی، نمیتواند از کنار گرفتاری زن عبور کند. بعدتر نیز برای پیداکردن خواهر فرد معلولی به نام صادق داوطلب میشود. این انتخابها باعث میشود محسن بخشی از درآمد موردنیازش را از دست بدهد، اما در نهایت همان آسایشگاه به او پیشنهاد کار میدهد؛ شغلی که هم مشکل معیشتیاش را تا اندازهای حل میکند و هم به او اجازه میدهد از پدرش مراقبت کند.
رابطه محسن و آقا یحیی، مرکز احساسی این اپیزود است. بیماری، خاطرات زیادی را از پدر گرفته، اما عاطفه میان او و پسرش هنوز زنده است. آقا یحیی در پایان، ساعت و چند اسکناس قدیمیاش را به محسن میدهد؛ انگار تمام چیزی را که از گذشته برایش باقی مانده، به پسرش میبخشد.[۳]
در آسمان، مأموریتی که بازگشت از آن تضمینشده نیست

در آسمان به کارگردانی محسن بهاری، روایت یکی از عملیاتهای کمتر شنیدهشده نیروی هوایی ارتش در جنگ رمضان است. داستان درباره سه خلبان است که برای انجام مأموریتی بسیار خطرناک انتخاب میشوند؛ مأموریتی که هیچ تضمینی برای بازگشت آنها از آن وجود ندارد.
هر سه خلبان در زندگی شخصی خود وابستگیهایی دارند. یکی پدر دو کودک خردسال است، دیگری مسئولیت خانوادگی سنگینی دارد و یکی از آنها که پدر شهید است، از مادر بیمارش مراقبت میکند. همین شرایط، انتخاب میان خانواده و مأموریت را به مرکز اصلی داستان تبدیل میکند. فرمانده عملیات باید کسانی را انتخاب کند که بتوانند مأموریت را انجام دهند، اما هیچکدام از این مردان انسانی بیوابستگی و بدون زندگی شخصی نیستند.
این اپیزود با الهام از عملیات خلبانان ایرانی در آسمان کویت ساخته شده و در کنار فضای نظامی، روی زندگی و تصمیم انسانی خلبانان تمرکز دارد. محسن قصابیان، علیرضا جلالیتبار، رضا مسعودی، محمدرسول صفری، وندا جعفری، مهدی حیدری، نسیم داداشی و روحیه محمودی در این قسمت بازی کردهاند.
وضعیت ۱۰-۱۰، جستوجوی زندگی در میان آوار
هفتمین اپیزود فصل دوم با عنوان وضعیت ۱۰-۱۰ به کارگردانی حمزه علیرضایی ساخته شده است. داستان در لحظه تحویل سال آغاز میشود؛ زمانی که حمله دشمن، جشن نوروز یک خانواده را ناتمام میگذارد و ساختمان محل زندگی آنها را ویران میکند. سفره هفتسین، اسباببازی کودکان، یخچال باز و شمعهایی که هنوز روشن ماندهاند، نشان میدهند این خانه تا چند دقیقه قبل محل جریان یک زندگی عادی بوده است.
شخصیت اصلی داستان، یوسف، یکی از نیروهای امداد و نجات است. او برای پیداکردن نشانهای از حیات وارد ساختمان آسیبدیدهای میشود که هر لحظه احتمال فروریختنش وجود دارد. با وجود خطر، یوسف بارها به دل آوار برمیگردد، چون هنوز سرنوشت مردی به نام احمد سرشار مشخص نشده است.
یوسف نیز خانوادهای دارد که نگران بازگشت او هستند. تماس همسرش در میانه عملیات نشان میدهد فشار مأموریت تنها متوجه امدادگر نیست و خانواده او نیز با ترس و انتظار درگیر است. با این حال، یوسف تا زمانی که از سرنوشت فرد گمشده مطمئن نشود، جستوجو را متوقف نمیکند. این اپیزود جنگ را از نگاه نیروهایی روایت میکند که در لحظه دورشدن دیگران از خطر، به سمت ویرانی میروند تا انسانی را زنده از زیر آوار بیرون بیاورند.[۴]
کاش خانهات پنجره نداشت، مواجهه یک دختر با نتیجه کاری که انجام داده است ( بهترین اپیزود )

هشتمین اپیزود فصل دوم با عنوان کاش خانهات پنجره نداشت به نویسندگی و کارگردانی سیدمحمدرضا خردمندان ساخته شده و سعید آقاخانی و پادینا کیانی بازیگران اصلی آن هستند.
داستان درباره مردی به نام یونس است که خودش را مأمور اداره اطلاعات معرفی میکند و دختری به نام دلآرام را به یک کارگاه متروکه میبرد. خیلی زود مشخص میشود یونس مأمور امنیتی نیست و قصد آسیبزدن به دختر را ندارد. او همسر و دو فرزندش، هدی، ترمه و طاها، را در حملهای از دست داده و حالا دلآرام را مقابل نتیجه کاری قرار داده که پیشتر انجام داده است.
دلآرام با انتشار یک فیلم و فرستادن اطلاعات درباره محل موردنظر، به شناسایی نقطهای کمک کرده که بعداً هدف حمله قرار گرفته است. او میگوید نمیدانسته این اطلاعات جدی گرفته میشود و تصور نمیکرده آن منطقه را بزنند. یونس بهجای واردشدن به یک بحث طولانی، او را با ویرانههای خانه و زندگی ازدسترفتهاش روبهرو میکند.
او از آشنایی و ازدواجش با هدی، قهرهای کوچک زندگی، منتکشی از همسرش و خاطرات بچهها حرف میزند. بعد اسب چوبی ترمه، دفتر نقاشی طاها، کفش چراغدار کودکانه، شیشه لاک، دفترچه اقساط خانه و فیلمهای خانوادگی را نشان میدهد. دلآرام کمکم میفهمد نقطهای که از پشت صفحه گوشی معرفی کرده، یک علامت خالی روی نقشه نبوده؛ خانهای بوده که در آن یک زن، یک مرد و دو کودک زندگی میکردهاند.
یونس در پایان راه فرار را برای دلآرام باز میکند، اما دختر پس از بیرونرفتن دوباره برمیگردد و پشت در مینشیند. او دیگر نمیتواند از نتیجه کاری که انجام داده فرار کند. صدای جنگنده و انفجار پایانی، قصه یونس و دلآرام را به سرنوشت همه خانههایی پیوند میدهد که در جنگ، همراه با آدمها و خاطراتشان از بین رفتهاند.
جانفدا، مأموریتی فراتر از وظیفه اداری
جانفدا به کارگردانی علی طاهرفرد، نهمین اپیزود معرفیشده فصل دوم است. این قسمت به سراغ یکی دیگر از نیروهای کمتر دیدهشده در روزهای جنگ میرود: مأمور برقی که در شرایط بحرانی با موقعیتی خارج از وظایف معمول خود روبهرو میشود.
در حالی که ادامه فعالیت بسیاری از مراکز و حفظ امنیت مردم به برقرارماندن شبکههای خدماتی وابسته است، شخصیت اصلی تصمیم میگیرد از محدوده وظیفه اداری خود فراتر برود و مأموریتی خطرناک را انجام دهد. قهرمان این قصه نیز از میان آدمهای معمولی انتخاب شده؛ کسی که لباس نظامی ندارد، اما در لحظه بحران میفهمد انجامندادن یک کار میتواند زندگی آدمهای دیگری را به خطر بیندازد.
تهیهکننده مجموعه از این شخصیت بهعنوان مأمور برق شجاعی که مأموریتی خارج از وظیفهاش را قهرمانانه انجام داد یاد کرده است. جزئیات کاملتر داستان و شخصیتهای جانفدا تا زمان تنظیم این متن، به اندازه هشت اپیزود دیگر در منابع رسمی منتشر نشده است. [۵]
در مجموع، فصل دوم سرو، سپید، سرخ جنگ را در قالب ۹ قصه جداگانه دنبال میکند؛ قصههایی درباره انتخاب انسانها در لحظهای که زندگی عادی از هم میپاشد. یک نفر بانک را برای حل مشکل خانواده یک رزمنده باز میکند، یک کارگر تأسیسات به دنبال عاملان خرابکاری میرود، یک زوج با ترسهایشان روبهرو میشوند، خانوادهای کودکی را میپذیرد، پسری از پدر آلزایمری خود مراقبت میکند، سه خلبان راهی مأموریتی بدون تضمین بازگشت میشوند، امدادگری به دل آوار میرود، مردی دختری را با نتیجه همکاریاش با دشمن روبهرو میکند و یک مأمور برق مسئولیتی فراتر از شرح وظایفش میپذیرد.
سریال نهان جنگ را نشان میدهد
انتقال یک مفهوم فرهنگی، اخلاقی یا سیاسی از راه سینما اصلاً کار راحتی نیست. نمیشود چند جمله مفهومی به کار برد، چند تصویر از رنج مردم نشان داد و انتظار داشت مخاطب فوراً تحتتأثیر قرار بگیرد. چنین کاری فیلمنامه درست میخواهد، شخصیتپردازی میخواهد، بازیگر توانمند میخواهد و مهمتر از همه، به یک ساختار دراماتیک حسابشده نیاز دارد. مخاطب باید رنج را در دل یک قصه لمس کند، نه اینکه احساس کند سازندگان اثر دارند از پشت تصویر برایش سخنرانی میکنند.
فصل اول سرو، سپید، سرخ قرار بود بخشی از رنجها، مقاومتها و زحمتهای گروههای مختلف مردم در جنگ رمضان را روایت کند، اما نتیجه واقعاً ضعیفتر از چیزی بود که انتظار داشتیم. البته یک نکته مهم را نباید نادیده گرفت: فصل اول همزمان با شرایط جنگی ساخته شد. بعضی از متنها در کمتر از سه یا چهار روز آماده میشدند و چند گروه تولید نیز همزمان مشغول کار بودند. چنین شرایطی طبیعتاً فرصت کافی برای پرداخت فیلمنامه، شخصیتسازی و پیشتولید باقی نمیگذاشت. خود تهیهکننده مجموعه نیز تأیید کرده که در فصل دوم، زمان بیشتری برای متن، پیشتولید و انتخاب عوامل صرف شده است.[۶]
نتیجه این تغییر را میتوان خیلی روشن در فصل دوم دید. این بار با اثری روبهرو هستیم که برای قصهگفتن برنامه دارد و میداند چطور یک موضوع فرهنگی یا انسانی را به موقعیت دراماتیک تبدیل کند. حضور کارگردانان کاربلد و استفاده از بازیگرانی مثل سعید آقاخانی، نادر فلاح و شهرام قائدی، نشان میدهد فصل دوم از همان مرحله انتخاب عوامل جدیتر بسته شده است.[۷]
این تغییر آنقدر محسوس است که میتوان بعضی از اپیزودهای فصل دوم را در اندازه یک فیلم سینمایی تلویزیونی ارزیابی کرد. ریتم بهتر شده، موقعیتهای نمایشی شکل گرفتهاند، شخصیتها دیگر صرفاً وسیلهای برای رساندن پیام نیستند و بازیگران فرصت پیدا کردهاند آدمهایی قابلباور بسازند. حتی نقدهای منتشرشده درباره فصل دوم نیز به فرصت بیشتر برای آمادهسازی، پرداخت بهتر روایتها و ظرفیت بالای ساختار اپیزودیک این مجموعه اشاره کردهاند [۸].
روایت آدمهایی که میان خبرها گم شدند
یکی از مهمترین راهبردهای فصل دوم این است که سراغ رنجها و فداکاریهایی میرود که یا درست دیده نشدند یا آنطور که باید مورد قدردانی قرار نگرفتند. در اخبار جنگ معمولاً با عدد، عملیات، هدف نظامی، خسارت و بیانیه روبهرو هستیم. در این میان، آدمهایی که پشت این خبرها ایستادهاند خیلی زود گم میشوند.
برای نمونه، اپیزود در آسمان سراغ خلبانان و نیروهای فنی نیروی هوایی میرود؛ کسانی که نقش مهمی در دفاع از کشور داشتند، اما مردم درباره بسیاری از مأموریتها و فداکاریهایشان اطلاعات کمی شنیدند. بعضی از آنها مأموریت خود را انجام دادند و ما تازه بعدتر، با خبر شهادتشان فهمیدیم چه کسانی در آن روزهای پرالتهاب از آسمان ایران دفاع میکردند. این اپیزود یکی از عملیاتهای خلبانان ایرانی را در قالب داستان بازسازی میکند و به جای آنکه از خلبان یک اسم در انتهای خبر بسازد، او را به انسانی دارای خانواده، ترس، انتخاب و مسئولیت تبدیل میکند.[۹]
اینجا دقیقاً همان جایی است که سینما میتواند کاری فراتر از خبر انجام دهد. خبر به ما میگوید یک خلبان شهید شد؛ قصه نشان میدهد چه کسی از خانه بیرون رفت، چه خانوادهای منتظر بازگشت او ماند، چه تصمیمی گرفت و نبودنش چه زخمی در زندگی اطرافیان باقی گذاشت. عدد ممکن است چند دقیقه ذهن را درگیر کند، اما شخصیت میتواند مدتها در حافظه بماند و نتیجه میشود همان که رهبری شهید فرمودند زنده نگهداشتن یاد و خاطره شهدا کمتر از شهادت نیست.
شکستن قاب دروغین حمله برای نجات مردم
مهمترین کار فصل دوم، روبهروکردن بخشی از مخاطبان با واقعیتی است که شاید مدتها از دیدن آن فرار کردهاند، بهخصوص کسانی که تحتتأثیر رسانههای معاند، حمله نظامی آمریکا به ایران را نوعی کمک به مردم میدانستند.
رسانهای که از حمله نظامی حمایت میکند، معمولاً تصویر را طوری میچیند که بمباران شبیه یک عملیات دقیق، تمیز و حتی نجاتبخش دیده شود. از زدن اهداف، تضعیف حکومت و کمک به مردم حرف میزند، اما خانه ویرانشده، کودک کشتهشده، پدر شهید و خانوادهای را که تا آخر عمر با جای خالی عزیزش زندگی میکند، از قاب بیرون میگذارد. در علم ارتباطات به این کار چارچوبسازی رسانهای (Media Framing) میگویند، یعنی رسانه بخشهایی از واقعیت را برجسته میکند و بخشهای دیگری را کنار میزند تا مخاطب، ماجرا را از زاویهای که رسانه میخواهد ببیند.[۱۰]
سرو، سپید، سرخ این قاب دروغین را میشکند. مجموعه به مخاطب اجازه نمیدهد حمله را در حد یک خبر سیاسی یا نقشه نظامی ببیند. او را وارد خانهای میکند که هدف قرار گرفته، کنار کودکی مینشاند که برای شهادت پدرش گریه میکند و به او نشان میدهد پشت عبارت سرد اصابت به یک هدف، ممکن است زندگی کامل یک خانواده نابود شده باشد.
کسی که از فاصله دور حمله را کمک به مردم ایران مینامد، معمولاً با نتیجه انسانی آن روبهرو نشده است. وقتی این آدم را مقابل خانوادهای قرار بدهید که پدرش را از دست داده، مادری که فرزندش شهید شده یا کودکی که دیگر قرار نیست پدرش را ببیند، دیگر نمیتواند به همان راحتی پشت واژههای سیاسی پنهان شود. حتی کسی که بارها برای شبکهای مانند ایران اینترنشنال فیلم فرستاده و روایت آن شبکه را تکرار کرده، وقتی چشم در چشم خانوادههای آسیبدیده قرار بگیرد، مجبور میشود معنای حمایتش را از نو ببیند: حمایت از چه کسی و به قیمت جان چه کسانی؟
هیچ هدف سیاسی ارزش این حجم از رنج برای هموطن را ندارد. ممکن است ساعتها با چنین فردی بحث منطقی کنید، سند بیاورید و درباره منافع ملی توضیح بدهید و باز هم حرفتان به جایی نرسد. ذهن او از قبل با یک چارچوب رسانهای آماده شده و برای هر استدلالی پاسخ دفاعی دارد. اما وقتی تصویر دختر کوچکی را میبیند که برای پدر شهیدش گریه میکند، دیگر با یک گزاره سیاسی روبهرو نیست؛ با رنج یک انسان مواجه شده است. آن لحظه میتواند همان تلنگری باشد که لایههای تبلیغات رسانهای را کنار میزند و فرد را با فطرت انسانی خودش روبهرو میکند.
چرا قصه بیشتر از بحث مستقیم اثر میگذارد؟
در روانشناسی رسانه برای این اتفاق چند توضیح علمی وجود دارد. نخستین مفهوم، انتقال روایی(Narrative Transportation) است. وقتی قصه خوب ساخته شده باشد، مخاطب برای مدتی وارد جهان شخصیتها میشود. توجه، تخیل و احساس او درگیر روایت میشود و اتفاقات را از درون تجربه میکند. پژوهشهای این حوزه نشان دادهاند هرچه این ورود به جهان داستان عمیقتر باشد، احتمال تغییر نگرش مخاطب در جهت معنای قصه بیشتر میشود.[۱۱]
به زبان ساده، مخاطب دیگر از بیرون به ماجرا نگاه نمیکند. او خودش را کنار شخصیت میبیند، نگرانیاش را میفهمد و فقدانش را احساس میکند. به همین دلیل، یک اپیزود درستساخته درباره شهادت پدر خانواده میتواند کاری انجام دهد که دهها ساعت بحث سیاسی از انجامش عاجز است.
مفهوم دوم اثر قربانی قابلشناسایی(Identifiable Victim Effect) است. آدمها معمولاً با یک قربانی مشخص، دارای نام، چهره و زندگی، ارتباط عاطفی بیشتری برقرار میکنند تا با آمار کلی قربانیان. شنیدن اینکه چندین نفر در یک حمله شهید شدهاند دردناک است، اما دیدن زندگی یک کودک مشخص که پدرش را از دست داده، رنج را از یک عدد دور به تجربهای انسانی و قابللمس تبدیل میکند.[۱۲]
پژوهشهای مربوط به روایتهای رسانهای نیز نشان دادهاند داستانهایی که در قالب روایت انسانی ارائه میشوند، میتوانند همدلی، نگرش مثبتتر، میل به کسب اطلاعات بیشتر و حتی قصد رفتاری مخاطب را افزایش دهند.[۱۳] مرورهای پژوهشی گستردهتر نیز نشان میدهند روایت، مقاومت ذهنی مخاطب در برابر پیام را کاهش میدهد؛ چون فرد هنگام دنبالکردن قصه کمتر مشغول ساختن جواب و ردکردن استدلال طرف مقابل میشود.[۱۴]
ساختار فصل دوم سرو، سپید، سرخ دقیقاً از همین مسیر جلو میرود. مجموعه با مخاطب وارد مناظره نمیشود و از او نمیخواهد ابتدا تمام اختلافهای سیاسیاش را کنار بگذارد. رنج را مقابل چشمش میگذارد و اجازه میدهد خود قصه حصار دفاعی او را بشکند. خون، شهادت، ویرانی خانه و گریه کودک دیگر یک ابزار تبلیغاتی نیستند؛ نتیجه واقعی همان حملهای هستند که بعضیها آن را حمایت از مردم معرفی کردهاند.
اگر این مواجهه درست شکل بگیرد، مخاطب میتواند یک لحظه از فضای تبلیغاتی بیرون بیاید و از خودش بپرسد: اگر این حمله واقعاً برای کمک به مردم بود، پس این کودک چرا باید پدرش را از دست میداد؟ این خانواده چرا باید نابود میشد؟ مردمی که قرار بود نجات پیدا کنند، چرا باید هزینه این نجات ادعایی را با جانشان میدادند؟
یک اثر قوی که هنوز راه دیدهشدن را پیدا نکرده است
فصل دوم از نظر بازیها، فیلمنامه، ریتم و کیفیت ساخت چند پله بالاتر از فصل اول ایستاده است. بازی سعید آقاخانی و دیگر بازیگران شناختهشده به شخصیتها وزن داده و فرصت بیشتر در مرحله نگارش و پیشتولید نیز نتیجه خودش را نشان داده است. این مجموعه میتواند به الگویی برای آثاری تبدیل شود که میخواهند یک رنج اجتماعی، مفهوم فرهنگی یا تجربه تاریخی را بدون افتادن در دام کلیشه به مخاطب منتقل کنند.
با این حال، مجموعه با یک ضعف جدی روبهرو است، اثر ساخته شده، اما راهبرد قدرتمندی برای وایرالشدن و رسیدن آن به مخاطبان بیرون از تلویزیون دیده نمیشود. در دورهای که بخش بزرگی از مخاطبان از راه کلیپهای کوتاه و شبکههای اجتماعی با برنامهها آشنا میشوند، کیفیت خوب بهتنهایی تضمین نمیکند یک اثر دیده شود.
برنامههایی مانند سرآشپز از ابتدا سراغ ترکیبی از آشپزهای حرفهای، خانگی و فعالان فضای مجازی رفتند.[۱۵] حضور کسانی که خودشان صفحه، مخاطب و تریبون دارند، باعث میشود هر شرکتکننده به یک رسانه تبلیغاتی برای برنامه تبدیل شود. وقتی آنها کلیپ حضورشان را منتشر میکنند، برنامه از آنتن تلویزیون بیرون میآید و وارد شبکههای اجتماعی میشود.
سرو، سپید، سرخ نیز به چنین طراحی رسانهای نیاز دارد. میتوان بلاگرهای مذهبی، چهرههای فرهنگی و افرادی را که در شبکههای اجتماعی تریبون دارند، وارد گفتوگو درباره اپیزودها کرد. حتی میتوان از چهرههایی با دیدگاه مخالف دعوت کرد تا یک اپیزود را ببینند و درباره آن حرف بزنند. تقابل میان دو نگاه، اگر درست طراحی و به کلیپهای کوتاه و قابلانتشار تبدیل شود، ظرفیت بالایی برای وایرالشدن دارد.
میشود بخشی از یک اپیزود را مقابل یک بلاگر یا فعال رسانهای گذاشت و از او پرسید: اگر این حمله کمک به مردم بود، درباره این کودک چه پاسخی داری؟ چنین مواجههای هم بحث میسازد، هم مخاطب را کنجکاو میکند و هم سریال را از محدوده مخاطبان همیشگی شبکه یک بیرون میبرد.
ساختن اثر خوب نیمی از کار است. نیم دیگر، رساندن آن به کسی است که باید آن را ببیند؛ همان مخاطبی که شاید هنوز پشت روایتهای دروغین رسانهای ایستاده و حمله به کشورش را حمایت از مردم میداند. فصل دوم ابزار لازم برای تلنگرزدن به این مخاطب را دارد. حالا باید برای دیدهشدنش هم به اندازه فیلمنامه و تولید آن فکر کرد.
همدلی جمعی
پیش از پایان بحث، باید به یکی دیگر از ظرفیتهای مهم سرو، سپید، سرخ اشاره کنیم، این مجموعه میتواند همدلی میان مردم را در شرایط جنگی بالا ببرد و به مخاطب یادآوری کند که جنگ برای همه به یک اندازه سنگین نیست. ممکن است یک خانواده در ظاهر همان زندگی عادی همیشگی را داشته باشد، اما یکی از اعضایش هر روز درگیر امدادرسانی، درمان مجروحان، حفاظت از مردم یا انجام مأموریتهای خطرناک باشد. در چنین شرایطی، فشار جنگ روی تمام اعضای آن خانواده پخش میشود.
خانواده نیروهای هلالاحمر، امدادگران، کادر درمان، آتشنشانان، نیروهای نظامی و همه کسانی که در دل بحران مسئولیتی بر عهده دارند، با یک فشار دوگانه زندگی میکنند. از یک طرف نگران جان عزیزشان هستند و از طرف دیگر باید در غیاب او، بار خانه و زندگی را بهتنهایی به دوش بکشند. مادری که همسرش برای امدادرسانی رفته، پدری که فرزندش در مأموریت است یا کودکی که نمیداند پدر و مادرش امشب به خانه برمیگردند یا نه، بیشتر از همیشه به توجه فامیل، همسایه و دوستان نیاز دارند.
یکی از کارهای درست این سریال، نشاندادن همین تنهایی پنهان است. قهرمان جنگ همیشه کسی نیست که در خط مقدم دیده میشود. گاهی خانوادهای که ساعتها با اضطراب منتظر یک تماس مانده، بخشی از همان مقاومت است. وقتی سریال این اضطراب، انتظار و بیپناهی را درست نمایش میدهد، مخاطب متوجه میشود حمایت از این خانوادهها یک رفتار تشریفاتی یا احساسی نیست؛ یک مسئولیت انسانی و اجتماعی است.
همدلی در چنین شرایطی هم نباید در حد ناراحتشدن برای شخصیتهای سریال باقی بماند. اگر مخاطب بعد از تماشای یک اپیزود از خودش بپرسد در اطراف من چه کسی این روزها تنها مانده؟، اثر توانسته از احساس عبور کند و به رفتار برسد. شاید همسایهای به خرید روزانه نیاز داشته باشد، شاید خانواده یک امدادگر برای نگهداری از فرزندش کمک بخواهد، شاید مادری منتظر یک تماس ساده باشد یا خانوادهای درگیر ترس و فشار روانی جنگ شده باشد. گاهی همین سرزدن، تماسگرفتن، مراقبت از کودک یا انجام یک کار کوچک، بخشی از بار سنگین آن خانواده را کم میکند.
در مطالعات رسانه از چنین آثاری با مفهوم رسانههای نوعدوستانه یا رسانههای یاریگر(Prosocial Media) یاد میشود؛ آثاری که همکاری، مراقبت، فداکاری و کمک به دیگران را به تصویر میکشند. یک فراتحلیل شامل ۷۲ مطالعه و ۲۴۳ اندازه اثر نشان داده است که مواجهه با محتوای رسانهای یاریگر با افزایش همدلی و رفتارهای کمککننده ارتباط دارد.[۱۶] پژوهش درباره روایتهای تصویری دنبالهدار نیز نشان داده که درگیرشدن با زندگی شخصیتها میتواند همدلی مخاطب را افزایش دهد.[۱۷]
این موضوع در روزهای بحران اهمیت بیشتری پیدا میکند. پژوهشهای مربوط به بلایا نشان میدهند حمایت اجتماعی میتواند فشار روانی واردشده به بازماندگان، خانوادهها و نیروهای درگیر امدادرسانی را کاهش دهد و به بازسازی توان روانی جامعه کمک کند.[۱۸] همان چیزی که گاهی با عنوان تابآوری جمعی(Community Resilience) از آن نام برده میشود، از همین رابطههای ساده ساخته میشود: همسایهای که همسایهاش را فراموش نمیکند، فامیلی که منتظر درخواست کمک نمیماند و مردمی که اجازه نمیدهند خانواده امدادگران و مدافعان کشور در میانه بحران تنها بمانند.
سرو، سپید، سرخ میتواند چنین تلنگری ایجاد کند. مخاطب بعد از دیدن این خانوادهها نباید تنها بگوید چقدر دردناک بود و از کنار ماجرا بگذرد. اثر زمانی کامل میشود که این اندوه به توجه و این توجه به کمک عملی تبدیل شود. جنگ دورهای است که جامعه باید بیشتر از همیشه حواسش به آدمهای اطرافش باشد؛ به همسایه، همشهری، فامیل و بهخصوص خانوادههایی که عزیزانشان مستقیمتر از دیگران درگیر بحراناند. این همان حرکت از یک همدلی لحظهای به سمت همدلی جمعی است.
جمعبندی نهایی
فصل دوم سرو، سپید، سرخ نشان میدهد که برای روایت جنگ، همیشه نیازی به نمایش مستقیم میدان نبرد نیست، گاهی یک پدر تنها میتواند بخش مهمی از حقیقت جنگ را نشان دهد. ارزش اصلی این مجموعه در این است که جنگ را به تجربه انسانی تبدیل میکند، تجربه آدمهایی که شاید نامشان در اخبار دیده نشود، اما تصمیمها، ترسها، فداکاریها و رنجهایشان بخشی از واقعیت یک جامعه در دوران بحران است. این مجموعه تلاش نمیکند مخاطب را با انسانهایی روبهرو کند که جنگ وارد زندگی روزمرهشان شده است.
البته سرو، سپید، سرخ مانند هر اثر دیگری بدون ضعف نیست و مهمترین چالش آن شاید پیدا کردن راهی برای رسیدن به مخاطبانی باشد که خارج از دایره مخاطبان معمول چنین آثاری قرار دارند. با این حال شاید مهمترین دستاورد این مجموعه همین باشد که یادآوری میکند پشت هر خبر جنگی، آدمهایی وجود دارند که زندگیشان تغییر کرده است و همدلی با آنها نباید فقط در زمان تماشای سریال باقی بماند، و باید به توجه بیشتر به انسانهای اطرافمان در روزهای سخت تبدیل شود.
پیوست ها
[۱] معرفی رسمی ساختار، عوامل و ۹ اپیزود فصل دوم
[۲] گزارشهای تفصیلی اپیزودهای بانکدار، بیچهرگان، نترس؛ ۳۶۵ بار و قصه فرهاد
[۳] گزارشهای تفصیلی اپیزودهای پدر و در آسمان
[۴] گزارشهای تفصیلی اپیزودهای وضعیت ۱۰-۱۰ و کاش خانهات پنجره نداشت
[۵] گفتوگو با تهیهکننده درباره روایتها و شخصیتهای فصل دوم، از جمله مأمور برق
[۶] ایسنا ـ گفتوگو با تهیهکننده درباره تفاوت شرایط تولید فصل اول و دوم
[۷] تسنیم ـ معرفی کارگردانان، بازیگران و ساختار فصل دوم
[۸] مشرق ـ نقد و بررسی ساختار و کیفیت فصل دوم سرو، سپید، سرخ
[۹] همشهری ـ روایت عملیات خلبانان ایرانی در اپیزود در آسمان
[۱۰] رابرت انتمن ـ مقاله علمی چارچوبسازی رسانهای
[۱۱] گرین و براک ـ پژوهش انتقال روایی و قدرت اقناعی داستان
[۱۲] دانشگاه کارنگی ملون ـ پژوهش درباره اثر قربانی قابلشناسایی
[۱۳] پژوهش تأثیر قالب روایی بر همدلی مخاطبان
[۱۴] فراتحلیل نقش روایت در کاهش مقاومت مخاطب
[۱۵] باشگاه خبرنگاران جوان ـ حضور فعالان فضای مجازی در مسابقه سرآشپز
[۱۶] فراتحلیل تأثیر رسانههای یاریگر بر همدلی و رفتارهای کمککننده
[۱۷] پژوهش درباره تأثیر روایتهای تصویری دنبالهدار بر همدلی مخاطبان
[۱۸] پژوهش درباره نقش حمایت اجتماعی و ارتباطات جمعی در بحرانها و بلایا
دیدگاهتان را بنویسید