نقد فیلم روح در سلول ۲۰۲۶ Ghost in the Cell | مسلمونها خونخوارن؟ قربانی به خداشون میدن؟
با نقد فیلم روح در سلول 2026 با ما همراه باشید. هالیوود خیلی وقثه بسته که کلا مسلمونها رو احمق و روانی نشون بده! یه فیلم جدیدی اومده که توی باکس آفیس زندۀ فیلمهای 2026 اصلا رتبه نداره و اسمش روح در زندان هست. این فیلم در مورد یکی از زندانهای جاکارتا داخل اندونزیه، که مسلمونها، غیر مسلمونها و آدمهایی که اصلا دین ندارند تو اون زندان دستگیر شدنو باید به زور برنامههای دینی خاصی رو اجرا بکنن.
این زندان در فیلم یکی از ممتازترین زندانهای کل اندونزیه و آدمهای خاصی هم اونجا نگهداری میشن و یه سری قوانین خاص هم داره برای خودش. جالب اینه که شما موقع دیدن فیلم باید بدونید که بزرگترین جمعیت مسلمان دنیا داخل کشور اندونزی جمع شده و فیلم هم حول همین موضوع میچرخه.
آقا اسم این فیلم خیلی شبیه مجموعۀ روح در پوسته(Ghost in the Shell) هست که میتونید نقدش رو توی سایت ما بخونید؛ توی مجموعۀ روح در پوسته ماجرا حول یه پلیس سایبورگ به اسم ماژور کوساناگیه که داره دنبال یه هکر به اسم پاپت مستر میگرده، هکری که میتونه بره تو مغز آدما و روحشون رو کنترل کنه، بهش میگن گست هکینگ، یعنی روحه که هک میشه نه بدن.
حالا تو روح در زندان هم دقیقاً همین ایده رو داریم، یه روح که میاد تو بدن آدما، از کالبد دیماس استفاده میکنه و تا خود جاکارتا باهاش میاد زندان، انگار داره همون کاری رو میکنه که پاپت مستر میکرد، یعنی از بدن یکی به عنوان وسیله استفاده میکنه تا خودش رو نشون بده و کارش رو انجام بده.
مجموعه روح در پوسته داره از این ایده استفاده میکنه تا سوالات فلسفی بپرسه، هویت چیه، آدم بودن یعنی چی، وقتی بدنت دیگه بدن خودت نیست پس تو کی هستی. اونجا حکومت و سازمانهای امنیتی هم هستن که دارن از این تکنولوژی سوءاستفاده میکنن، آدما رو ابزار میکنن، درست مثل سکشن سیکس که آدما و هوش مصنوعی رو یه چیز مصرفی میبینه و عملا حقوقی براشون قائل نیست. توی روح در زندان هم همین قدرتطلبی و سوءاستفاده از سیستم رو داریم، منتهی این دیگه ختم به جهانهای سایبرپانکی نمیشه و بهجاش از زیر ساخت فساد اقتصادی و سیاسی اندونزی داره میاد بیرون.
تو هر دو داستان یه نیروی نامرئی هست که داره حساب پس میگیره از اعضای سیستم قدرتمندی که به مردم حکومت میکنه، توی روح در پوسته پاپت مستر خودش محصول همون سیستمیه که ازش فرار میکنه و قراره حساب پس بده، توی روح در زندان هم پراکاسا[چند پاراگراف پایینتر توضیح دادیم کیه] محصول همون سیستم فاسد و ظالمیه که قراره به روح یک جوون معترض[که داخل اعتراضات زیست محیطی کشته شده بود] که اومده تو زندان تا به قتل برسونتش و انتقام بگیره حسابشو پس بده.
از اینجا به بعد، برای اینکه بشه لایههای نمادین فیلم رو دقیقتر باز کرد، لازمه به چند سکانس طراحی اجساد قربانیها و صحنههایی که خشونت درون زندان رو نشون میده اشاره کنیم و بعضیهاشون رو هم نشون بدیم، چون این صحنهها اصلاً ملایم نیستن و خونریزی زیاد و چندشآوری داخلشون نمایش داده میشه میتونه برای افراد مبتلا به تریپوفوبیا آزاردهنده باشه، اگه سابقه بیماری قلبی دارید یا فکر میکنید دیدنشون ممکنه حالتون رو بد کنه، پیشنهاد میکنیم فقط توضیحات متن رو بخونید و از تماشای کلیپها و عکسهای زیر پرهیز کنید.
فهرست مطالب
Toggleاندونزی امروز جامعۀ مخاطب اثر
در این زندان خیلی استعارهها رقم میخوره؛ مثلا شما وقتی فیلم رو شروع میکنید، فیلم با یه ترانهای آغاز میشه به نام آن شهر دیگه وجود نداره(The Town Was Gone)، که یه آقایی به نام تونی مرل خونده این ترانه رو، و توش داره داستان یه مردی رو روایت میکنه که برگشته توی یه شهر قدیمی و وقتی میرسه توی اون شهر میبینه که شهر کلا پوکیده، اصلا دیگه وجود نداره؛ مثلا خونهها خالیان، آدماش ناپدید شدن، فقط انگار یه خرابه مونده و یه عالمه خاطره.
این آهنگ سه دقیقه و نوزده ثانیه است و انتخابش برای اول فیلم معناداره؛ انگار یه خلاصهای از جهان داستان فیلم داره به ما میده؛ یه آدمی توی آهنگ برمیگرده به یه جایی که قبلا اونجا بوده و چیزی جز یه شهر مرده نمیبینه. فیلم اینطوری شروع میشه. آخرای این ترانه چه شکلیه؟ در آخرش یه سوار ناشناسی میآد و اسم آدمایی که تو شهر ناپدید شدن رو میشمره؛ میخواد بگه این سواری که داره میره و این اسمها رو میخونه، ببینید، اینها همون آدمهایین که توی زندان قراره سلاخی بشن و بمیرن تا به سزای خرابکاریهاشون توی شهر برسن.
جالبه که این فضا رو اگه بذاریم کنار جامعه امروز اندونزی ارتباطهای جالبی با هم پیدا میکنن. از نظر اقتصادی، طبقه متوسط اندونزی طی چند سال گذشته پیوسته کوچیکتر شده. تعداد افرادی که توی این طبقه حساب میشن از حدود ۵۷ میلیون نفر در سال ۲۰۱۹ به کمتر از ۴۷ میلیون نفر در سال ۲۰۲۵ رسیده، یعنی از ۲۱ درصد جمعیت به کمتر از ۱۷ درصد. در همین حال یه قشر دیگه هستن بهشون میگن طبقه متوسط آرزومند یعنی کسایی که هنوز به ثبات مالی نرسیدن و همیشه در خطر سقوط به فقر هستن، اینها به بیش از ۱۴۰ میلیون نفر رسیده آمارشون.
علتش هم اینه که کیفیت پرداخت به مشاغل افت کرده، نرخ اشتغال غیررسمی و کمدستمزد بالا رفته، پساندازها آب رفته و رشد حقوقها هیچوقت با تورم همقدم نشده. یه کارگر بخش غیررسمی الان بهطور میانگین ماهی حدود ۱۰۷ دلار درمیآره، در حالی که همین رقم برای بخش رسمی نزدیک به ۱۶۳ دلاره.
از نظر سیاسی، اندونزی طی این چند سال داره یه بازگشت به دوران پیش از اصلاحات رو تجربه میکنه. زیر ریاستجمهوری پرابوو سوبیانتو، ارتش داره دوباره وارد پستهای غیرنظامی میشه، از کشاورزی و بهداشت گرفته تا گمرک و حتی استفاده از ساختارهای امنیتی و نظامی برای کنترل و مدیریت فضای جامعه که خیلی بیشتر شده. اصلاح قانون ارتش در سال ۲۰۲۵ هم راه حضور نظامیان در برخی موقعیتهای غیرنظامی را هموارتر کرد و به این روند شکل رسمیتری داد. شاخص دموکراسی اکونومیست هم رتبه اندونزی رو پایین آورده و یه قانون جزایی جدید هم قراره از سال ۲۰۲۶ اجرایی بشه که دوباره محدودیت میذاره روی انتقاد کردن از دولت.
توی حیطۀ مسائل اجتماعی هم، همه این فشارها توی تابستون ۲۰۲۵ در قالب اعتراض نسبت افزایش حقوق و مزایای نمایندههای مجلس خودشو نشون داد. افان کورنیاوان، یه راننده موتوری بیستویکساله، زیر خودروی زرهی پلیس مرد، و این اتفاق تبدیل شد به بزرگترین موج اعتراضی از دوران اصلاحات به اینور و به تمام سیوهشت استان کشور کشیده شد.
مردم خواستههایی مثل انحلال مجلس، اصلاح پلیس، افزایش حداقلدستمزد و لغو قانون کاری که به نفع سرمایهدارهای بزرگ بود رو مطرح کردن. دولت هم با خشونت پلیس، بازداشت و برچسب زدن اعتراضها به خیانت و تروریسم جواب داد. دستکم ده نفر جون باختن و بیست نفر هم مفقود موندن که هیچوقت سرنوشتشون مشخص نشد. آقا مسائل اقتصادی و اجتماعی و سیاسی این کشور رو نمیشه بیشتر از این اینجا باز کرد و مجالش هم نیست بیاید برگردیم به خود فیلم اینها صرفا مطرح شدن تا شما بدونید فیلم ناظر به چه اتفاقاتی ممکنه ساخته شده باشه.
مسلمونا یمش حیوونن
سکانسهای اول فیلم با یه خبرنگاری شروع میشه به نام دیماس، که برای تحقیق درباره تخریب جنگلهای بورنئو کالیمانتان به جنگل نهآ رفته تا گزارشی از قتلهای مشکوکی که اونجا اتفاق افتاده برای رئیسش بنویسه. گزارش در مورد اینه که هزاران هکتار از این جنگل حفاظتشده به شکل غیرقانونی برای استخراج نیکل تخریب شده و پشت پروژهش هم دولت و سرمایهگذارهای قدرتمند وایستادن؛ توی گزارش چیزی که خیلی بلد هست مرگ مشکوک یکسری کارگره.
اگه برید به دقیقه 89 فیلم اونجا تازه یه سری اطلاعات دریافت میکنید و متوجه کل داستان فیلم که در مورد این جنگل هست میشید. این جنگلها اصلا یه مکان واقعی نیستن همش یه بخشی از جهان داستانی فیلمن، اما فیلم اومده اینارو با مسائل واقعی خود اندونزی، مخصوصا تخریب کردن محیط زیست توی این کشور و استخراج نیکل و فساد توی از بین بردن منابع طبیعی و درگیری منافع اقتصادی با محیط زیست قاطی کرده.
کارگردان فیلم که آقای جوکو انور هست گفته که این تخریب کردن طبیعت و پیامدهاش از پایههای این داستانی بودن که اومده بافته، هرچند انگار داستان اصلا بهانه بوده و یه عالمه مولفه اسلامهراسانه توی داستان هست. حالا آدمایی که تو جنگل کشته شدن کیان؟
این قسمت رو باید از واقعیت جدا کرد؛ این کارگرایی که تو فیلم داخل این جنگل به صورت مرموز کشته میشن، قربانیهای یه حادثه واقعی و مشخص نیستن. توی فیلم فقط گفته میشه که یه عالمه کارگر مردن و اجسادشون هم به شکل مجسمه و اثر هنری روی درختا قرار گرفته. بعد شما فیلم رو میبینید و متوجه میشید که توی خود زندان هم قتلها به همون شکل دارن اتفاق میافتن که البته توشون یه سری نمادپردازیهای خاص هست که دونهدونه به تحلیلشون میرسیم.
داخل داستان یه زندانی فاسد هست که همیشه از پشت میله سلول نمایش داده میشه، این رو شما از نیمه دوم فیلم میبینیدش، اسمش پراکاساست. این آقای پراکاسا یه زندانی ثروتمند و فاسده که قبلا خودش به این مسائل زیستمحیطی اعتراض میکرد، اما حالا خودش روی همینها پروژه داره.
این آدم توی جوونیش فعال سیاسی و معترض به حکومت اقتدارگرای اندونزی بوده و تو خیابون علیه ساختار حکومتی اندونزی اعتراض میکرده اما بعدا خودش رفته وارد همین ساختار شده و به یه سرمایهدار فاسد که خودش از سیستم سود میبره تبدیل شده. توی قسمتهای نیمه سوم و چهارم فیلم یه سری گزارش داده میشه داخل پلتفرم تیکتاک، که داره اسم این آدم رو نشون میده پراکاسا یکی از اون آدماییه که با معادن نیکل توی بورنئو کالیمانتان ارتباط داره.
شما تو این گزارشها یه آدمی رو میبینید که داره اعتراض میکنه به این وضعیت موجود؛ این روحی که اومده توی زندان، از اون جنگل، همین آدمه. وقتی میآد پراکاسا رو بکشه، با چهره همون آدمی که تو گزارشها نشون داده میشد و داشت اعتراض میکرد، میآد و میکشتش. حالا این جوونه کیه؟ این جوونه خود پراکاساست؛ انگار جوونی پراکاسا توی اون اعتراضات مرده، یک جوون صلحجو، یک جوون عدالتخواه و الان روحش از توی اون جنگل برگشته تا پراکاسا رو بهخاطر ظلم به جامعه و محیط زیست بکشه.
البته این فقط یه ایدهست، فیلم اصلا نمیگه این روح مال کیه. زندانیها به واسطۀ یکی از سربازها که جدیدا افسر زندان شده میفهمن که همه این قضایا زیر نظر و زیر نقشههای این آدم داره میچرخه و این روحه اومده اینجا انتقام اون رو بگیره. با گوشی افسر زنگ میزنن به پراکاسا هی میخوان عصبانیش کنن؛ وقتی کسی عصبانی بشه، خیلی توی این فیلم انرژی منفیش زیاد میشه و روح میآد سراغش و میکشدش.
این ایدهی روح یکی از ایدههای خوب فیلم بود که چون انور نمیدونست چطوری باید ازش استفاده کنه کلا خرابش کرد. زندانها که زنگ میزنن به پراکاسا با صحبت درمورد مادرش موفق میشن عصبانیش کنن و بکشنش. یادش میندازن که یه زمانی به مامانش قول داده بودن آدم شریفی بشه و کشورش رو بهتر کنه. بهش میگن اگه الان مامانت زنده بود و میدید چیکار کردی، اینهمه به مردم ظلم کردی، گریه نمیکرد؟ همین حرفها باعث میشه پراکاسا کنترلش رو از دست بده، چون یادش میافته که خودش هم یه زمانی یه فعال آرمانگرا بوده.
این ایده توی فیلم خیلی بد اجرا شده، در مورد اتفاقاتی که بعد از نیمۀ دوم توی داستان میفته نه توضیح درستی داده میشه نه ارتباط منطقی بینشون هست مثلا چرا باید یهو افسر جدید با زندانیها همکاری کنه و اینا چطوری با چنتا دیالوگ ساده میفهمن این روح اومده از پراکاسا انتقام بگیره و چطوری با دو دقیقه چرخ زدن توی فضای تیکتاک کل قضیه اعتراضات زیست محیطی و اون جوونی که پراکاسا عامل مرگش بوده رو متوجه میشن؟ من خودم که این پسزمینه رو دارم براتون توضیح میدم یعالمه رفتم درموردش سرچ کردم تا بفهممش؛ فیلم خودش اصلا اینها رو درست توضیح نمیده و پر از اشتباه داستانیه.
اوایلش خوب شروع میشه ولی از وسط به بعد کشش و تعلیقش رو از دست میده و بیشتر با صحنههای خشن و خونریزی سعی میکنه مخاطب رو سرگرم نگه داره، وگرنه خط داستانیش خیلی سست میشه و فوق العاده ضعیف و مسخره هست.
لجن باشید مسلمون نباشید اینطوری شانس بیشتری برای زندگی دارید!
حالا اول فیلم چه اتفاقی میافته؟ اول فیلم همین دیماس پا میشه میره توی شرکتش، توی این جنگل یه گزارشی تهیه کنه، یه خبری تهیه کنه از آدمای جدیدی که اونجا تو جنگل مردن، بعد اینا رو بیاره توی شرکتش به رئیسش بده. این روحه میآد تو کالبد دیماس باهاش برمیگرده شرکتشون. توی صحنه اول فیلم ما میبینیم که دیماس یه روایتِ ابری اینستاگرامی و تیکتاکی میآد درست میکنه، اما مفهوم و تحلیل توش نیست؛ برای همین رئیسش از دستش عصبانی میشه، میگه این چیه دیگه درست کردی. وقتی عصبانی میشه، روحه میآد رئیسش رو میکشه و صحنه جرم رو به شکل یک اثر هنری درست میکنه.
بعد از این چه اتفاقی میافته؟ دوربین میره داخل زندان، شروع میکنه به نشون دادن زندان؛ یه رئیس داره، یه سری قوانین سختگیرانه و نارسیستی برای خودش گذاشته، که بعدا معلوم میشه این آدم روانشناسی هم خونده. یعنی هر چی مولفه منفی میتونستن توی این فیلم خیلی برینراتطور چسبوندن به مسلمونها خیلی مولفههای عجیبوغریب تو این فیلم زیاده.
آقا این افسر ارشد هر روز که میآد زندانیها رو بهصف کنه و از خواب بیدارشون کنه، میگه خودتون تعیین میکنید روزتون چجوری بگذره، اما قوانین رو باید رعایت کنید؛ یه قسمتی از روز همیشه برای عبادته. مثلا تو همون سکانسهای اول فیلم، یه نفر هست که دلپیچه داره، نمیتونه از خواب بیدار شه بیاد تو صف بایسته؛ افسر ارشد سلولها شروع میکنه به کتک زدنش، میگه چرا نمیآی، الان وقت عبادته، باید بریم همهمون عبادت کنیم، چه دین داشته باشید چه نداشته باشید.
بعد یه کاراکتر دیگه توی فیلم هست[آقای آنگورا] که میآد به افسر سلولها که داره اون یارو رو میزنه، میگه بابا این دین نداره، ولش کن، چه فرقی داره تو این رو بزنی یا نزنی، مجبورش نکن این کار رو انجام بده. رئیس زندان اونم یه عالمه میزنه، بعد بهش میگه شماها اینجا آشغالید، اگه یه کسی مثل من بهتون اهمیت میده فقط قدردانش باشید، سرکشی نکنید.
بعد برمیگرده به همه زندانیها میگه باور کنید که من باهاتون خشنم چون بهش نیاز دارید، من درمان قلبهای بیمار شمام؛ همهتون اینجایید چون اشتباهات خودتون باعثش شده، حق اعتراض ندارید، حق ندارید چیزی بخواید، خفه شید و قانون رو اجرا کنید. حالا برید سراغ کارهای مذهبیتون، چه دین و ایمون داشته باشید یا نه، باید اینجا کارهای مذهبی انجام بدید.
سلولهای زندان مثل قفس ساخته شده؛ تو خود فیلم هم بهش میگن قفس. ببینید اینا همش استعاره است، اینکه همچین کاراکتری اومده شده رئیس زندان. بعد این آدم انقدر در مورد دین صحبت میکنه، انگار قیامته؛ اینجا اومدید سزای اعمالتون رو ببینید. دین اصلا این شکلیه و قراره اینشکلی باهاش بیفتید تو زندان؛ هم اون بیرون تو دنیا داخل زندان بودید، هم اینجا تو آخرت تو زندانید. دین اصلا همین کار رو باهاتون میکنه.
دین اصلا موضوع زندگی ما نیست؛ حالا تو هی بگو اسلام!
حالا استعارههای دیگهای هم هست که فیلم جلوتر که میره خیلی بهشون میپردازه. آنگورا توی زندان یک کاراکتر خوبیه، از مظلومین زندان دفاع میکنه. توی زندان همه آدما با هم درگیرن، قتل توی زندان آزاده، کسی اون یکی رو بکشه مشکلی براش بهوجود نمیآد. هر کس جدیدی که میآد توی زندان، برای اینکه زنده بمونه باید به یکی از گروههای زندانیها بپیونده. وقتی محیط زندان رو میبینید، با خودتون میگید عه اینجا آدماش[مسلمونها و هرکی که کنار مسلمونها قرار بگیره] از خودش کثیفترن! آقا داستان میره جلو برای آنگورا دو تا ملاقاتی میآد، اونا بچههاشن؛ یه دیالوگ خیلی پدر و پسری بینشون اتفاق میافته، و شما برای اولین بار محبت رو توی این فیلم میبینید.
آنگورا کسیه که نه بیدینه نه دیندار، و هی آزادیش میافته عقب، هی حبسهای اضافه میخوره به خاطر اینکه تو مسائل مختلف دخالت میکنه و به بقیه کمک میکنه. این یه آدمیه توی فیلم که انگار عاقله؛ نه توی امر دین افراط داره و نه توی دینگریزی[توی زندان همه یا خیلی مسلمونن یا خیلی مشرک]. اینم باز خودش یه استعاره است، میخواد بگه که عاقل کسیه که اصلا دین براش موضوع نباشه توی زندگی.
حالا اگه میخوای یه سری مشکلات هم داشته باش، مثلا آدم پست و حقیری باش، اصلا یه آدم مریضی باش که هیچ وقت نمیره پیش خانوادش؛ آنگورا نمیخواد از زندان مرخص بشه بره پیش خانوادش، فساد اقتصادی دولت رو انقدر زیاد میبینه که فکر میکنه فایدهای نداره همین زندانموندن بهتره. تو حتی اگه همچین آدمی باشی ولی دین اصلا برات موضوعیتی نداشته باشه و فقط انسان باشی بازم بردی؛ اصلا نزدیک دین نشو، کلا دین موضوع ما نیست.
تو زندان قتل آزاده و اینکه زنده بمونی بستگی به این داره که با کیا میگردی
دیماس که به جرم قتل رئیسش اشتباهاً میآد تو زندان، یکی از اعضای گروه آنگورا به نام عرفان مامور میشه که زندان رو به این معرفی بکنه. اینا به دیماس میگن که محوطه زندان آزادترین و امنترین جای زندانه، مراقب باش، بیشتر زندانیها اینجا جمع میشن؛ اینکه زنده بمونی یا بمیری بستگی به این داره که با چه کسی بگردی، به کدوم گروه ملحق بشی. گروهها رو بهش نشون میده؛ مثلا یه دسته رو نشون میده به نام زندانیهای تروریست که ساختمونها رو منفجر کردن. میآد براش توضیح میده که توی این زندان، ترور علیه دینهای دیگه جرم محسوب نمیشه، بهش میگن امتیاز اکثریت.
یعنی هر کی تعداد اعضای گروهش بیشتر باشه، اونه که زنده میمونه. اینم باز خودش یکی از استعارههاست که راجع به دین داره به کار میره؛ میخواد بگه دین از وقتی توی بشریت اومده فقط جنگ راه انداخته و امتیاز اکثریت تعیین میکرده که این جنگ رو کی ببره. الانم که زندان[استعاره از کل جامعه] اینشکلیه کلا تقصیر وجود داشتن دینه اونم اسلام!
مسلمونها سلبریتیزدهتر از بقیه آدما هستن
یه گروه دیگه رو بعدش میآد نشون میده، عرفان میگه اینا سلبریتیان، دستگیریشون سر و صدای زیادی به پا کرد. عرفان که داره زندان رو به دیماس معرفی میکنه توی این سکانس میگه مردم میگن کارهای سلبریتیها و دستگیر کردنشون یه جور انحراف افکاره، ولی من میگم اندونزیاییها بیشتر از زندگی نکبتبار خودشون نگران سلبریتیان؛ خیلی دنبال سلبریتیها میگردن، ازشون الگو میگیرن و از زندگی خودشون غافل میشن. ببینید اینم باز خودش استعاره است؛ شما الان برید تو کل کشورهای دنیا نگاه کنید، هر جا که دین وجود داشته باشه، زندگی انسانها قاعدهمندتره، تعداد زندانیها کمتره، انسانها کمتر چسبیدن به فضای مجازی.
کی گفته داخل جامعه مسلمان مردم بیشتر جذب سلبریتیها میشن و میزنن زیر زندگی واقعی خودشون خب اگه اینطوری بود که حضور سلبریتی جماعت باید توی جامعه مسلمون بیشتر میشد که! اون آدمایی که میچسبن به فضای مجازی و غرق در سلبریتیها میشن[فندوم]، اینا همون آدماییان که اتفاقا دین ندارن، یک سبک زندگی درست و یک نظام عقیدتی منسجم ندارن، خودشون رو پیدا نکردن، دنیاشون رو پیدا نکردن، اهدافشون رو پیدا نکردن، در خانواده سبک ولدگری و فرزندپروری درست و با برنامهای نداشتن؛ اسلام خودش برای همه اینها برنامه داره مگه میشه جامعه مسلمون دچار چنین فاجعهای بشه؟
شما دستکم دوتا پژوهش اگه تونستی در این زمینه پیدا کن که این مقایسهها رو بین جوامع مسلمان و غیرمسلمان انجام داده باشه و نتیجشم این باشه که معضلات اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی داخل جوامع مسلمان بیشتره! نیست آقاجان چنین چیزی هرچیزی که توی فیلم میبینید رو باور نکنید هالیوود و دارودستش کمر بستن ادیان ابراهیمی رو با هر دین دیگهای بترکونن و پیروانش رو احمق جلوه بدن اینم بار اولشون نیست.
این فیلم چنین فجایعی رو داره نسبت میده به اندونزیاییها که بزرگترین جمعیت مسلمونها رو تو کل دنیا به خودشون اختصاص دادن. این اسلام هراسانه نیست یا دستکم هیچ ایدئولوژی و هدفی پشتش نیست؟ وقتی دیماس ازش میپرسه که خب لشکر اوباش چی؟ یارو جواب میده که اوباش که نمیآن زندان، میرن تو سازمانهای مردمی داخل اندونزی. بعد یه باندی رو به دیماس نشون میده، میگه اینا رئیس موادمخدرن، پنج ساله که اینجا تو زندان آزمایشگاه شیشه راه انداختن.
براش توضیح میده که رئیس اینها ولی اصلا به خاطر مواد اینجا نیست، مواد که یه چیز آزاده تو اندونزی. جضورش توی زندان به خاطر اینه که تو کلاب یه نفر رو با چاقو کشته. بعد دیماس میپرسه هیچوقت مچش رو نگرفتن که اینجا داره مواد میسازه؟ یارو جواب میده تو تو اندونزی هستی، تو نروژ نیستی که، همه دارن باهاش همکاری میکنن. آقای کارگردان فهمیدیم خواستی بگی نروژ فساد مواد مخدرش کمتر از اندونزیه.
توی جوامع مسلمون دزدها از بقیه سالمترن
بعد دیماس میپرسه خودت تو کدوم باندی؟ میگه اون یارو پندی رو که قبلا دیدی، این استاد دانشگاه بوده، خواسته فساد دانشگاه رو رو کنه، پاپوش و دزدی براش درست کردن، اومده اینجا. من باهاش تو باند دزدها هستم. بعد یه آدم دیگه رو توی همون باند نشون میده به نام ویلدان، از همه مذهبیتره و فوقالعاده باحوصله و کوشاست. دیماس میپرسه چرا اینجاست؟ میگه یارو ادعا کرده با دعا میتونه پول رو دو برابر کنه؛ استفاده دعا رو ببینید توی جامعه مسلمونا چطوری نشون میده فیلم.
بعد یه آدم دیگه رو نشون میده که سرگیجه گرفته بود اول فیلم، میخواد معرفیش کنه توی این گروه، میگه این یارو اسمش ششه، داستانش رو توضیح میده؛ میگه مامانش خیلی بچه میخواسته و بالاخره از شوهر ششمش بچهدار شده، به خاطر همین بهش میگن شش. هیچی دیگه توی جامعه مسلمونا زنازاده کم نیست که اینطوری توی زندان انگشت شمار شده! بعد دیماس میپرسه چرا اومده اینجا؟ میگه از مردم کلاهبرداری اینترنتی کرده، عاشقشون میکرده بعد تیغشون میزده. آقایون این همون کاراکتریه که میتونه روح رو ببینه؛ وقتی روح میآد تو کالبد کسی، اون میتونه هاله آدمها رو ببینه و بگه وقتی بقیه عصبانی میشن حالشون چه رنگی میشه، چه هالههایی قراره آدمارو بکشن.
این گروه، گروه آنگورا هست، داره اعضاش رو توضیح میده. میآد میگه آنگورا خودش به جرم سرقت اینجاست، با اینکه سند داشت، دولت اندونزی خونش رو مصادره کرد، بعد معلوم شد که مافیای زمینها میخواستن اونجا یه هتل لوکس بسازن. آنگورا هم قاطی کرده، از یارو دزدی کرده و گیر افتاده.
دیماس ازش میپرسه خودت چی؟ میگه من به جرم کلاهبرداری تلفنی اینجام، زنو بچه مردم رو گروگان میگرفتم بعد ازشون پول میگرفتم. دیماس میگه پس شما باند کلاهبردارها و دزدیدها هستید دیگه؛ یارو میگه نه آقا ما که باند نیستیم، اینجا اگه تنها باشی زودتر میمیری، دیماس جواب میده درست میگی دلم برای قربانیها میسوزه. طرف جواب میده دلت برای قربانیها میسوزه؟ فکر میکنی من آدم بده داستانم؟ بذار نشونت بدم بد یعنی چی.
میرن توی گوشه زندان، بندی رو نشون میده به نام بند کا، این بند پر از مقامهای فاسد دولتیه که عاشق دزدی از مردمن، سلولشون بزرگه، با کلاسن، یخچال و تلویزیون و کولر و وایفای دارن، گوشی دارن، هر وقت بخوان میتونن برن بیرون از زندان. بعد نگهبانا تو زندان از اینا محافظت میکنن. بند کا کلا محوطۀ زندانشون هم جداست از اون بخش که ما هستیم و هیچوقت هم قرار نیست محاکمه بشن چون پولدار هستن.
مسلمونها، برای نمازخونه و مسجد بیشتر از هنر و فرهنگ خرج میکنن؛ حتی توی زندان! خرافاتین دیگه
آخرش میرن نمازخونه رو به دیماس نشون بدن، اسمش نمازخونه آلپراساست. فیلم وقتی این نمازخونه رو نشون میده، پر از نورپردازی خوشگله؛ مهر توی نمازخونه نیست، اسامی مقدس الله و حضرت محمد سلام الله روی دیوارهای نمازخونه حک شدن، یهچهلچراغ خوشگل هم از سقف آویزونه. استعاره اینجا اینه که شاید محل خوردن و خوابیدنمون مثل موشهای کثیف داخل زبالهدونی باشه اما جای نماز خوندنمون باید لوکس باشه تا بتونیم ابهت جامعهمون رو حس کنیم؛ خلوته اما لوکسه.
بعد کنار نمازخونه، اتاق هنر هست؛ اینجا رو نگاه کنید، اتاق هنر یه جاییه که هیچ امکاناتی توش نیست، یه اتاق بزرگ خالی و خاکی، فرش هم کفش نیست، با کمترین امکانات باید هنرمند باشن. چرا اومده اتاق هنر رو اینجوری کنار نمازخونه نشون داده، لابد نکنه اینم المان اسلامهراسانه نیست از نظر بعضیا…
اتاق هنر داخل زندان جامعه مسلم اندونزی شلوغتر از نمازخونه هست کاراکتر فیلم بعدش میآد میگه هنر تو این مملکت اولویت نیست، مثل ساختمونهای دولتی یا جاهای باکلاس برای سلفیگرفتنه که ما حداقل یکیش رو اینجا داریم. توی این اتاق نه نقاشی میکشن نه چه میدونم آواز میخونن، فقط میرقصن، شبیه رقصهایی که مثلا شما توی گروههای بیتیاس میبینید، رقص گروهی. یه نفر هم اونجاست که رقص رو آموزش میده اسمش نوفیلهامه.
آقا فیلم که ادامه پیدا میکنه متوجه میشید که چند تا کار باعث میشه حالۀ آدمها قرمز نشه و روح قاتل زندانیها رو نکشه. یکیش نماز خوندنه، یکیش دعا کردنه، یکیش رقصیدنه. بعد از این سکانس به دیماس میگن کدوم سلول رو بهت دادن؟ میگه بند سی، سلول شماره سیویک، اونجا قاتل زندان داره زندگی میکنه، که هرکی میآد همسلولیش میشه، رو سریع بهش تجاوز میکنه و میکشدش.
صحنه سریع کات میخوره و رئیس زندان رو میبینیم که داره با بالادستی خودش صحبت میکنه، بهش قول و وعدهوعید میدن که تو قراره بیای بشینی جای ما، این کاری که بهت میگم رو زودتر انجام بده، تو اونجا نباید از این حیوونای تو زندان نگهداری کنی، لیاقت تو بیشتر از اینهاست. انگار میخوان یه نفر رو توی زندان بکشن؛ همین دیماس رو… از قصد انداختنش توی سلول این یارو که بلند شه بکشدش.
نمیدونم چرا بالادستیها میخوان این رو بکشن. مسئول ردیف سلولهای حیاط میآد با یکی از زندانیها صحبت میکنه، میگن که اگه این قاتله مست باشه، کمتر شک میکنن که این قتل عمدی بوده؛ مستش میکنن، میفرستنش تو سلول. بعد این نمیتونه بهش تجاوز کنه و بکشدش چون خیلی مسته؛ قضیه میمونه برای فردا.
فردا این قاتل چون نتونست دیماس رو بکشه، عصبانی و ناراحت میشه؛ روح میآد سراغش، حالش قرمز میشه و بهصورت یک اثر هنری به قتل میرسه. حالا چه شکلیه این اثر هنری که روحه درست کرده؟

اینها تصاویر بخشهایی هستن که افراد داخل زندان قربانی شدن؛ اگر گیمر باشید یا دستکم فیلم و سریال ببینید توی اوقات فراغتتون از این دست تصاویر با اشکال مشابه توی برخی بازیها و فیلم و سریالها دیدید! قبل از اینکه بریم سراغ اینکه تو چه بازیها و آثار رسانهای میشه اینچنین تصاویری رو پیدا کرد، باید در مورد ریشۀ چگونگی شکنجههای قرون وسطی و مردمان اسکاندیناوی صحبت کنیم چون در قالب فرهنگ زمینه و پیشینۀ فرمی این فیلم جا داره و در هر نقدی باید فرهنگ زمینه، پیشینه و خصوصیات زمانۀ اثر رو مشخص کرد تا معلوم بشه اون اثر در چه جهانبینیای زیست میکنه. اینطوری المانهای بهکار رفته در فرم هم درست فهم میشه.
فرهنگ زمینه و پیشینۀ فرمی اثر | اسکاندیناویها و شکنجههاشون
اسکاندیناویهای بتپرست دستگاه فلسفی عقلانی منسجمی مثل الهیات مسیحی یا اسلامی نداشتند؛ نظامی که از چند اصل بنیادین آغاز شود و همهچیز از دل آن استنتاج شود. اما این نبود نظام فکری به معنای هرجومرج نبود. پژوهشگران دین معمولاً دو مدل کلی برای ادیان قائلاند. مدل نخست ارتودوکسی است، یعنی باور درست؛ آنچه اهمیت دارد این است که چه چیزی را باور داری، مثل مسیحیت که پذیرفتن مجموعهای مشخص از عقاید تثلیث، رستاخیز و مانند آن شرط است.
مدل دوم ارتوپراکسی است، یعنی عمل درست؛ اینکه دقیقاً چه چیزی در ذهن داری اهمیتی ندارد، آنچه مهم است انجام درست مناسک است. نورس دقیقاً از نوع دوم بود. محور آن اعمال، روابط و رفتار بود، نه باورها و آموزهها؛ و ایمان، به این معنا که بدون شاهد به چیزی اعتقاد داشته باشی، اصلاً بخشی از جهانبینی این دین نبود.
نتیجه این ساختار در عمل، نبود هرگونه مرکز فرماندهی بود. نه پاپی در کار بود، نه شورای روحانیای که تعیین کند کدام باور درست است و کدام بدعت. برخلاف نظامهای ارتودوکس، این دین از اقتدار دینی متمرکز یا مجموعهای رسمی از آموزهها بیبهره بود. باورها از منطقهای به منطقه دیگر و از دورهای به دوره دیگر تفاوت چشمگیری داشت، و این تنوع بازتاب ماهیت غیرمتمرکز خود جامعه بود. دین نورس مجموعهای از رسمها و باورهای بههمپیوسته بود که برخی به ارث رسیده و برخی از جاهای دیگر وام گرفته شده بودند؛ و با اینکه فاصلههای جغرافیایی گسترده اسکاندیناوی به تنوع فرهنگی دامن میزد، مردم همچنان رسمها و اسطورههای یکدیگر را میفهمیدند.
خود آنها هرگز نامی مثل مذهب بر این مجموعه نمیگذاشتند. با ورود مسیحیت، به دین تازه nýr siðr گفتند، یعنی رسم نو، و به دین قدیمیشان forn siðr، یعنی رسم کهن. کلمه کلیدی همین رسم است. مرکز ثقل دین پیش از مسیحیت در عمل دینی، در اعمال مقدس، در آیینها و در پرستش خدایان بود. پس آنچه این دین نداشت نظامی فکری عقلانی فلسفی بود که از چند اصل بنیادین بیرون بیاید. آنچه داشت ساختار عملی یا آیینی بود که فکری و جزمی نبود. تقویم ثابت، آیینهایی تکرارشونده، خدایان مشخص که هرکدام قلمروی خود را داشتند.
سرنوشت،(Urðr و Örlög)، در انگلیسی ساکسون(Wyrd). این مفهوم، محوریترین نیرو در جهانبینی اسکاندیناویها بود که مسیر رویدادهای عالم را تعیین میکرد. بیشتر آنچه رخ میداد [از مسیر کلی زمان گرفته تا بسیاری از وقایع خاص زندگی افراد خاص] نه از سر تصادف بود و نه نتیجه تصمیم آگاهانه کسی؛ صرفاً به این دلیل رخ میداد که مقدر شده بود رخ بدهد.
تقریباً همه موجودات، حتی خدایان، تابع همین سرنوشت بودند. پس سرنوشت منطق و اخلاق یا عقل سرش نمیشد. کسانی که هنر جادوی سِیدر را تمرین میکردند گاه میتوانستند ببینند سرنوشت چه رقم زده، اما هیچ قاعده یا منطقی وجود نداشت که توضیح دهد چرا یک سرانجام مقدر شده و دیگری نه. سرنوشت هیچ معنای اخلاقی نداشت، هیچ انگیزه مهربانانه یا ظالمانهای پشتش نبود. صرفاً هویوهوس نُرنها، الهههای سرنوشت، بود؛ خودسرانه، بیاعتنا به هر خواسته انسانی، و حتی بیاعتنا به خواستههای خود خدایان و سایر موجودات. حتی سرنوشت خود آنها هم غیرقابلتغییر بود؛ هیچ کاری از دست هیچکس برنمیآمد که سرنوشتش را تغییر دهد.
این دقیقاً نقطه مقابل چیزی است که امروز از یک نظام عقیدتی عقلانی انتظار داریم که در آن علت و معلول حاکم است، کار خوب پاداش دارد و کار بد کیفر. نُرنها — اورد(آنچه بوده)، وردندی(آنچه در حال شدن است)، اسکولد(آنچه خواهد بود) — صرفاً میبافتند، بیآنکه توضیحی برای بافتهشان ارائه دهند. حتی اودین، پدر خدایان، در برابر نُرنها سر خم میکرد.
قربانی کردن بین اسکاندیناویها
قربانیکردن از یه قاعده ساده پیروی میکرد و اون هدیه در ازای هدیه هست. در تعاملات انسانی بین اسکاندیناویها، اگر میخواستی از کسی چیزی بگیری — دستکم به شکلی که رابطه سالمی میان شما باقی بماند — باید در ازایش چیزی میدادی. از آنجا که خدایان از نگاه اسکاندیناویها بسیار شبیه انسان بودند، وقتی انسانها میخواستند چیزی از خدایان بگیرند، لازم بود در ازایش چیز باارزشی تقدیم کنند. با تقدیم متعهدانه هدیهای به خدایان، پیروان آن خدا امید داشتند در ازایش هدیهای از خدایان دریافت کنند. جالب اینه که خیلی اوقات هدیهها رو از قبل توی ذهنشون تعریف کرده بودن و خدا باید اونی که تو ذهن اینا بود رو میداد بهشون.
رابطه متقابل میان هدایای انسان و خدایان، دقیقاً آینه همان رابطه متقابل میان یک جنگجوی وایکینگ و رئیسقبیلهاش بود. جنگجویی که شجاعانه و وفادارانه برای رئیسش میجنگید، با سهمی از غنایم جنگی پاداش میگرفت. خدایان هم مثل رئیسقبیلهای بسیار بزرگتر بودند که برای گرفتن لطفشان باید به آنها هدیه میدادی. این رابطه یک سیستم اقتصادی و اجتماعی راه انداخته بود که یکسری خرافهباف این وسط با گول زدن مردم ازش سود میبردن و گاهی خودشون هم گیر این جنگولک بازیهای خودشون میفتادن. قربانی به خدایان، نوید سفرهای امن و مزارع حاصلخیز میداد. تبادل هدیه، جنگجوها را به رئیسقبیلههاشان گره میزد و پیروان را به همپیمان تبدیل میکرد؛ البته هرجایی با یک دلیل مسخره ممکن بود این پیمانها شکسته بشه.
نکته مهمتر این است که حجم هدیه لزوماً اهمیتی نداشت؛ خود عمل بود که اهمیت داشت. حالا بریم سراغ مثالهای مشخصتر ببریم که واقعاً چرا در هر موقعیت خاص، قربانی خاصی انجام میشد. خب شاید براتون سوال باشه که این اسکاندیناویها هر کدوم از خدایانشون رو برای چه کاری صدا میزدن یا چه چیزایی از هر کدوم میخواستن؟ جالبه این بخش.
چه خدایی، چه قربانی میخواست؟
طبق شرح آدام برمن(Adam of Bremen) از معبد اوپسالا، هر کدوم از سه خدای اصلی(ثور، اودین، فِری) یه کشیش اختصاصی داشتن که از طرف مردم قربانی تقدیم میکرد. اگه قحطی یا طاعون میاومد، قربانی تقدیم ثور میشد؛ اگه جنگ بود، قربانی تقدیم اودین میشد. یعنی هر خدا، دامنه خودشو داشت و برای مشکل خودش صدا زده میشد. ثور خدای آب و هوا و کشاورزی بود، اودین خدای جنگ بود، فری هم خدای لذت، صلح و ازدواج بود. یان آقای آدام برمن یه مورخ و روحانی آلمانی در قرن یازدهم میلادی بود؛ حدوداً در سده ۱۰۶۰–۱۰۷۰ میلادی میزیسته و به خاطر کتاب Gesta Hammaburgensis Ecclesiae Pontificum معروف شد.
آدام توی این کتابه یه گزارشایی از معبد اوپسالا در سوئد و آیینهای مردم نورس پیش از مسیحیت آورده. البته آدام خودش در اوپسالا شاهد عینی ماجرا نبوده و روایتش رو باید با احتیاط خواند؛ چون روحانی مسیحی بود و هدف اصلی اثرش هم ثبت تاریخ کلیسا و گسترش مسیحیت بود.
این الگو تو تقویم آیینهای سالانه هم دقیقاً تکرار میشد. سه بلوت بزرگ سالانه وجود داشت که در ساگای اینگلینگا هم بهعنوان قانونی که اودین وضع کرده، ذکر شده:
- وترنایتر(شبهای زمستان، اواخر اکتبر): قربانی آغاز زمستان برای داشتن سال خوب و فصل پربرکت مناسب بود. این دوره با آیینهای مربوط به دیسیر و آلفار نیز پیوندهایی داشت. آقا عجب ضیافتی :/
- یول(جشن نیمه زمستان، اواخر دسامبر تا ژانویه): آقا این بزرگترین جشن نورسه، دوازده شب طول میکشید، برای باروری بود و در آن به فِری قربانی تقدیم میشد. طبق ساگای هروارار، بخشی از این مراسم شامل آوردن یه گراز مقدس به نام سوناگولتر به داخل تالار بود؛ مردها دستشونو روی موهای پشت گراز میذاشتن و برای سال آینده سوگندهای رسمی میخوردن. بعد گراز قربانی میشد و گوشتش در ضیافت مقدس تقسیم میشد. اگه یادتون باشه اوایل شروع بازی اساسینز کرید والهالا هم داشتن همین جشن رو میگرفتن…
- سیگربلوت(آغاز تابستان، اواسط آوریل): برای پیروزی برگزار میشد و قربانیاش هم به اودین تقدیم میکردن.
کنار اینها، دو تا بلوت خصوصی خانگی هم بود که خیلی محرمانهتر بودن. دیسابلوت(تقدیم به دیسیر، ارواح زنانه نیاکان) و آلفابلوت(تقدیم به آلفار/الفها، اواخر پاییز). آلفابلوت برخلاف بلوتهای بزرگ اوپسالا و ماره، جشن محلی در خانهها بود که عمدتاً توسط زن خانه اداره میشد. درباره جزئیات دقیق آیینها چیز زیادی نمیدونیم، چون در محرمانه برگزار میشدن و غریبهها به این جشنها راه داده نمیشدن. با اینکه فلسفهای برای باورهاشون نداشتن، یه تقویم دقیق، تخصیص کارکرد خدایان و رسمهای مشخص برای هر مناسبت داشتن — این خودش یهجور نظاممندیه.
قربانی که بهش fórn میگفتن قابلمشاهدهترین و جالبترین بخش بلوت بود. شواهد مکتوب و باستانشناسی گفتن قربانی حیوانات بهخصوص خوک و اسب نقش برجستهای داشت. برگزاری مراسم میتونست از یه ضیافت بزرگ در تالار یه فرمانروا تا خانه و مزرعه خانوادهها متغیر باشه. این نشون میده که مقیاسپذیر بود؛ چه در سطح یه پادشاهی چه در سطح یه خانواده، همون کارا اجرا میشد.
گوشت قربانی و ضیافت رو در دیگهای عظیم میجوشوندن و بعد — اینجا خیلی جالبه — خون حیوان روی مجسمههای خدایان، روی خود مردم و دور دیوارها پاشیده میشد. باور داشتن که برای حفظ جادو و قدرت این کار لازمه. یعنی خون خودش یه ماده مقدس بود که باید پخش میشد تا قدرت رو حفظ کنه و منتقل کنه.
بعد از قسمت قربانی، همه دور هم مینشستن گوشت قربانیشده رو با آبجو یا مِید(شربت عسل تخمیرشده) بزنن بر بدن. این ضیافت خودش یکی از بخشهای محوری آیین بود. رقاصههای نقابدار، موسیقی و آواز هم بخش رایجی از این جشنها بودن. اینو دیگه اگه وایکینگز دیده باشید باهاش آشنایی دارید. آره آقا اگه براتون سوال بوده که این همه عیش و نوش این وایکینگا که هم مشتی میجنگن هم مشتی بر بدن میزنن از کجا میاد دیگه جواب سوالتون رو گرفتید. حالا ثبر کنید بخشای دیگه ماجرا مثل قربانی کردن انسان مونده فیلمها این بخشها رو بهتون نشون ندادن و بیشتر تو بازیا دیدیدن.
قربانی کردن انسانها
آدامجون، در گزارشش از معبد اوپسالا، از جشنی میگه که هر نُه سال یکبار برگزار میشد. طبق روایتش، طی نُه روز متوالی، هر روز یک انسان بههمراه چند حیوان دیگر قربانی میشد، تا جایی که در پایان نُه روز، مجموعاً ۷۲ قربانی — انسان و حیوان با هم — بهدار آویخته یا مصلوب میشدند؛ یعنی هر روز یک نفر و هفت حیوان نر. عدد ۹ برای اسکاندیناویها بار نمادین و جادویی داشت و در آیینهای متعددی تکرار میشد.
آدام مینویسه که یک شاهد مسیحی به او گفته بود که این ۷۲ جسد آویزان از گونههای مختلف رو با چشم خودش دیده(البته مورخان درباره ترجمه دقیق این جمله اختلافنظر دارن؛ برخی معتقدن منظور یک مسیحی ۷۲ ساله بوده، نه ۷۲ جسد — ولی خب ما توی روایتهای دیگه کم از این قربانیها نمیبینیم بزارید یک تریلر از بازی Hellblade: Senua’s Sacrifice و Divinity براتون بزارم ببینیدشون). یه اشاره جالبی هم از قبل بکنم اینم آدمایی که روی سرشون انگار تنه و شاخوبرگ درخت دارن ایدۀ پروژۀ سریال کاراگاه حقیقی(True Detective) با بازی متیو مککانهی هم هم بود. برگردید عکسایی که از خود فیلم براتون بالاتر گذاشتیم رو بعد از دیدن این دوتا تریلر ببینید دوباره.
سگ و اسب هم در کنار انسانها به درختهای همون بیشه مقدس، نزدیک معبد، آویزون بودن؛ بیشه چنان تقدسی داشت که باور داشتن تکتک درختهاش، بهواسطه مرگ و پوسیدگی قربانیان، الوهیت پیدا کردن. برای شرح بیطرفتر و دستاولتر، باید سراغ ابنفضلان رفت — دیپلمات و فقیه مسلمان که در سالهای ۹۲۱-۹۲۲ میلادی، کنار رود ولگا، مراسم تدفین یک سرکرده وایکینگی روس رو با چشم خودش دید و ثبت کرد؛ این گزارش رو مورخان دقیقترین و معتبرترین شرح دستاول باقیمانده از یک آیین وایکینگی میدونن.

وقتی سرکرده مُرد، از کنیزها و غلامان جوونش پرسیدن کدومیک حاضره با او بمیره؛ یکی داوطلب شد. از اون لحظه تا روز مراسم، دو کنیز دیگه مأمور مراقبت و همراهی دائمی او شدن — حتی گاهی پاهاشو با دست خودشون میشستن — درحالیکه خود او هر روز مینوشید، آواز میخوند و در لذت غرق بود، و لباسهای تشریفاتی متوفی هم آماده میشد.
روز مراسم، قایق رو به ساحل کشیدن، دورش چهار میله چوب بید نصب کردن و سازهای شبیه خیمه دورش ساختن. کنیز، با گذاشتن پاهاش روی کف دست گروهی از مردانی که با او رابطه داشتن، سوار قایق شد — حتی نحوه بالا رفتنش هم نمادین بود. به او جام شراب دادن که موقع گرفتنش آواز خوند و سرکشید؛ طبق گفته مترجم به ابنفضلان، اینطوری داشت با دوستانش خداحافظی میکرد.
با جام دوم هم همین کار رو تکرار کرد، اما این بار مدت بیشتری آواز خوند، تا جایی که پیرزن همراهش مجبور شد تشویقش کنه زودتر وارد خیمهای بشه که جسد اربابش اونجا بود. ابنفضلان مینویسه که دخترک، ظاهراً گیج و مردد، سرشو بین خیمه و قایق نگه داشت؛ تا اینکه پیرزن سرشو گرفت و خودش هم همراهش وارد خیمه شد. در همین لحظه، مردها با چوب به سپرها میکوبیدن تا هم صدای فریادش شنیده نشه، هم بقیه کنیزها به فکر گریز از این سرنوشت نیفتن.
داخل خیمه، شش مرد پیشتر با او همبستر شده بودن؛ حالا دو نفر پاهاش و دو نفر دیگه دستهاشو گرفتن. پیرزنی که ابنفضلان اونو فرشته مرگ مینامه — زنی چاق و درشتهیکل که نه جوون بود نه پیر — طنابی دور گردنش انداخت و دو سر طناب رو به دست دو مرد دیگه داد تا بکشن. همزمان، با خنجری پهنتیغه، بارها بین دندههای دخترک فرو کرد، تا وقتی که همزمان خفگی و ضربههای چاقو جانش رو گرفت.
بعد از این، نزدیکترین خویشاوند مرد، برهنه و درحالیکه بهعقب راه میرفت، مشعلی به زیر سازه چوبی نگهدارنده قایق زد و بقیه حاضران هم با مشعلهای خودشون به آتش پیوستن تا کل سازه در شعله فرو رفت. آقای ابن فضلان و دیگر مورخین اینا که بدتر از حرفای آدام بود :/ عزیزان اینارو که دارید میخونید همزمان یه مقایسهای هم توی ذهنتون داشته باشید که ما توی اسلام کدوم یکی از این وحشیبازیا و مزخرفات و خونریزیهای با خوی حیوانی رو داریم که اومدن مسلمونهای اندونزی رو سوژش کردن و انقدر احمقانه نشونشون دادن سکانس زیر رو ببینید. تبیین نمیکنیم میدون رو میدیم دست این نامردا…
خود اودین، برای دستیابی به دانش رونها، طبق هاوامال(بخش رونتال)، خودشو روی یک درخت که در سنت بعدی با ایگدراسیل یکی گرفته شده حلقآویز کرد، با نیزه خودش زخمی شد، و نُه شبانهروز بدون آب و غذا، بدون کمک هیچ خدای دیگهای، آویزون موند، تا اینکه رونها رو به دست آورد. هاوامال این عمل رو صراحتاً قربانی خود به خود توصیف میکنه. اودین همزمان قربانیکننده و قربانیشوندهست. همین الگوی حلقآویز + زخم نیزه دقیقاً همون چیزیه که در آیینهای واقعی قربانیهای وایکینگها هم تکرار میشه — گویی این جزئیات ظاهراً عجیب، بخشی از یه زبان نمادین منسجم بودن که هم در اسطوره جریان داشت و هم در عمل.
نمونهای که این پیوند رو خیلی روشن نشون میده، داستان استارکاد و ویکار در ساگای گاوترکه. طبق این روایت، پادشاه ویکار و ناوگانش با باد نامساعد گیر افتاده بودن؛ یه فالگیر نشون داد که اودین یک قربانی انسان انتخابشده با قرعه میخواد. هرچندبار هم قرعه انداختن، بازم به نام خود پادشاه دراومد. همون شب، گرانی هورسهیر — پدرخوانده استارکاد که در واقع اودین مبدلشده بود — استارکاد رو نزد خودش خوند و نیزهای بهش داد که ظاهرش مثل یک ساقه نی باتلاق بود، اما در واقع نیزه بود.
روز بعد، مشاوران پادشاه توافق کردن که برای رفع نحسی، یک قربانی نمایشی و بیخطر برگزار کنن. کنار یک تنه درخت کاج ایستادن، شاخهای نرم و کشدار از درخت آویزون بود، و روده یک گوساله — که پیشتر سلاخی شده بود — رو بهجای طناب دور گردن پادشاه انداختن. استارکاد با اون نی به سمت پادشاه اشاره کرد و گفت حالا تو رو به اودین میدم.
درست همون لحظه، نی به نیزه واقعی، روده گوساله به طناب محکم، و شاخه درخت به اهرم برای بالا کشیدن جسد تبدیل شد؛ تنهای هم که پادشاه روش ایستاده بود، از زیر پاش کنار رفت. پادشاه همزمان با نیزه سوراخ و با طناب حلقآویز شد. دقیقاً همون الگویی که در روایت اودین میبینیم. قربانی هم زخمی میشه، هم آویزون.
نکته جالب دیگه اینه که پیرزنی که در روایت ابنفضلان این آیین رو هدایت میکرد و او لقب فرشتهی مرگ بهش داده بود، طبق تأکید خود ابنفضلان، زنی هونی/هونیش بود، نه اسکاندیناویایی. به باور برخی از پژوهشگران نورس، از جمله هیلدا الیس دیویدسن، این شخصیت احتمالاً بازماندهای از یک منصب دینی واقعی و تاریخی بوده — یعنی زنهایی که واقعاً چنین وظیفهای رو در جامعه نورس به عهده داشتن، پیش از آنکه این نقش در اسطوره به شکل موجودات کاملاً فراطبیعی مثل والکیریها دربیاد.
دیویدسن برای این نظریه به ریشه واژه والکیری(valkyrja) اشاره میکنه. این کلمه از دو بخش ساخته شده valr به معنی کشتهشدگان میدان نبرد، و kjósa به معنی انتخاب کردن. پس رویهم میشه انتخابکننده کشتهشدگان. به باور او، بعید نیست افسانههای عجیب درباره چنین زنهایی — که بهخاطر وظایف هولناکشون از بقیه مردم جدا نگه داشته میشدن — بهمرور شکل گرفته باشن و در قالب اسطوره والکیریها تبلور پیدا کرده باشن. طبق این نظریه، والکیریها پیش از آنکه در اساطیر بعدی به موجودات کاملاً فراطبیعی بدل بشن در ابتدا احتمالاً کاهنههای زمینی و انسانی اودین بودن.
حضرات یک جمعبندی بکنیم پروندۀ اسکاندیناویهارو ببندیم بریم سراغ شکنجههای قرون وسطی و یسری بازیها و فیلمهای دیگه؛ این بخشها صرفا برای این داره نوشته میشه که شما شباهت اون قتلهایی که توی فیلم اتفاق میافتاد رو با شکل مراسمهای قربانی مختلف ببینید و بشناسید. نتیجه اینکه مراسمهای قربانی اسکاندیناویها توی این اسامی که براتون نام میبریم الآن خلاصه میشه که برای هر کدوم هم یک نمونه از بازیهای ویدئویی یا فیلم و سریالها جلوش آوردیم.
اگه شما بیشتر سراغ دارید توی کامتا بهمون بگید. گردنزدن[مرد شمالی، The Northman]، حلقآویز کردن، غرق کردن، سوزوندن[مرد شمالی، وایکینگها، The Northman, Vikings]، طرد کردن[حماسه گیسلی، Outlaw: The Saga of Gisli / Útlaginn]، هولمگنگ[اساسینز کرید: والهالا، Assassin’s Creed Valhalla]، بلاد ایگل[وایکینگها، اساسینز کرید: والهالا]، چال مار[وایکینگها، Vikings] قربانی کردن پادشاه برای محصول و قربانی کردن برای اودین[بازی خدای جنگ، God of War].
شکنجهها و قربانیهای قرون وسطی
پیش از آنکه شکنجه بهعنوان ابزار قضایی وارد شود، اروپای قرونوسطا سیستم کاملاً متفاوتی به نام داوری الهی(Trial by Ordeal یا iudicium Dei، یعنی داوری خدا) داشت. باور رایج این بود که خدایی که همهچیز میداند و عادل است، هرگز اجازه نمیدهد یک بیگناه، گناهکار شناخته و مجازات شود؛ پس مداخله میکند — حتی اگر لازم باشد با یک معجزه — تا حقیقت آشکار شود.
پژوهشگرانی مثل پیتر لیسون(اقتصاددان) میگویند این سیستم، برخلاف تصور رایج، از نظر روانی واقعاً هوشمندانه بود. فرض کن متهم به دزدیدن گربه همسایه شدی. دادگاه شک دارد ولی مطمئن نیست، پس حکم میدهد باید داوری آبجوش را پشت سر بگذاری. تو هم مثل بقیه مردم آن زمان به iudicium Dei باور داری؛ یعنی باور داری کشیش، از طریق آیینهای مناسب، میتواند از خدا بخواهد حقیقت را با معجزهای آشکار کند.
حالا فرض کن واقعاً بیگناهی خودت میدانی گربه را ندزدیدهای، خدا هم میداند. پس انتظار داری اگر داوری را پشت سر بگذاری، خدا معجزه کند و دستت نسوزد و قاعدتا طبق عقایدت این مسئله بهتر است از اینکه اعتراف کنی به دزدیدن چیزی که ندزدیدهای و جریمه بدهی. پس اگر بیگناه باشی، حاضر میشوی داوری را بپذیری.
چون به اراده خدا باور داری، خود ترس از داوری باعث میشود یک راه را انتخاب کنی. اگر گناهکار باشی خب قاعدتا اعتراف میکنی. اگر بیگناه باشی قطعا داوری رو انتخاب میکنی و همین انتخاب، حقیقت گناه یا بیگناهیات را از طریق خود تصمیمی که میگیری به دادگاه نشان میدهد. یعنی با درخواست از خدا برای لو دادن تو، سیستم حقوقی تو را تشویق میکند خودت خودت را لو بدهی! کشیشها هم میتوانستند شرایط را طوری تنظیم کنند که افراد بیگناه صدمه نبینند و در عین حال باور به مداخله خدا هم تقویت شود. مثلاً در داوری آهن داغ، لازم نبود شخص مدت زیادی آن را لمس کند.
آقا این مسئلۀ پادرمیونی خدا بین قرنهای نهم تا سیزدهم، بین ۵۰ تا ۷۰ درصد از احکام کیفری رو در اکثر مناطق اروپا پوشش میداد و خلأ شواهد عینی رو در جوامع بیسواد و غیرمتمرکزی که به شهرت کلیسا و کشیشها متکی بودن پر میکرد. سال ۱۲۱۵ میلادی، شورای چهارم لاترن، کشیشها رو از برکت دادن و مشارکت در این مراسمهای داوری منع کرد. بدون کشیش، آیین کار نمیکرد. نتیجه هم قاعدتا این شد که کل این سیستم قضایی یهشبه از هم پاشید. حالا دادگاهها دیگه نمیتونستن از خدا بپرسن؛ باید از خود متهم میپرسیدن.
از اینجا به بعد محکومیت، یا به دو شاهد عینی بیعیبونقص از وقوع جرم نیاز داشت، یا به اعتراف داوطلبانۀ خود مجرم. مشکل این بود که اکثر جرایم اصلاً شاهد عینی نداشتن و هیچکسم خودش نمیومد بر علیه خودش اعتراف بکنه تا عواقبش دامنگیرش بشه. پس دادگاهها با یه معادله ساده و بیرحمانه روبهرو شد که اگه اعتراف، یکی از تنها دو راه اثبات جرمه باید راهی برای بهدستآوردن اون اعتراف پیدا کرد. پس علت شروع شکنجههای قرون وسطایی قوانین سختگیرانه دادگاه بود چون استانداردی که خودشون گذاشته بودن(دو شاهد یا اعتراف) اونقدر سخت بود که عملاً غیرقابل اجرا بود، مگه اینکه یه راهی برای تولید اعتراف پیدا میکردن و اون شکنجه کردن بود.
حقوقدانان قرونوسطی رفتن سراغ متنهای حقوقی روم باستان که داخلشون شکنجه ابزار بازجویی از بردهها و مظنونها بود. یه ریشه دیگه هم وجود داشت؛ حدود سال ۱۱۴۰ میلادی، راهبی به نام گراتین(Gratian) نزدیک به سههزاروهشتصد متن حقوقی رو زیر یک عنوان به نام یک کتاب از گرتین(Decretum Gratiani) جمع کرد. این مجموعه به متون آکادمیک برای تدریس حقوق در دانشگاهها پیوست.
حالا روایت رایج اینه که خود گراتین توی همین متن صراحتاً نوشته بود اعتراف نباید با شکنجه بیرون کشیده بشه یعنی از همون اول، حقوق کلیسا رسماً شکنجه رو ممنوع میدونست. این خوانش رو یک مورخ به اسم هنری چارلز لی(Henry Charles Lea) اولین بار سال ۱۸۸۲ مطرح کرد و ادعا کرد کلیسا از همون قرون وسطی هیچوقت زیر بار شکنجه نرفته. مشکل اینه که وقتی مورخ دیگهای به اسم هنری آنسگار کلی(Henry Ansgar Kelly) دقیقتر خود متن گراتین رو زیر و رو کرد، متوجه شد قضیه برعکسه. همون گراتین، توی بخشهای دیگش احکامی رو نقل میکنه که شکنجه قضایی رو مجاز میدونن.
حدود سال ۱۱۵۰، نسخهای تکمیلشده از این کتاب که بهش میگن دوترو گراتین(Deutero-Gratian) مستقیماً احکامی از حقوق مدنی روم رو به خودش اضافه کرد. حدود سال ۱۱۹۰ حقوقدانی به اسم هوگوچیو(Huguccio)، و از سال ۱۲۱۵ به بعد شرح رسمی این کتاب معیارهای حقوق روم رو رسماً پذیرفتن؛ فقط یک خط قرمز باقی موند و اون این بود که کشیشها نمیتونستن شکنجهای اعمال کنن که به آسیب جدی یا خونریزی برسه. به بیان دیگه داستان اینه که متن پایه از اول دو صدا داشت و تاریخ صدای مجازبودن شکنجه کردن رو برای اعتراق گرفتن انتخاب کرد تا جایی که شکنجه کردن به یک رویه رسمی و مستند و عادی در بازجویی تبدیل شد.
حتی بعدا هم در ۱۵ مه ۱۲۵۲ میلادی شکنجه تایید شده بود. پاپ اینوسنت چهارم فرمانی صادر کرد به نام برای ریشهکن کردن(Ad extirpanda). این فرمان درست پس از قتل پیتر ورونایی، بازرس ارشد تفتیش عقاید در لومباردی، صادر شد. پیتر، از یه خانوادهای بود که به کاتارها(فرقهای دوگانهانگار که مادّه رو ذاتاً شیطانی میدونستن) دلبستگی داشتن، اما خودش در نوجوانی به دومینیکنها پیوست و دشمن سرسخت کاتاریسم شد.
در سال ۱۲۵۱، رئیس بازرسان تفتیش عقاید در لومباردی شد و خیلی از کاتارها رو مجبور به بازگشت به کلیسا کرد. همین موفقیت، عدهای از کاتارهای میلان رو نگران کرد؛ یه قاتل اجیرشده به نام کارینو بالسامو رو استخدام کردن. با تبر به سرش ضربه زدن و کشتنش. پیتر با انگشت خودش، در خون خودش، عبارت Credo in Deum به یک خدا ایمان دارم رو روی زمین نوشت.
فرمان، خطاب به حاکمان لومباردی، رومانیا و ناحیه تروزیو صادر شد و میگفت که چون بدعتگذاران قاتلان روح و سارقان آیینهای الهی هستن، باید مثل دزدان و راهزنان مجبور به اعتراف و معرفی دیگر بدعتگذاران بشن. خود فرمان محدودیتهایی هم گذاشته بود مثلا شکنجه نباید منجر به از دست رفتن عضو یا جان میشد. اما مثل همیشه، تئوری با عمل فاصله داشت.
آقا شکنجههای قرون وسطایی، برخلاف اونچیزی که آثار هالیوودی تحریفش میکنن و نشونش میدن قانونی و بهشدت عادی بوده. موزههای شکنجه شهرهای ایتالیایی رو ببینید، بیشتر شکنجههای قضایی، ابزارهای پیچیدهای مثل چنگک بدعتگذار(Heretic’s Fork)، دوشیزه آهنین(Iron Maiden) و مُچکشی(Strappado) داشتن. از اونطرف مردم عادی سواد حقوقی درباره اینکه چهوقت میتونن شکنجه بشن و چهوقت نه نداشتن. جالبه که بسیاری از منابع در این زمینه سانسور شدن و همه یکجا مخالف وجود داشتن این اتفاقها شدن 🙂
بعضی مردها با نامه پزشک برای بازجویی میاومدن که ثابت کنه بهخاطر کمردردشون از شکنجه معافن؛ زنها بارداری رو بهانه میکردن تا از مچکشی فرار کنن؛ زندانیها میگفتن چون هفته پیش شکنجه شدن، نمیشه تا هفته بعد دوباره شکنجهشون کرد. جالبه شکنجه باید ثبت میشد. در واقع، هدف شکنجه مجازات نبود؛ اطمینان از صداقت بود. یه دبیر باید حضور داشته باشه تا هر کلمه، هر جیغ و هر چرخش چرخ شکنجه رو ثبت کنه. بین خود قضات هم یه ناراحتی عمیق درباره این ایده وجود داشت، چون تجربهشون از شکنجه بهشون نشون داده بود مردم زیر فشار شدید تقریباً هر چیزی میگن، یا حتی ممکنه اصلاً نتونن چیزی بگن.
جدول جامع شکنجهها، مجازاتها و ابزارهای منسوب به قرون وسطی
| ابزار / روش | نام انگلیسی | شکل و نحوه استفاده | دوره و محدوده تاریخی | وضعیت تاریخی |
|---|---|---|---|---|
| استرپادو | Strappado / Corda | دستها پشت بدن بسته و فرد با طناب از مچها بالا کشیده میشد؛ گاهی وزنه به پاها اضافه میکردند. | قرون وسطی متأخر و اوایل عصر جدید؛ در دستگاههای قضایی اروپایی | مستند؛ از روشهای شناختهشده بازجویی تحت شکنجه |
| کشنده | Rack | بدن روی چارچوب چوبی بسته میشد و با کشیدن تدریجی طنابها، فشار روی مفاصل افزایش مییافت. | اروپا؛ بهویژه اواخر قرون وسطی و عصر جدید | مستند، اما نه ابزار رایج تمام قرون وسطی؛ در انگلستان از سده پانزدهم شواهد مشخص دارد. |
| گاروچا | Garrucha | گونهای از آویزانکردن؛ دستها پشت بدن بسته و فرد با طناب از بالا کشیده میشد. | اسپانیا و قلمروهای تحت نظام حقوقی رومی ـ اروپایی؛ بیشتر دوره متأخر | مستند؛ در منابع مربوط به شکنجه قضایی اسپانیا دیده میشود. |
| شکنجه با آب | Water Torture / Toca | پارچه یا وسیلهای روی دهان قرار میگرفت و آب بهتدریج وارد دهان میشد و احساس خفگی ایجاد میکرد. | اواخر قرون وسطی و عصر جدید | مستند در برخی نظامهای قضایی اروپایی؛ اجرای آن تابع مقررات محلی بود. |
| پوترو | Potro | فرد روی چارچوب کشنده بسته میشد و با سیستم طناب و غلتک بدن کشیده میشد. | اسپانیا؛ بهویژه سدههای متأخر | مستند؛ با نظام بازجویی قضایی اسپانیا ارتباط دارد. |
| پیچ انگشت | Thumbscrew | انگشتان دست یا پا میان قطعات فلزی قرار میگرفت و با پیچ، فشار تدریجی وارد میشد. | عمدتاً اوایل عصر جدید، از سدههای ۱۶–۱۷ به بعد | مستند، اما انتساب عمومی به قرون وسطی نادرست است. |
| چکمه اسپانیایی | Spanish Boot | ساق یا پا میان صفحات چوبی/فلزی فشرده میشد؛ با بستن یا ضربهزدن فشار افزایش مییافت. | عمدتاً عصر جدید در اروپای قارهای | مستند با انتساب زمانی محدود؛ نباید آن را ابزار عمومی قرون وسطی دانست. |
| چرخ شکنجه / چرخ کاترین | Breaking Wheel / Catherine Wheel | محکوم به چرخ بسته میشد و اندامها با ضربه شکسته میشدند؛ گاهی بدن پس از مرگ روی چرخ قرار میگرفت. | اروپا؛ از دورههای پیشین تا عصر جدید | کاملاً مستند؛ بیشتر روش اعدام بود تا ابزار بازجویی. (منبع) |
| شلاق | Whip / Scourge | شلاق چرمی یا رشتهای برای واردکردن ضربههای مکرر به بدن استفاده میشد. | از دوران باستان تا قرون وسطی و پس از آن | کاملاً مستند. |
| تازیانه چندرشتهای | Scourge / Flagellum | چند رشته چرمی یا بنددار که برای ضربات شدیدتر به کار میرفت. | قرون وسطی و دورههای پیشین | مستند؛ کاربرد مذهبی، کیفری و قضایی داشته است. |
| غل و زنجیر | Manacles / Shackles | حلقههای فلزی برای بستن دست، پا یا گردن و محدودکردن حرکت. | سراسر قرون وسطی | کاملاً مستند؛ بیشتر ابزار مهار و حبس بود تا ابزار شکنجه مستقل. |
| وزنه و زنجیز بستن به اندامها | Leg Irons / Weighted Shackles | پا یا دست با زنجیر به وزنه فلزی متصل میشد تا حرکت محدود شود. | قرون وسطی و عصر جدید | مستند. |
| طناب قضایی | Judicial Rope / Corda | طناب برای بستن، کشیدن یا بالا کشیدن متهم استفاده میشد. | قرون وسطی متأخر | مستند؛ روشهای ساده طناب در اسناد قضایی اهمیت بیشتری از ابزارهای پیچیده داشتند. (Medievalists.net) |
| آویزان شدن از اندامهای مختلف | Suspension | فرد از دستها، پاها یا سایر اندامها آویزان میشد. | دورههای مختلف اروپا | مستند؛ استرپادو از گونههای مشخص آن است. |
| سقوط کنترلشده در استرپادو | Squassation | فرد در حالت استرپادو چند بار از ارتفاع کوتاه رها و ناگهان با طناب متوقف میشد. | اوایل عصر جدید؛ در برخی منابع اروپایی | مستند، اما نباید آن را روش عمومی قرون وسطی دانست. |
| کشیدن بدن با طناب | Rope Stretching | بدن با طناب بسته و تحت کشش قرار میگرفت؛ گاهی بدون چارچوب مکانیکی. | قرون وسطی متأخر | مستند و از روشهای سادهتر شکنجه. (Medievalists.net) |
| انبر فلزی | Pincers / Pliers | برای گرفتن، فشردن یا کشیدن بخشهایی از بدن استفاده میشد. | قرون وسطی و عصر جدید | مستند بهعنوان ابزار عمومی فلزکاری/اعدام و شکنجه؛ نمونههای موزهای لزوماً کاربرد مشخص ندارند. |
| داغ گذاشتن | Branding | آهن داغ روی پوست قرار میگرفت و علامت دائمی ایجاد میکرد. | قرون وسطی و عصر جدید | کاملاً مستند؛ بیشتر مجازات بدنی بود. |
| سوزاندن | Burning at the Stake | فرد به ستون بسته و با آتش کشته میشد. | اروپا؛ قرون وسطی متأخر و عصر جدید | کاملاً مستند؛ اعدام، مخصوصاً در پروندههای مذهبی و جرایم سنگین. |
| قطع عضو | Mutilation / Amputation | گوش، دست، بینی، انگشت یا عضو دیگر قطع یا ناقص میشد. | نظامهای حقوقی مختلف قرون وسطی | کاملاً مستند؛ نوع مجازات به جرم و حوزه قضایی وابسته بود. |
| کورکردن | Blinding | آسیب عمدی به چشم یا از بینبردن بینایی. | برخی نظامهای سیاسی و کیفری قرون وسطی | مستند، ولی مجازات منطقهای و موردی. |
| بریدن زبان | Tongue Cutting / Tongue Tearer | زبان بهعنوان مجازات قطع یا با ابزار فلزی آسیبدیده میشد. | نمونههای مستند در اروپا، بهخصوص دورههای متأخر | اصل مجازات مستند است؛ ابزار موسوم به Tongue Tearer به شکل موزهای نیازمند احتیاط است. (منبع) |
| خردکردن استخوان با ضربه | Crushing | اندامها با چکش یا ابزار سنگین شکسته میشدند. | در برخی نظامهای اعدام اروپایی | مستند؛ اغلب بخشی از اعدام با چرخ بود. |
| چرخاندن و نمایش بدن | Wheel Execution | پس از شکستن قسمتهایی از بدن، محکوم روی چرخ بسته و برای نمایش عمومی قرار میگرفت. | اروپای قرون وسطی متأخر تا سدههای بعد | مستند. (منبع) |
| دار زدن | Hanging | محکوم از گردن آویزان میشد؛ روش دقیق مرگ در دورهها متفاوت بود. | سراسر قرون وسطی | کاملاً مستند؛ از مهمترین اعدامهای اروپایی. |
| دار، کشیدن و چهارقطعهکردن | Hanged, Drawn and Quartered | در انگلستان برای خیانت بزرگ: کشیدن محکوم، دار، مثلهکردن، بیرونآوردن احشاء، قطع سر و چهارقطعهکردن. | انگلستان؛ از قرون وسطی متأخر تا عصر جدید | کاملاً مستند، اما مجازات ویژه خیانت بزرگ بود، نه مجازات عمومی. |
| غرقکردن | Drowning | فرد به آب انداخته یا بسته میشد تا جان بدهد. | برخی مناطق اروپا در قرون وسطی و پس از آن | مستند، اما کاربرد منطقهای. |
| جوشاندن تا مرگ | Boiling to Death | محکوم در آب یا مایع داغ قرار داده میشد. | اروپا؛ نمونههای مشخص در اواخر قرون وسطی و عصر جدید | مستند اما بسیار نادر؛ نباید آن را مجازات معمول دانست. |
| به سیخ کشیدن | Impalement | جسم نوکتیز از بدن عبور داده میشد. | اروپای شرقی و برخی مناطق دیگر؛ دورههای مختلف | مستند تاریخی؛ اما به «قرون وسطی اروپای غربی» محدود نیست. |
| ارهکردن بدن | Sawing in Half | بدن با اره بریده میشد؛ در تصاویر و روایتهای تاریخی دیده میشود. | نسبتدادن آن به قرون وسطی مشکلدار است | وجود روایتها و تصاویر تاریخی دارد، اما شواهد برای کاربرد معمول قضایی در قرون وسطی ضعیف است. |
| قفس اعدام | Gibbet | بدن محکوم، زنده یا مرده، در قفس فلزی/چوبی آویزان میشد تا مجازات و عبرت عمومی ایجاد کند. | قرون وسطی متأخر و عصر جدید | مستند؛ بیشتر نمایش و مجازات پس از اعدام بود. |
| ستون رسوایی | Pillory | سر و دستها در سوراخهای ستون چوبی قفل میشد و فرد در معرض تمسخر عمومی قرار میگرفت. | اروپا؛ قرون وسطی و پس از آن | کاملاً مستند؛ بیشتر مجازات عمومی و تحقیرآمیز بود تا شکنجه. حتی سندی از سفارش Pillory شهر Bath در سال 1412 باقی مانده است. (کتابخانه بریتانیا) |
| کُنده دستوپا | Stocks | پاها، و در برخی مدلها دستها نیز، در قطعات چوبی قفل میشدند. | قرون وسطی و عصر جدید | کاملاً مستند؛ بیشتر حبس و تحقیر عمومی. (Tastes Of History) |
| افسار بددهنی | Scold’s Bridle / Brank | ماسک یا چارچوب فلزی روی سر قرار میگرفت و زبانهای فلزی وارد دهان میشد. | عمدتاً بریتانیا، سدههای ۱۶–۱۸ | مستند، اما عمدتاً پس از قرون وسطی. |
| محرومیت از غذا | Starvation / Food Deprivation | زندانی عمداً با غذای ناکافی نگهداری میشد. | نظامهای زندان در دورههای مختلف | مستند بهعنوان شرایط/مجازات، اما ابزار تخصصی شکنجه محسوب نمیشود. |
| محرومیت از خواب | Sleep Deprivation | شرایط بازجویی یا نگهداری مانع خواب فرد میشد. | دورههای مختلف | بهعنوان روش فشار شناختهشده است، ولی برای انتساب دقیق به «روش قضایی استاندارد قرون وسطی» باید مورد مشخص داشت. |
| حبس در سیاهچال | Dungeon Confinement | زندانی در فضای محدود، تاریک و گاه بسیار نامناسب نگهداری میشد. | قرون وسطی | مستند بهعنوان حبس؛ هر سیاهچال محل شکنجه نبوده است. |
| چنگک بدعتگذاران | Heretic’s Fork | دو تیغه نوکتیز بین چانه و سینه قرار میگرفت تا حرکت سر دردناک شود. | انتساب معمول به قرون وسطی محل تردید؛ بیشتر شواهد مربوط به دورههای متأخر | مشکوک بهعنوان «ابزار رایج قرون وسطی»؛ نباید در فهرست ابزارهای قطعی قرون وسطی قرار گیرد. |
| دوشیزه آهنین | Iron Maiden | محفظهای شبیه تابوت با میخهای داخلی که قربانی در آن قرار میگرفت. | نخستین شواهد و نمایشهای شناختهشده مربوط به سدههای ۱۸–۱۹ | افسانه/ساخت متأخر؛ مدرک معتبر برای استفاده در قرون وسطی وجود ندارد. (Medievalists.net) |
| گلابی رنج | Pear of Anguish | شیء فلزی چندپره که در روایتهای متأخر گفته شده با بازشدن پرهها موجب آسیب میشده است. | نخستین اشارههای مرتبط از سده هفدهم؛ نمونههای موزهای عمدتاً متأخر | برای شکنجه قرون وسطی فاقد پشتوانه معتبر؛ پژوهش Chris Bishop انتساب آن را بسیار مشکوک میداند. |
| مهد یهودا | Judas Cradle | وسیله مخروطیشکل که در روایتهای موزهای فرد روی نوک آن قرار داده میشد. | انتساب به قرون وسطی بسیار مشکلدار | شواهد تاریخی قابل اتکا برای کاربرد قرون وسطایی ندارد؛ احتمالاً محصول تاریخسازی متأخر موزهها. (Medievalists.net) |
| صندلی میخدار | Spiked Torture Chair | صندلی پوشیده از میخ که فرد به آن بسته میشد. | نمونههای مشهور عمدتاً متأخر | انتساب به قرون وسطی مشکوک؛ نمایش موزهای آن الزاماً سند کاربرد تاریخی نیست. |
| شکنجه با موش | Rat Torture | در روایت مشهور، موش گرسنه زیر ظرفی روی بدن فرد قرار میگرفت و با حرارت مجبور به فرار از مسیر بدن میشد. | نسبتدادن آن به قرون وسطی بسیار مشکلدار | روایت مشهور تاریخی دارد، اما مدرک محکمی برای استفاده معمول قضایی در قرون وسطی وجود ندارد. (تاریخ اضافی) |
| شکننده زانو | Knee Splitter | وسیلهای با دندانه/میخ که گفته میشود برای خردکردن زانو به کار میرفته است. | انتساب عمدتاً موزهای و متأخر | شواهد کافی برای قرار دادن آن در فهرست ابزارهای قطعی قرون وسطی وجود ندارد. |
| چنگک سینه | Breast Ripper | وسیله فلزی شبیه انبر با دندانههایی برای پارهکردن بافت سینه. | انتساب مشهور به قرون وسطی، اما منابع تاریخی معتبر آن را تأیید نمیکنند | عمدتاً افسانه/انتساب موزهای متأخر. (Medievalists.net) |
| پنجه گربه | Cat’s Paw | ابزار چنگکی برای کشیدن یا خراشیدن پوست. | نسبتدادن به قرون وسطی نامطمئن | مدرک کافی برای کاربرد بهعنوان ابزار قضایی قرون وسطایی وجود ندارد. |
| زبانکَن موزهای | Tongue Ripper | ابزار شبیه انبر برای کشیدن یا قطع زبان. | نمونههای نمایشگاهی متأخر؛ موارد واقعی قطع زبان روشهای متفاوتی داشتند | خودِ مجازات قطع زبان مستند است، اما این ابزار خاص نیازمند احتیاط تاریخی است. |
| قیچی تمساح | Crocodile Shears | انبر بزرگ و دندانهدار برای گرفتن و پارهکردن بدن. | بیشتر بهعنوان ابزار موزهای/نمایشی شناخته میشود | مدرک کافی برای کاربرد گسترده در قرون وسطی وجود ندارد. |
| خردکننده سر | Head Crusher | سر میان دو صفحه قرار میگرفت و با پیچ فشرده میشد. | عمدتاً در منابع و نمایشهای متأخر | انتساب به قرون وسطی قطعی نیست و باید با احتیاط استفاده شود. |
بیاید یکم در مورد تفتیش عقاید بیشتر توضیح بدیم تا ارتباط این بحث به کلیسا در توضیحات قبلی براتون روشنتر بشه. اینکه شکنجه کردن یه شکل سیستماتیک و پذیرفته شده به خودش گرفته قضیش از کاتارها شروع شد. اینا یه فرقه در جنوب فرانسه بودن که باور داشتن دنیای مادی، ذاتاً شیطانی و ساخته یه خدای بد بوده. اونها همچنین باور به تجسم رو رد میکردن و میگفتن عیسی موجودی کاملاً روحانی بوده.
از نظر کلیسا، عقاید کاتارها چالش بنیادین برای کل سلسلهمراتب کلیسا بود. اینوسنت سوم اول راه نرم رو رفت. نمایندهاش، پیر دو کاستلنو، رو فرستاد جنوب تا کنت تولوز، ریموند ششم، رو متقاعد کنه دست کاتارهای زیر حکومتش رو ببنده. ریموند همکاری نکرد نه لزوماً از سر حمایت از کاتارها، چون سرکوب کامل زیردستهاش قضایای سیاسی درست میکرد و پرهزینه بود. کاستلنو ناامید برگشت و سال ۱۲۰۸ به قتل رسید،(قاتل دقیق هیچوقت با قطعیت شناسایی نشد).
همین قتل نقطه عطفه. چون تا اون لحظه اینوسنت سوم فقط از اقناع و تهدید به تکفیر استفاده کرده بود. اما قتل یه نماینده رسمی پاپ، حمله به اقتدار خود کلیسا خونده شد و بهونهای شد تا یه جنگ صلیبی رسمی دیگه درست بشه و پاپ اینوسنت سوم، جنگ صلیبی آلبیژوا رو علیه جنوب فرانسه اعلام کرد. آقا این یکی علیه مسلمونا تو شرق(تنها هدف جنگهای صلیبی تا اون موقع) نبود علیه یه سرزمین کاتولیک اروپایی بود و این اولین باریه که جنگ صلیبی رو اینا به سمت خود اروپا چرخوندن. این جنگ، معروف به جنگ صلیبی آلبیژوا هست و از ۱۲۰۹ تا ۱۲۲۹ ادامه پیدا کرد.
اولین هدف توی جنگ شهر بزیه بود، تابستون ۱۲۰۹. فرمانده نظامی، سیمون دو مونفور، از اهالی این شهر خواست کاتارهای بین خودشون رو تحویل بدن. اونا امتناع کردن؛ بیشتر جمعیت شهر اصلاً کاتولیک معمولی بودن، ولی همبستگی محلی مانع تحویل کاتارها شد. روایت شده که همینجا یه سرباز از فرمانده پرسید چطور بین کاتولیکها و کاتارها فرق بذارن وقتی وارد شهر بشن؛ جواب این بود که همهشونو بکشید، خدا خودش میشناسه کی پیرو خودشه. سربازها، حتی قبل از دستور رسمی، وارد شهر شدن و قتلعامی راه انداختن که هیچکس ازش در امان نموند. به روایت خود آرنو آمالریک، نماینده پاپ، تو نامهاش به پاپ، حدود ۲۰ هزار نفر کشته شدن.
جنگ صلیبی آلبیژوا با همه خشونتش، کاتاریسم رو کاملاً ریشهکن نکرد. با اینکه لشکرکشی مقاومت سازمانیافته اینها رو شکست اما باورهای کاتاری مخفیانه دوام آوردن. حالا کلیسا با یه مشکل دوم روبروئه و اون اینه که زور جواب نداد. یه لشکر میتونه یه شهر رو بسوزونه، ولی نمیتونه بره تکتک خونهها رو بگرده و بفهمه کی هنوز بهصورت مخفیانه کاتاره. برای همین تا قبل گرگوری نهم، وظیفه پیداکردن بدعتگذارها بر عهده اسقفهای محلی بود، ولی گرگوری نهم تصمیم گرفت کنترل مرکزی رو گسترش بده و سال ۱۲۳۱ تفتیش عقاید توسط پاپ رو تاسیس کرد و ادارش رو داد دست دومینیکنها.
تفتیش عقاید، وقتی اول کار(دهه ۱۲۳۰) تاسیس شد، اصلاً از شکنجه استفاده نمیکرد. ابزارش بازجویی و حبس بود این مدل تقریباً ۲۰ سال ادامه داشت. ولی کلیسا بهمرور از ناکارآمدی روش بازجویی بدون شکنجه کلافه شد و با شدت بیشتری سراغ کاتارها و یه گروه مشابه بهاسم والدنسیها رفت. اعترافها اونطور که کلیسا میخواست بیرون نمیاومد. این ناکامی دوم بعد از ناکامی نظامی بود که مسیر رو باز کرد به سمت شکنجه و همون قضیه اینوسنت چهارم که قبلتر توضیحش دادیم.
بازجویی یا قربانی کردن؟ | نقد فیلم روح در سلول 2026
پس ظاهر ماجرا این بود که اینا قراره یه سیستم حقوقی برای مقابله با بدعت فکری داخل عقایدشون درست کنن. همین سیستم ظرف کمتر از دو قرن هزاران زن عادی روستایی رو بهعنوان جادوگر یا ویچ به شعله میکشید. این دقیقاً همون قوسیه که تو بحث اسکاندیناویها در موردش صحبت کردیم، اونجا قربانی کردن حیوانات کافی نبود، رفتن سراغ قربانی کردن انسانها اینجا هم وقتی سرکوب فکری یه گروه کافی نبود شروع کردن به شکنجه کردنو مصلوب کردن آدمها.
این قضیه همونطور که توضیح دادیم توی قسمتهای مختلفی از تاریخ وجود داشته ولی شروع رسمیش از پنجم دسامبر ۱۴۸۴ بود که پاپ اینوسنت هشتم فرمانی صادر کرد بهنام سومیس دسیدرانتس افکتیبوس که از گسترش جادوگری تو آلمان ابراز نگرانی کرد و به دو راهب دومینیکن — هاینریش کرامر و جیکوب اسپرنگر — اجازه رسمی ریشهکنکردنشون به هر شکلی رو داد. سه سال بعد، سال ۱۴۸۷، کرامر (و ظاهراً اسپرنگر) کتابی منتشر کردن بهنام مالوس مالفیکاروم(Malleus Maleficarum)، یعنی چکش جادوگران.

خود همکاری اسپرنگر تو نوشتن این کتاب محل بحثه. بعضی مورخان امروزی مثلاً ولفگانگ بیرینگر گفتن اسپرنگر واقعاً با کرامر مخالف بوده، تا جاییکه کرامر رو از منبر موعظه و از صومعههای تحت نظارت خودش تو دومینیکنها منع کرده بود. جالبتر اینکه خود دانشکده الهیات کلن، این کتاب رو رسماً محکوم کرد چون رویههای غیرقانونی توش پیشنهاد شده بود و با آموزههای شیطانشناسی رسمی کلیسا همخونی نداشت. کرامر برای جبران همین، یه تاییدیه جعلی از همون دانشگاه رو تو چاپهای بعدی کتاب چسبوند.
با همه اینها، کتاب موفق شد و رسماً نوشتهشده برای پیاده کردن عملی یه آیه از کتاب مقدس تحت این عنوان که نگذار جادوگر زنده بمونه. بخش سوم کتاب، دقیقاً همون راهحل عملی رو ارائه میداد. یه رویه حقوقی کاملاً مفصل برای محاکمات جادوگران، شامل مجازدانستن شکنجه بهعنوان راهی برای کشف جرایم پنهان و گرفتن اعتراف. کتاب همچنین بهشدت زنستیز بود و میگفت زنها ذاتاً بهسمت شرارت متمایلترن، و بهطور خاص روی قابلهها تمرکز داشت — کسانی که بهخاطر شغلشون، بیشترین دسترسی رو به زایمان و مرگ نوزادان داشتن، پس مظنون اول هر اتفاق بدی میشدن. اینجا بد نیست یه نگاهی به داستان انیمه کسلوانیا(Castlevania) بندازید.
بین سالهای ۱۴۵۰ تا ۱۷۰۰، اروپای غربی جولانگاه شکارچیان جادوگران شده بود که به بیش از ۱۱۰,۰۰۰ محاکمه برای مردان، زنان و کودکان متهم به جادوگری منجر شد؛ بیش از ۶۰,۰۰۰ نفر از این محاکمات به اعدام ختم شد، اکثریت اونها زنده زنده سوزانده شدن. طبق برخی تخمینهای دیگه، رقم دقیقتر جایی بین ۴۰,۰۰۰ تا ۶۰,۰۰۰ اعدامه، که تا ۸۵ درصدشون زن بودن. پشت سر همه این محاکمات، کتاب مالوس مالفیکاروم(Malleus Maleficarum) هم تا سال ۱۶۰۰ به ۲۸ نسخه چاپی متفاوت رسید.
عوامل اجتماعی و سیاسی هم بیتاثیر نبودن چون شکار جادوگر گاهی برای حلوفصل کینههای شخصی، مصادره اموال، یا حذف افراد بزهکار اجتماعی بهکار میرفت. زنانی که مستقل، صریحاللهجه، بیوه، یا خارج از نقشهای سنتی مورد انتظار بودن، بیشترین ریسک رو برای اینکه برچسب ویچ بگیرن داشتن.
حالا یه مشکل این وسط وجود داره و اون اینه که این حجم از محاکمه و اعدام، چطور به مردم عادی نشون داده میشد؟ چون تفتیش عقاید که یه دمودستگاه مخفی نداشت. این نمایش عمومیش از لحاظ ساختار شبیه بلوت بزرگ اوپسالاست که تو بحث اسکاندیناویها راجبش صحبت کردیم منتهی اینجا شکل مراسمش متفاوته؛ اسم این مراسم آتو دافه بود (بهمعنای لفظی عمل ایمانی). نکته مهم اینه که خود شکنجه، محاکمه، و شهادتها همیشه در کمال محرمانگی انجام میشد ولی مراسم آتو دافه برعکس، عمداً و کاملاً عمومی بود؛ معمولاً چندین ساعت طول میکشید و با شکوه فراوان، تو یه کلیسای اصلی یا میدان مرکزی، در حضور مقامات ارشد و جمعیت عظیم مردم برگزار میشد.
مراسم شامل یه آیین مذهبی، دعا، رژه عمومی محکومان، و خواندن احکامشون بود؛ محکومان لباس خاصی بهنام سانبنیتو میپوشیدن. [پارچهای که رنگ و علامتش نشون میداد به چه نوع هرزی متهم شدن.] یه چیز عجیب اینه که خود زندانیها معمولاً تا همون لحظه خواندن حکم، خبر نداشتن سرنوشتشون چیه؛ یعنی کل نمایش، هم برای تماشاچیها غافلگیرکننده بود، هم برای خود محکومان.
یکی از بزرگترین آتو دافههای ثبتشده، ۳۰ ژوئن ۱۶۸۰ تو مادرید برگزار شد و حدود ۵۰,۰۰۰ نفر تماشاچی جذب کرد؛ ۱۱۸ نفر تو این مراسم محکوم شدن. این آتو دافه اصلاً درباره جادوگری نبود. بیشتر اون ۱۱۸ نفر، بهاتهام مخفیانهیهودیبودن یعنی کانورسوهای یهودیتبار که ظاهراً کاتولیک شده بودن ولی متهم بودن مخفیانه آیین یهودی رو نگه داشتن محاکمه شدن. ولی همین مورد مادرید، بهترین سند تصویری و مکتوبیه که از خود مراسم داریم. یه نقاش درباری بهاسم فرانسیسکو ریتزی، صحنه رو با جزییات کامل نقاشی کرد برای همین بهترین مثاله اگه بخوایم بفهمیم خود آیین آتو دافه چهشکلی بود.

اگه بخوایم یه آتو دافهای رو ببینیم که واقعاً و مشخصاً درباره جادوگران بود، باید بریم سراغ لوگرونیو اسپانیا، سال ۱۶۱۰ اونجا، از میان دهها نفر متهم، شش جادوگر محکومشده زندهزنده سوزونده شدن. این بزرگترین مراسم سوزوندن جادوگر در کل تاریخ تفتیش عقاید اسپانیا، جلوی چشم حدود ۳۰,۰۰۰ تماشاچی بود.
البته مد نظر داشته باشید که تنها راه سرگرم کردن مردم این مراسم نبود و ما مجال این رو نداریم که در نقد فیلم بیشتر از این به این مسائل بپردازیم اگر دوست داشتید خودتون این تحقیق رو ادامه بدید. برداشت با ذکر منبع آزاد هست. حالا که کارمون در فرهنگ زمینه و خصوصیات زمانه و پیشینۀ این اثر به اینجا رسیده بد نیست از قربانی میان شیطان پرستان و یهودیان هم صحبت کنیم منتهی چون متن طولانی شده و ممکنه حوصلۀ مخاطبین عزیز سر بره اگه به ادامۀ این بحث علاقه دارید در سایتمون کلمه کلیدی شیطان پرستی رو جستوجو کنید تا ادامۀ این بحث رو اونجا مطالعه کنید.
دیدگاهتان را بنویسید