نقد و تحلیل فیلم یک زندگی One life 2023 | راز دلسوزی انگلستان در نجات کودکان یهودی
نقد و تحلیل فیلم یک زندگی One life 2023 | راز دلسوزی انگلستان در نجات کودکان یهودی
تلهفیلم «یک زندگی» محصول بیبیسی، روایت ظاهراً انساندوستانهای از نجات کودکان در جنگ جهانی دوم را به تصویر میکشد، اما در پس این چهرۀ احساسبرانگیز، شبکهای از تحریف تاریخی، پروپاگاندای رسانهای و اعتبارسازی سیاسی برای انگلستان و صهیونیسم نهفته است. بازخوانی و نقد این اثر از سر انکار کمکهای انسانی افراد نبوده و بلکه ضروری است تا مرز میان واقعیت تاریخی و روایتهای جهتدار رسانهای روشن شود؛ روایتی که با بهرهگیری از سینما، احساسات مخاطب را جایگزین حقیقت میکند و در سکوت گزینشی خود، بهدنبال اعمال سیاستهای رسانهای خویش است تا جنایات امروز خود را بپوشاند.
بسم الله الّرحمن الّرحیم
نویسنده: محمد علی چوپانیان
فهرست مطالب
Toggleداستان فیلم
تلهفیلم یک زندگی ساخته کمپانی رؤیابافی بیبیسی ماجرای نجات کودکان کشور چک در بحبوحه جنگ جهانی دوم توسط مردی به نام نیکلاس وینتون است؛ او به کمک مادر و دوستانش برای 669 کودک یهودی ویزای انگلستان تهیه کرده و آنان را با قطار از پراگ به لندن منتقل میکند.
چرا انگلستان؟ چرا بیبیسی؟
اگرچه این کار در دنیای واقعی توسط فردی به نام نیکلاس وینتون صورت پذیرفته است که خود عملی ارزشمند و ستودنی است، ولی بازگویی این ماجرا آن هم توسط بزرگترین دستگاه دروغ پراکنی یعنی بیبیسی، ذهن مخاطب هوشیار را کنجکاو به دانستن حقایق پنهان میکند.
انگلیس با بازگویی این ماجرا دو هدف را دنبال میکند:
اول ایجاد اعتبار جعلی از کار یک فرد حقیقی برای کشور انگلستان
دوم انتساب یک عمل انسان دوستانه به ماجرای خیالی هولوکاست
1- اعتبار جعلی
همانطور که رهبر معظم انقلاب فرمودند:«انگلیس اکنون یک کشور درجه دو است» و ما میبینیم آن بریتانیای کبیر که حالا تبدیل به یک روباه لاغر پیر و در حال مرگ است، به وسیلۀ دستگاههای تبلیغاتی قصد اعتبارسازی از کارهای دیگران را دارد.
این قبلاً امپراتوری کوچک، نحیف و در حال مرگ بهوسیلۀ خاطرهبازی، کارهای دیگران را به حساب خودم و خودش میگذارد و تلاش میکند بگوید: من آنم که رستم بود پهلوان. که باید در جوابش گفت: گیرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل
همچنان که در فیلم یک زندگی شاهد هستیم فعالیت انساندوستانه یک فرد برای دور کردن کودکان از فضای جنگ مواجه میشود با انبوهی از قوانین دست و پاگیر بوروکراسی سیستم اداری انگلستان.
این بوروکراسی توسط شخصیت مادر قهرمان فیلم همچون موم نرم میشود و کارها به جریان میافتد و این عمل میرود داخل سبد افتخارات کشور انگلستان، حال آنکه خود نیکلاس وینتون هم طبق روایت فیلم اصالتاً انگلیسی نیست و از فرزندان مهاجرین به این کشور است.
2- دروغ: باز هم دروغ هولوکاست
موضوع بعدی این است که شخصیت نیکلاس وینتون مطابق روایت فیلم مذهب ندارد چه برسد به اینکه با انگیزۀ مذهبی بخواهد صرفاً کودکان یهودی را نجات دهد.
او فقط میخواهد کل کودکان را از میدان جنگ پرخطر دور کند و در این میانه بیبیسی صهیونیستی با سعی و تلاش این ماجرای کهنه را ربط میدهد به یک خیالپردازی به نام هولوکاست و آن را فرو میکند در چشم و گوش مخاطب.
به راستی آیا برای نیکلاس وینتون که خودش را مسیحی غسل تعمید شده میداند که حالا آتئیستی سوسیالیست شده، آسان است فقط کودکان یهودی را نجات دهد ولی کودکان غیر یهودی را به حال خود رها کند؟
این پرسش و دهها پرسش دیگر همچون دم خروسی است که از این ماجرای به تصویر کشیده شده بیرون میزنند و داستان آغشته شده به دروغ را رسوا میکنند.
همچنان که دروغ و سوگیری هولوکاستی در مورد شخص دیگری به نام اسکار شیندلر در فیلم فهرست شیندلر رخ داد و هالیوود او را ناجی یهودیان از کورههای آدمسوزی هیتلر معرفی کرد، حال آنکه چند کورۀ جسد سوزی در آشویتس مأموریتی جز از بین بردن اجساد حاوی ویروس خطرناک و مسری تیفوس نداشتند. البته اسکار شیندلر تنها شیندلر ناجی یهودیان نیست بلکه ما نیز نمونه داخلیاش را داریم.
شیندلر ایران یا عبدالحسین سرداری کیست؟
عبدالحسین سرداری سرکنسول ایران در پاریس در دوران جنگ جهانی دوم است که توانست ایرانیان مقیم اروپا را به وطنشان بازگرداند.
برخی او را شیندلر ایران خطاب میکنند چون میگویند او جان دو هزار یهودی ایرانی را نجات داده ولی هیچکس نمیپرسد که آیا یک دیپلمات ایرانی فقط برای یهودیان ایرانی گذرنامه صادر میکرده است؟ یا قصدش نجات همه هموطنانش بوده که در کشورهای درگیر جنگ به دام افتاده بودند؟
اوراق تاریخ او را اینگونه توصیف میکند:
عبدالحسین سرداری که به او لقب «شیندلر ایران» دادهاند، تنها یهودیان ایرانی را نجات نداد. اگرچه تمرکز اولیه و وظیفۀ قانونی او به عنوان کنسول ایران در پاریس، حفاظت از اتباع ایران بود اما او دایرۀ کمکهای خود را فراتر از مرزهای ملیت گسترش داد.
نجاتیافتگان توسط او شامل گروههای زیر بودند:
۱. یهودیان ایرانی
او با استفاده از استدلالهای حقوقی و نژادشناسانه، مقامات نازی را متقاعد کرد که یهودیان ایرانی که آنها را «ژوگوتی» یا Jugutis مینامید) از نظر فرهنگی و تاریخی با یهودیان اروپایی متفاوت و از نژاد «آریایی» هستند و نباید مشمول قوانین ضد یهود نازیها شوند.
۲. یهودیان غیرایرانی(اروپایی و آسیایی)
سرداری با جسارت زیاد، صدها گذرنامه ایرانی برای یهودیانی صادر کرد که ملیت ایرانی نداشتند. این افراد شامل:
یهودیان غیرایرانی از کشورهای همسایه: مانند یهودیان افغانستان و ازبکستان که پیوندهای فرهنگی با ایران داشتند.
دوستان و شرکای تجاری غیرایرانی: یهودیان فرانسوی یا اروپایی که با ایرانیان در ارتباط بودند یا از طریق واسطهها به کنسولگری مراجعه میکردند.
همسران و اعضای خانواده غیرایرانی: برای بسیاری از یهودیان ایرانی که با اتباع غیرایرانی ازدواج کرده بودند، گذرنامه صادر کرد تا خانوادهها از هم نپاشند.
۳. غیر یهودیان در خطر
در کنار یهودیان، او به عنوان یک دیپلمات به تمام ایرانیان مقیم فرانسه (فارغ از مذهب) کمک کرد تا در تلاطم جنگ آسیب نبینند. گزارشهایی وجود دارد که او حتی اموال و اشیاء عتیقه برخی از خانوادههای یهودی و غیر یهودی را در زیرزمین سفارت یا منزل شخصیاش پنهان کرد تا از غارت توسط نازیها در امان بماند.
نکتۀ مهم در مورد عبدالحسین سرداری این است که او حتی زمانی که از سوی دولت وقت ایران دستور بازگشت گرفت، در پاریس ماند تا کار صدور گذرنامهها را تمام کند. او از ثروت شخصی خود نیز برای اداره امور کنسولگری و کمک به پناهندگان هزینه کرد.
او در پاسخ به سؤالی درباره انگیزهاش، سالها بعد گفت: «من وظیفهام را به عنوان یک انسان و یک دیپلمات انجام دادم؛ وظیفه من نجات تمام ایرانیان، از جمله یهودیان ایرانی بود.»
شیندلرهای دیگر
به غیر از عبدالحسین سرداری، اسکار شیندلر و نیکلاس وینتون، افراد دیگری هم بودند که باعث خروج هموطنانشان از معرکۀ جنگ دوم جهانی شدند که نام و شرح مختصر اقداماتشان در ذیل قابل مطالعه و بررسی است، البته بنا به قلم تاریخنگاران یهودی:
۱. رائول والنبورگ (Raoul Wallenberg)
او یک دیپلمات سوئدی در مجارستان بود که به «قهرمان بوداپست» معروف شد. والنبورگ با صدور «گذرنامههای حفاظتی» سوئدی برای یهودیان؟؟؟ و اسکان آنها در ساختمانهایی که آنها را قلمرو سوئد اعلام کرده بود، جان دهها هزار نفر را نجات داد. او در نهایت توسط نیروهای شوروی بازداشت شد و سرنوشتش در هالهای از ابهام باقی ماند.
۲. چیونه سوگیهارا (Chiune Sugihara)
او کنسول ژاپن در لیتوانی بود و به «شیندلر ژاپنی» شهرت دارد. سوگیهارا برخلاف دستور صریح دولت خود، هزاران ویزای عبور برای یهودیان؟؟؟ صادر کرد تا بتوانند از طریق خاک شوروی به ژاپن و سپس به کشورهای دیگر فرار کنند. گفته میشود او حتی در آخرین لحظات که با قطار در حال ترک لیتوانی بود، همچنان در حال نوشتن ویزا و پرتاب آنها از پنجرۀ قطار به دست مردم بود.
۳. ایرنا سندلر (Irena Sendler)
این پرستار شجاع لهستانی، جان بیش از ۲۵۰۰ کودک یهودی را از گتو (محله محصور) ورشو نجات داد. او کودکان را در جعبههای ابزار، کیسههای سیبزمینی و حتی تابوت پنهان میکرد و از گتو بیرون میبرد. او نام واقعی کودکان و خانوادههای جدیدشان را روی کاغذ مینوشت و در کوزههای شیشهای در باغچه خانهاش دفن میکرد تا بعد از جنگ بتوانند خانوادههایشان را پیدا کنند.
۴. آریستید دسوزا مندس (Aristides de Sousa Mendes)
کنسول پرتغال در بوردو فرانسه بود. او برخلاف دستورات مستقیم دولت پرتغال، برای حدود ۳۰ هزار پناهنده (که حدود ۱۰ هزار نفرشان یهودی؟؟؟ بودند) ویزا صادر کرد. او به خاطر این نافرمانی، شغل و جایگاه اجتماعی خود را از دست داد و در فقر از دنیا رفت، اما هرگز از کارش پشیمان نشد.
۵. هو فنگ شان (Ho Feng-Shan)
کنسول چین در وین (اتریش) بود. زمانی که نازیها اتریش را اشغال کردند، او برای هزاران یهودی؟؟؟ ویزای خروج به مقصد شانگهای صادر کرد. در حالی که بسیاری از کشورهای غربی مرزهای خود را به روی پناهندگان بسته بودند، ویزاهای او تنها راه نجات برای هزاران نفر بود.
۶. جورجیو پرلاسکا (Giorgio Perlasca)
داستان او بسیار عجیب است! او یک بازرگان ایتالیایی بود که در بوداپست حضور داشت. وقتی دیپلماتهای سفارت اسپانیا فرار کردند، او با جعل مدارک، خودش را «کنسول جدید اسپانیا» معرفی کرد! او با این هویت جعلی، ماهها نازیها را فریب داد و هزاران یهودی؟؟؟ را تحت حمایت سفارت اسپانیا نجات داد.
جدول خلاصه برخی از این افراد :
| نام قهرمان | ملیت | روش نجات | تعدادتقریبی نجاتیافتگان |
| رائول والنبورگ | سوئد | صدور گذرنامه و پناه دادن در ساختمانها | حدود ۱۰۰,۰۰۰ نفر |
| چیونه سوگیهارا | ژاپن | صدور ویزای عبور برخلاف دستور دولت | حدود ۶,۰۰۰ نفر |
| ایرنا سندلر | لهستان | خارج کردن کودکان از گتو در جعبه و کیسه | ۲,۵۰۰ کودک |
| آریستید دسوزا مندس | پرتغال | صدور ویزای انبوه برای عبور از مرز | ۳۰,۰۰۰ نفر |
با بررسی این موارد و مقایسه با نیکلاس وینتون که در فیلم یک زندگی شاهد فعالیتش بودیم به دو حقیقت پی میبریم:
اول اینکه که همه این افراد فقط جان یهودیان را نجات ندادند، بلکه شاید ترکیبی از یهودیان و غیر یهودیان را از بخشهای اشغالی اروپا خارج کردند.
دوم اینکه همۀ این شیندلرها به راحتی هزاران نفر را از اردوگاههای به اصطلاح مرگ خارج میکردند.
این دو نکته ما را به این واقعیت میرساند که دولت آلمان علاقهای به نگهداری و کشتن یهودیان نداشته است، بلکه بر اساس اسناد واقعی، راه حل نهایی هیتلر خروج و اخراج یهودیان از اروپا بوده است، نه کشتار دستهجمعی آنان.
واقعیت اینگونه به نظر میرسد که این قهرمانان دیپلمات هر کدام به سهم خود تعدادی یهودی را در کنار هموطنان غیر یهودیشان به عنوان سهمیهای اجباری از اروپا خارج و به کشورهایشان منتقل کردهاند.
مثلا همین عبدالحسین سرداری بهتعدادی یهودی غیر ایرانی گذرنامۀ ایرانی داده تا از اروپا خارج شوند. این توزیع یهودیان به اقصی نقاط جهان اگرچه ظاهراً راه حل نهایی هیتلر بوده است، ولی در حقیقت مقدمۀ نفوذ یهود صهیونیسم به تمام کشورها شد، نفوذی که امروز شاهد آثار مخرب آن در جای جای جهان هستیم.
آن نفوذیهای یهودی همان فراماسونهایی شدند که با تغییر ظاهری مذهب و با خدعه و نیرنگ خودشان را به به پستهای کلیدی کشورهای میزبانشان رساندند تا در وقت مناسب در حمایت از پایگاه شوم صهیونیسم یعنی دولت جعلی اسرائیل قد علم کنند.
حامیان دولتی اسرائیل که در زمان کنونی در واقع تربیت یافتند همان یهودیانی هستند که توسط شیندلرهای ایرانی و ژاپنی و سوئدی و پرتغالی و چینی در تمام جهان توزیع شدند، بی آنکه خود این شیندلرها بدانند چه سم مهلکی را دارند در جایجای بدن کره زمین تزریق میکنند.
جالب اینجاست که عبدالحسین سرداری که قهرمان ناجی یهودیان شمرده میشود در سال 1981 در یک اتاق کوچک اجارهای در محلۀ کرویدون واقع در جنوب لندن عمرش را به پایان میبرد، بیآنکه از تشویقات این عمل انساندوستانه از طرف صهیونیستها بهرهای برده باشد.
هنرمند واقعی کیست؟
بیبیسی با فیلم یک زندگی یکی از بزرگترین تناقضات تمدن وحشی غرب را به نمایش میگذارد، آنجا که در کل فیلم تلاش دارد مظلومیت و رنج دیگر کودکان جنگ زده را به تصویر بکشد و از مخاطبهایش اشک و آه بگیرد، ولی سالهاست دریچۀ دوربینش را بر مظلومیت و آسیبها و دردهای کودکان غزه بسته نگه داشته است.
به راستی آیا میتوان کارگردانان سرسپردۀ بیبیسی را هنرمند نامید؟
آنهایی که تمام آموختهها و استعدادشان را در راه بزک کردن چهرۀ خونخوار این روباه پیر استعمار خرج میکنند، ولی حاضر نیستند یک هزارم همین هنر را برای رساندن صدای مظلومیت کودکان و زنان غزه به کار گیرند.
البته مردان و زنان آزادهای بودند و هستند که جان خودشان را در کف ایثار گذاشتهاند و با تمام بضاعتشان در کنار مردم غزه این مأموریت را به انجام میرساندند و تبدیل شدهاند به صدای پرطنین مقاومت مردم غزه، مردان و زنانی که برخی از اهالی غزه و فلسطین غیور هستند و برخی هم آزادگانی از سراسر جهان.
در حقیقت هنرمند واقعی این انسانهای متعهد و فداکار هستند، نه مزدوران بی هنر بیبیسی
یک تله فیلم ضعیف و یک هنرپیشه قبلا قوی
تلهفیلم حکومتی یک زندگی یک اثر بسیار ضعیف است که خواسته ضعف خود را در پشت چهرۀ هنرپیشه معروف و البته فرتوتی به نام آنتونی هاپکینز مخفی کند.
فیلم سفارشی یک زندگی، بسیار شتابزده است گویی فیلمنامهنویس بیش از یک شب فرصت نداشته تا از یک آدم واقعی در تاریخ و ماجرایش یک ناجی یهودیان بسازد.
فیلمنامهنویس فرصت نکرده پیکرۀ شخصیت قهرمانش را خوب بتراشد، او حتی هنر استفاده از تیپهای رایج قهرمانان هالیوود را هم نداشته است، لذا ما با پسری لوس و وابسته به مادر طرف هستیم که یکباره تصمیم میگیرد با کمک مادر ناشناختهتر از خودش جان هزاران کودک گرفتار شده در کشورهای جنگ زده را نجات دهد.
ناگهان در کنار این مرد جوان، چندین زن و مرد دیگر با انگیزههای ناشناخته میرویند و او را در این مأموریت همراهی میکنند، چیزی شبیه قصههای چهار شگفت انگیز دنیای مارول.
قهرمان فیلم در دو مقطع زمانی با فاصلۀ چهل سال به تصویر کشیده میشود و در هر دو مقطع آدمی سردرگم و ناگهانی است.
او در جوانی به ناگهان تصمیم میگیرد جان کودکان را نجات دهد، ناگهان سیستم بوروکراسی انگلستان با او و مادرش همراهی میکند و ناگهان خانوادههایی برای سرپرستی کودکان مهاجر داوطلب میشوند.
همچنین در مقطع کهنسالی ناگهان تصمیم میگیرد تمام آرشیو خدماتش را به آتش بسپارد و ناگهان یک برنامۀ تلویزیونی عامهپسند او را حمایت کرده و ناگهان مشهور میشود.
تمام این ناگهانیها در جهان سینما و فیلمنامهنویسی نشانه ضعف بالای نویسنده و کارگردان تعریف میشوند. فیلمها وقتی سفارشی و حکومتی میشوند دیگر دلی نیستند و از همه جا لنگ میزنند. فیلم یک زندگی یکی نمونه آموزشی به عنوان تدوین ضعیف است.
به عنوان نمونه کارگردان در یک صحنه رستوران که از دو نما یا زاویه دید نیکلاس وینتون جوان را در یک گفتگو نشان میدهد، در یک نما یقه پالتویش بر روی شانههایش خوابیده و در نمای دیگر همان یقه به صورت بالاآمده و در کنار گردن او قرار دارد، یعنی در این صحنه به جای دو دوربین از یک دوربین با فاصلۀ زمانی زیاد استفاده شده است و کارگردان یا از منشی صحنه برای صرفهجویی مالی استفاده نکرده یا منشی صحنه کارآموزی در حال تحصیل بوده است.
بیبیسی و آموزههایش
فیلم یک زندگی از یک جنبه بسیار قابل اهمیت است، آنجا که ما در جای جای فیلم شاهد بهکارگیری انواع روشهای پروپاگاندای رسانهای هستیم، چه در بخش قدیمیفیلم چه در بخش جدید آن.
مثلاً استفادۀ دقیق از واژهها در نامهنگاری که توسط مادر نیکلاس وینتون توصیه میشود، در واقع مادر نیکلاس وینتون با آن زبان چرب و نرم مثالی از روباه مکار رسانه انگلستان یعنی بیبیسی است.
او برای راضی کردن مسئولین دولتی به همراهی، در صحبتهایش انگلستان را کشوری همواره متعهد به نجابت و مهربانی و احترام به دیگران معرفی میکند.
در جایی دیگر به پسرش میگوید در مقالهاش بهجای عبارت اردوگاه شلوغ بنویسد اردوگاه شلوغ و غیر بهداشتی تا با تحریک مطبوعات ابزاری برای حمایت از مأموریت انتقال کودکان یهودی به انگلستان بهدست بیاورد.
این همه برنامۀ سرگرمکننده، چرا؟
در بخش جدید داستان فیلم، تلویزیون و برنامۀ مسخره ولی پرطرفدارش ابزاری معرفی میشود برای تحریک احساسات مردم در مورد نیکلاس وینتون ناجی یهودیان هلوکاست دروغین.
این مورد آخری به وضوح نیت شوم پروپاگاندای بیبیسی و رسانههای مشابه را در ترویج برنامههای سرگرم کننده و به قول خودشان در این فیلم «برنامههای مسخره» برملا میکند، آنجا که متوجه میشویم هدف این برنامههای مسخره و عامهپسند چیزی جز القاء داستانهای ساختگی در رنگ و لعاب فکت تاریخی نیست.
امروزه در تمام جهان و از جمله در کشور خودمان این برنامههای به ظاهر سرگرم کننده شبکههای خانگی، در لابلای سیر روتین خود این مأموریت ضد فرهنگی را به انجام میرسانند، بیآنکه متهم شوند به سیاسیکاری یا کار سیاسی.
پرطنینترین دیالوگ پرسشی فیلم
در قسمتی از فیلم یک سرباز آلمانی در هنگام بررسی گذرنامه بچههای یهودی این سؤال را مطرح میکند:
چرا انگلیس این همه یهودی را میخواهد؟
کاراکتر فیلم هیچ پاسخی به سرباز آلمانی نمیدهد و اجازه میدهد مخاطب به این پرسش فکر کند و خودش پاسخ را بیابد.
به راستی انگلستان چرا حامییهودیان شد و چرا فقط کودکان یهودی را به آغوش کشید؟ حال آنکه میتوانست زنان و سالمندان را نیز از جنگ برهاند.
انگلستان این پیر استعمار، این پدر غیر شرعی صهیونیسم در واقع کودکان یهودی جنگدیده و سختی کشیده در جنگ را برای تولید تفکر سرزمین موعود، از وطنهایشان خارج کرد تا طی سالیان متمادی آنها را راغب به اشغال سرزمین مادری فلسطینیان کند.
در واقع کودکانی که مطابق روایت فیلم یک زندگی در دهه چهل میلادی به انگلستان مهاجرت میکنند چند سال بعد گارگزاران دولت تازه تأسیس جعلی اسرائیل میشوند.
آنها سختیِ جنگ و اشغال سرزمینشان توسط نازیها و سپس مهاجرت را در درونشان تبدیل به طرحواره و عقدههای روانی کرده و بعدها با تلقینات پدر خواندهها، مادرخواندهها و آموزشهای ایدئولوژیک سیاستمداران مکّار انگلیسی به نتیجهای میرسند بهنام مهاجرت به سرزمین موعود یا اشغال فلسطین.
ماجرای صنعت تولید جاسوس از ماده خام کودک بیسرپرست
ما در سینمای انگلستان و هالیوود بسیار زیاد با مسئله پذیرش فرزندخواندگی روبهرو هستیم، حتی در بسیاری از فیلمها میبینیم که این فرزندخواندهها تبدیل به مهرههایی سیاسی یا جاسوسانی ماهر و آدمکش میشوند، آدمهایی وفادار و انگلیسپرست و آمریکاپرست.
حتی در همین فیلم یک زندگی ما این دیالوگ را میشنویم که:
تو داری از خانوادههایشان جدایشان میکنی، شاید هم از مذهبشان
بله این مهاجرتهای ساختگی در دوران جنگ جهانی دوم، بسیاری از کودکان یهودی را از مذهب یهودیشان به شبهمذهب فاشیستی صهیونیسم منتقل کرد.
برای اینکه بیشتر با صنعت جاسوسپروری آشنا شویم نیازی نیست انبوهی از کتابهای تاریخ را ورق بزنیم، بلکه رجوع به تعدادی آثار سینمایی غرب ما را با این پدیدۀ شوم آشنا میکند.
موضوع فرزندخواندگی یا رابطۀ مرشد و شاگردی که بهشکل پدرخوانده/مادرخوانده درآمده، یکی از تمهای جذاب در فیلمهای جاسوسی و اکشن است. در این فیلمها معمولاً یک مربی سختگیر، کودکی بیپناه را زیر بال و پر خود میگیرد و او را به یک ماشین کشتار یا جاسوسی حرفهای تبدیل میکند.
در پایان، چند فیلم شاخص با این مضمون معرفی میشود:
۱. مجموعه فیلمهای کینگزمن(Kingsman)
در فیلم Kingsman: The Secret Service، شخصیت هری هارت(با بازی کالین فرث) نقش مربی و حامی «اگزی» را ایفا میکند. اگرچه اگزی رسماً فرزندخوانده او نیست، اما هری جای خالی پدر او را پر کرده و او را از زندگی خیابانی نجات میدهد تا به یک جاسوس تراز اول تبدیل شود.
۲. بیوه سیاه (Black Widow – 2021)
در این فیلم از دنیای مارول، ناتاشا رومانوف و یلینا بلووا در کودکی توسط جاسوسان روسی(الکسی و ملینا) به فرزندی پذیرفته میشوند تا یک خانوادۀ صوری ایجاد کنند. این «والدین» در واقع مربیانی بودند که آنها را برای ورود به برنامۀ سخت «اتاق سرخ» آماده کردند.
۳. آنا (Anna – 2019)
فیلمی به کارگردانی لوک بسون که در آن یک مدل زیبا توسط سازمان KGB به کار گرفته میشود. رابطه او با مربیاش(با بازی هلن میرن) لایههای پیچیدهای از یک رابطۀ مادر و دختری اجباری و استثمارگرانه را نشان میدهد که در آن آنا برای بقاء آموزش میبیند.
۴. لئون حرفهای (Léon: The Professional)
اگرچه لئون بیشتر یک «آدمکش» است تا جاسوس، اما این فیلم کلاسیکترین نمونه از این تم است. لئون، متیلدای نوجوان را پس از کشته شدن خانوادهاش پناه میدهد و به او فنون نظامی و آدمکشی را میآموزد. رابطه آنها کاملاً شبیه به یک پدرخوانده و فرزندخواندهی غیرمتعارف است.
۵. هانا (Hanna – 2011)
هانا دختر نوجوانی است که توسط پدرش که یک مامور سابق CIA است در انزوای کامل در قطب شمال آموزش دیده است. او به یک جاسوس و مبارز بینقص تبدیل شده اما در طول داستان مشخص میشود که پیوند خونی و پیشینه او بسیار پیچیدهتر از یک رابطه پدر و دختری ساده است.
۶. آدمکش (The Protégé – 2021)
این فیلم مستقیماً به این موضوع میپردازد. مودی (با بازی ساموئل ال. جکسون) یک آدمکش حرفهای است که دختری به نام آنا را در کودکی نجات داده و او را به عنوان شاگرد و فرزند خود بزرگ کرده و به یکی از ماهرترین جاسوس-آدمکشهای جهان تبدیل میکند.
فیلمهای قبلی تنها به رویۀ ظاهری صنعت فرزندخواندگی سیاسی میپردازند ولی اگر بخواهیم فیلمهایی معرفی کنیم که در فضایی جدی، واقعگرایانه و تلخ که در آن رابطۀ مربی و فرزندخوانده را فراتر از اکشنهای هالیوودی نمایش بدهد و به جنبههای روانی و وفاداریهای پیچیده بپردازد، آثار ذیل را میتوان نام برد:
۱. دختری در تارعنکبوت (The Girl in the Spider’s Web – 2018)
در این فیلم که بخشی از دنیای «دختری با خالکوبی اژدها» است، با داستانی روبرو هستیم که در آن سایۀ تربیت دوران کودکی بر فعالیتهای جاسوسی و هکری سنگینی میکند. موضوع فیلم، حول محور یک سازمان جنایی مخفی میچرخد که کودکان را از سنین پایین برای اهداف جاسوسی و ترور تربیت میکند؛ جایی که پیوندهای خانوادگی به ابزاری برای کنترل تبدیل شدهاند.
۲. گنجشک سرخ (Red Sparrow – 2018)
این فیلم یکی از جدیترین و تاریکترین نگاهها را به سیستم آموزشی جاسوسی روسیه دارد. شخصیت اصلی(دومینیکا) تحت فشار و اجبار عمویش که مقام بلندپایهای در سرویس اطلاعاتی دارد، به مدرسۀ «گنجشکها» فرستاده میشود. در اینجا، رابطۀ مربی و شاگردی بسیار بیرحمانه است و عمو بهعنوان یک فیگور پدری، برادرزادهاش را برای رسیدن به اهداف سیاسی قربانی میکند.
۳. نیکیتا (La Femme Nikita – 1990)
نسخۀ اصلی و فرانسوی این فیلم(ساخته لوک بسون) بسیار جدیتر و عمیقتر از بازسازیهای آمریکایی آن است. یک دختر بزهکار محکوم به اعدام، توسط یک مأمور دولتی به نام «باب» نجات مییابد. باب برای او هم نقش یک پدر را بازی میکند و هم مربیای که او را به یک جاسوس و آدمکش خونسرد تبدیل میکند. کشمکش درونی نیکیتا بین زندگی عادی و دینی که به مربیاش دارد، هسته اصلی درام فیلم است.
۴. بازیهای جاسوسی (Spy Game – 2001)
در این فیلم کلاسیک و تحسینشده، ناتان مویر (رابرت ردفورد) مربی و مرشد تام بیشاپ (برد پیت) است. اگرچه رابطه آنها رسماً فرزندخواندگی نیست، اما مویر، بیشاپ را از دوران جنگ ویتنام پیدا کرده و مثل پسر خود در دنیای جاسوسی پرورش داده است. فیلم به بررسی اخلاقیات سرد دنیای جاسوسی میپردازد، جایی که مربی باید بین نجات «فرزند هنری» خود و وفاداری به سازمان، یکی را انتخاب کند
۵. مونیخ (Munich – 2005)
در اثر متفاوت استیون اسپیلبرگ، شخصیت اصلی (آونر) توسط ماموران ارشد موساد انتخاب میشود. در طول فیلم، رابطهی او با مربیانش و حتی «پدر معنوی» یک گروه مخفی دیگر، نشاندهنده این است که چگونه جاسوسان جوان توسط نسلهای قدیمیتر برای انجام کارهای کثیف به کار گرفته میشوند و چگونه این رابطه شبهخانوادگی، آنها را درگیر بحران هویت میکند.
دیدگاهتان را بنویسید