جستجو برای:
سبد خرید 0
  • خانه
  • سرویس‌ها
    • دشمن‌شناسی
    • رسانه و روحانیت
    • بازی‌های ویدیویی
    • رسانه‌های شرقی
    • سینما و تلویزیون غرب
    • سینما و تلویزیون ایران
    • رسانه و روانشناسی
    • فناوری‌های نوین
    • سیاست و دشمن‌شناسی
    • تحولات منطقه
    • اقتصاد و دشمن‌شناسی
    • موسیقی و دشمن‌شناسی
    • کتاب و دشمن‌شناسی
  • دسته‌بندی ساختاری
    • خبر
    • گزارش‌
    • گفتگو
    • معرفی کتاب
    • مقاله‌
    • یادداشت
  • فروشگاه
    • دوره‌ها
      • دوره‌های دشمن‌شناسی
      • دوره‌های سواد رسانه
      • دوره‌های مهارتی
      • دوره‌های شناخت سینما و تلویزیون
    • کتاب‌ها
    • نشریات
  • استاد فرج‌نژاد
    • زندگینامۀ استاد فرج‌نژاد
    • استاد فرج‌نژاد از زبان دیگران
    • نوشته‌های استاد فرج‌نژاد
    • خرید کتاب‌های استاد فرج‌نژاد
      • کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما
      • کتاب دین در سینمای شرق و غرب
      • کتاب تحلیل نفوذ فرهنگ کابالیستی در سینما
      • کتاب دین انیمیشن سبک زندگی
      • کتاب فقه رسانه و فضای مجازی
    • معرفی کتاب‌های استاد فرج‌نژاد
      • معرفی کتاب دست پنهان
      • معرفی کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما
      • معرفی کتاب تحلیل نفوذ فرهنگ کابالیستی(عرفان یهودی) در سینما
      • معرفی کتاب دین در سینمای شرق و غرب
      • معرفی کتاب اقتصاد صهیونیسم
      • معرفی کتاب دین، انیمیشن و سبک زندگی
      • معرفی کتاب فقه رسانه و فضای مجازی
    • صفحه مخصوص استاد فرج‌نژاد
  • رویدادها
  • دربارۀ ما
    • معرفی مؤسسه
    • مدرسان ما
  • تماس با ما
  • ورود به سایت
موسسه فرهنگی رسانه‌ای استاد فرج‌نژاد
  • خانه
  • سرویس‌ها
    • دشمن‌شناسی
    • رسانه و روحانیت
    • بازی‌های ویدیویی
    • رسانه‌های شرقی
    • سینما و تلویزیون غرب
    • سینما و تلویزیون ایران
    • رسانه و روانشناسی
    • فناوری‌های نوین
    • سیاست و دشمن‌شناسی
    • تحولات منطقه
    • اقتصاد و دشمن‌شناسی
    • موسیقی و دشمن‌شناسی
    • کتاب و دشمن‌شناسی
  • دسته‌بندی ساختاری
    • خبر
    • گزارش‌
    • گفتگو
    • معرفی کتاب
    • مقاله‌
    • یادداشت
  • فروشگاه
    • دوره‌ها
      • دوره‌های دشمن‌شناسی
      • دوره‌های سواد رسانه
      • دوره‌های مهارتی
      • دوره‌های شناخت سینما و تلویزیون
    • کتاب‌ها
    • نشریات
  • استاد فرج‌نژاد
    • زندگینامۀ استاد فرج‌نژاد
    • استاد فرج‌نژاد از زبان دیگران
    • نوشته‌های استاد فرج‌نژاد
    • خرید کتاب‌های استاد فرج‌نژاد
      • کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما
      • کتاب دین در سینمای شرق و غرب
      • کتاب تحلیل نفوذ فرهنگ کابالیستی در سینما
      • کتاب دین انیمیشن سبک زندگی
      • کتاب فقه رسانه و فضای مجازی
    • معرفی کتاب‌های استاد فرج‌نژاد
      • معرفی کتاب دست پنهان
      • معرفی کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما
      • معرفی کتاب تحلیل نفوذ فرهنگ کابالیستی(عرفان یهودی) در سینما
      • معرفی کتاب دین در سینمای شرق و غرب
      • معرفی کتاب اقتصاد صهیونیسم
      • معرفی کتاب دین، انیمیشن و سبک زندگی
      • معرفی کتاب فقه رسانه و فضای مجازی
    • صفحه مخصوص استاد فرج‌نژاد
  • رویدادها
  • دربارۀ ما
    • معرفی مؤسسه
    • مدرسان ما
  • تماس با ما
  • ورود به سایت
0

وبلاگ

موسسه فرهنگی رسانه‌ای استاد فرج‌نژاد > مطالب سایت > دسته‌بندی ساختاری > خاطره > خاطرات سید مجتبی خامنه ای | روایت فرید

خاطرات سید مجتبی خامنه ای | روایت فرید

۱۴۰۵-۰۵-۰۹
خاطره، دسته‌بندی ساختاری، سرویس‌های سایت، مطالب سایت، یادداشت
خاطرات سید مجتبی خامنه ای

خاطرات سید مجتبی خامنه ای

فریدالدین حدادعادل می‌شود برادر خانم آقا مجتبی؛ یعنی برادر بانوی شهیده زهرا حدادعادل، دایی بچه‌هایشان. او حالا قریب به ۲۹ سال است که از نزدیک شاهد زندگی آقا مجتباست. روایت او از زیست و شخصیت آقا مجتبی، بخشی حاصل همین مشاهدات است و بخشی هم مربوط می‌شود به شنیده‌هایش از خواهر. متن پیش رو، ویراستهٔ متن پیاده‌شدهٔ صحبت‌های او در گفت‌وگویی حدوداً سه‌ونیم‌ساعته با نشریه خط است. در این گفت‌وگو، آقای حداد هم از اندرونی و فضای خانوادگی زندگی آقا مجتبی گفته و هم از بیرونی آن و فضاهای کاری و عمومی‌تر، و از این منظر تصویری نسبتاً جامع از شخصیت و زندگی ایشان ساخته است.

فهرست مطالب

Toggle
  • ساده‌زیست، ساده‌پوش و خوش‌برخورد
  • اقامت کوتاه در قم
  • زندگی پسر رهبر
  • جگرکی
  • کارِ خانه
  • چشم قربان!
  • رفیق بچه‌ها
  • قبای آقا
  • مستندی که ساخته نشد
  • حساب و کتاب دفتر
  • قیود کلام | خاطرات سید مجتبی خامنه ای
  • پشیمان از اقتدایی بی‌هوا
  • مناجات
    • قرآن جیبی
    • شش ماه از سال
    • عصر عاشورا
    • صاحب‌نفسان
  • حق استادی
  • گسترهٔ مطالعات
    • مباحثه با دکتر حداد
    • کتاب مورد علاقه
  • ارادت به حاج قاسم
  • جنگ‌بلد
  • دستیار آقا

ساده‌زیست، ساده‌پوش و خوش‌برخورد

عموی شهید ما شیفتهٔ آقای خامنه‌ای بود. ابوی هم آقا را می‌شناختند، ولی عموی ما به‌واسطهٔ مسئولیتی که در زمان جنگ در کرمانشاه داشتند، با آقای خامنه‌ای خیلی گره خورده و صمیمی شده بودند. به حساب همین رفاقت، در تابستان سال ۶۰، آقا را با خانواده دعوت کردند به باغ پدربزرگمان در کرج. برای اولین بار من آقا مجتبای نوجوان را آنجا دیدم.

این گذشت تا سال‌ها بعد، یک روز پدرم به من گفت: «یک مطلبی هست که به نظرم بهتر است فعلاً کسی خبردار نشود. چند وقت پیش خانمی، بدون اینکه خودش را معرفی کند، آمده مدرسه برای خواستگاری از زهرا. ما هم مخالفیم که زهرا در زمان تحصیل ازدواج کند و گفته‌ایم نه. ولی اخیراً متوجه شده‌ام که آن خانم، همسر حضرت آقا بوده است.» من گفتم: «زهرا که خوشش نمی‌آید همسر روحانی شود.» پدرم گفت: «بله، این‌طوری می‌گوید، ولی حالا برویم جلو، بگوییم بعد از کنکور بیایند، ببینیم چه می‌شود.»

ایشان زمان خواستگاری معمم نبود و خیلی ساده‌زیست و ساده‌پوش بود؛ همین‌طور خوش‌برخورد و کم‌شوخی.

اقامت کوتاه در قم

خواهرم از حفاظت خیلی بدش می‌آمد. زمان نامزدی می‌گفت: «چکار کنیم این گرفتاری را؟ خوش به حال شما که آزادانه می‌روید و می‌آیید…» یک‌بار گفتم: «وقتی بیرون می‌روید، بگردید پاساژی را پیدا کنید که دو در داشته باشد، آنجا پیاده شوید و بگویید ما یک دوری می‌زنیم و برمی‌گردیم؛ بعد از در دیگر بیرون بروید.» دو، سه بار این کار را کرده بودند، ولی نشده بود.

اول ازدواج، خواهرم به آقا مجتبی گفت: «من نمی‌خواهم قم بیایم.» آقا مجتبی هم گفتند: «من طلبه‌ام و درس می‌خوانم و درس می‌دهم؛ اگر می‌شود، چند ماهی بیایید، بعد تصمیم بگیریم.» مخالفت خواهرم دو، سه دلیل داشت: یکی اینکه در تهران دانشجو بود، دیگر اینکه کارش هم در تهران بود، دلیل بعد اینکه خانواده‌اش هم اینجا بودند.

خلاصه این‌ها چند ماه قم بودند و چون خواهرم راضی به زندگی در آنجا نشد، حاج‌آقا برگشتند تهران و روش دیگری را انتخاب کردند. ایشان سه، چهار روز قم بود و دو، سه روز آخر هفته تهران. بعدها که بچه‌ها به دنیا آمدند، صبح می‌رفت قم و شب برمی‌گشت؛ ولی به احترام خانمش، خانه‌شان را به قم نبردند.

زندگی پسر رهبر

زندگی آقا مجتبی بسیار طلبگی و ساده است. در قم که بودند، خانه‌ای ساده و وسایل محدودی داشتند. کف خانه هم تنها با موکت مفروش بود. وقتی هم که برگشتند به تهران، رفتند و در یک خانهٔ ۷۰، ۸۰ متری ساکن شدند. خواهرم در مدرسه کار می‌کرد و خُردخُرد فرش ماشینی و مبل راحتی تهیه کرد. مبل سبزرنگی بود.

با شوخی به خواهرم می‌گفتم: «آخر این چه رنگی است گرفته‌ای؟!» و این‌طور سربه‌سرش می‌گذاشتم. یک بار خواهر بزرگ‌ترم گفت: «فرید! دربارهٔ این مبل حرف نزن! زهرا بعد از مدت‌ها پول جمع کرده، مبل خریده و تو مدام به رنگش گیر می‌دهی، او هم اذیت می‌شود.» قبول کردم. حالا بعد از بمباران، این مبل بزرگ‌ترین چیزی است که از آن خانه باقی مانده است! ما اما بچهٔ شمیران هستیم. سال ۵۰ در پاسداران خانه داشتیم. پدربزرگ ما به‌لحاظ مالی… در وضعیت خوبی بود. لذا سختی این زندگی برای خواهرم چند برابر بود. باور کنید حاج‌آقا اگر حقوق سر ماه خانمش نمی‌آمد، زندگی‌شان نمی‌چرخید؛ در صورتی که می‌گفتند اسب دارد، ویلا دارد و بچه‌هایش در انگلستان به دنیا آمده‌اند.

در مجموع، سختی‌ها و محدودیت‌های زندگی‌شان زیاد بود. پسر رهبر باشی و نتوانی با زن و بچه یک آب‌میوه‌فروشی بروی! وقتی مسافرت می‌روی، این‌قدر محدود باشی! یادم هست یک بار رفتیم شمال. یک جایی بودیم نزدیک ساحل، گفتم: «حاج‌آقا، بیا برویم توی آب.» ولی قبول نکردند. گفتم: «خوب، بیایید با لباس توی آب برویم.» خلاصه رفتیم و بعدش بچه‌ها ریختند توی آب و حاج‌آقا، جوان‌های فامیل را حسابی آب داد. دو، سه ساعت توی آب بودیم. آن روز عینک حاج‌آقا گم شد؛ فقط یک شیشه‌اش پیدا شد.

این شیشه را جلویش می‌گرفت و کتاب می‌خواند. می‌گفت: «چرا من عقلم را دادم دست تو؟! سه روز است این شیشه را این‌طوری گرفته‌ام تا کتاب بخوانم.» آنجا حاج‌آقا یک حرفی زدند که شاهد آن سختی و محدودیتی است که می‌گویم. گفتند: «آقا فرید، من یادم نمی‌آید که در دریا شنا کرده باشم.» بچهٔ کوچکشان آن‌قدر ذوق کرده بود که پدرش آمده کنار دریا، که تا چند وقت تعریف می‌کرد.

کمی که بالنده‌تر شد، گرفتاری‌ها و کارهای سخت و غامض دفتر به کارهایشان اضافه شد. اختلافات مسئولین عالی‌رتبه و کارهایی از این قبیل به ایشان سپرده می‌شد.

جگرکی

یک شب رفتم منزلشان، گفتم: «بلند شوید برویم بیرون.» حاج‌آقا را می‌دانستم که نمی‌آیند. گفتم: «زهراخانم، شما بیایید برویم. یک جگرکی سراغ دارم که پاتوق من است؛ با خانوادهٔ خودم هم آنجا می‌روم؛ بیا امشب برویم آنجا.» گفت: «من بدون شوهرم نمی‌آیم.» اصرار کردم، ولی قبول نکرد. من خیلی برایم سؤال است که چرا زهرا شهید شد؛ واقعاً حسودی‌ام می‌شود. احساس می‌کنم یکی از دلایلش این بود که حاج‌آقا را هیچ‌وقت تنها نمی‌گذاشت. خلاصه آن شب بچه‌ها را بردم جگرکی.

فردا صبح حاج‌آقا تماس گرفتند. گفتند: «آقا فرید، بابت دیشب خیلی زحمت کشیدید!» فقط تماس گرفته بود تشکر کند. گفتم: «بابا، من دایی بچه‌های شما هستم!» ایشان مقید بود که حتماً تشکر کند. یکی دیگر از محدودیت‌هایشان این بود که در مناسبت‌ها نمی‌توانستند کنار بچه‌هایشان باشند. بچه‌های اول دبستان را بردیم فوتبال‌بازی کنند، بعد قرار شد هر پدری با بچه‌اش بیاید. گفت: «آقا فرید، من نمی‌توانم این عبا و عمامه را بردارم و با پدرهای دیگر فوتبال‌بازی کنم.» گفتم: «من به‌جای تو می‌روم و بازی می‌کنم.»

یادم می‌آید مادربزرگ ما فوت کرد و ایشان نتوانست در ختم شرکت کند. بعد از مراسم، برای تک‌تک فرزندان مادربزرگم با دست‌خط خودشان نامه‌ای جداگانه نوشتند و عذرخواهی کردند. چون ایشان مادر شهید بود، نوشته بودند: «من محروم شدم از شرکت در این مراسم؛ ان‌شاءالله دست ما را در آن دنیا بگیرد.»

برای به دنیا آمدن اولین فرزندش در بیمارستان رسالت، چون ایشان ملبس نیامده بود، کاپشنی را که مادرم برایمان آورده بود پوشیده بود و جفتمان شبیه به هم بودیم. ایشان وقتی در بیمارستان چرخید، کادر بیمارستان فهمیدند که پسر رهبر است. ایشان رفت بیرون کاری انجام دهد و من آمدم داخل، یک‌دفعه نگهبان گفت: «حاج‌آقا، ارادت داریم، مبارک باشد، چه سعادتی!» من را با ایشان اشتباه گرفته بود. من هم چیزی نگفتم، چون می‌دانستم اذیت می‌شود اگر دورش شلوغ شود. همان لحظه ایشان از کناری آمد و یک خنده‌ای کرد، به این معنا که «تو گیر کرده‌ای!» و رفت بالا، توی بخش.

کارِ خانه

حاج‌آقا اگر وقت داشتند، تقریباً همهٔ کارهای خانه را انجام می‌دادند. ایشان به یک معضل جدی در فامیل تبدیل شده بود! بچه عوض می‌کرد، بچه را حمام و دستشویی می‌برد، با اینکه روحانی بود، ساک بچه را جابه‌جا می‌کرد، سر کالسکه را می‌گرفت، به بچه غذا می‌داد؛ همهٔ کارها را می‌کرد. خانمم به من می‌گفت: «پسر رهبر است، مجتهد است و درس خارج هم می‌گوید، بچه هم عوض می‌کند، ولی تو یک بار بچه‌هایت را عوض نکرده‌ای!»

واقعاً در رفتارش اندکی تبختر و تکبر نیست. مثلاً پای کتری بزرگ خانوادگی می‌نشیند و چای درست می‌کند. وقتی سینی هم دست می‌گرفت برای تعارف چای، جز در مقابل نامحرم که محدودیت داشت، سینی را به هیچ‌کس نمی‌داد. بعد از چای هم استکان‌ها را جمع می‌کرد و می‌شست.

این را هم بگویم تا متوجه این نکته شوید. موقعی که زخمی از زیر آوار بیرون آمدند، گفته بودند: «من نمی‌روم تا تکلیف خانمم معلوم شود.» نهایتاً به بهانهٔ خطرات امنیتی و احتمال بمباران دوباره، ایشان را از آنجا بردند.

چشمت را بگذار روی پای مادرت

حاج‌آقا قواعد سختی در عبادت و زندگی برای خودش تعریف می‌کرد، ولی اصلاً به خانواده تسرّی نمی‌داد؛ یعنی این سخت‌گیری شخصی به هیچ‌وجه به خانواده تحمیل نمی‌شد؛ ابداً. مثلاً دخترش در مدرسه فوتبال‌بازی می‌کرد. هر وقت با هم بودیم که نامحرم نبود، دخترش به‌طور جدی فوتبال‌بازی می‌کرد؛ یعنی تا این اندازه آزادی عمل به آن‌ها می‌داد. خودش شب‌زنده‌داری و روزه‌های مفصل داشت، ولی خانواده تحت فشار قرار نمی‌گرفت. خیلی هم مراقب بود که بچه‌ها تا جای ممکن نفهمند معنای اینکه پدربزرگشان رهبر است، یعنی چه.

حاج‌آقا مجتبی یک رفاقتی با بچه‌هایش داشت. در مورد پسرش دیده بودم یک مطلب مهم را یواش‌یواش و ذره‌ذره می‌نوشانید تا مبادا سخت‌گیری کرده باشد. در کل، یک تربیت آرام و ملایم مذهبی داشتند و دارند. بخشی‌اش که برای من جالب بود، به ادب دینی برمی‌گشت. یک‌بار جشن تولد مادرم بود و ایشان هم بودند. گفت: «می‌خواهی بهترین کار این مجلس را تو انجام دهی؟» گفتم: «آره.» گفت: «چشمت را بگذار روی پای مادرت.»

چشم قربان!

به طرز عجیبی ذوب در آقا بودند. به‌صورت تعبدآمیزی نسبت به آقا واکنش نشان می‌دادند. مثلاً یک‌بار دست‌به‌سینه جلوی آقا ایستادند و گفتند: «چشم، قربان!» آقا فرمودند: «این‌طور عمل نکن.» حاج‌آقا مجتبی می‌گفتند: «من عقیده و نگاهم این‌طوری است.»

به طرز افسانه‌ای هم به مادرشان علاقه‌مند هستند. حاج‌خانم الان مریض‌اند. حدود ۲ سال پیش دیدم خیلی توی فکر است. پرسیدم: «حاج‌آقا، چه شده؟» گفت: «مادرم مریض است، خیلی نگرانم، خیلی!» گاهی می‌رفت منزلشان و هرگونه خدمتی که یک شخص بیمار لازم دارد را انجام می‌داد. صبیه‌های آقا البته بیشتر بودند، ولی ایشان هم مضایقه نمی‌کردند. چون من با مادرم همکار هستم، گاهی بحثمان می‌شود. خواهرم می‌گفت: «آقا مجتبی نسبت به مادرش جوری تعبد و ادب دارد و با مهربانی و محبت رفتار می‌کند که اصلاً قابل تصور نیست.»

ایشان دست و پای مادرشان را می‌بوسد و اگر مادر ناراحت باشد، مجلس را ترک نمی‌کند تا علت ناراحتی را بفهمد. زهرا داشت من را نصیحت می‌کرد! همسر آقا خیلی مظلوم بودند. شیفته‌وار علاقه‌مند به آقا بودند. پای این زندگی بودند و کاملاً پذیرفته بودند این سبک زندگی را. دل‌شورهٔ آقا را داشتند و خیلی هم با هم راحت بودند.

یک وقتی پدرم منزل آقا دعوت بودند. آقا گفته بودند: «فرید هم بیاید.» در نتیجه، در آن مجلس، من بودم و آقا مجتبی و دکتر حداد و خود آقا. ناهار دعوت بودیم. سر سفره غذا کم بود. آقا گفت: «ببخشید، من یادم رفته بود بگویم مهمان دارم. به اندازهٔ دو نفر و نصفی غذا هست؛ این را با هم سر کنیم.» حاج‌آقا مجتبی از یک جایی به اندازهٔ یک پرس و نصف دیگری هم غذا آورد. آقا گفت: «لازم نبود این کار را کنید؛ با هم همان را می‌خوردیم.» بعد بحث شد که خانم‌ها وقتی مرد مهمان دارد و خبر نمی‌کند، چه سختی می‌کشند.

آقا گفتند: «یک فصلی در زندگی‌مان از این اتفاقات می‌افتاده است.» فرمود: «ما قرار گذاشته بودیم وقتی غذا درست می‌کنیم، اگر شش نفر هستیم، برای هشت نفر درست کنیم که اگر مهمان داشتیم، غذا باشد. لذا همیشه سر غذا، غذای شب قبل را هم داشتیم و حسنش این بود که دیگر به مشکل مهمان‌های ناخوانده نمی‌خوردیم.» خانواده هم به این قصه عادت کرده بودند و ناراحت نمی‌شدند. حاج‌خانم در مبارزه خیلی سفت پای کار آقا ایستاده بود. انس آقا با خانوادهٔ همسرشان کمتر از خانوادهٔ خودشان نبود؛ خصوصاً در کنار حاج محمدآقای خجسته خیلی به ایشان خوش می‌گذشت.

رفیق بچه‌ها

حاج‌آقا مجتبی با بچه‌ها خیلی زود رفیق می‌شد. یادم است ایستاده بودیم و یکی از خانم‌های فامیل، بچه‌به‌بغل داخل آمد. هرچه شکلک درآوردیم که بچه را بخندانیم، موفق نشدیم.

من بچه را که بغل کردم، شروع کرد به گریه کردن. حاج‌آقا گفت: «ببین، معصوم است و می‌فهمد؛ تو را شناخته است!» گفتم: «می‌خواهی بغلش کنی؟» گفت: «می‌دانی که من بچه را بغل کنم، با من رفیق می‌شود.» گفتم: «بیا بغلش کن.» گفت: «نه، الان بغلش نمی‌کنم.» در طول مهمانی هم یکی، دو بار سراغش رفت، ولی بچه نخندید. گفت: «ببین، هم من و هم آقا رابطه‌مان با بچه‌ها عالی است؛ بالاخره بچه را به خنده می‌آورم.» دست آخر از بغل پدر و مادرش گرفت و خنداند و یک تیکه هم به من انداخت که: «می‌خواهی بچه را دوباره بغل کنی و گریه‌اش بیندازی؟»

یک بار هم در یک جمع فامیلی، یک نوجوانی به مادرش گفت: «چقدر گیر می‌دهی! این کار را نمی‌خواهم بکنم!» دیدم نوجوان را به کناری کشیده و می‌گوید: «به من ربطی ندارد، ولی اگر نمی‌خواهی انجام دهی، حرف تلخ به مادر نباید بزنی؛ سرپیچی از کلام مادر یک عصیان است، ولی حرف تلخ زدن دیگر خیلی بد است.»

قبای آقا

دی‌ماه ۱۳۸۳ خدمت آقا رسیدیم. در مسیر برگشت به پدرم گفتم: «سرآستین لباس حضرت آقا را دیدید؟ نخ‌نما شده بود؛ خیلی بد بود؛ یک وقت آقا این‌طور نیایند جلوی دوربین، خوب نیست.» پدرم گفت: «آقای حجازی و بچه‌های بیت مراقب‌اند.» بعد پدرم گفت: «فرید، من دوشنبهٔ هفتهٔ قبل با آقای حجازی قرار داشتم و رفتیم و نماز را با آقا خواندیم. من دیدم از زیر جوراب، قوزک پای آقا معلوم بود؛ جورابشان ریش‌ریش بود. من تا آخر هشت رکعت در فکر همین جوراب بودم. سر از نماز بلند کردم، دیدم آقای ناطق کنارم است و دارد گریه می‌کند. گفت: “جوراب آقا را دیدی؟ ما کجاییم و ایشان کجاست.”»

چهار، پنج روز بعد به حاج‌آقا مجتبی گفتم: «می‌توانم یک نکته‌ای عرض کنم؟» داستان را نقل کردم و گفتم: «می‌دانم آقا این‌طور می‌خواهند، ولی حداقل جوراب ایرانی خوب بخرید تا به این راحتی از بین نرود.» خواهرم داشت حرف ما را می‌شنید و یک لبخندی زد. این لبخند یعنی یک چیزی را تو نمی‌دانی. گفت: «آقا اجازه نمی‌دهد کسی در جوراب پوشیدن کمکش کند. چون خودش تنهایی باید با یک دست جوراب را بپوشد، مجبور است که جوراب را بکشد؛ لذا با کشیده شدن، آرام‌آرام بافتش آسیب می‌بیند، ولی اجازه هم نمی‌دهد که جوراب نو بگیرند.»

در ساده‌زیستی، حاج‌آقا مجتبی خیلی شبیه آقاست. یک وقتی منزلشان بودیم و مشغول صحبت. ایشان گفت: «من یک جلسه دارم و باید بروم.» دیدم وقتی دارد دکمه‌های قبا را می‌بندد، سختش است؛ یعنی احساس کردم سختش است. گفتم: «دکمه کمی پایین‌تر است.» گفتند: «خودم می‌دانم!» نتوانستم کنجکاوی‌ام را کنترل کنم، گفتم: «این لباس عجیب نیست؟» گفتند: «نه، مشکلی ندارد.» و خداحافظی کردند و رفتند. به زهرا گفتم: «این لباس انگار بد دوخته شده است.

حاج‌آقا تلاش می‌کرد دکمه را ببندد، ولی خیلی سختش بود.» گفت: «به‌خاطر اینکه دکمه جور دیگری دوخته شده است؛ این پیراهن‌های خودمان را متناسب با شخص راست‌دست می‌دوزند؛ اما این لباس آقا بود.» گفتم: «چرا لباس آقا را می‌پوشند؟» گفت: «آقا آن‌قدر لباس‌ها را استفاده می‌کند که سرآستین‌ها می‌رود و گاهی پاره می‌شود و می‌خواهد رفو کند. آقا مجتبی می‌گوید: “این را نپوشید، در دیدارها وجههٔ خوبی ندارد، بدهید من بپوشم.” با التماس و خواهش لباس‌های آقا را کم می‌کند تا آقا مجبور شوند لباس نو سفارش دهند، بعد خودش لباس‌های آقا را می‌پوشد.»

خیلی ساده‌زیست است، خیلی! مادرمان از یک سفری دو کاپشن آورده بود، یکی برای من و یکی برای ایشان. من الان چند دست کاپشن عوض کرده‌ام، ولی ایشان همان یک کاپشن را استفاده می‌کند. یادم می‌آید سال‌ها پیش، ایشان در یک جمع چندنفره از فضیلت‌های آیت‌الله مشکینی صحبت کردند. خیلی به ایشان علاقه داشتند. گفتند: «یک وقت آقا دیداری داشتند با آقای مشکینی. آقا آمدند بدرقهٔ ایشان و گفتند: “کفش‌های آقای مشکینی کدام است؟” بعد آن‌ها را گرفتند و گفتند: “بچه‌ها، بروید برای آقای مشکینی یک کفش نو بیاورید.”» بعد از دیدن کفش‌های کهنهٔ حاج‌آقا مجتبی گفتم: «با این اوضاع، کفش‌هایتان مثل آقای مشکینی شده، آن‌ها را عوض کنید.» گفت: «مشکلی ندارند، واکس بزنم نو می‌شوند.»

مستندی که ساخته نشد

سخت است که حرف و حدیث پشت سرت باشد و شما نتوانی از خودت دفاع کنی. به ایشان می‌گفتم: «نگذارید مخمل‌باف تهمت بزند و فیلم تولید کند که فلانی بچه‌اش را در انگلستان به دنیا آورده است. اجازه دهید من یک مستند بسازم از بیمارستان رسالت و نشان دهم که فرزندانتان را در آنجا به دنیا آورده‌اید.» قبول نکردند. گفتند: «لازم نیست.»

ایشان خودش را در طول رهبری تعریف می‌کرد. به‌شدت پرهیز می‌کرد که هوای نفس در اظهاراتش پیدا نشود. خیلی کارها را پیشنهاد می‌دادند و ایشان قبول نمی‌کرد؛ از جمله سخنرانی. یا مثلاً یک مسجد بزرگ داشتند، یا اینکه دو، سه حوزهٔ علمیه با کارویژهٔ خاص دارد، ولی به‌شدت همه باید دقت کنند که هیچ‌کس نگوید این حوزهٔ علمیهٔ آقا مجتبی است. این باعث شده که مجموعهٔ بیاناتی از ایشان نداشته باشیم. از خواهرم می‌پرسیدم: «چرا این‌قدر تحفظ دارند؟» می‌گفت: «نمی‌خواهد نفسش ترغیب بشود.» درس‌های فقهی ایشان را آقایان طلبه زحمتش را کشیده بودند [و جمع کرده بودند]، ولی نمی‌رفتند به سمت اینکه این‌ها را منقح کنند.

خواهش بنده باعث شد این‌ها مدون شوند، ولی به‌هرحال ایشان به هیچ‌وجه اجازهٔ چاپ ندادند. در اجلاسیهٔ خبرگان گفته بودند که ولی‌فقیه باید مجتهد جامع‌الشرایط باشد. آقای جزایری زحمت زیادی کشیده بودند در توجیه این قصه و یکی، دوتا جزوه را هم پرینت گرفتند و صد نسخه چاپ کردند و دست آقایان رساندند. من به شاگردانش گفتم: «این‌قدر این کار را نکردید تا این‌طور شد.» گفتند: «حاج‌آقا مجتبی خودشان اجازه نمی‌دادند.» همه‌چیز ایشان پنهان است. خیلی روحیهٔ پنهان‌کاری درستی دارد. مثلاً همان داستان تاکسی که در پیامشان گفتند را فکر نمی‌کنم کسی خبر داشت تا آن موقع.

حساب و کتاب دفتر

اصلاً نمی‌گذاشت این حساب‌ها از دستش در برود. مثلاً چون پسرم با پسرهایشان هم‌سن است، خیلی با هم صمیمی‌اند. یک وقتی آن‌ها با هم جایی بودند. من به سرتیم حفاظت گفتم: «اگر می‌شود، یحیای ما را برسانید خانه، بعد بروید بیت.» سرتیم هم گفت: «حتماً آقا فرید! چشم!» بعد از مدتی خواهرم به من گفت: «ببخشید فرید، این کار را نکن.» گفتم: «باشد، من می‌فهمم محذورتان چیست، ولی من واقعاً گیر کرده بودم.» گفت: «حاج‌آقا مجتبی می‌نشیند پول اسنپ‌تاکسی این مسیر را درمی‌آورد و پرداخت می‌کند. به خاطر این می‌گویم که ایشان به خاطر من و بچه‌های شما مجبور نشوند به سختی بیفتند و این کار را بکنند.»

یک وقت شب عید یکی از رفقای ما دو جعبه شیرینی فرستاد و گفت: «یک واحدش برای آقا مجتبی است.» ایشان گفت: «من قبول نمی‌کنم، چون دهنده‌اش را نمی‌شناسم.» یک همکاری داشتیم که هر سال برای ما توت می‌فرستاد. این توت‌ها را قبول می‌کردند، چون می‌گفتند: «این را می‌شناسم که وجوهات می‌دهد.» یک بار شخصی از دوستان پدرم برای هدیه خوراکی آورده بود. ایشان از پدرم پرسید: «کاسبی‌اش چطور است؟» پدرم گفت: «نمی‌دانم.» پرسید: «وجوهات می‌دهد؟» پدرم گفت: «نمی‌دانم.» دیدم از آن خوراکی برداشت، ولی نخورد.

یک بار در رودربایستی باید افطار جایی می‌رفتیم. ایشان اول بهانه آورد، ولی ما اصرار کردیم و خلاصه آمدند. خیلی هم اذیت می‌شدند؛ خانهٔ شیکی بود. زهراخانم گفت: «همان شب حساب کرد که چقدر غذا خورده است و آن را رد مظالم داد.» خلاصه خیلی اهل رعایت حرام و حلال بود. یک بار به دلیل بیماری خواهرم مجبور شده بودند برای مهمان‌هایشان، ده پرس برنج و خورشت از آشپزخانهٔ دفتر بگیرند. حاج‌آقا رفت، قیمت غذا را محاسبه کرد و همان موقع پرداخت کرد.

قیود کلام | خاطرات سید مجتبی خامنه ای

به‌شدت افراد را از ورود به حوزهٔ شخصی دیگران منع می‌کنند. یک وقت آقایی همسر دوم گرفته بود و با همسر اولش به اختلاف خورده بود و موضوع بین فامیل پیچید. بعد زن‌های فامیل موضوع را مطرح کردند و درباره‌اش صحبت کردند. ایشان اصلاً اظهار نظر نکرد.

بعد که خلوت کردیم، به ایشان گفتم: «شما خیلی زرنگ هستید، چیزی نگفتید که خانم‌ها ناراحت نشوند.» گفتند: «نه، واقعاً تا وقتی که همهٔ حقایق را نمی‌دانیم و در جایگاه قضاوت نیستیم، نمی‌توانیم در مورد دیگران اظهار نظر کنیم. چرا حق‌الناس کنیم؟ کار بد یا خوبی کرده است، به خودش مربوط است.» گفتم: «پس چرا آقا گفته‌اند کسی که زن دوم می‌گیرد در دفتر من نباشد؟» گفتند: «این به خاطر اثرات اجتماعی و کاری آن است؛ همین‌طور به دلیل الگو بودن دفتر رهبری است.»

حضرت آقا خیلی خشن بود در مورد ازدواج مجدد و موقت. در مورد حاج‌آقا هم همین‌طور است. آقایی که کارهای دفتر ایشان را انجام می‌دادند، گفتند: «ایشان از پدرش سخت‌گیرتر است. گفته‌اند هرکس ازدواج مجدد یا موقت کرد، دیگر دفتر من نیاید؛ شوخی‌اش را هم اجازه نمی‌دادند.» نکتهٔ دیگر اینکه در به‌کار بردن قیود مقدار، دقیق هستند. یعنی نمی‌گوید: «آدم خیلی بدی است»، می‌گوید: «این آدم از این جهت گرفتار است؛ از این جهت اشتباه کرده است.» خیلی در استفاده از الفاظ دقت دارند.

پشیمان از اقتدایی بی‌هوا

به‌شدت اهل عبادت بود و خیلی هم مفصل نماز می‌خواند. اگر بی‌خبر به او اقتدا کنید، حتماً پشیمان می‌شوید. یک بار رفتم منزلشان، دیدم دارند نماز می‌خوانند، سریع اقتدا کردم. تا نماز تمام شود، حدود بیست دقیقه طول کشید. من هرچه خاطرهٔ معنوی و غیرمعنوی داشتم، سر نماز مرور کردم؛ هر آنچه ذکر بلد بودم، گفتم تا تمام شود. بعد از نماز گفتند: «چرا نگفتید اینجا هستید؟» گفتم: «من اصلاً دفعهٔ بعد اقتدا نمی‌کنم!» گفت: «اگر می‌دانستم اقتدا کرده‌اید، کوتاه‌تر می‌خواندم.» یک وقت جایی بودیم و دیرمان شده بود.

به من گفت: «اجازه دهید من یکی از نمازهایم را بخوانم.» نماز را که تمام کردند، گفتم: «کمی دیر شد.» گفت: «نماز اول وقت با چیزی قابل مقایسه نیست؛ خدا باید از دست ما راضی باشد.» خود حضرت آقا هم روزبه‌روز این قصه در خودش متجلی‌تر می‌شد. ایشان هم این‌طوری است.

ما چند سال طبقهٔ پایین پدرم زندگی می‌کردیم. یک شب مهمانی داشتیم، بعد از مهمانی رفتیم واحد خودمان. حاج‌آقا هم منزل پدر مانده بودند و من نمی‌دانستم. گوشی‌ام را جا گذاشته بودم در اتاق پذیرایی پدرم. قبل از اذان صبح بلند شدم، رفتم بالا که از پذیرایی موبایل را بردارم. در تاریکی آمدم جلوی در اتاق، محکم به یک چیزی برخورد کردم؛ نگاه کردم، دیدم حاج‌آقا در سجده هستند. کمی ترسیدم. ایشان هم بلند شد و یک نگاهی کرد و دوباره ادامه داد؛ غرق در عبادت بود.

مناجات

گاهی بعد از نماز صبح، آن‌قدر با خدای خودش مناجات می‌کرد که همهٔ صورتش خیس اشک می‌شد. البته این حالات را اصلاً بروز نمی‌داد و سعی می‌کرد پنهان بماند. بااین‌حال، گاهی در موقعیت‌هایی که اطرافیان اتفاقی می‌دیدند، این حالات آشکار می‌شد. در عبادت، بسیار مداومت داشت و اهل مستحبات بود، اما هیچ‌گاه این شیوه را به دیگران تحمیل نمی‌کرد.

یادم هست در ماه رمضان، با وجود مشغله‌های فراوان، برنامهٔ عبادی‌اش را به‌هم نمی‌زد. اگر جلسه‌ای هم داشت، طوری تنظیم می‌کرد که نماز اول وقت و برنامه‌های عبادی‌اش آسیب نبیند. در عین حال، اگر کسی همراهش بود، سعی می‌کرد او را معطل نکند و اگر متوجه می‌شد حضور دیگران به‌خاطر عبادت او طولانی شده است، از آن‌ها عذرخواهی می‌کرد.

قرآن جیبی

خیلی قرآن می‌خواند. در یک سفر با هم بودیم، من می‌دیدم جایی که هیچ کاری ندارد، قرآنش را باز می‌کند، دو صفحه می‌خواند و نشان را جابه‌جا می‌کند و دوباره می‌بندد. قرآن مخصوصی دارد که اصلاً از خودش جدا نمی‌شود. به مأنوس بودن با قرآن خیلی تأکید دارند. یک بار سؤال کردم: «اگر وقت نکنیم قرآن بخوانیم، چه کنیم؟» گفتند: «باید خودت را عادت بدهی به مستمر خواندن قرآن، اما اگر نتوانستی، حداقل سورهٔ یاسین را این‌جوری، سورهٔ الرحمن را این‌طوری، سورهٔ مُلک را این‌جوری و این آیات را در نماز به این صورت بخوان.»

به حفظ قرآن توجه دارند، ولی به تدبر در قرآن بیشتر توجه دارند. خودشان حافظ نیستند، ولی خیلی مأنوس هستند. یک بار به من گفتند: «بیا در مورد کارهای مدرسه با هم حرف بزنیم.» توضیح دادند که: «مسلمانی که با قرآن مأنوس نباشد، مسلمان واقعی نیست. چقدر در مجموعه کار قرآنی می‌کنید؟ بچه‌ها باید مدام قرآن بخوانند و مأنوس باشند.» ایشان خیلی قرآن را می‌فهمید. وقتی کسی قرآن می‌خواند، به‌راحتی می‌گفت معنا و مفهومش این است.

شش ماه از سال

حاج‌آقا سخت زندگی می‌کرد و به خودش سخت می‌گرفت. شش ماه از سال روزه بود. آخرین بار که با هم ناهار خوردیم، زنگ زد که بیایید. تیم حفاظت عوض شده بود و سخت می‌گرفتند. از در «کشوردوست» تا برسیم خدمت ایشان، نیم ساعت طول کشید. گفت: «دلم تنگ شده بود.» ما هم گفتیم: «دل ما هم تنگ شده بود.» گفتم: «چه عجب، شما روزه نیستید!» خنده‌اش گرفت. در همان‌جا پرسیدم: «به نظر شما جنگ می‌شود؟» گفت: «تا آقا را ترور نکنند، جنگ نمی‌شود.»

عصر عاشورا

عزاداری‌شان حالت خاصی دارد. یک عصر عاشورایی با هم بودیم، دیدم ایشان خیلی گرفته است. پرسیدم: «چیزی شده؟» گفتند: «اصل غصهٔ اهل‌بیت از اینجا شروع می‌شود.» کمی بعد بلند شدند و رفتند و ما آن روز دیگر ندیدیمشان. خیلی اهل ذکر است. خُلَّص و ناب اذکار مأثور را پیدا می‌کنند و بر آن‌ها مداومت دارند.

صاحب‌نفسان

توصیه‌هایی آقای بهجت به ایشان داشتند که جزئیاتش را نمی‌دانم. خیلی از آدم‌های صاحب‌نفس را دیده بودند و حتی برخی را امتحان کرده بودند که بدانند چقدر متصل هستند. یک بار در منزل، در مورد یک آدم زنده‌ای صحبت شد و همه داشتند از آن شخص تعریف می‌کردند. من نگاه کردم در چهرهٔ ایشان، دیدم دارند لبخند می‌زنند؛ از این لبخندهایی که مثلاً «من الان چه بگویم». خلوت که شد، گفتم: «چیزی در مورد فلانی نگفتید؟!» گفت: «مراقبت کنید انسان‌ها بی‌خود مرید کسی نشوند؛ گاهی اوقات تبعات غیرقابل‌جبران دارد.»

حضرت آقا هم با افراد زیادی ارتباط داشتند و همهٔ زندگی‌شان را می‌دانستند که چه می‌شود. یک آقایی بوده به اسم آقای «نور» در مشهد. من با سماجت از آقا پرسیدم که قضیهٔ آقای نور چه بوده است؟ گفتند: «به شرطی می‌گویم که زیاد سؤال نپرسی.» یک آقایی بود، نسبتاً وصل به عالم معنا. سال ۵۳ یا ۵۴ به من گفت: «آقا سیدعلی، شما خیلی سختی می‌کشی، ولی به جاهای بالا می‌رسی.» گفتم: «یعنی مرجع تقلید می‌شوم؟» گفت: «نه، به لحاظ دنیایی به جاهای بالا می‌رسی.» گفتم: «یعنی مثلاً نخست‌وزیر می‌شوم؟» گفت: «بالاترین چهرهٔ مملکت می‌شوی.

یک اتفاق بدی برایت می‌افتد، ولی اگر از آن حادثه جان سالم به در ببری، به بالاترین جایگاه مملکت می‌رسی.» آقا فرمودند: «به این بندهٔ خدا گفتم: شما هم واقعاً حوصله دارید! الان که درسمان را تعطیل کرده‌اند، مسجد را بسته‌اند و ساواک مدام ما را برای بازجویی و زندان احضار می‌کند، تو می‌گویی من شاه می‌شوم؟» گفت: «آهان، آره، ممکن است شاه شوی!»

یک نکته داخل پرانتز هم بگویم. پدرم تعریف می‌کرد که آقا در نماز جمعه یک وقتی گفته‌اند: «خدایا، کاری کن که من محاسن صورتم به رنگ خون سرم خضاب شود.» از کسی که چهرهٔ آقا را دیده بود پرسیدم، گفتند همین‌طور بوده است. آقا مجتبی هم در مشهد کسانی را می‌شناخت و با برخی در قم و اصفهان ارتباط دارند.

شخصی به نام آقای ناصری در اصفهان هستند که فکر می‌کنم برادر شیخ جعفر باشند. ما دایی‌مان چند ماه است فوت کرده است. از آقای ناصری پرسیدم: «حاج‌آقا، حال دایی‌ام چطور است؟» گفتند: «ایشان از اولیاءالله است.» گفتم: «[دایی ما که] خیلی معمولی بودند!» گفت: «روحش خیلی آزاد است؛ چه چیزی داشت دایی‌ات؟» گفتم: «محجور بود.» گفت: «احتمالاً دلیلش همین است.» بعد پرسیدم: «حاج‌آقا مجتبی را چگونه می‌بینید؟» ایشان فرمود: «امید آیندهٔ اسلام است؛ صبر کن، می‌بینی.»

حق استادی

حاج‌آقا به سواد حوزوی خیلی معتقد است و احترام اساتیدش را خیلی نگه می‌دارد. یک بار در حضور ایشان از یکی از علما انتقاد کردم. ایشان گفت: «در مورد آن عالم بد نگو! او استاد من است و حق استادی را باید به جا بیاورم. نباید به من در مورد استادم بد بگویی.»

گسترهٔ مطالعات

حاج‌آقا مثل حضرت آقا اهل ادبیات نیست، ولی فیلم زیاد می‌بیند. ایشان در علوم روز و فنی خیلی مسلط است؛ به بحث سواد مالی جدید اشراف دارد؛ در حوزهٔ استارتاپ‌ها خیلی قوی است و خوب می‌فهمد. یک وقت بحثی شد و یک نفر اسم یک آقایی را آورد که ظاهراً از نفرات اول استارتاپ‌های حوزهٔ سواد مالی است. بعد ایشان گفت: «من او را خیلی خوب می‌شناسم.» در حوزهٔ کشاورزی و آب هم همین‌طور است. ایشان می‌گفتند: «مملکت اگر بخواهد مستقل شود، کشاورزی‌اش باید سرپا باشد.» شاید این حد از اطلاعات و دانش‌ها از کنار تنهٔ تنومند مسائل آقا فهمیده شده است.

یک بار بنده همراه با یکی از سرداران سپاه، به جهاد محرومیت‌زدایی رفته بودم. یک شخصی که کنار این سردار کار می‌کرد گفت: «ما روی مسئلهٔ آب و صنایع کم‌مصرف آب خیلی کار کرده‌ایم.» می‌گفت: «همهٔ کارهایمان را به آقا مجتبی گزارش داده‌ایم.» خلاصه حاج‌آقا در بحث سواد مالی، صندوق‌های تأمین مالی، صندوق‌های طلا و… اطلاعات خیلی دقیقی دارد. دانش او هم در حد مرز دانش است! یک دوره پروژهٔ مفصلی کار کردند در مورد صنایع فرهنگی؛ شاید دو، سه هزار صفحه مطلب خواند. همشیره‌ام می‌گفت: «همهٔ متون فارسی این زمینه را خوانده است و برخی متون مهم را هم برایش ترجمه کرده‌اند و مطالعه کرده است.»

ایشان خیلی روان‌شناسی خوانده است و دلیلش را هم نمی‌دانم. سطح و عمقش هم فراتر از مطالعهٔ روان‌شناسی است. ما در حوزهٔ کاری با هم ارتباط نداشتیم، ولی گاهی وقت‌ها برخی ترفندهای مشاوره، روان‌کاوی و علوم شناختی را به کار می‌برد. یک وقت یکی از نوجوان‌های فامیل ناراحت بود و من داشتم با او صحبت می‌کردم. یک لحظه که آن نوجوان بیرون رفت، حاج‌آقا مجتبی به من گفت: «آقا فرید، به معنای واقعی بغلش کن.» و توضیح داد آغوش چه اثرات مهمی دارد؛ یا مثلاً می‌گفت: «دستش را بگیر؛ این اثر را دارد.» ایشان خیلی خوب گوش می‌دهد؛ مثل مشاورها. برخی فنون مشاوره را هم خیلی خوب بلد است و توان اقناع بالایی دارد.

در یک برهه‌ای من رفتم «کشت هیدروپونیک» را پژوهش کردم. یک ربع با آب‌وتاب برای ایشان درباره‌اش صحبت کردم. می‌دیدم یک وقت‌هایی لبخندی روی لبشان می‌آید و می‌رود. بعد که حرف‌های من تمام شد، گفتند: «این مطلب را هم شنیده‌ای؟» گفتم: «آره، یادم رفت بگویم.» گفتم: «چرا نگفتی که همهٔ این‌ها را شنیده‌ای؟» گفت: «پیش خودم فکر کردم شاید حرف جدیدی داشته باشید؛ برو فلان جا، در مزرعهٔ فلانی، همهٔ این‌ها را که می‌گویی، او انجام داده است.» حاج‌آقا حتی چند کتاب در حوزهٔ ارتباطات را از خواهرم گرفته بودند و خوانده بودند.

مباحثه با دکتر حداد

یک بار در مورد تاریخ علوم اسلامی با پدرم بحثی کردند که جالب بود. یک بار هم در مورد بحث اخباری‌گری گفت‌وگو می‌کردند. یک وقتی هم دربارهٔ ابعاد مختلف اشعار حافظ با هم حرف می‌زدند.

روزی این بحث شعر در محضر آقا انجام شد. آقا فرمود: «هرکس می‌تواند در طول عمرش غزلیاتی داشته باشد که خیلی دنیایی باشد و غزلیاتی هم داشته باشد که خیلی خوب و عرفانی باشد.» آقا فرمودند: «رهی معیری شاعر خوبی بوده؛ یک غزلی دارد در مورد یک چهرهٔ ملکوتی و آسمانی و…؛ این را شنیده‌اید؟» شاعر برای اولین بار در دههٔ ۲۰ سوار هواپیما می‌شود و شیفتهٔ یک مهماندار می‌شود و بعد از آن، پیرامون آسمان و رفتن و این‌ها سخن می‌گوید. کسی که این موضوع را نداند، فکر می‌کند در مورد سلوک و معرفت و این مباحث شعر گفته، در حالی که خود «رهی معیری» می‌گوید من این را برای فلان مهماندار گفته‌ام.

پدرم تصورش این بود که آقا با فلسفه صرفاً آشنا هستند. این تصور، ظرف سال‌هایی که ایشان مدیرعامل بنیاد «دایرهالمعارف اسلامی» بودند، تغییر کرد. هر سال ماه مبارک رمضان، هیئت‌امنای بنیاد به دیدار آقا می‌رفتند. قبل از دیدار، جلسه‌ای داشتند که چه چیزی خدمت آقا ارائه دهند و گزارش‌های تصویری و مکتوب را آماده می‌کردند. یک جایی پدرم و حاج‌آقای طارمی با هم حرف می‌زدند. پدرم گفت: «مراقب باشید فلانی خیلی بحث‌های فلسفی جلوی آقا مطرح نکند؛ آقا سؤال می‌کند و اگر اشتباه بگوییم، بعد پیگیر می‌شوند؛ لذا هم وقت گرفته می‌شود، هم آبرویمان می‌رود.» البته این‌ها عبارت‌های من است، ولی این یادم است که می‌گفتند آقا به مباحث فلسفی ورود جدی دارند.

کتاب مورد علاقه

چهل حدیث امام را خیلی خوب خوانده بودند. در بین کتاب‌خوان‌ها باید بگردید دنبال کتابی که کاغذش زیاد دستمالی شده است. کتاب «چهل حدیث» آقا مجتبی از این کتاب‌هاست؛ خوب خوانده بود؛ خط‌کشی هم کرده بود. آثار شهید مطهری را هم دیده بودند؛ آثار آقای مصباح را هم مطالعه کرده بودند. کتاب‌های مهم ایشان را در کتابخانه‌شان دیده بودم.

ارادت به حاج قاسم

خیلی به سید حسن علاقه‌مند بودند و با ایشان ارتباط داشتند. کمّیتش را نمی‌دانم، ولی کیفیتش بالا بود. حتی با هم بحث‌های خیلی خاص معنوی می‌کردند؛ یکی، دو بار این اتفاق افتاده است. به حاج قاسم نیز ارادت ویژه‌ای داشتند. یک بار ایشان می‌گفتند: «اگر آقا اجازه بدهند، حاضرم با دستور حاج قاسم بروم حتی در سوریه، لبنان و عراق کار انجام دهم؛ این‌قدر کارش را مهم می‌دانم.»

از برخی جناح‌های سیاسی سر قصهٔ ۸۸ خیلی ناراحت بود. بخشی از ناراحتی‌اش هم این بود که این‌ها پروسهٔ اسلامیت ـ جمهوریت آقا را مخدوش کردند. ما یک جمهوری اسلامی سربلند داشتیم که همهٔ رئیس‌جمهورها پشت سر هم آمده بودند و رفته بودند؛ این‌ها آمدند و به این فرایند خدشه وارد کردند.

جنگ‌بلد

در مسائل نظامی حضور پررنگی داشته‌اند. یک بار یکشنبه می‌خواستم بروم دیدن آقا. آقا مجتبی گفت: «یکشنبه نیایید، چون روز دیدار نظامی است و فضا نظامی است. اصلاً آقا در این روز، آن آقای لطیفی که در روزهای دیگر می‌بینید، نیستند.» یادم می‌آید ما با یک فرمانده آشنا شدیم و با ایشان یک کارهایی انجام می‌دادیم. بعد از مدتی حاج‌آقا از من سراغ کارهایم را گرفت. گفتم: «با فلانی دارم این کار را جلو می‌برم.» ایشان گفت: «احتیاط کنید، این آقا چند سال پیش یک مسئلهٔ حفاظتی داشته است؛ نمی‌دانم مُحق بوده یا خطاکار، ولی به هر حال مراقب باش!» ایشان اشخاص را با جزئیات می‌شناخت.

اطلاع دارم که با شهید سلامی و سردار فدوی هم ارتباط زیادی داشتند. جنبه‌هایی از امور نظامی هست که در کار نیست، ولی خیلی مهم است؛ مثلاً رفع اختلافات میان سرداران عالی‌رتبه. در بخشی از این‌ها حاج‌آقا ورود داشت و نظر می‌داد و کمک می‌کرد به حضرت آقا. یک بار رفتم خدمت ایشان. وقتی نشستیم، گفتند: «شما کسی را که از ساختمان بیرون رفت دیدید؟» گفتم: «کسی بیرون نرفت.» گفتند: «یادت می‌آید یک بار گفته بودم که یک افسر امنیتی هست و خیلی روی اسرائیل کار کرده است؟ قبل از شما اینجا بود، می‌خواستم مطمئن شوم او را ندیده‌ای که بتوانم در موردش صحبت کنم.» یعنی ارتباطات خاص این‌چنینی هم با افراد نظامی داشتند.

دستیار آقا

آقا پروژه‌های سنگینی به ایشان واگذار می‌کرده است؛ مثلاً در رابطه با رفع اختلاف بین مسئولین، یا پروندهٔ اقتصاد مقاومتی، یا ارتباطات با فرماندهان نظامی و از این دست کارها. در مسائل امنیتی، نظامی و سیاسی، تقریباً ۲۵ سال دستیار آقا بوده است.

آقا مجتبی از خرداد ۷۶ فعالیت‌های سیاسی به عهده‌اش گذاشته شد. نقل است که آقای فدوی گفته‌اند یک وقت حاج‌آقا مجتبی یک چیزی به ما گفتند که دستور عملیاتی داشت؛ ما شک کردیم که اگر انجام دهیم، ممکن است خرده بگیرند. خدمت آقا می‌رسند و آقا می‌فرماید: «حرف آقا مجتبی، حرف من است.» آقا چند مرتبه در جاهای مختلف فرموده بودند که آقا مجتبی آقازاده نیست و خودش آقاست.

 

برای مطالعۀ بیشتر: صفات و ویژگی های مجتبی خامنه ای سومین رهبر فرزانۀ شیعیان

برای مطالعۀ مفصل متن به ویژه‌نامۀ آقا مجتبی خامنه‌ای نشریۀ علمی و فرهنگی خانه طلاب جوان قم مراجعه کنید.

برای مطالعۀ بیشتر: ابعاد شخصیت آیت الله سید مجتبی خامنه ای | با خونم می‌نویسم!

 

قبلی ابعاد شخصیت آیت الله سید مجتبی خامنه ای | با خونم می‌نویسم!

پست های مرتبط

ابعاد شخصیت آیت الله سید مجتبی خامنه ای

۱۴۰۵-۰۵-۰۸

ابعاد شخصیت آیت الله سید مجتبی خامنه ای | با خونم می‌نویسم!

احمدرضا
ادامه مطلب
صفات و ویژگی های مجتبی خامنه ای

۱۴۰۵-۰۵-۰۷

صفات و ویژگی های مجتبی خامنه ای سومین رهبر فرزانۀ شیعیان

احمدرضا
ادامه مطلب
Seyyed Mojtaba Khamenei Biography

۱۴۰۵-۰۵-۰۷

Seyyed Mojtaba Khamenei Biography: The Complete Story of Iran’s new supreme leader

احمدرضا
ادامه مطلب
تحلیل جنگ شناختی و عملیات روانی دشمن

۱۴۰۵-۰۵-۰۶

جنگ شناختی و عملیات روانی دشمن | جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران

احمدرضا
ادامه مطلب
موفقیت های جمهوری اسلامی

۱۴۰۵-۰۵-۰۵

موفقیت های جمهوری اسلامی | دست‌آوردهای رهبری

احمدرضا
ادامه مطلب

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

جستجو در مطالب سایت
جستجو برای:
نوشته‌های تازه
  • خاطرات سید مجتبی خامنه ای | روایت فرید
  • ابعاد شخصیت آیت الله سید مجتبی خامنه ای | با خونم می‌نویسم!
  • صفات و ویژگی های مجتبی خامنه ای سومین رهبر فرزانۀ شیعیان
  • Seyyed Mojtaba Khamenei Biography: The Complete Story of Iran’s new supreme leader
  • جنگ شناختی و عملیات روانی دشمن | جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران
آخرین دیدگاه‌ها
  • رویا در نقد فیلم زنده شور | جشنوارۀ فیلم فجر ۱۴۰۴
  • محمد یاسین کرمی در نقد سریال ونزدی | ونزدی جادوگر فمینیستی و الگوی دختران
  • محمد یاسین کرمی در نقد سریال ونزدی | ونزدی جادوگر فمینیستی و الگوی دختران
  • S در نقد و تحلیل کامل فیلم هری پاتر
  • حاتمی در کاملترین زندگینامه محمدمهدی طهرانچی | دانشمند هسته‌ای و رئیس دانشگاه آزاد
محصولات
  • کتاب دست پنهان کتاب دست پنهان نقد قمه‌زنی
    تومان 300.000
  • دوره ژورنالیسم دوره جامع ژورنالیسم
    نمره 5.00 از 5

    تومان 1.400.000
  • کتاب چهههل و یک سیمرررغ کتاب چهههل و یک سیمرررغ
    تومان 270.000
  • دوره جامع تربیت مربی هویت‌ساز دوره جامع تربیت مربی هویت‌ساز
    تومان 1.000.000
  • کتاب دین انیمیشن سبک زندگی کتاب دین انیمیشن سبک زندگی
    تومان 600.000 قیمت اصلی: تومان 600.000 بود.تومان 570.000قیمت فعلی: تومان 570.000.
  • گنجینه کامل سومین همایش ملی دشمن‌شناسی و مقاومت | مجموعه فیلم و صوت ۲۰ پیش‌نشست تخصصی و همایش اصلی گنجینه سومین همایش ملی دشمن‌شناسی و مقاومت | مجموعه فیلم و صوت 20 پیش‌نشست و همایش اصلی
    تومان 500.000
  • دوره آموزشی سواد رسانه دوره آموزشی سواد رسانه
    نمره 5.00 از 5

    تومان 800.000
  • دوره آموزش تصویربرداری دوره آموزش تصویربرداری (عکاسی و فیلمبرداری)
    تومان 1.100.000
  • دوره درسگفتار غرب شناسی دوره درس گفتار غرب شناسی
    تومان 700.000
  • کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما
    تومان 350.000
سایت استاد فرج نژاد

مؤسسۀ فرهنگی رسانه‌ای استاد فرج‌نژاد در سال ۱۴۰۱ فعالیت خود را در زمینۀ تربیت نیروهای رسانه‌ای دشمن‌شناس انقلابی آغاز کرد. این مؤسسه به یاد مرحوم استاد دکتر محمدحسین فرج‌نژاد، نامگذاری شده است. استاد فرج‌نژاد طلبۀ جهادی دشمن‌شناس و استاد مبرز سواد رسانه‌ای بود که به چندین زبان تسلط داشت و صدها شاگرد در حیات کوتاه اما پربرکت خود تربیت کرد.

دسترسی سریع
  • درباره ما
  • ایران پدیا
  • محصولات غرفه باسلام موسسه
  • مجموع دوره‎‌های رایگان استاد فرج‌نژاد
شبکه های اجتماعی
icon--white Telegram-plane Instagram ویراستی سایت استاد فرج نژاد حساب توییتر استاد فرج نژاد حساب ایتا سایت استاد فرج نژاد Youtube

قم، خیابان بسیج (هنرستان)، جنب خیابان شهید تراب نجف‌زاده، مؤسسۀ فرهنگی رسانه‌ای استاد محمدحسین فرج‌نژاد