نقد فیلم زنده شور | جشنوارۀ فیلم فجر ۱۴۰۴
نویسنده: هاجر شمسیپور
مقدمه | نقد فیلم زنده شور
- سازندگان: کاظم دانشی(کارگردان و نویسنده) محمد داوودی(نویسنده).
- تهیهکننده: کاظم دانشی.
- سال ساخت: ۱۴۰4 اکران در چهل وچهارمین جشنواره فیلم فجر.
- ژانر: ملودرام اجتماعی با تم قضایی و جنایی.
در رابطه با سوابق رسانهای سازنده باید گفت دانشی با ساخت فیلم جنجالی علفزار و نویسندگی بیبدن شناخته میشود. او سابقۀ طولانی در مستندسازی پروندههای قضایی و حضور در جلسات اجرای احکام دارد. دانشی پس از علفزار و بیبدن، متخصص تبدیل پروندههای جنایی به درامهای جنجالی شده است. او به خوبی رگ خواب مخاطب را در تحریک غرایز و قرار دادن او در دوراهیهای عاطفی غیرمنطقی میشناسد.
بودجه و سرمایهگذاری اثر حاضر از منابع خصوصی توسط سینا هماتاش و کاظم دانشی تأمین مالی شده است. سینا هماتاش علاوه بر نقش سرمایهگذار، مجری طرح پروژه بوده. هیچ نهاد دولتی یا خصوصی دیگری به عنوان حامی مالی مستقیم معرفی نشده، هرچند تولید فیلم با همکاری بخش اطلاعرسانی و ارتباطات رسانۀ قوۀ قضائیه برای دسترسی به پروندههای واقعی پیش رفته است با این حال، با توجه به دسترسیهای ویژه به لوکیشنهای نظامی و قضایی، ردپای حمایتهای ارگانهای حاکمیتی در تولید اثر مشهود است.
فهرست مطالب
Toggleشناخت فرهنگ زمینهای و خصوصیات زمانۀ اثر
زندهشور در دورانی ساخته شده که سینمای ایران تا حدود زیادی تحت تأثیر پروندهخوانی قرار گرفته است. اثر حاضر هم محصول نفوذ جریان مستندگرای قضایی به سینما است؛ جریانی که تلاش میکند مصلحتهای سیاسی روز را در قالب درامهای پر از ضجه و مویه به خورد مخاطب دهد. اثر در فضای پسا التهابات اجتماعی اخیر ساخته شده که جامعه نسبت به مقولۀ اجرای عدالت و قصاص حساسیت بالایی دارد. به نظر میرسد هدف اثر تلطیف چهرۀ خشن اجرای احکام از طریق نمایش یک مأمور منعطف است.
فیلمساز با هوشمندی، از فضای مجازی به عنوان اهرم فشار بر قانون استفاده میکند و تلاش دارد مصلحتهای فردی را بالاتر از نظم عمومی بنشاند. زندهشور در اتمسفری ساخته شده که سینمای ایران بیش از هر زمان دیگری به سمت روابط عاطفی رادیکال علیه ساختارها حرکت میکند. فیلم با تکیه بر پروندههای واقعی، میکوشد مصلحت را جایگزین قانون کند و در دورانی که دستگاه قضا سعی در شفافسازی دارد، بذرهای تردید را در دل یکی از حساسترین احکام شرعی یعنی قصاص میکارد.
خلاصه داستان |نقد فیلم زنده شور
فیلم روایتگر یک شب تمام نشدنی ملتهب در زندان است که طی آن مرتضی زند، نمایندۀ دادستان، مأمور نظارت بر اجرای حکم قصاص ۵ محکوم به قتل میشود. در حالی که هر یک از محکومان در آستانۀ مرگ با چالشهای خانوادگی و اخلاقی دست و پنجه نرم میکنند، تلاشهای زند برای گرفتن رضایت، مسیر اجرای احکام را از روال قانونی خارج میکند.
فیلم با سکانس غسل توبه پنج محکوم به اعدام در حمام زندان آغاز میشود. در این میان، مرتضی زند با بازی بهرام افشاری به عنوان مأمور اجرای حکم، با پروندههایی روبهروست که هر کدام گرهای اخلاقی دارند. کشف بیگناهی یکی از محکومان امیر جعفری پس از اعدام، مرتضی را دچار استحالهای ناگهانی میکند تا جایی که او برای نجات بقیه، دست به گروگانگیری و تقابل با مافوق خود میزند.
نقد و تحلیل فرم
فیلم از منظر فنی دکوپاژ و مدیریت صحنه نسبت به آثار قبلی دانشی پختهتر است و توانسته فضای خفقانآور زندان را به خوبی خلق کند. اما فرم اثر در خدمت باجگیری عاطفی ،حبس نفس و تحریک غرایز است. فیلمساز با استفادۀ مفرط از نماهای نزدیک(Close-up) از التماسها و لرزش دست محکومان، چهرههای گریان و ضجههای مادران و فریادهای پای چوبه دار، منطق نگاه مخاطب را فلج کرده و انگار که او را در وضعیت فردی که مورد گروگانگیری عاطفی واقع شده قرار میدهد. در این میان اما همنشینی موسیقی حجیم کارن همایونفر با سکانسها نیز تلاشی است برای پر کردن خلاءهای دراماتیک از طریق تحریک غریزۀ مخاطب.
از منظر فنی، فیلم پس از یک ساعت ابتدایی عملاً از نفس میافتد و به تکرار میرسد. شخصیتها (خصوصاً محکومان) بدون هیچ شناسنامه و پیشینهای وارد صحنه میشوند و فیلمساز انتظار دارد مخاطب با کسانی که نمیشناسد، همذاتپنداری کند بر همین اساس انگار که مسیری برای تحول شخصیت کاراکترها در ذهن مخاطب باز نشده. در نیمۀ دوم اما فیلم به ورطۀ سینمای هندی سقوط میکند؛ روندی کشدار، کسلکننده و معاملاتی که از شأن یک درام قضایی میکاهد.
پیرنگ داستانی
پیرنگ فیلم بر پایۀ اتفاق بنا شده است نه کنش شخصیت. ورود شخصیتها به قصه مانند دختری که برای اعدام شوهر خواهرش آمده بدون شناسنامه و پیشینه است و تنها برای ایجاد گرههای لحظهای طراحی شدهاند. شخصیت مرتضی زند نیز از یک مأمور قانون به یک تیپ کدخدامنش تبدیل میشود که تغییرات رفتاریاش ناگهانی و فاقد تعلیق دراماتیک است.
نویسنده برای پیشبرد داستان، به تصادفهای ناممکن متوسل میشود. پیدا شدن نامهای که ناگهان تمام مسئولان یک سیستم قضایی را با یک دور خواندن قانع میکند که اشتباه کردهاند، توهین به شعور مخاطب و تخریب وجهۀ تخصصی قضات است. این سادهانگاری عامدانه برای این است که راه برای یاغیگری مرتضی زند باز شود تا قانون را برای جلوگیری از قصاص بقیه دور بزند. فیلم میگوید چون یک بار اشتباه شده، پس مرتضی حق دارد امشب تمام احکام را معلق کند. این یعنی آنارشیسم مصلحتی؛ یعنی هر مأموری اگر کابوس دید، میتواند قانون کشور را تعطیل کند.
تغییر شخصیت ناگهانی: مرتضی زند که در ابتدا مدعی قانون مداری است، بدون طی کردن روند منطقی، به یک یاغی فراقانونی تبدیل میشود.
روابط مبهم: در ۶ سال عدم ملاقات حضوری حامد بهداد با دخترانش، چطور چنین پیوند عمیق و عاطفی بین پدر و دختران نوجوان شکل گرفته؟ این رابطه از نظر دراماتیک فاقد شناسنامه است. اینجاست که فیلم به جای منطق، دوباره سراغ بازی با احساسات مخاطب میرود تا فقط با نمایش دختری که پشت در ضجه میزند، از مخاطب گریه بگیرد، بیآنکه پاسخی برای چگونگی این رابطه داشته باشد.
تضاد در تیپسازی: حامد بهداد در نقش قاتلی که وحشیانه با پیچگوشتی آدم کشته، ناگهان به پدری فداکار و پشیمان تبدیل میشود که حتی منطق رفتاریاش(پیشنهاد دزدی پول دیه برای زندگی خانواده) فاقد عقل و شعور است.
جعل فقهی: فیلمساز ساز زدن را حرام جلوه میدهد تا با دادن ساز به محکوم پای چوبه دار، تقابلی دروغین میان هنر و شرع ایجاد کند و دل مخاطب را به رحم بیاورد.
تدوین
بزرگترین ضربۀ فنی به فیلم از ناحیۀ تدوین است. تلاش برای گنجاندن ۵ پرونده که هر کدام به تنهایی قابلیت داستانی شدن برای یک فیلم سینمایی بلند دارند، در یک بازۀ زمانی دو ساعته باعث پراکندگی تمرکز و افت شدید ریتم در یکسوم پایانی شده است. فیلم در بخشهایی به ورطۀ تکرار میافتد و نیاز مبرم به حذف سکانسهای اضافه و کشدار دارد.
نقد محتوا
گذشته از این پارادوکس آزاردهنده که فیلمساز در اثر قبلیاش(بیبدن) مدافع حق قصاص بوده و حالا در چرخشی ۱۸۰ درجهای، تمام تلاشش را برای تخریب این حکم به کار میبندد! نقدهای محتوایی را بیان می کنیم:
تخریب چهرۀ روحانیت:
روحانی فیلم اگرچه فردی خوب و مهربان تصویر شده، اما همواره در موضع تحقیر و کنایه است. فیلمساز با دیالوگهایی چون دو تا آیه میخونی و سرلجشون میاری یا بهترین کارت اینه که سکوت کنی آگاهانه روحانیت را به حاشیه رانده و بی کارکرد نشان دهد. فیلمساز او را نماد اسلام بیخاصیت نشان میدهد که در برابر قانون خشن قدرت ندارد.
تیپسازی از زن چادری(شبیه کاراکتر اسکایلر در سریال بریکینگ بد):
درست در میانۀ هرجومرج احساسی و روند کشدار، نوبت به ورود یک شخصیت تضادآفرین میرسد، دقیقاً زمانی که مرتضی در اوج یاغیگری مصلحتی است و میخواهد به زعم خودش با معامله و گروگانگیری، جان بقیه را نجات دهد، آن زن معاون دادستان(اسکایلر اسلامی) وارد میشود. او میآید تا به این بازی هندی پایان دهد و بر اجرای دقیق و بیروح قانون تأکید کند.
اینجاست که کارگردان با رندی، تمام منطق را به این زن منفور میدهد و تمام احساس را به مرتضی؛ تا مخاطب ناخودآگاه از منطق متنفر شود و به احساس بیقانونی پناه ببرد. ورود شبنم مقدمی با چادر در حالی که صلواتشمار به انگشت دارد، به عنوان مأموری خشن و بیرحم، اوج مهندسی نفرت و بزرگترین لغزش ایدئولوژیک فیلم است. او که آیۀ فیالقصاص حیاه را با لحنی منزجرکننده خطاب به روحانی میخواند، انگار که نماد قانونی است که گویی در مقابل اسلام ناب(روحانی مهربان) میایستد و باعث میشود مخاطب آگاهانه از این آیه و حجاب متنفر شود. او حتی روحانی را بابت اصرار برای بخشش تهدید به خلع لباس میکند!
در این بخش فیلمساز عملاً قانون و مصلحت را در برابر ایمان قرار میدهد و نتیجهاش دو قطبی خطرناک اسلام مظلوم در برابر نظام قانونی سخت است. اوج این مطلب یعنی تقابل قانون و مصلحت آنجاست که در قضیۀ سجاد که بابت قتل ناموسی سه تبعۀ افغانستانی که ضمن تجاوز به خواهرش فیلم او را نیز پخش کردهاند، حتی بعد از راضی کردن اولیای دم به بخشش در ازای گرفتن دیه، معاون دادستان همچنان راضی به فسخ حکم اعدام نمیشود و اصرار به اجرای هر چه سریعتر حکم دارد و دلیلش امنیتی بودن پرونده سجاد و وجود مصالحی است!
این رویکرد قطعاً از منظر فرهنگی و اجتماعی خطای راهبردی است، زیرا بهجای نقد عقلانی روابط قدرت، احساس دوگانگی دین علیه حکومت را تقویت میکند.
عادیسازی وقاحت
ماجرای خیانت خواهر به خواهر در پروندۀ سارا بهرامی و رد شدن وحشیانۀ همسرش فقط به دلیل شک، با ماشین از روی مقتول، لجنزاری از روابط را میسازد که فیلمساز سعی دارد با بخششی تحمیلی، روی آن سرپوش بگذارد. اینکه چرا دانشی سعی دارد در فیلمهایش به خیانت زنان متاهل اشاره کند نیز کمی قابل تامل است!
ترویج عفو مسموم به جای رحمت اسلامی
در دیالوگی سارا بهرامی به مادرش می گوید: «نبخش، ولی قصاص نکن»! این نشان می دهد فیلم زندهشور برخلاف ادعایش، نه تنها مبلغ بخشش نیست! که مبلغ نوعی سادیسم اجتماعی است. اولیای دم، قاتل را زنده نگه میدارد نه برای اینکه زندگی کند، برای اینکه زیر سایۀ کینۀ آنها، هر روز بمیرد. این پارادوکس، عفو را از یک فضیلت اخلاقی به یک معاملۀ کینهتوزانه تبدیل میکند که نه قاتل را به آرامش میرساند و نه جامعه را!
صرفا چون به زعم خودش برای قصاص دلیلی نمی یابد! و خداوند در آیۀ قصاص چه خوب می فرماید: و لکم فی القصاص حیاه یا اولی الالباب. بله فقط صاحبان خرد این مصلحت را درک می کنند!
تزلزل در حکم الهی
فیلم با نمایشِ اعدام فردی که پس از مرگش همه به بیگناهیاش یقین پیدا میکنند، مستقیماً به مخاطب القا میکند که انسان جایز الخطاست، پس چطور جان میگیرد؟ این تصویرسازی، بیش از آنکه نقد رویه باشد، لرزاندن پایههای ایمان به حکم قصاص است.
قطببندی کاذب و تغییر جایگاه ظالم و مظلوم
فیلمساز با استفاده از ضجههای مادر و خواهران که یکی از قدرتمندترین محرکهای عاطفی اثر است، تماشاگر را در بنبستی قرار میدهد که در آن، ولیدم که صاحب حق شرعی و قانونی است، عملاً به عنوان شخصیت منفی و سنگی بازنمایی میشود. با تمرکز بر ضجههای خانواده قاتل، جایگاه شاکی که عزیزش را از دست داده با قاتل عوض میشود. همانطور که گفته شد باز هم شاکی که صاحب حق است، سنگدل به تصویر کشیده میشود و قاتل، مرکز همدلی قرار میگیرد.
جایگاه متزلزل قربانی و تخریب روانی مجریان حکم
فیلم به جای پرداختن به خانوادهای که نانآورشان را از دست دادهاند و فرزندی با بیماری پروانهای دارند که اوج مظلومیت است، تمام دوربینش را سمت گریههای قاتلی میبرد که چینش منطقی رفتارهایش هم لنگ میزند. این یعنی فیلمساز آگاهانه مظلوم واقعی را در حاشیه نگه میدارد تا قاتل پشیماننما را در مرکز توجه قرار دهد اما چرا؟ حتی سربازی که برای منفعت شخصی(مرخصی و دیدن دوستدخترش) داوطلب اعدام شده، در مواجهه با این فضا فرو میپاشد. این یعنی فیلم میخواهد بگوید این حکم آنقدر غیرانسانی است که حتی آدمهای منفعتطلب هم توان اجرای آن را ندارند.
سلسلهمراتب قساوت
جایگزین شدن سریع سرباز بعدی، انگار که نشاندهندۀ یک ماشین بیروح و مکانیکی به نام سیستم قضا و حکومتش است که بدون توجه به لرزش دست انسانها، فقط میخواهد خون بریزد. اینها دقیقاً همان مصادیق باجگیری عاطفی و خلع سلاح استراتژیک جبهۀ حق این مملکت است. فیلم با احساسات مخاطب، منطق حقوقی و شرعی او را گروگان میگیرد تا در نهایت، مخاطب از شدت فشار عصبی و انزجار، آمادۀ پس زدن کل ماجرا باشد.
کارگردان در واقع مخاطب را در وضعیتی قرار نمیدهد که فکر کند، بلکه او را در وضعیتی قرار میدهد که فقط حس کند و وقتی حس بر منطق چیره شد، دیگر فرقی نمیکند مخاطب کیست، معتقد یا غیر معتقد؛ او در برابر این هجمۀ سنگین بار عاطفی سوگیرانۀ فیلم تسلیم میشود. چرا که کارگردان وارد بحث فقهی یا منطقی نمی شود، او با تحریک غرایز، سپر دفاعی اعتقادی مخاطب را میشکند تا در پایان فیلم، وقتی آن زن معاون دادستان آیۀ قرآن را میخواند، مخاطب ولو معتقدش دیگر هیچ دفاعی برای آن نداشته باشد.
چند ایراد روایی
این نکته که فیلمساز ساز زدن را یک امر حرام در نظام معرفی میکند تا قهرمانش مرتضی با دادن ساز به اعدامی، نقش یک مصلح ضدتحجر را بازی کند، یک جعل آشکار است. وقتی در صدا و سیما و تمام ارکان کشور موسیقی حضور دارد، حرام جلوه دادن آخرین خواستۀ یک نوازنده، تنها برای این است که مخاطب را علیه قانون خشک بشوراند اما آیا واقعا این سیستم و قوانینش چنین است؟ قطعا خیر این یک تکنیک ناجوانمردانه برای ایجاد خشم در مخاطب است؛ چرا که مخاطب با خود میگوید: «حتی در لحظۀ مرگ هم اجازه نمیدهند یک ساز بزند؟» در حالی که چنین منعی اصلاً وجود خارجی ندارد.
راستی یک سوال! آیا واقعا موسیقی، قدرتمندتر از ارتباطات خونی و عاطفی است؟!
فیلم میگوید ضجهها و التماسهای چندینساله و نسبت خونی نوه بودن، نتوانست دل پدربزرگها را نرم کند، اما صدای ساز و موسیقی او ناگهان لرزه بر تن آنها انداخت! این یعنی فیلمساز برای یجاددوگانه و تطهیر هنر در مقابل شرع، حتی منطق عاطفی انسان یعنی عشق به نوه را هم قربانی میکند.
یا آنجایی که سارا بهرامی دلیل راضی شدن مادرش را بیان می کند، میگوید مادرم معتقد است چون او یک هنرمند است باید زنده بماند! فارغ از هر خطا یا حتی جنایتی! پس من هم حتی حاضرم از قاتل دخترم بگذرم تا جان یک هنرمند را نجات دهم. اینجا نیز میخواهد قدرت، اهمیت و ارزش هنر و موسیقی را نشان دهد.
خطا در هر حرفهای(از پزشکی تا قضاوت) محتمل است و هیچ مأموری با یک بار خطا، تمام نظامات آن حرفه را تعطیل نمیکند. اما فیلمساز با بزرگنمایی کابوسهای مرتضی، میخواهد به مخاطب القا کند که قضاوت و قصاص چنان امر وحشتناکی است که حتی یک بار خطای احتمالی در آن، مجوزی است برای شورش علیه تمام احکام قطعی دیگر. همانطور که گفته شد این یعنی فیلم از یک درام اجتماعی به یک بیانیۀ آنارشیستی تبدیل میشود.
مفهوم اصلی و پیام اثر | مبانی تئوریک و معرفتی
اثر حاضر از همان ابتدا جهان خود را بر پایۀ بیاعتمادی به نظام حقوقی بنا میکند. روایت، قانون را مانعی سرد و فاقد انعطاف تصویر میکند؛ مانعی که فقط با شکستن، دور زدن یا بیاعتبار کردنش میتوان به چیزی شبیه عدالت رسید. در این چارچوب، کنش قهرمانانه معنایی جز عبورو سرکشی از سازوکار رسمی ندارد.
همچنین بازنمایی زنان محجبه نیز تابع همین منطق است. حجاب در فیلم به نشانهای برای بارگذاری داوری ارزشی تغییر شکل میدهد. یا چهرهای فرسوده و بیقدرت که باید نجات داده شود، یا چهرهای مقتدر اما آزاردهنده که مانع تحقق خیر معرفی است. این تصویرسازی، بهجای پرداخت انسانی، کارکرد نمادین دارد و احساسات تماشاگر را علیه زنان محجبه بسیج میکند.
در لحظههای کلیدی، آگاهانه زبان دین، زبانی ابزاری و ناکارآمد ترسیم میشود. مفاهیم شرعی بهعنوان واژگانی بیروح و تهی از معنا وارد روایت میشوند؛ واژگانی که چون از دهان شخصیتهای دفعکننده شنیده میشوند، کارکردشان وارونه میشود. نتیجه آنکه مخاطب، به جای مواجهه با مسئله، با نوعی دلزدگی و گارد گرفتن روبروی این مسائل مواجه میشود.
در لایۀ تماتیک، فیلم میان حق و احساس داوری میکند و آشکارا جانب احساس را میگیرد. تجربۀ شخصی، اشک، ترحم و فشار افکار عمومی، جایگزین تشخیص حقوقی میشوند. این جابهجایی خطرناک است، زیرا عدالت را از امری قاعدهمند به واکنشی لحظهای فرو میکاهد؛ واکنشی که بسته به شدت هیجان جمعی تغییر میکند.
حتی آنجا که فیلم به هنرمندان پناه برده، این پناه بردن خنثی نیست. هنر در برابر ساختار دینی و حقوقی میایستد و نقش نجاتدهنده میگیرد، در حالی که نظام حقوقی، همزمان متهم به خشکی، تحجر و بیرحمی میشود. این تقابل اما استدلالی هم در خود ندارد و نتیجۀ چینش حسابشدۀ سکانسها و مفاهیم درون آنها است که البته این چینش به هیچ عنوان تصادفی هم نیست.
در آخر انگار که فیلم به گزارهای میرسد که شاکلۀ فکری آن چنین است: اعتماد به سازوکارهای رسمی حقوقی در چنین مسائل حساسی بیهوده است و تغییر فقط از مسیر اقدام فردی، فشار رسانهای و کنش خارج از قاعده ممکن میشود. از این منظر، اثر بیش از آنکه یک درام اجتماعی باشد، بیانیهای احساسی علیه مفاهیم حقوقی است؛ بیانیهای که تماشاگر را به جای اندیشیدن، به واکنش وادار میکند.
شخصیتپردازی ها در فیلم زندهشور
مرتضی زند با بازی بهرام افشاری شخصیتی است که گویی قانون برای او پیشفرض است نه فصلالخطاب. او در مقامی فراتر از مأمور اجرای احکام ظاهر میشود و برای گرفتن رضایت، دست به اقداماتی میزند که عملاً تعدی از قانون محسوب میشود. این رویکرد کدخدامنشی در دل یک نهاد حاکمیتی، شخصیت را از یک مأمور وظیفهشناس به یک تیپ شعاری تبدیل میکند که باورش برای مخاطب سخت است. ولی با همۀ این اوصاف بهرام افشاری انصافا به خوبی از عهدۀ نقشش برمیآید و در این نقش جدی خوش میدرخشد.
روحانی: فیلمساز عامدانه روحانی را شخصیتی آرام، اخلاقی و صبور معرفی میکند، اما همنطور که اشاره شد همزمان او را در معرض تحقیر و کنایه از سوی دیگران قرار میدهد. دیالوگهای امیر جعفری و مرتضی نسبت به این روحانی نشاندهندۀ نوعی نقد دروننظامی یا حتی مردمی طنزآمیز است، ولی نهایتا به تحقیر ضمنی چهرۀ طلاب میانجامد.
نکتۀ قابل بحث، تناقض خود فیلم در ترسیم این چهرههاست. همان روحانی و طلبۀ عکاس منطقیترین و اخلاقیترین افراد این شب پرتنشاند، اما فیلمساز آنها را ابزاری قرار میدهد برای آزمون اخلاق سایر شخصیتها. این نقد ضمنی روحانیت اگرچه میتواند جسورانه و بهجا محسوب شود، اما در هیچ صحنهای به عمق نمیرود و نهایتاً در سطح کنایه متوقف میماند.
کاراکتر حامد بهداد میان شقاوت جنایت و تقدس پدری معلق است. فیلمساز بدون ساختن پیشینۀ منطقی، از مخاطب میخواهد برای قاتلی که رفتارهای ضد و نقیض دارد، دلسوزی کند. از یک طرف او را یک قاتل وحشی(کشتن با پیچگوشتی برای دزدیدن ماشین) معرفی میکند و از طرف دیگر میخواهد او را پدری مهربان و باایمان نشان دهد که در غسل توبه از همه بیشتر گریه میکند و بسیار هم پشیمان است. این حجم از تضاد، بدون ساختن یک پیشینه(Backstory) قوی، باعث میشود شخصیت از یک انسان چندبعدی به یک موجود مذبذب و بیهویت تبدیل شود که بیننده تکلیفش را با او نمیداند.
پیشنهاد او به همسرش که «پول دیه را بردار و برو، بگذار من اعدام شوم»، یک تصمیم فاقد عقل و شعور است. چطور پولی که به عنوان دیه جمع شده و صاحب دارد، میتواند خرج زندگی آنها شود؟ همینجا شخصیت حامد بهداد عملاً به بنبست میرسد و نشان میدهد فیلمساز فقط میخواسته یک موقعیت تراژیک قلابی بسازد. شخصیت حامد بهداد و تناقضهای رفتاری او، دست روی یکی از بزرگترین ضعفهای فیلمنامه گذاشته است و آن عدم انطباق تیپ شخصیت با منطق دراماتیکش است.
کاراکتر امیر جعفری نقطۀ عطف تأثیرگذاری فیلم است. پارادوکس رفتار او از تیکه انداختن به روحانی در وقت غسل تا درخواست پیتزا و موسیقی ترکی در شب آخر شخصیتی ملموس و در عین حال ویرانگر میسازد. او با ادای سلامتی دادن با مشروب خیالی، خاطرهبازی میکند و مخاطب را چنان منقلب میسازد که وقتی در آخرین لحظه از آن طلبۀ مهربان و منطقی میخواهد «فقط یک نفر بفهمه من بیگناهم»، تمام ساختار عدالت در ذهن بیننده فرو میریزد. پذیرش بیگناهی او توسط طلبه، تیر خلاصی است بر قطعیت احکام صادره.
مراد ما چیست و زندهشور چه میکند؟
وقتی میبینیم محکومی پای چوبه دار ساز میزند، گریه میکند و از ته دل پشیمان است، آیا انسانیت حکم نمیکند که قانون خشک 1400 سال پیش را کناری بگذاریم؟ آیا اصرار بر اجرای حکم در چنین لحظهای قساوت نیست؟ اجازه دهید پرسشی بنیادینتر مطرح کنیم؛ به نظر شما، فلسفۀ وجودی قانون چیست؟ آیا قانون وضع شده تا با نوسانات روحی ما تغییر کند، یا آمده تا معیاری ثابت و فارغ از هیجان باشد؟ قطعاً برای نظم است، اما نباید خشک و بیروح باشد.
بسیار عالی. حال اگر معیار اجرای عدالت، میزان و زیست تأثیرگذاری عاطفی مجرم باشد، چه اتفاقی رخ میدهد؟ تصور کنید قاتلی بسیار سنگدل است اما بازیگر خوبی است و میتواند اشک همه را درآورد، و قاتلی دیگر واقعاً پشیمان است اما زبان بدن خوبی ندارد یا چهرهاش دوستداشتنی نیست. اگر ما قانون را به نفع اولی بشکنیم و دومی را مجازات کنیم، آیا عدالت را اجرا کردهایم یا پاداشی به مهارت بزیگریشان دادهایم؟ خب… اینطور که ناعادلانه به نظر میرسد.
دقیقاً. پس وقتی فیلم تلاش میکند با موسیقی و ضجه، دل مجری قانون را بلرزاند تا حکم را اجرا نکند، در واقع دارد عدالت را از محق بودن به جذاب بودن فرو میکاهد. آیا ظلم به جامعه نیست که امنیتش را به جای قانون، به رقت قلب لحظهای مأموران گره بزنیم؟ اگر امروز مأموری به خاطر گریۀ قاتل حکم را اجرا نکرد، فردا مأموری دیگر میتواند به خاطر نفرت شخصی، بیگناهی را مجازات کند؟ زیرا هر دو دروازۀ سلیقۀ شخصی را باز کردهاند.
اما در فیلم دیدیم که سیستم اشتباه کرده بود(پرونده امیر جعفری). وقتی احتمال خطا هست، آیا مأمور(مرتضی زند) حق ندارد بر اساس وجدانش جلوی اجرای حکم را بگیرد؟ آیا این نافرمانی برای نجات جان انسان، مقدس نیست؟ بیایید دقیقتر به این حق نافرمانی نگاه کنیم. شما میگویید چون سیستم ممکن است اشتباه کند، پس فرد مجری حق دارد بر اساس تشخیص شخصی کل فرآیند را متوقف کند. درست است؟ بله، وقتی پای جان در میان است، وجدان فرد بالاتر از دستور اداری است.
بسیار خب. اگر ما این حق را به رسمیت بشناسیم که تشخیص فردی مأمور بر حکم قطعی قاضی مقدم است، مرز این تشخیص کجاست؟ فرض کنید مأمور دیگری تشخیص دهد که فلان متهم، با اینکه تبرئه شده، اما قیافهاش به جنایتکاران میخورد و در خیابان او را مجازات کند. آیا میتوانیم به او اعتراض کنیم؟ نه، آن هرجومرج است! ما دربارۀ توقف حکم حرف میزنیم، نه اجرای خودسرانه.
بحث این است که ریشۀ هر دو عمل یکی است؛ و آن هم بیاعتباری حکم قانونی نزد مجری میبااشد. وقتی فیلمساز قهرمانش را کسی معرفی میکند که به خاطر یک خواب یا حدس، ساختار قضایی را گروگان میگیرد، در حال ترویج دیکتاتوری فردی است. آیا جامعهای که در آن هر مأموری خود را عاقلتر از قانون بداند، امنتر است؟ یا جامعهای که در آن حتی با وجود خطای نادر، حرمت قانون حفظ میشود تا سنگ روی سنگ بند شود؟ خطای احتمالی راهکار حقوقی دارد(اعاده دادرسی)، نه راهکار آنارشیستی(گروگانگیری در زندان).
تعمیمِ استثناء به قاعده، موجب فلج شدن دستگاه عدالت میشود. فیلم با تمرکز بر یک مورد خاص(احتمال بیگناهی یک فرد) سعی دارد کل ساختار قصاص را زیر سوال ببرد و به مأمور اجرا(مرتضی زند) حق میدهد که خودسرانه قانون را تعلیق کند. این منطق از اساس باطل است؛ چرا که در هر نظام حقوقی پیشرفتهای، وجود خطای احتمالی، مجوزی برای شورش فردی مجری قانون علیه حکم صادر شده نیست. اگر قرار باشد هر مأموری با تکیه بر کابوسهای شبانه یا حدس و گمان شخصی، جلوی اجرای حکم خدا را بگیرد، ساختار قضایی اعتبار و بازدارندگی خود را از دست میدهد.
اشتباه فیلمساز آنجاست که احتیاط در دماء(که اصلی فقهی است) را با تعطیلی حکم اشتباه میگیرد. اسلام برای اثبات جرم سختترین شرایط را گذاشته است، اما وقتی جرم ثابت شد، اجرای آن ضامن حیات جامعه است. اینکه فیلمساز خطای احتمالی را به پتکی برای کوبیدن اصل حکم تبدیل میکند، نوعی فریب استراتژیک است. جامعهای که در آن مجری قانون به خود حق میدهد بر اساس تشخیص شخصی و فراقانونی عمل کند، بسیار خطرناکتر از جامعهای است که در آن قانون با قاطعیت اجرا میشود؛ زیرا در حالت اول، سلیقۀ افراد جایگزین حاکمیت قانون شده است.
در مورد احتیار بیشتر بخوانید: احتیاط چیست؟
ولی در نهایت، گرفتن جان یک انسان چه فایدهای دارد؟ فیلم نشان میدهد که قصاص فقط کینهها را بیشتر میکند و حال هیچکس را خوب نمیکند. چرا نباید همیشه بر طبل بخشش بکوبیم و قصاص را عملی خشن بدانیم؟ آیا شما جراحی را که پای فاسد شدۀ بیمار را قطع میکند تا عفونت به قلب نرسد، خشن و کینهتوز مینامید؟ خیر، او دارد جان بیمار را نجات میدهد.
قرآن کریم میفرماید: «و لکم فی القصاص حیاه» در قصاص برای شما زندگی است. اگر قصاص را حذف کنیم یا آن را اقدامی شرمآور جلوه دهیم، چه چیزی جلوی کسی را میگیرد که در اوج خشمش، دست به چاقو ببرد؟ آیا بازدارندگی قانون از بین نمیرود؟ شاید بازدارندگی کم شود، اما بخشش انسانیتر است.
عزیزم بخشش زمانی فضیلت است که انتخاب آزادانه باشد، نه تحمیل روانی. وقتی فیلمساز با ابزار سینما، ولیدم(صاحب حق) را تحت فشار افکار عمومی قرار میدهد و او را در دوگانۀ بخشنده و سنگدل حبس میکند، آیا نام این کار بخشش است یا باجگیری عاطفی؟ اگر جامعه را به سمتی ببریم که قربانی بابت طلب حقش شرمسار باشد و جنایتکار مظلومنمایی کند، آیا جای ظالم و مظلوم را عوض نکردهایم؟ حذف قصاص به بهانۀ دلسوزی، مانند ترحم بر پلنگ تیزدندان است که نتیجهاش دریدن گوسفندان(مردم بیگناه) خواهد بود.
ارزیابی نهایی
زندهشور یک فیلم تکنیکال در فرم و یک اثر مخرب در محتواست. فیلم با غسل توبه و طلبۀ مهربان آغاز میشود تا گارد مخاطب را باز کند، اما در نهایت او را با حس انزجار از از مظاهر مذهب و نظام رها میکند. کاظم دانشی قانون را در برابر وجدان قرار داده تا مخاطب در پایان، برای مأموری که قانون را زیر پا گذاشته، دست بزند و برای حکم خدا و مجریان حکم خدا متاسف باشد.
زندهشور از همان ابتدا با نمایش عریان رنج، سعی در فلج کردن منطق مخاطب دارد. نمایش حدود ۲۰ دقیقه ضجه و مویه از خانوادههای مقتول و قاتل، بدون آنکه عقبۀ شخصیتی درستی برای آنها ساخته شده باشد، تنها یک هدف را دنبال میکند و آن استفاده از غریزۀ مخاطب برای پوشاندن حفرههای فیلمنامه است.
اثری که آینهای واژگون در برابر احکام شرعی و مظاهر حجاب میگیرد سعی در گروگان گرفتن احساسات عمومی دارد. این فیلم مهندسی رسانهای برای شرطیسازی ناخودآگاه جمعی علیه ارزشهای دینی خصوصا حکم قصاص است. برای مثال اینکه قاتل خواهر سارا بهرامی سه بار با ماشین از روی همسرش رد شده و بالای جنازهاش سیگار کشیده و فیلمساز همچنان سعی میکند با واسطهی سارا بهرامی، برای او طلب بخشش کند، اوج وقاحت دراماتیک است.
فیلم میگوید مهم نیست جنایت چقدر اشتباه و وحشیانه بوده، مهم این است که اعدام وقصاص بد است. حتی فیلمساز تلاش میکند با نشان دادن رابطۀ مقتول با همسر سارا بهرامی، مقتول را از جایگاه یک قربانی بیگناه پایین کشیده تا قتلِ او را به نوعی خاکستری جلوه دهد و مخاطب را در بخشش آن قاتل وحشی(شوهر خواهر) همراه کند. این کار نه تنها کمکی به درام نمیکند، که عادیسازی وقاحت است و کلِ مفهوم خانواده و حیا را در فیلم نابود میکند.
فیلمساز با استفاده از بازیهای درخشان امیر جعفری مخاطب را در بنبست عاطفی قرار میدهد تا او را به این نتیجه برساند که حکم قصاص، خشن و خطاپذیر است. این اثر به حل بحرانهای اجتماعی کمک نکرده و با دامن زدن به دوقطبیهای کاذب تقابل قانون و اسلام، بذر بیاعتمادی را در جامعه میپاشد.
راهکار فیلم برای مقابله با قانون، پناه بردن به راهکارهای فراقانونی(فضای مجازی و افشاگری) است. این اثر نه در ستایش بخشش، که در ستایش تردید افکنی در عدالت الهی و تخریب پیوندهای خانوادۀ ایرانی است. این اثر بیش از آنکه به دنبال عدالت باشد، به دنبال دامن زدن به دوقطبیهای اجتماعی و القای حس بیعدالتی سیستماتیک است.
نهایتا زندهشور ملغمهای از تباهی و تقلا است که در نهایت نه میتواند یک نقد اجتماعی رادیکال باشد و نه یک درام انسانی ماندگار. فیلمی که با جنایت شروع میشود، با سیاست ادامه مییابد و در نهایت دین را در پای مصلحت قربانی میکند.
دربارۀ جشنوارۀ فیلم فجر بیشتر مطالعه کنید: نقد فیلم قایق سواری در تهران
پست های مرتبط
2 دیدگاه
به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.
نویسنده محترم سلام
احتراما فیلم رو از نگاه شما که دیدم نپسندیدم. ولی از نگاه خودم اکثر ایراداتی که فرمودین اتفاقا نقطه قوت فیلم هست. نقد شما منصفانه و در برخی موارد درست نیست. مفهوم فیلم شک به قطعیت آن چیزی است که یقین می دانیم.
عالی بود واقعا ارزش دیدن داشت بازیگراش عااالی من خوشم اومد