نقد و تحلیل فیلم دانکرک Dunkirk 2017
نقد و تحلیل فیلم دانکرک Dunkirk 2017
نولان کارگردانی است که عمده آثارش را در قرن جدید ساخته و سبک منحصربهفردش در تمامی آنها، از جمله دانکرک، مشهود است. اگر کارگردانان مؤلف را کسانی بدانیم که دید خلاقانه و شخصی خود را وارد اثر میکنند، نولان در کنار نامهایی چون کوئنتین تارانتینو و مارتین اسکورسیزی، در رتبههای نخست کارگردانان مؤلف و مدرن سینما قرار میگیرد.
این فیلمساز بریتانیایی که تحصیلکرده رشته ادبیات انگلیسی است، هم از میزانسن و هم از فیلمنامه برای به منصه ظهور رساندن خلاقیتش بهره میبرد. او در نگارش بسیار جزئینگر است و هیچ بخشی را مسکوت نمیگذارد؛ برای مثال، اگر قرار است اغتشاشی در فیلم دیده شود، جزئیات آن دقیقاً تعیین میشود. این دقت در شخصیتپردازی نیز نمود دارد؛ چنانکه عنصر «دست» در آثار او جایگاه ویژهای دارد و تقریباً بلااستثنا کاراکترهای اصلی با نمایی از دستشان معرفی میشوند.
شخصیتهای آثار او معمولاً دارای اختلالات روانی، نقص عضو یا گذشتهای تاریک هستند که بر رفتار کنونیشان سایه افکنده است. این ویژگی باعث میشود ابرقهرمانان فیلمهای او (مانند بتمن) نیز سفید مطلق نباشند و رگههایی از تاریکی در وجودشان دیده شود.
نولان برای ایجاد همزادپنداری بیشتر، گاهی روایت را بر مبنای شخصیتپردازیهای پیچیده و غیرخطی بنا میکند. او بارها ساختارهای زمانی را میشکند و فیلم را از میانه یا پایان آغاز میکند. در بعد فنی نیز استفاده از برشهای موازی، هارد-کاتها، چرخش دوربین و ترکیببندیهای متقارن، قابهایی میسازد که مختص سینمای اوست.
او که از جلوههای ویژه کامپیوتری (CGI) بیزار است، تا حد امکان از صحنههای واقعی استفاده میکند؛ حتی اگر به قیمت آتش زدن یک هواپیمای واقعی در «تنت» یا ساخت دکورهای عظیم در «تلقین» باشد. نولان با وجود فعالیت در بستر سینمای جریان اصلی و همکاری با استودیوهای بزرگ، دیدگاه مؤلف خود را حفظ کرده و تلاش میکند مفاهیمی عمیق و لایهلایه را در ذهن مخاطب بکارد.
فهرست مطالب
Toggleزمان، عنصر بنیادین و شخصیتهای خاکستری
در تحلیل سبکشناسانه آثار نولان، عنصر «زمان» نقشی کلیدی ایفا میکند. او معمولاً قصه را خطی روایت نمیکند؛ مدام در زمان سیال است و گاهی از پایان به آغاز میآید. شخصیتهایش نیز متأثر از این بازی زمانی، معمولاً دارای یک گره در گذشته هستند که حالِ آنها را شکل میدهد. این نگاه که یادآور سینمای نوآر است، پلیسها و قهرمانانی خاکستری میسازد که نه کاملاً آرمانیاند و نه کاملاً شرور. اما فیلم «دانکرک» در کارنامه او جایگاه متفاوتی دارد.
هرچند این اثر ممکن است سفارشی و میهنپرستانه به نظر برسد، اما نولان با مهارت خود توانسته است آن را به یک اثر هنری والا تبدیل کند؛ همانطور که فیلمسازان بزرگی چون هیچکاک، جان فورد و کوبریک نیز سفارشها را به شاهکارهای سینمایی بدل میکردند.
در دانکرک، نولان با سه منطق زمانی «یک هفته»، «یک روز» و «یک ساعت» بازی میکند که به صورت زیرنویس نیز بر آنها تأکید شده است. این زمانهای سهگانه با عناصر اربعه (آب، باد، خاک و آتش) پیوند خوردهاند. منطق اول (یک هفته) مربوط به ساحل است؛ جایی که سربازان در وضعیتی دوزخی گرفتار شدهاند.
فیلم با وحشت و تریلر آغاز میشود و ساحل دانکرک را همچون برزخی میان دوزخِ جنگ و بهشتِ خانه به تصویر میکشد. در این برزخ، زمان به کندی میگذرد و هر ثانیه برای سربازانی که منتظر نجات هستند، حکم یک سال را دارد. مرز میان مرگ و زندگی در این ساحل بسیار باریک است و سربازان مانند لاکپشتهای تازه متولد شدهای هستند که باید پیش از شکار شدن، خود را به دریا برسانند.
تحلیل پوستر اصلی فیلم نیز مؤید همین مفهوم است؛ چهره سرباز و فضای اطرافش حس استیصال موجودی را القا میکند که هر لحظه ممکن است شکار شود. حتی رسیدن به آب نیز تضمینی برای نجات نیست، زیرا کشتیها بمباران میشوند و دریا دوباره آنها را به ساحل برزخی بازمیگرداند.
سطح دوم زمان (یک روز)، مربوط به دریا و قایقهای غیرنظامی است که برای نجات میآیند، و سطح سوم (یک ساعت) به آسمان و خلبانان اسپیتفایر اختصاص دارد که همچون فرشتگان نجات، در زمانی متفاوت و آسمانی میجنگند. تدوین موازی میان این سه بازه زمانی و موسیقی اثرگذار، سبک خاص نولان را شکل میدهد که تلاشی است برای تبدیل یک شکست نظامی تاریخی به حماسهای سینمایی.
استقلال حرفهای و تأسیس کمپانی سینکاپی
موفقیتهای نولان تنها محدود به کارگردانی نیست، بلکه ریشه در استقلال حرفهای او نیز دارد. در ۲۷ فوریه ۲۰۰۱، او به همراه همسرش «اما توماس»، کمپانی «سینکاپی» را تأسیس کرد. این اقدام برای کارگردانی که هنوز فیلم پرفروشی نساخته بود، ریسک بزرگی محسوب میشد.
هدف آنها نه رقابت با غولهای هالیوود، بلکه حفظ استقلال خلاقانه و داشتن اعتبار تهیهکنندگی آثار خودشان بود. نام این کمپانی که از واژه پزشکی «سنکوپ» (به معنای از دست دادن کوتاهمدت هوشیاری) گرفته شده، استعارهای از هدف نولان برای مبهوت کردن مخاطبان و پراندن هوش از سر آنهاست.
نولان کارش را با فیلمهای کمبودجهای مثل «تعقیب» آغاز کرد و با موفقیتهای جشنوارهای و جذب سرمایه، توانست «ممنتو» را بسازد که نامزد اسکار شد. این موفقیتها زمینه را برای همکاری با برادران وارنر و ساخت «بیخوابی» فراهم کرد. اما نقطه عطف سینکاپی با فیلم «بتمن آغاز میکند» رقم خورد؛ فیلمی که با استقبال منتقدان و فروش بالا روبرو شد و راجر ایبرت فقید نیز نوآر بودن آن را تحسین کرد. این موفقیت، اعتماد استودیوها را جلب کرد تا نولان بتواند پروژههای جاهطلبانهتری را پیش ببرد.
در نهایت، با ساخت فیلمهایی نظیر «پرستیژ» و شاهکار «شوالیه تاریکی»، نولان جایگاه خود را تثبیت کرد. شوالیه تاریکی با بازی جاودانه هیث لجر و مضامین عمیق روانشناسانه و جامعهشناسانه، نه تنها در میان منتقدان محبوب شد، بلکه با فروش بیش از یک میلیارد دلار، موفقیت تجاری عظیمی را برای سینکاپی و نولان به ارمغان آورد. این مسیر نشاندهنده هوشمندی کارگردانی است که توانسته در دل سیستم صنعتی هالیوود، مؤلف بودن و استقلال هنری خود را حفظ کند.
ادامه موفقیتهای سینکاپی و تثبیت جایگاه نولان
سال ۲۰۱۰ موفقیتهای نولان و کمپانی «سینکاپی» با فیلم «تلقین» ادامه پیدا کرد که نامزد ۸ جایزه اسکار شد و ۴ تندیس را به خودش اختصاص داد. دو سال بعد، وقتی «شوالیه تاریکی برمیخیزد» (The Dark Knight Rises) روی پرده رفت و سهگانه بتمن به پایان رسید، استانداردهای فیلمهای ابرقهرمانی چندین پله جابجا شده بود.
تریلوژی شوالیه تاریکی باعث شد کارگردان بریتانیاییاش به نقش جدیدی در سینما برسد که تا قبل از آن نداشت: یک مشاور و الگو برای ادامه فیلمهای ابرقهرمانی برادران وارنر. برای مثال، «فیل لرد» و «کریس میلر» بعد از ساخت انیمیشن «فیلم لگویی» (The Lego Movie) اعلام کردند که برادران وارنر از آنها خواسته برای نشان دادن بتمن در اثرشان پیش نولان بروند و از او اجازه و مشاوره بگیرند. سازندگان سریال «کماندار» (Arrow) هم گفتند شوالیه تاریکی را مثل ستاره شمالی در کارشان میدانند.
نولان که رفتهرفته بیشتر نقش تهیهکنندگی میگیرد، در قالب کمپانی سینکاپی تهیهکنندگی «مردی از جنس فولاد» (Man of Steel) را برعهده گرفت. هرچند اختلافاتی در پایانبندی موجب شد آقای کارگردان رفتهرفته ارتباط خودش را با پروژههای ابرقهرمانی وارنر کم کند، اما فروش بالای ۶۶۸ میلیون دلاری این فیلم اوضاع را برای سینکاپی مطلوب میکرد. در چنین شرایطی، از سال ۲۰۱۳ شرکت تصمیم گرفت دیگر روی پروژهای غیر از فیلمهای مؤسس خود سرمایهگذاری نکند. به همین خاطر، از آن سال تا به امروز آنها فقط سه فیلم داشتند: «در میان ستارگان»، «دانکرک» و امسال «تنت».
فروش بالای فیلمهای نولان باعث میشود این شرکت دغدغهای از باب مسائل مالی نداشته باشد؛ در نتیجه دلیلی برای سرمایهگذاریهای دیگر نیست. به همین خاطر سینکاپی با خیال راحت خودش را فقط وقف یک مسئولیت میکند: چانهزنی در برابر استودیوهای هالیوودی برای تفویض قدرت بیشتر به نولان. قدرتی که اگر این کارگردان شناختهشده نداشت، احتمالاً هیچکس حاضر نمیشد ریسک یک سرمایهگذاری بالای ۲۰۰ میلیون دلاری را روی فیلمهای او بپذیرد.
واکاوی مفهوم «سینمای سفارشی» و دوگانههای موجود
بحث درباره واژه «سفارشیسازی» نیازمند توضیح است، چرا که ممکن است دافعهبرانگیز باشد یا نگاه غلط به آن باعث شود کارکردهای صحیحش درک نشود. یکی از نکاتی که در مورد فیلم «دانکرک» مطرح میشد، این بود که بسیاری از طرفداران سینهچاک کریستوفر نولان این فیلم را اثر خوبی نمیدانستند؛ هم به لحاظ فرم که متفاوت بود و هم به لحاظ محتوایی که نزدیک به فرمایشات یک اثر سفارشی در مورد جنگ جهانی بود.
در تحلیل این ماجرا باید گفت که یک مدرس سینما قاعدتاً باید تاریخ سینما را بدون حشو و زوائد و آنچه که هست بیان کند. ظاهراً فقط در کشور ماست که با واژه «سفارش» مشکل دارند، آن هم نه با رسمش، بلکه با اسمش. یعنی میگویند اسمش را نیاور اما رسمش را بیاور؛ پولش را میخواهند و مشکلی ندارند، ولی وقتی پول را گرفتند میگویند «بگذار هرچه دلم خواست بسازم». جمله مشهور «به من اعتماد کن» در سالهای مسئولیت از سوی دوستان فیلمساز زیاد شنیده میشد؛ اینکه پول خوبی بدهید و اعتماد کنید تا آنطور که دوست دارم بسازم.
اصولاً در دنیای حرفهای سینما، فیلمها را صرفاً کارگردانها نمیسازند. این جمله که «یک فیلم را یک کارگردان میسازد و لابد طبق ذوق و سلیقه خودش» کاملاً مسامحتاً گفته میشود. آن بدنه پیچیده پروداکشن (Production) که کارگردان هم یکی از اعضای آن محسوب میشود، مجموعاً فیلم را شکل میدهند.
به همین دلیل است که کارگردان مؤلفی مثل آلفرد هیچکاک، وقتی یک فیلم را دو بار میسازد (یک بار با عوامل انگلیسی در انگلستان و همان فیلم را با همان نام با عوامل آمریکایی در آمریکا) کاملاً این دو اثر از هم متمایز میشوند. هیچکاک یکی است، ولی تأثیر عوامل، زمان و مکان متفاوت را میتوان در کار یک کارگردان مؤلف دید.
خود کریستوفر نولان هم اشاره کرده که اساساً چرا استودیو راه انداخته؛ برای اینکه بتواند به عنوان تهیهکننده وارد کار شود و اختیار بیشتری داشته باشد. او «سینکاپی» را ساخته و با بودجه محدود برای دلش فیلم میسازد، ولی وقتی برای برادران وارنر سهگانه بتمن میسازد، حتماً باید نظر آنها را لحاظ کند. وقتی میخواهد راجع به یک اتفاق بزرگ تاریخی مثل «دانکرک» (که نسخه قبلیاش هم سال ۱۹۵۸ در سینمای انگلستان کار شده) وارد شود، باید به تاریخ و سفارش وفادار بماند.
هنر تبدیل سفارش زمخت به شاهکار سینمایی
ممکن است یاد جمله برخی کارگردانهای داخلی بیفتیم که میگویند: «اگر بخواهم سفارشی بسازم شعار میشود و بد میشود!» یعنی صاحب سفارش را میترسانند. پاسخ این است که اگر شما نمیتوانید یک سفارش مستقیم را با هنر، دانش و سنتز درونی خود و با فرآیند «والایش هنری»، از یک سفارش ظاهراً زمخت به یک اثر ناب سینمایی تبدیل کنید، کارگردان نیستید. مثل کسی که تیزر میسازد و بگوید تیزر شعاری میشود، بگذارید کلیپ هنری خودم را بسازم!
تبلیغ اگر بخواهد کالایی را معرفی کند ذاتاً شعاری میشود؛ چطور آنجا بحث نمیکنیم؟ اما به آرمانهای ملی، جنگ، انقلاب و سوژههای محترم که میرسیم، میگوییم سوژه زمخت و گلدرشت قبول نمیکنیم چون کار بد میشود. اگر نمیتوانید یک سفارش محترم با زمینه اعتقادی، ملی یا تاریخی را به یک اثر هنری والایش دهید، فیلمساز نیستید.
سفارشیسازهای مهمی که آثار جنگی را در حد شاهکار سینمایی رساندهاند چه کسانیاند؟ در حوزه مستند «لنی ریفنشتال» آلمانی است. در سینمای آمریکا کتابی هست به نام «پنج بازگشته» (Five Came Back) که درباره پنج کارگردان بزرگ هالیوود است: «جان هیوستون»، «جان فورد»، «هاوارد هاکس»، «ویلیام وایلر» و «فرانک کاپرا». اینها کارگردانان معمولی نیستند؛ اینها رسماً یونیفرم پنتاگون پوشیدند و مأمور به ارتش آمریکا شدند. کاپرا مجموعه «چرا میجنگیم» را کار کرد. اصلاً درجه گرفتند؛ سرهنگ فرانک کاپرا، آدمیرال جان فورد.
با لباس نظامی به صحنه جنگ رفتند، ایده گرفتند و فیلم ساختند. حتی آلمانیهای مهاجرت کرده از بابلزبرگ به هالیوود هم مستثنا نیستند. برای مثال «مایکل کورتیز» اصالتاً آلمانی باید «کازابلانکا» بسازد و در یک ملودرام ظاهراً عشقی، ورود آمریکا به جنگ جهانی دوم را توجیه کند. تصمیم «ریک» در پایان فیلم و شلیک به سرگرد اشتراسر، در واقع شلیک آمریکاست. تردید حاکم بر کازابلانکا تردید آمریکاست برای ورود به جنگ؛ تردید ریکِ میهنپرست آمریکایی که بعد از سرخوردگیهای آرمانی دوباره تصمیم میگیرد آرمانخواه شود و این را یک کارگردان آلمانی ساخته است.
تاریخچه فیلمهای سفارشی وارنر؛ از «گروهبان یورک» تا «دانکرک»
بخش بزرگی از عشق ما به سینما به واسطه تماشای فیلمهای همین کارگردانان بزرگ است. وقتی این بحث مطرح میشود، هیچوقت در ذهنمان نقش نمیبندد که این فیلمها بد هستند چون سفارشیاند؛ بلکه میگوییم طبیعی است، فیلمساز خوبی فیلم بزرگی ساخته و در آن سفارش هم هست. مراد این است که لایههای درونیتر آثار را درک کنیم و نسبت به واژهها گارد و موضع بیمورد نگیریم.
این موضوع تبدیل به یک رفلکس دفاعی شده است؛ اسم سفارش که میآید عدهای موضع میگیرند. در حالی که حاضرند تیزر برای شرکتهای تجاری بسازند، اما به موضوعات ملی و اعتقادی که میرسند واکنش نشان میدهند. پول سفارش را همه میخواهند، اما مسئولیتش را نمیپذیرند یا میخواهند فیلم شخصی خودشان را بسازند؛ مثلاً به اسم فیلم دفاع مقدس با بودجه دفاع مقدس، یک ضدجنگ به سبک جنگ جهانی اول میسازند.
ما شاهد مثال روشنی داریم: فیلم «گروهبان یورک» (Sergeant York) ساخته هاوارد هاکس. از این سفارشیتر کجا سراغ داریم؟ هاکس میآید یک سرباز آمریکایی در جنگ جهانی اول را نشان میدهد که تعداد زیادی را میکشد و اسیر میکند و مدال شجاعت میگیرد. این فیلم در حد فاصل دو جنگ جهانی ساخته شده، جایی که آمریکا دارد افکار عمومیاش را برای ورود به جنگ دوم قانع میکند. هاوارد هاکس فیلمساز کمی نیست.
اگر بگویند ما هاوارد هاکس نداریم، این مشکل سینماست، نه مشکل کسی که سفارش میدهد. یک کشور حق دارد سینمای ملی-میهنی داشته باشد و از تاریخ و افتخاراتش هنرمندانه یاد کند.
حتی مشکل مخاطب هم نیست؛ مخاطب از بس کار سفارشی سطح پایین دیده نسبت به این کلمه موضع میگیرد. اگر کار حرفهای دریافت کند، خوشحال میشود که در مورد مملکت خودش فیلم خوبی ساخته شده است. امروز شاهد بودیم که از یک شکست بزرگ تاریخی (که دانکرک یک افتضاح نظامی برای بریتانیا بود) یک حماسه باشکوه فرار ساختند.
به احترام قهرمانی دو افسر انگلیسی (دریادار و خلبان) توانستند بگویند اینها مردانه جنگیدند و جان ۳۳۰ هزار نفر را نجات دادند، اما هرگز توضیح نمیدهند که آن ۷۰ هزار نفری که در ساحل ماندند، اسیر یا کشته شدند چه سرنوشتی داشتند.
عمر فیلمسازی سفارشی به قدمت تاریخ سینماست. عدهای معتقدند برادران لومیر هم در فیلمهای کوتاه صامتشان به تبلیغ کالاهای تجاری میپرداختند. در فیلم «بالها» (Wings)، نخستین برنده اسکار بهترین فیلم (۱۹۲۹)، ردپای پول یک شرکت شکلاتسازی مشهور دیده میشود. دهه ۳۰ میلادی مبدأ تولید سازماندهیشه فیلمهای سفارشی سیاسی برای مقابله با پروپاگاندای نازیها بود. دفتری میان واشنگتن و هالیوود تأسیس شد و کارگردانهای بزرگ دعوت شدند.
سال ۱۹۴۱ «هاوارد هاکس» فیلم «گروهبان یورک» را با بازی «گری کوپر» ساخت تا آمریکاییهای بیزار از جنگ را قانع کند که کشورشان چارهای جز ورود به جنگ دوم ندارد. در روز افتتاحیه، کهنهسربازان جنگ جهانی اول دعوت شدند و موج تبلیغات باعث شد این فیلم با بودجه ۱.۶ میلیون دلاری، ۸.۲ میلیون دلار بفروشد و پرفروشترین محصول سال ۱۹۴۱ شود.
شرکت برادران وارنر ۷۶ سال بعد دوباره از این تکنیک برای «دانکرک» (۲۰۱۷) استفاده کرد. در مراسم رونمایی از فیلم نولان در سینما «اودئون»، کهنهسربازان نبرد دانکرک دعوت شدند و شاهزاده «هری» نیز به عنوان نماینده حاکمان بریتانیا در مراسم حاضر شد تا به این پروپاگانداسازی رسمیت دهد.
دانکرک با فروش ۱۸۸ میلیون دلار در آمریکای شمالی و ۳۳۷ میلیون دلار در جهان، پرفروشترین فیلم تاریخ با موضوع جنگ جهانی دوم شد و با ۸ نامزدی اسکار و ۳ تندیس، ثابت کرد که ساخت پروپاگانداهای ایدئولوژیک به معنای آثار ضعیف نیست؛ اگر کارگردان به حرفی که میزند اعتقاد راسخ داشته باشد، میتواند آن را در بالاترین سطح هنری مطرح کند.
از شکست تاریخی تا حماسه سینمایی: تحلیل دانکرک
فیلم «دانکرک» با ظرافتی قابلستایش، یک شکست تاریخی را به گونهای روایت میکند که در نهایت به یک حماسه افتخارآفرین و ماندگار تبدیل میشود. برای درک بهتر این موضوع، باید به تاریخچه تلخ ارتش آلمان از جنگ جهانی اول اشاره کرد.
اگرچه این ارتش به فرماندهی «مارشال هیندنبورگ» در جبهه شرقی موفق شد ارتش روسیه تزاری را شکست دهد (و برخلاف تصور رایج، حمله هیتلر به شوروی دیوانگی نبود چون سابقه پیروزی داشتند)، اما در جبهه غرب متوقف شد. فیلم «در جبهه غرب خبری نیست» به خوبی نشان میدهد که چگونه آلمان پشت جبهه «وردن» (Verdun) متوقف شد و در جبهه «سوم» (Somme) یک میلیون سرباز کشته شدند.
به همین دلیل، هیتلر اصرار داشت که این بار فرانسه را برقآسا فتح کند و روی قوای زرهیاش تمرکز کرد. تانک که اختراعی انگلیسی بود، توسط نابغه نظامی آلمان، مارشال «هاینتس گودریان» (Heinz Guderian) بازتعریف شد. گودریان اولین کسی بود که بیسیم را به داخل تانک برد، ارتباط رادیویی بین تانکها ایجاد کرد و لشکر زرهی مستقل را شکل داد تا در حملات برقآسا خطوط دشمن را بشکنند.
ارتش آلمان با دور زدن خط دفاعی «ماژینو» از خاک هلند و بلژیک، به سرعت به سمت پاریس تاخت و ارتش متفقین را دو نیم کرد. بخش جدا افتاده، همان ۴۰۰ هزار سرباز انگلیسی و فرانسوی بودند که در دانکرک محاصره شدند.
اگر گودریان اجازه داشت، میتوانست ظرف یک روز ساحل را پاکسازی کند و حتی انگلستان را اشغال نماید. اما هیتلر در یک راز تاریخی، دستور توقف ۴۸ تا ۷۲ ساعته داد. این توقف احتمالاً نه از سر انساندوستی، بلکه کدی برای صلح با انگلستان بود؛ چرا که هیتلر دشمن اصلی خود را شوروی میدانست. فرستادن «رودلف هس» (معاون هیتلر) به عنوان پیک صلح به انگلستان در سال ۱۹۴۱ مؤید این ادعاست.
اما چرچیل که برخلاف «چمبرلین» (نخستوزیر سابق و اهل سازش) خواهان جنگ بود، این پیام را نپذیرفت و حتی بمباران شهرهای آلمان را آغاز کرد تا هیتلر را به مقابلهبهمثل وادارد و افکار عمومی را برای جنگ بسیج کند. نولان در فیلمش این راز را مسکوت میگذارد و نجات سربازان را نتیجه فداکاری و مقاومت نشان میدهد، نه تصمیم سیاسی هیتلر.
واقعیت تاریخی در برابر روایت سینمایی
اگرچه «دانکرک» یک اقتباس مستقیم نیست، اما کاملاً بر اساس حوادث تاریخی ساخته شده و تناقضاتی با واقعیت دارد که برای خلق درام سینمایی ایجاد شدهاند:
۱. قایقهای داوطلب مردمی: در فیلم، قایقهای شخصی داوطلبانه برای نجات میآیند. اما در واقعیت، اکثر این قایقها توسط نیروی دریایی مصادره شده بودند و ۹۹ درصد راکبین آنها نظامی بودند.
۲. نقش اغراقآمیز قایقهای کوچک: از ۳۳۸ هزار سرباز نجاتیافته، تنها ۶ هزار نفر توسط قایقهای کوچک جابجا شدند. نقش آنها در واقعیت بسیار کمتر از تصویر سینمایی بود.
۳. مشکل سوخت خلبان: شخصیت خلبان (تام هاردی) در فیلم با ۵۰ گالن سوخت دچار مشکل میشود، در حالی که هواپیماهای «اسپیتفایر» با این مقدار سوخت میتوانستند به راحتی فاصله ۵۵ مایلی دانکرک تا انگلیس را طی کنند و برگردند.
۴. زمان فشرده: عملیات تخلیه ۱۰ روز طول کشید، اما فیلم حس یک اتفاق فشرده و سریع را القا میکند و پایانبندی آن در روز دوم ژوئن رقم میخورد.
۵. رحم هیتلر: فیلم دلیل اصلی نجات (توقف حمله آلمان) را نادیده میگیرد و تمرکز را بر شجاعت سربازان میگذارد. اگر تاریخ به آنچه واقعاً رخ داده بود ساخته میشد، دیگر خبری از حماسه باشکوه نبود.
جمعبندی: درسهایی از قهرمانپروری نولان
تحریفات تاریخی فیلم دانکرک هرگز از ارزش کار کریستوفر نولان نمیکاهد؛ او یک شاهکار سینمایی ساخته و به سفارشی که به او دادهاند وفادار بوده است. پوسترهای فیلم نیز بر این مفهوم تأکید دارند: سربازان تنها در ساحل (دوزخ) که چشم به آسمان و دریا دوختهاند تا نیروهای سلطنتی (منجی) آنها را نجات دهند. نولان با استفاده از دو شخصیت اسطورهای (دریاسالار با بازی کنت برانا و خلبان با بازی تام هاردی) مفهوم قهرمان آرمانی و «پرفکت» را به تصویر میکشد.
این برخلاف رویکرد برخی کارگردانان داخلی است که اصرار دارند قهرمان را خاکستری یا دارای نقص نشان دهند. نولان ثابت کرد که سینما جایگاه قهرمان است و مردم به سینما میروند تا قهرمان ببینند. او توانست از یک شکست نظامی و فرار بزرگ (که ۷۰ هزار اسیر و کشته داشت)، یک پیروزی و حماسه بسازد.
این قدرت کارگردان است که تصمیم میگیرد کدام مؤلفه (مثل نقش مردم) را پررنگ کند و چگونه با استفاده از فرم، موسیقی و تعلیق، یک سفارش ملی را به اثری هنری تبدیل نماید. درس بزرگ نولان این است: اگر فیلمسازی نتواند قهرمان خلق کند، ضعف از اوست، نه از مدیوم سینما.
این متن بر اساس گفتگویی با آقای شاهحسینی، مدرس سینما، در برنامه ساعت سینما تولید شبکه چهار صداوسیما تهیه و تنظیم شده است.



دیدگاهتان را بنویسید