نقد فیلم ماشین جنگی | تکاور تراش خوردۀ ارتش آمریکا دنیا را نجات داد! | War Machine 2026
شما و برادرتان رؤیایی مشترک دارید؛ میخواهید رنجر یا تکاور ارتش ایالات متحده آمریکا شوید. عشق این را دارید که جزو نخستین سربازان وظیفهای باشید که وارد میدان عملیاتها میشوند، خط دشمن را میشکنند و در خطرناکترین مأموریتها حضور اول برای آنهاست. حالا در بیابانهای افغانستان هستید. خودروی یکی از گروهان برادرتان به علت خرابی رادیاتور از حرکت میایستد و شما برای کمک به آنها راهی منطقه میشوید. اما مأموریتی که قرار بود یک عملیات عادی باشد، ناگهان به فاجعه تبدیل میشود و حملۀ طالبان سرنوشت زندگی شما را تغییر میدهد.
این نقطۀ آغاز فیلمی است که پاتریک هیوز(Patrick Hughes) برای روایت آن پشت دوربین قرار گرفته است. دوربین او از همان دقایق نخست تلاش میکند مخاطب را وارد جهانی کند که سالهاست هالیوود برای ارتش آمریکا میسازد که در آن تکاوران آمریکایی همیشه آمادهاند، از پا نمیافتند و در سختترین شرایط نیز راهی برای غلبه بر دشمن پیدا میکنند. در ابتدا تصور میکنیم قرار است با داستانی دربارۀ جنگ افغانستان و نبرد با طالبان روبهرو شویم، اما فیلم خیلی زود مسیر خود را عوض میکند.
پدیدآورنده: علی برزگر
مقدمه | نقد فیلم ماشین جنگی
طالبان در آغاز داستان به عنوان دشمن اصلی آمریکاییها معرفی شده و رفتهرفته به حاشیه رانده میشود و جای خود را به تهدیدی میدهد که به مراتب بزرگتر است. ماشینهای جنگی فوقپیشرفته و هوشمند از فضا به زمین فرستاده میشوند؛ رباتهایی که توانایی نابود کردن تمدن بشری را دارند. در این شرایط بحرانی اما باز هم این تکاوران آمریکایی هستند که در مرکز روایت قرار میگیرند. آنها نخستین نیروهایی هستند که به میدان میروند، نخستین کسانی هستند که راه مقابله با این تهدید را پیدا میکنند و در نهایت نیز امید بقای بشر به دستان آنها گره میخورد.
ماشین جنگی در ظاهر یک اثر علمیتخیلی و اکشن است، اما خواسته در لایههای زیرین خود پیامی بیشتر از صحنههای اکشن و دراماتیک به بینندهاش بدهد. داستانی که هیوز روایت کرده بهصورت غیرمستقیم بر این تکیه کرده که تنها ارتش آمریکا توان ایستادن در برابر بزرگترین تهدیدها حتی تهدیدهای ناشناخته که از فضا به زمین حمله میکنند را دارد و این یعنی آمریکا صلاحیت زدن حرف اول صلح و جنگ در دنیا و حتی در خاورمیانه برای اینکه تمام مردم در داشتن امنیت، آسایش و آرامش شریک باشند را داراست.
وقتی قهرمانان آمریکایی داستان قادرند دشمنی را شکست دهند که از اعماق ناشناختۀ فضا آمده و بقای انسانها در زمین را تهدید میکند، مخاطب انگرا با چنین پیامی مواجهه پیدا میکند که گروههایی مانند طالبان در برابر چنین نیرویی اولاً چه جایگاهی میتوانند داشته باشند؟ دوماً چقدر توانایی فراهم کردن امنیت و آسایش را برای منطقۀ خودش و کل دنیا دارد؟ فیلم ماشین جنگی با این سبک از روایتش عملاً میخواهد بگوید ارتش آمریکا در برابر چنین خطری هم میایستد و هم از دل همین نبرد بزرگ، برتری خود را به رخ تمام دنیا میکشد.
فهرست مطالب
Toggleتکاور تراش خوردۀ ارتش آمریکا دنیا را نجات داد!
فیلم ماشین جنگی در اینکه جنایتهای غاصبانه و باطل، کودککشیها و نسلکشیهای غربیها را تطهیر کند اثر تازهای محسوب نمیشود و همان جریانی را ادامه میدهد که سالهاست در بخش قابل توجهی از محصولات هالیوود در تمام ژانرها دیده میشود. فیلمهای اکشن، ابرقهرمانی، علمیتخیلی و حتی فیلمهای مربوط به تهاجم موجودات فضایی؛ ما را بارها با همین تطهیر باطل روبهرو کردهاند.
لحظهای که جهان در آستانۀ فروپاشی قرار میگیرد یا اصطلاحاً داستان ریتم آخرالزمانی به خودش میگیرد این ارتش آمریکا است که همیشه در مرکز روایتها قرار میگیرد و نقش اصلی نجات جهان را بر عهده میگیرد. در تمام این آثار غرب به عنوان ضامن صلح، آسایش، نظم جهان و آخرین سنگر امنیت بشریت ذز برابر هر تهدیدی بازنمایانده میشود.
این درحالیست که واقعیتهای پیچیدۀ سیاسی و تاریخی هر کشوری گواه دیگری به تمام دنیا داده است. تاریخ را نمیتوان با چند شعار و سخنرانی پرطمطراق مثل حرفهای ترامپ یا چند پرده از سینما از نو نوشت. تاریخ حافظه ملتهاست؛ حافظۀ مادرانی که فرزندانشان را از دست دادهاند، کودکهایی که زیر آوار دفن شدهاند، روستاهایی که به آتش کشیده شدهاند و مردمی که هرگز فرصت نکردند روایت خودشان را به گوش جهان برسانند.
برای مطالعۀ بیشتر: جنایات جنگی آمریکاییها علیه دنیا
اگر از مردم فیلیپین میشد پرسید، شاید تعریف دیگری از حضور سرباز آمریکایی در کشورشان برای شما ارائه میکردند. شاید از دهانه آتشفشان بود داجو برایمان میگفتند که در آن صدها مرد و زن و کودک مورویِ مسلمان در محاصرۀ آتش توپخانه و مسلسل آمریکاییها قرار گرفتند و همگی کشته شدند. شاید از مادرانی میگفتند که برای فرار از گلولهها کودکانشان را در آغوش گرفته بودند اما آخرش هم نه پناهگاهی باقی ماند و نه خانوادهای.
اگر از مردم اوکیناوا میشد پرسید، شاید به جای شعار آزادی و صلح سر دادن این سیاستمداران کثیف آمریکایی از سالهایی حرف میزدند که جنگشان فقط روی کاغذ تمام شده بود و برایمان از زنانی میگفتند که قربانی خشونت جنسی سربازان آمریکایی و سپس قتل کل خانوادهشان در خانه زندگی خودشان شدند. اگر از پناهجویان نو گون ری میشد پرسید، شاید روایتشان با آنچه در کتابها نوشته شده تفاوت داشت. آنها سرباز نبودند. فرمانده نبودند. حتی در میدان نبرد هم نبودند. فقط خانوادههایی بودند که از جنگ فرار میکردند. پدرانی که دست فرزندانشان را گرفته بودند. مادرانی که تنها دنبال نقطهای امن میگشتند.
اوشیرو ماسایاسو، تاریخنگار اوکیناوایی و مدیر پیشین آرشیوهای تاریخی استان اوکیناوا، پس از سالها پژوهش نوشت که بهدنبال فرود نیروهای آمریکایی در اوکیناوا، تجاوز به زنان این جزیره در مقیاسی گسترده رخ داد. همچنین در گزارشی که نیویورک تایمز در سال ۲۰۰۰ منتشر کرد، چند سالمند از روستایی در اوکیناوا گفتند پس از پیروزی آمریکا در نبرد اوکیناوا، سه تفنگدار دریایی مسلح هر هفته به روستا میآمدند و اهالی را وادار میکردند همه زنان محل را جمع کنند؛ زنانی که سپس به تپهها برده و مورد تجاوز قرار میگرفتند.
همچنین به گفته مارک سلدن، پیامدهای حضور نظامی آمریکا در اوکیناوا با پایان نبردها خاتمه نیافت. او مینویسد که تا میانۀ سال ۱۹۴۹، در حالی که کمتر از چهار سال از استقرار نیروهای آمریکایی در جزیره میگذشت، دهها مورد قتل، تجاوز و صدها مورد سرقت به نظامیان آمریکایی نسبت داده شده بود. سلدن همچنین به این نکته اشاره میکند که بسیاری از نمایندگان ناحیههای اوکیناوا معتقد بودند شمار واقعی این جرایم به مراتب بیشتر از مواردی بوده که در آمارهای رسمی ثبت شدهاند.

او مینویسد که بسیاری از زنان قربانی تجاوز به دلیل ترس از انگ اجتماعی، ترس از پیامدهای شکایت یا بیاعتمادی به ساختار حاکم بر جزیره تحت اشغال آمریکا، هرگز ماجرای خود را گزارش نکردند. وی نتیجه میگیرد که مسئله تنها چند حادثه پراکنده یا چند سرباز متخلف نبود و تکرار تجاوزها و دیگر جرایم خشونتآمیز در سالهای آغازین اشغال اوکیناوا چنان تأثیری بر جامعۀ محلی گذاشت که به یکی از اصلیترین دلایل خشم و بیاعتمادی مردم جزیره نسبت به حضور نظامی آمریکا تبدیل شد.

اگر از مردم کرۀ شمالی میشد پرسید، شاید از سالهایی برایتان میگفتند که شهرها و روستاهایشان زیر بمبارانهای پیدرپی تبدیل به تله خاک میشدند. از روزهایی که سر سپردن به غار به بخشی از زندگی عادیشان تبدیل شده بود. از کودکان شیرخواری که آسمان را با صدای هواپیماهای جنگی میشناختند.

اگر از مردم ویتنام میشد پرسید، احتمالاً داستان از این هم تلختر میشد. شاید از روستاهایی برایتان میگفتند که روی نقشه وجود داشتند اما چند ساعت بعد تنها خاکسترشان باقی مانده بود. از کودکانی که هنوز معنای سیاست و جنگ سرد را نمیفهمیدند اما قربانی رقابت قدرتهایی شدند که هزاران کیلومتر دورتر برای سرنوشت جهان تصمیم میگرفتند.


صبح روز ۱۶ مارس ۱۹۶۸، نیروهای گروهان چارلی ارتش آمریکا وارد روستای مای لای در استان کوانگ نگای ویتنام شدند. فرماندهان آمریکایی انتظار داشتند در این منطقه با نیروهای ویتکنگ روبهرو شوند، اما آنچه سربازان در روستا یافتند عمدتاً ساکنان غیرنظامی بودند؛ مردان سالخورده، زنان و کودکانی که زندگی روزمره خود را سپری میکردند. در جریان عملیات، کشتار گستردهای رخ داد. قربانیان تنها مردان بالغ نبودند؛ زنان، کودکان خردسال و حتی نوزادان نیز در میان کشتهشدگان قرار داشتند. بسیاری از آنان هیچ سلاحی در اختیار نداشتند و هیچ نشانهای وجود نداشت که در درگیری مشارکت داشته باشند.
اگر از زندانیان سیاسی کره جنوبی میشد پرسید که بدون محاکمه در گورهای دستهجمعی دفن شدند چه میگفتند؟ اگر از مردمی میشد پرسید که در درۀ گولیونگ اجساد عزیزانشان را جستوجو میکردند چه روایتی برای ما داشتند؟ اگر از سربازان ژاپنی که پس از تسلیم شدن کشته شدند یا از خانواده کسانی که اجسادشان مثله شد و اعضای بدنشان به عنوان یادگاری برای همسران و فرزندان سربازان آمریکایی فرستاده میشد پرسید، آیا آنها هم همین تصویر رایج از تمدن و انساندوستی غرب و فداکاری سرباز آمریکایی را تأیید میکردند؟
نکتۀ مهم این نیست که آیا در طول تاریخ جنایت جنگی رخ داده است یا نه؛ تقریباً تمام قدرتهای بزرگ جهان در مقاطع مختلف تاریخ خود پروندههایی تاریک دارند. مسئله این است که چرا وقتی نوبت به آمریکا میرسد، همیشه هالیوود و غرب اصرار دارد این گذشته را از قابش بیرون نگه دارد.
چرا قربانیان همیشه در حاشیهاند اما سرباز آمریکایی تقریباً همیشه در مرکز روایت قرار میگیرد؟ چرا وقتی صدها غیرنظامی در مایلای کشته میشوند و هزاران زن قربانی تجاوز سربازان آمریکایی میشوند، این وقایع به اجازه ندارند به حافظه مردم جهان در رسانهها راه پیدا کنند اما کوچکترین فداکاری یک سرباز آمریکایی بارها و بارها به تصویر کشیده میشود؟ فیلم ماشین جنگی را ببینید، تنها ترجیح میدهد جهان را از پشت چشم یک فرمانده آمریکایی ببیند.
خلاصۀ داستان
81 چند سالی است با مرگ برادرش زندگی میکند که در افغانستان و وسط یک مأموریت رخ داد و هیچوقت از ذهنش پاک نشد. او آن روز نتوانست برادرش را نجات دهد و همین شکست تبدیل شد به زخمی که تأثیر سوگش تا پایان داستان با او همراه است. از همان لحظه، انگار چیزی در درونش شکست و او تصمیم گرفت خودش را به هر قیمتی که شده به جایی برساند که برادرش همیشه آرزویش را داشت یعنی رنجر شدن.
برای همین وارد یکی از سختترین دورههای آموزشی ارتش آمریکا میشود که بیشتر شبیه شکنجه است تا تمرین، اما 81 با همان سرسختی، اطمینان و سکوت همیشگیاش که فیلم سعی کرده در مورد ارادۀ یک سرباز امریکایی آن را نمایش دهد جلو میرود.
در این دوره، او میان داوطلبهایی قرار میگیرد که همه زیر فشار شدید جسمی و روحی هستند. هرکس به شکلی خودش را نشان میدهد، اما 81 بیشتر از همه در خودش فرو رفته است. او کمتر حرف میزند و بیشتر تحمل میکند. بدنش خسته میشود، اما کوتاه نمیآید. انگار هر چالشی که در آموزش برایش به وجود میآید قرار است او را فقط به یاد اینکه نباید دوباره جایی جا بماند، نباید دوباره کسی را از دست بدهد میاندازد. همین باعث میشود تا آخرین مرحلۀ انتخاب تکاوران پیش برود که فقط قویترینها آنطور که فیلم نمایش داده باقی میمانند.
در مأموریت آخر تکاور شدن، به گروهی از داوطلبان گفته میشود که باید به منطقهای دورافتاده بروند و هدفی سقوطکرده را نابود کنند. همه فکر میکنند با یک تمرین دیگر روبهرو هستند، اما وقتی به محل میرسند، معلوم میشود چیزی که پیش رویشان است اصلاً عادی نیست. یک جسم فلزی عظیم در دل جنگل افتاده و وقتیسعی میکنند آن را منفجر کنند، موجودی از درونش بیدار میشود؛ یک ماشین جنگی بیگانه که انگار فقط برای کشتن ساخته شده است. از همان لحظه همه فقط تلاش میکنند زنده بمانند.
بعد از آن، فیلم فقط فرار کردن گروه را نشان میدهد. ماشین بیگانه یکییکی اعضای گروه را شکار میکند و هیچ سلاحی جلویش را نمیگیرد. سربازها میفهمند با دشمنی روبهرو هستند که نه خسته میشود و نه مثل انسانها فکر میکند. در همین میان 81 از یک سرباز خاموش که حتی در آموزشها نیز حاضر نبود سمت فرماندهی را قبول کند به کسی تبدیل میشود که باید تصمیم بگیرد، راه پیدا کند و دیگران را جلو ببرد. کنار او، سرباز شماره 7 هم میماند و این دو تقریباً به آخرین افراد زندۀ گروه تبدیل میشوند.
به هنگام فرار، 81 به یاد حرفهای برادرش میافتد؛ حرفهایی دربارۀ موتور، گرما و اینکه هر سیستمی اگر نتواند حرارتش را بیرون بدهد، از درون از هم میپاشد. همین خاطره ناگهان به او کمک میکند نقطه ضعف ماشین را بفهمد. او موجود را به جایی میکشاند که پر از سنگ است تا بتواند از محیط علیه خودش استفاده کند؛ نبرد آخر نفسگیر است، اما نقشه جواب میدهد. راه خروج حرارت آن ربات با مایع نشت گیر بسته میشود، فشار بالا میرود و ماشین بیگانه در یک انفجار عظیم از بین میرود.
اما فیلم با این پیروزی تمام نمیشود. 81 و 7 به پایگاه برمیگردند و تازه آنجا معلوم میشود چیزی که نابود شده فقط یکی از آنها بوده، نه همهشان. حملهای بسیار بزرگتر در جریان است و زمین با تهدیدی گسترده روبهرو شده. با این حال، 81 دیگر آن آدم اول فیلم نیست؛ او کسی است که از زیر بار گناه گذشته بیرون آمده و حالا آماده است برای چیزی بزرگتر یعنی نجات زمین و بشریت بجنگد. پایان فیلم همزمان هم تلخ است و هم امیدوارکننده؛ جنگ هنوز تمام نشده، اما 81 بالاخره از سایۀ برادرش و از سایۀ خودش عبور کرده است.
جهان اصلاً هنوز نمیداند با این موجودات چگونه باید جنگید. هیچ ارتشی، هیچ دولت دیگری و هیچ نیرویی در دنیا پاسخ این سؤال را ندارد که نقطهۀ ضعف این ماشینها چیست و چگونه میتوان آنها را از پا انداخت. اما ارتش آمریکا از طریق تجربۀ این سرباز تکاور خود به این نتیجه میرسد که راه مقابله با این تهدید وجود دارد و آن بستن دریچۀ حرارتیاش است. در پایان پاتریک هیوز انگار خواسته اینطور به بیننده القا کند که ارتش آمریکا قرار است با تکیه بر دانشی که از تکاورانش به دست آورده، به کمک دنیا برود و جهان را از این حمله نجات بدهد.
اما برخلاف توضیحاتی که پیشتر برایتان ارائه دادیم، این تصویر از ارتش آمریکا اصلاً واقعگرایانه نیست. نه از این جهت که ارتش آمریکا را نیرویی کاملاً خیرخواه، صلحجو و ناجی بشریت نشان میدهد و نه از این جهت که سربازانش را تا این اندازه متخصص، فداکار و ازخودگذشته به تصویر میکشد. عملاً جهانی ترسیم شده که در آن همه منتظرند آمریکا راهحل را پیدا کند و دیگران را نجات بدهد؛ پایان فیلم بیشتر شبیه روایت تبلیغاتی از نقش آمریکا و سربازان فداکارش در جهان است.
آنسوی پرده سینما
در حالت عادی، اینجا باید درباره کیفیت فیلمنامه، کارگردانی، شخصیتپردازی، ریتم روایت، میزانسن، فیلمبرداری و سایر عناصر فنی فیلم صحبت میکردیم. باید مینشستیم و بررسی میکردیم که فیلم تا چه اندازه در روایت داستانش موفق بوده، شخصیتهایش چگونه پرداخت شدهاند و کارگردان تا چه حد توانسته مخاطب را با خود همراه کند. یا اصلا به موسیقی، ریتم، پیرنگ و سوابق رسانهای سازندگان و بازیگران میپرداختیم.
در همین حد بدانید که استودیوها و شرکتهای اصلی سازنده بدین شرح هستند؛ لاینزگیت(Lionsgate)، هیدن پیکچرز(Hidden Pictures)، هیوج فیلم(Huge Film / Huge Films)، رنج مدیا پارتنرز(Range Media Partners) و ایمو کریک پیکچرز(Emu Creek Pictures) و پخش و بازاریابی هم در دست نتفلیکس بوده. راستش را بخواهید، درباره فیلمی با این موضوع، این آخرین چیزی است که برای من اهمیت دارد.
هالیوود دهههاست که در ساخت فیلمهای نظامی و جنگی مهارت پیدا کرده است. آنقدر خوب که گاهی مخاطب فراموش میکند پشت این تصاویر جذاب، این صحنههای اکشن نفسگیر و این قهرمانهای خوشپوش و کاریزماتیک، یک تاریخ واقعی هم وجود دارد که معمولاً کمتر درباره آن صحبت میشود. من شخصاً هر بار این فیلمها را میبینم یاد بسیاری از آثار اکشنی میافتم که سالهاست از همین فرمول تکراری استفاده میکنند؛ قهرمانی که زمانی تفنگدار دریایی بوده، عضو نیروهای ویژه بوده، رنجر ارتش بوده یا سابقه حضور در عملیاتهای محرمانه را داشته است. کافی است نگاهی به بخش بزرگی از فیلمهای جیسون استاتهام بیندازید تا ببینید این الگو چقدر تکرار شده است.
مشکل همین است که این تصویر سینمایی، جای واقعیت را در ذهن مخاطب میگیرد. مخاطب ساعتها با این قهرمانها زندگی میکند، برایشان هیجانزده میشود، نگرانشان میشود و در نهایت آنها را به عنوان ناجیان جهان به خاطر میسپارد؛ اما کمتر فرصت پیدا میکند با مردمی آشنا شود که در آن سوی میدان جنگ زندگی میکردند و روایت کاملاً متفاوتی از همین ارتشها دارند. به همین دلیل، در این نقد تصمیم گرفتهام از مسیر معمول نقد فیلم فاصله بگیرم. نه به این خاطر که عناصر فنی فیلم بیاهمیت هستند، به این خاطر که پرداختن به آنها بدون نگاه کردن به واقعیت تاریخی، شبیه صحبت کردن درباره کیفیت صحنههای یک فیلم پلیسی بدون توجه به خود جنایت است.
برای همین، مرور نبرد فلوجه را میتوان آخرین گام این نقد دانست که از جهان سینما خارج میشویم و به سراغ یکی از مشهورترین و بحثبرانگیزترین عملیاتهای ارتش آمریکا در خاورمیانه میرویم برای آنکه تصویری که فیلم از موضع سربازان آمریکایی و خود دولتش ارائه میدهد، در کنار واقعیتهای میدان نیز سنجیده شود. شاید بعد از خواندن آنچه در فلوجه رخ داد، بسیاری از صحنههای قهرمانانه فیلم هنوز هم هیجانانگیز به نظر برسند؛ اما دستکم دیگر نمیتوان آنها را بدون یادآوری هزینهای که مردم عادی در دنیای واقعی پرداخت کردهاند تماشا کرد.
فلوجه | پشت پردۀ یکی از خونینترین عملیاتهای آمریکا پس از ویتنام
بعد از عملیات توفان الاقصی و آغاز جنگ رژیم صهیونیستی علیه مردم غزه، گروهی از مستشاران نظامی آمریکا بلافاصله به دستور بایدن خود را به سرزمینهای اشغالی رساندند تا به ارتش این رژیم بیاموزند چطور باید با نظامیان حماس در یک جنگ نامتقارن وارد میدان نبرد شود. در آن زمان رسانههایی مانند رادیو ملی آمریکا اعلامکردند این گروه از مستشاران نظامی را یکی از فرماندهان نیروی ویژه دریایی ایالاتمتحده که سابقه جنگ در عراق بویژه رویارویی با نیروهای حزب بعث در فلوجه را داشته است، رهبری میکند.
در آن زمان نام این فرمانده نظامی فاش نشد اما چند روز پیش خبرگزاری سیانان گزارش داد این فرمانده نظامی جیمز گلین فرمانده نیروهای ویژه تفنگداران آمریکایی بوده است که بعد از حدود 20 روز مشاوره به نظامیان رژیم صهیونیستی دوباره به خانه بازگشته است. گلین در حال حاضر معاون فرمانده تفنگداران آمریکایی در امور نیروی انسانی و ذخیره است اما سال 2004 در زمان حمله به عراق، او فرماندهی عملیات ویژه نیروی دریایی آمریکا را برعهده داشت و در کارنامهاش نبرد دوم فلوجه نیز قرار دارد.
در ابتدای جنگ، هنوز نام گلین بهعنوان مستشار ارتش آمریکا در سرزمینهای اشغالی ذکر نشده بود اما رسانهها عنوان میکردند این نیروی نظامی خبره، سابقه طراحی حملات نظامی آمریکا در فلوجه و در عین حال مبارزه با داعش در موصل را بر عهده داشته است و به علت اینکه رویارویی رژیم صهیونیستی با حماس به صورت نامتقارن خواهد بود، طراحی نبرد احتمالی زمینی در غزه نیز بر عهده این ژنرال کهنهکار آمریکایی گذاشته شده است. رسانههای آمریکایی در آن زمان اعلام کردند احتمالا نبرد طراحیشده برای نیروهای رژیم صهیونیستی، اشتراکات زیادی با نبرد دوم فلوجه در سال 2004 دارد و از استراتژیهای جنگهای خیابانی در این نبرد استفاده خواهد شد.
آمریکا در این زمان 2 خواسته از نتانیاهو داشت؛ اول اینکه تا زمان رسیدن سیستمهای پدافند موشکی به منطقه برای حفاظت از نیروهای آمریکایی مستقر در عراق و سوریه، همچنین تمام پایگاههای آمریکا در منطقه، دست به عملیات گسترده زمینی نزند تا ایالاتمتحده اطمینان حاصل کند در پاسخ به این عملیات، مورد حمله از سوی نیروهای مقاومت قرار نمیگیرد، یا اگر حملهای موشکی و راکتی به این نیروها شد، سیستم پدافند موشکی میتواند جلوی آن را بگیرد.
دومین خواسته دولت بایدن از نتانیاهو این بود که درسهای آمریکا در جنگ عراق و افغانستان را سرلوحه خود قرار دهد و تلاش کند به ورود زمینی به غزه فکر نکند یا تا زمانی که طرحی کامل برای این مساله وجود ندارد، از واکنشهای احساسی پرهیز کند و برای انجام عملیات هوشمندانهتر علیه حماس آماده شود.
نتانیاهو با این حال بهسرعت به نقشهای برای اقدامات تلافیجویانهاش نیاز داشت و آمریکا را تحت فشار گذاشت که طرحی جدی در این زمینه به ارتش صهیونیستی ارائه کند. اما نبرد دوم فلوجه که قرار بود الگویی برای نبرد در غزه باشد چه بود و چرا در نهایت استفاده از این الگو باعث شد ژنرال جیمز گلین دوباره به آمریکا بازگردد و نخستین فازهای ورود به غزه با شکست سنگین نیروهای صهیونیستی همراه شود؟
آنطور که در گزارشهای پنتاگون از نبرد فلوجه آمده، نبرد دوم فلوجه با نام عملیات خشم شبح روز 7 نوامبر سال 2004 آغاز شد و نزدیک به 6 هفته نیز طول کشید. این نبرد در بسیاری از تحلیلها درباره عملیاتهای نظامی آمریکا در طول تاریخ با عنوان یکی از سنگینترین نبردهای شهری که ایالاتمتحده بعد از نبرد در شهر هو در ویتنام با آن روبهرو شد، نامیده شد. عملیات خشم شبح دومین تلاش بزرگ ائتلاف نیروهای نظامی آمریکا و انگلیس برای تسخیر شهر فلوجه بود.
آوریل سال 2004، نخستین نبرد فلوجه برای دستگیری افرادی که گفته میشد در ابتدای سال 2004، به نیروهای مزدور آمریکایی موسوم به بلک واتر حمله کرده بودند، صورت گرفت. این نبرد با نتیجه خوبی برای آمریکا همراه نبود. با این حال فرمانداری فلوجه بهدست یکی از نیروهای حزب بعث افتاد که رابطه خوبی با آمریکاییها داشت و تلاش کرد به آمریکا برای دستگیری این افراد کمک کند. بعد از مدتی اما آمریکاییها متوجه شدند همین نیروها در حال دپوی سلاح در شهر هستند تا این بار نیروهای ارتش آمریکا را هدف قرار دهند.
نبرد دوم فلوجه برای آزادسازی شهر از دست نیروهای بعث و نیروهای پارتیزانی صورت گرفت که آمریکا به آنان لقب شورشی داده بود. این نبرد، به یکی از خونینترین و پرهزینهترین نبردهای آمریکا بعد از نبردهایش در ویتنام تبدیل شد. کشته شدن چهار وابسته نظامی آمریکا در فلوجه در ماه مارس سال 2004، انتشار تصاویر جنازههای این افراد، باعث شد آمریکا با خشونت تمام به این حادثه پاسخ گوید و دستور ورود نیروهای نظامی به شهر برای پیدا کردن تمام شبهنظامیان وابسته به حزب بعث صادر شد.
بعدها البته مقامات آمریکایی فاش کردند کشتهشدن این 4 فرد از نیروهای بلک واتر، علت اصلی حمله به شهر نبود، بلکه انتشار تصاویر این حادثه علت اصلی این اقدام بود زیرا آمریکاییها احساس میکردند انتشار این تصاویر به احساسات ضدآمریکایی در عراق کمک و نیروهای آمریکایی را تحقیر کرده است. این همان اتفاقی است که برای رژیم صهیونیستی نیز رخ داده و در عملیات توفان الاقصی چهره غیرقابل نفوذ و شکستناپذیرش را از دست داده است.
آوریل سال 2004، آمریکا عملیات نظامی گستردهای را در فلوجه آغاز کرد اما در ضمن این عملیات، با رهبران و رؤسای قبایل در فلوجه و در استان الانبار نیز مذاکراتی داشت که نیروهای شبه نظامی را تحویل آمریکا دهند تا از خسارات بیشتر به شهر و کشته شدن غیر نظامیان خودداری کرده باشند. این مذاکره اما به نتیجه نرسید و نیروهای حزب بعث، کنترل شهر را در دست گرفتند. بعد از مدتی آمریکاییها ادعا کردند ابومصعب الزرقاوی از چهرههای شاخص القاعده در شهر فلوجه است و 5 هزار نفر نیرو نیز که اکثرا غیرعراقی هستند، تحت فرمان او قرار دارند. این مساله بهانه خوبی به آمریکاییها میداد تا به سرعت به شهر وارد شوند و کشتار بزرگی راه بیندازند.
قبل از انجام عملیات نظامی، مانند آنچه امروز در لبنان و غزه نیز مشاهده میکنیم، شهر در محاصره کامل قرار گرفت و ورود و خروج کاملا غیرممکن شد. آمریکاییها در ابتدای امر از ترس اینکه با جنگ نامتقارن و پارتیزانی یا شبیخونهای شبانه از طرف نیروهای نظامی بعثی روبهرو شوند، به شهر ورود نکردند و بمباران وسیع شهر را در دستور کار قرار دادند. آمریکا از این طریق میخواست هم مردم شهر را ترسانده باشد و هم با هدف قرار دادن ساختمانها، بناهایی را که گفته میشد در اختیار سربازان حزب بعث است تخریب کند و آنها را بکشد.
چند روز بمباران پشتسر هم در نهایت نه در مذاکرات پشت پرده برای تحویل دادن سران این حزب به نیروهای آمریکایی مؤثر افتاد و نه توانست به از بین رفتن این افراد کمک کند. آنطور که نیروهای آمریکایی گزارش دادند، شبه نظامیان در طول همان روزهای بمباران، تونلهای بزرگی زیر شهر ایجاد کرده، تلههای بزرگی برای نیروهای آمریکایی در شهر ایجاد کرده و بمبهای دستساز زیادی را در داخل خرابهها جاسازی کردند. در برخی از مکانها نیز این افراد داخل فضای داخلی خانههای ویرانشده یا تاریک را با تعداد زیادی از بشکههای بنزین و پروپان پر کردند که به یک ماشه از راه دور متصل بود و به محض ورود نیروهای نظامی آمریکایی، منفجر میشد.
شورشیان عراقی آنطور که آمریکاییها آنها را مینامیدند به انواع سلاحهای کوچک اما پیشرفته مجهز بودند و توانستند در مدت زمان کمی بعد از آغاز حملات زمینی، سلاحهای آمریکایی را نیز از سربازها غنیمت گرفته و به یونیفرم، کلاه ایمنی و زرههای نظامی مجهز شدند. این افراد با پیشبینی تاکتیکهای ایالاتمتحده برای تصرف ساختمانهای مرتفع، راهپلهها را آجر زدند و مسیرهایی از آتش را فراهم کردند که میدانستند نیروهای آمریکایی به آن وارد میشوند.
نیروهای آمریکایی با وجود اینکه قرار بود با همکاری انگلیسیها وارد شهر شوند اما در روزهای منتهی به عملیات شاهد سر باز زدن انگلستان از ورود به میدان نبرد بودند زیرا لندن گمان میکرد جان 300 هزار غیر نظامی موجود در فلوجه در خطر است و این مساله رسوایی بزرگ حقوق بشری برای نیروهای متجاوز به وجود میآورد. آمریکا در مقابل تلاش کرد نشان دهد از مردم شهر خواسته است بلافاصله خانههای خود را ترک کنند و قبل از انجام عملیات نیز اعلامکرد بین 70 تا 90 درصد غیر نظامیان از شهر خارج شدهاند که البته چنین آماری هیچگاه راستی آزمایی نشد.
عملیات زمینی با قطع برق و راههای ارتباطی بخشهایی از شهر آغاز شد و شروع به پاکسازی خانه به خانه کرد. بخشی از نیروهای آمریکایی نیز دستور داشتند هر موجود جنبندهای که قصد فرار از شهر داشت را هدف قرار دهند. نیروهای هوایی آمریکا نیز عملیات خود را در هماهنگی کامل با نیروهای زمینی انجام میدادند و هر جا که گمان میرفت نیروهای زمینی توانایی خود را از دست داده و مجبور به عقبنشینی میشوند، نیروهای هوایی وارد شده و کل منطقه را ویران میکردند.
پهپادهای شناسایی نیز هنگام عملیاتهای مختلف بالای سر نیروهای آمریکایی بوده و هرگونه رفت و آمد و حرکت دشمن را شناسایی کرده و اطلاعات را بهصورت آنلاین در اختیار ارتش آمریکا قرار میدادند. بولدوزرها نیز آماده بودند هر گاه جلوی نیروی زمینی گرفته شد و موانع سد راه آنها شد، راه را برای پیشروی باز کنند.
این عملیات با دقت زیادی طراحی شده و نیروهای زیادی در آن دخیل بودند اما این نبرد، در نهایت به یکی از خونینترین نبردهای آمریکا در طول تاریخ این کشور تبدیل شد. نیروهای ائتلاف 54 کشته و 425 مجروح داشتند و از نیروهای آمریکایی نیز 95 کشته و 560 مجروح بهجا ماند. آمریکاییها بعد از این اعلام کردند نمیتوانند آمار دقیق نیروهای نظامی دشمن را که کشته شدند، حساب کنند، زیرا مقام رسمیای در این باره وجود نداشت که عضویت آنها در گروههای ضدآمریکایی را تایید کند. بنابراین غیرنظامیان نیز در این بین بسیار زیاد بودند. با این حال اعلام شد نیروهای نظامی شورشی بین 1200 تا 1500 نفر کشته داشتند.
غیر از کشتهشدگان غیرنظامی، که آمریکاییها هیچگاه تعدادشان را برآورد نکردند، شهر نیز دچار خسارات زیادی شد. به فلوجه زمانی شهر مساجد میگفتند و 200 مسجد بزرگ و باشکوه داشت ولی بعد از جنگ اعلام شد 60 مسجد بهطور کامل تخریب شده و تعداد زیادی نیز خسارات متعدد دیدهاند. از جمعیت شهر نیز که تخمین زده میشد بین 300 تا 350 هزار نفر باشند، در نهایت 200 هزار نفر آواره شده و از سرنوشت باقی مردم نیز اطلاعی وجود ندارد.
آمریکاییها بعد از این عملیات زمانی که نتوانستند اثری از زرقاوی یا سایر اعضای بلندمرتبه حزب بعث یا القاعده پیدا کنند، اعلام کردند احتمالا آنها پیش از آغاز عملیات نظامی شهر را ترک کرده بودند! در این عملیات نظامی همانطور که این در غزه نیز شاهد هستیم، نیروهای آمریکایی از بمبهای فسفر سفید استفاده کردند که مورد انتقاد جدی جامعه جهانی قرار گرفت. استفاده از این بمب در روزنامه واشنگتن پست مورد تایید قرار گرفت و منابع آگاه اعلام کردند جنازه کسانی که از شهر بیرون آورده شده بود، بهطور کامل سوخته یا ذوب شده بود که نشاندهنده استفاده از بمب فسفر سفید بوده است.
مقامات آمریکایی بعداً در توجیه اقدام خود در استفاده از بمبهای ممنوعه فسفر سفید اعلام کردند: «زمانی که با دشمنانی رو به رو هستید که در هرگوشه و کناری پناه گرفته و خود را مستتر کردهاند، باید از فسفر سفید استفاده کرد که شعلههای بسیار زیاد و پراکندگی دود بسیار بالایی دارد و میتواند باعث پاکسازی یک منطقه شده یا دشمن را بهنحوی بترساند که به این منطقه نزدیک نشود»! آمریکاییها همچنین در این نبرد از اورانیوم ضعیف شده نیز استفاده کردند.
بعد از جنگ، تعداد بالای کودکانی که جان خود را از دست داده بودند و بالا رفتن میزان آمار سرطان و سقط شدن نوزادان نشان از این داشت که ایالاتمتحده از مقادیر بالای اورانیوم ضعیف شده در این جنگ استفاده کرده است.
در همین حال فرانسپرس نیز اعلام کرد با وجود اینکه نیروهای نظامی آمریکا اعلام کرده بودند شهروندان غیرنظامی میتوانند از شهر خارج شوند، در نهایت اجازه خروج به مردان را نداده و از خروج تمام مردان 15 تا 50 سال از شهر جلوگیری کردند. بر همین اساس بود که بعد از این نبرد، اعلام شد حدود 2000 نفر کشته شدند که بسیاری از آنها غیرنظامی بودند. آمریکا این آمار را نپذیرفت و اعلام کرد نهایتاً 800 نفر کشته شدهاند.
با این حال زمانی که 700 جنازه تنها از یک بخش از شهر بهدست آمد، سازمانهای مردمنهاد عراقی اعلام کردند احتمالا تعداد کل کشتهشدگان بین 4 تا 6 هزار نفر بوده که اکثرشان را غیرنظامیان تشکیل میدادهاند. آمریکا در نهایت با این جنگ توانست فلوجه را پاکسازی کرده و بعد از مدتی به ارتش عراق تحویل دهد اما سال 2014، این شهر دوباره بهعنوان یکی از نخستین شهرهایی معروف شد که نیروهای داعش در آن مستقر شدند.

بایدن زمانی که نتانیاهو در روزهای ابتدایی جنگ، از حمله حماس با عنوان 11 سپتامبر اسرائیل یاد میکرد، به او هشدار داد نباید اشتباهات آمریکا در جنگ با افغانستان و عراق را تکرار کند. با این حال به نظر میرسد برنامهریزی ارتش صهیونیستی برای تکرار جنایات فلوجه در غزه است. ارتش صهیونیستی در طول چند شب گذشته، به دنبال ارزیابی نوع ورود به غزه است و سعی دارد تاکتیکهای نظامی نبرد دوم فلوجه را در شمال غزه نیز پیاده کند.
با این حال مساله متفاوت از نبرد فلوجه در این نبرد، وجود شبکههای اجتماعی و رسانههای حاضر در صحنه است که بهسرعت تعداد بالای شهدا و غیرنظامیان را عنوان میکنند و آبرویی برای این رژیم در سطح جهانی باقی نگذاشتهاند. کشته شدن بیش از 4 هزار کودک در طول 22 روز گذشته نشان میدهد اگر در نبرد فلوجه، ایالاتمتحده توانست آمار جنایتهای جنگی خود را مخفی کند، رژیم صهیونیستی توانایی انجام این کار را ندارد.
بازگشت ژنرال جیمز گلین به آمریکا بعد از حملات شبانه به غزه و بمباران شدید بخش شمالی این شهر و همچنین شکست نیروهای زمینی صهیونیستی در حمله به غزه، نشان میدهد آمریکاییها نتیجه این جنگ را بهتر از سایر بازیگران بینالمللی میدانند.
بایدن هیچ خط قرمزی برای رژیم صهیونیستی در کشتن غیرنظامیان متصور نیست و میدانست با انواع و اقسام دروغهایی که ایالاتمتحده پیش از این نیز برای جنایات جنگی خود در کشورهای مختلف به کار برده، میتواند فعلاً ادامه جنگ و کشتار بیگناهان را فراهم کند اما به نظر میرسد مهمترین مساله در این باره، این است که آمریکا میداند این نبرد برای رژیم صهیونیستی، پرهزینه، ناکارآمد و تحقیرآفرین است. آمریکا بعد از 20 سال جنگ در افغانستان و عراق نهایتاً مجبور شد با تحقیر فراوان از این کشورها خارج شود.
بعد هم نیروهای باقیمانده ارتش این کشور در عراق، از تیررس گروههای مقاومت خارج نشدهاند و از ترس اینکه مجبور شود وارد جنگی تمامعیار با این گروهها شود، تلاش میکرد میزان تلفات جانی 2 هفته پیش خود در عراق و سوریه را پنهان کند یا اینکه نهایتاً اعلام کند سربازانش دچار ضربه مغزی شدهاند. همه اینها نشان میدهد فلوجه الگویی برای تاکتیکهای نظامی در مواجهه با حماس و غیرنظامیان در غزه نیست، بلکه درس عبرتی است که اگر ارتش صهیونیستی به آن واقف باشد، آن را تکرار نخواهد کرد.
فرجام سخن | نقد فیلم ماشین جنگی
شاید چند سال دیگر کسی داستان ماشین جنگی را به خاطر نیاورد؛ نه اسم سرباز شماره ۸۱ را، نه رباتهای فضاییاش را و نه حتی پایان نبردش را. سرنوشت بیشتر فیلمهای اکشن همین است. چند ساعت هیجان میآفرینند و بعد در میان صدها عنوان مشابه گم میشوند. اما چیزی که باقی میماند تصوریست در ذهن مخاطب کاشتهاند؛ اینکه چه کسی قهرمان است، چه کسی حق دارد اسلحه به دست بگیرد، چه کسی حق دارد برای دنیا تصمیم بگیرد و چه کسی حتی فرصت روایت شدن ندارد.
شاید ارزش واقعی نقد چنین فیلمهایی هم دقیقاً همین باشد؛ نه در بحث درباره کیفیت جلوههای ویژه و صحنههای اکشن، در یادآوری این نکته که میان آنچه هالیوود روی پرده ترسیم کرده و آنچه در حافظه ملتها ثبت شده، همیشه فاصلهای وجود دارد که نباید فراموش شود.
پست های مرتبط
1 دیدگاه
به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.





عالی گفتی