نقد برنامه رس | همه چیز دربارۀ روست(Roast)
نقد برنامه رس | مقدمه
هنگام شنیدن نام مسعود فراستی در برنامههای تلویزیونی، بسیاری از افراد بلافاصله به یاد نقدهای تند و گاه توهینآمیز او نسبت به آثار سینمایی داخلی و خارجی میافتند و این تصویر ذهنی را به عنوان ویژگی اصلی او تلقی میکنند. در مقابل، گروهی دیگر عقیده دارند که محتوای انتقادهای وی اغلب معتبر است، اما گاهاً شیوۀ بیان و ادبیات به کار رفته در آنها فاقد استانداردهای حرفهای لازم است و این مسئله اعتبار کلی نقد را تحت تأثیر قرار میدهد.
فرض کنید بالاخره بتوانید انتقام تکتک لحظاتی که از دست فردی حرص خوردهاید و دندانقروچه کردهاید را بگیرید. لحظهای که بالاخره بر این جمله معروف که «لذتی که در فلانچیز است در انتقام نیست!» پیروز شوید و دقیقا به قصد گرفتن انتقام برخیزید. برخیزید و رُس طرف مقابل را جوری بکشید که دمای دلتان همدمای شبهای قطب شود!
اخیراً در فضای مجازی یوتیوب و اینستاگرام، هادی فیروزیان با تولید برنامهای تحت عنوان رس و دعوت از فراستی، ظاهراً قصد داشته که پاسخ فراستی را از طرف مردمی که از طرف او رنجیده شدهاند را بدهد اما در عمل، محتوا به سمت بیادبیهای گسترده نسبت به شخصیت و گذشتۀ وی کشیده شده و شامل انتشار میمهای توهینآمیز در استوریهای اینستاگرام میشود. نکتۀ حائز اهمیت این است که نقد فراستی، هرچند تند و گزنده، نوک پیکان خود را به سمت اثر هنری میگیرد، در حالی که رویکرد برنامۀ رس حمله به شخصیت حقیقی و کرامت انسانی فرد است.
به عقیدۀ ما این روش اگر دغدغۀ خنک کردن دل مخاطبین را هم داشته باشد اشتباه است که از ادبیات گاهی نامناسب مسعود فراستی هم فراتر برود و پا به عرصۀ توهین کردن به دیگران بگذارد اما واکنش مخاطبان در کامنتهای اینستاگرام و یوتیوب برنامۀ رس حاکی از موفقیت این روش در جذب بازدید است، که اساساً بر پایۀ بهرهبرداری از شخصیت بحثبرانگیز فراستی بنا شده و در اینجا توهین را به ابزار اصلی جلب توجه تبدیل کرده است.
علاوه بر استراتژی جذب مخاطب در برنامۀ رس، اساس محتوای اصلی آن نیز بر پایۀ بهرهبرداری از توهین و جنجال درست کردن بنا شده، بررسی جریانشناسانۀ برنامههای مشابه غربی که این رویکرد از آنها الهام گرفته شده میتواند علت شکلگیری چنین برنامههایی را در ایران توضیح دهد. این برنامهها، اغلب تحت عنوان روست(Roast) شناخته میشوند و ریشه در سنتهای کمدی آمریکایی دارند، افراد مشهور را با شوخیهای تند و گاه توهینآمیز مورد هدف قرار میدهند تا از این طریق بازدید و تعامل ایجاد کنند.
فهرست مطالب
Toggleکلوپ گریدایرون و سیاستِ طنز
تحلیل سیر تکوین رویدادهای روست نیازمند بررسی گذار از آیینهای درونگروهی به محصولات رسانهای انبوه است. برای درک خاستگاه فرمت روست اول در ابعاد سیاسی و سپس طنز رسانهای، باید به ۲۴ ژانویه ۱۸۸۵ و هتل ولکرز(Welcker’s Hotel) در واشینگتن دی.سی. بازگشت؛ مکانی که فرانک ای. دیپی(Frank A. De Puy) و گروهی از روزنامهنگاران، ساختاری را بنا نهادند که هدف آن تعامل کنترلشدۀ نخبگان رسانه و قدرت بود. کلوپ گریدایرون با محدود کردن اعضای فعال به ۶۵ روزنامهنگار از نشریات و خبرگزاریهای اصلی، مدلی از انحصار مطلق را پایهگذاری کرد که در آن عضویت صرفاً با دعوتنامه مقدور بود.
شعار کلیدی کلوپ، بسوزان اما خاکستر نکن(Singe but not burn)، مانیفست اصلی این ژانر محسوب میشود. در ضیافتهای سالانۀ ماه مارس که بین سالهای ۱۹۴۵ تا ۲۰۰۶ در هتل کپیتال هیلتون و سپس در هتل رنسانس برگزار میشد، رؤسای جمهور آمریکا به استثنای گروور کلیولند(Stephen Grover Cleveland) و رهبران احزاب در فضایی کاملاً محرمانه و غیرقابل استناد(Off-the-record) با پوشش رسمی فراک و پاپیون سفید حاضر میشدند.
این ضیافتها با اجرای گروه موسیقی تفنگداران دریایی و نمایشهای موزیکال طنزآمیز همراه بود که در آن روزنامهنگاران و سیاستمداران در اقدامی مشترک، تضادهای سیاسی را به نمایشی کمدی تبدیل میکردند. انگار که این مراسم تمرینی بود برای سیاستمداران تا ظرفیت خود را در برابر نقد بیرحمانه بسنجند؛ چنانکه باراک اوباما حتی پیش از ریاستجمهوری در سال ۲۰۰۶ در این مراسم آواز خواند.
تاریخچۀ گریدایرون آیینهای از ساختار قدرت مردانه در آمریکاست. تا سال ۱۹۷۲ حضور زنان حتی به عنوان مهمان ممنوع بود. این ممنوعیت چنان سختگیرانه بود که النور روزولت(Anna Eleanor Roosevelt) در سال ۱۹۳۳، در اقدامی اعتراضی، مهمانی بیوههای گریدایرون را برای زنانِ سیاستمداران در کاخ سفید برگزار کرد. مقاومت کلوپ در برابر تغییر تا سال ۱۹۷۵ ادامه داشت؛ سالی که هلن توماس(Helen Amelia Thomas) و فرانسیس لوین(Francis Lane) به عنوان نخستین اعضای زن پذیرفته شدند. این تأخیر تاریخی نمایانگر این است که ریشههای روست در فضایی کاملاً مردانه و مبتنی بر سلسلهمراتب قدرت شکل گرفته است.
در سال ۲۰۰۸، ادغام کلوپ با بنیاد گریدایرون تحت عنوان سازمان معاف از مالیات وجهۀ خیریه به آن بخشید که شامل اعطای بورس به دانشگاههایی نظیر مریلند و جرج واشینگتن بود. با این حال، کارکرد اصلی این محفل همواره مورد نقد بوده است. این ضیافتها که در آن روزنامهنگاران با سوژههای خبری خود لاس میزنند مرز امنیتی مراسم را توسط رسانه مخدوش میکرد.
نمونۀ بارز خطرات این صمیمیت اجباری، ضیافت سال ۲۰۲۲ بود که به رویداد اَبّرپخشکننده کووید-۱۹ تبدیل شد و ۷۲ مقام ارشد از جمله مریک گارلند(Merrick Brian Garland) دادستان کل را مبتلا کرد. همچنین اجرای نمایشهای بحثبرانگیز، نظیر اجرای ریچارد نیکسون در ۱۹۷۰ که خشم مهمانان سیاهپوست را برانگیخت که نشاندهندۀ لبههای تیز و گاهی مخرب این مراسمها است.
گریدایرون نشان داد که فرمت نقدِ حضوری و طنزآمیز ابزار خوبی برای نخبگان سیاسی است. اما این فرمت سیاسی و پنهانی بود. برای اینکه این پدیده به آنچه امروز در تلویزیون و اینترنت میبینیم تبدیل شود، نیاز به نهادی بود که سیاستمدار را با کمدین و اتاقهای دربسته را با صحنۀ نمایش جایگزین کنند.
گذار به سرگرمی کلوپ فرایرز | نقد برنامه رس
اگر گریدایرون(Gridiron) نقد طنزآمیز را در دالانهای قدرت سیاسی محبوس کرده بود، کلوپ فرایرز(Friars Club) آن را به صحنۀ پرزرقوبرق برادوی(Broadway Theatre) و تلویزیون آورد و به یک آیین عمومی تبدیل کرد. این کلوپ در سال ۱۹۰۴ توسط گروهی از کارگزاران مطبوعاتی(Press Agents) در نیویورک تأسیس شد که هدف اولیهشان مبارزه با دلالی بلیط تئاتر بود، اما به سرعت به پناهگاه اصلی اهالی تئاتر(Show Business) تبدیل شد.
فرایرز هویت خود را با وامگیری طنزآمیز از ساختار صومعههای قرون وسطی شکل داد. مقر این کلوپ در عمارت رنسانس انگلستان(English Renaissance) واقع در خیابان ۵۵ شرقی(57 East 55th Street) بود که به صومعه(Monastery) شهرت داشت. ادبیات سازمانی آن نیز از همین الگو پیروی میکرد: رئیس کلوپ با عنوان رئیس صومعه(Abbot) و سایر مقامات با عناوینی چون رئیس دانشکده(Dean)، مقام ارشد(Prior) و کاتب(Scribe) شناخته میشدند. این واژهگزینیِ شبهمذهبی نوعی تقدس شوخطبعانه به مراسمهای آنها میبخشید و روست را به یک آیین تطهیر از طریق آتشِ طنز بدل میکرد.
نقطۀ عطف تاریخ این ژانر، برگزاری اولین روست رسمی فرایرز در سال ۱۹۵۰ بود که سم لونسون(Sam Levenson) و جو ای. لوئیس(Joe E. Lewis) را هدف قرار داد. برخلاف گریدایرون که بر سیاست متمرکز بود، فرایرز بر شخصیت سلبریتیها تمرکز داشت. در اینجا هدف حمله به خصوصیات فیزیکی، شکستهای شغلی و رسواییهای شخصی این افراد بود. این تغییر رویکرد، راه را برای ورود استندآپ کمدینها باز کرد؛ کسانی که تخصصشان تخریب خلاقانه بود.
پذیرش زنان در این کلوپ نیز مانند گریدایرون با تأخیر همراه بود و سرانجام در سال ۱۹۸۸ با پذیرش لایزا مینلی(Liza Minnelli) تابوی جنسیتی شکسته شد. این تأخیر نشان میدهد که ذات این ژانر در هر دو کلوپ، ریشههای عمیقاً مردانه داشته است.
با ورود به نیمۀ دوم قرن بیستم و آغاز پخش برنامههای تلویزیونی مانند سری برنامههای دین مارتین(Dean Martin) ماهیت روست دچار دگردیسی شد و رسانه با بهرهگیری از این فرمت توهم صمیمیت را به مخاطب میفروخت. صنعت سرگرمی دریافت که مخاطب عام عطش دیدن چهرۀ مخدوش سلبریتیها را دارد؛ از اینرو برنامههای تلویزیونی با بازسازی مصنوعی فضای کلوپهای خصوصی، به بیننده احساس حضور در پشتصحنۀ زندگی ستارگان را القا میکردند. در این مرحله، توهین به ابزاری برای بازاریابی تبدیل شد و حضور در صندلی داغ روست به معنای تأیید جایگاه سلبریتی در سلسلهمراتب شهرت بود؛ پیامی که نشان میداد فرد آنقدر مهم است که ارزش تخریب شدن را دارد.
استقبال فزایندۀ عمومی در دهههای ۱۹۷۰ و پس از آن، ریشه در روانشناسی جمعی جامعۀ آمریکا داشت؛ در فضای پسا ویتنام و رسوایی سینمایی واترگیت(Watergate scandal)، اعتماد عمومی به ارکان قدرت و چهرههای رسمی فرو ریخت و روست بستر مناسبی برای تخلیۀ خشم فروخوردۀ جامعه نسبت به نخبگان فراهم کرد. مشاهدۀ تحقیر چهرههای قدرتمند، نوعی ارضای روانی(Schadenfreude) برای تودهها به همراه داشت و این فرمت با شکستن هالۀ نورانی دور سلبریتیها، آنها را به سطح مردم عادی فرو مینشاند؛ خنده در اینجا مکانیسمی دفاعی در برابر قدرت بود که با تبدیل ابهت به مضحکه، اضطراب اجتماعی را کاهش میداد.
از اواخر دهۀ ۱۹۹۰ با ظهور برنامۀ کمدی مرکزی(Comedy Central) و سپس اینترنت، روست وارد فاز رادیکالتری شد؛ در بازار اشباعشدۀ رسانهای، محتوای متعارف توان رقابت نداشت و توهینهای نژادی، جنسیتی و شخصی به ارز رایج در اقتصاد توجه تبدیل شد. هدف ایجاد شوک عصبی و وایرال شدن محتوا شد و در این دوره، مرز بین شوخی و آزار کلامی محو شد. جامعۀ مخاطب با مصرف این محتوا، در نوعی قرارداد جمعی برای تعلیق موقت اخلاقیات مشارکت میکرد که این امر نشاندهندۀ تغییر ذائقۀ فرهنگی به سمت لذت بردن از خشونت کلامی عریان است.
مکانیسمِ جذب مخاطب حاضر از طریق شوک عصبی، دقیقاً همان الگویی است که امروز در برنامۀ رس مشاهده میشود که به جای طنز خلاقانه، شکستن حریم چهرهای پیشکسوت به ابزار اصلی برای وایرال شدن تبدیل شده است. سازندگان دریافتهاند که در این اقتصاد توجهِ وارداتی، احترام خریداری ندارد، اما بیحرمتی خوب میفروشد و الگوریتمها به آن پاداش میدهند.
تا اینجا دو ستون اصلی را شناختیم:
- گریدایرون: مدل سیاسی و محافظهکار مبتنی بر الگوی نقد قدرت.
- فرایرز: مدل هنری، بیپروا و مبتنی بر نمایش الگوی نقد سلبریتی.
ایران در دهۀ اخیر، مسیری ترکیبی اما متمایل به الگوی فرایرز را طی کرده است. از آنجا که نقد سیاسی به سبک گریدایرون در ساختار عقیدتی و فکری مردم ایران با موانع درستی در فضای رسانه روبروست، انرژی طنز انتقادی به سمت تمسخر اجتماعی و سلبریتیمحور کانالیزه شده است. اما دلیل اصلی اینکه چرا روست و برنامههای مشابه مانند استند آپ کمدیهای خندوانه و دورهمی مهران مدیری در بستر ایران به سمت تمسخر و گاهاً توهین و شوخی با مسائل حساس جنسیتی میرود در ضعفهای بنیادینِ آموزشی و فرهنگی نهفته است.
علتالعلل این پدیده، کمکاری و ضعف عملکرد در حوزۀ تعلیم و تربیت و جهاد تبیین این مسیر است که مقام معظم رهبری همواره بر آن تأکید داشتهاند. زمانی که نهادهای انسانساز خانواده و آموزش و پرورش در انتقال مفاهیم صحیح و ایجاد مصونیت فکری ضعیف عمل کنند، خلأیی ایجاد میشود که با فرهنگ وارداتی پر خواهد شد. در غیابِ این تربیتِ اصولی، جامعه در برابر هجوم فرهنگی آسیبپذیر میشود. در این شرایط، سلبریتیهایی که خود غرق در پول و متأثر از سبک زندگی و فرهنگ غربی هستند، به عنوان مراجعِ رفتاریِ کاذب ظهور میکنند. این افراد همراه با رسانههای غربی، الگوهایی از تعامل را ترویج میدهند که مبنای آن تمسخر، توهین و مسائل جنسیتی است.
ضعفِ بنیادین در امر تعلیم و تربیت باعث میشود مخاطب و مردم نیز به صورت منفعلانه تحت تأثیر هر محتوایی از میمها گرفته تا فیلمها و سریالها قرار بگیرند که در رسانه ترند میشود؛ بنابراین، رواج توهین و تمسخر، نتیجۀ مستقیمِ عدمِ تبیینِ صحیح و نفوذِ جریانِ فرهنگیِ غرب از طریق چهرههای مشهور در بستری است که تربیتِ اسلامی ایرانی در آن به درستی نهادینه نشده است.
جالب است که رفتار مجری و استند آپ کمدین در این برنامهها به مثابۀ نشانهای از صمیمیت و پذیرش در اذهان عمومی تلقی میشود. نقد بیرحمانه در فضای خصوصی، نوعی قرارداد اجتماعی نانوشته بود که مرز بین خودی و غیرخودی را ترسیم میکرد. در گذشتۀ جامعۀ ما هدف پنهان این نقدها و شوخیهای بیرحمانه اما نه به این سبکی که در برنامۀ رس میبینیم یادآوری فناپذیری و نقصهای انسانی به چهرههای مشهور بود تا از تورم کاذب شخصیت آنها جلوگیری شود.
در نبودِ این سنگرِ فکری، فرد قدرتِ تفکیک را از دست میدهد. او دیگر نمیتواند تشخیص دهد که آنچه در روستهای آمریکایی میبیند، محصولِ یک بسترِ سکولار و مبتنی بر لذتجوییِ مادی است و با زیستبومِ اخلاقیِ اسلامی ایرانی سازگار نیست. بیدفاعیِ ذهنی مقدمۀ پذیرشِ مطلق است.
اما خطرناکترین لایۀ این ماجرا سپردنِ سکانِ تربیت به دستِ الگوریتمهای شبکههای اجتماعی است. در غیابِ محتوای غنیِ بومی و تبیینگر، جریانِ غالبِ رسانهای که از غرب هدایت میشود، ذائقه را میسازد. میمها(Memes) و کلیپهای کوتاه، حاملانِ سریعِ ایدئولوژی هستند. آنها مفاهیمِ پیچیده را به تصاویرِ ساده و خندهدار تبدیل میکنند. وقتی هزاران میم با محتوای تمسخرِ دیگران در فضای مجازی ترند میشود، مغزِ مخاطبِ واکسینه نشده شرطیسازی میشود تا خندیدن به تحقیرِ دیگری را لذتبخش بداند.
محصولات نمایشیِ غربی که مروجِ فرهنگِ روست هستند، در نبودِ نقد و تحلیلِ درست، به عنوانِ سبکِ زندگیِ ایدهآل پذیرفته میشوند در نتیجه جوانِ ایرانی میپندارد برای اینکه شبیه به قهرمانانِ آن فیلمها خوب جلوه کند باید همان رفتار و ادبیاتِ پرخاشگر و تمسخرآمیز را بازتولید کند.
دیدگاهتان را بنویسید