نقدی بر فیلم نیمشب ساخته مهدویان | جشنواره فجر ۱۴۰۴
نقدی بر فیلم نیمشب ساخته مهدویان | جشنواره فجر 1404
فهرست مطالب
Toggleنقد اول نیم شب؛ سوژه ناب پنهان در شعار
نویسنده: دکتر محمدرضا زهرائی
شبی از شبهای جنگ ۱۲ روزه، موضوع اثر جدید محمدحسین مهدویان است. فیلم با سقوط یک موشک عملنکرده با نشان ستاره داوود در کنار بیمارستانی در محله یوسفآباد تهران آغاز میشود. با ورود آقا مهدی بهعنوان مسئول خنثیسازی این موشک، تمام داستان فیلم پیرامون این شخصیت طراحی شده است.
بخشی از زندگی خصوصی شخصیت اصلی، یعنی همسری که در بیمارستان بستری است و چالشهای زندگی آقا مهدی، مواد خام خوبی برای قهرمانسازی و شخصیتپردازی فراهم کرده است. اما نویسنده مکرراً در زبان شخصیتهای مختلف فیلم شعار میکارَد و نمیگذارد مخاطب خودش با شخصیتها ارتباط برقرار کند.
داستانهای فرعیِ گذرا، گل درشت، بیمقدمه و شعاری، بیش از همه جنبه سفارشی بودن فیلم را آشکار میکنند؛ مانند جمله «ما آمدهایم خدمت کنیم» از سوی مأمور شهرداری. پرسشهای بیپاسخ و رها شدهای در ذهن مخاطب شکل میگیرد که ارتباط او را با داستان قطع میکند.
داستان اصلی و داستانهای فرعیِ آن، بسیاری از روابط علت و معلولی را میشکنند و با شتابزدگی پیش میروند تا انسجامی تصنعی بسازند: از معتاد و کارتنخواب تا پزشک و پرستار و نظامی و مسیحی در کنار بینماز علیه دشمن متحد شدهاند، در مقابل، چند تبعه افغانستانیِ کارگر در زیرزمین یک ساختمان، مزدور اسرائیل معرفی میشوند. این تقابل برجسته میشود؛ یعنی یک «انسجامسازی» در مقابل یک «دیگریسازی» که از جنس کارگران مهاجر افغانستانی با چهره هزاره است.
با اینکه چندبار ادعا شده داستان فیلم واقعی است، ولی مسئولان امنیتی بارها تأکید کردهاند مهاجران افغانستانی در این جنگ به نفع اسرائیل جاسوسی نکردهاند. تمرکز روی این کارگران، با وجود پهپادهای بسیار، به غیرواقعی بودن داستان دامن میزند. این تقابل میتواند آثار زیانباری علیه مهاجران افغانستانی داشته باشد؛ مهاجرانی که با وجود محرومیتهای فراوان، بیشترین همراهی را هم در دفاع مقدس، هم در مقابله با داعش و هم در جنگ ۱۲ روزه با مردم ایران و انقلاب اسلامی داشتهاند. این تصویرسازی حتی در ترحم نسبت به کودک بیمار افغانستانی هم ادامه مییابد؛ آنجا که گفته میشود «بیکس و کار است» و روایتی از تحقیر درباره مهاجران ساخته میشود. از منظر محتوایی هم، فیلم در خدمت یک دیگری سازی غیرواقعی از یک متحد با سابقه و اصیل و امتحان پس داده به نام مهاجران افغانستانی است.
به علاوه، طبیعتاً داستان باید در فضای شبهای جنگ ۱۲ روزه در تهران رخ دهد، اما مهدویان نتوانسته اضطراب و فضای جنگ را نشان دهد. فضا کاملاً در خدمت یک موشک عملنکرده قرار گرفته و گویی جنگی در دیگر نقاط شهر و کشور در جریان نیست.
شخصیت آقا مهدی نیز غیرواقعی و دارای قدرتی بیحد و حصر است که با همه با اقتدار برخورد میکند و روی سینه افراد می کوبد. و طرفهایش منفعل و بیواکنش هستند. این مسئله باعث میشود مخاطب نتواند با او همراه شود. این شخصیت یادآور حاج کاظم در «آژانس شیشهای» است، اما آنجا حاج کاظم قدرت بیحد ندارد و روابط علت و معلولی در داستان و شخصیت به هم گره خورده است. روابط قدرت در مواجهه با کنشهای احساسی واقعی شکل میگیرد؛ به همین دلیل حاج کاظمِ آژانس واقعی است و مخاطب را همراه میکند.
با این وصف، اجزای داستان نتوانستهاند مخاطب را جذب کنند. مهدویان سعی کرده این خلأها را با عبور از خط قرمزها در تماسهای زن و مرد بپوشاند. در نهایت، با توجه به این همه ضعف در داستانپردازی، شخصیتپردازی و فضاسازی، باید گفت این فیلم با وجود سابقه خوب مهدویان، ضعیفترین اثر در کارنامه سینمایی اوست.
نقد دوم؛ آرامش در حضور بمب ساعتی! بررسی باگهای منطقی و روایی در فیلم «نیمشب»
پدیدآورنده: دکتر محمد حسنی (بر اساس سخنان ایشان در نشست نقد و تحلیل آثار جشنواره فجر1404)
اگر بخواهیم به فیلم «نیمشب» بپردازیم، باید بگویم چون در مجموع فیلم خوبی است، خیلی جای بحثهای انتقادی طولانی ندارد، اما در بخشهایی نیازمند تدوین مجدد است. مثلاً در ابتدای فیلم، یک موشک عملنکرده در خیابان میافتد.
برای من به عنوان مخاطب جای سوال بود که موشکی که حتی منفجر نشده، چگونه توانسته پنجاه سوراخ افقی و عمودی در در و دیوار و زیرزمین ایجاد کند! حتی اگر فرض کنیم موشک مماس شده و سابیده شده است، باز هم این حجم از تخریب غیرمنطقی است و چون در همان ابتدای کار رخ میدهد، کمی حال مخاطب را میگیرد. احتمالاً داستان در مرحله فیلمبرداری شکل دیگری بوده و در تدوین اینگونه خروجی داده است که به نظرم قابل اصلاح است.
مضمون اصلی فیلم، نمایش حس مشترک و وحدت ناشی از مواجهه با یک دشمن مشترک است که کارگردان تا حدود زیادی آن را خوب درآورده است. با این حال، ضعفهایی در خردهپیرنگها دیده میشود و در جاهایی ریتم فیلم کشدار و اضافی است؛ به طوری که زمان فیلم قابلیت کاهش ده تا پانزده دقیقهای را دارد.
مثلاً سکانس رفتن و آوردن باتری رادیو میتوانست بسیار کوتاهتر باشد. یا ماجرای پرستاری که جعبه جواهرات دارد؛ اصلاً مشخص نشد این جواهرات چه بود برای چه به بیمارستان آورده شده بود و چه ضرورت معنایی در فیلم داشت.
به نظر میرسد برخی از این جزئیات، فدای برداشتهای بلند (Long Take) بیمورد شده است. در مجموع، فیلم ایراد محتوایی آنچنانی نداشت، بازیها نسبتاً خوب بود و پایانبندی مناسبی داشت، اما التهاب اولیه فیلم ضعیف بود و بیش از حد آرام شروع شد.
بزرگترین باگ فیلمنامهای این اثر، تضاد میان تعلیق موقعیت و رفتار قهرمان است. وقتی شما در ابتدای فیلم یک بمب ساعتی میکارید که هر لحظه ممکن است منفجر شود، مخاطب روی ویبره است و اضطراب دارد. در این شرایط بحرانی، قهرمان داستان در حال پرسه زدن، حرف زدن با این و آن و پرداختن به مسائل معنوی است.
وقتی بمب در حال تیکتیک کردن است، مخاطب مدام با خود میگوید: «چرا معطل میکنی؟ کجا میروی؟» در چنین موقعیتی، حتی اگر بهترین آیات قرآن یا زیباترین خاطرات جبهه هم خوانده شود، اعصاب مخاطب خرد میشود؛ مگر اینکه دلیل قانعکنندهای در فیلمنامه برای این تعلل کاشته شده باشد که در اینجا وجود نداشت. فوریت موقعیت ایجاب میکند که بمب خنثی شود، لذا این تأخیرها به هیچ وجه قابل درک نیست.
نکته عجیب دیگر در منطق روایی این است که وقتی بالاخره بمب را پشت وانت میگذارند و میبرند، بیماران همچنان در پارک نشستهاند! این افراد بیمار هستند؛ ثانیه و دقیقه برایشان حیاتی است و برخی به اکسیژن و دارو نیاز دارند.
حالا که خطر بمب رفع شده، چرا هنوز در پارک ماندهاند؟ فیلم باید نشان میداد که همزمان با دور شدن بمب، عدهای در حال دویدن برای انتقال بیماران هستند، یا اگر دلیل امنیتی خاصی برای نگهداشتن آنها در پارک وجود داشت، باید حتماً بیان میشد. این اثر یک «فیلم موقعیت» است و داستانگویی کلاسیک ندارد؛ بنابراین زمان آن برای یک فیلم موقعیت کمی زیاد است و حذف یا کوتاه کردن سکانسهایی مثل معرفی حاشیهای پرستاران یا ماجرای جواهرات میتواند به انسجام و ریتم آن کمک شایانی کند.

دیدگاهتان را بنویسید