طرح خاورمیانه بزرگ | ریشههای تاریخی و نقشههای نوین دشمن برای تجزیه جهان اسلام
در تاروپودِ طرح خاورمیانه بزرگ، سایکس-پیکو تنها نقطه آغاز است. این طرح، چیزی بیش از ترسیمِ مرزهای جغرافیایی، پروژهای برای طراحی هویتها و تضعیف همبستگی منطقهای است. دریابیم دشمن چگونه با جراحی بافت اجتماعی، مقاومت را به بحران بدل میکند و چگونه شناخت دشمن کلیدِ بقا در این بازیِ پیچیده است.
نویسنده: مجتبی خلیلی
فهرست مطالب
Toggleریشههای تاریخی مرزبندی در غرب آسیا | از سایکس پیکو تا میراث استعمار پیر
شناخت وضعیت فعلی خاورمیانه بدون بازگشت به نقطهای که خطکشهای استعماری روی نقشه حرکت کردند، ناممکن است. برای درک ابعاد واقعی طرح خاورمیانه بزرگ(Greater Middle East Project)، باید ابتدا بفهمیم مرزهایی که امروز بین کشورها کشیده شده چگونه و با چه منطقی ترسیم شدند.
در سال ۱۹۱۶ میلادی، زمانی که شعلههای جنگ جهانی اول هنوز زبانه میکشید، مارک سایکس(Mark Sykes) و فرانسوا ژرژ پیکو(François Georges-Picot) در اتاقی دربسته، آینده مردمان منطقه را روی کاغذ آوردند. قرارداد سایکس پیکو(Sykes–Picot Agreement) توافقی مخفیانه میان بریتانیا و فرانسه بود که بدون در نظر گرفتن هویتهای بومی، پیوندهای تاریخی و بافت جمعیتی، منطقه را به مناطق تحت نفوذ تقسیم کرد. بریتانیا با این اقدام، جغرافیایی مصنوعی آفرید که در آن کوهها، رودها و قبایل به شکلی ناشیانه از هم گسیختند. این مرزها با هدف تجزیه قدرتهای بزرگ و تضمین دسترسی به منابع انرژی طراحی شدند.
بریتانیا در این مسیر، راهبرد ظریفی را پیش گرفت؛ آنها به جای اتحاد، بر تفاوتها سرمایهگذاری کردند. با کاشت بذر اختلافات مذهبی و قومی، فضایی پدید آمد که در آن گروههای مختلف به جای همزیستی، به رقیبانی خونی تبدیل شدند. بریتانیا با سپردن قدرت به اقلیتی خاص در برخی مناطق، عملاً وضعیتی ایجاد کرد که حاکمان برای بقای خود همواره به حمایت قدرتهای بیرونی وابسته باشند. این شیوه مدیریت، تضادهای درونی را به استخوانی لای زخم تبدیل کرد تا هر زمان که نیاز بود، با تحریک جرقهای کوچک، آتش جنگهای داخلی شعلهور شود.
مدل دولتملتسازی که از اروپا به این منطقه صادر شد، با ساختار هویتهای اصیل و ریشهدار منطقه در تضاد بود. استعمار پیر تلاش کرد جوامعی با تکثر مذهبی و قومی را در قالب مرزهایی محصور کند که هیچ سنخیتی با پیشینه تاریخی آنها نداشت. نتیجه این اقدام، تولد کشورهایی بود که از درون با بحران مشروعیت و هویت دست و پنجه نرم میکردند. این شکافها، دقیقاً همان نقاط ضعفی هستند که امروز در نقشههای نوین واشینگتن برای تکهتکه کردن دوباره منطقه هدف قرار گرفتهاند. این میراث استعماری، بستر لازم را فراهم کرد تا ایدههایی مانند خاورمیانه جدید بتوانند روی ویرانههای هویتهای ملی قدیمی، بنا شوند.
طرح خاورمیانه بزرگ | رویای واشینگتن برای مدیریت قلب زمین
اگر بریتانیا در قرن گذشته مرزها را ترسیم کرد، ایالات متحده(United States) در دوران معاصر به دنبال تعریف مجدد کارکرد این مرزها است. عبور از استعمار سنتی به مدلهای نوین نفوذ، نیازمند مبانی نظری محکمی بود که تئوریسینهای آمریکایی وظیفه تدوین آن را بر عهده گرفتند. در این میان، نظریه برنارد لوئیس(Bernard Lewis) نقشی کلیدی در شکلگیری نگاه واشینگتن به منطقه ایفا کرد.
لوئیس معتقد بود که کشورهای اسلامی به دلیل تنوع قومی و مذهبی، اساساً پایداری ملی ندارند و تنها راه مدیریت این جغرافیا، تقسیم آن به واحدهای کوچکتر و کنترلپذیر است. او بر این باور بود که با تحریک گسلهای هویتی، میتوان قدرتهای منطقهای را از درون دچار فروپاشی کرد تا هیچکدام توان تبدیل شدن به رقیبی برای منافع غرب را نداشته باشند.
این نگاه تئوریک بعدها در نقشههای عملیاتیتری نمود پیدا کرد. رالف پیترز(Ralph Peters)، از افسران سابق اطلاعاتی، در مقالهای با عنوان مرزهای خونین(Blood Borders)، نقشهای را پیشنهاد داد که در آن جغرافیای منطقه بر اساس توزیع قومی و مذهبی بازنگری شده بود.
هرچند این طرح در ابتدا پیشنهادی غیر رسمی به نظر میرسید، اما منطق حاکم بر آن نشاندهنده میلی جدی برای تغییر نظم موجود بود. پیترز مدعی بود که مرزهای فعلی ناعادلانهاند و تنها با جابهجایی آنها میتوان به ثبات رسید؛ غافل از اینکه جراحیهایی اینچنینی در بافت ریشهدار منطقه، جز خونریزیهای بیپایان و ایجاد کینههای نسلی میان همسایگان ثمر دیگری ندارد. این ایده، به جای حل مشکل، بنزینی بر آتش اختلافات تاریخی میریخت تا انرژی ملتها صرف نبردهای داخلی شود.
اهداف ژئوپلیتیک ایالات متحده از پیگیری این طرحها، در لایههای مختلفی قابل تحلیل است. تضعیف قدرتهای منطقهای و تبدیل آنها به کشورهای ذرهای، راه را برای تسلط بر منابع عظیم انرژی هموار میکند. کشوری که درگیر بحرانهای داخلی و تهدیدهای جداییطلبانه است، فرصتی برای اثرگذاری در معادلات جهانی نخواهد داشت.
از سوی دیگر، تأمین امنیت بلندمدت متحدان منطقهای و تضمین جریان آزاد کالا، نیازمند محیطی است که در آن هیچ قطب قدرت مستقلی شکل نگیرد. به این ترتیب، واشینگتن با تکیه بر این الگوها، تلاش میکند جغرافیایی را پدید آورد که در آن ثبات، فقط از طریق وابستگی به قدرتهای فرامنطقهای تعریف شود. این برنامهریزیهای کلان، در گامهای بعدی به ابزارهای اجرایی خطرناکی مجهز شدند که فرآیند فروپاشی را از میدانهای نبرد کلاسیک به درون خیابانها و خانهها کشاندند.
ابزارهای نوین برای فروپاشی از درون | جنگهای نیابتی و آشوبهای هدایت شده
وقتی هزینههای جانی و اقتصادی حمله نظامی مستقیم برای قدرتهای بزرگ سنگین شد، استراتژیها به سمت فرسایش درونی تغییر جهت دادند. در این مدل جدید، دیگر نیازی به اعزام لشکرهای زرهی نیست؛ کافی است پتانسیلهای تخریبی داخل جامعه شناسایی و فعال شوند. جنگهای نیابتی(Proxy Wars) دقیقاً با همین هدف به کار گرفته شدند.
در این نبردها، گروههای مسلح محلی یا سازمانهای تروریستی، بدون اینکه هزینهای برای کشور حامی داشته باشند، وظیفه تخریب زیرساختها و تضعیف ارتش ملی را بر عهده میگیرند. نتیجه این فرآیند، کشوری است که تمام توان دفاعی و ثروت اقتصادیاش را در جنگی بیپایان با خودش مصرف میکند و در نهایت، به قدری ضعیف میشود که تجزیه آن به تکههای کوچکتر، مانند ضرورتی امنیتی جلوه میکند.
در کنار نبردهای مسلحانه، سوءاستفاده از مطالبات اجتماعی نیز به ابزاری برای ایجاد گسلهای امنیتی تبدیل شده است. هر جامعهای به صورت طبیعی با چالشهای اقتصادی یا محدودیتهای سیاسی دستوپنجه نرم میکند، اما در طرح خاورمیانه بزرگ، این مطالبات به جای اصلاح، به سمت ویرانی هدایت میشوند. رسانههای نوین با ضریب دادن به نارضایتیها و حذف امید به تغییرات ساختاری، فضای اعتراض مدنی را به سمت تقابلهای خشونتآمیز سوق میدهند.
زمانی که اعتماد عمومی به دولتها سلب شود و نهادهای قانونی توان پاسخگویی را از دست بدهند، خلأ قدرتی پدید میآید که بهترین فضا برای رشد ایدههای تجزیهطلبانه است. در چنین وضعیتی، مردم به جای هویت ملی، به هویتهای کوچکتر قومی یا مذهبی پناه میبرند و پیوند جامعه از هم گسسته میشود.
مدیریت این بحرانهای داخلی بر عهده سازمانهای جاسوسی و اتاقهای فکری است که با دقت، نقاط حساس هر کشور را پایش میکنند. وظیفه این نهادها، شناسایی تفاوتهایی است که پتانسیل تبدیل شدن به تضاد را دارند. آنها با تزریق منابع مالی و اطلاعاتی به جریانهای افراطی از هر دو طرف دعوا، اطمینان حاصل میکنند که آتش اختلافات هرگز فروکش نکند. این سناریوهای پیچیده، جوامع را در وضعیتی قرار میدهند که گویی هیچ راهی جز جدایی و مرزبندی جدید باقی نمانده است. این تخریب نرم و فرسایشی، جاده را برای پروژههای بزرگتری صاف میکند که امنیت رژیمی خاص در منطقه را به ناامنی و تکهتکه شدن همسایگانش گره زده است.
دشمنشناسی و استراتژی بقای رژیم صهیونیستی | طرح اودد یینون
در امتداد ابزارهای تخریبی که پیشتر بررسی کردیم، باید به دنبال بازیگرانی گشت که بیشترین سود را از فرسایش قدرتهای منطقه میبرند. در این میان، نقشههای راهبردی رژیم صهیونیستی جایگاهی ویژه دارند. اودد یینون (Oded Yinon)، تحلیلگری که سابقه فعالیت در وزارت امور خارجه اسرائیل(Israel) را داشت، در سال ۱۹۸۲ سندی را منتشر کرد که بعدها به عنوان راهبرد اسرائیل در دهه هشتاد میلادی شناخته شد.
این سند بر این پایه استوار بود که بقای بلندمدت این رژیم در گرو تبدیل کشورهای پیرامونی به واحدهای کوچک، ضعیف و متخاصم است. اینون معتقد بود که قدرتهای متمرکز عربی، حتی اگر در وضعیت فعلی با تلآویو وارد جنگ نشوند، پتانسیل تهدیدی دائمی دارند و تنها راه خنثیسازی این توان، فروپاشی درونی آنها است.
این نگاه راهبردی، جغرافیای منطقه را فقط به صورت موزاییکی از اقوام و مذاهب میبیند که پیوند ضعیفی با هم دارند. طبق طرح اودد یینون (Oded Yinon Plan)، کشورهایی مانند عراق و سوریه به دلیل تنوع بافت جمعیتی، مستعدترین گزینهها برای تجزیه هستند. در این مدل، امنیت اسرائیل با ناامنی و تکهتکه شدن همسایگان گره خورده است.
برای مثال، تبدیل عراق به سه واحد جداگانه کردی، سنی و شیعی، علاوه بر اینکه قدرت نظامی ارتش را از بین میبرد، انرژی این واحدها را صرف درگیریهای مرزی و هویتی با یکدیگر میکند. سوریه نیز در این نقشه، باید به ایالتهای کوچک طایفهای تقسیم شود تا هرگونه رویای اتحاد علیه اشغالگری در نطفه خفه شود. این فرآیند، تهدیدهای بزرگ و یکپارچه را به چالشهای کوچک محلی تبدیل میکند که مهار آنها به مراتب آسانتر است.
پیامد هولناک اجرای این سیاستها، به حاشیه راندن آرمان فلسطین در ذهنیت جمعی مسلمانان است. زمانی که کشوری مانند سوریه یا لیبی درگیر جنگ داخلی خونین و نبرد برای بقای حداقلی باشد، مسئله قدس دیگر اولویت نخست مردم و حاکمان آن نخواهد بود. سرگرم کردن ملتها به نبردهای مذهبی و قومی، فضایی پدید میآورد که در آن اشغالگری به مسئلهای ثانویه تبدیل میشود.
رژیم صهیونیستی با حمایت از جریانهای تجزیهطلب و تشدید گسلهای داخلی، تلاش میکند افکار عمومی جهان اسلام را از مبارزه با دشمن مشترک منصرف کرده و به سمت دشمنتراشیهای داخلی سوق دهد. این استراتژی، هویت مبارزاتی نسلهای جدید را هدف قرار داده تا آنها به جای تمرکز بر ریشههای بحران، درگیر شاخوبرگهای ساختگی اختلافات فرقهای شوند. تداوم این وضعیت، زیرساختهای فکری لازم را فراهم میکند تا طرحهای استعمار در لایههای عمیق زندگی و فرهنگ جوانان نفوذ کنند.
تاثیر طرحهای تجزیه بر سبک زندگی و هویت جوانان مسلمان
تجزیه سیاسی و جغرافیایی، آخرین مرحله از فرآیندی است که پیش از آن در ذهن و قلب مردمان جامعه رخ میدهد. نقشههای سیاسی فقط زمانی قابلیت اجرایی پیدا میکنند که پیوندهای هویتی میان افراد سست شده باشد. هدف نهایی این راهبردها، پدید آوردن نسلی است که به جای تعلق به بدنه بزرگ جهان اسلام، خود را محصور در مرزهای کوچک قومی و قبیلهای ببیند. این تغییر نگاه، از طریق فرآیندی تدریجی در سبک زندگی و باورهای اجتماعی جوانان رخ میدهد تا آمادگی روانی برای پذیرش تکهتکه شدن جغرافیا فراهم شود.
در گام نخست، بحرانی هویتی پدید میآید که در آن ارزشهای اصیل جای خود را به ملیگراییهای افراطی و قومگرایی میدهند. وقتی جوانی احساس کند هویت او فقط در زبان، نژاد یا قبیلهای خاص خلاصه میشود، نگاهی حذفی نسبت به دیگران پیدا میکند. ترویج این نوع نگاه در فضاهای رسانهای، باعث میشود که تفاوتهای فرهنگی به جای آنکه مایه غنای جامعه باشند، به دیوارهایی بلند برای جدایی تبدیل شوند این دقیقا همان نگاه ناسیونالیسیتی است که یهودیان با پمپاژ آن توانستند اسرائیل را یهودیان را حول کشور اسرائیل جمع کنند و کشورهای بزرگ را تجزیه کنند.
در چنین فضایی، مفاهیمی مانند وحدت یا برادری، معنای خود را از دست میدهند و جای خود را به رقابتهای بیهوده بر سر برتریهای نژادی میدهند. این دقیقاً همان وضعیتی است که طراحان خاورمیانه بزرگ برای تضعیف انسجام داخلی جوامع مسلمان به آن نیاز دارند.
رسانههای نوین و شبکههای اجتماعی(Social Media) در این میان، وظیفه تغییر ذائقه فرهنگی و دور کردن نسل جدید از آرمانهای مشترک را بر عهده گرفتهاند. این پلتفرمها با نمایش الگوهای زیست غربی و ترویج فردگرایی مفرط، تلاش میکنند پیوند جوانان با ریشههای تاریخی و مذهبیشان را قطع کنند. زمانی که ذائقه جوانی تغییر کند و دغدغههای او به مسائل سطحی و مصرفگرایی محدود شود، دیگر انگیزهای برای تفکر درباره سرنوشت سیاسی منطقه نخواهد داشت. این دور شدن از آگاهی تاریخی، فضایی پدید میآورد که در آن شایعات و روایتهای انحرافی به سادگی پذیرفته میشوند و میل به جدایی به عنوان راهکاری برای رسیدن به رفاه بیشتر جلوه داده میشود.
در لایهای عمیق، ترویج عقاید انحرافی و فرقهگرایی به عنوان جایگزینی برای قرائتهای اصیل دینی در دستور کار قرار میگیرد. با حمایت از جریانهایی که به نام مذهب، بذر نفرت و تکفیر میکارند و چهرهای خشن و ناسازگار از باورهای دینی ارائه میشود که ثمره آن، چیزی جز جنگهای داخلی نیست دقیقا همان چیزی که باعث ایجاد داعش در سوریه و عراق و طالبان در افغانستان شد.
از سوی دیگر، ترویج معنویتهای سکولار و فرقههای نوظهور، تلاش میکند تا نیروی محرک و تحولآفرین جوانان را در مسیرهای بیثمر تخلیه کند. این جابهجایی آگاهانه در نظام باورها، باعث میشود که پتانسیل عظیم جوانان به جای آنکه صرف ساختن آیندهای روشن و متحد شود، در مسیر تقابلهای بیپایان انحرافی هدر رود. نتیجه این فرآیند، جامعهای است که از درون تهی شده و در برابر نقشههای بیرونی هیچ توان مقاومتی ندارد؛ مگر آنکه راهبردهایی هوشمندانه برای بازگشت به ریشهها و حفظ تمامیت ارضی اتخاذ شود.
مقاومت در برابر تکهتکه شدن | راهبردهای مقابله با نقشههای استعماری
در برابر امواج سهمگین فروپاشی که لایههای مختلف جغرافیایی و فرهنگی ما را هدف قرار دادهاند، جریانی هوشمند و پویا شکل گرفته است که مانع تحقق نهایی طرح خاورمیانه بزرگ میشود. این ایستادگی که در قالب محور مقاومت(Axis of Resistance) تبلور یافته، علاوه بر اینکه در میدانهای نظامی شکل گرفته، در ساحتهای فکری و راهبردی نیز به تقابل با نقشههای تجزیه برخاسته است. منطق مقاومت بر این اصل استوار است که امنیت و بقای هر یک از کشورهای منطقه، با امنیت همسایگانش پیوند خورده و هرگونه شکاف در این پیکره متحد، به ضرر کل جهان اسلام تمام خواهد شد.
نقش محور مقاومت در خنثیسازی نقشههای تجزیه را میتوان در نمونههای عینی مشاهده کرد. زمانی که پروژه داعش با هدف ایجاد جریانی تکفیری و تکهتکه کردن عراق و سوریه آغاز شد، این همگرایی میدانی بود که مانع از رسم مرزهای جدید خونین شد. نیروهای مقاومت با درک این موضوع که سقوط هر یک از این پایتختها به معنای آغاز دومینوی فروپاشی در کل منطقه است، زنجیرهای دفاعی پدید آوردند که برای نخستین بار در تاریخ معاصر، ارادهای بومی را بر نقشههای استعمار تحمیل کرد. این تجربه نشان داد که وقتی ملتها به جای تکیه بر قدرتهای فرامنطقهای، بر توان داخلی و همکاریهای متقابل تمرکز کنند، سختترین جراحیهای ژئوپلیتیک نیز به شکست میانجامد.
همین مسئله و تلاشهای سردار شهید حاج قاسم سلیمانی و از بین بردن نقشههای دشمنان بود که باعث نفرت و عصبانیت ترامپ و لابی یهودیان شد و به هر قیمتی که شد تلاش کردند حاج قاسم را ترور کنند شدت فشار و عصبانیتی که هنوز هم در حرفهای ترامپ مشاهده میشود که اگر حاج قاسم بود شاید این اتفاقها نمیافتاد و ایران قویتر میبود، البته ایران قوی هست با تکیه بر خداوند ولی این سخنان نشان دهنده اهمیت و تاثیرگذاری حاج قاسم و نشان دهنده اهمیت این نقشه در نگاه دشمن برای دستیابی به انرژی و قدرت پیدا کردن در منطقه بود.
با این حال، پیروزی در میدان نبرد بدون آگاهیبخشی تاریخی به نسل جوان پایدار نخواهد ماند. اهمیت وحدت اسلامی در دنیای امروز، بیش از آنکه موضوعی اخلاقی باشد، ضرورتی استراتژیک برای صیانت از مرزها است. جوانان مسلمان باید بدانند که تفاوتهای مذهبی یا قومی نباید به گسلهایی برای تخریب خانه مشترک تبدیل شوند.
شناخت دقیق ریشههای استعماری مرزبندیهای فعلی و درک اهداف بلندمدت واشینگتن در تضعیف قدرتهای منطقه، واکسنی در برابر ویروس تجزیهطلبی است. رسانهها و نهادهای آموزشی وظیفه دارند تصویری بزرگ از جایگاه تمدنی منطقه ارائه دهند تا جوانان به جای محصور شدن در هویتهای کوچک و متخاصم، خود را بخشی از قدرتی بزرگ و تأثیرگذار در جهان ببینند.
لزوم بازگشت به هویت مشترک برای حفظ تمامیت ارضی، راهکار نهایی ما در برابر این تهدیدها است. این هویت مشترک، نافی تفاوتهای قومی یا زبانی نیست، پناهگاهی است که تمام این تنوعها را در مسیر هدفی واحد یعنی استقلال و پیشرفت هماهنگ میکند. بازسازی پیوندهای اقتصادی، علمی و فرهنگی میان کشورهای منطقه، وابستگی به قدرتهای بیرونی را کاهش داده و هزینه اجرای نقشههای تجزیه را برای دشمنان به شدت افزایش میدهد.
تنها با بازگشت به این ریشههای مشترک و تقویت انسجام درونی است که میتوان اطمینان یافت خاورمیانه بزرگ، به صورتی که شایسته ملتهای بیدار این منطقه است، شکل خواهد گرفت نه به آن شکلی که در اتاقهای فکر واشینگتن طراحی شده. این مسیر، ضامن بقای کرامت انسانی و صیانت از جغرافیایی است که هزاران سال مهد تمدن و معنویت بوده است.
منابع و مراجع
۱. از طرح خاورمیانه بزرگ تا پروژه نفوذ
https://farsi.khamenei.ir/others-note?id=30886
۲. نقشه تجزیه غرب آسیا توسط چه کسی طراحی شد؟
https://farsi.khamenei.ir/others-note?id=35398
۳. طرح خاورمیانه بزرگ، غرب و کشورهای مسلمان ; (زمینه ها، چیستی و پیامدها)
https://hawzah.net/fa/Article/View/89152
دیدگاهتان را بنویسید