جستجو برای:
سبد خرید 0
  • خانه
  • سرویس‌ها
    • دشمن‌شناسی
    • رسانه و روحانیت
    • بازی‌های ویدیویی
    • رسانه‌های شرقی
    • سینما و تلویزیون غرب
    • سینما و تلویزیون ایران
    • رسانه و روانشناسی
    • فناوری‌های نوین
    • سیاست و دشمن‌شناسی
    • تحولات منطقه
    • اقتصاد و دشمن‌شناسی
    • موسیقی و دشمن‌شناسی
    • کتاب و دشمن‌شناسی
  • دسته‌بندی ساختاری
    • خبر
    • گزارش‌
    • گفتگو
    • معرفی کتاب
    • مقاله‌
    • یادداشت
  • فروشگاه
    • دوره‌ها
      • دوره‌های دشمن‌شناسی
      • دوره‌های سواد رسانه
      • دوره‌های مهارتی
      • دوره‌های شناخت سینما و تلویزیون
    • کتاب‌ها
    • نشریات
  • استاد فرج‌نژاد
    • زندگینامۀ استاد فرج‌نژاد
    • استاد فرج‌نژاد از زبان دیگران
    • نوشته‌های استاد فرج‌نژاد
    • خرید کتاب‌های استاد فرج‌نژاد
      • کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما
      • کتاب دین در سینمای شرق و غرب
      • کتاب تحلیل نفوذ فرهنگ کابالیستی در سینما
      • کتاب دین انیمیشن سبک زندگی
      • کتاب فقه رسانه و فضای مجازی
    • معرفی کتاب‌های استاد فرج‌نژاد
      • معرفی کتاب دست پنهان
      • معرفی کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما
      • معرفی کتاب تحلیل نفوذ فرهنگ کابالیستی(عرفان یهودی) در سینما
      • معرفی کتاب دین در سینمای شرق و غرب
      • معرفی کتاب اقتصاد صهیونیسم
      • معرفی کتاب دین، انیمیشن و سبک زندگی
      • معرفی کتاب فقه رسانه و فضای مجازی
    • صفحه مخصوص استاد فرج‌نژاد
  • رویدادها
  • دربارۀ ما
    • معرفی مؤسسه
    • مدرسان ما
  • تماس با ما
  • ورود به سایت
موسسه فرهنگی رسانه‌ای استاد فرج‌نژاد
  • خانه
  • سرویس‌ها
    • دشمن‌شناسی
    • رسانه و روحانیت
    • بازی‌های ویدیویی
    • رسانه‌های شرقی
    • سینما و تلویزیون غرب
    • سینما و تلویزیون ایران
    • رسانه و روانشناسی
    • فناوری‌های نوین
    • سیاست و دشمن‌شناسی
    • تحولات منطقه
    • اقتصاد و دشمن‌شناسی
    • موسیقی و دشمن‌شناسی
    • کتاب و دشمن‌شناسی
  • دسته‌بندی ساختاری
    • خبر
    • گزارش‌
    • گفتگو
    • معرفی کتاب
    • مقاله‌
    • یادداشت
  • فروشگاه
    • دوره‌ها
      • دوره‌های دشمن‌شناسی
      • دوره‌های سواد رسانه
      • دوره‌های مهارتی
      • دوره‌های شناخت سینما و تلویزیون
    • کتاب‌ها
    • نشریات
  • استاد فرج‌نژاد
    • زندگینامۀ استاد فرج‌نژاد
    • استاد فرج‌نژاد از زبان دیگران
    • نوشته‌های استاد فرج‌نژاد
    • خرید کتاب‌های استاد فرج‌نژاد
      • کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما
      • کتاب دین در سینمای شرق و غرب
      • کتاب تحلیل نفوذ فرهنگ کابالیستی در سینما
      • کتاب دین انیمیشن سبک زندگی
      • کتاب فقه رسانه و فضای مجازی
    • معرفی کتاب‌های استاد فرج‌نژاد
      • معرفی کتاب دست پنهان
      • معرفی کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما
      • معرفی کتاب تحلیل نفوذ فرهنگ کابالیستی(عرفان یهودی) در سینما
      • معرفی کتاب دین در سینمای شرق و غرب
      • معرفی کتاب اقتصاد صهیونیسم
      • معرفی کتاب دین، انیمیشن و سبک زندگی
      • معرفی کتاب فقه رسانه و فضای مجازی
    • صفحه مخصوص استاد فرج‌نژاد
  • رویدادها
  • دربارۀ ما
    • معرفی مؤسسه
    • مدرسان ما
  • تماس با ما
  • ورود به سایت
0

وبلاگ

موسسه فرهنگی رسانه‌ای استاد فرج‌نژاد > مطالب سایت > دسته‌بندی ساختاری > یادداشت > نقد فیلم شکار The hunt 2012 | انسان با خدای دئیستی قربانی هیستری اجتماع

نقد فیلم شکار The hunt 2012 | انسان با خدای دئیستی قربانی هیستری اجتماع

۱۴۰۵-۰۷-۰۲
دسته‌بندی ساختاری، سرویس‌های سایت، سینما و تلویزیون غرب، مطالب سایت، یادداشت
نقد فیلم شکار The hunt 2012
ما را به منابع منتخبت در گوگل اضافه کن

با نقد فیلم شکار The hunt 2012 با ما همراه باشید. همین که مدس میکلسن داره توی این فیلم بازی می‌کنه بهانه کافی برای دیدنش دارید. اگه هنوز کارهاشو ندیدید این فیلم شروع خوبی برای فهرست بازی‌هاش نیست. تو فیلم کازینو رویال یه صحنه‌ پوکر هست که باند داره می‌بازه و همه این رو می‌دونن، طوری نشسته که انگار یه چیزی می‌دونه که بقیه نمی‌دونن. صداش بالا نمی‌ره، حرکتی نمی‌کنه، فقط یه نگاه ثابت میکلسن کافیه تا کل صحنه رو مال خودش کنه.

توی سریال هانیبال هم برعکس این آرامش رو می‌بینید؛ اگه سکانسای دکتر لکتر که داره آشپزی می‌کنه رو تو اینستاگرام دیده باشید به‌خاطر میکلسن و میمیکای صورتش از هانیبال راحت نمی‌گذرید. توی شکار کاراکتری که میکلسن بازی می‌کنه یه چیز دیگه‌ست. لوکاس کل فیلم فقط داره سعی می‌کنه بگه من به بچه‌ها تجاوز نکردم و هیچ‌کس گوش نمی‌ده. یه صحنه هست که می‌ره سوپرمارکت و نمی‌ذارن خرید کنه؛ هیچ داد و فریاد و صخنۀ اکشنی توی این اثر نیست، فقط یه مرد تاب‌آوره و منتظر ایستاده که کسی حرفش رو باور کنه. پس اگه دنبال بزن بزنای مارولید نبینید این فیلم رو این فیلم درامه.

شکار(Jagten) یک فیلم درام روان‌شناختی دانمارکی محصول ۲۰۱۲ است که توماس وینتربرگ آن را نوشته، تهیه و کارگردانی کرده و مدس میکلسن در آن نقش اصلی را دارد. داستان فیلم در یک روستای کوچک دانمارکی در آستانه‌ کریسمس می‌گذرد و ماجرای مردی به نام لوکاس کهع طلاق گرفته را روایت می‌کند؛ معلم مهدکودکی که پس از متهم شدن به آزار جنسی یک کودک از مهد، هدف هیستری جمعیت ساکن در منطقه حتی از سوی دوستانش قرار می‌گیرد.

نویسنده: احمرضا مرادی

فهرست مطالب

Toggle
  • خلاصه داستان
  • تاریخچه و پیشینه
  • فرهنگ زمینه و خصوصیات زمانۀ ساخت اثر
    • فضای اقتصادی جامعه دانمارک
    • فضای سیاسی جامعۀ دانمارک
    • فضای اجتماعی جامعۀ دانمارک | خانواده، طلاق و الگوهای رفتار مرتبط با جنسیت
    • فضای فرهنگی دانمارک
  • مبانی تئوریک و معرفتی
  • بازیگران
  • جوایز و افتخارات
  • فرجام سخن | نقد فیلم شکار The hunt 2012

خلاصه داستان

لوکاس عضوی از یک جامعه کوچک و نزدیک روستایی در دانمارک است. او دلتنگ پسر نوجوانش، مارکوس، که بیشتر وقت‌ها پیش مادر سابقش زندگی می‌کند، اما رابطه خوبی با کودکان کوچک مهدکودکی که در آنجا کار می‌کند دارد. او پس از بسته شدن مدرسه‌ای که در آن تدریس می‌کرد، به کار در مهدکودک روی آورده است. وقتی مارکوس می‌گوید می‌خواهد پیش لوکاس زندگی کند و لوکاس با نادیا، همکارش، وارد رابطه می‌شود، به نظر می‌رسد اوضاع برایش بهتر می‌شود.

کلارا، دختر بهترین دوست لوکاس یعنی تئو و همچنین یکی از شاگردان مهدکودک، وقتی والدینش با هم دعوا می‌کنند، معمولاً تنها و دور از چشم‌ها به گردش می‌رود. لوکاس گاهی او را تنها پیدا می‌کند و کمکش می‌کند. او به حساسیت کلارا نسبت به ترک‌های زمین احترام می‌گذارد و به او اجازه می‌دهد هر وقت خواست سگش فنی را بیرون ببرد. با گذشت زمان، کلارا به لوکاس علاقه‌مند می‌شود. وقتی او لوکاس را روی لب‌هایش می‌بوسد و هدیه کوچکی به او می‌دهد، لوکاس با ملایمت پاسخ رد می‌دهد و کلارا دلسرد می‌شود.

کلارا با دیدن تصویری پورنوگرافیک که یکی از دوستان برادر بزرگ‌ترش به او نشان داده بود، جملاتی بیان می‌کند که باعث می‌شود گرته، مدیر مهدکودک، تصور کند لوکاس به او تعرض کرده است. گرته شخصی را دعوت می‌کند تا با کلارا مصاحبه کند و وقتی کلارا به سوالات هدایت‌شده مرد جواب مثبت می‌دهد، گرته که به این باور دارد کودکان دروغ نمی‌گویند، موضوع را به مراجع اطلاع می‌دهد و والدین کودکان مهدکودک را در جریان می‌گذارد. کلارا بعداً داستانش را تکذیب می‌کند، اما بزرگ‌ترها آن را انکار حقیقت می‌دانند.

لوکاس شغلش را از دست می‌دهد، رابطه‌اش با تئو نابود می‌شود و به عنوان یک کودک‌آزار و طرد شده، از جامعه رانده می‌شود. به دلیل زبان مبهم و پنهان‌کاری‌های اطراف تحقیقات، نمی‌داند دقیقاً چه اتهامی به او وارد شده، اما در نهایت می‌شنود احتمالاً به سوءاستفاده از چند کودک متهم شده است. فشار این اتهام باعث می‌شود رابطه‌اش با نادیا به هم بخورد، وقتی فکر می‌کند او دیگر به بی‌گناهی‌اش ایمان ندارد.

مارکوس از مادرش فرار می‌کند تا پیش لوکاس باشد. بعد از یک سفر به فروشگاه مواد غذایی که به او گفته می‌شود دیگر نه او و نه پدرش مورد پذیرش نیستند، شاهد بازداشت لوکاس توسط پلیس می‌شود. وقتی از خانه بیرون می‌ماند، نزد تئو می‌رود تا کلید یدکی بگیرد و با چند بزرگسال درگیر می‌شود که درباره کلارا و چرایی دروغ گفتن به پدرش از او سوال می‌کنند.

در نهایت، مارکوس پیش بروف، یکی از دوستان لوکاس که به بی‌گناهی او ایمان دارد، می‌ماند. بروف به مارکوس می‌گوید لوکاس فردا جلسه رسیدگی دارد و امیدوار است پرونده علیه او به‌دلیل تناقض در شهادت کودکان بسته شود، چون همه آنها از سوءاستفاده در زیرزمین خانه لوکاس حرف زده‌اند در حالی که خانه زیرزمین ندارد.

لوکاس از بازداشت آزاد می‌شود، اما سگش کشته شده و سنگ بزرگی به پنجره‌اش پرت شده است. او مارکوس را به مادرش بازمی‌گرداند و فنی را دفن می‌کند. در شب کریسمس، کارکنان فروشگاه مواد غذایی او را کتک می‌زنند و بیرون می‌اندازند، اما او برمی‌گردد و با ضربه سر قصاب را به عقب می‌راند تا اجناسش را پس بگیرد و خرید کند. تئو و همسرش لوکاس را می‌بینند که از فروشگاه با سر خونین بیرون می‌آید و لوکاس بعداً آنها را در کلیسای جشن کریسمس هنگام نجوا می‌بیند.

لوکاس در مقابل جماعت به تئو حمله می‌کند و از او می‌خواهد در چشمانش نگاه کند تا نشانه‌ای از دروغگویی بیابد، چون تئو قبلاً گفته بود همیشه می‌تواند دروغ لوکاس را تشخیص دهد. لوکاس از کلیسا بیرون برده می‌شود. شب همان روز، تئو به اتاق کلارا می‌رود و او تایید می‌کند که لوکاس هیچ کار بدی با او نکرده است. تئو برای لوکاس غذا و الکل می‌آورد و آنها با هم صحبت می‌کنند.

تا پاییز بعدی، تنش‌ها در جامعه کمتر شده، دوستان لوکاس دوباره به او خوش‌آمد می‌گویند و او و نادیا دوباره با هم هستند. مارکوس در مراسمی در خانه بروف تفنگ شکاری دریافت می‌کند. پس از آن، لوکاس و کلارا دوباره دیدار می‌کنند و لوکاس او را در آغوش می‌کشد تا مجبور نباشد روی ترک‌های زمین قدم بگذارد. مردان بزرگسال به شکار در املاک اطراف می‌روند. وقتی لوکاس تنهاست، گلوله‌ای از کنار او رد می‌شود و به درختی برخورد می‌کند. او برمی‌گردد و می‌بیند که تیرانداز که در برابر خورشید سیاه‌نمایی شده، تفنگش را مجدد مسلح می‌کند و برای لحظه‌ای به لوکاس نشانه می‌دهد و سپس فرار می‌کند.

تاریخچه و پیشینه

ایده‌ فیلم شکار از یک اتفاق شخصی در زندگی وینتربرگ شروع شد. سال‌ها قبل، یک روان‌پزشک دانمارکی نزد او رفته بود و کیفی از پرونده‌های بالینی به او داده بود تا شاید روزی از دلشان فیلمی بسازد؛ اما وینتربرگ در آن زمان درگیر برنامه‌های کاری زیادی بود و حال و حوصله‌ مرور آن حجم از مدارک را نداشت، برای همین بسته را کنار گذاشت. ده سال گذشت تا اینکه، درست همان زمانی که وینتربرگ خودش داشت طلاق می‌گرفت و به یک روان‌پزشک مراجعه کرده بود، به‌طور اتفاقی دوباره آن مدارک را پیدا کرد. با خواندن دوباره‌شان، عمیقاً تکان خورد و احساس کرد باید از آن‌ها فیلمی بسازد.[BaiduWiki][BaiduWiki]

این پرونده‌ها بیشتر درباره‌ سندرم خاطرات کاذب و خاطرات ساختگی بودند. فیلم شکار براساس هیچ پرونده‌ مشخصی ساخته نشده، از ایده‌های نهفته در پرونده‌ها الهام گرفته است. به گفته‌ خود وینتربرگ در گفتگو با هالیوود ریپورتر، ایده‌ اصلی روان‌پزشک این بود که فکر و ایده می‌تواند مثل یک ویروس عمل کند. او در توضیح بیشتر گفته بود وقتی کسی به آزار کودک متهم می‌شود، بچه‌ها بارها توسط پلیس و روان‌پزشک‌ها بازجویی می‌شوند و گاهی همان جوابی را می‌دهند که بزرگ‌ترها می‌خواهند بشنوند. [Cannes 2012: Director Thomas Vinterberg on ]

نکته‌ جالب این‌جاست که این پروژه دقیقاً فلش‌بکی بود به همان دنیایی که وینتربرگ با فیلم جشن(Festen) در سال ۱۹۹۸ واردش شده بود. جشن هم درباره‌ آزار کودکان بود، اما از زاویه‌ قربانی؛ حالا در اثر حاضر او همان موضوع را از زاویه‌ متهمی می‌ساخت که بی‌گناه است. خود وینتربرگ در مصاحبه‌ای گفته بود اگر جشن درباره‌ قربانی‌شدن بچه‌ها بود، این فیلم هم درباره‌ قربانی‌شدن است، اما از نوع دیگری.[The Hollywood Reporter]

جشن همچنین فیلمی بود که وینتربرگ را به‌عنوان یکی از بنیان‌گذاران جنبش دگما ۹۵ (Dogme 95) معرفی کرد که همراه با لارس فون تریه راه انداخته بودند و بر ساخت فیلم‌های کم‌هزینه و مستقل، بدون جلوه‌های ویژه‌ پرزرق‌وبرق فوکِس بودند. اما بعد از آن، مسیر حرفه‌ای وینتربرگ فراز و نشیب زیادی داشت؛ دو فیلم انگلیسی‌زبانش، «عزیز وندی» و «همه‌چیز درباره‌ عشق است»، هر دو با نقد و استقبال ضعیفی روبه‌رو شدند، تا اینکه با زیردریایی(Submarino) در سال ۲۰۱۰ دوباره به مسیر درست بازگشت.

برای نوشتن فیلم‌نامه، وینتربرگ دوباره سراغ توبیاس لیندهولم نویسنده‌ای که در زیردریایی همکارش بود رفت. تهیه‌کنندگی فیلم را مورتن کافمن و سیسه گروم یورگنسن برعهده داشتند و تولید آن زیر نظر استودیوی زنتروپا(Zentropa) که لارس فون‌تریه بنیان گذاشته بود انجام شد. فیلم‌برداری آن از ۴ نوامبر ۲۰۱۱ تا ۲۱ دسامبر همان سال با بودجه‌ای حدود ۳.۴۵ تا ۳.۸ میلیون دلار در دانمارک انجام شد.

انتخاب مدس میکلسن برای نقش لوکاس هم خودش داستانی دارد. میکلسن تا آن زمان بیشتر به‌خاطر بازی در نقش‌های سرد، خشن و شرورانه شناخته می‌شد؛ از جمله نقش شرور جیمز باند در کازینو رویال. وینتربرگ عمداً او را برخلاف همان تیپ همیشگی‌اش انتخاب کرد تا نقش مردی مهربان، آسیب‌پذیر و کاملاً بی‌گناه را بازی کند که در نهایت به یکی از برجسته‌ترین بازی‌های سینمای اروپا در آن دهه تبدیل شد.

خود وینتربرگ پیش از نمایش فیلم در کن گفته بود می‌داند این فیلم ممکن است حساسیت‌های زیادی برانگیزد، چون به موضوعاتی مثل حس مردانگی مردان، روابط زن و مرد و این باور رایج که کودکان همیشه راست می‌گویند دست می‌زند. او در دفاع از این نگاه گفته بود در دانمارک ضرب‌المثلی هست که می‌گوید بچه‌ها و آدم‌های مست همیشه راست می‌گویند، اما فیلمش دقیقاً می‌خواهد نشان دهد که این حرف همیشه درست نیست.

فرهنگ زمینه و خصوصیات زمانۀ ساخت اثر

برای فهمیدن جواب سوالاتی که با دیدن فیلم شکار برایتان پیش آمده کافی نیست فقط داستان لوکاس را دنبال کنیم؛ چرا یک اتهام در دل یک روستای کوچک دانمارکی، این‌قدر سریع به قطعیت بین همه تبدیل شد و چرا هیچ‌کس، حتی نزدیک‌ترین دوستانش، جای تردید برای خودشان باقی نگذاشتند و نقش پلیس و دین انقدر کم رنگ بود؟ باید به بیرون از پرده نگاه کرد، به همان دانمارکی که این فیلم در دلش ساخته شد.

هیچ جامعه‌ای در خلأ به یک اتهام واکنش نشان نمی‌دهد. واکنش یک جمع، محصول تاثیرات و اقتضائات لایه‌های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی‌ای است که سال‌ها، گاهی دهه‌ها، روی هم انباشته شده‌اند. اقتصادی که چقدر امن یا ناامن است، سیاستی که چه کسی را خودی و چه کسی را اجنبی تعریف می‌کند، ساختار خانواده‌ای که در حال تغییر است یا نیست و باورهای فرهنگی‌ای که یک جامعه درباره‌ حقیقت، اعتماد و کودکان با خودش حمل می‌کند.

در این بخش، این چهار عامل را یکی‌یکی به‌عنوان جریان‌هایی که مدام روی هم اثر می‌گذاشتند بررسی می‌کنیم که در نهایت بستری را ساختند که لوکاس در آن، بدون هیچ مدرکی، از محبوب‌ترین عضو یک جامعه به هدف نفرت تمام مردم محله تبدیل شد.

فضای اقتصادی جامعه دانمارک

سال ۲۰۰۸ نقطه‌ شروع یکی از بزرگ‌ترین بحران‌های مالی قرن بیست‌ویکم بود که از سقوط بازار وام‌های مسکن پرریسک در آمریکا آغاز شد و ظرف چند ماه به یک بحران اعتباری جهانی تبدیل شد. بانک‌های بزرگ ورشکست شدند، بازارهای سهام سقوط کردند و کشورهای زیادی، از آمریکا گرفته تا اروپا، درگیر رکود اقتصادی شدند.

دانمارک هم از این قاعده مستثنی نبود، اما نکته‌ جالب این‌جاست که این بحران، برخلاف تصور رایج، صرفاً پدیده‌ای تحت تاثیر بازار اعتبارات بانک‌ها و وام‌های مسکن در دنیا نبود. اقتصاددانان دانمارکی این بحران را حاصل ترکیب پنج عامل داخلی می‌دانند. نخست، حبابی در بازار مسکن و اعتبار که از سال ۲۰۰۳ [کاهش محدودیت‌ها و سخت‌گیری‌های مربوط به اعتبار و اعطای تسهیلات] شکل گرفته و به‌تدریج بزرگ‌تر شده بود. دوم، توقف مالیات بر ارزش املاک که همین حباب بزرگ‌تر می‌کرد.

سوم، نرخ‌های بهره نسبتاً پایین و شرایط آسان‌تر دریافت اعتبار که هزینه وام‌گرفتن را کاهش داده و تقاضا برای مسکن را افزایش داد. در کنار آن، معرفی وام‌های جدید، از جمله وام‌های با نرخ شناور و وام‌های بدون بازپرداخت اصل بدهی، قدرت خرید خانوارها را افزایش داد و امکان دریافت وام‌های بزرگ‌تر را فراهم کرد. این تغییرات به رشد سریع قیمت مسکن و افزایش بدهی خانوارها کمک کردند.

چهارم، سیاست مالی موافق چرخه اقتصادی بود. اقتصاد دانمارک در سال‌های پیش از بحران با رشد بالا و بیکاری پایین در حال فعالیت بود، اما سیاست‌های مالی به جای آنکه از شدت رونق بکاهند، به افزایش تقاضا و تشدید گرمای اقتصاد کمک کردند. به این ترتیب، فشارهای تورم و افزایش قیمت دارایی‌ها در دوره رونق بیشتر شد و اقتصاد در آستانه بحران با سطح بالاتری از آسیب‌پذیری وارد شد.

پنجم، خوش‌بینی گسترده و کاهش برآورد ریسک در میان خانوارها، سرمایه‌گذاران و مؤسسات مالی بود. رشد طولانی‌مدت اقتصاد و افزایش مداوم قیمت مسکن باعث شد ریسک‌های موجود در بازار کمتر از واقعیت ارزیابی شوند و تقاضا برای مسکن و اعتبار افزایش پیدا کند. این خوش‌بینی در کنار شرایط آسان اعتباری، به تشدید حباب قیمت مسکن کمک کرد.

همانطور که گفته شد دانمارک پیش از بحران با یک اقتصاد نسبتاً قوی و نرخ بیکاری فوق‌العاده پایین، کمتر از دو درصد، وارد این دوره شده بود، اما همین رونق کاذب مسکن، زمینه‌ساز سقوط در تابستان ۲۰۰۸ به‌طور رسمی شد. دانمارک نخستین اقتصاد اروپایی بود که به‌طور رسمی وارد رکود شد. نتیجه فاجعه‌بار بود تا جایی که تولید ناخالص داخلی نزدیک به هفت درصد سقوط کرد، شصت‌ودو بانک دانمارکی در فاصله‌ سال‌های ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۳ از فعالیت بازماندند، و مصرف خانوارها ده سال طول کشید تا به سطح پیش از بحران بازگردد.

از نظر اجتماعی، نقطه‌ عطف واقعی بحران در مه ۲۰۱۰ رقم خورد که دولت تصمیم گرفت رشد هزینه‌ها را متوقف کند و هم‌زمان حمایت‌های اجتماعی را به‌طور قابل‌توجهی کاهش دهد. این یعنی صادرات، تنها موتور باقی‌مانده برای رشد اقتصاد شد، در حالی‌که دولت رفاه دانمارک، که دهه‌ها به‌عنوان یکی از سخاوتمندترین نظام‌های رفاه جهان شناخته می‌شد، به‌آرامی شروع به فرسایش کرد. تعداد کارکنان بخش عمومی بین سال‌های ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۶ پنج درصد کاهش یافت. اصلاحات رفاه و مالیات این دوره باعث شد گفتمانی رایج شود که در آن، شایستگی افرادی که در موقعیت آسیب‌پذیر قرار داشتند، به‌طور فزاینده زیر سؤال می‌رفت.

نظام معروف فلکسیکوریتی(Flexicurity) دانمارک، که ترکیبی از بازار کار انعطاف‌پذیر و بیمه‌ بیکاری سخاوتمندانه بود و الگویی برای کل اروپا محسوب می‌شد، هم از داخل، به‌خاطر سیاست‌های مالی سخت‌گیرانه، و هم از بیرون، چون اتحادیه‌ اروپا خواستار نصف‌شدن دوره‌ پرداخت مزایای بیکاری شده بود در همین دوره تحت فشار جدی قرار گرفت.

واکنش اجتماعی و موج اعتراض‌ها

در فاصله‌ کمتر از دو سال، دانمارک شاهد سه موج بزرگ تظاهرات خیابانی علیه کاهش بودجه‌ رفاه هرکدام با بیش از صد هزار معترض بود. در یکی از این تظاهرات، نود هزار نفر ترکیبی از دانش‌آموزان، کارآموزان، دانشجویان و خصوصا کارکنان بخش عمومی در مقابل ساختمان پارلمان در کپنهاگ گرد آمدند. اتحادیه‌ کارگری فوآ(FOA)، که نماینده‌ بسیاری از کارکنان بخش عمومی بود، شعارهایی مانند دستمزد بالاتر و نیروی کار بیشتر را در این تظاهرات مطرح کرد. بخشی از پرستاران سالمندان در کپنهاگ هم در همین روز دست از کار کشیدند و اعتصاب کردند.

این اعتراض‌ها نشان می‌داد که طبقه‌ کارگر دانمارک، خصوصا کارکنان بخش عمومی، احساس می‌کردند به آستانه‌ تحمل رسیده‌اند. اما نکته‌ جالب این‌جاست که این اعتراض‌ها، با وجود گستردگی‌شان، هیچ‌وقت به یک استراتژی منسجم برای معکوس‌کردن سیاست‌های کاهش هزینه‌ها نرسیدند. در نتیجه، ناتوانی معترضان در تبدیل اعتراض‌هایشان به تغییر واقعی در سیاست‌های کاهش هزینه‌ها، به تشدید بی‌اعتمادی آن‌ها به دولت و نهادهایش در آن سال‌ها دامن زد.

چرا عامل اقتصادی در صدر تحلیل فرهنگ زمینه و خصوصیات زمانه اثر قرار می‌گیرد؟

بحران اقتصادی دانمارک زمینه‌ساز مستقیم سه لایه‌ دیگری بود که در ادامه بررسی خواهیم کرد. فرسایش دولت رفاه و افزایش نارضایتی مردم، فضایی برای صعود گفتمان راست‌گرا و مهاجرت‌ستیز فراهم کرد که در دهه قبل از آن هم در حال رشد بود که در لایه‌ سیاسی به آن می‌پردازیم و همان‌جاست که باید بپرسیم چرا نهادهایی مثل پلیس، در برابر پرونده‌های تجاوز به کودکان که در فیلم دیدیم این‌قدر کم‌رنگ عمل می‌کنند.

فشار مالی روی خانواده‌ها و کاهش امنیت شغلی، مستقیماً روی سبک فرزندپروری و والدگری در خانواده و نقش‌های جنسیتی اثر گذاشت و ما این مسئله را در لایه‌ اجتماعی دنبالش می‌کنیم. و مهم‌تر از همه، این حس مردم از ناامنی و بی‌اعتمادی به نهادها با گارد روانی‌ جامعه همپوشانی داشت که یک جامعه‌ کوچک و به‌هم‌پیوسته را مستعد قضاوت سریع و بی‌رحمانه می‌کند که در لایه‌ فرهنگی به آن خواهیم رسید.

فضای سیاسی جامعۀ دانمارک

آنچه بی‌اعتمادی مردم را به گفتمانی روشن درباره‌ اینکه چه کسی اجنبی است تبدیل کرد، صعود حزب مردم دانمارک بود. این حزب که در سال ۱۹۹۵ تأسیس شده بود، از انتخابات سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۱۱ حامی اصلی دولت‌های ائتلاف راست‌گرا بود که بدون رأی این حزب اصلاً امکان تشکیل دولت نداشت.[1] در انتخابات سال ۲۰۰۱، این حزب دوازده درصد آرا را کسب کرد و تا سال ۲۰۰۵ به ۱۳.۲ درصد رسید.[2]

نتیجه‌ ایجاد سخت‌گیرانه‌ترین اصلاحات مهاجرتی تاریخ دانمارک بود؛ بسته‌ اصلاحی سال ۲۰۰۲ که به‌طور بی‌سابقه‌ای شرایط ورود و اقامت مهاجران را دشوار کرد. اما نکته‌ مهم‌تر این است که این گفتمان محدود به یک حزب نماند. بعد از شکست انتخابات سال ۲۰۰۱، حتی حزب سوسیال دموکرات، که همیشه پرچم‌دار سیاست‌های رفاه مردم بود، نتیجه گرفت که رأی طبقه‌ کارگر را به‌خاطر موضع مهاجرتی‌اش از دست داده است.

برای همین به‌تدریج بخشی از همان سیاست‌های محدودکننده را پذیرفت و آن را دفاع از دولت رفاه و همبستگی ملی معرفی کرد.[4] یعنی در فاصله‌ کمتر از یک دهه، گفتمان باید مرز روشنی بین خودی و اجنبی کشید از حاشیه‌ راست افراطی به جریان اصلی سیاست دانمارک، فارغ از چپ و راست، راه پیدا کرده بود.

چرا این نکته برای فهم این فیلم مهم است؟ چون مکانیزم روان‌شناختی‌ای که پشت این گفتمان قرار دارد، یعنی این باور که امنیت گروه در گرو قاطعیت در طردکردن فرد اجنبی است، به مرزهای ملی محدود نمی‌ماند. همان‌طور که جامعه‌ دانمارک یاد گرفته بود با قاطعیت مهاجر را از دایره‌ خودی بیرون بگذارد، یک روستای کوچک هم همین الگو را در مقیاس خردتر تکرار می‌کند. به‌محض آنکه اتهامی مطرح می‌شود، لوکاس دیگر خودی نیست؛ او به یک تهدید بیرونی تبدیل می‌شود که باید سریع و قاطعانه از جمع رانده شود، حتی اگر تا دیروز محبوب‌ترین عضو همان جمع بود.

چرا پلیس در فیلم این‌قدر غایب است؟ چرا پلیس تقریباً هیچ نقش فعالی ندارد؟ چرا تحقیقات کیفری محور ماجرا نیست؟ بر اساس گزارش‌های رسمی درباره‌ نظام حقوقی دانمارک، وقتی موردی از سوءاستفاده احتمالی از کودک مطرح می‌شود، گزارش ابتدا به مقامات خدمات اجتماعی منطقه ارسال می‌شود. این مقامات هستند که تصمیم می‌گیرند آیا پرونده را به پلیس ارجاع دهند یا نه، ارجاع به پلیس طبق همین گزارش‌ها به‌ندرت اتفاق می‌افتاد.[3]

گرِته، مدیر مهدکودک، به‌جای تماس با پلیس، یک روان‌شناس را دعوت می‌کند و بعد مستقیماً والدین را در جریان می‌گذارد. این ساختار در برخی موارد واقعی، پیامدهای فاجعه‌باری داشت. یکی از شناخته‌شده‌ترین نمونه‌ها در دانمارک پرونده‌ شخصی به نام تندر بود؛ در این پرونده یک پدر، دو دخترش را به چند مرد اجاره داده و در معرض آزار قرار داده بود.[5]

در طول دوره‌ وقوع مقامات محلی دست‌کم چهارده اخطار جداگانه درباره‌ احتمال غفلت از این کودکان دریافت کرده بودند و بیش از سی جلسه درباره‌ موضوع برگزار کرده بودند، بدون آنکه اقدام مؤثری انجام دهند. حتی وزیر امور اجتماعی وقت هم تا چهار ماه پس از افشای این پرونده از انتقاد به شهرداری منطقه خودداری کرد، با این توجیه که مدرک کافی برای این انتقاد وجود ندارد.

نکته‌ اینجاست که این پرونده دقیقاً هفت سال پیش از ساخت این فیلم علنی شده بود[6] و حکایت سیستمی بود که در آن، نهادهای رسمی به‌خاطر ساختار چندلایه و کند تصمیم‌گیری، اغلب در واکنش به تهدیدهای واقعی علیه کودکان ناکام می‌ماندند. اما همین سیستم، وقتی نوبت به یک اتهام دروغین می‌رسید، سرعت عجیبی پیدا می‌کرد؛ چون تصمیم دیگر روی میز پلیس یا دادگاه نبود، در دستان مدیر آن نهاد و قضاوت جمعی مردم روستا یا آن منطقه از شهر بود. درواقع این پلیس است که باید نقش‌آفرین اصلی باشد اما در واقعیت دانمارک آن سال‌ها هم، پلیس اغلب آخرین کسی بود که خبردار می‌شد.

نکته‌ دیگری که در فیلم به چشم می‌آید، غیبت تقریباً کامل نهاد دین است؛ تنها حضور کلیسا در تمام فیلم، همان صحنه‌ جشن و رقص کودکان در کریسمس است که خشونت اصلی داستان هم در آن رخ می‌دهد. دانمارک از نظر رسمی هنوز هم کشوری با اکثریت مسیحی لوتری است؛ در اوایل دهه‌ ۲۰۱۰ نزدیک به هشتاد و یک درصد جمعیت عضو کلیسای دانمارک بودند.[7] اما عضویت رسمی چیزی است و مشارکت واقعی چیز دیگر.

نظرسنجی‌های همان دوره نشان می‌دهند که تنها ده تا سیزده درصد از دانمارکی‌ها دست‌کم یک‌بار در ماه به کلیسا می‌رفتند، در حالی‌که حضور در مناسبت‌های خاص مثل کریسمس، در همان سال‌ها به بیش از سی درصد رسیده بود.[8] به‌عبارت دیگر، کلیسا برای اکثریت دانمارکی‌ها نهادی نبود که هدایت اخلاقی روزمره‌ جامعه را برعهده داشته باشد؛ حضو در آن برای تعمید، ازدواج، تشییع جنازه و مهم‌تر از همه شب کریسمس فصلی و مناسبتی بود.

برای همین، وقتی وینتربرگ اوج بحران اخلاقی فیلمش را دقیقاً در همان کلیسا و در همان شب کریسمس به تصویر می‌کشد، در واقع دارد از تنها لحظه‌ای استفاده می‌کند که تقریباً تمام اعضای جامعه، فارغ از میزان دین‌داری واقعی‌شان، زیر یک سقف جمع می‌شوند. کلیسا اینجا نهادی نیست که قضاوت اخلاقی جامعه را هدایت یا تعدیل کند؛ صرفاً صحنه‌ای است که جامعه، از قبل با قضاوتی که خودش و بدون کمک هیچ نهاد رسمی‌ای ساخته، در آن به نمایش درمی‌آید.

به پوستر فیلم نگاه کنید لوکاس در کلیسا نشسته و پدر و مادر کودکی که به او اتهام زده را می‌نگرد، او بدون آنکه هرگز رسماً محاکمه یا حتی به‌طور کامل به او گفته شود دقیقاً به چه اتهامی متهم است، پیشاپیش توسط همان کسانی که باید بی‌طرف بمانند، یعنی همسایه‌ها، دوستان و حتی خانواده‌اش، محکوم شده است و شب کریسمس باید همین دروغ‌گویان را در کلیسا ملاقات کند.

فضای اجتماعی جامعۀ دانمارک | خانواده، طلاق و الگوهای رفتار مرتبط با جنسیت

پارادوکس برابری در دانمارک

دانمارک، در تمام نظرسنجی‌های بین‌المللی، همواره در صدر کشورهای طرفدار برابری جنسیتی قرار داشت؛ اما همین پژوهش‌ها نشان دادند که این حمایت گسترده‌ عمومی، هیچ‌وقت به اصلاحات سیاستی بزرگ در دهه‌های اخیر منجر نشد.[9] به عبارت دیگر، دانمارک کشوری بود که همه چیزش از برابری حرف می‌زد، اما ساختارهای واقعی قدرت، کندتر از آن حرف‌ها تغییر می‌کردند.

دقیقاً از دل همین شکاف بود که موجی از ضدفمینیسم در دانمارک شکل گرفت؛ این موج صرفا یک واکنش وارداتی از آمریکا یا اروپای غربی نبوده و جنبشی با مسیر تاریخی مشخص خودش است که مستقیماً به پیشرفت‌ها و نهادینه‌شدن جنبش فمینیستی دانمارک در دهه‌های قبل گره خورده بود.

روایت اصلی این جنبش این بود که تلاش برای برابری زنان و گروه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده، حقوق و رفاه مردان را قربانی کرده است؛ روایت مذکور به‌طرز عجیبی، خودش را با استعاره‌های تاریخی ظلم به زنان مقایسه می‌کرد و می‌گفت اکنون نوبت مردان است که چنین بی‌عدالتی‌ای را تجربه کنند. شعار محوری این جنبش این بود که برابری جنسیتی بیش از حد پیش رفته است.

آنچه این جنبش را در دانمارک از نمونه‌های مشابهش در کشورهای انگلیسی‌زبان متمایز می‌کرد، سرعت غیرمعمول ورودش به گفتمان سیاسی و رسانه‌ای بود. در سال ۱۹۹۹، دانمارک برای نخستین‌بار وزیری مسئول برابری جنسیتی داشت. سال ۲۰۰۲، قوانین جدیدی حق مرخصی والدینی مردان را افزایش داد. تا سال ۲۰۰۴، یکی از روزنامه‌های بزرگ دانمارک تیتر زد که یکی از احزاب اصلی کشور اعلام کرده برای برابری مردان هم مبارزه خواهد کرد؛ و بزرگ‌ترین اتحادیه‌ کارگری کشور از همین موضع حمایت کرد.[10]

میانه‌ همین دهه، یعنی درست در سال‌هایی که به ساخت فیلم شکار نزدیک می‌شویم، بحث‌های گسترده‌ای درباره‌ مشروعیت یک جنبش حقوق مردانه در صفحات نظرات روزنامه‌های دانمارکی جریان داشت. سال ۲۰۱۲، درست هم‌زمان با اکران فیلم، گزارش‌های رسمی گارد واکنش سریع شهری دانمارک اعلام کرد که خشونت علیه زنان رو به کاهش و خشونت علیه مردان رو به افزایش است؛ آمار مذکور بلافاصله دستمایه‌ جدل‌های تازه در رسانه‌ها شد. همان سال، حتی وزیر پیشین که استراتژی برابری حقوق جنسیت‌ها را داشت در یک مصاحبه‌ پیشنهاد داد که روز جهانی زن باید به روزی برای مبارزه با نابرابری هر دو جنسیت تبدیل شود.[10]

آنچه از این مسیر یک‌دهه‌ای برمی‌آید، تصویر جامعه‌ای است که در آن، گفتمان مردان هم قربانی‌اند دیگر در حاشیه‌ی انجمن‌های اینترنتی گمنام باقی نمانده بود و به میز مذاکره‌ احزاب اصلی سیاسی، اتحادیه‌های بزرگ کارگری و ستون‌های نظر بزرگ‌ترین روزنامه‌های کشور راه یافته بود. در کنار این گفتمان کلی‌تر، یک جنبش سازمان‌یافته‌ خاص‌تر هم در همین دهه به نام انجمن پدران دانمارک(Foreningen Far) به بلوغ رسید که نهادی داوطلبانه و سراسری با نزدیک به چهل سال سابقه در مسائل خانوادگی، عضو رسمی پلتفرم اروپایی پدران بود و بیست‌وپنج انجمن مشابه را از پانزده کشور اروپایی گرد هم آورده بود.[11]

این انجمن، در گزارش‌های رسمی‌ای که به پارلمان دانمارک و سازمان ملل ارائه می‌داد، ادعا می‌کرد که بیش از صد هزار پرونده‌ تاریخی در دانمارک بر پایه‌ اتهاماتی نادرست و مستندنشده درباره‌ رفتار بد یا مجرمانه‌ پدران شکل گرفته بود؛ اتهاماتی که هرگز به‌طور قطعی اثبات نشده بودند، ولی پیامدهای برگشت‌ناپذیری بر رابطه‌ پدر و فرزند گذاشته بودند.[12] طبق همین گزارش‌ها، مردانی که تحصیلات یا جایگاه اجتماعی بالایی نداشتند، آسیب‌پذیرترین قشر در برابر چنین اتهاماتی بودند؛ چون معمولاً توان مالی استخدام وکیل خوب را نداشتند.

نکته‌ تلخ این جنبش این بود که این انجمن معتقد بود نود‌وپنج درصد از پدرانی که با نظام اداری دولت سروکار داشتند، احساس تبعیض آشکار می‌کردند، و آمار رسمی نشان می‌داد سهم کودکانی که بعد از طلاق والدینشان، محل سکونت رسمی‌شان نزد پدر ثبت می‌شد، در دهه‌های اخیر حتی از سطح دهه‌ هشتاد میلادی هم پایین‌تر آمده بود؛ گارد حاضر این انجمن آن را کاملاً در تضاد با ادعای برابری جنسیتی دانمارک می‌دانست.[13]

حالا با زمینه‌ گسترده‌تر، می‌توان به شخصیت لوکاس بازگشت و او را نمادی از نگرانی مردانی که معتقد بودند نظام‌های اجتماعی و حقوقی، به‌طور ساختاری، حرف و شهادت آن‌ها را کمتر از حرف زنان و کودکان باور می‌کند دید.

لوکاس، پدری تازه‌طلاق‌گرفته است که برای دیدن پسرش باید هر بار اجازه بگیرد، در شغلی کار می‌کند که در جامعه زنانه تلقی می‌شود، دچار نابرابری در حضانت فرزند است. وقتی اتهام کلارا مطرح می‌شود، جامعه‌ روستا بی‌آنکه خودش بداند، به همان تصویر کلیشه‌ای مرد بالقوه‌خطرناک واکنش نشان می‌دهد.

آنچه فیلم وینتربرگ غیرمستقیم برایش درام‌افزایی کرده دقیقاً محل برخورد این دو نیرو است. از یک طرف، جنبشی که می‌گفت مردان دانمارکی در حال از دست‌دادن جایگاهشان در خانواده و جامعه‌اند و صدایشان شنیده نمی‌شود؛ و از طرف دیگر، همان بی‌اعتمادی به مردان که در فضای کودکان حضور دارند، که در بخش قبل بررسی کردیم. لوکاس، بی‌آنکه خودش عضو هیچ‌کدام از این جنبش‌ها باشد، قربانی تنش آن می‌شود.

آمار رسمی نشان می‌دهد که میزان طلاق در دانمارک در همین بازه‌ زمانی به‌طور پیوسته در حال افزایش بود؛ برای مثال، تعداد جدایی‌های زوج‌های دارای فرزند در سال ۲۰۱۵ به بیش از بیست‌وسه هزار مورد رسید، و در همان سال‌ها بیش از سیصد و شانزده هزار کودک زیر هجده سال در دانمارک تنها با یکی از والدینشان زندگی می‌کردند.[14]

نکته‌ مهم‌تر این است که افزایش جدایی، با موج تازه‌ای از اختلافات حقوقی بر سر حضانت فرزند همراه شد. بر اساس گزارش‌های همان دوره، سال ۲۰۱۴ رکورد تعداد پرونده‌های اختلاف حضانت در دادگاه‌های دانمارک را ثبت کرد؛ بیش از دو هزار و پانصد پرونده که در آن‌ها یکی از والدین از دیگری به‌خاطر عدم رعایت توافق حضانت شکایت کرده بود. کارشناسان این حوزه وضعیت حاضر را نشانه‌ یک گذار دشوار از ساختار به شکل‌های تازه‌تری از زندگی خانواده‌ها توصیف می‌کردند که به‌گفته‌ آن‌ها دیگر امکان بازگشت نداشت.[15]

شاید مهم‌ترین انتخاب فیلمنامه، شغل لوکاس باشد. کارگردان عمداً او را هم پدر تازه‌طلاق‌گرفته و هم مردی نشان می‌دهد که در یکی از زنانه‌ترین مشاغل موجود کار می‌کند. آماری که از دانمارک همان سال‌ها در دست است نشان می‌دهد در سال ۲۰۰۵، تنها حدود هشت درصد از کارکنان مراکز نگهداری کودکان در این کشور مرد بودند.[16]

آنچه لوکاس را آسیب‌پذیرتر می‌کند نوع نگاهی است که به آن‌ها می‌شود. پژوهش‌های روان‌شناسی اجتماعی نشان داده‌اند که وقتی از مردم خواسته می‌شود آزادانه درباره‌ مردان شاغل در مراکز نگهداری کودکان توصیف بنویسند، آن‌ها به‌طور خاص و به‌شکلی که هرگز درباره‌ زنان همکارشان دیده نمی‌شود، با برچسب‌‌هایی از جمله اشاره‌های مستقیم به خشونت فیزیکی یا آزار جنسی کودکان، توصیف می‌شوند. جالب این است که این نگرانی‌ها در توصیف زنان شاغل در همین حرفه اصلاً مطرح نمی‌شود.[17]

وقتی از همین افراد خواسته می‌شد مردان شاغل در این حرفه را روی مقیاس‌های از پیش تعیین‌شده رتبه‌بندی کنند، دیگر چنین نگرانی آشکاری ابراز نمی‌کردند؛ ایم مئسله نشان می‌دهد که این ترس، هرچند در گفت‌وگوی رسمی و آگاهانه بروز نمی‌کند اما در لایه‌های ناخودآگاه‌تر ذهن جامعه زنده و فعال باقی مانده.

این دقیقاً همان مکانیزمی است که فیلم روی آن بنا شده. لوکاس، پیش از آنکه حتی یک اتهام مشخص علیه او مطرح شود، از قبل در یک جایگاه ساختاری آسیب‌پذیر قرار داشته: مردی در دنیایی زنانه، جایی که حضورش، صرف‌نظر از رفتار واقعی‌اش، از قبل با یک لایه‌ی نامرئی از تردید و گمان همراه بوده است. وقتی کلارا آن جمله‌ی مبهم را بیان می‌کند، این تردید نهفته، آماده است تا در یک آن به قطعیت تبدیل شود؛ نه چون مدرکی در کار است، بلکه چون زمینه‌ی ذهنی جامعه از پیش برای پذیرفتن چنین اتهامی درباره‌ی «مردی در دنیای کودکان» آماده شده بود.

فضای فرهنگی دانمارک

اگه تا اینجای فیلم رو دیده باشید، حتماً یادتونه که در یکی از صحنه‌ها، وقتی کلارا سعی می‌کنه به مادرش بگه حرفی که زده واقعی نبوده، مادرش با اطمینان جواب می‌ده: «چرا، این اتفاق افتاده، عزیزم». همین یک جمله، شاید بیشتر از هر دیالوگ دیگه‌ای به ما نشون می‌ده فیلم داره روی چه باور ریشه‌داری انگشت می‌ذاره. این ایده که کودکان، به‌خصوص درباره‌ی آزار جنسی، هرگز دروغ نمی‌گویند.

این باور، که امروز برای خیلی‌ها بدیهی به‌نظر می‌رسه، در واقع یک محصول تاریخی مشخصه، نه یک حقیقت روان‌شناختی ثابت. از اواخر دهه‌ هفتاد میلادی، همزمان با ورود گسترده‌ زنان به بازار کار و افزایش چشمگیر مهدکودک‌ها در بسیاری از کشورهای غربی، یک جنبش حمایت از کودکان شکل گرفت که، طبق گفته‌ متخصصان حقوقی همون دوره، گاهی به‌جای تکیه بر دانش علمی و روان‌شناسی کودک، به ایده‌های مشکوک و اثبات‌نشده‌ای دل بسته بود؛ از جمله این باور که کودکان هرگز درباره‌ی آزار دروغ نمی‌گویند، یا اینکه تشویق و فشار اجتماعی در مصاحبه با کودک، روشی مقبول برای بیرون‌کشیدن حقیقته.

کارشناسانی که در همون سال‌ها نسبت به این ایده‌ها هشدار می‌دادن، اغلب نادیده گرفته می‌شدن یا حتی برچسب ضد کودک می‌خوردن. جالب اینجاست که دانمارک هم از این جریان مستثنا نبود، اما مسیرش کمی متفاوت بود. پژوهشی که به‌طور مشخص روی یک نشریه‌ تخصصی دانمارکی برای کارکنان مهدکودک، در بازه‌ پنجاه‌ساله‌ ۱۹۷۰ تا ۲۰۱۹ انجام شده، می‌گفت که تصویر کودکان بالقوه قربانی آزار جنسی بودن به‌طور مشخص از اواخر دهه‌ نود میلادی وارد گفتمان دانمارکی شد؛ ایده‌ای که ریشه‌اش رو می‌شه تا اواسط دهه‌ی هشتاد در آمریکا دنبال کرد.[18]

همین پژوهش نشون می‌ده که نگاه دانمارکی‌ها به جنسیت کودک، در فاصله‌ این پنجاه سال، یک چرخش رادیکال [از یک نوع آزادمنشی افراطی در دهه‌های اولیه، که حتی تصاویری از برهنگی طبیعی کودکان رو در همون نشریه منتشر می‌کرد به‌سوی نگاهی که به‌شدت جنسیت کودک رو با خطر آزار جنسی گره می‌زنه] رو از سر گذرونده.[19]

اما این تغییر نگاه، تنها بحث نظری و آکادمیک نبود؛ مستقیماً روی زندگی روزمره‌ مهدکودک‌های دانمارکی اثر گذاشت. پژوهش دیگه‌ای که توسط محققان دانشگاه آرهوس انجام شده و مشخصاً به بررسی دستورالعمل‌های مهدکودک‌های دانمارکی در برابر آزار جنسی و اتهامات ناروا می‌پردازه، این ماجرا رو به‌روشنی نشون می‌ده. این پژوهش، که با مشارکت بیش از دو هزار مدیر و معلم از حدود یک‌چهارم مهدکودک‌های دانمارک انجام شده، اولین مطالعه‌ای بود که این دستورالعمل‌ها رو به‌طور نظام‌مند بررسی کرد.

نتیجه‌ این بررسی اینه که بیشتر مهدکودک‌های دانمارکی مجموعه‌ای از قوانین محافظتی داشتن که هدف اصلی‌شون، بیشتر از حفاظت از کودکان، محافظت از خود کارکنان در برابر اتهام‌های ناروا بود. برای مثال، در بسیاری از این مراکز، کارکنان اجازه نداشتن بذارن بچه‌ای روی پاشون بشینه، و کارکنان مرد به‌طور مشخص از عوض‌کردن پوشک بچه‌ها منع شده بودن. نکته‌ مهم‌تر اینه که این پژوهش نشون داد این دستورالعمل‌ها، به‌جای اینکه بی‌طرف باشن، اغلب به‌طور خاص مردان رو هدف می‌گرفتن و انگ می‌زدن؛ برخی از مراکز حتی قوانینی داشتن که فقط منحصراً برای کارکنان مرد وضع شده بود.[20]

همین پژوهشگران نتیجه گرفتن که این قوانین، به‌جای اینکه رابطه‌ اعتماد بین کودک و مراقب رو حفظ کنن، دقیقاً همون رابطه، همون صمیمیت و همون فرصت‌های یادگیری‌ای رو که قرار بود در راستاش قدم بردارن رو سرکوب می‌کردن. این دقیقاً همون فضاییه که لوکاس توش کار می‌کنه.

زمانی که باور به اینکه بچه‌ها دروغ نمی‌گن با خلأ حضور پلیس و کلیسا در این مسائل ترکیب می‌شه، دیگه چیزی به اسم رسیدگی به حقیقت باقی نمی‌مونه. کلارا، حتی وقتی مستقیم می‌گه حرفش دروغ بوده، شنیده نمی‌شه؛ چون در اون لحظه، جامعه دیگه دنبال شواهد نیست.

جامعه از قبل، سال‌ها قبل از این‌که کلارا اون جمله رو بگه، تصمیمش رو گرفته بود. اینکه حرف یک کودک، به‌خودی‌خود و بدون هیچ بررسی‌ای، برابر با حقیقته. وینتربرگ، با این پس‌زمینه، لوکاس رو در برابر یک باور فرهنگی قرار می‌ده که سال‌ها قبل از شروع فیلم، در دل مهدکودک‌ها، در دل قوانین محافظتی‌شون و در دل ذهن هر یک از اهالی اون روستا، ریشه دووندونده بود.

مبانی تئوریک و معرفتی

فیلم شکار فیلسوف‌مآبانه حرف نمی‌زند، ولی اگر به رفتار آدم‌هایش دقت کنید، هر چهار سؤال بزرگ فلسفه در آن هست. انسان چه موجودی است؟ جهانی که او در آن زندگی می‌کند چه جور جهانی است؟ ما از کجا می‌فهمیم چیزی راست یا دروغ است؟ و آیا کسی آن بالا هست که این وسط حسابی داشته باشد؟

وینتربرگ فیلسوف نیست و فیلمش هم بیانیهٔ فلسفی نیست. پس هرجا می‌گویم فیلم فلان نگاه را دارد، منظورمان برداشتی است که از رفتار آدم‌ها و ساختار روایت به دست می‌آید. حرف خود کارگردان نیست. این بخش را هم با چهار سؤال ساده جلو می‌بریم. آدم چیست، جهان چه‌جور جایی است، از کجا بفهمیم مسیر درست چیست و خدا کجاست.

یک لحظه به صحنهٔ سوپرمارکت برگردید. لوکاس هیچ کاری نمی‌کند، فقط برای خرید آمده. اما برای فروشنده او دیگر مشتری نیست. ما تا حد زیادی آن چیزی هستیم که دیگران در ما می‌بینند. همان بغل‌کردن بچه‌ها که دیروز مهربانی حساب می‌شد، امروز مدرک جرم است. سارتر در نمایشنامهٔ «در بسته» جمله‌ای تحت این عنوان دارد که «جهنم دیگران هستند». البته خود سارتر بعدها توضیح داد که منظورش این نبود که همهٔ رابطه‌ها بد است؛ گفت اگر رابطه‌مان با دیگران خراب باشد، نگاهشان می‌تواند ما را زندانی کند.

ولی فیلم یک چیز دیگر هم می‌گوید که با این حرف جور درنمی‌آید. ما، تماشاگرها، می‌دانیم لوکاس بی‌گناه است. یعنی فیلم قبول دارد چیزی در خود آدم هست که با نگاه جمع عوض نمی‌شود. لوکاس هم همین را حس می‌کند و در کلیسا از تئو می‌خواهد در چشم‌هایش نگاه کند.

نگاه اسلامی به این مسئله دو تا پایه دارد که هر دو به فیلم ربط پیدا می‌کنند. اول اینکه انسان را دارای سرشتی می‌داند که با نظر مردم تغییر نمی‌کند؛ اصطلاحش «فطرت» است و اشاره‌اش سورهٔ روم، آیهٔ ۳۰. البته دربارهٔ اینکه فطرت دقیقاً یعنی چه(گرایش به خدا؟ استعداد اخلاقی؟) بین علما کمی اختلاف است. دوم اینکه آبروی آدم را به‌قدری جدی می‌گیرد که تهمت، بدگمانی و غیبت را به‌صراحت نهی می‌کند(سورهٔ حجرات، آیات ۱۱ و ۱۲). یعنی دین هم قبول دارد که نگاه بد جمع می‌تواند آدم را نابود کند، و برای همین مسئولیتش به گردن خود جمع است. در فیلم، اهالی روستا این مسئولیت را ندیدند.

اما این‌جا یک پرسش بی‌جواب هم می‌ماند اینکه وقتی یک جامعهٔ دینی هم، مثل هر جامعهٔ دیگری، می‌تواند در هیستری جمعی بیفتد و آدمی را بدنام کند، نهی از تهمت به‌تنهایی کافی نیست؛ کسی باید عملاً جلوی این چرخه را بگیرد. این چیزی است که هم فیلم و هم دین باید با آن روبه‌رو شوند.

جهان فیلم بی‌پناه است. سگ لوکاس بی‌دلیل کشته می‌شود، سنگ به شیشهٔ خانه‌اش می‌خورد، و حتی وقتی بی‌گناهی‌اش روشن می‌شود، آن گلوله که در پایان احتمالا از سوی برادر کلارا به‌سوی او شلیک می‌شود می‌گوید آرامش برنگشته. هیچ‌کس نمی‌آید بگوید حقت را پس می‌گیرم. این حس را در بیگانه کامو هم می‌بینید که جمع مردی را محکوم می‌کند و جهان بی‌تفاوت می‌ماند.

ولی به نظر می‌رسد فیلم این بی‌پناهی را بی‌علت نمی‌داند. همان‌طور که در بخش‌های قبل دیدیم، رنج لوکاس از بحران اقتصادی، بی‌اعتمادی به دولت، ترس از غریبه، جنبش دفاع از حقوق مردان و باور به اینکه بچه‌ها دروغ نمی‌گویند آمده و هرکدام از این‌ها سهمی در سکوتش دارند پس فکر نکنید او مردی است که نمی‌تواند از حقوقش دفاع کند. جهان فیلم رنج را جلوی چشمتان گذاشته ولی داوری‌اش نمی‌کند. اینکه این جهان بی‌معناست یا فیلم در صدد بیان معنایش نیست را نمی‌شود از خود فیلم فهمید. این‌جاست که تفسیرها فرق می‌کنند.

اسلام جهان را بازی‌ بی‌هدف نمی‌بیند (سورهٔ مؤمنون، آیهٔ ۱۱۵) و نه جایی که رنج در آن بی‌پاسخ بماند. دنیا محل آزمایش است و حساب نهایی در آخرت و حتی در همین دنیا رقم می‌خورد. قصهٔ یوسف در قرآن، که در سورهٔ یوسف آمده، تقریباً ساختار فیلم را دارد. تهمتی ناروا، زندان، و بعد برملا شدن حقیقت. در قصهٔ یوسف، حقیقت در همین دنیا هم روشن می‌شود، ولی در فیلم فقط نیمه‌کاره مانده.

یادتان هست وقتی کلارا سعی می‌کند به مادرش بگوید حرفی که زده واقعی نبود؟ و مادر جواب می‌دهد: «چرا، این اتفاق افتاده، عزیزم». شاهد ضدّ باور ما هم به‌عنوان نشانهٔ همان باور خوانده می‌شود. آن‌ها تکذیب بچه را انکار آسیب حساب می‌کنند. ببینید در اجتماع ادعایی که هیچ چیز نتواند ردش کند، از نظر معرفتی هیچ چیزی دربارهٔ دنیا نمی‌گوید.

اعتماد به حرف دیگران خوب است، ولی باید بسنجیمش، و هرچه ادعا سنگین‌تر باشد، دلیل بیشتری می‌خواهد. جامعهٔ فیلم درست برعکس رفتار می‌کنند ادعای سنگین‌تر، بررسی کمتر دارد. بعضی آدم‌ها به‌خاطر هویتشان حرفشان کمتر از حقش اعتبار می‌گیرد و بعضی‌ها اصلاً کسی حرفشان را نمی‌فهمد.

اگر فاسقی خبری برایتان آورد، تحقیق کنید تا مبادا از روی نادانی به گروهی آسیب برسانید و بعد پشیمان شوید(سورهٔ حجرات، آیهٔ ۶). یعنی هم دستور تحقیق هست حتی برای فرد عادل، هم پیامد تحقیق نکردن که پشیمانیست. پشیمانی چیزی است که در پایان فیلم می‌بینیم. در فقه هم قاعده‌ای هست که می‌گوید با وجود شبهه، مجازات برداشته می‌شود(درء)، و اصل برائت هم می‌گوید تا جرمی ثابت نشده، آدم بی‌گناه است.

در فیلم که اصلا حرفی از احتیاط و مراعات زده نشده و اینطور هم نیست که بخواهد ما را به تحقیق دعوت کند. فیلم در این مقام سکوت کرده و فقط انگار سعی کرد بستر زمانۀ خود را جلوی دوربین بیاورد شاید از این نظر بتوان گفت سعی در این دارد که از مخاطب بپرسد لازم نیست کمی در قضاوت دیگران عجله نکنیم؟

پس مسئله این نیست که حرف بچه را باور نکنیم؛ مسئله این است که هم باور بی‌بررسی خطرناک است، هم رد بی‌بررسی. اگر از این جمع‌بندی فقط نیمه‌اش را بگیریم، فیلم را ناخواسته به سلاحی علیه کودکان واقعاً آزاردیده تبدیل کرده‌ایم. چون ما از ابتدا می‌دانیم لوکاس بی‌گناه است، در موقعیتی هستیم که روستاییان نبودند. وقتی همه‌چیز را از قبل می‌دانی، قضاوت کردن دربارهٔ اشتباه دیگران آسان است.

از خدا در فیلم اصلاً اسم برده نمی‌شود. کلیسا هست، آیین کریسمس هست و مهم‌ترین صحنهٔ فیلم هم آن‌جا اتفاق می‌افتد. اما اینکه این را بگذاریم به حساب سکوت خدا یا غیبت دین اشتباه نیست. بالاخره تصمیم گرفته‌اند فیلم را اینگونه بسازند. آنچه هست فقط این است که هیچ مرجع دینی وارد ماجرا نمی‌شود و بدتر صحنهٔ قضاوت می‌شود. بعضی‌ها لوکاس را به ایوب تشبیه می‌کنند. مردی درست‌کار که بی‌دلیل آشکارا گرفتار می‌شود و اطرافیانش گناهکارش می‌دانند. شباهت هست، ولی تفاوت‌ها هم کم نیست. ایوب با خدا گفت‌وگو دارد، شکایت می‌کند و جواب می‌شنود؛ لوکاس با هیچ‌کس جز مردم گفت‌وگو ندارد.

کلارا حقیقت را به پدرش می‌گوید و تئو می‌آید و با لوکاس حرف می‌زند. این آشتی از هیچ مرجع بیرونی نیامده. ولی آن گلولهٔ پایانی به ما می‌فهماند که همین شفقت هم برای متوقف‌کردن چرخهٔ خشونت کافی نبوده. وقتی حکم نهایی دست هیچ‌کس نیست، آن حس بی‌عدالتی که ما هنگام دیدن رنج لوکاس داریم از کجا آمده است؟ نگاه سکولار جواب‌های خودش را دارد و لازم نیست حتماً همان را بپذیریم.

بازیگران

 
بازیگر نقش توضیح
مس میکلسن لوکاس
  آنیکا ودرکوپ کلارا دانش‌آموز لوکاس
توماس بو لارسن تئو دوست صمیمی لوکاس، پدر کلارا
الکساندرا راپاپورت ناجا دوست دختر لوکاس
آنه لوئیزه هاسینگ آگنس همسر تئو، مادر کلارا
بیارنه هنریکسن اوله
سوسی وُلد گِرته
لارش رانته برون

جوایز و افتخارات

این فیلم به‌خاطر بازی میکلسن و کارگردانی وینتربرگ تحسین منتقدان را برانگیخت و بسیاری آن را یکی از بهترین فیلم‌های درام روان‌شناختی زمان خود دانسته‌اند. فیلم در شصت‌وپنجمین جشنواره‌ فیلم کن در بخش مسابقه شرکت کرد و میکلسن برای بازی‌اش جایزه‌ بهترین بازیگر مرد را گرفت. همچنین در جشنواره‌ بین‌المللی فیلم تورنتو ۲۰۱۲ و چند جشنواره‌ دیگر به نمایش درآمد. شکار برنده‌ جایزه‌ فیلم شورای نوردیک ۲۰۱۳ شد و یکی از نامزدهای بهترین فیلم خارجی‌زبان هفتاد‌ویکمین دوره‌ جوایز گلدن گلوب بود. این فیلم نماینده‌ دانمارک برای بخش بهترین فیلم خارجی‌زبان هشتاد‌وششمین دوره‌ جوایز اسکار بود و به‌عنوان یکی از پنج نامزد نهایی انتخاب شد.

جایزه تاریخ مراسم دسته بندی گیرنده(گان) نتیجه
جوایز اسکار ۲ مارس ۲۰۱۴ بهترین فیلم خارجی زبان نامزد شده
اتحادیه زنان روزنامه‌نگار سینمایی ۱۹ دسامبر ۲۰۱۳ بهترین فیلم خارجی زبان توماس وینتربرگ برنده شد
جوایز آکادمی فیلم بریتانیا ۱۰ فوریه ۲۰۱۳ بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان نامزد شده
جوایز فیلم مستقل بریتانیا ۹ دسامبر ۲۰۱۲ بهترین فیلم مستقل خارجی توماس وینتربرگ برنده شد
جوایز بودیل ۱ فوریه ۲۰۱۴ بهترین فیلم دانمارکی برنده شد
بهترین بازیگر مرد مدس میکلسن برنده شد
بهترین بازیگر نقش مکمل مرد توماس بو لارسن نامزد شده
لارس رانته نامزد شده
بهترین بازیگر نقش مکمل زن آن لوئیز هسینگ نامزد شده
ساس ولد برنده شد
بهترین فیلمبرداری شارلوت بروس کریستنسن برنده شد
جشنواره فیلم کن ۲۷ مه ۲۰۱۲ بهترین بازیگر مرد مدس میکلسن برنده شد
جایزه هیئت داوران کلیسای جهانی توماس وینتربرگ برنده شد
جایزه ولکان شارلوت بروس کریستنسن برنده شد
نخل طلا توماس وینتربرگ نامزد شده
جوایز انجمن منتقدان فیلم شیکاگو ۱۶ دسامبر ۲۰۱۳ بهترین فیلم خارجی زبان نامزد شده
جوایز منتخب منتقدان ۱۶ ژانویه ۲۰۱۴ بهترین فیلم خارجی زبان نامزد شده
انجمن منتقدان فیلم دالاس-فورت ورث ۱۶ دسامبر ۲۰۱۳ بهترین فیلم خارجی زبان نامزد شده
جوایز ماهواره‌ای ۲۳ فوریه ۲۰۱۴ بهترین فیلم خارجی زبان نامزد شده
جوایز فیلم اروپا ۱ دسامبر ۲۰۱۲ بهترین فیلم توماس وینتربرگ نامزد شده
بهترین کارگردان توماس وینتربرگ نامزد شده
بهترین بازیگر مرد مدس میکلسن نامزد شده
بهترین فیلمنامه‌نویس توماس وینتربرگ، توبیاس لیندهولم برنده شد
بهترین تدوینگر یانوس بیلسکوف یانسن، آن اوسترود نامزد شده
جوایز گلدن گلوب ۱۲ ژانویه ۲۰۱۴ بهترین فیلم خارجی زبان نامزد شده
جوایز مستقل اسپریت ۱ مارس ۲۰۱۴ بهترین فیلم خارجی نامزد شده
جوایز حلقه منتقدان فیلم لندن ۲۰ ژانویه ۲۰۱۳ بازیگر سال مدس میکلسن نامزد شده
جوایز هیئت ملی نقد و بررسی ۴ دسامبر ۲۰۱۳ برترین فیلم‌های خارجی برنده شد
جایزه فیلم شورای نوردیک ۳۰ اکتبر ۲۰۱۳ جایزه فیلم شورای نوردیک توماس وینتربرگ برنده شد
جوایز انجمن منتقدان فیلم آنلاین ۱۶ دسامبر ۲۰۱۳ بهترین بازیگر مرد مدس میکلسن نامزد شده
جوایز رابرت   ۲۷ ژانویه ۲۰۱۴ بهترین فیلم دانمارکی توماس وینتربرگ برنده شد
بهترین کارگردان توماس وینتربرگ برنده شد
بهترین فیلمنامه اورجینال توماس وینتربرگ، توبیاس لیندهولم برنده شد
بهترین بازیگر مرد مدس میکلسن برنده شد
بهترین بازیگر نقش مکمل مرد توماس بو لارسن نامزد شده
بهترین بازیگر نقش مکمل زن ساس ولد برنده شد
آن لوئیز هسینگ نامزد شده
بهترین فیلمبرداری شارلوت بروس کریستنسن نامزد شده
بهترین تدوین آن اوسترود، یانوس بیلسکوف یانسن برنده شد
بهترین طراحی صحنه توربن استیگ نیلسن نامزد شده
بهترین طراحی لباس مانون راسموسن نامزد شده
بهترین گریم بیورگ سروپ نامزد شده
بهترین موسیقی متن اورجینال نیکولای اگلوند نامزد شده
بهترین صداگذاری کریستین ایدنس اندرسن، توماس جاگر نامزد شده
جایزه تماشاگران – بهترین درام توماس وینتربرگ برنده شد
جوایز انجمن منتقدان فیلم سنت لوئیس گیت‌وی ۱۶ دسامبر ۲۰۱۳ بهترین فیلم خارجی زبان نامزد شده
جوایز انجمن منتقدان فیلم سن دیگو  ۱۱ دسامبر ۲۰۱۳ بهترین فیلم خارجی زبان نامزد شده
انجمن منتقدان فیلم تورنتو  ۱۶ دسامبر ۲۰۱۳ بهترین فیلم خارجی زبان نایب قهرمان
جشنواره بین‌المللی فیلم ونکوور ۱۲ اکتبر ۲۰۱۲ جایزه برگزیده مردم راجرز توماس وینتربرگ برنده شد
جوایز انجمن منتقدان فیلم منطقه واشنگتن دی سی ۹ دسامبر ۲۰۱۳ بهترین فیلم خارجی زبان نامزد شده

فرجام سخن | نقد فیلم شکار The hunt 2012

اگر جای آن مردم بودیم، چه می‌کردیم؟ فیلم عمداً کاری می‌کند که خودمان را جای روستایی‌ها نبینیم. از همان اول می‌دانیم لوکاس بی‌گناه است و با این اطمینان، هر جمله‌ای که تئو و گرته و همسایه‌ها می‌گویند برای ما نشانهٔ کوری است. اما اگر یک لحظه این دانایی را کنار بگذاریم، صحنه‌ای که مادر کلارا می‌گوید «چرا، این اتفاق افتاده، عزیزم» دیگر صحنهٔ آدم بدی نیست؛ صحنهٔ مادری است که دخترش را دوست دارد و نمی‌خواهد باور کند بدترین کابوسش ممکن است اصلاً اتفاق نیفتاده باشد. یعنی دقیقاً وقتی مهربان‌ترین حالتمان را داریم، در بدترین موقعیت قضاوت هم هستیم.

آدم‌های این فیلم واقعا برای زندگی‌شان و فرزندانشان ترسیده‌اند. دستور دین به تحقیق و نهی از بدگمانی و تهمت روشن‌ است. تبیین و تحقیق خطاب به کسی است که خونسردی‌اش را حفظ کرده. مادر کلارا و گرته و تئو خونسرد نبودند. اگر ترس آن‌قدر بالا برود که آدم اصلاً نخواهد تحقیق کند، دستور تحقیق چه می‌شود؟ برای همین است که قرآن فقط به تحقیق بسنده نمی‌کند و از بدگمانی هم پیش از وقوع نهی می‌کند. نظام اخلاقی‌ای که فقط بعد از تصمیم‌گیری به کار بیاید نمی‌تواند کاربرد جامعی داشته باشد.

نظام فقهی و اخلاقی دین ما جواب این مشکل را در اینکه آدم‌ها از قبل عادت کرده باشند اول شک کنند و بعد قضاوت می‌بیند. جامعه‌ای که این عادت را ندارد، در آن لحظه چه چیزی را دست بگیرد؟ فیلم جوابی نمی‌دهد؛ می‌گذارد ما بپرسیم. لوکاس دوباره وارد جمع می‌شود، کلارا را بغل می‌کند تا پایش روی خط‌های زمین نیفتد و به نظر می‌رسد کینه‌ای نگرفته؛ یعنی همان کاری را می‌کند که بدنامش کرده بود.

عفو و صبر در برابر ظلم را در قصهٔ یوسف هم می‌بینیم، یوسف وقتی برادرانش می‌بخشد بعد از عفو، آبرو و جایگاهشان برمی‌گردد اما لوکاس فقط اجازهٔ برگشتن دارد و گلولۀ آخر خواسته بگوید هنوز ملت دئیستی دست از سر این آدم بر نداشته. عفو در فیلم چیزی را تمام نمی‌کند حال شما پاسخ بدهید که آیا عفوی که پشتوانهٔ عادلانه نداشته باشد، بخشش است یا تسلیم؟

شاید بشود این‌طور جمع‌بندی کرد که فیلم ما را از چه کسی بی‌گناه است؟ به بعد از اثبات بی‌گناهی چه می‌شود؟ برده. حکم برائت در دنیای واقعی مهر پایان نیست؛ نگاهی که یک بار عوض شده، خیلی وقت‌ها هرگز کاملاً برنمی‌گردد. اسلام این را می‌داند، برای همین آبروی آدم را مثل امانت می‌بیند، چون بازگرداندنش سخت‌تر از حفظش است.

ولی حفظ آبرو کار یک نفر نیست؛ کار همهٔ اهالی روستاست. ببینید که چقدر فرق می‌کند اگر این اتفاق در یکی از محله‌های خودمان در ایران افتاده بود! آیا به همین سادگی برچسب می‌زدیم؟ آبروی کسی را می‌ریختیم؟ پس مصون ماندن از مشکلات و سختی‌ها و رنج‌ها خیلی بستگی به این هم دارد که چقدر دین در سبک زندگی شما ریشه دوانده باشد.

پانویس‌ها:

  1. Andersen, J. G. (2003). The Danish People’s Party and new cleavages in Danish politics. Aalborg University, Centre for Comparative Welfare State Studies.
  2. Rasmussen, M. G. (Ed.). (2005). EPERN election briefing no. 19: The Danish parliamentary election of 2005. Sussex European Institute, University of Sussex.
  3. U.S. Department of Justice, Office of Justice Programs. (n.d.). Handling of child abuse in Denmark [NCJRS abstract].
  4. Willumsen, D. M. (n.d.). Denmark: The rise and consolidation of the Danish People’s Party’s policy influence. WhoGoverns.eu.
  5. The Copenhagen Post. (2014, March 6). Incest victim receives 300,000 kroner in damages. The Copenhagen Post.
  6. Justice Initiative. (n.d.). Abuse in Denmark – progress has been made, but we still have a long way to go. Justice Initiative.
  7. Church of Denmark, Ministry of Ecclesiastical Affairs (Kirkeministeriet). (2017). Folkekirkens medlemstal 2010–2017 [Official statistical response to the Church Committee of the Folketing]. Danish Parliament (Folketinget).
  8. o-re-la.ulb.be (European Observatory of Religion and Laïcité). (n.d.). Denmark: Religious demography and church attendance. Université libre de Bruxelles.
  9. Beyer Gregersen, A., et al. (2025). Antifeminism, anti-gender mobilizations, and the Danish gender-equality paradox. Aalborg University.
  10. [deleted]. (2012, December 18). The emergence and success of the MRM in Denmark: A study of the explosive growth of Danish masculinism in the past decade! [Online forum post]. Reddit. https://www.reddit.com/r/MensRights/comments/152hzi/
  11. Foreningen Far (Danish Fathers Association). (2015). United Nations report: Human rights for children and fathers in Denmark. Submitted to the Committee on the Elimination of Discrimination against Women, Danish Parliament (Folketinget).
  12. Foreningen Far (Danish Fathers Association). (2016, September 9). Press release: Gender equality in Denmark and Western World countries [Submission to the Ligestillingsudvalget, Danish Parliament].
  13. Foreningen Far (Danish Fathers Association). (2018). UN examination report 2018. Submitted to the Ligestillingsudvalget, Danish Parliament (Folketinget).
  14. The Copenhagen Post. (2016, March 18). Fewer marrying immigrants, more divorces and custody clashes. The Copenhagen Post.
  15. همان‌م
  16. Cameron, C. (2011). Men in early years and childcare: Gender balance in the workforce [Policy briefing]. Slough Borough Council.
  17. PsyPost. (n.d.). Men in childcare are seen as less warm, moral, and competent than women [Summary of research by Haines, S., et al.]. PsyPost.
  18. Myers, J. E. B. (n.d.). The child terror: What meaning can we draw from these cases? [Interview response]. In Frontline. PBS.
  19.  Leander, E.-M. B. (2021). Children’s sexuality and nudity in discourse and images in a Danish education and care journal over 50 years: 1970–2019: The emergence of “the child perpetrator of sexual abuse” in an international perspective. Archives of Sexual Behavior.
  20. Leander, E.-M. B., Munk, K. P., & Larsen, P. L. (2019). Guidelines for preventing child sexual abuse and wrongful allegations against staff at Danish childcare facilities. Societies, 9(2), 42. https://doi.org/10.3390/soc9020042
قبلی نقد فیلم سرخ‌پوست 1398 | جریان شناسی آثار نیما جاویدی
بعدی کابالیسم در بستر تاریخ و اندیشه | چرا باید کابالیسم را شناخت؟

پست های مرتبط

کابالیسم در بستر تاریخ و اندیشه

۱۴۰۵-۰۷-۰۲

کابالیسم در بستر تاریخ و اندیشه | چرا باید کابالیسم را شناخت؟

علیرضا دولی‌خانی
ادامه مطلب
نقد فیلم سرخ‌پوست

۱۴۰۵-۰۷-۰۲

نقد فیلم سرخ‌پوست ۱۳۹۸ | جریان شناسی آثار نیما جاویدی

alireza.mor110
ادامه مطلب
نقد فیلم وسواس 2025 Obsession

۱۴۰۵-۰۶-۳۰

نقد فیلم وسواس ۲۰۲۵ Obsession | پسرای خوب نسل Z آرزو می‌کنند

احمدرضا
ادامه مطلب
مستند نازا 2026

۱۴۰۵-۰۶-۲۸

مستند نازا ۲۰۲۶ NAZA | رکورد دار تشویق ایستاده تاریخ ونیز

alireza.mor110
ادامه مطلب
لاله مرزبان و جشنواره ونیز

۱۴۰۵-۰۶-۲۴

لاله مرزبان و جشنواره ونیز | نانش را خوردی، نمکش را نشناختی

alireza.mor110
ادامه مطلب

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

جستجو در مطالب سایت
جستجو برای:
نوشته‌های تازه
  • کابالیسم در بستر تاریخ و اندیشه | چرا باید کابالیسم را شناخت؟
  • نقد فیلم شکار The hunt 2012 | انسان با خدای دئیستی قربانی هیستری اجتماع
  • نقد فیلم سرخ‌پوست ۱۳۹۸ | جریان شناسی آثار نیما جاویدی
  • نقد فیلم وسواس ۲۰۲۵ Obsession | پسرای خوب نسل Z آرزو می‌کنند
  • مستند نازا ۲۰۲۶ NAZA | رکورد دار تشویق ایستاده تاریخ ونیز
آخرین دیدگاه‌ها
  • نیل در نقد و بررسی فیلم بیداد ۱۴۰۵ | جنایت نمایشی علیه جوان ایرانی
  • جان‌فدا در زندگینامه آیت الله سید مجتبی خامنه ای | کاملترین بیوگرافی سومین رهبر جمهوری اسلامی ایران
  • جان‌فدا در زندگینامه آیت الله سید مجتبی خامنه ای | کاملترین بیوگرافی سومین رهبر جمهوری اسلامی ایران
  • Faeeze Mirzaee در زندگینامه سردار علیرضا تنگسیری معمار امنیت دریایی | کاملترین بیوگرافی فرمانده‌ای که از مرگ نمی‌ترسید | جنگ رمضان ۱۴۰۴
  • سجاد در نقد فیلم آقای زالو ۱۴۰۵ | از چاله ابتذال به چاه کلیشه
محصولات
  • کتاب فرانکلین در تهران کتاب فرانکلین در تهران
    تومان 320.000
  • دوره 0 تا 100 پریمیر دوره 0 تا 100 پریمیر(آموزش تدوین)
    تومان 800.000
  • کتاب سینما دین و سیاست کتاب سینما دین و سیاست
    رایگان!
  • دوره جامع تربیت مربی هویت‌ساز دوره جامع تربیت مربی هویت‌ساز
    تومان 1.000.000
  • کتاب فقه رسانه و فضای مجازی کتاب فقه رسانه و فضای مجازی
    تومان 400.000
  • کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما
    تومان 350.000
  • مجله خردورزی مجله خردورزی | سیره استاد فرج نژاد
    تومان 145.000
  • کتاب تحلیل نفوذ فرهنگ کابالیستی در سینما کتاب تحلیل نفوذ فرهنگ کابالیستی در سینما
    تومان 300.000
  • دوره رسانه و جنگ شناختی دوره رسانه و جنگ شناختی
    تومان 900.000
  • دوره تخصصی دشمن‌شناسی نبرد مقدس دوره تخصصی اردوی دشمن‌شناسی نبرد مقدس سال 1404
    تومان 1.000.000 قیمت اصلی: تومان 1.000.000 بود.تومان 500.000قیمت فعلی: تومان 500.000.
سایت استاد فرج نژاد

مؤسسۀ فرهنگی رسانه‌ای استاد فرج‌نژاد در سال ۱۴۰۱ فعالیت خود را در زمینۀ تربیت نیروهای رسانه‌ای دشمن‌شناس انقلابی آغاز کرد. این مؤسسه به یاد مرحوم استاد دکتر محمدحسین فرج‌نژاد، نامگذاری شده است. استاد فرج‌نژاد طلبۀ جهادی دشمن‌شناس و استاد مبرز سواد رسانه‌ای بود که به چندین زبان تسلط داشت و صدها شاگرد در حیات کوتاه اما پربرکت خود تربیت کرد.

دسترسی سریع
  • درباره ما
  • محصولات غرفه باسلام موسسه
  • مجموع دوره‎‌های رایگان استاد فرج‌نژاد
شبکه های اجتماعی
icon--white Telegram-plane Instagram ویراستی سایت استاد فرج نژاد حساب توییتر استاد فرج نژاد حساب ایتا سایت استاد فرج نژاد Youtube

قم، خیابان بسیج (هنرستان)، جنب خیابان شهید تراب نجف‌زاده، مؤسسۀ فرهنگی رسانه‌ای استاد محمدحسین فرج‌نژاد

;