نقد سریال خشمگین ۲۰۲۶ Furious | نمایی از تمدن پسا اِپستین
نام تبهکار اصلی سریال برای شما شبیه یک اسم آشنا نیست؟ بله جی استون خیلی شبیه جفری اپستین است! اما خب این فیلم در مورد جفری اپستین نیست! واقعا عجیب است! سریال خشمگین این روزها حسابی سر و صدا کرده و توانسته توجه زیادی را به خودش جلب کند. این سریال در بیش از ۵۰ کشور به رتبه اول سریالهای پربیننده دیزنیپلاس رسیده و در آمریکا هم در صدر جدول هولو قرار گرفته است.
این سریال یک استراتژی عالی برای وایرال شدن داشته که او را موفق کرده، در این سریال تقریباً همهچیز برای کنجکاو کردن مخاطب آن وجود دارد از جذابیت هایی جنسی گرفته تا پرونده های دزدی دختران نوجوان و قتل و معما و شباهتهایی که خیلی زود ذهن را به سمت پرونده جفری اپستین میبرد.
همین ترکیب باعث شده خیلیها برای فهمیدن ادامه ماجرا سریال را دنبال کنند. اما پشت این همه هیجان و جذابیت، سریال خیلی مرموز بخش های زیادی از این پرونده را لاپوشانی کرده! حتی با وجود اینکه ادعا میکند سریال هیچ ربطی به این پرونده ندارد! اما کاملا مشخص است ساخته شده تا مرموزانه سیستم آمریکایی را از فساد سرمایه داران آن تبرئه کند و سیستم را پاک و تمدن غربی را سالم نشان بدهد.
پدیدآورنده: علیرضا مرادی
فهرست مطالب
Toggleنقد سریال خشمگین | مقدمه
سریال خشمگین(Furious) یک مجموعه تلویزیونی آمریکایی محصول سال ۲۰۲۶ و از آثار اورجینال هولو(Hulu) است که الیزابت مِریوِدِر(Elizabeth Meriwether) آن را خلق کرده، نوشته و بهعنوان تهیهکننده اجرایی نیز در ساخت آن حضور داشته است. این مجموعه با محوریت تعقیب یک قاتل زنجیرهای زن ساخته شده و در دسته درام ، جنایی، معمایی و مهیج قرار میگیرد. هولو برای این سریال رده سنی مخصوص بزرگسالان(TV-MA) را ثبت کرده است.
پخش فصل اول خشمگین از ۲۷ ژوئیه ۲۰۲۶ آغاز شد. سه قسمت نخست در روز شروع پخش بهصورت همزمان منتشر شدند و پس از آن، انتشار قسمتهای جدید با برنامه هفتگی ادامه پیدا کرد. فصل اول در مجموع هشت قسمت دارد و قسمت پایانی آن برای ۳۱ اوت ۲۰۲۶ برنامهریزی شده است.[۱][۲]
داستان سریال خشمگین
داستان اصلی درباره آلیس بلک(Alice Black) با بازی امی راسوم(Emmy Rossum) است؛ مأمور اداره تحقیقات فدرال آمریکا(FBI) که درگیر پرونده یک قاتل زنجیرهای زن مرموز و بسیار حسابگر میشود. قاتل مورد تعقیب، کاترین با بازی لولا است. روایت سریال مسیر این دو زن را بهطور موازی دنبال میکند، هر دو برداشت و مسیر متفاوتی برای رسیدن به عدالت دارند و با نزدیک شدن تدریجی زندگی آنها به یکدیگر، مرز میان درست و غلط در پرونده پیچیدهتر میشود.

آلیس پیش از پیوستن به اداره تحقیقات فدرال آمریکا ، کارآگاه قتل در پلیس نیویورک(NYPD) بوده است. آلیس در زمان آغاز داستان هنوز در مراحل ابتدایی فعالیت خود در اداره تحقیقات فدرال قرار دارد و بهعنوان مأمور دوره آزمایشی فعالیت میکند.
الیزابت مِریوِدِر در گفتوگویی درباره پیشینه دو شخصیت اصلی توضیح داده است که آلیس پس از یک رابطه آزارگرانه با یکی از مأموران پلیس، پلیس نیویورک را ترک کرده است. کاترین هم در دوران نوجوانی قربانی قاچاق انسان شده و بخشی از مسیر داستان به تلاش او برای بازسازی اتفاقات مربوط به گذشتهاش ارتباط دارد. این موارد بخشی از پیشینه رسمی شخصیتها هستند.[۴]
ارتباط سریال خشمگین با فیلم بیوه سیاه(Black Widow)
خشمگین بر اساس یک پرونده واقعی ساخته نشده است. دیزنی پلاس بهطور رسمی این مجموعه را یک داستان تخیلی معرفی کرده که بهصورت آزاد از فیلم بیوه سیاه محصول ۱۹۸۷ اقتباس شده است.
فیلم بیوه سیاه محصول آمریکا، به کارگردانی باب رافلسون و بر اساس فیلمنامه رونالد بس ساخته شد. داستان فیلم درباره مأموری در وزارت دادگستری است که به مجموعهای از مرگهای مشکوک مردان ثروتمند و ارتباط آنها با زنی که با هویتهای مختلف با این مردان ازدواج میکند، مشکوک میشود.[۶]

یکی از ارتباطهای مستقیم میان فیلم اصلی و سریال حضور رونالد بس در پروژه است. او نویسنده فیلمنامه بیوه سیاه در سال ۱۹۸۷ بود و در خشمگین نیز بهعنوان یکی از تهیهکنندگان اجرایی حضور دارد.[۶]
پس در واقع باید این نتیجه را گرفت که این سریال نسخه فمنیسم فیلم بیوه سیاه است!
محل و زمان فیلمبرداری
بر اساس اطلاعات تولید ثبتشده در پایگاه داده اینترنتی فیلمها، فیلمبرداری خشمگین در شهر نیویورک انجام شده است. در همین منبع، بازه فیلمبرداری از ۹ سپتامبر ۲۰۲۵ تا ۱۹ دسامبر ۲۰۲۵ ثبت شده است. کشور مبدأ سریال ایالات متحده و زبان اصلی آن انگلیسی ذکر شده است.
تعداد قسمتها و برنامه پخش فصل اول
فصل اول خشمگین هشت قسمت دارد. سه قسمت نخست در ۲۷ ژوئیه ۲۰۲۶ منتشر شدند و پنج قسمت بعدی به صورت هفتگی در روزهای دوشنبه عرضه میشوند. قسمت هشتم و پایانی فصل با عنوان جزیره هارت برای ۳۱ اوت ۲۰۲۶ ثبت شده است.[۱۲]
خشمگین، داستانی از تمدن پسا اپستین
همانطور که اشاره شد، خشمگین از سریالهای بسیار دیدهشده این دوره است و به نظر میرسد یکی از دلایل اصلی این توجه، زمان بسیار مناسب انتشار آن باشد. سریال درست در فضایی منتشر شد که پرونده جفری اپستین دوباره به یکی از موضوعات پرحاشیه رسانهای تبدیل شده بود؛ پروندهای که با وجود سالها افشاگری هنوز برای بخش بزرگی از افکار عمومی مبهم و ناقص است. حتی در سال ۲۰۲۶ نیز وزارت دادگستری آمریکا میلیونها صفحه دیگر از اسناد مربوط به اپستین را منتشر کرد و بحث درباره شبکه ارتباطات او دوباره بالا گرفت.[۱۳]
در چنین فضایی، ساخت سریالی درباره دختران نوجوان و قاچاق جنسی، انتخابی بسیار مناسب برای جلب توجه مخاطب است. به این موارد باید قتل، معما و کنجکاوی جنسی را هم اضافه کرد؛ یعنی تقریباً تمام عناصری که میتوانند مخاطب جوان را برای ادامه دادن یک سریال ترغیب کنند.
البته این شباهت به اپستین فقط یک برداشت آزاد از داستان نیست. چند منتقد جدی نیز مستقیماً این ارتباط را دیدهاند. نیویورکر سریال را یک درام جنایی مناسب جهان پس از اپستین توصیف کرده و شخصیت میلیاردر داستان، جی ایستون، را شخصیتی اپستینگونه دانسته است. پلیلیست نیز از تعبیر تریلر انتقامی اپستینگونه استفاده کرده و روی شبکهای تأکید دارد که در اطراف یک شکارچی قدرتمند شکل گرفته است.
حتی خود سازنده سریال، الیزابت مریودر، وقتی مستقیماً درباره اپستین مورد سؤال قرار میگیرد، میگوید هنگام ساخت سریال قطعاً به پرونده اپستین فکر میکرده، هرچند تأکید میکند داستان بازگویی مستقیم همان پرونده نیست.[۱۶] بنابراین ارتباط میان این دو را نمیتوان صرفاً تخیل مخاطب دانست. بحث در این نیست که جی ایستون دقیقاً جفری اپستین باشد، بحث این است که سریال آشکارا از همان فضای ذهنی، همان کنجکاوی عمومی و بسیاری از عناصر آشنای آن پرونده استفاده میکند.
حتی نام جی ایستون(Jay Easton) نیز از نظر نوشتاری و شنیداری برای مخاطبی که نام جفری اپستین(Jeffrey Epstein) را بارها شنیده، تداعی مشابهی ایجاد میکند. البته مدرکی وجود ندارد که انتخاب نام ایستون عمداً با این هدف انجام شده باشد، اما وقتی شخصیت، موقعیت اجتماعی، نوع جرم و شبکه اطراف او تا این اندازه به پرونده اپستین نزدیک است، این شباهت نام هم در ذهن مخاطب بیاثر نمیماند.

در اطراف جی ایستون هم فقط چند مجرم ساده قرار ندارند. هال، وکیل خانواده ایستون، بخشی از اطلاعات و اسناد شبکه را در اختیار دارد و اما ایستون، دختر جی، سالها برای حفاظت از پدرش و کنترل پیامدهای اعمال او فعالیت کرده است. در قسمتهای مختلف نیز مردان ثروتمند، وکلا و افرادی دیده میشوند که یا خود در این حلقه حضور دارند یا به نحوی به پوشاندن آن کمک میکنند. این همان چیزی است که در پرونده واقعی اپستین نیز بخش مهمی از کنجکاوی عمومی را شکل داده بود؛ اینکه موضوع فقط یک فرد نبود و سؤال اصلی مردم همواره این بود که چه کسانی اطراف او بودهاند، چه کسانی میدانستند و چه کسانی سکوت کردند.[۱۴][۱۵]
بنابراین به نظر میرسد سریال خیلی خوب متوجه شده است چه چیزی میتواند مخاطب امروز را تحریک کند، پروندهای شبیه اپستین، کنجکاوی جنسی، مردان ثروتمند، دختران نوجوان، قتل و یک معمای جنایی. ترکیبی که هم امکان وایرال شدن دارد و هم مخاطب را با این احساس نگه میدارد که شاید در حال دیدن بخشی از واقعیتی باشد که هیچوقت بهطور کامل برایش توضیح داده نشده و قدرت های بزرگ جهان
افبیآی بد است، اما نه آنقدر که خود سیستم زیر سؤال برود
خشمگین از نظر سرگرمکنندگی واقعاً سریال دیدنیای است، مخصوصاً برای مخاطب نوجوان و جوان، هرچند ردهبندی رسمی آن مخصوص بزرگسالان است. شخصیت اصلی نیز زنی است که در افبیآی جایگاه چندان مهمی ندارد و سازمان در ابتدا بهای زیادی برای تواناییهای او قائل نیست. آلیس بلک یک کارآگاه سابق قتل است که تازه وارد افبیآی شده و در ابتدای داستان هنوز مأمور دوره آزمایشی محسوب میشود.
نحوه ساخت این شخصیت بسیار حسابشده است. وقتی در بخش پاسخگویی به تلفن قرار دارد، حتی تماسهای مسخره و بیربط را با دقت جواب میدهد. وقتی فرصت ورود به پرونده را پیدا میکند، شبانه کار میکند، اطلاعات را کنار هم میگذارد و برای چیزی تلاش میکند که بسیاری از افراد رسمی اطرافش حاضر نیستند جدی بگیرند. نتیجه این است که مخاطب با آلیس همدل میشود، نه لزوماً با خود افبیآی.
در سکانس زیر برخورد مناسب یکی از اعضا به تماس خیلی نامربوط را شاهد هستم در صورتی که تمامی اعضای دیگر این تماس را تمسخر میکردند.
این شیوه روایت اهمیت زیادی دارد. اگر خود سازمان مستقیماً نقش قهرمان را بازی میکرد، مخاطب ممکن بود احساس کند اثر در حال تبلیغ یک نهاد رسمی است. اما وقتی یک فرد خوب درون سازمان در مقابل مدیران ضعیف، پلیسهای بد یا افراد بیتفاوت قرار میگیرد، پیام خیلی نرمتر منتقل میشود. مخاطب احساس نمیکند در حال دریافت تبلیغ است و همین مسئله باعث میشود روایت راحتتر پذیرفته شود.
در سکانس زیر پلیس بد پلیس خوب را میبینیم.
برای این الگو در مطالعات سازمانی میتوان از مفاهیمی مانند فردیسازی شکست ساختاری(individualization of structural failure) یا قاببندی چند سیب خراب(bad apple framing) استفاده کرد؛ یعنی مشکلات یک ساختار بیشتر به چند فرد فاسد، بیکفایت یا منحرف نسبت داده میشوند، در حالی که خود ساختار همچنان ظرفیت اخلاقی و اصلاحی خود را حفظ میکند.[۱۷]
خشمگین دقیقاً همین تعادل را حفظ میکند. پلیس خوب وجود دارد و پلیس بد هم وجود دارد. مأمور بیتفاوت هست و مأمور مسئول هم هست. وکیل فاسد هست و در مقابل، افرادی هم هستند که میخواهند حقیقت را پیدا کنند. در نتیجه مخاطب هیچوقت به نقطهای نمیرسد که کل دستگاه عدالت امریکایی را بهعنوان بخشی از مشکل ببیند. نهایتاً چند فرد خراب وجود دارند و در همان سیستم، آدمهای خوبی هم هستند که برای احقاق حق میجنگند.
این نکته وقتی با پرونده واقعی اپستین مقایسه شود، اهمیت بیشتری پیدا میکند؛ چون در پرونده واقعی مسئله فقط چند وکیل یا چند مأمور خراب نبود. در سال ۲۰۰۷ دادستانهای فدرال در جنوب فلوریدا با اپستین توافق عدم تعقیب امضا کردند و تحقیقات فدرال متوقف شد. بعدتر نیز یک قاضی فدرال اعلام کرد قربانیان در روند این توافق از حقوق قانونی خود محروم شدهاند. خود وزارت دادگستری آمریکا نیز بعدها اعلام کرد نحوه رسیدگی به این پرونده با مشکلات جدی همراه بوده و الکساندر آکوستا در قبول آن توافق تصمیمگیری ضعیفی داشته است.[۱۸][۱۹]
در واقع میبینیم که پای تصمیم رسمی دستگاه قضایی آمریکا در میان است.
همین تفاوت باعث میشود نمایش سریال از فساد تا حدی محدود به نظر برسد. سرمایهدار فاسد است، چند پلیس فاسدند، وکیل فاسد است، مدیر بیکفایت است، اما خود نظام آمریکایی همچنان امکان نجات و اصلاح را درون خودش دارد. همیشه یک آلیس، نورا یا دنی وجود دارد که مخاطب بتواند به او اعتماد کند.
تعادل عجیب و حسابشده در نمایش زنان
این تعادل در بازنمایی زنان حتی روشنتر است. سریال تقریباً همه تیپهای ممکن را در کنار هم قرار میدهد، زن پلیس، زن ثروتمند، زن فقیر، دختر خیابانی، قربانی قاچاق، زن مجرم، زن آسیبدیده و زن قدرتمند.
جالبتر اینکه حتی قاتل اصلی هم زن است، اما در مقابل او یک زن دیگر قرار دارد که برای پیدا کردنش تلاش میکند. بنابراین اگر یک زن در داستان مجرم است، زنان دیگر قهرمان، قربانی یا نجاتدهندهاند. این تعادل باعث میشود تصویر کلی زن در اثر هیچوقت منفی نشود.
زن قاتل در محیطی از کف شهر اما سکانس بعدی پلیس زن در نقطه عالی! رعایت تعادل هم زمان استفاده از یک جذابیت نمایشی و پرش نمایشی.
سکانس بعدی!
چنین حساسیتی در هالیوود کاملاً جدی گرفته میشود. شخصیت زن فقط بهعنوان یک شخصیت منفرد دیده نمیشود؛ نوع نمایش سینماتیک او میتواند بخشی از بحث گستردهتر درباره زن در جامعه، رسانه و فرهنگ تلقی شود. جالب اینجاست که اگر همین نوع حساسیت درباره بازنمایی جنسیتی در بعضی سریالهای داخلی ایران مطرح شود، خیلی زود ممکن است منتقد به ذهن بسته یا پوسیده متهم شود، در حالی که خود صنعت سینما و سریال غرب سالهاست این مسائل را با دقت دنبال میکند.

با وجود تمام این تعادلها، یک چهره فمینیستی بسیار واضح در سریال وجود دارد و احتمالاً همین مسئله یکی از دلایل اصلی جذابیت آن برای بخشی از مخاطبان است یعنی زن کامل و قدرتمند.
زن افبیآی قدرت دارد، زن مجرم قدرت دارد، زن باتجربه افبیآی قدرت دارد و حتی زن قربانی نیز فقط یک موجود منفعل نیست. این الگو برای بسیاری از دختران و زنان جذاب است، چون حس قدرت، عاملیت و ارزشمندی ایجاد میکند. اگر مخاطب از قبل هم این تصور را داشته باشد که در جامعهای ضدزن زندگی میکند، سریال دائماً شواهد عاطفی لازم را برای تقویت این نگاه در اختیارش میگذارد.
زن آسیب میبیند، سیستم او را جدی نمیگیرد، مرد قدرتمند از مجازات فرار میکند و در نهایت زن مجبور میشود خودش وارد عمل شود. این ساختار از نظر عاطفی بسیار تأثیرگذار است و مخاطب را به سمت همدلی با خشم زنان میبرد.
اتفاقاً بخش بزرگی از نقدهای حرفهای سریال نیز روی همین موضوع تمرکز کردهاند. آتلانتیک، نیو ریپابلیک و ایوی کلاب همگی خشم زنان و تبدیل قربانی به عامل خشونت را یکی از محورهای اصلی سریال دانستهاند.
نقد ابتذال با خود ابتذال
یک تناقض مهم دیگر در سریال وجود دارد. اثر میخواهد بهرهکشی جنسی از دختران نوجوان، قاچاق جنسی، سوءاستفاده از بدن، قتل و فساد اخلاقی را نقد کند، اما برای همین نقد از همان عناصر بهعنوان ابزار جذب مخاطب استفاده میکند.
مخاطب برای دیدن نقد خشونت، حجم زیادی خشونت میبیند. برای نقد سوءاستفاده جنسی، مدام با فضای جنسی و روابط آشفته مواجه میشود. برای نقد فساد، قتل و رفتارهای بیمارگونه را به شکلی تماشایی و هیجانانگیز دنبال میکند.
در نتیجه چیزی که قرار است محکوم شود، خودش به بخشی از جذابیت نمایشی تبدیل میشود. در مطالعات رسانهای برای چنین وضعیتی میتوان از مفهوم تماشاییسازی(spectacularization) استفاده کرد؛ یعنی تبدیل یک مسئله دردناک یا اجتماعی به تصویری هیجانانگیز و قابل مصرف برای مخاطب.
این روند در چند سال اخیر در بسیاری از آثار هالیوودی دیده شده و نمونههایی از آن به سریالهای ایرانی نیز رسیده است. میتوان سریال های زیادی را نامبرد مانند سریال بیست و یک. این آثار ادعا میکنند فساد و ابتذال را نقد میکنند، اما برای نگه داشتن مخاطب همان فساد و ابتذال را به شکل جذاب و مصرفپذیر نمایش میدهند.
نتیجه تجاری احتمالاً بسیار خوب است، مخاطب بیشتر میبیند و قسمت بعد را دنبال میکند. اما از نظر اخلاقی، وضعیت شبیه پاک کردن شیشه با دستمال کثیف است.
اگر وسیله نقد یک فساد، خودش به مصرف همان فساد وابسته باشد، باید پرسید اثر واقعاً تا چه اندازه در حال نقد است و تا چه اندازه از همان موضوع برای سرگرم کردن مخاطب استفاده میکند؟
وقتی تروما جای اخلاق مینشیند
نکته مهم دیگری که در این جریان نمایشی دیده میشود، روانشناسی کردن مسئله اخلاق است.
در بسیاری از آثار جدید غربی، رفتار شخصیتها بیش از گذشته با مفاهیمی مثل تروما، قربانی بودن و تجربه شخصی توضیح داده میشود. برای این روند اصطلاحهایی مانند فرهنگ درمانی(therapeutic culture)، چرخش درمانی(therapeutic turn) و روانشناختیسازی(psychologization) به کار میرود. منظور این است که مسائل اخلاقی و اجتماعی بهتدریج با زبان روانشناسی توضیح داده میشوند و رفتار فرد بیش از آنکه بر اساس درست و غلط بررسی شود، از زاویه آسیبهای گذشته او فهمیده میشود.[۲۰][۲۱]
خشمگین نمونه بسیار روشنی از همین وضعیت است.

کاترین در نوجوانی قربانی قاچاق جنسی شده است. آلیس سابقه یک رابطه آزارگرانه دارد و نورا نیز سالها با پروندههای خشونت جنسی مواجه بوده است. این پیشینهها جزء رسمی شخصیتپردازی سریال هستند.
طبیعی است که تروما بتواند رفتار انسان را توضیح دهد. هیچ اشکالی هم ندارد که مخاطب بفهمد یک قربانی چرا خشمگین، بیاعتماد یا حتی پرخاشگر شده است. اما یک مرز مهم وجود دارد: توضیح دادن رفتار با توجیه اخلاقی آن یکی نیست.
کاترین آدم میکشد. سریال ممکن است در ظاهر هیچوقت نگوید قتل کار درستی است، اما نحوه روایت و همذاتپنداری با شخصیت او طوری طراحی شده که مخاطب در بعضی لحظات قتلهای او را قابل فهم و حتی رضایتبخش ببیند. برخی منتقدان نیز دقیقاً به همین مسئله اشاره کردهاند و نوشتهاند هرچه ابعاد شبکه سوءاستفاده روشنتر میشود، انتقام کاترین برای مخاطب قابلقبولتر به نظر میرسد.
اینجا خطر روانشناختی کردن اخلاق آشکار میشود. اگر هر فرد آسیبدیده به دلیل رنجی که کشیده، حق پیدا کند خودش قاضی و مجری عدالت باشد، مرز اخلاق دقیقاً کجا باقی میماند؟
احقاق حق با انتقام شخصی یکی نیست. فهمیدن ریشه یک رفتار هم به این معنا نیست که آن رفتار درست شده است. اما فرهنگ تروما گاهی همین دو را به هم نزدیک میکند. فرد آسیب دیده، پس خشم او اصیل است؛ چون خشم او اصیل است، رفتار او قابل درک میشود؛ و چون رفتار او قابل درک است، آرامآرام حساسیت اخلاقی نسبت به همان رفتار کمتر میشود.
این منطق فقط در سریالها دیده نمیشود. همین زبان در فضای اجتماعی، زبان آزادی فردی و حتی بخشی از فرهنگ جوانان نیز در حال گسترش است؛ جایی که احساس شخصی گاهی از یک امر توضیحی به معیار تشخیص حق و باطل تبدیل میشود.
در مقابل این نوع روانشناختیکردن اخلاق، در فرهنگ اسلامی اخلاق صرفاً یک احساس شخصی، تجربه درونی یا واکنش به تروما نیست؛ اخلاق به یک واقعیت درباره انسان تکیه دارد. یعنی خوب و بد فقط بر اساس این تعیین نمیشوند که فرد چه احساسی دارد یا چه آسیبی دیده است، بلکه نسبت رفتار با کمال انسانی سنجیده میشود. در این نگاه، انسان موجودی است که میتواند از نظر اخلاقی رشد کند، پاکتر شود، بر تمایلات و خشم خود مسلط باشد و به انسانی سالم، متعادل و متعالی نزدیک شود.
به همین دلیل حتی رنج، ظلمدیدگی یا آسیب روانی نیز نمیتواند بهخودیخود هر رفتاری را درست کند؛ ممکن است توضیح دهد چرا فرد خشمگین شده یا چرا واکنش خاصی نشان داده است، اما معیار حق و باطل را تغییر نمیدهد. اخلاق در این چارچوب دقیقاً برای همین معنا پیدا میکند: انسان قرار نیست صرفاً مطابق احساسات و زخمهای خود عمل کند، قرار است بتواند با وجود آن زخمها، میان میل، خشم، انتقام و آنچه واقعاً او را به کمال انسانی نزدیک میکند تفاوت بگذارد.
اپستین واقعی و چیزی که سریال کمرنگ میکند
یکی از نکات مهمی که باید درباره این سریال گفته شود، نحوه پوشاندن برخی ابعاد مشکلساز پرونده واقعی اپستین است.
در خشمگین نظام آمریکایی با وجود تمام ایرادهایش نهایتاً در حال احقاق حق دیده میشود. مأموران خوب وجود دارند، زنان افبیآی دنبال حقیقت هستند و حتی وقتی افراد رسمی مانع ایجاد میکنند، باز هم نیروهایی درون سیستم برای اصلاح وضعیت وجود دارند.
در مقابل، بخش عمده شرارت به سرمایهدار، وکیل، چند مأمور فاسد و افراد مرتبط با شبکه منتقل میشود. این تصویر وقتی کنار پرونده واقعی اپستین قرار میگیرد، ناقص به نظر میرسد. در پرونده واقعی، تصمیمهای رسمی دستگاه قضایی آمریکا خود بخشی از ماجرا بودهاند. توافق عدم تعقیب سال ۲۰۰۷ یک تصمیم رسمی بود و سالها بعد نیز نحوه برخورد دولت با قربانیان مورد انتقاد و بررسی قضایی قرار گرفت.
پس مسئله فقط این نبود که چند ثروتمند فاسد وجود داشتند و چند وکیل آنها را پوشش میدادند. سؤال بسیار سنگینتر این بود که چرا بخشهایی از ساختار رسمی نیز نتوانستند یا نخواستند با پرونده به شکل طبیعی برخورد کنند.
اما در سریال، ساختار سیاسی و قضایی آمریکا تا حد زیادی امکان حفظ چهره اخلاقی خود را پیدا میکند. مقصران اصلی بیشتر اشخاص هستند، در حالی که خود نظام در نهایت ابزار نجات معرفی میشود.
این نوع روایت بسیار هوشمندانه است؛ چون اجازه میدهد سرمایهداری نقد شود بدون اینکه کل ساختار آمریکایی زیر سؤال برود.
یک میلیاردر فاسد میتواند هیولا باشد.یک وکیل میتواند فاسد باشد.یک پلیس میتواند بد باشد. اما آمریکا همچنان میتواند ناجی باقی بماند.
سرمایهدار فاسد است، اما فرهنگ چه؟
نکته مهمتر این است که سریال سرمایهداری فاسد را متهم میکند، اما کمتر به زیرساخت فرهنگیای نزدیک میشود که امکان کالایی شدن بدن را ایجاد میکند.
جی ایستون ثروتمند است و از قدرتش برای سوءاستفاده استفاده کرده. این تصویر واضح است و نقد آن هم دشوار نیست.
اما میتوان یک مرحله عقبتر رفت و پرسید چه نوع فرهنگی باعث میشود بدن، میل جنسی و حتی رابطه انسانی تا این اندازه وارد منطق بازار شوند؟
برای این مسئله در مطالعات اجتماعی اصطلاح کالاییشدن بدن(commodification of the body) وجود دارد؛ یعنی بدن یا بخشهایی از تجربه انسانی به چیزی تبدیل شوند که بتوان درباره آنها با منطق خرید، فروش، مصرف و ارزش اقتصادی فکر کرد. در ادبیات دانشگاهی غرب نیز سالهاست درباره رابطه سرمایهداری، مصرفگرایی، جنسیت و کالاییشدن بدن بحث میشود.[۲۲]
سریال سرمایهدار منحرف را محکوم میکند، اما کمتر به فرهنگی نزدیک میشود که آزادی جنسی، مصرف و بازار را تا این اندازه به هم وصل کرده است.
در چنین فضایی، میتوان پرسید آیا واقعاً همه مشکل فقط وجود چند مرد فاسد است؟
اگر بدن وارد منطق بازار شده باشد، اگر میل جنسی به محصول رسانهای تبدیل شده باشد، اگر آزادی فردی تقریباً مقدس شمرده شود و هر محدودیت اخلاقی بهسادگی با برچسب سرکوب رد شود، آن وقت جامعه نمیتواند تمام پیامدهای این جریان را فقط به چند هیولا نسبت دهد.
فردگرایی افراطی
آخرین نکته، فردگرایی افراطی است.
بخش بزرگی از منطق فرهنگی این نوع آثار روی فرد بنا شده است. فرد آسیب دیده، فرد باید خودش را پیدا کند، فرد باید صدای خودش را بشنود، فرد باید حقش را بگیرد و فرد باید خودش را نجات دهد. حتی عدالت نیز آرامآرام شخصی میشود.
کاترین عدالت خودش را اجرا میکند. آلیس عدالت را از تجربه شخصی خودش میفهمد. نورا با زخمهای خودش با سیستم روبهرو میشود.
یعنی یک مسئله اجتماعی بزرگ دوباره در نهایت از مسیر خود عبور میکند.
این همان جایی است که فرهنگ درمانی(therapeutic culture) با فردگرایی مدرن به هم میرسد. بسیاری از پژوهشگران این روند را با اهمیت پیدا کردن تحقق فردی، احساس شخصی و خودشناسی در فرهنگ مدرن مرتبط دانستهاند.[۲۰][۲۱]
در چنین نظامی، آزادی بدن از یک طرف و آزادی سرمایه از طرف دیگر تا حد زیادی گسترش پیدا میکنند، اما وقتی پیامدهای همان آزادیها ظاهر میشوند، دوباره از فرد خواسته میشود خودش مسئله را حل کند.
اگر آزادی فردی، آزادی جنسی، کالایی شدن بدن و سرمایهداری بدون مرز اخلاقی همزمان حرکت کنند، بعد نمیتوان با تعجب به محصول نهایی نگاه کرد و همهچیز را گردن چند انسان منحرف انداخت.
به همین دلیل نگاه کردن به غرب بهعنوان یک تمدن شیطانی در این نقد قرار نیست صرفاً یک ناسزا باشد. منظور یک داوری تمدنی است؛ تمدنی که در بخشی از مسیر خود، آزادی فردی و بازار را تا جایی گسترش داده که بدن، میل، اخلاق و مصرف بهشدت در هم آمیختهاند و بعد برای پیامدهای همین وضعیت، هیولاهای منفرد تولید میکند.
خشمگین سریال جذابی است و دقیقاً همین جذابیت باعث میشود نقدش مهم باشد. اثر از اپستین، قاچاق جنسی، فساد، تروما و خشونت حرف میزند و به ظاهر جسارت زیادی هم دارد. اما هرچه بیشتر به لایههای آن نگاه شود، روشنتر میشود که نقد سریال تا یک نقطه مشخص جلو میرود.
سرمایهدار فاسد محکوم میشود. اما ساختار فرهنگیای که آزادی فردی، کالایی شدن بدن، سرمایهداری و روانشناسی کردن اخلاق را کنار یکدیگر قرار داده، بسیار کمتر در معرض نقد قرار میگیرد.
همینجا شاید یکی از مهمترین تناقضهای سریال شکل میگیرد: اثری که میخواهد نشان دهد چگونه یک جامعه هیولا میسازد، اما در نهایت حاضر نیست همه عواملی را که در ساختن همان هیولا نقش دارند تا انتها دنبال کند.
جمعبندی نهایی
در مجموع خشمگین سریالی است که خیلی خوب میداند چطور از ترکیب قتل، معما، مسائل جنسی، خشم زنان و شباهتهایش با پرونده اپستین برای جذب مخاطب استفاده کند، اما هرچه بیشتر به لایههای آن نگاه شود، مشخصتر میشود که تمدن غربی چه بلایی بر سر انسانیت آورده است. در این سریال سرمایهدار فاسد است، وکیل فاسد است، پلیس بد وجود دارد و حتی بخشی از سیستم هم مشکل دارد، اما در نهایت خود ساختار آمریکایی هنوز میتواند ناجی باشد و از دل همان سیستم آدمهایی بیرون بیایند که برای احقاق حق میجنگند.
از طرف دیگر، تروما و آسیب روانی آنقدر وارد توضیح رفتار شخصیتها میشود که گاهی مرز میان فهمیدن یک رفتار و درست دانستن آن کمرنگ میشود و انتقام برای مخاطب قابلقبولتر جلوه میکند. در کنار اینها، نمایش زن قدرتمند، خشم زنانه و حس ارزشمندی هم یکی از پایههای مهم جذابیت سریال است. اما چیزی که کمتر زیر سؤال میرود، همان ساختار فرهنگیای است که آزادی فردی، آزادی جنسی، کالایی شدن بدن، سرمایهداری و فردگرایی افراطی را کنار هم قرار داده است. سریال میخواهد نشان دهد چگونه یک جامعه هیولا میسازد، اما در نهایت حاضر نیست همه عواملی را که در ساختن همان هیولا نقش دارند تا انتها دنبال کند.
پیوست ها
[۱] هولو پرس (Hulu Press) — صفحه رسمی سریال
[۲] دیزنی پلاس (Disney+) — معرفی رسمی داستان، شخصیتها و عوامل
[۳] دیزنی پرس (Disney Press) — تاریخ پخش و شیوه انتشار قسمتها
[۴] گفتوگوی الیزابت مِریوِدِر (Elizabeth Meriwether) درباره شخصیتها و داستان
[۶] مؤسسه فیلم آمریکا (AFI) — اطلاعات فیلم بیوه سیاه (Black Widow)
[۷] اطلاعات مربوط به نحوه اقتباس از بیوه سیاه (Black Widow)
[۸] ددلاین (Deadline) — سفارش اولیه پروژه در مارس ۲۰۲۵
[۹] ورایتی (Variety) — اضافه شدن لولا پتیکرو (Lola Petticrew) و اسکوت مکنیری (Scoot McNairy)
[۱۰] ددلاین (Deadline) — اضافه شدن جیک لیسی (Jake Lacy) و اعلام عنوان خشمگین (Furious)
[۱۱] پایگاه داده اینترنتی فیلمها (IMDb) — اطلاعات تولید و فیلمبرداری
[۱۲] پایگاه داده تلویزیونی (TheTVDB) — فهرست قسمتها و تاریخ انتشا
[۱۳] وزارت دادگستری آمریکا، انتشار اسناد جدید پرونده اپستین در سال ۲۰۲۶
[۱۴] نیویورکر، تحلیل خشمگین بهعنوان درامی برای جهان پس از اپستین
[۱۵] پلیلیست، تحلیل ساختار اپستینگونه سریال
[۱۶] مصاحبه الیزابت مریودر درباره تأثیر پرونده اپستین بر سریال
[۱۷] پژوهش درباره فردیسازی فساد سازمانی و الگوی چند سیب خراب
[۱۸] گزارش رسمی وزارت دادگستری آمریکا درباره نحوه رسیدگی به پرونده اپستین
[۱۹] پرونده قضایی مربوط به حقوق قربانیان اپستین
[۲۰] پژوهش درباره روانشناختیسازی فرهنگ مدرن
[۲۱] پژوهشهای مرتبط با فرهنگ درمانی و انتقال مسائل اخلاقی به زبان روانشناسی
[۲۲] پژوهش دانشگاهی درباره رابطه مصرفگرایی، جنسیت و کالاییشدن بدن
دیدگاهتان را بنویسید