کریستف کلمب را بهتر بشناسیم | «کلمب» قهرمان بود یا جنایتکار؟!
کریستف کلمب، کاشف ماجراجوی قاره آمریکا یا آغازگر یکی از بزرگترین نسلکشیهای تاریخ؟ برخلاف روایتهای رسمی، سفر کلمب یک ماجراجویی قهرمانانه نبود بلکه پروژهای استعماری بود که با سرمایه و نفوذ الیگارشی یهودی دربار اسپانیا کلید خورد و به نابودی کامل تمدنهای بومی آمریکا انجامید.
فهرست مطالب
Toggleکریستف کلمب کیست؟
«کریستف کلمب» نام ماجراجوی دریایی ایتالیایی که نامش آشنا و زبانزد برای سایر افراد که توانسته است ثروتی عظیم برای اسپانیای قرن نوزایی دورۀ رنسانس فراهم آورد.
«کریستف کلمب»(Christopher Colon)(1451-1506) از سوی ملکه اسپانیا مأمور سفر به ماورءالبحار و گردآوری پول برای خاندان سلطنتی شد. او از یک خاندان یهودی ایتالیایی به نام «کلن»(Colon) بود که در گویش اسپانیولی همان «کلمب»(Colomb) است.
«کلمب» از یهودیان مخفی بود. «کلمب» و کلنهای پیشین در ایتالیا حضور دارند و «یوسف کلمب» (Yoseph Colombo) در سالهای اخیر استاد فلسفه در دانشگاههای ایتالیا بود. (ر.ک، زرسالاران یهودی و پارسی، عبدالله شهبازی)
«کلمب» همواره از پیوند خود با «داوود» سخن میگفت که گویا تبار یهودی اوست؛ شاهدی بر انتسابش به خاندان «شاهزادگان داوودی» و از نزدیکترین پیوندها با جوامع یهودی و «مارانوی» (یهودیان مسیحینما) ایتالیا داشت. اما سفر او به قاره آمریکا به پیشنهاد و با مشارکت مالی و سرمایهگذاری یهودیانی بود که دربار اسپانیا را در قبضه خود داشتند.
«اسحاق آبرابانل»، «لویی سانتانگل»، «گابریل سانچز»، در دائرهالمعارف یهود به عنوان سرمایهگذاران سفر «کلمب» نام برده شدهاند. اما «کلمب» در سفر خود از همراهی تعدادی از «مارانوها» (Marrano) (به معنای خوک و انسان حریص است. این واژه رواج کامل دارد و در منابع یهودی نیز، بدون توجه به معنای منفی آن، به کار میرود) نیز بهرهمند بود. (ر.ک، زرسالاران یهودی و پارسی، عبدالله شهبازی)
کار رسانهای «کلمب» و تأمینکنندههای مالی او از همان ابتدای سفرش شروع شد. «کلمب» گزارش اولین سفر خود به قاره آمریکا را خطاب به دو تأمینکننده مالیاش «سانتانگل» و «سانچز» مینویسد که بلافاصله چاپ و در سراسر اروپا توزیع میشود. تأمینکنندههای مالی «کلمب» دارای شغلهای دولتی در دربار اسپانیا بودند؛ نمونه آن «لویی دو سانتانگل» که وزیر مالی حکومت اسپانیا بود.
«کلمب» در سفرش از جدولها و نقشههای ستارهشناسی «زاکوتو» (منجم یهودی) استفاده کرد. این نقشهها به همراه یادداشتهای «کلمب» در آرشیوهای اسپانیا موجود است.
«کلمب» و سایر همراهانش کجا را کشف کردند؟
به محض آنکه به جزایر هند (غربی) «کلمب» (در ابتدا او گمان میکرد به منطقه آسیا رسیده است) رسیدم، در اولین جزیره عدهای از بومیان را به زور اسیر کردم تا قدرتم را به آنها نشان دهم و اطلاعاتی درباره هرچه در این نواحی وجود دارد به دست آورم. (تاریخ آمریکا، هاوارد زین)
«کلمب» بعد از آنکه به آمریکا رسید وارد منطقهای شد که مردم بومی به نام «آراواکها» در آنجا ساکن بودند و با دیدن «کلمب» و سایر همراهانش به گرمی از او استقبال کردند.
مردان و زنان قبیله «آراواک»، آفتابسوخته و کاملاً حیرتزده، از روستاهایشان به سوی سواحل جزیره شتافتند و انبوه مردم در ساحل جمع شدند تا از نزدیک آن قایق بزرگ و عجیب را تماشا کنند. هنگامی که «کلمب» و ملوانانش شمشیر به دست قدم به ساحل گذاشتند، همین مردم بومی (آراواکها) به پیشوازشان رفتند و برایشان خوراک و آب و هدایایی آوردند. «کلمب» بعدها در گزارش سفرش اینگونه مینویسد:
آنان… تعدادی طوطی، کلافهای نخ (پنبه) و نیزه و خیلی چیزهای دیگر را نزد ما آوردند و در عوض مهرههای شیشهای و زنگولههای برنجی گرفتند. آنان با کمال میل هرچه را داشتند داد و ستد میکردند… آنان مردمانی قویبنیه، خوشاندام و خوشقیافه بودند… آنان با خود اسلحه حمل نمیکنند و اصلاً نمیدانند چیست؛ زیرا من شمشیری به آنان نشان دادم و آنان از سر نادانی لبه آن را گرفتند و دست خود را بریدند. آنان اصلاً آهن را نمیشناسند. نیزههایشان از نی ساخته شده است… آنان خدمتکاران خوبی میشوند… ما با یک سپاه پنجاه نفری میتوانیم همه آنها را مغلوب سازیم و مجبورشان کنیم تا هر کاری که ما بخواهیم انجام دهند. (ر.ک، تاریخ آمریکا، هاوارد زین)
آراواکها
«آراواکها» مردمان جزایر «باهاما» درست مانند سرخپوستان نواحی داخلی قاره آمریکا مردمانی فوقالعاده مهماننواز بودند (مسافران اروپایی بارها و بارها بر این نکته تأکید کردهاند) و اموال خود را به راحتی به سایرین میبخشیدند و به اصول اشتراکی باور داشتند. اما چنین خصایصی در اروپای عصر رنسانس که تحت سلطه دین پاپها و حکومت پادشاهان قرار داشت به هیچ وجه دیده نمیشد و شور و عطش جنونآمیز برای پول مشخصه اصلی فرهنگ و تمدن غربی و نخستین فرستادهاش به قاره آمریکا یعنی «کریستف کلمب» بود. «آراواکها» در سطح وسیعی به کشت ذرت، سیبزمینی شیرین میپرداختند. آنها ریسیدن و بافتن را میشناختند. آنها آهن را نمیشناختند اما زیورآلات کوچکی از طلا بر گوش خود آویزان میکردند.
اما همین گوشوارههای زرین پیامدهای عظیمی برای مردم بومی آمریکا به بار آورد و «کلمب» عدهای از بومیان را همانند زندانی به کشتی خود برد تا آنها منبع اصلی طلاها را به آنها نشان دهند.
گزارش «کلمب» در مورد سرخپوستان
سرخپوستان بسیار سادهلوح هستند و چنان به راحتی اموال و داراییهایشان را به دیگران میبخشند. وقتی شما تقاضای چیزی را میکنید که متعلق به آنهاست هرگز نه نمیگویند. درست برعکس، آنها حاضرند همه چیزشان را با دیگران شریک شوند… (تاریخ آمریکا، هاوارد زین)
بخشی از جنایتهای کریستوف کلمب در حق مردمان بومی
«کلمب» و همراهانش در سال 1495 میلادی اقدام به یک حمله بزرگ برای شکار برده کردند. آنها هزار و پانصد مرد و زن و کودک «آراواک» را اسیر کردند و در سیاهچالهایی انداختند که سربازان اسپانیایی و سگهایشان از آنها محافظت میکردند و سپس پانصد نفر از بهترینها را سوار کردند و به کشتیها بردند. از این پانصد نفر دویست نفرشان طی راه جان سپردند و باقی که زنده به اسپانیا رسیدند برای فروش به بازار عرضه شدند. اما این بردگان در اسارت دوام نمیآوردند و میمردند.
از دیگر فجایع این افراد این بود که آنها به همه بومیان پانزده سال به بالا دستور دادند تا مقدار معینی طلا را در هر سه ماه جمعآوری کنند. هنگامی که این بومیان طلاها را تحویل میدادند حلقهای مسی به آنان داده میشد که باید به گردنشان میآویختند. اگر افراد «کلمب» به سرخپوستی برمیخوردند که حلقه مسی به گردنش آویزان نبود، دستهایش را قطع میکردند تا آنقدر خون از بدنش برود که جان دهد. چون جمعآوری طلا در آن ناحیه که مقدار اندکی طلا داشت میسر نبود، سرخپوستان از ترس فرار میکردند اما افراد «کلمب» با سگهایشان به دنبالشان میرفتند و آنان را پیدا میکردند و میکشتند.
«آراواکها» سعی کردند سپاهی تشکیل دهند تا بتوانند مقاومت کنند اما اسپانیاییها زره و تفنگ سرپُر و شمشیر و اسب داشتند و بومیانی که اسیر میگرفتند یا به دار میزدند یا زنده در آتش میسوزاندند. برای همین بود که خودکشیهای دستهجمعی در میان آنها شروع شد؛ «آراواکها» با زهری که از گیاه «مانیوک» گرفته میشد خودکشی میکردند.
حتی کودکان و نوزادانشان را میکشتند تا از دست اسپانیاییها نجاتشان داده باشند. در مدتی کمتر از دو سال، به واسطه این کشتار و مثله کردنها و خودکشیها، نیمی از جمعیت سرخپوستان در «هائیتی» کشته شدند. (ر.ک، تاریخ آمریکا، هاوارد زین)
هنگامی که معلوم شد هیچ طلایی باقی نمانده است سرخپوستان را به بردگی در مزارع پهناور وا میداشتند. آنها در مزارع بیرحمانه به کار کشیده میشدند و هزاران نفر در این مزارع جان دادند. تا سال 1515 میلادی حدود 50 هزار سرخپوست باقی ماندند؛ در سال 1550 میلادی جمعیت آنها فقط 500 نفر بود. طبق گزارشی از سال 1650 میلادی نشان میدهد که دیگر هیچ «آراواک» اصیلی در آن جزیره باقی نماند. (تاریخ آمریکا، هاوارد زین)
همه تلاش سرخپوستان برای دفاع از خودشان با شکست مواجه میشد. «لاسکاساس» نحوه کار سرخپوستان در معادن را شرح میدهد:
“آنها حفاری میکنند؛ صخرهها را خرد میکنند، سنگها را جابهجا میکنند و خاک را بر پشتشان حمل میکنند و به رودخانه میبرند تا شسته شود و آنانی که خاک را برای یافتن طلا شستشو میدهند تمام مدت در آب ایستادهاند و کمرشان آنقدر خم میماند که آنان را در هم میشکند. هنگامی که درون معادن را آب میگیرد دشوارترین وظیفه همگی این است که با دست به دست کردن سطلهای آب به بالا و بیرون ریختن آبها معدن را خشک کنند…” (تاریخ آمریکا، هاوارد زین)
پس از هر دوره شش تا هشت ماه کار در این معادن حدود یکسوم از این افراد جان میسپردند…
«لاسکاساس» میگوید:
“زن و شوهرها فقط هر هشت تا ده ماه یکبار همدیگر را میدیدند و در اینگونه مواقع هر دو طرف بسیار خسته و فرسوده و افسرده بودند… زاد و ولد آنها تقریباً متوقف شد. از سوی دیگر نوزادان خیلی زود میمردند و چون مادرانشان که بیش از حد توانشان کار میکردند و همیشه گرسنه بودند شیری برای تغذیه آنان نداشتند و به همین دلیل وقتی من «لاسکاساس» در «کوبا» بودم در مدت سه ماه هفت هزار از کودکانشان تلف شدند.
بعضی مادران از سر ناامیدی کودکانشان را در آب خفه میکردند… بدین ترتیب مردان در معادن طلا جان میسپردند و زنها از فشار کار میمردند و کودکان از نبودن شیر تلف میشدند… و در مدت کوتاهی این سرزمین که آنقدر مهم و حاصلخیز و توانمند بود خالی از سکنه شد…” (تاریخ آمریکا، هاوارد زین)
زمانی که «کلمب» وارد آمریکا شد تعداد جمعیت سرخپوستان در عرصه پهناور زمینهای قاره آمریکا که پراکنده بودند حدود 75 میلیون نفر بود که شاید حدود 25 میلیون نفرشان در آمریکای شمالی بودند. آنان در واکنش به شرایط مختلف اقلیمی و خاک صدها نوع فرهنگ و قبیله گوناگون و شاید دو هزار زبان مختلف را پدید آوردند. آنان فن کشاورزی را به کمال رساندند و دریافتند چگونه باید ذرت را به عمل آورند. آنان با نبوغی خارقالعاده انواع دیگری از میوه و سبزیجات و بادامزمینی، کاکائو، توتون و کائوچو را پرورش دادند. آنها به تنهایی انقلاب عظیمی در کشاورزی به راه انداختند. (تاریخ آمریکا، هاوارد زین، ص 30)
پیوریتن کیست؟
هنگامی که انقلاب رنسانس با جنبش اصلاح مذهبی همراه شد تا پایههای تاریخ نوین اروپا را بنیان نهد، پدیدۀ «مسیحیت یهودیشده» یا «مسیحیت اصولگرا» شکل متمایز و متفاوتی در اروپای قرن شانزدهم به خود گرفت. این تمایلات به صورتهای مختلفی خود را نشان میداد؛ مثلاً فرد یا گروهی، تعصبات خاصی را سرلوحۀ خویش قرار داده و فقط به معنای ظاهری کتاب مقدس متوسل میشدند.
«هنری هشتم»، پادشاه انگلستان، با استفاده از مقام و قدرت پادشاهیاش تصمیم به رهایی از تسلط «پاپ» در روم و کلیسای سنتی گرفت. به همین منظور، در سال ۱۵۳۸ میلادی طی فرمانی به کلیساهای بریتانیا، پایان قیمومیت روحانیان و کاهنان بر کتاب مقدس را اعلام کرد و عنوان کرد: «هرکس در حد توان خویش میتواند کتاب مقدس را بخواند و درک کند، بیآنکه نیازی به مراجعه و مد نظر قرار دادن تفسیرها و شرحهای کلیسای سنتی یا کاتولیک داشته باشد که خود و پیروانش را به پیروی از آنها ملزم میکرد.»
هنگامی که پیروان مذهب پروتستان پذیرفتند که کتاب «عهد قدیم»، گفتاری به دور از هرگونه عیب و کموکاستی و سخن خداست و این اصل از بُعد معنوی و اخلاقی در جان و دل آنها رسوخ نمود، این کتاب به اولین و بالاترین منبع فهم آیین مسیحیت، منبع زندۀ اعتقادی و رفتاری ایمانآورندگان آن یا منبع تعالیم و آموزههای اخلاقی و روحی، اجتماعی و سیاسی تبدیل شد.
به مرور، این اعتقاد بیش از پیش در جان و روح اروپاییها ریشه دواند و به یکی از مهمترین عناصر تشکیلدهندۀ اندیشۀ اروپایی و پس از آن، اندیشۀ آمریکایی تبدیل شد. به طور خلاصه، کتاب «عهد قدیم» اثر بهسزایی در میان ملل پروتستان از خود برجای گذاشت و این باعث شد کلیسای پروتستان با این تأثیرپذیری، از سایر کلیساها متمایز شود.
برخی از اندیشمندان عنوان کردند که جنبش اصلاح مذهبی، عبرانی یا یهودی است و هدف آن یهودی کردن تمام جهان است. بعد از این وقایع، دید ملل اروپایی تغییر یافت و توجه همگان به گذشتۀ یهود و احیای آن گذشته در آیندهای درخشان و تابناک جلب شد. در این میان، پیشگوییهای مربوط به آیندۀ یهودیان اهمیت بسیار یافت.
آنها اعتقاد داشتند که لازمۀ ظهور مسیح موعود، بازگشت یهود به سرزمینهای مقدس و برپایی پادشاهی هزارسالۀ اوست و بر این اساس، آزادسازی یهود و دادن حق شهروندی به آنها مهمترین موضوع نبود، بلکه بر حسب پیشگوییهای کتاب مقدس، جایگاه ویژهای به یهود در عملیات «نجات» دادند.
با وجود کثرت طوایف، فرقهها و گرایشات مذهبی مسیحی، بارزترین نمونۀ گرایشهای اصولگرایانه در جوامع مسیحی، در طایفۀ پروتستان نمود پیدا کرد که خود به فرقههای متعددی تقسیم میشود. تندترین طایفه از این حیث، «پیوریتنها» هستند. آنها بهشدت بر حفظ رسوم و سنن عبرانی تأکید داشتند و مذهب آنها بهمثابۀ احیای روح یهودیت کهن بود.
«عهد قدیم» اثر بهسزایی در ساختار ذهنی و فکری آنها برجای گذاشت. آنها دیگر فرزندان خود را بر حسب آیین و آداب مسیحیت تعمید نمیکردند، بلکه بر حسب آداب و رسوم عبرانی قدیم، غسل تعمید میدادند. آنها خود را جزو «ملت برگزیده» به شمار میآوردند.
به همین دلیل، ایدۀ بازگشت به سرزمین موعود، بخش جداییناپذیر افکار و خیالات مذهبی آنها بود و به همین علت، آنها تمام تلاششان را برای بازگرداندن یهودیان به فلسطین انجام دادند. پیوریتنهای اروپایی سرزمین موعود دیگری را که از طریق تصرف استعماری انگلیس به دست آوردند، برای خود قائل شدند و آن، قارۀ آمریکا بود. پس طبیعی بود جریانها و جنبشهای مذهبی که در انگلستان زاده شده و رشد و نمو پیدا کرده بود، به مستعمرات این کشور در دنیای جدید «قارۀ آمریکا» منتقل شود، بهگونهای که مفاهیم این جنبشها عنصری مهم و اساسی را در اندیشههای آمریکایی به وجود آوردند.
ورود پیوریتنها به قارۀ آمریکا
هنگامی که پیروان آیین «پیوریتن» به ناحیۀ نیوانگلند (شمال شرقی ایالات متحدۀ آمریکا) آمدند، آنها نه به سرزمینی خالی از سکنه، بلکه به قلمرو محل سکونت قبایلی از سرخپوستان وارد شدند. «جان وینتروپ»، فرماندار مستعمرهنشین خلیج «ماساچوست»، برای داشتن عذر و بهانهای در تصرف زمینهای سرخپوستان، آن ناحیه را قانوناً «خالی و بیصاحب» اعلام کرد. او میگفت سرخپوستان آن سرزمین را «تسخیر» نکردهاند و بنابراین، فقط حقی «طبیعی» بر آن دارند و نه «حق مدنی»؛ و حق طبیعی از جایگاهی قانونی و معتبر برخوردار نبود. (تاریخ آمریکا، هاوارد زین، ص ۲۴)
«پیوریتنها» به کتاب مقدس «مزامیر، مزمور دوم، بند هشتم» استناد میکردند:
«از من درخواست کن و امتها را به میراث تو خواهم داد و اقصای زمین را ملک تو خواهم گردانید.» (نقل از کتاب مقدس)
و برای توجیه به کار بردن زور برای تصرف آن سرزمین، به نامۀ «پولس رسول» به رُمیها، فصل «سیزدهم، بند دوم» اشاره میکردند که میگفت: «از این جهت هرکه با آنها (زمامداران فعلی که منصوب خدایند) مخالفت کند، با آنچه خدا برقرار کرده است مخالفت میکند و با این کار، خود را محکوم خواهد ساخت.» (تاریخ آمریکا، هاوارد زین، ص ۲۴)
«پیوریتنها» برای اینکه بتوانند سرخپوستان را از سر راه خود بردارند، سرزمینشان را تصرف کنند و حکومت مستعمرهنشین آنجا را تحکیم و تثبیت کنند، شگردهای مختلفی را امتحان میکردند. برای مثال، کشته شدن یک تاجر سفیدپوست و پیدا شدن یک آدمربای شرور سرخپوست، بهانهای برای جنگ علیه سرخپوستان در سال ۱۶۳۶ میلادی بود.
نقش انگلیسیها در استعمار
کانونهای سیاسی و تجاری انگلستان، از اواخر سدۀ پانزدهم، سالها پیش از آنکه با پذیرش آیین پروتستان (۱۵۳۴ میلادی) میان خود و کلیسای رم و اسپانیای کاتولیک مرز بکشند، تکاپو و تلاش برای دستیابی به منابع نوپدید ثروت را آغاز کردند.
«هنری هفتم»، پادشاه انگلیس، بهشدت به ثروت بادآوردۀ همتایان اسپانیایی و پرتغالی خود غبطه میخورد. او برای این کار، کشف راه دریایی و دستیابی به ثروتهای مشرقزمین در تکاپو بود و کشتیهایی را روانۀ دریا میکرد؛ اما دوران «الیزابت»، دختر «هنری هشتم»، پادشاه انگلیس، سرآغاز تأسیس امپراتوری مستعمراتی بریتانیا بود.
به نوشتۀ «سومبارت»:
«الیزابت» شیفتۀ مطالعات عبری و معاشرت با یهودیان بود. پزشک مخصوص او یک یهودی به نام «رودریگو لوپز» (Rodrigo Lopez) بود که در نهایت به خاطر دسیسههایش جان باخت. «ویلیام شکسپیر»، شخصیت معروف یهودی خود “شایلوک” در “نمایشنامۀ تاجر ونیزی” را با الهام از «لوپز» ساخته است؛ شخصی رباخوار، طماع، بیرحم و بهدور از خصال انسانی.
زمانی که «الیزابت» به قدرت رسید، جامعۀ انگلیس در وضع نابسامانی قرار داشت. «الیزابت» سادهترین راه برای تأمین مخارج دربار خود را مشارکت با دزدان دریایی و سرمایهگذاری در تجارت بَرده دید. به همین دلیل، تصرف اراضی قارۀ آمریکا و ایجاد مستعمرات انگلیس از حدود سال ۱۵۷۷ میلادی آغاز شد.
انگلیسیها با مردمان بومی آمریکا چگونه رفتار کردند؟
انگلیسیها سرخپوستان را میکشتند و باقیماندۀ آنها در جنگلهای انبوه جزیره مخفی میشدند. آنها از روستای خالی و متروک به روستای بعدی میرفتند و محصولات کشاورزی را نابود میکردند. این روش حملۀ انگلیسیها بهصورت روشمند و منظم به کار گرفته میشد، بهگونهای که حملات عمدی به غیرنظامیان به منظور وحشتپراکنی در دل دشمن (منظور بومیان منطقه) صورت میگرفت.
آنها کلبههای روستای سرخپوستان را به آتش میکشیدند و مشعلهای آتش را روی کلبهها که از حصیر پوشانده شده بود میگذاشتند تا تمامشان در آتش بسوزد. «ویلیام برادفورد» در کتابش با عنوان «تاریخ مستعمرۀ پلیموت» در مورد حملۀ «جان میسون» به روستای «پکوئوت» (یکی از روستاهای سرخپوستان) اینطور وصف میکند:
کسانی که از آتش میگریختند با شمشیر کشته میشدند؛ بعضیها تکهتکه و بعضیها با یک ضربت شمشیرهای تیز به دو نیم میشدند و زودتر کارشان تمام میشد. تعداد اندکی از روستاییان توانستند جان سالم به در ببرند… مشاهدۀ کسانی که اینطور در آتش کباب میشدند و نهرهایی از خون مقتولان که جاری میشد، منظرهای هولناک بود و بوی سوختگی و تعفنی که به مشام میرسید، وحشتناک بود…
شیوع بیماری در میان سرخپوستان از طریق سفیدپوستان
تعداد کثیری از سرخپوستان بر اثر بیماریهایی تلف میشدند که سفیدپوستان با خود آورده بودند. (تاریخ آمریکا، هاوارد زین، ص ۲۷)
در پشت تهاجم انگلیسیها، اسپانیاییها و «پیوریتنها» به کل منطقۀ آمریکا و قتل و خونریزی سرخپوستان به دست آنان و فریبکاری، بیرحمی و درندهخوییشان، تمایل یا انگیزۀ نیرومند خاصی نهفته بود که در تمدنهایی شکل میگیرد که بر پایۀ مالکیت خصوصی ایجاد میشوند.
نقش پرتغال در استعمار و غارت
پرتغالیها در برابر افراد مقابل خود کاملاً خونخوار و عاری از هرگونه احساسات انسانی بودند. آنها بعد از اسپانیا، شروع به غارتگری و چپاول قارۀ آمریکا کردند.
اما نکتۀ قابل توجه، نامی آشنا در پیوند یهودیان با دربار پرتغال است. نفوذ الیگارشی یهودی در دربار پرتغال به سدۀ دوازدهم میلادی میرسد، اما در سدههای چهاردهم و پانزدهم، خاندان «ناوارو» (Navarro) از بانفوذترین خاندانهای یهودی پرتغال بودند. «موسس ناوارو» (Moses Navarro)، متوفی ۱۳۷۰ میلادی، پزشک مخصوص «پدرو اول» (Pedro I)، پادشاه پرتغال (۱۳۵۷-۱۳۶۷ میلادی)، مسئول گردآوری مالیات کشور پرتغال و به مدت ۳۰ سال، خاخام کل یهودیان پرتغال بود.
عنوان اشرافی و موروثی «ناوارو» از سوی پادشاه پرتغال به او اعطا شد. سپس پسرانش شغل جمعآوری مالیات را در آن کشور بر عهده داشتند و بعد از آن به تجارت ماوراءالبحار و خریداری املاک گسترده در این کشور پهناور روی آوردند. (رک، زرسالاران یهودی و پارسی)
اما بهصورت کلی، نقش سران یهودی نه تنها در دربار پرتغال، بلکه در اکتشافات دریایی نیز پررنگ و برجسته است.
در پایان
در کتابهای تاریخی برای کودکان آمریکایی، همهچیز با ماجراجوییهای قهرمانانۀ «کلمب» و بدون هیچ کشتاری شروع میشود و این روز را جشن میگیرند؛ همانطور که آمریکا برای توجیه عملکرد خود در حمله به کشورهایی نظیر ویتنام، ژاپن، عراق، افغانستان و… و کشتار مردم آن مناطق، دفاع خود را تنها برای «دفاع از مردم آمریکا» میداند.
اما آیا مردم کشوری در قارۀ آسیا با مردم آمریکا چه کار دارند؟ بهصورت کلی، ایدئولوژی و تفکرات سیاستمداران آمریکایی و اروپایی برای حمله به دیگر کشورها، توجیه «مراقبت از مردمشان» است. آنها با همان افکار برگرفته از کتب عهدین و تفکر «ملت برگزیده» بزرگ شدند، بهطوری که بعد از مهاجرت «پیوریتنها» به قارۀ آمریکا، آن سرزمین را سرزمین موعود خود خواندند و از هیچ عملی برای به دست آوردن آن کوتاهی نکردند.
اما «کریستف کلمب»، سایر شرکای استعماری و سردمدارانشان به بیابانی برهوت و خالی از سکنه نیامده بودند، بلکه آنان به دنیایی وارد شدند که جمعیت زیادی در آن زندگی میکردند؛ دنیایی که فرهنگ پیشرفته و پیچیدهای داشت و روابط انسانی در میان آنها تکاملیافتهتر از اروپاییان بود. آنان توجه خاصی به رشد و پرورش شخصیت، استحکام اراده، استقلال فردی، احساسات، اقتدار و توانایی فردی و نیز همراهی و شراکت با یکدیگر و با طبیعت اطرافشان داشتند.
این طرز برخورد با قهرمانانی نظیر «کلمب» و قربانیانشان (نظیر آراواکها)، و پذیرش خاموش فتح، خونریزی و کشتار مردمی بیدفاع تحت لوای پیشرفت و توسعه، تنها نگرشی یکطرفه برای سرپوش گذاشتن بر منافع دولتمردان برای قتل و خونریزی سایر مردم بومی در مناطقِ دیگر کشورها و قارههاست. کاش تاریخ آمریکا را از نگاه بومیان آن مینوشتند تا شاید از این طریق، برگی از خیانتهایی که به این مردم مظلوم شد و نمیتوانستند ظلمی را که به آنها میشد فریاد بزنند، به گوش مردم جهان میرساندند.
البته در حال فعلی نیز با وجود این همه سانسور رسانهای و کمبود کتب تاریخی، میتوان با جستجو در آثار بعضی نویسندگان آزاداندیش اروپایی و آمریکایی، متوجه این قضیه شد که یهودیان بهصورت کلی نقشی کلیدی و پنهان در تأمین مالی غارت و چپاول سرزمینهایی داشتهاند که محل سکونت مردمان بومی بوده است.
تفکر صهیونیستی «سرزمین بیملت برای ملتی بدون سرزمین» و حتی توجیه قوانین و فرامین از کتب عَهدین برای سرپوش گذاشتن بر اعمال خود، ابزاری است که از آن بهره میجویند و این روند سابقۀ تاریخی دارد. میتوان گفت تاریخ هیچ قومی اینگونه با «دروغهای بزرگ» و «آگاهانه» رقم نخورده است.
نفوذ «اِسترِ یهودی» در دربار شاه هخامنشی از طریق عموی خود «مُردخای» و کشتار مردم باهویت ایرانزمین با دسیسۀ این زن یهودی، سابقۀ تاریخی دارد و دست یهودیان در دربارهای حکومتی کشورها را نشان میدهد. البته در زمان کهن، یهودیان با نفوذ در دربار سایر کشورها اعمال شوم خود را انجام میدادند، ولی امروز با لابیگری صهیونیستها در حاکمیت کشورها مقاصد خود را پیش میبرند.
همان شگرد همیشگی مظلومنمایی قوم یهود بهوسیلۀ نیروی تبلیغاتی بر افکار عمومی جهان و شعار «سرزمین بدون ملت برای ملتی بدون سرزمین»، حربهای است که مردم مظلوم فلسطین را نزدیک به ۸۰ سال آوارۀ کشورهای دیگر کرده است تا یهود بتواند به زور در سرزمینی که میخواهد ساکن شود، هرچند برای این کار کشتار عظیمی راه بیندازد و میلیونها مردم بیگناه را آواره و سرگردان کند.
دیدگاهتان را بنویسید