چرا برخی وجدانها با جنایات دشمن بیدار نمیشوند یا دیر بیدار میشوند؟
در مقاله حاضر این موضوع را بررسی کنیم که چرا برخی دچار خاموشی یا مرگ وجدان می شوند؟ البته باید توجه داشت که برخی به ظاهر ایرانی– مخصوصا ضدانقلاب خارج نشین- بودند که عمدا و رسما فتیله وجدانشان را پایین کشیده و به خاطر منافع مادی و سیاسیشان حتی از ترامپ و نتانیاهو بابت جنایاتشان تشکر هم کردند و مشوق آنان برای جنایت بیشتر شدند. روی بیداری وجدان این افراد – که عملا آن را به خاک سپردهاند- نمیتوان حسابی باز کرد و امید چندانی به آن داشت اِلّا شَذَّ وَ نَدَر.
در جنگ تحمیلی سوم -که به جنگ رمضان معروف شد- برخی جنایتهای دشمن آمریکایی صهیونی آنقدر دلخراش و جانسوز بود که احساسات و عواطف بسیاری از جهانیان را دچار طوفانی سهمگین کرد یکی از این جنایات، قتل عام مظلومانه کودکان مظلوم مدرسه ابتدایی شجره طیبه شهر میناب بود که منجر به شهادت 168 دانشآموز و معلم و مربی شد.
افراد بسیار زیادی در اقصی نقاط عالم از هر دین و آیین و مذهب و از هر نحله فکری و از هر قوم و نژادی از این عمل غیرانسانی و ضدبشری اعلام انزجار کردند و با خانواده قربانیان و مردم ایران ابراز همدردی نمودند؛ اما در این بین، افرادی در داخل کشور بودند که وجدانشان حتی تلنگر کوچکی هم به آنان نزد و دلشان از این جنایت جنگی آشکار به درد نیامد در نتیجه نه ابراز انزجار و بیزاری از ظالم و متجاوز کردند و نه اعلام همدردی با مظلومان و طرفداری از جبهه حق نمودند؛ اینجاست که این سوال اساسی پیش میآید که «وجدان» این افراد چرا با چنین جنایاتی نیز تکان نمیخورد؟
نویسنده: محمد خلیلی
فهرست مطالب
Toggleمقدمه
تصور کنید در تاریکی مطلق قدم میزنید؛ در چنین شرایطی، تنها ابزاری که مسیر درست را نشان میدهد، قطبنمای درونی شماست. در جهان پیچیده انسانی، نام این قطبنما «وجدان» است. وجدان همان سیستم هشداردهندهای است که هنگام مواجهه با رنج دیگران، درون ذهن ما روشن میشود و میگوید: «مداخله کن، بیتفاوت نباش». این ویژگی، مرز متمایزکننده انسان از ماشین است.
روان ما به طور طبیعی سعی میکند برای حفظ آرامش خود و جلوگیری از فروپاشی درونی، گاهی چشم بر روی وقایع تلخ ببندد. به این حالت میتوان «خواب موقت وجدان» گفت؛ وضعیتی که ذهن برای دفاع از خودش ایجاد میکند تا آسیب نبیند. این خواب موقت، با تلنگری کوچک دوباره هوشیار میشود و فرد مسیر انسانیت را پیدا میکند. اما گاهی ابعاد فاجعه به قدری گسترده و تکاندهنده است که دیگر نمیتوان نام سکوت را خواب گذاشت. وقتی با فاجعهای عمیق روبرو میشویم، سیستم روانی ما باید واکنش نشان دهد. در همین نقطه است که به همان گزاره تاملبرانگیز و کلیدی میرسیم: «وجدانی که با شهادت مظلومانه ۱۶۸ کودک بیدار نشود، خواب نیست، مرده است.»
برای درک بهتر این موضوع، باید ببینیم مغز چگونه رنج را تحلیل میکند. در حالت طبیعی، وقتی انسان آسیب دیدن ضعیفترین عضو جامعه، یعنی کودکان، را میبیند، بخش همدلی در ذهن فعال شده و احساس مسئولیت تولید میکند. کودکان در تمام جوامع، نماد کامل بیدفاعی و معصومیت هستند و حفاظت از آنها، خط قرمز اخلاق انسانی به شمار میرود.
حالا تصور کنید سیستمی در ذهن انسان وجود داشته باشد که بتواند عبور از این خط قرمز را ببیند و هیچ واکنشی نشان ندهد. در اینجا ما با خطایی ساده یا غفلتی گذرا روبرو نیستیم؛ ما با از کار افتادن کامل سیستم اخلاقی مواجهیم. در این مرحله، فرد یا جامعه در حال فرار از واقعیت نیست، در حال توجیه کردن خشونت است تا از زیر بار فشار روانی شانه خالی کند.
فهم این تاریکی درون و درک این موضوع که چگونه انسان به چنین مرحلهای از بیتفاوتی میرسد، نیازمند بررسی دقیق است. نمیتوانیم با مقصر دانستن مطلق دیگران، از کنار این پدیده عبور کنیم. برای یافتن پاسخ این پرسش که چه بر سر سیستم هشداردهنده درون ما میآید، ابتدا باید ساختار اخلاقی انسان را از نگاه فلاسفه و اندیشمندان واکاوی کنیم تا متوجه شویم ریشههای این بیحسی عمیق در کجا شکل میگیرد. در ادامه، دقیقا همین مسیر را در دنیای فلسفه اخلاق دنبال خواهیم کرد تا ببینیم مرز میان غفلت و سقوط اخلاقی کجاست.
وجدان از منظر فلسفه اخلاق
در مسیر شناخت ساختار درونی انسان، ایستگاه اول بررسی آرای متفکرانی است که سالها روی رفتارها و تصمیمهای ما فکر کردهاند. در جهان فلسفه اخلاق، وجدان فقط احساسی زودگذر نیست؛ در واقع، نیرویی عقلانی و هدایتگر است که به ما قدرت تشخیص درست از نادرست را میدهد. امانوئل کانت، فیلسوف نامدار، وجدان را دادگاهی درونی میداند. در این دادگاه، انسان همزمان هم قاضی است و هم متهم. وقتی فرد با رنج دیگران روبرو میشود، این دادگاه تشکیل جلسه میدهد. اگر انسان بیتفاوت بماند، قاضیِ درون، او را محکوم میکند و احساس عذاب وجدان شکل میگیرد.
مرز میان غفلت و خاموشی ابدی اخلاق
سوالی که اینجا مطرح میشود، تفاوت میان خطای ناآگاهانه و تاریکی مطلق درون است. فلاسفه بین ندانستن و نخواستن تمایز قائل میشوند. خواب وجدان زمانی رخ میدهد که انسان به دلیل نداشتن اطلاعات کافی یا درگیری با فشارهای سنگین زندگی، متوجه عمق فاجعه نمیشود. تصور کنید شخصی از کنار ساختمانی در حال سوختن میگذرد، صدای شعلهها را نمیشنود و به راه خود ادامه میدهد. این وضعیت نشاندهنده غفلت است.
در مقابل، مرگ وجدان زمانی اتفاق میافتد که فرد شعلههای آتش را میبیند، صدای درخواست کمک انسانهای بیدفاع را میشنود، ابعاد فاجعه را کاملا درک میکند؛ با این حال تصمیم میگیرد روی برگرداند و با آوردن دلایل مختلف، سکوت خود را منطقی جلوه دهد. وقتی صحبت از کشته شدن 168 کودک به میان میآید، ما با پدیدهای پنهان یا مبهم روبرو نیستیم. کودکان در تمام نظامهای فکری، نماد مطلق بیدفاعی هستند. نادیده گرفتن چنین رنج آشکاری، نشان میدهد دادگاه درونی فرد به طور کامل تعطیل شده و قاضی آن دیگر زنده نیست.
مسئولیت اخلاقی تماشاگر بودن
در فلسفه اخلاق، فقط انجام دادن کار نادرست مایه سرزنش نیست؛ تماشاچی بودن در برابر رنج انسانهای دیگر نیز بار اخلاقی سنگینی دارد. متفکران این حوزه معتقدند جامعه انسانی بر پایه تعهد متقابل بنا شده است. وقتی ما میبینیم به ضعیفترین اعضای شبکه انسانی آسیب میرسد و هیچ واکنشی نشان نمیدهیم، پیوند خود را با کل شبکه انسانی قطع کردهایم.
تماشاگر بودن، به خصوص در عصر حاضر، انتخابی آگاهانه است. وقتی فردی تصاویر و اخبار مربوط به از دست رفتن جان 168 انسان کوچک را میبیند، ذهنش دو راه پیش رو دارد: یا با احساس همدلی، در مسیر کاهش این رنج قدم بردارد، یا با بیحسی کامل، از کنار آن عبور کند. انتخاب مسیر دوم، نشاندهنده سقوط نظام ارزشی فرد است. در چنین نقطهای، انسان دیگر نمیتواند خود را موجودی اخلاقمدار بداند؛ زیرا اصلیترین ویژگی انسانیت خود، یعنی قدرت همدردی با بیدفاعترین موجودات را از دست داده است.
این خاموشی خطرناک در برابر رنج دیگران، ریشههایی در ساختار ذهن و روان ما دارد. برای فهم این که ذهن چگونه میتواند این میزان از بیحسی را تولید کند، باید از دنیای فلسفه خارج شویم و به سراغ مکانیسمهای دفاعی مغز برویم و پدیده کرختی روانی را بررسی کنیم تا متوجه شویم روانشناسی چه پاسخی برای این سکوت سنگین دارد.
روانشناسی بیتفاوتی و کرختی روانی
در بررسی چرایی سکوت انسانها در برابر فجایع، پس از عبور از ایستگاه فلسفه، باید به سراغ ساختار ذهن برویم تا ببینیم روانشناسی چه پاسخی برای این پدیده دارد. ذهن انسان برای پردازش درد و رنج دیگران ظرفیت محدودی دارد. در این بخش، مکانیسمهایی را بررسی میکنیم که باعث میشوند انسان در برابر رویدادهای تلخ، حساسیت خود را از دست بدهد.
کرختی روانی در مواجهه با اعداد
نخستین پدیدهای که در این زمینه با آن روبرو میشویم، «کرختی روانی» نام دارد. روانشناسان نشان دادهاند که سیستم همدلی مغز انسان در برابر درد فردی دیگر به سرعت فعال میشود. اما وقتی تعداد آسیبدیدگان افزایش مییابد، ذهن برای محافظت از خود در برابر فروپاشی احساسی، سیستم درک درد را خاموش میکند. در مواجهه با جان باختن 168 کودک، ذهن ممکن است توانایی هضم این حجم از اندوه را نداشته باشد و در نتیجه، انسانها را فقط در قالب عدد و رقم ببیند.
وجدان در اینجا با سپری دفاعی احاطه میشود تا زیر بار سنگین واقعیت، فلج نشود. تصور کنید کودکی در همسایگی ما زمین بخورد؛ ما سریعا واکنش نشان میدهیم و برای کمک میدویم. اما وقتی اخبار، از دست رفتن دهها کودک را مخابره میکند، ذهن با ایجاد دیواری نامرئی، از ورود این حجم عظیم از غم جلوگیری میکند.
انکار و ناهماهنگی شناختی
دومین مکانیسم روانی که به سکوت منجر میشود، پدیدهای به نام «ناهماهنگی شناختی» است. انسانها به صورت ذاتی تمایل دارند باور کنند جهان مکانی امن، عادلانه و قانونمند است. وقتی خبر شهادت 168 کودک منتشر میشود، این باور درونی با واقعیتی بسیار هولناک برخورد میکند. ذهن برای رفع این تضاد آزاردهنده، دست به انکار میزند.
در این حالت، فرد تلاش میکند با مقصر دانستن شرایط محیطی، توجیه رفتار عاملان، یا دور کردن کامل خود از اصل ماجرا، آرامش روانی خود را حفظ کند. او به جای بیدار نگه داشتن وجدان و پذیرش مسئولیت انسانی خود در قبال این رنج، صورت مسئله را پاک میکند. برای مثال، اگر شخصی متوجه شود کارخانهای در نزدیکی محل زندگیاش آب آشامیدنی را آلوده کرده و باعث بیماری کودکان شده است، در صورت نداشتن توانایی برای مقابله با مدیران کارخانه، ذهن او تمایل پیدا میکند تا ارتباط بین آلودگی آب و بیماری را انکار کند؛ این کار انجام میشود تا فرد مجبور نشود با احساس ناتوانی و عذاب وجدان روبرو شود.
عادیسازی خشونت در اثر تکرار
موضوع بسیار مهم بعدی، عادیسازی خشونت است. وقتی تصاویری دردناک به صورت مداوم در فضای جامعه و رسانهها تکرار شوند، حساسیت ذهن نسبت به آنها به تدریج از بین میرود. این فرایند شبیه به ورود به اتاقی با بوی تند و آزاردهنده است؛ در لحظات ابتدایی، سیستم بویایی به شدت واکنش نشان میدهد، اما پس از گذشت چند دقیقه، ذهن به شرایط جدید عادت میکند و دیگر آن بو را حس نمیکند.
تکرار مداوم اخبار کشته شدن انسانهای بیگناه، در گذر زمان باعث میشود وجدان فرد، این رویدادهای تلخ را بخشی از روال معمول و تغییرناپذیر جهان بپندارد. در این نقطه، سکوت در برابر رنج 168 کودک، لزوما ناشی از بدطینتی نیست؛ بلکه نتیجه مستقیم تکرار مداوم محرکهای دردناک و شرطی شدن ذهن است که باعث میشود سیستم هشداردهنده درون انسان از کار بیفتد.
با وجود تمام این مکانیسمهای دفاعی درونی، محیط پیرامون ما نیز نقش بسیار پررنگی در شکلدهی به این بیتفاوتی دارد. اینکه جامعه و فضای ارتباطی چگونه این رویدادها را روایت میکنند، میتواند کرختی روانی را تشدید کند یا جلوی آن را بگیرد.
جامعهشناسی واکنش عمومی به رنج کودکان
پس از بررسی ساختار ذهن انسان در مواجهه با اخبار ناگوار، اکنون باید نگاه خود را به سمت محیط بیرون بچرخانیم تا دریابیم جامعه و ساختارهای ارتباطی چگونه واکنش ما را شکل میدهند.
انسان موجودی منزوی نیست؛ رفتارها و قضاوتهای او در بستر جامعه معنا پیدا میکند. در این قسمت از مقاله، بررسی میکنیم چرا وجدان جمعی در برابر آسیب دیدن کودکان، گاهی دچار سکوت میشود.
کودک؛ نماد مطلق معصومیت در جامعه
در تمام ساختارهای اجتماعی، کودکان آسیبپذیرترین و وابستهترین اعضا هستند. یکی از شاخصهای بقای جامعه سالم و حاکمیت اخلاق، میزان حساسیت نسبت به کودکان در آن جامعه است. وقتی کودکی در محلهای گم میشود، تمام همسایهها کار خود را رها میکنند تا او را پیدا کنند؛ زیرا وجدان جمعی میداند کودک توان دفاع از خود را ندارد. با این حال، وقتی خبر جان باختن 168 کودک در نقطهای دیگر منتشر میشود، گاهی همان جامعه واکنشی مشابه نشان نمیدهد.
دلیل این تفاوت، کاهش اهمیت جان انسانها نیست؛ در واقع، ساختار جامعه گاهی مکانیسمهایی تولید میکند که حساسیت عمومی را کاهش میدهد. وقتی فاجعهای در ابعاد بزرگ رخ میدهد، پیوند عاطفی مستقیم میان افراد جامعه و قربانیان قطع میشود. در این حالت، جامعه به جای همدردی، به دنبال تحلیل دلایل وقوع حادثه میرود و در همین مسیر، وجدان عمومی به آرامی به خواب میرود و حساسیت اولیه خود را از دست میدهد.
نقش رسانهها در جهتدهی به همدلی عمومی
رسانهها مسیر اصلی ارتباط ما با جهان بیرون هستند. شیوه روایت اخبار، تأثیر مستقیمی بر بیداری یا مرگ وجدان عمومی دارد. اگر رسانهها خبر جان باختن انسانها را فقط در قالب آمار و ارقام خشک ارائه دهند، ارتباط انسانی مخاطب با فاجعه قطع میشود. کاری که برخی رسانههای خارجی به ظاهر بیطرف با اخبار مربوط به جنایت علیه ایران و لبنان و غزه و یمن انجام میدهند و با طراحی خاص تیتر و متن خبر، باعث کماهمیت جلوه دادن آن جنایت و کاستن از مسئولیت جنایتکاران میشوند.
فرض کنید خبری درباره تخریب مدرسهای منتشر شود. اگر گزارشگر فقط به تعداد آسیبدیدگان اشاره کند، ذهن مخاطب آن را مانند اخبار روزمره آبوهوا یا نوسانات اقتصادی پردازش میکند. اما اگر همان خبر همراه با تصویر کیف مدرسه، اسباببازیها و نام کودکان منتشر شود، وجدان مخاطب بیدار میشود؛ زیرا اکنون با انسانهایی شبیه به اعضای خانواده خود روبرو شده است. تقلیل دادن جان 168 کودک به اعداد ریاضی، یکی از عواملی است که باعث میشود جامعه، عمق فاجعه را حس نکند و سکوت را ترجیح دهد.
استانداردهای دوگانه و فاصلهگذاری اجتماعی
سومین عامل مهم در تحلیل جامعهشناختی این پدیده، وجود استانداردهای دوگانه در همدردی است. جوامع گاهی بر اساس فاصله جغرافیایی، تفاوتهای فرهنگی یا شباهتهای ظاهری، ارزشگذاری متفاوتی برای انسانها قائل میشوند. این پدیده باعث میشود ذهن جمعی، گروهی از انسانها را «خودی» و گروهی دیگر را «غریبه» در نظر بگیرد.
وقتی آسیبی به گروه «خودی» وارد میشود، وجدان جامعه به شدت واکنش نشان میدهد و خواستار پیگیری است. اما اگر همان آسیب به گروه «غریبه» وارد شود، میزان همدلی به شدت افت میکند. قتل عام 168 کودک، در هر نقطهای از جهان، تراژدی بزرگی است؛ اما اگر جامعهای به دلیل تفاوتهای فرهنگی یا جغرافیایی در برابر آن سکوت کند، نشان میدهد که ارزش جان انسانها را شرطی کرده است. این شرطیسازی، خطرناکترین مرحله برای اخلاق اجتماعی است؛ زیرا نشان میدهد ساختار همدردی در آن جامعه بیمار شده است.
این سکوت در برابر جنایت، نیازمند توجیههایی است تا افراد بتوانند با آرامش به زندگی روزمره خود ادامه دهند. انسانها برای فرار از عذاب وجدان، دلایلی میتراشند تا سکوت خود را منطقی جلوه دهند. در فصل پنجم، به سراغ نظریه «گسست اخلاقی» میرویم تا ببینیم انسانها چگونه جنایتها و آسیبهای بزرگ را برای خود توجیه میکنند و ذهن چگونه واقعیتهای تلخ را برای هضم آسانتر، تغییر میدهد.
گسست اخلاقی | چگونه انسانها جنایت را توجیه میکنند؟
در بخشهای گذشته دیدیم که ذهن و جامعه چگونه مسیر را برای بیتفاوتی هموار میکنند. اکنون به مرحلهای تاریکتر میرسیم: وقتی انسانها یا جوامع در برابر فاجعهای مانند به شهادت رساندن 168 کودک توسط دشمن، سکوت میکنند، چگونه میتوانند شبها با آرامش بخوابند و وجدان خود را خاموش نگه دارند؟ آلبرت بندورا، روانشناس برجسته، پاسخی دقیق برای این پرسش دارد. او پدیدهای با نام «رهاسازی اخلاقی» را معرفی میکند. در این فرایند، فرد، سیستم ارزیابی درونی خود را متوقف میکند تا بتواند اعمال نادرست را بپذیرد یا در برابر آنها سکوت کند.
رهاسازی اخلاقی و تغییر نام واقعیت
نخستین گام در توجیه آسیب رساندن به دیگران، استفاده از کلمات نرم برای اتفاقات سخت است. زبان، قدرت شگفتانگیزی در هدایت احساسات دارد. اگر عمل نادرستی با کلمات ملایم توصیف شود، وجدان انسان کمتر تحریک میشود. برای مثال، وقتی کارخانهای زبالههای سمی خود را در رودخانه میریزد و باعث بیماری اهالی منطقه میشود، مدیران آن عبارت «مدیریت پسماند صنعتی» را جایگزین «آلوده کردن محیط زیست» میکنند. با این تغییر نام، عمل انجامشده در ذهن آنها توجیه میشود. در مقیاس بزرگتر، در فجایع انسانی نیز استفاده از کلمات اداری و خشک باعث میشود مرگ انسانها امری عادی به نظر برسد و صدای هشداردهنده وجدان در میان این واژههای ساختگی گم شود.
انسانیتزدایی از قربانی
خطرناکترین مرحله در مسیر توجیه فاجعه، پدیده انسانیتزدایی است. وجدان انسان به طور طبیعی در برابر آسیب دیدن همنوع خود مقاومت میکند. برای دور زدن این مقاومت، ذهن باید باور کند که قربانی، انسانی کامل نیست یا ارزش کمتری دارد. در طول تاریخ، گروههای مهاجم همیشه پیش از حمله به سرزمینهای جدید، ساکنان اصلی را موجوداتی بیتمدن یا خطرناک معرفی میکردند.
وقتی صحبت از جان باختن 168 کودک به میان میآید، انسانیتزدایی به شکلی پنهانتر عمل میکند. توجیهگران سعی میکنند با پررنگ کردن تفاوتهای نژادی، زبانی یا جغرافیایی، بین خود و قربانیان فاصله ایجاد کنند. وقتی کودک آسیبدیده شبیه کودک همسایه ما نباشد، ذهن توجیهگر راحتتر میتواند او را از دایره شمول اخلاق خارج کند و سکوت در برابر این رنج را واکنشی منطقی جلوه دهد.
پنهان شدن پشت توجیه پیامدهای ناگزیر
سومین روش برای ساکت کردن وجدان، توجیه آسیبها با استفاده از مفهوم «خسارت جانبی ناگزیر» است. در این حالت، عامل آسیب یا فرد تماشاگر میپذیرد که اتفاق ناگواری رخ داده است؛ با این حال، آن را نتیجه منطقی رسیدن به هدفی بزرگتر میداند. فرد به خود میگوید: برای ساختن جاده جدید، باید چند درخت قطع شود.
مشکل اینجاست که وقتی این الگو در مورد جان انسانها پیاده میشود، تمام مرزهای انسانیت فرو میریزد. پذیرش اینکه از دست رفتن جان دهها کودک، نتیجه طبیعی دستیابی به اهداف خاصی است، نشاندهنده خواب بودن وجدان نیست؛ این دقیقاً همان نقطه مرگ سیستم اخلاقی درون انسان است. در این نقطه، فرد برای فرار از فشار سنگین واقعیت، اخلاق را به طور کامل قربانی میکند تا بتواند شرایط موجود را بپذیرد.
تمام این مکانیسمهای روانی و اجتماعی که در این فصول بررسی کردیم، دست به دست هم میدهند تا صدای قطبنمای درونی انسان را خفه کنند. اکنون که با چرایی و چگونگی این سقوط اخلاقی آشنا شدیم، زمان آن رسیده است که در فصل پایانی، به دنبال راهحلی برای بیدار کردن دوباره این نیروی درونی باشیم و ببینیم چگونه میتوان حساسیت و همدلی را به جامعه بازگرداند.
عوامل تضعیف و وارونگی وجدان از دیدگاه اسلام
با توجه به گزارههای دینی، عوامل گوناگونى – با توجه به شرایط و افراد مختلف- سبب تضعیف، انزوا و وارونه شدن وجدان مىگردد که برخى از آنها را به اختصار توضیح مىدهیم:
ضعف ایمان
ایمان به خدا و معاد، پشتوانه محکمى براى حقایق عالم، از جمله وجدان به حساب مىآید و آنان که چنین پشتوانهاى را از دست بدهند، قطعاً وجدان خود را بى یاور و آن را آسیبپذیر مىسازند. تاریخ گواه است که انسانهاى متدین، پاىبندی بیشتری به وجدان داشتهاند تا بىدینان و سست ایمانها. ستم و جنایتى که از جبهه کفر و الحاد اعمال شده، روى تاریخ را سیاه کرده است و هرگز با تخلفات و گناهان دینداران قابل مقایسه نیست.
قرآن مجید این حقیقت را چنین بازگو مىکند: «وَ لا تَکُونُوا کَالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَانْساهُمْ انْفُسَهُمْ اولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ؛ مانند کسانى نباشید که خدا را فراموش کردند و خدا نیز خودشان را از یادشان برد؛ آنها فاسقانند.» روشن است که این خود فراموشى، بى شخصیتى و بى وجدانى بر اثر بى ایمانى پدید مىآید.
هواپرستى
هوا و هوس نیز در مقابل وجدان قرار دارد و هر کس از خواستههاى نفسانى پیروى کند، ناچار باید وجدانش را زیر پا بگذارد. امام على علیه السلام مىفرماید: «طاعَهُ الْهَوى تُفْسِدُ الْعَقْلَ؛ پیروى از خواهش نفسانى، خرد را تباه مىسازد.»
وجدان انسان هواپرست از کار افتاده و او به چیزى جز شهوت و شکم و منافع مادى و زودگذر نمىاندیشد.
ریاستطلبى
خصلت نکوهیده ریاستطلبى نیز یکى از عوامل مهمّ بى وجدانى است و کسى که به این بیمارى مبتلا گردد، براى نیل به جاه و مقام، به آسانى وجدانش را زیر پا مىگذارد.
بسیارى از زد و بندهاى سیاسى، جنگ و غارتها، کشتار بى گناهان، انهدام شهرها و کشورها – که بدترین نوع بى وجدانى است- پیامد شوم ریاستطلبى است.
همچنین، خوى ریاستطلبى سبب خانهنشینى، اخراج، تبعید، زندانى و کشتار مدیران لایق و رهبران شایسته در طول تاریخ شده است. به عنوان نمونه؛ هارون الرشید- خلیفه سفاک عباسى- در سخنان خصوصى خود به فرزندش- مأمون- مىگوید؛ «حق حکومت و خلافت از آنِحضرت موسى بن جعفر علیه السلام است ولى من هرگز از آن، کنارهگیرى نمىکنم و تو را نیز که فرزندم هستى، اگر سر ناسازگارى داشته باشى، مىکشم!»
ثروت اندوزى
کسب و انباشت پول و دارایی – از هر راه و از هر جا که باشد – با وجدان آدمى سر ستیز دارد و او را وادار مىکند تا در راه جمع ثروت، بسیارى از فرامین وجدان را زیر پا بگذارد؛ حرام خوارى، احتکار، سرقت، رشوه و اختلاس، گران فروشى، ایجاد بازار سیاه، زد و بندهاى اقتصادى، دروغ و تزویر در داد و ستد، بى توجهى به مستمندان و گرسنگان و دردمندان و مظلومان … که هر روز و هر ساعت به دلیل کسب سود بیشتر، در جامعه تکرار مىشوند، از آثار زیر پا گذاشتن وجدان است.[1]
راهکارهای احیای وجدان جمعی
در مسیر این نوشته دیدیم ذهن انسان و ساختارهای اجتماعی چگونه قطبنمای درونی را از کار میاندازند. سکوت در برابر شهادت 168 کودک، خطای سادهای نیست؛ نشانهای آشکار از خاموشی کامل سیستم اخلاقی است. با بررسی دقیق چرایی این بیتفاوتی، اکنون به مهمترین بخش بحث میرسیم: چگونه میتوانیم این نیروی حیاتی را به جامعه، بهویژه میان نسل جوان، بازگردانیم؟
گذار از همدردی منفعل به همدلی فعال
نخستین گام برای بیدار کردن وجدان، تغییر رویکرد از احساسات زودگذر به مسئولیتپذیری ذهنی است. همدردی معمولا در احساس اندوهی کوتاه خلاصه میشود و پس از مدتی جای خود را به فراموشی میدهد. در مقابل، همدلی فعال نیازمند تلاش برای درک عمیق رنج دیگران است. برای مثال، محیطهای آموزشی و دانشگاهی میتوانند جایگاه تمرین همدلی باشند. وقتی جوانان یاد بگیرند در مواجهه با اخبار، خود را در موقعیت آسیبدیدگان قرار دهند، دیوار بیتفاوتی ترک برمیدارد. گفتوگوهای گروهی درباره رنجهای انسانی، تمرینی مؤثر برای جلوگیری از کرختی روانی است.
تغییر نگاه به آمارها با تفکر انتقادی
گام دوم، مقاومت در برابر تقلیل جان انسانها به اعداد ریاضی است. رسانهها تمایل دارند فجایع را در قالب ارقام خلاصه کنند. برای احیای وجدان، باید همواره به یاد داشته باشیم عدد 168 تنها چند رقم کنار هم نیست؛ نمایانگر صد و شصت و هشت زندگی، آرزو و داستان ناتمام است. پرورش تفکر انتقادی در نسل جوان کمک میکند تا ذهن آنها فریب روایتهای سادهساز را نخورد و واقعیت پنهان فجایع را ببیند. با تمرکز بر داستان زندگی تکتک قربانیان، حساسیت از دست رفته دوباره به ذهن بازمیگردد.
ایستادگی در برابر انسانیتزدایی
همانطور که پیشتر اشاره شد، ذهن توجیهگر تلاش میکند ارزش جان انسانها را بر اساس تفاوتهای جغرافیایی یا نژادی دستهبندی کند. راهحل این معضل، پافشاری بر ارزش برابر تمام انسانها است. نسل جوان میتواند با شناخت مجدد اشتراکات انسانی، در برابر هر کلام یا نوشتهای که قصد دارد قربانیان را کمارزش جلوه دهد، بایستد. وقتی جامعه بپذیرد درد و رنج هیچ انسانی با انسان دیگر تفاوت ندارد، توجیه آسیب رساندن به کودکان غیرممکن میشود.
تقویت ایمان و زدودن صفات ناپسند اخلاقی
باید ایمان انسان به درجهای برسد که در مقابل دردها و آلام همنوع بیتفاوت نباشد و با غم دیگران، غمگین و با شادی آنان شاد شود به قول سعدی شیرازی:
بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی
از سوی دیگر باید خلقیات و رفتارهای ناپسند – از جمله هواپرستی، ریاست طلبی و مالاندوزی حرام – را – که وجدان را تحت تأثیر قرار میدهد و مانع از شنیدن صدای آن میشود- از وجود خود زدود و درون را اصلاح کرد.
سخن پایانی
وجدان مرده شاید نتواند خودبهخود زنده شود، اما آگاهی و اراده جمعی توانایی احیای آن را دارد. قتل عام 168 کودک و معلم و مربی توسط دشمن، هشداری سخت برای تمام بشریت است. بیداری وجدان نیازمند شجاعت است؛ شجاعتِ دیدن واقعیت بدون استفاده از توجیههای آرامبخش. وقتی جامعهای تصمیم بگیرد در برابر زشتیِ آسیب رساندن به همنوع سکوت نکند، مسیر برای بازگشت اخلاق هموار میشود. این بیداری قطبنمای درونی، ضامن بقای انسانیت در جهان فردا خواهد بود.
[1] اخلاق مدیریت؛ مرکز تحقیقات اسلامی سپاه؛ ج1، ص 44-46
منابع برای مطالعه بیشتر:
۱.حمله آمریکا به مدرسه شجره طیبه میناب
دیدگاهتان را بنویسید