نقد فیلم کمک بفرستید | بشر اومانیستیای که هالیوود دوستش دارد | Send Help 2026
یک جزیره، یک زن و دو انتخاب! اگر مجبور باشید تا پایان عمر در جزیرهای دورافتاده در خلیج تایلند با زنی زندگی کنید که قاتل و روانپریش است و آنقدر با ظرافت نقش نقابهایش را بازی میکند که هیچکس به او شک نمیبرد؛ مرگ را انتخاب میکنید یا ماندن را؟
پدیدآورنده: علی برزگر
مقدمه | نقد فیلم کمک بفرستید
اغلب ما دوست داریم باور کنیم که در اعماق وجودمان انسانهای خوبی هستیم. تصور میکنیم اگر روزی در موقعیت دشوار قرار بگیریم، اخلاق را فدای منفعت نمیکنیم، برای نجات خود از روی دیگران عبور نمیکنیم و در برابر وسوسههای بقا پیدا کردن همچنان انسان باقی میمانیم. اما از کجا مطمئنیم؟ چند نفر از ما واقعاً تا مرز فروپاشی پیش رفتهایم تا بدانیم پشت این چهرۀ متمدن چه چیزی پنهان شده است؟
عجیب است که اثر حاضر نمیخواهد داستان چند بیمار روانی را که جدای از مردم عادی هستند روایت کند. برعکس، تلاش دارد زن و مردی را مقابل مخاطب قرار دهد که در نگاه اول کاملاً عادی به نظر میرسند؛ افرادی شبیه میلیونها انسان دیگری که هر روز سر کار میروند، سفر میروند، عاشق میشوند، میخندند، تابآوری در برابر مشکلات دارند و زندگی خود را پیش میبرند.
اما کافی است برای همین آدم که هر کدام از ما میتواند جایگزینش شود بحران از راه برسد. کافی است هواپیما سقوط کند، راههای فرار بسته شود و بقا به مهمترین مسئلۀ زندگیشان تبدیل گردد. با تکیه بر ساخت چنین زمینهای، فیلم تصویر سبک زیستن همین انسان را که منتهی الآن به بقا و خواستههای خودخواهانهاش فکر میکند نمایش میدهد. انسانی که اخلاق او محصول رفاه و امنیت است و با از میان رفتن این شرایط، به موجودی تبدیل میشود که حاضر است برای حفظ جان خود هر کاری انجام دهد.
در اینجا، مسئلۀ ما تصویری است که هالیوود کوشیده از نوع نگاه انسان نسبت به زیست خودش به ما نشان دهد. پیشتر نیز در آثاری نظیر پلتفرم ۱ و پلتفرم ۲ با همین نوع نگاه به زندگی، بقا و تصمیمگیری انسان مواجه بودهایم که در آن، درام و زمینهچینی موقعیتها چنان قوی ساخته میشود که دستزدن به هر کاری برای حفظ بقا، تا حد زیادی موجه و حتی اقناعکننده به نظر میرسد. در نتیجه، مخاطب ناخودآگاه با خود میگوید: بله، اگر من هم در چنین شرایطی بودم، شاید همین کار را میکردم؛ فقط چون هنوز در آن موقعیت قرار نگرفتهام، نمیتوانم با قطعیت قضاوت کنم.
در این فیلم نیز هرچند این نکته شاید به قوت پلتفرم برجسته نیست، اما بهواسطۀ زمینهچینی مناسب، درام قوی و سیر تحول خوب شخصیتها، مخاطب تا حد زیادی قانع میشود که انسان همین است؛ یعنی حتی کسی که به اندازۀ لیندا لیدل دلسوز باشد یا به اندازۀ بردلی ظاهر موجه، سیس مدیریتی و حتی لاکچری داشته باشد، ممکن است در زمان فشار و حفظ بقا به قتل تن بدهد.
به نظر شما این نوع نگاه به انسان و کنشش در زندگی محصول تصورات چه ایدئولوژی فلسفیای است؟ آیا انسان ذاتاً موجودی اخلاقی است یعنی فطرتش چنین اقتضایی دارد؟ یا موجودی منفعتطلب است که تنها در شرایط عادی و امن، چهرهای اخلاقی از خود نشان میدهد؟ اگر تمام محدودیتهای اجتماعی کنار بروند و بقا به تنها دغدغه زندگی تبدیل شود، چه چیزی از انسان باقی میماند؟ آیا عدالت، فداکاری، محبت و تعهد ریشهای عمیق در وجود انسان دارند یا صرفاً محصول شرایط مناسب زندگیاند؟ اینها پرسشهایی هستند که چگونه پاسخ دادن به آنها، انتظار ما را از اینکه درست و غلط در کنش انسانی چیست و حال این کنش را چگونه باید قضاوت کرد تا عدالت اجرا شود تغییر میدهد!
اگر به ادامۀ این بخش علاقه دارید و فیلم را هم دیدهاید همین حالا به قسمت مبانی تئوریک و معرفتی اثر مراجعه کنید و اگر فیلم را ندیدهاید متن را تا قبل از مبانی تئوریک و معرفتی اثر مطالعه کنید و سپس بعد از مطالعۀ دوبارۀ این بخش به مطالعۀ مبانی تئوریک و معرفتی اثر بپردازید.
پیش از آنکه وارد داستان شویم، لازم است تکلیف این نوشته روشن شود.
این نقد قرار نیست درگیر ارزیابی فنی اثر حاضر شود. نه به این دلیل که فیلم از این حیث دچار ضعف است، دقیقاً به این دلیل که حرف چندانی برای گفتن باقی نگذاشته است. موسیقی، تصویربرداری، کارگردانی، بازیها، ریتم روایت، شخصیتپردازی و حتی مسیر تحول کاراکترها با دقت و مهارتی قابل توجه کنار هم قرار گرفتهاند. فیلم میداند چه میخواهد بگوید و تقریباً همه ابزارهای سینما را در خدمت همان هدف به کار گرفته است. بنابراین اگر کسی بخواهد از منظر فنی دربارۀ اثر سخن بگوید، احتمالاً بخش بزرگی از بحثش به تحسین کیفیت ساخت فیلم اختصاص خواهد یافت.
اما مسئله اینجاست که هر فیلمی ارزش آن را ندارد که از سطح تکنیک فراتر برویم؛ کمک بفرستید هم از آن دسته آثار است که چنین ضرورتی را ایجاد میکند.
فرض کنید معماری ساختمانی خیرهکننده باشد. ستونها دقیق طراحی شده باشند، نورپردازی چشمنواز باشد و همه چیز در جای درست خود قرار گرفته باشد. گاهی مهمترین سؤال دیگر این نیست که ساختمان چقدر خوب ساخته شده است؛ مهمتر این است که این ساختمان برای چه ساخته شده است. دربارۀ انی اثر هم پرسش اصلی برای من این نیست که موسیقی چقدر خوب عمل میکند یا دوربین تا چه اندازه حرفهای است. پرسش اصلی این است که این همه مهارت در خدمت چه چیزی قرار گرفته است؟ فیلم دربارۀ گنش شخصیتها چه میگوید؟ دربارۀ اتفاقاتش چه میگوید؟ و مخاطب را با چه برداشتی از زندگی تنها میگذارد؟
به همین دلیل این نوشته تلاشی برای ارزیابی حِکمی اثر است. یعنی کوششی برای فهمیدن اینکه جهانبینی نهفته در فیلم چیست، چه تصویری از انسان ارائه میدهد و این تصویر تا چه اندازه قابل دفاع است. از این منظر، کیفیت فنی اثر برای من نقطه پایان بحث نیست؛ نقطه آغاز آن است. زیرا هرچه یک فیلم هنرمندانهتر ساخته شده باشد، ایدهای که حمل میکند نیز با قدرت بیشتری در ذهن مخاطب جای میگیرد و دقیقاً به همین دلیل است که در مواجهه با این اثر بیش از آنکه به چگونگی ساخت اثر بپردازم، به چرایی آن خواهم پرداخت.
فهرست مطالب
Toggleخلاصۀ داستان
لیندا لیدل، یک استراتژیست شرکتی کمرو و مظلوم، منتظر است که ترفیعی که مدتهاست به او وعده داده شده، توسط برادلی پرستون پسر رئیس سابقش پس از انتصابش به عنوان مدیرعامل، به او داده شود. اما برادلی آن موقعیت را به دونووان، استخدامی جدید شرکت و رفیق دوران دانشگاهش میدهد و برنامه دارد لیندا را در یک پست بیآینده کنار بگذارد؛ با این توجیه که لیندا جذابیت ظاهری و کاریزمای گفتوگو با دیگران را در سمت بالاتر ندارد.
وقتی لیندا با او روبرو میشود، برادلی که وانمود میکند تحت تأثیر جسارت او قرار گرفته، از لیندا میخواهد که به همراه او، دونووان و سایر مدیران در یک سفر تجاری به بانکوک برود تا شانس خود را برای به دست آوردن سمت بالاتر امتحان کند. در طول پرواز، دونووان لیندا را با پخش فیلم آودیشن او برای برنامۀ «Survivor» تبسیار حقیر میکند؛ البته این تحقیرها پیشتر هم وجود داشتهاند.
هنگامی که هواپیما از میان یک طوفان عبور میکند، موتورش از کار میافتد و ارتفاع به سرعت کاهش مییابد. در جریان کاهش ناگهانی فشار هوا، دونووان سعی میکند لیندا را خفه کند و صندلی او را بگیرد، اما لیندا با یک چنگال به او میزند. همه به جز لیندا و برادلی از هواپیما به بیرون مکیده میشوند و سپس هواپیما در دریا سقوط میکند.
صبح روز بعد، لیندا در یک جزیرۀ دورافتاده در خلیج تایلند به ساحل میرسد و برادلی را زنده اما به شدت مجروح پیدا میکند. بدون هیچ بازماندۀ دیگری، لیندا سرپناه میسازد و آب و غذا تأمین میکند. برادلی به او وابسته میشود اما همچنان با لیندا مثل یک زیردست رفتار میکند. در واکنش به این رفتار، لیندا دو روز او را رها میکند. وقتی برمیگردد، برادلی در آستانۀ کمآبی شدید است. هرچند هنوز کینه دارد، اما شروع میکند به پذیرش اقتدار لیندا. لیندا در حفظ بقایش مهارت نشان میدهد؛ ماهی میگیرد و یک گراز وحشی را میکشد. در حین کاوش در سمت دیگر جزیره، از علامت دادن به یک قایق در حال عبور خودداری میکند.
با بهبودی برادلی، لیندا مهارتهای بقا پبدا کردن را به او یاد میدهد اما دربارۀ سمت دیگر جزیره به او هشدار میدهد و ادعا میکند که پر از گیاهان سمی است. یک شب، در حالی که دارند شراب خانگی از میوه مینوشند، لیندا اعتراف میکند که روزی به خاطر دعوای شدید به شوهر دائم الخمرش اجازه داد در حالت مستی رانندگی کند که منجر به مرگش شد. برادلی همدردی خود را نشان میدهد و پیشنهاد میدهد برای لیندا غذا بپزد، اما غذای او را با انواع توتها مسموم میکند تا بتواند روی یک قایق دستساز فرار کند. اما امواج قایق را نابود میکنند و لیندا که زنده مانده، برادلی را نجات میدهد.
برای انتقام، لیندا با سم اختاپوس برادلی را به طور موقت فلج میکند و وانمود میکند که او را اخته کرده؛ در نتیجه کنترل او و اوضاع را به دست میگیرد. در حین برداشت میوه، لیندا با زوری نامزد برادلی مواجه میشود که پس از پایان عملیات رسمی نجات، با قایق به جزیره رسیده است. لیندا که از دست دادن زندگی جدید و هدفش را میترسد، زوری و کاپیتان قایق را به سمت یک صخرۀ ناپایدار هدایت میکند و آنها از با ضربۀ لیندا از آن پایین میافتند. لیندا تنها به اردوگاه برمیگردد، آشفته و گوشهگیر و به برادلی اجازه میدهد به تنهایی شکار کند. برادلی در حین شکار بقایای مدفون زوری را پیدا میکند.
وقتی برادلی لیندا را بازخواست میکند، لیندا ادعا میکند مرگها تصادفی بودهاند، اما برادلی او را به قتل متهم کرده و به او حمله میکند. در درگیری پیشآمده، برادلی چشم لیندا را زخمی میکند و لیندا به او چاقو میزند. برادلی فرار میکند و یک ویلای مجلل در سمت دیگر جزیره پیدا میکند. لیندا دنبالش میرود و اعتراف میکند که از زمان دیدن اولین قایق از وجود این خانه باخبر بوده و عمداً باعث سقوط زوری و کاپیتان شده است.
لیندا برادلی را با یک تفنگ ساچمهای خالی تهدید میکند و برادلی برای جانش التماس میکند و ادعا میکند که او را دوست دارد و میخواهد در جزیره بماند. اما لیندا متوجه میشود که برادلی یک سلاح پنهان کرده و سپس برادلی تفنگ را میگیرد. لیندا او را مغلوب کرده و با یک چوب گلف میکشد.
یک سال بعد، لیندا که نجات یافته، اکنون یک سلبریتی ثروتمند و محبوب است و از توجهاتی که به عنوان تنها بازماندۀ سقوط هواپیما به او میشود، استفاده میکند. در یک تورنمنت گلف سلبریتی، لیندا اقتباس سینمایی خاطرات پرفروشش را تبلیغ میکند و از قصدش برای نوشتن یک کتاب خودیاری خبر میدهد و میگوید: «هیچ کمکی نمیرسد، پس بهتر است خودت شروع به نجات دادن خودت کنی!»
فرهنگ زمینه و خصوصیات زمانۀ اثر
سم ریمی را اغلب با فیلمهای ترسناک میشناسند. مردی که Evil Dead را ساخت و Spider-Man را. ریمی در طول سه دهه کارش بارها و بارها الگوی مشخصی را برای ساختن تصور بینندههایش از زندگی انسان تکرار کرده است. قهرمانها و انسانهای عادی در موقعیتهای چالش برانگیز که زیر فشار هستند بخشی از انسانیتشان را از دست میدهند تا زنده بمانند. ریمی انگار میخواهد بگوید بحران، آدم را نمیسازد؛ فقط آنچه را از پیش در او بوده آشکار میکند و همین حقیقت است که نگرانکننده میشود. جالب اینجاست که این واقعیت همیشه تاریک و شر است.
دمیان شانون و مارک سوئیفت دو فیلمنامهنویسی که این داستان را نوشتهاند هم سابقهای قابل تأمل دارند. این دو نفر فیلمنامه Freddy vs. Jason و نسخۀ بازسازی شدۀ Friday the 13th را نوشتهاند که در آنها انسانها عمدتاً قربانی نیروهایی هستند که از کنترلشان خارج است. اما در اثر حاضر دیگر هیولا از بیرون نمیآید. هیولا درون آدم است. وقتی تهدید از بیرون باشد انسان قهرمان است. وقتی از درون باشد انسان متهم است.
دربارۀ ریچل مکآدامز هم ریمی خودش در مصاحبهها گفته است که او عمداً بازیگری را انتخاب کرده که مخاطب به خوبی و معصومیت او عادت دارد. وقتی کسی که تصویر ذهنی مخاطب از او زن خوب است دست به قتل میزند و ثروتمند و محبوب از آب درمیآید شما به این نتیجه خواهید رسید که حتی بهترینها هم همیناند. استثنایی وجود ندارد. اما ماجرا عمیقتر است.
اشتباه است اگر تصور کنیم هالیوود در این دسته از آثار فقط داستانهای تاریک میسازد تا گیشه را پر کند. آنچه در پسزمینۀ چنین آثاری قرار دارد پروژهای فرهنگی است که دهههاست در حال شکل دادن به تصور مردم دنیا از انسان معمولی است. این پروژه هدف صریحی ندارد. کسی جلسه نگذاشته و نگفته است بیایید خدا را از ذهن مردم پاک کنیم. اتفاق ظریفتری در حال وقوع است. آنچه این سینما میکند این است که یک خدای خاص را در ذهن مخاطب تثبیت میکند. خدایی که هست اما کاری نمیکند. خدایی که ساخته و رفته. خدایی که در جزیرهای که لیندا و برادلی در آن گیر افتادهاند هیچ حضور مؤثری ندارد و بی عرضه است.
این تصویر از خدا بسیار کارآمدتر از انکار صریح خداست. چون انکار صریح مقاومت ایجاد میکند اما جابهجا کردن تصورات مردم مقاومتی برنمیانگیزد. وقتی مخاطب ساعتها در دنیایی غرق میشود که در آن هیچ نیروی متعالیای بر تصمیمهای انسان اثر نمیگذارد به تدریج این غیاب را به عنوان واقعیت پردازی میکند. وقتی انسانها باور کنند که در لحظه فشار هر کسی خودخواه میشود چه اتفاقی در امر سیاست میافتد؟ به رهبران با دیدۀ تردید نگاه میکنند اما نه به ساختارها. به افراد بیاعتماد میشوند اما نه به نظامهایی که سبک زندگی این افراد را تعیین میکنند. و مهمتر از همه، دیگر انتظار تغییر واقعی ندارند. چون اگر انسان ذاتاً اینگونه است تغییر وضع موجود توهمی بیش نیست.
بهترین راه برای زندانی کردن انسانها این است که کاری کنید او متوجه نشود در زندان است! این دقیقاً همان فضایی است که در آن قدرتهای بزرگ راحتتر حکومت میکنند. جمعیتی که باور کرده انسان ذاتاً خودخواه است کمتر برای تحقق عدالت میجنگد چون وجدانیاتش نسبی هستند و دیگر عدالتی اصلا وجود نخواهد داشت. کمتر به همبستگی باور دارد و بیشتر فردگرایانه زندگی میکند و فردگرایی اقتصادی بازار بهتری برای کالاهای همین قدرتهاست.
و این پایان ماجرا نیست. هدف این جریان در همان تصویر ساعتساز از خدا متوقف نمیماند. خدای غایب فقط ایستگاه میانی است، مقصد نهایی این است که تو خودت همان لیندا بشوی. نه اینکه قاتل شوید. تنها جهانبینیات مثل لیندا باشد! اول من، بعد دیگران. اول بقا، بعد اخلاق. اول خواسته، بعد درستی. وقتی این نطق درونت شد، دیگر لازم نیست کسی از بیرون به تو بگوید چه بخر، به چه رأی بده، از چه بترس و به چه امیدوار باش. خودت به خودت میگویی و این همان چیزی است که هر نظام سلطهای در طول تاریخ آرزویش را داشته؛ انسانی که زنجیر دارد، اما زنجیرش را آزادی مینامد.
انسان اومانیستی و لیبرالیستی که این سینما میسازد، انسانی است که از درون تهی شده اما از بیرون پُر به نظر میرسد. پُر از انتخاب، پُر از سبک زندگی، پُر از حق و آزادی فردی. اما این پُری جای چیزی را گرفته که وقتی نباشد آدم حتی نمیفهمد چه چیز را از دست داده است؛ جای آن لایه عمیقتری که میگوید تو برای چیزی فراتر از بقای خودت اینجا هستی.
فیلم تمام میشود. لیندا لبخند میزند. مخاطب سالن را ترک میکند. اما چیزی در ذهنش مانده که نه اسم دارد، نه شکل. فقط حس تهنشینشدهای است که شاید واقعیت همان بود که دیدیم. و همین شاید کافی است. چون کار فرهنگی با شایدها کار میکند نه با یک امر قطعی کوبنده و بعد هم همان شایدها سبک زندگی و عادتهای شما را تشکیل خواهند داد.
مبانی تئوریک و معرفتی اثر
انسان جهان اومانیستی و سکولار
اگر بپذیریم که انسان در شرایط بحرانی، دیر یا زود همه ارزشهای اخلاقی را کنار میگذارد، در واقع چه چیزی را دربارۀ ماهیت انسان پذیرفتهایم؟ آیا جز این است که بگوییم اخلاق، عدالت، محبت و فداکاری بخش اصیل وجود انسان نیستند؟ اگر این ارزشها ریشهای واقعی در سرشت انسان داشته باشند، چرا باید با اولین تهدید جدی از میان بروند؟ و اگر با از بین رفتن امنیت و رفاه از میان میروند، آیا نباید نتیجه گرفت که آنچه اصالت دارد اخلاق نیست و حفظ خویشتن و تأمین منافع فردی است؟ آیا انسان ذاتا و فطرتاً خودخواه است؟
از سوی دیگر، اگر انسان در نهایت موجودی است که همه چیز را فدای بقای خود میکند، پس تفاوت یک انسان فداکار با یک انسان خودخواه در چیست؟ یا بهتر است بگوییم تفاوت آن با حیوانات در چیست؟ حتی برخی حیوانات هم در زیستشان متوجه این مسئله هستند. آیا تفاوت انسان فداکار با انسان خودخواه صرفاً در شرایطی است که در آن زندگی میکنند؟ آیا انسان نیکوکار تا زمانی نیکوکار است که هنوز در تنگنای واقعی قرار نگرفته باشد؟ اگر پاسخ مثبت باشد، در آن صورت وجدان و اخلاق اصلا ماهیت حقیقی و پایدار نخواهند داشت و کاملاً نسبیاند! انگار دیگر فقط رفتاری هستند که تا زمانی ادامه دارد که هزینۀ سنگینی برای فرد نداشته باشد.
شکلگیری جهانبینی اومانیستی | نسبیگرایی اخلاقی
این تصویر از انسان بر این پیشفرض استوار است که اصیلترین واقعیت در زندگی انسان، خود فرد و خواستههای اوست. هرچه به بقای فرد، امنیت فرد و منافع فرد نزدیکتر باشد واقعیتر تلقی میشود و هرچه از آن فاصله بگیرد، جایگاه ثانویه پیدا میکند. این نگاه دقیقا نگاه جهانبینی اومانیستی است؛ که انسان را محور تفسیر عالم قرار میدهد و همه چیز را از دریچۀ نیازها، خواستهها و تجربههای انسان توضیح دهد.
اما اومانیسم دقیقاً چه میگوید؟ اگر خواستهها، نیازها و تجربههای انسان نقطۀ آغاز تفسیر زندگی باشند، آنوقت چه چیزی از اخلاق باقی میماند؟ آیا اخلاق حقیقتی مستقل از انسان خواهد بود یا چیزی که اعتبارش را از خواستهها و نیازهای خود او میگیرد؟ در نگاه اومانیستی، انسان موجودی نیست که برای فهم درست و غلط به حقیقتی فراتر از خود رجوع کند؛ خودش معیار سنجش میشود. طبیعی است که در چنین تصویری، هرچه به نیازهای انسان نزدیکتر باشد اصیلتر به نظر برسد و هرچه از آن فاصله بگیرد اهمیت کمتری پیدا کند.
اگر انسان منشأ ارزشگذاری باشد، در هنگام تعارض میان خواستههای او و یک اصل اخلاقی، کدامیک باید معیار قضاوت قرار گیرد؟ آیا اصل اخلاقی باید خود را با انسان هماهنگ کند یا انسان باید خود را با آن اصل هماهنگ سازد؟
از سوی دیگر، اگر نیازها و تجربههای انسانی مهمترین منبع فهم زندگی باشند، هنگام گرسنگی، ترس، تنهایی یا خطر مرگ، کدام صدا بلندتر شنیده میشود؟ صدای اصول اخلاقی یا صدای نیاز به بقا؟ اگر قرار باشد میان حفظ جان خود و پایبندی به یک ارزش اخلاقی انتخاب کنیم، بر اساس چه مبنایی میتوان گفت باید اخلاق را برگزید؟ مگر نه اینکه در چنین چارچوبی، بقا و تأمین نیازهای فردی ملموستر، فوریتر و واقعیتر از سایر ارزشها به نظر میرسند؟
هالیوود انسان را موجودی فرض کرده که هرچه بیشتر تحت فشار قرار گیرد، بیشتر به سمت خواستهها، نیازها و منافع شخصی خود بازمیگردد. گویی لایههای اخلاقی و اجتماعی، پوستههایی هستند که در شرایط عادی بر روی انسان قرار گرفتهاند و بحران آمده است تا نشان دهد در زیر این پوستهها چه چیزی نهفته است. اما اگر این تصویر را تا انتها دنبال کنیم به کجا میرسیم؟
بحران لحظهای است که نقابها کنار میروند و فیلم تلاش میکند به مخاطب بگوید آنچه اکنون میبینی چهرۀ واقعی انسان است. گرسنگی، ترس، تنهایی و خطر مرگ یکییکی از راه میرسند تا ثابت کنند عدالت، محبت، تعهد و فداکاری چندان هم در زندگی شما اصالت ندارند و خیالتان خوش نباشد! اما آیا این واقعاً کشف حقیقت انسان است یا نتیجهای است که از قبل توسط یک جهانبینی خاص پذیرفته شده و اکنون فیلم تنها در حال اثبات آن برای مخاطب است؟
لیبرالیسم ترجمۀ اجتماعی اومانیسم
محوریت انسان در زندگی اجتماعی چگونه خود را نشان میدهد؟ اگر خواستهها، نیازها و آنچه انسان از تجربه گذرانده مهم باشند، هنگام تصمیمگیری درمورد امور اجتماعی چه چیزی باید ملاک قرار بگیرد؟ آیا جامعه باید خود را با انسان هماهنگ کند یا انسان باید خود را با جامعه؟ آیا ارزشها باید بر خواستههای انسان حاکم باشند یا ارزش آنها نیز باید با میزان تأمین خواستههای انسان سنجیده شود؟
اگر هر انسانی حق داشته باشد زندگی را از دریچۀ خواستهها و ترجیحات خود تفسیر کند، آیا نباید حق انتخاب او نیز به مهمترین اصل اجتماعی تبدیل شود؟ اگر هیچ حقیقت برتری وجود نداشته باشد که همگان موظف به تبعیت از آن باشند، چه چیزی جز انتخاب فرد میتواند ملاک تصمیمگیری قرار گیرد؟ و اگر انتخاب فرد ملاک شد، آیا فرد به مهمترین واحد تحلیل در یک مسئلۀ اجتماعی تبدیل نخواهد شد؟ در این میان اجرای عدالت چگونه خواهد بود؟ نکند عدالت هم نسبی است؟
شاید بتوان گفت لیبرالیسم در واقع ترجمۀ اجتماعی و سیاسی همین انسانشناسی اومانیستی است. اگر اومانیسم انسان را در مرکز عالم قرار میدهد، لیبرالیسم فرد را در مرکز جامعه قرار میدهد. اگر در اومانیسم خواستهها و نیازهای انسان اهمیت پیدا میکنند، در لیبرالیسم آزادی فرد برای دنبال کردن همین خواستهها و نیازها به مهمترین ارزش اجتماعی تبدیل میشود. به همین دلیل در این جهانبینی، فرد پیش از آنکه عضوی از یک خانواده، جامعه یا نظام اخلاقی باشد، یک موجود مستقل تلقی میشود که حق دارد مسیر زندگی خود را بر اساس ترجیحات شخصیاش انتخاب کند.
اگر فرد به مهمترین مرجع تصمیمگیری تبدیل شود، جایگاه خدا در این میان چه خواهد شد؟ اگر انسان خود معیار تشخیص خیر و شر باشد، دیگر چه نیازی به رجوع به منبعی فراتر از انسان باقی میماند؟ اگر عقل، خواستهها و ترجیحات فردی بتوانند مسیر زندگی را تعیین کنند، خدا دقیقاً چه نقشی در زندگی روزمره انسان ایفا خواهد کرد؟
آیا خدا همچنان قانونگذار، هدایتگر و تعیینکنندۀ غایت زندگی انسان خواهد بود؟ یا به موجودی تبدیل میشود که جهان را آفریده، آن را به حرکت درآورده و سپس کنار ایستاده است تا انسان خود مسیرش را انتخاب کند؟ آیا این همان تصویری نیست که در عصر مدرنیته به تدریج از خدا شکل گرفت؛ خدایی که در آغاز عالم حضور دارد اما در متن زندگی انسان حضور فعال ندارد؟ خدایی که بیشتر شبیه یک ساعتساز است؛ ساعت را ساخته، کوک کرده و سپس آن را به حال خود رها کرده است.
اگر چنین باشد، آنگاه انسان برای فهم معنای زندگی، امر اخلاقی، سعادت و حتی هویت خود دیگر به خدا مراجعه نمیکند؛ به خودش مراجعه میکند. اما آیا در این صورت آنچه انسان میخواهد، به تدریج معیار تشخیص آنچه باید باشد نخواهد شد؟ و اگر چنین شد، چه تضمینی وجود دارد که میان خواستههای متعارض انسانها داوری عادلانهای صورت گیرد؟
اگر خدا از متن زندگی کنار گذاشته شود و انسان به مرجع ارزشگذاری تبدیل گردد، چه دلیلی وجود دارد که انسان در موقعیتهای دشوار، منفعت خود را بر هر چیز دیگری ترجیح ندهد؟ اگر هیچ حقیقت متعالی و الزامآوری فراتر از فرد وجود نداشته باشد، چرا باید جان خود را برای دیگری به خطر انداخت؟ چرا باید در جایی که هیچ سودی وجود ندارد به عدالت پایبند ماند؟ چرا باید در تنهایی، گرسنگی، ترس و خطر مرگ همچنان به اصول اخلاقی وفادار بود؟
به همین دلیل است که بسیاری از فیلمهای هالیوودی هنگام قرار دادن شخصیتها در موقعیتهای بحرانی، در نهایت به این نتیجه میرسند که انسان از هر چیز دیگری به خودش نزدیکتر است. اما آیا این نتیجه واقعاً کشف ماهیت انسان است؟ آیا تاریخ واقعاً چنین تصویری از انسان را تأیید میکند؟ اگر انسان چیزی جز موجودی در جستوجوی منفعت و بقا نیست، پس ایثارهایی که هیچ منفعتی در آنها وجود نداشت چگونه رخ دادهاند؟
مادرانی که هنوز هم در جهان جان خود را فدای فرزندانشان میکنند، انسانهایی که زیر شدیدترین فشارها حاضر نشدند زیر بار ضلت بروند یا به دیگران خیانت کنند، دقیقاً با کدام بخش از این انسانشناسی قابل توضیحاند؟ آیا وجود همین نمونهها نشان نمیدهد که در انسان چیزی فراتر از غریزۀ بقا و منفعت شخصی وجود دارد که گاهی حتی از جان انسان نیز برای او ارزشمندتر است؟
شاید در اینجا طرفداران این نگاه پاسخ دهند که این موارد نیز استثنا نیستند. آن مادر، آن انسان فداکار و حتی آن کسی که جان خود را برای نجات دیگران به خطر میاندازد، در نهایت مطابق خواستههای خودش عمل کرده است. مگر نه اینکه او از انجام این کار احساس رضایت میکند؟ مگر نه اینکه وجدانش او را به این سمت سوق میدهد؟ پس چرا این رفتارها را چیزی فراتر از منفعت شخصی بدانیم؟
اما آیا با چنین استدلالی، اساساً چیزی از اخلاق باقی میماند؟ اگر هر رفتار انسان را بتوان به شکلی به منفعت فردی بازگرداند، آنگاه تفاوت میان کسی که جانش را برای نجات یک کودک به خطر میاندازد و کسی که برای حفظ منافع خود دیگران را قربانی میکند در چیست؟ اگر هر دو در حال دنبال کردن چیزی هستند که خودشان میخواهند، چرا یکی را فداکار و دیگری را خودخواه مینامیم؟ آیا این تفسیر، چرایی امر اخلاقی را توضیح میدهد یا اساساً آن را از بین میبرد؟
وجدان، احساس گناه و مسئلۀ فطرت
از سوی دیگر، اگر انسان فقط موجودی باشد که در پی خواستهها و منافع خویش حرکت میکند، چرا هنگام انجام بسیاری از رفتارهای غیراخلاقی دچار احساس گناه میشود؟ چرا حتی وقتی هیچ قانون و ناظری وجود ندارد، باز هم بسیاری از انسانها خود را در برابر برخی اعمال مسئول میدانند؟ این باید و نباید از کجا آمده است؟ اگر اخلاق صرفاً یک قرارداد اجتماعی برای مدیریت منافع افراد باشد، چرا وجدان انسان گاهی او را به انجام کاری فرا میخواند که نه سودی برایش دارد و نه امنیتی ایجاد میکند، حتی ممکن است برای او هزینههای سنگینی به همراه داشته باشد؟
باید در پاسخ به نوع نگاه ایدئولوژی لیبرالیستی و اومانیستی به انسان گفت که همانگونه که انسان میل به بقا، امنیت و لذت دارد، ظرفیت حقیقتجویی، عدالتخواهی، محبت، ایثار و ازخودگذشتگی نیز در وجود او نهاده شده است. شرارت اصل فطرت انسان را تشکیل نداده، وقتی انسانی در شرایط دشوار به دیگری کمک میکند یا برای دفاع از یک حقیقت هزینه میدهد، الزاماً برخلاف طبیعت خود عمل نکرده است؛ دقیقاً مطابق با عمیقترین لایههای وجودش رفتار کرده که خداوند در سرشتش قرار داده. این نگاه از ابتدا انسان را صرفاً مجموعهای از غرایز، نیازها و خواستهها نمیداند.
از این منظر، بحرانها الزاماً چهره واقعی انسان را آشکار نمیکنند؛ گاهی بخشی از وجود او را تقویت و بخشی دیگر را تضعیف میکنند. همانگونه که ترس شدید میتواند قدرت تفکر انسان را مختل کند، فشارهای سنگین نیز میتوانند گرایشهای اخلاقی او را تحت تأثیر قرار دهند. بنابراین اینکه فردی در شرایط بحرانی دست به رفتاری غیراخلاقی بزند، لزوماً به این معنا نیست که حقیقت وجود او چیزی جز خودخواهی نیست. همانطور که سقوط یک انسان به معنای نبودن فضیلت نیست، ایستادگی یک انسان نیز به معنای نبودن غرایز نیست. مسئله اصلی این است که کدامیک را لایه عمیقتر و اصیلتر وجود انسان بدانیم.
اختیار و مسئولیت اخلاقی
فرض کنیم انسانی آفریده شده باشد که هرگاه میان منفعتش و امر اخلاقی تعارضی به وجود آید، ناگزیر و به حکم سرشت خود منفعت شخصی را انتخاب کند. در این صورت، وقتی چنین فردی در شرایط بحرانی دست به خیانت، ظلم یا حتی قتل میزند، دقیقاً اشتباهش کجاست؟ مگر او غیر از آنچه طبیعتش اقتضا میکرد انجام داده است؟ اصلا اشتباهی مرتکب شده یا رفتارش محصول شرایط است؟ اینکه رفتار ما محصول شرایط باشد خودش تالی فاسدهای زیادی دارد که بحث از آن از حوصلۀ این متن خارج است ولذا برای مطالعۀ بیشتر این موضوع اینجا کلیک کنید.
از سوی دیگر، اگر انسان ذاتاً موجودی باشد که در شرایط سخت نمیتواند جز به بقای خود بیندیشد، آنگاه ستایش فداکاری، ایثار، وفاداری و مقاومت چه معنایی خواهد داشت؟ چگونه میتوان از کسی انتظار داشت برخلاف عمیقترین و اصیلترین بخش وجودش رفتار کند؟ آیا این انتظار شبیه آن نیست که از آتش بخواهیم نسوزاند یا از آب بخواهیم خیس نکند؟ مگر حرارت صفت ذاتی آتش نیست یا رطوبت صفت ذاتی آب نیست؟ چگونه صفت ذاتی را از خود شیء جدا کنیم؟ ماهیت آن شیء از هم خواهد پاشید. ما قائل هستیم که انسان فطرتاً موجودی حقیقتجو و با وجدان است و فطرتش نیز اقتضائاتی دارد.
تازه حتی در چنین صورتی، مفاهیمی مانند مسئولیت اخلاقی، استحقاق پاداش و استحقاق مجازات نیز با مشکل مواجه میشوند. زیرا مسئولیت زمانی معنا دارد که انسان واقعاً بتواند میان دو مسیر متفاوت یکی را انتخاب کند. اما اگر در لحظه تعارض، سرشت انسان او را ناگزیر به سمت منفعت شخصی سوق دهد، دیگر انتخابی در کار نخواهد بود؛ تنها یک واکنش طبیعی رخ داده است و این یعنی جبر!
به بیان دیگر، اگر انسان در نهایت موجودی باشد که محکوم به پیروی از منفعت خویش است، آنگاه وجدانش به تدریج بیمعنا میشود. زیرا وجدان ما دقیقاً در جایی اهمیت پیدا میکند که انسان بتواند برخلاف منفعت فوری خود نیز تصمیم بگیرد. ارزش عدالت در همین است که گاهی برای آن هزینه پرداخت میشود. ارزش وفاداری در همین است که گاهی انسان میتواند خیانت کند اما چنین نمیکند. ارزش ایثار نیز در همین است که فرد میتواند خود را نجات دهد اما دیگری را بر خود مقدم میدارد.
از این رو، اگر از ابتدا فرض کنیم که انسان در شرایط واقعی هرگز قادر به ترجیح اخلاق بر منفعت نیست، در حقیقت بنیان همان مفاهیمی را ویران کردهایم که قرار بود درباره آنها قضاوت کنیم. در این صورت دیگر نه فضیلتی معنا خواهد داشت، نه رذیلتی، نه قهرمانی و نه خیانتی؛ زیرا همه چیز به واکنشهای قابل پیشبینی یک موجود منفعتطلب فروکاسته میشود.
و اگر از منظر دینی به مسئله نگاه کنیم، اشکال عمیقتر میشود. زیرا در این صورت هدف خلقت انسان و قرار گرفتن او در معرض امتحان نیز محل سؤال قرار میگیرد. آزمون زمانی معنا دارد که امکان واقعی انتخاب میان خیر و شر وجود داشته باشد. اما اگر در اعماق وجود انسان چیزی جز خودخواهی و منفعتطلبی نباشد، نتیجه آزمون از ابتدا تا حد زیادی مشخص شده است. در این صورت امتحان الهی بیش از آنکه عرصه ظهور اختیار و رشد باشد، به نمایش ویژگیهایی تبدیل میشود که از پیش در سرشت انسان تعیین شدهاند؛ و این همان چیزی است که مفهوم امتحان، مسئولیت و استحقاق پاداش و کیفر را با دشواری جدی مواجه میکند.
آیا هدف از آفرینش انسان صرفاً این بوده که همان چیزی را انجام دهد که غرایز و منافعش اقتضا میکنند؟ اگر چنین باشد، چه تفاوتی میان انسان و سایر موجوداتی باقی میماند که آنها نیز برای حفظ بقا، تأمین نیازها و انتقال ژنهای خود تلاش میکنند؟ در این صورت عقل، وجدان، مسئولیت اخلاقی، دعوت پیامبران، تشریع احکام و حتی سخن گفتن از رشد و تعالی انسان چه ضرورتی خواهند داشت؟
حکمت خلقت و امکان تحقق کمال انسانی
از سوی دیگر، اگر خداوند انسان را برای رسیدن به کمال، قرب الهی، فضیلت و رشد اخلاقی آفریده باشد، لازمهاش این است که در وجود انسان ظرفیتی واقعی برای حرکت در این مسیر قرار داده شده باشد. زیرا نسبت دادن یک هدف به یک موجود بدون فراهم کردن امکان رسیدن به آن هدف، کار حکیمانهای نخواهد بود. همانگونه که هیچکس پرندهای را بدون توانایی پرواز نمیآفریند و سپس از او انتظار پرواز ندارد، نمیتوان انسانی را با سرشتی کاملاً خودخواه و منفعتطلب آفرید و سپس از او انتظار عدالت، ایثار، تقوا و فداکاری داشت.
در واقع اگر انسان در ژرفترین لایه وجود خود فقط به دنبال خویشتن باشد و تمام ارزشهای اخلاقی صرفاً پوششی موقت بر این حقیقت باشند، آنگاه دعوت او به فضیلت شبیه آن است که از موجودی ساختهشده برای یک مقصد، انتظار حرکت به سمت مقصدی کاملاً متفاوت داشته باشیم. در این صورت، هدف اعلامشده با ساختار وجودی انسان هماهنگ نخواهد بود.
اگر غرض از خلقت، رسیدن انسان به کمال اخلاقی، بندگی آگاهانه و انتخاب خیر باشد، اما ساختار وجودی او به گونهای باشد که در موقعیتهای واقعی و تعیینکننده همواره منفعت شخصی را بر خیر و فضیلت ترجیح دهد، آنگاه ابزار تحقق هدف با خود هدف ناسازگار خواهد شد.
به بیان سادهتر، خداوند موجودی را برای رسیدن به مقصدی آفریده، اما در درون او تنها نیروهایی قرار داده که او را به سمت مقصدی دیگر سوق میدهند. چنین تصویری با حکمت الهی سازگار نیست و به نوعی نقض غرض خواهد انجامید و نقض غرض نیز از واجب الوجود سر نخواهد زد چرا که اگر سر بزند ما ناچار به پذیرش قاعدۀ تسلسل در علل خواهیم شد و این مسئله هم امکان عقلانی ندارد و هم امکان وقوعی.
در فیلم اما چه شد؟
حالا که ساختار فلسفی پشت این نوع روایتها را بررسی کردیم، میتوانیم با دقت بیشتری به خود فیلم برگردیم و ببینیم این ساختار دقیقاً چطور در کنش شخصیتها عمل کرده است.
بردلی از ابتدا با موفقیت اجتماعیاش معرفی میشود؛ ظاهر مرتب، رفتار کنترلشده، مدیر موفق. اما این معرفی نه برای آن است که بگوید او انسان خوبی است، برای آن است که بگوید پوشش تمدن چقدر قانعکننده است. فیلم از همان ابتدا او را برای لحظهای آماده کرده که این پوشش با دیالوگ آخر لیندا کنار برود؛ نتیجه از پیش معلوم است؛ سؤال فقط این است که چه زمانی و با چه محرکی؟ این دقیقاً همان چیزی است که جهانبینی اومانیستی فیلم خواسته بگوید اینکه اخلاق نسبی است و روکش است، بحرانهای زندگی اما کاشف هستند.
لیندا اما جالبتر است. فیلم او را دلسوز نشان میدهد و این دلسوزی را در طول داستان واقعی هم نشان میدهد. اما درست در لحظهای که فشار به اوج میرسد، همین دلسوزی دچار لرزش میشود. فیلم انگار خواسته این لرزش را بهعنوان کشف حقیقت روایت برای او و بیننده روایت کند؛ باز هم اینکه تو تنها کسی هستی که میتوانی به خودت کمک کنی!
هر دو شخصیت، حتی در اوج بحران، دچار تردید میشوند. این تردید نشانۀ چیزی است که فیلم نمیتواند و نمیخواهد توضیحش دهد. اگر انسان واقعاً همان موجودی باشد که این جهانبینی ترسیم میکند، این تردید از کجا میآید؟ چرا کسی که برای بقا میکشد، هنوز نیاز دارد با خودش کنار بیاید؟ چرا وجدانی هست که رهایش نمیکند، حتی وقتی هیچ ناظر بیرونیای وجود ندارد؟
فیلم این تردید را روایت میکند اما آن را توضیح نمیدهد. و همین توضیحندادن، بزرگترین شکاف در انسانشناسیای است که ایدۀ اصلی فیلمنامه بر آن بنا شده. جهانبینی اومانیستی میتواند منفعتطلبی را توضیح دهد، اما نمیتواند بگوید چرا همان موجود منفعتطلب، خودش را در تنهایی محاکمه میکند. این محاکمه، این احساس گناه بدون ناظر، این تردید در لحظهای که هیچ سودی در تردید نیست؛ اینها ردپای همان میل انسان به وجدان فطریاش هستند که جهانبینی فیلم برای انکارش این همه داستان چیده، اما باز هم نتوانسته از شخصیتهایش پاکش کند.
فرجام سخن | نقد فیلم کمک بفرستید
وقتی وجدان نباشد، روان آدمی چه میشود؟
اما این بحث فقط در قلمرو فلسفه باقی نمیماند. اگر انسان موجودی بدون وجدان واقعی و اخلاق بدون بنیان باشد، روانشناسی نیز هزینههای سنگین این تصویر را به ما نشان میدهد و جالب اینجاست که بسیاری از این هزینهها را خود روانشناسان سکولار و پوزیتیویست شناسایی و مستند کردهاند.
ویکتور فرانکل، روانپزشک اتریشی که خود اردوگاههای مرگ نازی را از سر گذراند، در تمام عمرش با یک پدیده روبرو بود که آن را معنایابی زندگی حتی در بدترین شرایط نامید. او صریحاً مینویسد که پدیدههای گستردهای نظیر افسردگی، پرخاشگری و اعتیاد را نمیتوان فهمید مگر آنکه خلأ وجودی پنهان در زیر آنها را بشناسیم. فرانکل معتقد بود که فریاد نشنیدهشدۀ عصر مدرنیته همان فریاد برای یافتن معنا است و این معنا بدون وجدانی که انسان را به چیزی فراتر از خود متصل کند، قابل دسترس نیست.
فرانکل تجربۀ اردوگاههای آشویتس را شاهدی برای ضرورت معنایابی در زندگی میدانست. او کسانی دیده بود که در بدترین شرایط زندگیشان حتی زیر شکنجه، به ارزشهایشان وفادار ماندند و این را تأییدی بر ظرفیت شناختی زندگی انسان میدانست. فرانکل در یکی از هشدارهای اساسیاش میگوید اگر انسان را چیزی جز محصول وراثت و محیط ندانیم، نهتنها حقیقت او را انکار کردهایم، بلکه زمینههای فساد عمیقتری را نیز فراهم آوردهایم.
همچنین امیل دورکیم، جامعهشناس فرانسوی، مفهومی را به نام آنومی مطرح کرد؛ آنومی یعنی حالتی که در آن هنجارها و ارزشهای اخلاقی قدرت هدایتگری خود را از دست میدهند. وقتی افراد از هنجارها و معیارهای اجتماعی جدا میشوند، دچار احساس بیگانگی، اضطراب و بیهدفی میشوند. این بیهدفی در تحلیل دورکیم یک بحران روانی عمیق است که در موارد شدید به خودکشی میانجامد.
دورکیم تصریح میکند که جامعهای که نتواند هنجارهای اخلاقی منسجمی فراهم کند، در بسیاری از اعضایش حالتهای روانیای ایجاد میکند که با احساس بیفایدگی، فقدان هدف و پوچی عاطفی مشخص میشود. به بیان دیگر، نسبیگرایی اخلاقی در سطح اجتماعی، تالی فاسد روانشناختی مستقیمی دارد که قابل اندازهگیری است. حال نگاه کنید به فیلم؛ جزیره دقیقاً همان جامعهای است که همۀ هنجارها در آن فروریخته. اما فیلم این فروریختن را در جای کشف حقیقت معرفی میکند، در حالی که دورکیم یک قرن پیش نشان داده بود که این همان آسیبشناسی است.
کارل راجرز، یکی از بنیانگذاران روانشناسی انسانگرا، اعتقاد داشت که انسان با تمایل فطری به خودشکوفایی متولد میشود. اما این خودشکوفایی در نگاه راجرز به معنای صرف دنبال کردن منافع فردی نیست؛ حرکت به سمت کمال اخلاقی و رسالت زندگی انسان است. انسانی که کارکرد دارد در نظر راجرز کسی است که با احساسات و تواناییهای درونی خود در تماس باشد و بتواند عمیقترین رانههای شناختی و هیجانی خود را بشناسد و مدیریت کند.
اگر اخلاق فقط روکشی بر روی خودخواهی باشد، این کارکرد چیست که راجرز از آن سخن میگوید؟ اگر انسان در بحران فقط به منفعت شخصی خودش بازمیگردد، پس راجرز درباۀ چه چیزی صحبت میکرد؟ روانشناسی انسانگرا از ابتدا با همین تصویر تکساحتی از انسان مخالف بود.
لارنس کهلبرگ، روانشناس آمریکایی، تمام عمرش را صرف اثبات این کرد که رشد قضاوت اخلاقی در انسان واقعی، مراحل قابل شناسایی دارد و این مراحل جهانشمولاند؛ یعنی در فرهنگهای مختلف به همین ترتیب رخ میدهند. کهلبرگ این را در مقابل نسبیگرایی اخلاقی مطرح کرد. در نگاه کهلبرگ، اخلاق قرارداد نسبی نبوده و چیزی است که ارزیابی منطقی آن از حیث درستی و نادرستی ممکن است. پژوهشهای متعددی که بر اساس نظریۀ کهلبرگ انجام شده نشان داده که افراد در طول عمر به سطوح بالاتر استدلال اخلاقی ارتقا مییابند. این ارتقا به ما میفهماند که اخلاق پوشش موقتی بر روی غریزه نیست و ظرفیتی برای رشد شخصیت در انسان است.
آنچه این متفکران، هر یک از زاویهای متفاوت، به ما میگویند فارق از اینکه چقدر درست یا نادرست هستند یک چیز است؛ تصوری که این فیلم از انسان ساخته از منظر روانشناختی نیز ناقص است.
دیدگاهتان را بنویسید