نقد فیلم غریزه ۱۴۰۵ | آدم خوش خیال بدبخت است!
تصور کنید در ملتهبترین روزهای نوجوانی، تمام دنیای خیالیتان را حول محور اولین عشق زندگیتان بسازید؛ برایش یک سینمای اختصاصی خلق کنید، ادای آدمبزرگها را درآورید و برای اثبات مردانگیتان به او به آبوآتش بزنید، اما ناگهان بیدار شوید و ببینید پدر خودتان، به نام فداکاری و حفظ آبرو، قرار است همسر همان دختر شود! شاید با دیدن این فیلم کمی مضطرب شوید چراکه همۀ ما تقریبا در نوجوانی خیالات خام عاشقانهای داشتیم و فیلم تقریبا توانسته آنها را در اکثر بینندگانش تداعی کند.
شاید تکههایی از این اثر را در فضای مجازی دیده باشید؛ فیلم سینمایی غریزه یک از داغترین آثار ترند در فضای مجازی و پردۀ اکران آنلاین روزهای حال است که نامش را از همان نیروی سرکش و مهارناپذیر درون انسان وام گرفته تا قصۀ پردردسر این پوستانداختن در دوران نوجوانی را روایت کند. ما با اثری مواجهیم که با یک عاشقانۀ شیرین و فانتزی بین دو نوجوان استارت میخورد، اما در نیمۀ راه با یک ترمز کشدار، به ورطۀ نقدهای تلخ بینندگانش افتاده؛ بیایید تا ببینیم این کامران خوشخیال ما دقیقاً کجای قصه بدبخت میشود!
پدردآورنده: احمدرضا مرادی
مقدمه | نقد فیلم غریزه
آدم خوشخیال بدبخت است! سینما همواره جادویی فریبنده برای فرار از واقعیت بوده است؛ آینهای که گاه بهجای انعکاس حقیقت، تصاویری بزککرده و عاریتی را به چشم مخاطب میکشاند. دوران پرالتهاب نوجوانی و کشف نخستین احساسات، از آن دست سوژههای نابی است که فیلمسازان را برای خلق جهانهای خیالی و پرشور وسوسه میکند. اما مرز باریکی میان یک روایت اصیل از بلوغ با یک فانتزی نصفه و نیمه وجود دارد.
در روزگار حال اکران آثاری با ادعای پرداختن به دغدغههای روانشناختی و اجتماعی، در نگاه اول نویدبخش به نظر میرسد. یادداشتی که پیش رو دارید اثری را کالبدشکافی کرده که تقلا میکند راوی صادق عبور از مرزهای کودکی در دوران نوجوانی همراه با یک رابطۀ عاشقانه باشد.
فهرست مطالب
Toggleسوغات هالیوود برای زیستبوم ایرانی؟!
فیلم غریزه داستان کامران، نوجوانی عاشق سینما را روایت میکند که در روستاهای اطراف تهران زندگی میکند. او در همان دقایق ابتدایی فیلم با آتیه، دختری همسنوسال خود، آشنا میشود و این آشنایی خیلی زود به رابطهای سرشار از شیطنت، کنجکاوی و احساسات عاشقانه تبدیل میشود. فیلم از همان ابتدا تلاش میکند با فضایی فانتزی، طنزآلود و نوستالژیک، تصویری رؤیایی از نخستین عشق نوجوانی بسازد که در آن دو شخصیت اصلی بدون نظارت جدی خانوادهها، در فضای خانۀ ویلایی کامران و پدرش پرسه میزنند، با هم گفتوگو میکنند، رؤیاهایشان را میسازند و دنیای مشترک خود را شکل میدهند.
در این بخش از فیلم، تمرکز روایت بیش از هر چیز بر شکلگیری رابطه میان کامران و آتیه است. کامران بسیاری از رفتارها و الگوهای ذهنی خود را از فیلمهایی که دیده میگیرد و برای جلب توجه آتیه میکوشد خود را به قهرمانان سینمای کلاسیک شبیه کند. از سوی دیگر، آتیه نیز شخصیتی بازیگوش، جسور و تا حدی ساختارشکن دارد و با رفتارها و دیالوگهایش مسیر این رابطه را پیش میبرد. حاصل این دو شخصیت، روایتی است که تا حدود یک ساعت نخست فیلم یک فانتزی عاشقانه دربارۀ تجربۀ نخستین احساسات عاشقانۀ نوجوانی به نظر میرسد. این بخش نسبت به یک ساعت اول فیلم غریزه نوشته شده.
نوجوان ایرانی در واقعیت اینگونه نیست؛ او در زیستبوم خودش بسیاری از آن تابوشکنیهایی را که این فیلم به تصویر میکشد، انجام نمیدهد. چرا؟ چون زیستبوم نوجوان ایرانی اساساً اقتضای چنین رفتارهایی را ندارد. پدر و مادرها فرزندانشان را طوری تربیت میکنند که دختر و پسر معمولاً اینقدر صمیمی و بهاصطلاح جیکتوجیک نیستند.
جالب اینجاست که این مسئله در خانوادههای غیرمذهبی هم معمولاً رایج است و شاید ارتباط چندانی به مذهب نداشته باشد. شما اگر به گذشتۀ ایرانیها در دوران پیش از اسلام نیز نگاه کنید، میبینید که انگار مردان ایرانی نوعی غیرت داشتند؛ هرچند امروز ما به آن غیرت میگوییم و در آن زمان تفسیر دیگری از آن میشد، اما همان ویژگی باعث میشد جلوی چنین تابوشکنیهایی گرفته شود.
اینکه دختر و پسر در سن حساس نوجوانی اینقدر شیرین با هم حرف میزنند، به نظر من یک الگوی کاملاً وارداتی به کشور ماست و صرفاً به اسلام و دین و اینجور مسائل ربطی ندارد. اگر الان به سینمای هالیوود هم نگاه کنید، به همین نتیجه میرسید؛ مسئله این است که در گذشتۀ غرب هم پیش از آنکه سینما به این شکل رواج پیدا کند، دخترها و پسرها در سنین بلوغ و نوجوانی اینقدر با هم راحت و صمیمی نبودند و پدر و مادرها روی این مسائل حساسیت داشتند.
بعدها که تکنولوژی پیشرفت کرد و جوامع وارد عصر مدرنیته شدند، این صمیمیتهای بیپروا بیشتر شد. میخواهم بگویم این قضیه فقط مختص ایران نیست؛ هرچه به عقبتر برگردید، میبینید در جوامع دیگر و خانوادههای اروپایی و آمریکایی که اسلام هم در آنجا حضور نداشته، باز هم رایج نبوده که دختر و پسر در سن بلوغ اینقدر به هم نزدیک شوند و حرفهای یواشکی بزنند.
در فیلم میبینیم که آتیه در خلوتش با کامران میگوید: «من خیلی کارهای یواشکی را دوست دارم! الان وقت کارهای یواشکیه» یعنی مسئله فقط ارتباط نزدیک دختر و پسر تا این حد نیست؛ مسئله این هم هست که اینها بدون اجازۀ پدر و مادر هم کارهای بسیاری انجام میدهند.
وقتی این محتوا را در معرض دید یک نوجوان قرار دهیم، او متوجه میشود که دنیایی فراتر از محیط زندگی فعلیاش وجود دارد و میتوان خارج از چارچوبهایی که خانواده تعیین میکند، یکسری کارها را انجام داد. در واقع، هرچند فیلم مستقیماً از بیبندوباری حرفی نمیزند، اما بیننده چه نوجوان و چه غیرنوجوان این نتیجه را میگیر چرا که بسیاری از دیالوگها بهصورت دوپهلو از زبان آتیه تکیه به مسائئل جنسی میزنند.
سینما پارادیزو؟
ببینید، این فیلم خیلی حالت تقلیدی هم داشت. یکسری فیلمهای غربی هستند که اینطور ساخته شدهاند. مثلاً یک فیلم ایتالیایی بسیار معروف و مهم به نام سینما پارادیزو هست که دقیقاً همین روابط را نشان میدهد؛ روابطی میان دو شخصیت در دوران دبیرستان یا در موقعیتی مشابه با همین عشقهای نوجوانی. دقیقاً شخصیت اصلی سینما پارادیزو هم پسری است که عاشق سینماست، در آپارات کار میکند و در کنار زندگی مدرسهاش، در سکانس اول بدون آنکه دختر متوجه شود از او فیلمبرداری میکند و بعدها رابطهشان شکل میگیرد؛ درست مثل پسری که در این فیلم میبینیم و عاشق سینماست.
یا در فیلمهای دیگری مثل هیوگو یا جوجو خرگوشه نیز چنین فضایی را میبینیم. علاوه بر این، اگر به فرم فیلم نگاه کنید، آن حالت کُمیک و طنزی که دارد و مدل دوربینهایی که استفاده میکنند، کاملاً برداشتی تقلیدی است؛ مثل آن صحنهای که دوستان گامران دنبالش میافتند، لباسها و دوچرخهاش را میبرند و آنجا او با آتیه ملاقات میکند. فضای داستان یک مقدار حالت رؤیایی دارد و با واقعیت فاصلۀ زیادی دارد؛ یعنی ترکیبی از طنز و رؤیاست، چیزی که جوان اگر ببیند خوشش میآید، حتی اگر با واقعیت فاصله داشته باشد و در عمل شجاعت انجامش را نداشته باشند که مثلاً موتور بدزدند، دختر را سوار کنند و بروند جایی غذا بخورند.
افزون بر این در همین ایران هم شرایط متفاوت است. موقعیت زمانی روایت فیلم، تا اواسط آن که ما دیدیم، ظاهراً به دوران قبل از انقلاب میخورد. مسئلۀ دیگر این است که شخصیتهای فیلم تهرانی هستند و این هم میتواند توجیهی برای رفتارشان باشد. همانطور که الان هم نوجوانانی که در تهران یا کرج زندگی میکنند، کلاً زیستبوم بسیار متفاوتتری نسبت به جوانان شهرهای دیگر را تجربه میکنند و خانوادههایشان طرز فکر متفاوتی دارند.
من خودم یکی از دوستانم که اهل کرج بود، از دوران جوانیاش تعریف میکرد که در سن ده دوازده سالگی شاید حدود سال هشتاد و پنج یا هشتاد و شش دوستدختر و رابطههایی را تجربه میکرده است! چیزی که تعریف میکرد این بود که مادرش سعی داشته او را فردی بسیار اجتماعی بار بیاورد و او را با خودش به جاهایی میبرده که برای من بهشدت تعجبآور بود؛ مثلاً اگر با خانمهای دیگر ارتباط داشتند، این بچه را با خودش میبرد.
من آنجا متوجه شدم منی که متولد قم هستم و در یک خانوادۀ مذهبی و انقلابی بزرگ شدهام، زیستبومم با زیستبوم چنان شخصی چقدر متفاوت است؛ هنوز هم وقتی با آن آدم مواجه میشوم برایم عجیبوغریب است. با این حال، فکر میکنم حتی برای شخصی مثل او نیز این فیلم تا حد زیادی فانتزی است، چرا که اساساً فرم فیلم، یک فرم فانتزی، کُمیک و طنزگونه است.

عصر مدرنیته و نمایش دکور رابطه با جنس مخالف
همانطور که گفتم برای من بسیار مهم است که بدانم ریشۀ این جریان روابط دوست دختر و دوست پسری از کجا آمده است. همانطور که پیشتر اشاره کردم، اگر ما به اروپای قدیم، غرب یا شرق قدیم، یعنی به دوران پیش از ظهور سینما و تلویزیون بازگردیم، خانوادههایی را میدیدیم که زنانشان حاضر نبودند لباسهای تنگ و بدننما بپوشند و بدون شک دامنهای بلند بر تن میکردند.
این نشان میدهد که عفاف و حیا در زندگی آنها جایگاه مشخصی داشته است. اما گاهی اوقات برخی از این فانتزیها پردۀ حیا را میدرند. در این فیلم نیز، در کنار فضای فانتزیاش، گاه در دیالوگها کنایههای دوپهلویی مطرح میشود. چطور؟ دختر مدام آدامس میترکاند و ناگهان به پسر نزدیک میشود؛ او در تکهکلامهایش دائماً به پسر تکانه و پالس جنسی میدهد. این دو مدام در یک کشمکش طرد و جذب قرار دارند؛ این یکی او را پس میزند و آن دیگری جذب میشود و برعکس، اما در این میان، دختر بیشتر آغازگر این رفتارهاست.
میخواهم بگویم از زمانی که سینما پا به عرصه گذاشت و ما وارد عصر مدرنیته شدیم، با پیشرفت تکنولوژی، این قضیه در تمام دنیا دستخوش تغییر شد. در واقع، سبک زندگی انسانها دگرگون شد و آن حریم و حیا کمی شکسته شد. شکل فانتزی و سادهای که فیلم از روابط عاشقانه به نمایش میگذارد، در دنیای واقعی به این سادگی نیست؛ رابطه داشتن با جنس مخالف مقولۀ بسیار پیچیدهای است.
اگر دو نوجوان وارد رابطهای شوند، به این راحتی نمیتوانند آن را مدیریت یا اصطلاحاً هندل کنند. توجه داشته باشید که رابطه اینقدر عاشقانه، بیدردسر و سالم پیش نمیرود. از طرفی میبینیم که پدر و مادرها هم نظارتی بر اینها ندارند؛ بچهها بهراحتی با هم بیرون میروند و انگار یک توهم ارتباط و کانکشن میانشان شکل گرفته است. درست است که فیلم رویکردی واقعگرایانه ندارد و نمیخواهد این مسائل را توضیح دهد، و فضای فانتزیاش ایجاب میکند که والدینی بالای سرشان نباشند، اما من به دنبال ریشهی این جریانم؛ جریانی که با پیشرفت تکنولوژی و ورود به عصر مدرنیته، سایۀ نظارت والدین و نظارت خود اشخاص بر کسانی که با آنها ارتباط برقرار میکنند را کمرنگ کرد.

با کنار رفتن این نظارتها، سبک زندگی و تربیتها دگرگون شد و پدر و مادرها هم پوششان عوض شد و دیگر رفتهرفته به روابط دختر و پسرها با یکدیگر خرده نگرفتند. در ایران به دلیل وجود دین اسلام و ساختار جمهوری اسلامی، ممکن است شرایط در برخی نقاط کمی متفاوت باشد. وگرنه رسانهها اکنون به ایران هم نفوذ کردهاند و بسیاری از دخترها بهراحتی میتوانند با پسرها صحبت کنند.
اما اینکه بخواهند به این شکل بیرون بروند، چنین ارتباطی با یکدیگر برقرار کنند، تا این حد به هم نزدیک شوند و چنین رفتارهای اغواگرانهای از خود نشان دهند و بعد هم رابطهشان بدون دردسر پیش برود خیلی ساده است. مثل این میماند که شما فقط لحظۀ طلوع خورشید را نشان دهید و به حالات دیگر آن کاری نداشته باشید و زمانی هم که وقت غروب میرسد که خورشید میخواهد برود چیزی را نشان ندهید!
فکر میکنم یک پسر یا دختر پانزده شانزده ساله، یا حتی هفده هجده ساله، در واقعیت نمیتواند چنین کارهایی را انجام دهد. اینها صرفاً تصاویری است که نوجوانان در فیلمها میبینند، اما وقتی خودشان وارد رابطه میشوند، در عمل جا میزنند و بهاصطلاح موش میشوند و دیگر نمیتوانند ادای آن چیزی که روی پرده دیدهاند را دربیاورند.
کافی است رابطه کمی جلوتر برود، میبینیم که بسیاری از آنها تاب نمیآورند، با یکدیگر قطع رابطه میکنند و تازه میفهمند که رابطه چه دردسرها و پیچیدگیهایی دارد. حتماً دیدهاید که چقدر در این سنین دچار شکست عشقی میشوند. این مسئله فقط مختص ایران نیست، بلکه در بسیاری از جاهای دیگر دنیا نیز جریان دارد. گویی سینما، تکنولوژی و رسانهها آمدهاند تا تنها یک بخش بیدردسر، شیرین و ساده از رابطه را به نمایش بگذارند و از مسائلی که باید به آنها پرداخته شود، حرفی به میان نمیآورند؛ آنها چالشهای واقعی را پنهان میکنند.
این رویکرد باعث میشود نگاه ما به روابط دگرگون شود. همزمان با تغییر سبک زندگی، تربیت والدین نیز تغییر کرده است. امروزه پدر و مادرها دیگر نگران تربیت جنسی فرزندانشان نیستند، چه در ایران و چه در خارج از ایران، و این واقعاً یک معضل بزرگ است. وقتی پدر یا مادری دغدغۀ تربیت جنسی فرزندش را ندارد، چطور میخواهد او را هوشیار کند و به او بیاموزد که: «ببین، برقراری ارتباط با جنس مخالف بسیار مهم است، این یک ابزار است که در آینده پایۀ تشکیل زندگی و خوشبختی تو خواهد شد و اتفاقاً باید آن را تجربه کنی» اما چگونه؟ سینما تمام این چالشها و مسیرهای دشوار را از پیش روی مخاطب برمیدارد.
اگر بخواهیم کمی فراتر از این فیلم صحبت کنیم و به سراغ آثار هالیوودی برویم، این قضیه را بسیار راحتتر و واضحتر مشاهده میکنیم. آنها همیشه یک نسخۀ بیدردسر، بهشدت عاشقانه و رمانتیک را ارائه میدهند؛ چه در مورد بزرگسالان، چه نوجوانان و چه جوانان. همیشه دو نفر هستند که عاشق یکدیگرند؛ یا در نهایت به هم میرسند یا از هم جدا میشوند، اما چالشهای مسیر آنطور که باید و شاید نشان داده نمیشود.
ایدهآل در چشم یک نوجوان عاشق
حالا میخواهم صحبت دیگری هم در این رابطه داشته باشم. شما این محتوا را در شبکۀ نمایش خانگی که البته الان اکران آنلاین دارد به نوجوانان و جوانانی نشان میدهید که در بحران هویت خود بهشدت سردرگم هستند. پدر و مادرها هم اصلاً نمیدانند بحران هویت چیست و مهارت تربیت بچههایشان در سنین نوجوانی از دستشان خارج شده است؛ انتقال این تصویر غیرواقعی در چنین شرایطی یک چالش بزرگ است.
نکتهای که در فیلم وجود داشت این بود که خودش القا میکرد که این تصویر باید در همان حالت خیالی باقی بماند. تصور این دو نفر از یک شریک، پارتنر یا کسی که قرار است با او ارتباط بگیرند، کاملاً تحت تأثیر سینما بود. آیا آن قسمتهایی را دیدید که روی آپارات نشسته بودند و تصاویر رد میشد؟ تصورشان از مردانگی یک مرد تصویر جان وین بود؛ کسی که واقعاً در کل دنیا زمانی در سینما الگوی مردانگی کردن بود.
جان وین بازیگری بود که بیشتر در فیلمهای ژانر وسترن بازی میکرد، همیشه الگوی مردانگی در سینما به شمار میرفت و برای زنان نیز بسیار جذاب بود. بنابراین، حتی زمانی که این پسر میخواهد دختر را تحت تأثیر قرار دهد، میرود و آن تصاویر را در دفترش میبیند و ظاهر خود را شبیه به همان تصاویر هالیوودی و غربی میکند.
جالب اینجاست که در خود غرب هم همین کار را کردهاند؛ یعنی آن مدل مو، آن موتور، یا آن تصویر خیالی و ایدهآلی که دختر از یک معشوقۀ عالی در ذهن خود متصور بوده است، پسر تلاش میکند تا نقش همان پرفکت لاور یا عاشق بینقص را برایش بازی کند. او با یک شیوۀ اغواگری، خودش را شبیه به تصویر خیالی معشوقۀ آن دختر میکند. این مسئله بهخوبی نشان میدهد که رسانه در سطح کلان تا چه حد میتواند فرهنگ و روابط انسانها را تحت تأثیر قرار دهد.
من یکسری منابع و ویدیوهایی دیده بودم که بهصورت میدانی در خیابان از مردم آمریکا فیلمبرداری کرده بودند؛ لباسی که در حال حاضر در میان آنها یک لباس رسمی یا عادی به حساب میآید مثل دامنهای کوتاه، در آن کلیپ سیاهوسفید قدیمی، خانمها میگفتند که این لباس، لباسِ یک زن هرزه است! رسانه از طریق ایدهآلسازی(Idealization) تصاویری از مردان و زنانی که در زیبایی بینقص هستند را ارائه داده و دست به الگوسازی زده و انتخابهای آنها بر انتخابهای ما نیز اثر میگذارد. ما میخواهیم خودمان را شبیه به آنها بکنیم، چرا که در دنیای خیالیای که برای ما به تصویر میکشند، آن ظاهر برای زن و مرد جذاب است.
در نتیجه بسیار طبیعی است که با فرمان رسانه، هر چند وقت یکبار فرهنگ ما تحتالشعاع قرار بگیرد. برای مثال، چیزی که در لباس و فشن بهوفور دیده میشود، تغییرِ لباس در هر دهه است؛ یکباره میبینید مد فرهنگ هیپهاپ میآید و افراد لباسهای گشاد میپوشند. اگر این لباسها را چند دههی قبل نشان میدادیم، میگفتند این دیگر چیست؟ اما چون سلبریتیها و الگوها میآیند و آن را به تصویر میکشند، برای جوان امروز یک تصویر جذاب ساخته میشود.
یک نکتۀ جالب دیگر، تأثیرپذیری این دختر در مسئلۀ سیگار کشیدنش بود؛ در فیلم میبینید که مادرش سیگاری است و دختری که شاید دچار شخصیت نمایشی(Histrionic Personality) باشد، این الگو را از مادرش برداشت کرده است. آنجا که رابطۀ مادر دختر با بازی پانتهآ پناهیها را با امین حیایی نشان میداد. اینطور به نظر میرسید که اینها قبلاً در نوجوانی عاشق یکدیگر بودهاند، اما امین حیایی رفته و با شخص دیگری ازدواج کرده و رابطهشان به هم خورده است؛ حالا زن دوباره سعی میکرد به او نزدیک شود، اما نتوانست و امین حیایی طردش کرد.
خب، این میتواند یک تصویر واضح به ما بدهد که رابطه به این سادگیها نیست و بسیار پیچیده است؛ همهچیز در آن کت و عینک و اغواگریهای اولیه خلاصه نمیشود. یعنی تو ممکن است وارد رابطهای شوی و همهچیز به هم بخورد. اما باید بپذیریم که فیلم درصدد بیان این چالشها نیست؛ فیلم میخواهد فانتزیِ خودش را پیش ببرد و این ماییم که اکنون داریم از بیرون به آن نگاه میکنیم.

حالا، فیلم نمیآید مستقیماً بگوید که در اینجا پدیدۀ ایدهآلسازی(Idealization) رخ داده است. این رفتارهای پسر که رفته کیف دختر را بدون اجازه باز کرده، تصویر آن بازیگر که گفتیم اسمش جان وین بود را دیده و بعد رفته موهایش را آنشکل کرده و کت آنچنانی میپوشد تا جذاب بشود؛ فیلم هیچکدام از اینها را توضیح نمیدهد، بلکه فقط آنها را به تصویر میکشد. یعنی ما این مفاهیم را فهمیدهایم چون داریم از بیرون با نگاهی تحلیلی به فیلم نگاه میکنیم. اما یک مخاطبِ شبکهی نمایش خانگی که تا اواسط این فیلم را میبیند، وقتی از پای آن بلند میشود چه میفهمد؟
تنها تصویر یک رابطۀ عاشقانهی شیرین در ذهنش میماند که گویی ممکن است به همین سادگی برقرار بشود، اصلاً هیچ دردسری ندارد و با خود میگوید: «خب، ما هم انجامش میدهیم!» در حالی که آمارها بسیار بالاست؛ بسیاری از دخترها و پسرهایی که چه در ایران و چه در خارج از ایران، اینقدر ساده و تحت تأثیر همین مدهایی که میآیند و میروند وارد رابطه میشوند، روابطشان با شکست مواجه میشود. یعنی آنها پشتپردهی رابطه را نمیبینند، آمادگی لازم را ندارند و فاقد خودتنظیمی(Self regulation) هستند.
به نظرت جامعهی مخاطب این فیلم بیشتر چه کسانی بودهاند؟ وقتی به آن دختر و پسر که نقشهای اصلی داستان هستند نگاه میکنیم، میبینیم که جوانان و نوجوانان مخاطب اصلیاند. از طرفی موزیک این فیلم هم که اکنون در اینستاگرام ترند شده است باعث میشود نوجوانها در فضای مجازی آن را بسیار ببینند. البته این فیلم مدتی هم ممنوعالپخش بوده و پیش از اینکه به اکران آنلاین برسد چالشهایی داشته است، اما به هر حال به نظر من جامعهی مخاطبش همان نوجوانان و جوانان هستند.
روابط دختر و پسرهای امروزی
حالا سوای از این فیلم، اگر بپرسید که آیا جوانان ما در آن سنین چنین روابطی را تجربه میکنند یا نه، باید بگویم بله؛ به هر حال یک رابطۀ گذرا و بهاصطلاح کَشکی را تجربه میکنند و در نهایت طعم شکست عشقی را میچشند. این روابط گاهی مجازی و لانگدیستنس از راه دور میشود و گاهی هم حضوری است.
مثلاً اگر به کلانشهرها نگاه کنیم، در تهران و اصفهان و قم این قبیل روابط بسیار رایج است. دخترها و پسرهایی که ارتباط مجازی داشتهاند، چه رابطهشان حضوری بشود و چه نشود، خیلی کم پیش میآید که با یکدیگر ازدواج کنند و معمولاً رابطهشان به هم میخورد. اصلاً قرار هم نیست که حتماً ازدواج کنند، اما انگار اکثرشان یک چنین دورهای را تجربه میکنند و شکست میخورند. چرا؟ چون تصویر رابطه را بسیار ساده دریافت کردهاند و با نقابهایشان وارد رابطه میشوند. وقتی وارد میدان میشوند، تازه میفهمند که بازی به این سادگیها نیست.
شاید در آنجا کمی خودشان را بشناسند، اما غالباً به خودشناسی نمیرسند، زیرا بهشدت تحت تأثیر شکستی که در رابطه خوردهاند قرار میگیرند. این شکست ممکن است بقیۀ زندگیشان را تحتالشعاع قرار دهد؛ مثلاً بعضیهایشان دچار اختلالات بالینی یا اختلال شخصیت بشوند هرچند دچار اختلال شدن لزوماً ربطی به این فضا ندارد و معمولاً به تربیت خانوادگی فرد برمیگردد. اما اینکه اینها چگونه جذب یکدیگر میشوند، مسئلۀ بسیار مهمی است.
اگر به روابط دخترها و پسرهای امروزی نگاه کنیم، روابطشان بسیار طرحوارهخیز است؛ یعنی یک تیپ خاص از دخترها و پسرها جذب تیپ دیگری میشوند که هرکدام طرحوارههای خاص خودشان را دارند و برای یکدیگر جذابیتهای طرحوارهای پیدا میکنند. من فکر میکنم این اتفاق صرفاً منحصر به سنین پایین نیست و در سنین بالا هم رخ میدهد، منتها در سنین بالا آدم پختهتر است، با چشم بازتری به رابطه نگاه میکند، تجربه دارد و چون احتمال ازدواج را در نظر میگیرد، همهچیز را جدیتر پیش میبرد. اما در سنین پایین متأسفانه اینطور نیست.
نوجوان هنوز خودپنداره(Self-concept) و تصویر خود(Self-image) منسجم و کاملی از خودش ندارد و معمولاً فاقد خودتنظیمی هیجانی درست است. تو نمیتوانی با کسی وارد رابطه بشوی و او را دوست داشته باشی، در حالی که هنوز او را نشناختهای. پس من نمیتوانم کسی را دوست بدارم مادامی که او را نشناختهام، و نمیتوانم او را بشناسم مادامی که هنوز خودم را نشناختهام! یعنی اگر من یک خودپنداره و تصویرِ درست از خودم نداشته باشم، وارد رابطه شدنم یک دردسر بزرگ و شبیه به تیری در تاریکی انداختن است.
مثل این میماند که در یک اتاق کاملاً تاریک ایستادهای و مدام از اطراف ضربه میخوری؛ نه میدانی این ضربه از کدام طرف(بالا، پایین، چپ یا راست) میآید، نه میدانی با چه وسیلهای به تو ضربه میزنند و نه حتی میتوانی پیشبینی کنی که این ضربه سنگین است یا یواش! فقط در این اتاق تاریک ایستادهای و هر اتفاقی ممکن است رخ بدهد که دیگر قادر به اداره و مدیریت آن نیستی.
شاید در نگاه اول به نظر برسد که این نوع نگرش به روابط، یک نگاه بیش از حد کمالطلبانه است؛ اما در حقیقت اینطور نیست، بلکه این معضل جامعهی امروز ما و در واقع دردی جهانشمول است. ما اساساً نمیتوانیم بدون شناخت کافی از خود و طرف مقابل، وارد یک رابطه بشویم.
هرچند گاهی حتی یک رابطۀ اشتباه و تلخ هم ممکن است در نهایت باعث پختگی فرد شود و تجربهای به همراه بیاورد، اما نباید فراموش کرد که چنین تجربههایی بهشدت آسیبزا هستند. واقعاً چند درصد از این نوجوانان به تصویر واضحی از خودشان و شناخت صحیح میرسند؟ در بیشتر مواقع، آنها درگیر اشتباهات ناپختهای میشوند که رابطه را از همان ابتدا از حالت پایدار خارج کرده و تبعات روانی متعددی برایشان به جا میگذارد.
مسئلۀ مهم دیگر بررسی جامعهای است که فیلم به ما معرفی میکند. با وجود اینکه بستر اجتماع در سکانسهای محدودی به تصویر کشیده میشود مثل صحنههای رفتن به سلمانی، غذا خوردن در بیرون، متلکهایی که زیر کرسی به خاطر مدل موی پسر به او میاندازند، یا حتی آن تکهی نامتعارف و عجیبی که مادر سیگاری دختر در برخوردهای اول دربارۀ ختنه کردن پسر میاندازد و باعث شرمساری و سر به زیر انداختن او میشود باید پرسید آیا این تصویری واقعی از انسانهای آن جامعه است؟
به اعتقاد من، این جامعه بهشدت اگزجره و اغراقآمیز به تصویر کشیده شده و مردم در واقعیت آن دوران اینگونه نبودهاند. فیلم در حقیقت یک فضای کاملاً فانتزی ساخته و از عناصر جامعه نیز صرفاً بهعنوان ابزاری برای تقویت همین جهان خیالی بهره برده است. البته من شخصاً معتقدم که سینما لزوماً نباید مو به مو مطابق با واقعیت باشد؛ سینما معمولاً عناصر را پررنگتر و اغراقآمیزتر نشان میدهد تا در همین فرم پررنگ خود، تصویری جذابتر بسازد که رسالت اصلیاش را به انجام برساند. از این منظر، با وجود تمام فاصلههایش با واقعیت، باید پذیرفت که این اثر در نهایت یک فیلم سرگرمکننده است و ما نیز از سینما انتظار سرگرمی داریم.
چرخش داستان در ساعت دوم فیلم
در نیمۀ دوم فیلم شاهدیم که آتیه به نقطهای از تهران میرود و طبق روایت مادرش ماجرا اینگونه است که عدهای به او حمله کرده و با تجاوز او را باردار کردهاند؛ هرچند فیلم اصلاً شفاف نمیکند که آیا این ادعا واقعاً حقیقت دارد یا او در رابطۀ دیگری بوده است، اما در یک سکانس دختر برمیگردد و میگوید: «من یکبار قبلاً مردهام!» که احتمال تجاوز را پررنگ میکند. حالا اینکه چطور پلیس نتوانست فرد خاطی را پیدا کند یا اصلاً پیگیری نشد، خود یک بحث مفصل است که کوتاهی کارگردان را نشان میدهد.
در سکانسِ دیگری، پدر کامران که با پدر مرحوم آتیه رفیق بوده، وارد میدان میشود تا با فداکاری آبروداری کند؛ او خودش را در کل محل بدنام میکند و همه میفهمند که میخواهد با دختری ازدواج کند که از او بسیار کوچکتر است. هدف پدر این است که فقط بچه به دنیا بیاید و به نامش بخورد تا زندگی دختر سامان بگیرد.
اما سؤالی که اینجا مطرح میشود این است که چرا خود کامران با این دختر ازدواج نکرد؟ با توجه به آن صحنۀ مسخره کردن ختنه که گفتیم، شاید بگوییم کامران به سن بلوغ نرسیده، اما مگر میشود؟ او خط ریش دارد! اینطور نیست که رفتارهایش مثل یک نوجوان ۱۲ ۱۳ ساله باشد؛ او دقیقاً مثل یک نوجوان ۱۵ ۱۶ ساله رفتار میکند.
کارگردان صرفاً یک سناریوی ساختگی درست کرده تا بگوید شرع و جبر حاکم است. پدر در سکانسی مینشیند و به کامران میگوید: «این قانون شرع و جبر است، به تو ربطی ندارد و او برای همیشه به تو حرام میشود؛ برو و از فکرت بیرونش کن.» و کامران هم با قطار خانواده را ترک میکند و فیلم با پایان باز تمام میشود. واقعاً چرا با کامران ازدواج نکرد؟ اگر قرار بود این بچه با ازدواج پوشش داده شود، با کامران هم همین پوشش حاصل میشد؛ چه کسی میآمد تحقیق کند که آیا واقعاً بچه متعلق به کامران است یا نه؟ اینها همهاش حفرههای فیلمنامه است.
کارگردان این ماجرا را بدون پاسخ رها میکند و میپرسد مگر مملکت چقدر بیدروپیکر بوده؟ از آن بدتر شما که فیلم را مربوط به قبل از انقلاب میدانید و دائماً علیه آن زمان صحبت میکنید، چطور حالا برمیگردید و حرف از شرع و جبر میزنید؟ اتفاقاً حداقل الان آمار فرزندان زنا زاده از آن زمان کمتر است، چون همین شرعی که شما به آن ایراد میگیرید، قانون گذاشته و جلوی خیلی چیزها را میگیرد. ثانیاً در آن مملکت، اگر اسلامی بود که میشد پیگیری کرد و اگر اسلامی نبود، چرا همان موقع سقط جنین نکردید؟ آدم معتقدی که کارگردان سعی کرده از پدر کامران ترسیم کند، در میان این انتخاب و صیغههایی که خودش دارد گیر میکند.
تا اینجای کار، از آنسو عشق و فانتزی نوجوانی شدید بین کامران و آتیه را نشان میدهید، اما الان میآیید میگویید به سن ازدواج و بلوغ نرسیده است؟ خیلی عجیب است! یعنی یک نوجوان ۱۳ ۱۴ ساله که تازه وارد نوجوانی شده را مگر میشود در این قامت از عشق دید؟ او هنوز سردرگم است. اینها همان اشکالات فیلمهای سینمایی ایران است. چند فیلم در سه سال گذشته در سینمای خانگی ساخته شدهاند که بدبختی را تراز نکنند؟
آثار تراز سینمای ایران فقط بدبختی را نشان میدهند
سینمای ایران در آثار ترازش به سمت یک سینمای بدبخت و لجنزار رفته است؛ سینمایی که اصغر فرهادی به آن میپردازد، یا سینمایی که نوید محمدزاده در آن در لجن دست و پا میزند؛ یا خانوادهای که در حال از هم پاشیدن است. به قدری آسیب را نشان میدهند که با واقعیت هم فاصله دارد و مخاطب با خود میگوید به این اندازه هم مملکت ما داغون نیست.
در مقابل، شما سینمای هند را نگاه کنید؛ شاید واقعیت دنیای آنها هم این باشد که اوضاع واقعاً خراب است، اما با ساختن فیلمهای سرخوش، عاشقانه، یا فیلمهایی که در آن شخص از فقر به موفقیت میرسد و کار عجیبی انجام میدهد، حس خوب به مردم منتقل میکنند. اما در ایران طوری شده که توجه انگار به سمت سینمای کثیف میرود. یکسریها میآیند جواب میدهند که جمهوری اسلامی باعث این کار است و هندیها دستشان باز است که هر چه دلشان بخواهد میسازند، در حالی که خود همین افراد، کثافتکاریهایشان را در جشنوارههای داخلی مثل حافظ میبرند و جایزه هم میگیرند!
آخر اینکه چند تا صحنه در فیلم باشد که این سینما را کثیف نمیکند؛ به نظر من سینمای کثیف این است که مسائل روز جامعه را تا این اندازه تیره، تار و ناامیدانه نشان بدهید، نه اینکه صرفاً چیزی نشان دهید که با شریعت مخالف باشد و آن را بکوبید. حتی وقتی وارد آثار کمدی هم میشوند، باز هجو میکنند؛ مثلاً همین فیلمهای کمدی که در امسال، پارسال یا سه سال اخیر ساخته شده، به هیچ مسئلۀ طنزی نمیتوانند درست بپردازند.
یکسری شوخیهای بیمزۀ جنسی با تکهکلامهای دوپهلویی که به خورد مخاطب میدهند، اسمش را گذاشتهاند طنز؛ در واقع از یکسری المانهایی استفاده میکنند که حتی طنز را هم معنادار نمیکند و حق ژانر طنز ادا نمیشود. ژانر طنز باید پیامی آموزنده داشته باشد که در این آثار نیست. حتی اگر هندیها هم چیزی میسازند که طنز است، یک پیامی دارد، اما در سینمای ما این هم کم است. این فیلم تا همان یک ساعت اول، خوب جلو میرفت، اما در نهایت همهچیز را خراب و آلوده کرد و تقصیرها را گردن شریعت انداخت.
در واقع این فیلم دچار تضاد در داستان پردازی است؛ چون آن بخش اول که جذابیتهای نوجوانانه دارد، فانتزی است، اما بخش دوم یک نقد اجتماعی بهاصطلاح غیرمنصفانه و کثیف است. در سینمای آمریکا فیلمی داریم به نام مرثیهای برای یک رویا از دارن آرونوفسکی که فیلمی فوقالعاده حالخرابکن است، اما فیلمی منصفانه است؛ چون وقتی به مواد مخدر، وضعیت جوانان طبقات پایین و روابط جنسی بیسرانجام میپردازد، در نهایت رویای زندگی همهچی تمام در آمریکا را نقد میکند تا مخاطب متوجه شود آمریکا بهشت نیست. یعنی آن حالخرابکنیاش تأثیر مثبتی دارد و تفکر منزجرکنندهای نسبت به مواد مخدر یا پوچی آن فضا در ذهن تو ایجاد میکند، پس در نهایت کار درستی انجام میدهد.
اما این فیلم اصلاً چیز دیگری بود؛ اینکه نیمی از فیلم در یک سبک باشد و نیمۀ دیگر در سبک کاملاً متفاوتی، اصلاً جور در نمیآید. بحث پیام فیلم اینگونه اصلاً مشخص نیست؛ اینکه پدری به پسرش بگوید شرع و جبر است، چگونه قرار است شریعت را نقد کند؟ شما از نظر انسانی و اخلاقی، کاملاً اومانیستی(انسانگرایانه) به مسئله نگاه کنید؛ آیا در یک ساختار انسانگرا قابل پذیرش است که فرزندی به دنیا بیاید که پدرش مشخص نیست و در واقع، پدر و فرزندش در حکم دو همسر مادرش باشند؟
بعد بیایید از این صحبت کنید که شرع جبر است، پس شرع بد است؟ این کاملاً غیرمنصفانه و یکسویه است. شما چگونه میتوانید اینگونه قضاوت کنید؟ این فیلم در نهایت نه به هدف نقد اجتماعی منصفانه میرسد و نه به فانتزی عاشقانۀ خودش وفادار میماند.
کارکرد غریزۀ انسانها
برای کسانی که هنوز به سینما نرفتهاند و فیلم را ندیدهاند، باید بهصورت کلی اشاره کنم که وقتی به تماشای فیلم نشستید، به این فکر کنید که چرا این پسر نوجوان تا پیش از یک نقطۀ اوج در داستان، رفتارهای خاصی از خود نشان میدهد، اما ناگهان رفتارش عوض میشود و همان هدیهای را که به آن دخترک داده بود، پس میگیرد؟ به نشانههای فیلم بسیار دقت کنید؛ مثلاً آنجا که پسر به سلمانی میرود و موهایش را مدل کلنلی میزند، یا آن سکانس نمادینی که پدر وارد خانه میشود، کفش آتیه را که زیر کفش کامران قرار گرفته برمیدارد و کنار کفش خودش میگذارد.
در حین تماشای فیلم باید از خود بپرسیم که اساساً نام غریزه و پیوند آن با بلوغ چه کارکردی دارد؟ چرا در این فیلم به سینما پارادیزو پرداخته میشود و این ارجاع و نمادپردازیها تا چه حد درست یا غلط از آب درآمده است؟ همچنین باید به ریتم دوپارۀ فیلم دقت کرد؛ اینکه چرا نیمۀ اول با یک ضربآهنگ خاص پیش میرود و ریتم نیمۀ دوم تند میشود. همۀ اینها سؤالاتی است که ذهن مخاطب را درگیر میکند تا ببیند آدمهای این قصه، از آن پسرک و پدرش گرفته تا مردهای تهران، به خاطر غریزۀ خود چه بر سر آن دختر آوردهاند و در نهایت آیا این فیلم ارزش دیدن دارد یا خیر.
درونمایۀ اصلی این اثر، همان مقولۀ بلوغ است. در دیالوگی، آتیه به کامی میگوید که تو چرا همیشه لای در ایستادهای! کامی نوجوانی است که مدرسهاش تعطیل شده و انگار با این تعطیلی، در یک دوران گذار و برزخ قرار میگیرد که میخواهد به دنیای بزرگسالی پرتاب شود؛ او عاشق دختری میشود تا در آن سن، غریزۀ انسانیاش شکل بگیرد و پس از آن به یک آگاهی برسد. وقتی به این آگاهی دست مییابد، در انتهای فیلم میبینیم که او به اتاق بالایی میرود، کنار پدرش مینشیند و با هم حرفهای بزرگسالانه میزنند.
در سکانسهای آخر، کامی فندکی را که پیشتر به آتیه داده بود پس میگیرد. آتیه به او میگوید یادم توو را فراموش یعنی تو گذشته را فراموش کردی، آن سینما پارادیزو را کنار گذاشتی، حالا دوستداشتن من را هم رها کن. پس از آن، با یک نشانهگذاری بسیار زیبای فیلمنامهنویس و کارگردان مواجه میشویم؛ کامی با همان فندک میرود و ماشینی را که از بچگی آراسته بود، در آن بازی میکرد و رؤیاهای کودکی و مجلات سینمایی محبوبش را در آن نگه میداشت، به آتش میکشد.
او انگار تمام دوران نوجوانیاش را میسوزاند تا وارد دنیای بزرگسالی شود. با نماد پرواز کبوترها، او گذشته را کنار میگذارد، باری را بر دوش میکشد، سوار قطار میشود و سفر جدید زندگیاش را آغاز میکند. این فضا مرا بهشدت یاد داستانهای احمد محمود میاندازد؛ آنجا که نوجوان قصه وقتی میبیند شرکتهای نفت دارند شهرشان را میگیرند، در نهایت مجبور میشود خانهاش را رها کند، بار خانواده را دوش بکشد و به یکباره وارد دوران بزرگسالی شود.
فیلم بهخوبی گذر یک انسان از یک دوران به دوران دیگر را نشان میدهد اما داستان تخ است و بار آموزنده ندارد! در یک سو، پسرک را با دختر در آن اتاقکی که برای خودش سینما کرده میبینیم و در سوی دیگر، قاسمخان را میبینیم که کنار مادر همان دختر در ماشین نشستهاند و صحبتها و روابط بسیار نزدیکی با هم دارند. دختر کوچک به پسر میگوید برای من فندکی بیاور تا یواشکی سیگار بکشم و در آن سو در رابطۀ میان امین حیایی و زن نیز سیگاری روشن میشود که این بار امین حیایی آن را روشن میکند.
شاید بتوان گفت این قرینهسازی از همان ابتدای فیلم نشان داده که پسر میخواهد شبیه پدرش رفتار کند و وارد دوران بزرگسالی شود. وقتی در سلمانی میخواهند موهایش را مثل دانشآموزان دیگر کچل کنند، مخالفت میکند و میگوید من میخواهم خوشتیپ بشوم و دقیقاً شبیه آدمبزرگها موهایم را کلنلی بزنم!
اگر همین مسیر را ادامه دهیم، دقیقاً به کارکرد نام غریزه در داستان میرسیم که چگونه دوران بلوغ یک پسر نوجوان را به تصویر میکشد. ما در این فیلم با وجوه مختلفی از غریزۀ انسانی مواجهیم؛ از یک سو، جنسی از غریزه را در این پسر نوجوان و ارتباطش با آن دختر میبینیم که آبستن اتفاقاتی است. از سوی دیگر، شکل دیگری از غریزه را در رفتار پدر مشاهده میکنیم؛ پدری که زنی را صیغه کرده و حتی قصد دارد با او عروسی کند، اما در نهایت به خاطر یک وظیفۀ انسانی و اخلاقی و دینی که به رفیق مرحومش دارد، مسیر غریزۀ خود را تغییر میدهد و فداکاری میکند.
در پسزمینۀ تمام این ماجراها نیز، ردپای تاریک همان غریزۀ انسانی جوانانی دیده میشود که در تهران مست کردند و به خاطر غریزۀ افسارگسیختهشان آن بلای وحشتناک را بر سر دختر آوردند؛ دختری که حالا بر اثر همان فاجعه، مجبور است با مردی که شاید سیچهل سال از خودش بزرگتر است ازدواج کند. بنابراین، نام غریزه در تمام تاروپود داستان تنیده شده و کاملاً در خدمت درونمایۀ این اثر کار میکند.
تا پیش از نقطهی اوج که میفهمیم قاسمخان قصد دارد با این دختر ازدواج کند. در نیمۀ اول، فیلم بهشدت روی عشق کامران به سینما مانور میدهد. او اتاقی را شبیه به یک آپاراتخانۀ دستی برای خودش ساخته و مدام مجلات سینمایی میخواند.
فیلم ما را به یک سینمای در همان منطقه که کامران زندگی میکند میبرد که دقیقاً اتمسفر سینما پارادیزو را تداعی میکند؛ صحنههای جنسی سانسور شدهاند، دعوای تماشاگران به وجود میآید و آن بازیگر زنی که روی پرده به مرد میگوید: «بیا با همدیگر فرار کنیم تا خوشبخت شویم.» کامران بهقدری در سینما غرق در این فضاست که در ذهن خود، چهرۀ دخترک را جای آن بازیگر زن و چهرۀ خودش را جای آن مرد تصور میکند.
اما متأسفانه این موتیف جذاب سینمایی، از اواسط فیلم به بعد ناگهان قطع و رها میشود! کارگردان صرفاً با یک نگاه روشنفکرمآبانه به سینما پارادیزو ارجاع داده، اما این تا نیمۀ فیلم کار میکند و در ادامه کمکی به بسط درونمایه نمیکند. از طرف دیگر، یکی از نقاط ضعف اساسی فیلم این است که تمام این عشق و عاشقی و رؤیایی که کامران در آن سکانس میبیند، گویی تنها در یک شب اتفاق میافتد! همین مسئله باعث کُندی و غیرمنطقی شدن نیمۀ اول کار شده است.
فیلمنامهنویس و کارگردان میتوانستند این بخش را جمعوجورتر کنند، اما به جایش، زمان و روزهای شکلگیری این عشق را بسط دهند تا باورپذیرتر شود؛ دقیقاً همان کاری که سینما پارادیزو میکند و عشق میان نوجوانان قصه، با گذر زمان و در طول جوانیشان شکل میگیرد، نه در یک چشمبرهمزدن!
تاجیک دباغ پوست خودش و پسرش را میکند!
در ادامهی داستان، ما با یک نقطۀ عطف و شوکهکننده مواجه میشویم و دقیقاً همانجاست که من نسبت به شخصیت امین حیایی(آقای تاجیک) دچار آیرونی(وارونهنمایی) میشوم. در ابتدای فیلم فکر میکنیم او آدم بسیار خوبی است که دارد به دو نفر کمک میکند؛ اما در اواسط فیلم به او شک میکنیم و با خود میگوییم چقدر آدم بیشعوری است که میخواهد یک دختر جوان را بگیرد، روی علقۀ پسرش پا بگذارد و حتی صیغۀ زنی را که به او قول ازدواج داده بود، لغو کند!
اما کمی بعد، دوباره یک آیرونی دیگر میخورد و ما میفهمیم که نه، او تمام این کارها را به خاطر دِینی که به رفیق مرحومش داشته انجام میدهد تا دختر او را نجات دهد. این کشوقوسها، نقطۀ قوت شخصیتپردازی آقای تاجیک در فیلم غریزه است که با بازی بسیار خوب و متفاوت امین حیایی شبیه به بازیاش در فیلم برف آخر همراه شده است.
انگار او به یک خودآگاهی نسبت به بازیگریاش رسیده و فاصلۀ معناداری از فیلمهای قلادههای طلا و اخراجیها گرفته است. شغل آقای تاجیک، یعنی دبّاغی و پوستکَنی، دقیقاً استعارهای است که به شخصیتش در داستان کمک میکند؛ او انگار دارد پوست خودش را میکند تا به آن دختر کمک کند و از سوی دیگر، دارد پوست پسر خودش را هم میکند تا او را از یک ناآگاهی در دوران نوجوانی، بهزور وارد دنیای بزرگسالی کند.
اما بگذارید به یکی از سکانسهای بسیار معناساز فیلم بپردازیم؛ آنجا که آقای تاجیک جلوی در میآید و میبیند کفش پسرش روی کفش دخترک افتاده است. او کفش پسر را کنار میگذارد، کفش دختر را برمیدارد و ما از یک زاویۀ خاص میبینیم که کفش خودش را دقیقاً کنار کفش دختر میگذارد. ما شاید در آن لحظه متوجه دلیل این کار نشویم، اما در پایان فیلم میفهمیم که این چه پیشآگاهی دقیق و درستی نسبت به اتفاقات انتهای فیلم بود؛ اینکه پدر، رابطۀ پسرش با آن دختر را قطع میکند تا خودش در کنار دختر قرار بگیرد.
نقطۀ مثبت دیگر فیلم این است که فیلمنامهنویس در پایانبندی تحت تأثیر احساسات تماشاگر قرار نمیگیرد. او فیلم را طوری تمام میکند که شاید ما دلمان نمیخواست و نقطۀ قوت کار اتفاقاً همین پایبندی است که پایان را جوری انتخاب کرد که باب میل فانتزیهای ما نبود! پسرک در نهایت، بهتنهایی سوار قطار میشود و با خودش به سفر میرود؛ سکانسی که بهشدت ما را یاد پایان فیلم دست خدا اثر پائولو سورنتینو میاندازد که در آن، پسرک داستان تنها در قطار نشسته و بهسوی رُم میرود.
صیغۀ قاسمخان
سکانس بعدی که باید به آن بپردازیم، خانۀ همان زنی است که آقای تاجیک او را صیغه کرده است. در اینجا، دوربین از زاویۀ بالا(High Angle) پاهای مادر مریضی را به ما نشان میدهد و در مقابل او، زنی را میبینیم که در آرزوی ازدواج دائم با این مرد بوده، اما حالا صیغهاش لغو شده است؛ و مردی که بسیار مقتدرانه روی سفره نشسته و برایش پول میگذارد. این تصویر بهوضوح یک جامعۀ مردسالارانه را نشان میدهد که در آن زنها باید مطیع خواستههای مردان باشند و آنچه را که آنها میگویند انجام دهند اما مردان نیز با این مشروبخوار هم هستند حکومت فرعونی نمیسازند؛ قاسم پول را صدقه نداد برای تاوان بدقولی خودش داد.
دقیقاً همین الگو در خانۀ آقای تاجیک هم تکرار میشود؛ مادر دخترک باید به تصمیمات او چشم بگوید و خود دختر نیز، با وجود مقاومتها و پرخاشهای اولیهاش، در نهایت تسلیم خواستۀ مرد میشود و چشم میگوید. حتی دختر خود قاسمخان هم هرچقدر در حیاط به آبواتش میزند و با مادر آن دختر دعوا میکند، در نهایت همان چیزی رقم میخورد که مرد خانه خواسته است. این فضای مردسالارانه، در کنار درونمایۀ بلوغ پسری که میخواهد به بزرگسالی برسد و پا در جای پای پدر مردسالارش بگذارد، کاملاً در خدمت معنای اصلی فیلم است.
فیلم در دیالوگهایش نیز به همین مقوله میپردازد؛ آنجا که میگوید: «همانطوری که به دختر نارس تن میدند، برای زن جوان رسیدهاش وطن میدند!» اینجا غریزۀ مردسالارانه، زن را صرفاً بهعنوان یک ابژۀ جنسی میبیند. البته فیلم نقاط ضعفی هم دارد؛ مثلاً در سینمای ایران برای نشان دادن غیرمستقیم مسائل جنسی، بهشدت به المانهایی مثل باد کردن و ترکاندن آدامس متوسل میشوند که دیگر واقعاً شور این قضیه درآمده و تکراری شده است.
جالب است به سکانس ابتدایی فیلم نیز اشاره کنیم که پسرک خود را به داخل دریاچه میاندازد، درحالیکه دیگر دانشآموزان نوجوان او را فریب دادهاند و لباسهایشان را درنیاوردهاند. او برای اینکه ثابت کند وارد دنیای بزرگسالان شده، به آب میپرد اما فریب میخورد. این صحنه دقیقاً استعارهای از ادامۀ داستان است؛ این شخصیت میخواهد بزرگ شود و عشق را تجربه کند، اما بهنوعی از پدرش فریب میخورد. با این حال، همین فریب خوردن منجر به آگاهی او میشود تا جایی که ماشین و رؤیاهایش را آتش میزند و مسیر جدید زندگیاش را پیش میگیرد.
فرجام سخن | نقد فیلم غریزه
عشق در سالهای پرالتهاب نوجوانی، غالباً بیش از آنکه پیوندی عمیق با انسانی دیگر باشد، تلاش بیتابانه برای کشف خویشتن و اثبات عبور از مرزهای کودکی است. در این برهۀ حساس، احساساتْ شتابانتر از منطق میدوند و نوجوان، گمشده، هویت خود را در آینۀ نگاه یک غریبه جستوجو میکند. این روابط، معمولاً بر پایۀ شناخت متقابل و درک پیچیدگیهای انسانی نیستند و بر بستر فانتزیها، الگوبرداریهای رسانهای و هیجانات سرکش غریزی بنا میشوند؛ خانهای رؤیایی اما ساختهشده روی آب، که با اولین طوفان واقعیت و برخورد با موانع اجتماعی، پایههای لرزانش فرو میریزد و دل آدمها را میشکاند.
آنچه روابط عاشقانۀ دوران بلوغ را به تیغی دولبه تبدیل میکند، همین فقدان خودتنظیمی و نبود تصویری واضح از خویشتن است. ورود به جهان پر از آشوب یک رابطۀ عاطفی با دستهای خالی و ذهنی که از افسانههای بیدردسر هالیوودی امروز انباشته شده، لاجرم به بنبست و شکستی دردناک ختم میشود. اما این فروپاشی، برخلاف ظاهر تراژیکش، در روانشناسی رشد گاهی همان نقطۀ آغاز بیداری است. زخم بازمانده از این ناکامیهای زودگذر، دقیقاً همان بهایی است که انسان باید برای پوستاندازی، عبور از خامی و رسیدن به پختگی بپردازد؛ تاوان گریزناپذیر برای فرو ریختن توهمات شیرین و چشمدرچشم شدن با جهان زمخت و بیتعارف بزرگسالان!
عشقهای نوجوانی، هرچند در لحظه حیاتی و همهچیزتمام به نظر میرسند، اما در حقیقت تنها یک تمرین پرهزینه برای زیستن در دنیای واقعیاند که اگر تحت قاعده و با مشورت کارشناس و بزرگسالان همراه باشد سازنده نیز هست. رها شدن از توهم یک رابطۀ بینقص و مواجهه با سردی و جبر روزگار، همان ایستگاه تلخی است که قطار بلوغ باید از آن بگذرد. تراژدیِ واقعی ماندن و درجا زدن در فانتزیهای خامی است که جلوی تولد یک انسان آگاه، مستقل و واقعبین را میگیرند.
پست های مرتبط
2 دیدگاه
به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.
نقد جالبی بود
نقد خوبی بود ارزشمند بود ارزشی نبود