دکتر شببویی: شناخت جنگ روایتها، پیششرط اصلی برای دشمنشناسی
دکتر شببویی: شناخت جنگ روایتها، پیششرط اصلی برای دشمنشناسی
در تاریخ شنبه ۲۲ آذر ۱۴۰۴، پنجمین نشست از سلسله نشستهای «دشمنشناسی و مقاومت» با سخنرانی دکتر حمیدرضا شببویی در مؤسسه استاد فرجنژاد برگزار شد. در این جلسه که به «خوانش گفتمانهای معاصر درباره مسئله فلسطین» اختصاص داشت، استاد شببویی به تحلیل و دستهبندی چهار رویکرد اصلی پرداختند: گفتمان حقوق بشری (با محوریت آپارتاید)، گفتمان استعمار مستقر (با نگاه چپ رادیکال)، نقد فلسفه سیاسی مدرن و گفتمان رهایی ملی. ایشان تشریح کردند که هر یک از این چهارچوبها چگونه مسئله فلسطین را به شکلی متفاوت تعریف کرده و راهکارهای متمایزی را پیشنهاد میدهند.
در ادامه محتوای این نشست خدمت شما تقدیم خواهد شد؛
دکتر شببویی در این نشست بیان کرد: عنوان بحث پیشرو «خوانش گفتمانهای معاصر درباره مسئله فلسطین» است. پیش از ورود به محتوای اصلی، لازم است نکاتی را پیرامون عنوان بحث تشریح نمایم. در هر مسئله اجتماعی، سیاسی و فرهنگی، ما با یک واقعیت عینی و خنثی روبهرو نیستیم؛ بلکه همواره با واقعیتی «تفسیر شده» و «جهتدار» مواجهیم.
هیچ پدیدهای خارج از چارچوبهای فهم، معنا و پارادایمهای فکری در اذهان متبادر نمیشود. آنچه ما به آن عنوان «مسئله» اطلاق میکنیم، همواره درون یک پارادایم معرفتی یا یک گفتمان مسلط در فضای اجتماعی و تمدنی که میتوان آن را به گفتمانهای خودی و رقیب تفکیک کرد صورتبندی میگردد.
فهرست مطالب
Toggleضرورت و کارکرد پارادایمهای شناختی
خوانش یک مسئله از منظر پارادایمها و گفتمانهای مختلف، صرفاً یک اقدام آکادمیک، کتابخانهای یا تزیینی نیست؛ بلکه یک ضرورت بنیادین شناختی و در ابعادی بالاتر، یک ضرورت راهبردی محسوب میشود. پارادایمها تنها به پرسشها پاسخ نمیدهند، بلکه پیش از آنکه ما چیستی مسئله را دریابیم و به دنبال پاسخ باشیم، خودِ مسئله را تعریف میکنند. این چارچوبها تعیین میکنند که چه چیزی طبیعی و بدیهی جلوه کند، چه عناصری از میدان دید حذف شوند و چه نکاتی در توضیح یک پدیده مورد تأکید قرار گیرند.
هر پدیدهای ناگزیر باید از دریچه یک چارچوب دیده شود و فهم ما نیز گریزی از این پارادایمهای جهتدار ندارد. با درک این موضوع، درمییابیم که خوانش گفتمانهای مختلف ناظر به یک مسئله، لایههای پنهان آن را آشکار میسازد و تعارض منافع و ارزشها را در ذیل این گفتمانها پدیدار میکند. همچنین متوجه میشویم چرا یک واقعیت واحد میتواند برای گروههای مختلف، معانی و مفاهیم متفاوتی داشته باشد.
گفتمان به مثابه ابزار قدرت و مشروعیت
در این میان، گفتمانها نقشی تعیینکننده ایفا میکنند. گفتمان در اینجا تنها مجموعهای از واژگان نیست، بلکه سازوکار «تولید معنا»، «مشروعیتبخشی» و «قدرتدهی» است. به عبارت دیگر، این گفتمانها هستند که تعیین میکنند چه امری عقلانی، قانونی، اخلاقی و یا خطرناک است. حتی لایههای کنشی نیز توسط گفتمانها جهتدهی میشوند؛ بدین معنا که کدام کنش مجاز یا ممکن جلوه کند، وابسته به گفتمان حاکم است. بسیاری از شکستها پیش از آنکه در میدان عمل رخ دهند، در میدان زبان و تفسیر پدیدهها اتفاق میافتند.
از این منظر، شناخت گفتمانهای مسلط و رقیب پیرامون یک مسئله، در واقع شناخت ساختارهای نامرئی قدرت است. بر همین اساس، سرفصل «دشمنشناسی و مقاومت» که مسئله اصلی خود را فلسطین قرار داده، نیازمند ارزیابی و خوانش گفتمانهای مختلف است. باید توجه داشت که گفتمانها ایستا نیستند؛ آنها در بستر تاریخ شکل میگیرند، گسترش مییابند، به چالش کشیده میشوند و گاهی افول میکنند. جریانشناسی به معنای فهم پویایی نیروهای فکری و معنایی، تشخیص ریشههای مسئله به جای واکنش به نشانههای سطحی، و درک این نکته است که هر پدیده محصول کدام سنت تاریخی، فکری و آرایش قدرت است.
پیامدهای اجتماعی، راهبردی و تمدنی جریانشناسی
بدون این نوع جریانشناسی، کنشها اغلب انفعالی، مقطعی و فاقد طرح راهبردی رو به آینده خواهند بود. این خوانشهای گفتمانی پیامدهای عمیقی در لایههای مختلف دارند:
۱. لایه اجتماعی: ایجاد آگاهی عمومی و کاهش فریبپذیری گفتمانی؛ مشابه تقویت سواد رسانهای که مانع از آن میشود تا یک پدیده با گفتمان رقیب، کنشی خلاف منافع جامعه ایجاد کند. جامعهای که گفتمانها را نشناسد، پیش از شکست در میدان سخت، در میدان معنا و اذهان مغلوب میشود.
۲. لایه راهبردی: امکان تصمیمسازیهای دقیقتر، انتخاب ابزار متناسب با ماهیت واقعی مسئله و پیشبینی رفتار بازیگران بر اساس دستگاههای فکریشان فراهم میشود. عدم شناخت گفتمانها در این لایه، منجر به طراحیهای کور و پرهزینه خواهد شد.
۳. لایه تمدنی: در این سطح، مسئله صرفاً حل یک بحران مقطعی نیست، بلکه پرسش از هویت، مسیر آینده و امکان معناآفرینی مستقل است. در اینجا خودآگاهی تمدنی شکل میگیرد. زمانی که قصد دارید به عنوان یک بازیگر در صحنه تمدنی حضور داشته باشید، باید ضمن شناخت گفتمانهای مسلط، مزیت نسبی خود را نسبت به آنها تعریف، حفظ و تقویت کنید؛ در غیر این صورت، در ذیل آن گفتمانها تعریف شده، دچار استحاله میشوید و عملاً از بازیگری در صحنه تمدنی باز خواهید ماند.
بازتولید فلسطین در شبکه معنا و روایت
این توضیحات مقدماتی بیانگر چراییِ رجوع ما به خوانش گفتمانی بود. اما در تطبیق با موضوع بحث، باید گفت که مسئله فلسطین، حداقل در عصر حاضر، دیگر صرفاً مجموعهای از وقایع میدانی نظیر جنگ، اشغال، آوارگی و مقاومتهای نظامی نیست. مسئله فلسطین اکنون درون شبکهای از تفسیر، معنا و روایتها ساخته و بازتولید میشود. آنچه امروز در سطح جهانی به عنوان «مسئله فلسطین» شناخته میشود، محصول صورتبندیهای گفتمانی است که در تبار تاریخی خود شکل گرفته و تا به امروز امتداد یافته است.
در هر گفتمانی، مسئله فلسطین به گونهای متفاوت بازنمایی میشود؛ در یک چارچوب به عنوان مسئلهای امنیتی، در گفتمانی دیگر به مثابه استعمار، در برخی دیدگاهها به صورت نزاعی دینی و گاهی صرفاً در قالب یک بحران انسانی معنا مییابد. شناخت دقیق اینکه مواجهه ما با مسئله فلسطین در کدامیک از این خوانشها قرار میگیرد، امری حیاتی است؛ زیرا هر خوانش، لوازم و استلزامات خاص خود را دارد.
۱. ضرورت صورتبندی گفتمانی در مواجهه با واقعیت
واکاوی گفتمانهای معاصر درباره مسئله فلسطین، این امکان را فراهم میسازد که دریابیم چه پرسشهایی ذیل هر گفتمان اجازه طرح دارند و چرا برخی واقعیتها از میدان دید جامعه حذف میشوند. بدون این آگاهی، حتی همدلیهای اخلاقی و انسانی ما نیز ممکن است توسط جامعه جهانی به گونهای تفسیر شود که نهایتاً به سود گفتمان رقیب تمام شود.
بسیاری از گفتمانهای مسلط بینالمللی، اشغالگری را وضعیتی طبیعی جلوه میدهند و جریان مقاومت را خشونتی غیرعقلانی معرفی میکنند. این رویکردها تاریخ استعمار، مبارزات ضد امپریالیستی، پاکسازیهای قومی و نابرابری قدرت تمدنی در سطح جهان را به حاشیه میرانند. بنابراین، تفکیک این گفتمانها برای درک مزیت نسبی «گفتمان انقلاب اسلامی» و سنجش کارآمدی آن در تغییر ذهنیتهای اجتماعی و بنیانهای معرفتی بسیار حائز اهمیت است.
۲. عقلانیت انقلابی و تمایز آن با کنشهای هیجانی
پس از شناخت دقیق این فضا، درمییابیم چرا جمهوری اسلامی ایران با یک عقلانیت انقلابی منحصربهفرد، در کنار مبارزه با صهیونیسم، به دنبال ایجاد مقبولیتهای دیپلماتیک و سیاسی در عرصه بینالملل است. کنشهای رهبری ایران، که ممکن است در ظاهر با برخی باورهای دینی در تضاد پنداشته شود یا حتی عقبنشینی تلقی گردد، در پرتو این شناخت گفتمانی، دارای منطق و مزیت نسبی آشکار میشود.
این آگاهی به ما کمک میکند تا بفهمیم کدام روایت از مسئله فلسطین در حال افول است و نقاط ضعف گفتمان رقیب کجاست. بدین ترتیب، میتوان از کنشهای مقطعی، پرهزینه یا هیجانی پرهیز کرد و به جای آن، دستاوردهای راهبردی و تمدنی را در سطح اجتماعی محقق ساخت. در این مبحث، به بررسی پنج گفتمان اصلی خواهیم پرداخت و با تحلیل نظریات و چهرههای مؤثر هر یک، در نهایت جایگاه و برتری گفتمان انقلاب اسلامی را تبیین خواهیم کرد.
۳. مولفههای گفتمان حقوق بشری و اخلاقی
نخستین رویکرد قابل بررسی، «گفتمان اخلاقی-حقوق بشری» است. دال مرکزی این گفتمان، تعریف مسئله فلسطین به عنوان ظلم، نقض حقوق بشر و جنایت علیه غیرنظامیان است. تمرکز اصلی در اینجا بر مفاهیمی همچون آپارتاید، نسلکشی، محاصره، کوچ اجباری و تبعیض ساختاری استوار است و اسرائیل به مثابه رژیمی ناقض حقوق بینالملل و حقوق بشر شناخته میشود.
پذیرش این گفتمان به معنای پذیرش چارچوبهای تمدنی و حقوقی نظم کنونی جهان است. کسانی که جنایات اسرائیل را صرفاً از منظر آپارتاید و نقض حقوق بشر تفسیر میکنند، ناگزیر راهکار مقابله با آن را نیز در بستر قوانین بینالمللی و اصلاح ساختارها جستجو میکنند (مانند ارجاع به سازمان ملل) و لزوماً به دنبال مبارزات ساختارشکنانه یا ضد استعماری نیستند.
۴. تبارشناسی مفهوم آپارتاید در حقوق بینالملل
برای تدقیق در این گفتمان، تمایز میان مفهوم «آپارتاید» و «استعمار» ضروری است. طبق کنوانسیون بینالمللی منع و مجازات جنایت آپارتاید (۱۹۷۳)، این پدیده به عنوان جنایت علیه بشریت تعریف شده است که شامل اعمالی برای ایجاد و حفظ سلطه یک گروه نژادی بر گروه دیگر و سرکوب سیستماتیک آنهاست. اگرچه این مفهوم به طور تاریخی با تجربه آفریقای جنوبی (۱۹۴۸-۱۹۹۴) شناخته میشود، اما در علوم سیاسی و حقوق بینالملل امروز، به هر نظام مبتنی بر جداسازی و تبعیض سازمانیافته نژادی-قومیتی اطلاق میگردد.
تفسیر مسئله فلسطین ذیل عنوان آپارتاید، اگرچه جنایات اسرائیل را محکوم میکند، اما ماهیت آن را از سطح «استعمار» به سطح یک «تخلف ساختاری» در درون نظم موجود تقلیل میدهد؛ امری که در نوع پاسخدهی و راهکارهای پیشنهادی برای حل بحران، تفاوتهای بنیادین ایجاد میکند.
در رویکرد گفتمان اخلاقی حقوق بشری، معمولاً هولوکاست انکار نمیشود؛ یعنی هولوکاست بهعنوان یک گزاره مورد تردید مطرح نشده و یک گزاره پذیرفتهشده و یقینی است. با این حال، در این نگاه، هولوکاست دستمایهای برای صهیونیستها و اسرائیل قلمداد میشود که توانستند به بهانه آن، جنایات امروز در فلسطین را رقم بزنند. این نوع گفتمان در بخش عمدهای از جنبشهای دانشجویی غرب، شبکههای انجیاومحور، برخی از الهیات مسیحیِ همبسته با فلسطین و بخش قابل توجهی از چپ لیبرال دیده میشود.
این جریانها معمولاً زبان «حق بازگشت»، «حق تعیین سرنوشت» و «رفع تبعیض» را جایگزین گفتمانهایی چون «آزادی ملی»، «جهاد» و «مقاتله» میکنند. بخش قابل توجهی از چپ لیبرال با این گفتمان همراهی میکند. چپ لیبرال، ترکیبی از ارزشهای لیبرالی با حساسیتهای چپگرایانه است و این «چپ» به معنای چپ رادیکال مارکسیستی نیست؛ از سوی دیگر، با لیبرالیسم کلاسیک بازارمحور نیز تفاوت دارد.
مؤلفههای اصلی چپ لیبرال عبارتاند از: حقوق بشر جهانشمول که ذیل آن آزادی بیان، حقوق اقلیتها و حقوق زنان مطرح میشود؛ برابری اجتماعی و کاهش نابرابری در رفاه و مالیات؛ دموکراسی در حوزه علوم سیاسی؛ و اصلاحطلبی در مقابل انقلاب (ریفرم در مقابل روولوشن). همچنین این جریان به نقد سرمایهداری افسارگسیخته بدون نفی کامل آن میپردازد (برخلاف چپ مارکسیستی که کل نظام سرمایهداری را نفی میکند) و در حوزه معرفتی به سکولاریسم و فردمحوری اخلاقی میانجامد. آنها قدرت را عمدتاً در قالب نهادهای سیاسی، قوانین و تبعیضهای ساختاری معنا کرده و اصلاحات را نیز از طریق تغییر در همین ساختارها، نهادها و قوانین دنبال میکنند.
راهکارها و نظریهپردازان شاخص
بر همین اساس، چپ لیبرال در مواجهه با مسئله فلسطین، تأکید خود را بر نقض قوانین حقوق بشر و انتقاد از سیاستهای دولت اسرائیل قرار میدهد؛ چرا که ضمن پذیرش راهحل دو دولتی، صهیونیسم را بهصورت بنیادین نفی نمیکند. حمایت از راهحلهای حقوقی، بهویژه از سوی انجیاوها، در این رویکرد پررنگ است. مواردی چون راهحل دو دولت، فشارهای بینالمللی، توسل به نهادهای حقوق بشری، حساسیت بالا به زبان خشونت و ترجیح کنشهای مدنی، در نگاه این جریان برجسته است و چارچوب نظم لیبرال جهانی را نیز بهعنوان یک اصل بدیهی میپذیرند.
در گذشته، این گفتمان معتقد بود که حل مسئله فلسطین باید از طریق تقسیم سرزمینی (اختصاص ۸۰ درصد اراضی به اسرائیلیها و ۲۰ درصد به فلسطینیها) صورت گیرد. اما در گفتمانهای جدیدتر، از این ایده عبور کرده و به تقسیمبندیهای دیگری مانند «حوزه موقت» و «حوزه مستقل» میپردازند. یکی از نظریهپردازان معروف این جریان، ایلان پاپه (Ilan Pappé)، مورخ اسرائیلی شناختهشدهای در حوزه فلسطین و اسرائیل است. او تا سال ۲۰۰۸ استاد علوم سیاسی در دانشگاه حیفا بود، اما به دلیل نظرات انتقادیاش نسبت به اسرائیل، از آنجا اخراج شد و اکنون در یکی از دانشگاههای بریتانیا تدریس میکند.
پاپه که در حوزه مطالعات فلسطین تخصص دارد، یک یهودی ضدصهیونیست است و اسرائیل را مقصر اصلی عدم برقراری صلح در منطقه میداند. او کتابهای متعددی نوشته است، اما برجستهترین اثرش در این زمینه، «پاکسازی قومی فلسطین» است. پاپه در این کتاب با استناد به اسنادی که به آنها دسترسی پیدا کرده، نشان میدهد که در فلسطین یک پاکسازی قومی و جنایت آپارتایدی در حال وقوع بوده است. به عقیده او، جابهجایی فلسطینیها در سال ۱۹۴۸ نتیجه یک پاکسازی قومی سازمانیافته و طرحریزیشده بوده است.
نهایتاً، ایلان پاپه برای حل مسئله فلسطین، الگوی دو دولت را رد نمیکند و حتی در مواردی با آن همراهی نیز میکند. با این حال، او مسئلهای تاکتیکی را مطرح میسازد مبنی بر اینکه با توجه به پیچیدگیهای موجود در مسئله فلسطین و ظرفیتهای حقوق بینالملل، شکلگیری و حل مسئله بر اساس الگوی دو دولت، راهحلی امکانپذیر نیست. از این رو، او به سمت راهحل یک کشور مستقل حرکت میکند. این رویکرد نشان میدهد که پاپه، نظم لیبرال جهانی را پذیرفته و مسئله فلسطین را با گفتمان حقوق بشری توضیح و تفسیر میکند.
کتابهای متعددی از پاپه در ایران ترجمه و منتشر شده است. از جمله این آثار میتوان به «ایده اسرائیل»، «پاکسازی قومی فلسطین»، «ده غلط مشهور درباره اسرائیل»، «بزرگترین زندان زمین» و «تاریخچه مختصری از مناقشه فلسطین و اسرائیل» اشاره کرد.
شخصیت دیگری که میتوان در ذیل این گفتمان از او نام برد، نورمن فینکلشتاین (Norman Finkelstein)، دانشمند علوم سیاسی آمریکایی است. با وجود تمام فعالیتهای پرسروصدایش در دفاع از فلسطین در برابر اسرائیل، او هرگز سخنی در نفی هولوکاست به زبان نیاورده و خود را فرزند بازماندگان آن میداند. با این وجود، فینکلشتاین منتقد سرسخت اسرائیل است و هولوکاست را دستاویزی برای پیشبرد اهداف صهیونیستها میداند؛ به این معنا که از یک واقعیت تاریخی بهعنوان بهانهای برای ارتکاب جنایت استفاده شده است. او صراحتاً اعلام میکند که اسرائیل مرتکب جرم آپارتاید علیه ملت فلسطین شده و در کتاب خود با عنوان «غزه؛ تحقیقی در باب شهادت آن»، به تشریح نقض حقوق بشر و جنایات جنگی اسرائیل میپردازد.
افشاگری در سطح بینالمللی
کتاب او با عنوان «صنعت هولوکاست؛ تأملاتی در مورد سوءاستفاده از رنجهای یهودیان»، با دو ترجمه متفاوت در ایران منتشر شده است: یکی با عنوان «سوداگران فاجعه» توسط انتشارات هرمس و دیگری با نام «صنعت یهودسوزی» توسط وزارت ارشاد. فینکلشتاین در این کتاب که سال ۲۰۰۶ منتشر شد، توضیح میدهد که چگونه یهودیان آمریکا با بهرهبرداری از خاطره هولوکاست، دستاوردهای سیاسی و مالی خود را بر پایه جنایات علیه فلسطین بنا نهادند. او معتقد است که ورود صهیونیسم عملاً باعث انحطاط در فرهنگ یهود شد؛ انحطاطی که پیش از آن وجود نداشت. وی بیان میکند که صهیونیستها برای توجیه جنایات خود، در آمار و ارقام مربوط به واقعیت هولوکاست دست برده و اغراقهایی کردهاند تا بتوانند فاجعه کنونی را رقم بزنند. نکته قابل توجه آنکه، پس از انتشار این کتاب، در سال ۲۰۰۷ حکم استادی او لغو و از دانشگاه اخراج شد.
شخصیت بعدی، خانم فرانچسکا آلبانیز (Francesca Albanese)، وکیل بینالمللی و فعال دانشگاهی ایتالیایی است که پس از حوادث هفتم اکتبر نیز در فضای رسانهای بسیار دیده شد. او از اول مه ۲۰۲۲ بهعنوان گزارشگر ویژه سازمان ملل متحد در سرزمینهای اشغالی فلسطین برای یک دوره سهساله منصوب شده است و از مخالفان سرسخت اشغالگری اسرائیل به شمار میرود.
وی در نخستین گزارش خود به سازمان ملل، بر لزوم ارائه طرحی فوری از سوی این سازمان برای پایان دادن به اشغالگری اسرائیل، استعمار شهرکنشینان و تبعیض نژادی (آپارتاید) تأکید میکند. آلبانیز به کشورهای عضو توصیه میکند مقامات اسرائیلی را در دادگاههای ملی خود تحت پیگرد قضایی قرار دهند و از انفعال سازمان ملل در مقابل اسرائیل انتقاد میکند. او دولت ایالات متحده را تسلیم لابیهای یهودی و صهیونیستی دانسته و معتقد است که اروپا به دلیل احساس گناه ناشی از هولوکاست، برای توجیه و رهایی از این حس، از جنایات اسرائیل دفاع میکند.
پس از این گزارش، گزارشهای دیگری که به سازمان ملل ارائه میدهد، تحت عنوان «تشریح نسلکشی» تنظیم شده و به اثبات وقوع نسلکشی در فلسطین توسط اسرائیل میپردازد. او نظام آپارتاید را به عنوان سیستمهای سرکوبگرِ همین نسلکشی تبیین میکند.
در ژوئن ۲۰۲۵، آلبانیز در رسانههای خود بحثی را مطرح کرده و نام شرکتهایی که مشارکت فعال در اقتصاد نسلکشی در فلسطین دارند را افشا میکند؛ شرکتهایی نظیر گوگل، آمازون و تعدادی دیگر. او تمام این موارد را در گزارش خود فهرست کرده و در صفحات مجازی نیز منتشر میسازد.
در آنجا توضیح میدهد که ابزارها از بولدوزرهایی که خانهها را تخریب میکردند، به هوش مصنوعیهای امروزی تغییر یافتهاند که هدفگیری نسلکشی کودکان در فلسطین را دنبال میکنند. این مسئله واکنش تند ایالات متحده را به دنبال دارد و عملاً به خاطر حقیقتی که نشر میدهد، توسط آمریکا تحریم میشود؛ البته حواشی متعددی پس از این گزارش وجود دارد که تفصیل آن در اینجا نمیگنجد.
نوآم چامسکی و نقد سیاستهای ایالات متحده
شخصیت بعدی که شایسته است از او نام ببریم و در عرصههای معرفتی و علوم سیاسی بسیار مطرح است، «نوآم چامسکی» (Noam Chomsky) است. چامسکی فیلسوف آمریکایی، پدر زبانشناسی مدرن و از برجستهترین نظریهپردازان علوم شناختی به شمار میرود. پدر و مادر او از یهودیان روسیتبار بودند و پدرش حتی معلم زبان عبری بوده است.
چامسکی در موضوع پرونده هستهای ایران بارها از ایران حمایت کرده است. در مصاحبههایش سیاستهای آمریکا را اغلب دوگانه توصیف میکند و در جایی اظهار میدارد که دلیل حمایت آمریکا از اسرائیل در موضوع هستهای را میداند؛ به گفته او، هزینههای نظامی ایران در مقایسه با استانداردهای منطقه بسیار پایین است، چه رسد به اینکه بخواهیم آن را با هزینههای نظامی خود آمریکا مقایسه کنیم.
او اشغال فلسطین را صراحتاً نقض حقوق بشر و حقوق بینالملل میداند و سیستم جنایات اسرائیل را به عنوان یک نظام آپارتایدی معنا و تفسیر میکند.
آثار مکتوب و دیدگاههای مشترک با ایلان پاپه
کتابهای بسیاری از چامسکی در ایران ترجمه شده است؛ مانند «زبان و ذهن» و «زبان و اندیشه» که مباحث فلسفه تحلیل زبانی و علوم شناختی او را مطرح میکنند. همچنین کتابهایی نظیر «حاکمان جهان کیستند» (یا «چه کسی بر جهان حکومت میکند»)، «غزه در بحران»، «قدرت شکننده آمریکا»، «نئولیبرالیسم و نظم جهانی» و «نظامهای سلطه» که مصاحبهای با چامسکی پیرامون ایدههای اوست، از آثار ترجمه شده وی هستند.
کتاب دیگری با عنوان «درباره فلسطین» در ایران چاپ شده که شامل گفتگوی چامسکی و «ایلان پاپه» است. این کتاب به خوبی نشان میدهد که هر دو متفکر، مسئله فلسطین را ذیل گفتمان نقض حقوق بشر و اخلاق درک میکنند. محتوای کتاب صرفاً گفتگو نیست (هرچند بخش قابل توجهی در ابتدای کتاب به گفتگوی پاپه و چامسکی اختصاص دارد)، بلکه برخی مصاحبههای این دو نفر را نیز شامل میشود که قرابتهای فکری بسیاری با یکدیگر دارند.
نهایتاً باید اشاره کرد که این افراد نظریه دو دولت را کاملاً رد نمیکنند؛ اما تصریح چامسکی در آن کتاب بر این است که پیچیدگیهای مسئله امروز فلسطین و بحران آن به حدی رسیده که راهکار دو دولت دیگر امکانپذیر نیست و باید به راهحل یک کشور مستقل روی آورد. هرچند ممکن است یک کشور مستقل نیز در نهایت به نفع یهودیان تمام شود، اما آنها به دنبال حل قانونی مسئله ذیل همین نظم لیبرال بینالملل و از طریق راهحلهای اصلاحی با قوانین موجود هستند و به شدت با راهحلهایی که به تعبیر خودشان خشونتآمیز باشد، مخالفت میورزند.
گفتمان دوم: استعمار – استعمار مستقر
گفتمان دومی که به آن میپردازیم، پس از گفتمان نقض حقوق بشر که با چند نظریهپرداز توضیح داده شد، گفتمان استعمار است. اگر بخواهم مروری بر گفتمان اول داشته باشم، مهمترین کلیدواژهها و دالهای گفتمانی آن، مفاهیمی چون نظام آپارتاید، نسلکشی، کوچ اجباری و تبعیض ساختاری است. در این دیدگاه، مسئله ظلم ذیل نقض حقوق بشر -آنگونه که در تعریف بینالمللی نظم لیبرال امروز وجود دارد- توضیح داده میشود. این گفتمان فراتر از این چهارچوب نمیرود؛ لذا راهحل مسئله فلسطین هرگز نمیتواند عبور از نظام بینالملل یا نظم لیبرالی امروز باشد، بلکه باید در همین نظم حلوفصل شود.
گفتمان بعدی، گفتمان استعمار است که مواجهه آن با مسئله فلسطین، مبتنی بر توضیح این پدیده در ذیل ادبیات استعماری است. عنوان متأخر آن «استعمار سکونتگر» یا «استعمار مستقر» است که اصطلاحی جدید محسوب میشود. از زمان پاتریک وولف (Patrick Wolfe)، یک نظریه استعماری در مقابل استعمار کلاسیک در حال شکلگیری است که با عناوینی چون استعمار مستقر یا استعمار سکونتی شناخته میشود. این نظریه ترجمهای از عبارت Settler Colonialism است و بهصورت مخفف SCT یا SCS نیز به آن اشاره میشود.
این نوع استعمار، ماهیتاً با استعمار کلاسیک تفاوت دارد. در استعمار کلاسیک، هدف استعمارگر دستیابی به منابع اقتصادی، تجاری و سلطه سیاسی است، نه سکونت دائمی. استعمارگر به سرزمینی میرود تا ثروت آن را غارت کند، نه اینکه بخواهد در آنجا ساکن شود. استعمار بریتانیا در هند و تا حدودی استعمار فرانسه در الجزایر، ذیل همین تعریف از استعمار کلاسیک توضیح داده میشوند. اما در استعمار مستقر یا سکونتی، جایگزینی جمعیتی هدف اصلی استعمارگر است؛ یعنی استعمارگر میخواهد در سرزمین جدیدی ساکن شود، آن را وطن خود کند، جمعیت بومی را حذف، حاشیهنشین یا در ذیل وطن جدید خود جذب کند و عملاً یک جایگزینی جمعیتی را رقم بزند. این تعریفی از استعمار مستقر است.
فلسطین پروژه استعمار مستقر
این گفتمان، فلسطین اشغالی را نیز ذیل همین مفهوم استعمار مستقر معنا میکند. در استعمار کلاسیک، جمعیتهای یک منطقه بهعنوان مانع دیده نمیشوند؛ بلکه قرار است بهعنوان نیروی کار و انسانی در خدمت منافع استعمارگر قرار گیرند. اما در استعمار مستقر، جمعیت بومی قطعاً باید حذف شود. اینکه این حذف از طریق به حاشیه راندن، اخراج یا نابودی صورت گیرد، جزئی از اهداف این نوع استعمار محسوب میشود. لذا نسلکشی و اخراج در ادبیات این گفتمان، از اقدامات اصلی به شمار میآید. حذف فرهنگی، تحمیل زبان و فرهنگ نیز همگی ذیل همین استعمار معنا مییابند.
در استعمار مستقر، لازم است که ساختارهای حکومتی و سیاسی جدیدی شکل بگیرد. بنابراین، اگر اسرائیل بخواهد در منطقه فلسطین اشغالی ساکن شود، باید اعلام کند که ساختار حکومتی جدیدی با قوانین نوین به همراه میآورد و مواردی چون قومیت، دین رسمی و نژاد را مشخص سازد. همچنین، پایانپذیری استعمار مستقر بسیار دشوار و بلندمدت است، زیرا هدف آن حذف و جایگزینی جمعیتی است. در مقابل، در استعمار کلاسیک، اگر در هر یک از ابعاد هویتی جامعه مستعمره (مانند هویت سیاسی، اقتصادی یا فرهنگی) طرحی برای استقلال شکل بگیرد، آن استعمار قابل اصلاح و پایانپذیر است.
با در نظر داشتن این تعریف از استعمار سکونتی یا مستقر، در این گفتمان دیگر مسئله فلسطین یک نزاع دینی و قومی یا صرفاً ظلم حقوق بشری معنا نمیشود، بلکه مصداق روشن استعمار سکونتگر مدرن است. تاریخ استعمار اروپایی پس از رنسانس و انقلاب صنعتی نشان میدهد که این نوع استعمار، بهتدریج در حال تبدیل شدن به یک نظریه جدید در ادبیات استعماری بود تا اینکه پاتریک وولف با کتاب خود، عملاً از این نظریه رونمایی کرد.
پذیرش آکادمیک و ریشههای نظری
در این گفتمان، فلسطین در قالب یک پروژه استعمار سکونتی توضیح داده میشود و سلب مالکیت طولانیمدت از آن فهمیده میشود. دیگر این یک منازعه مرزی یا قومی میان عرب و یهود نیست، بلکه یک پروژه استعماری نژادی معنا میشود که هدف آن، جایگزینی جمعیت و پاکسازی تدریجی بومیان است. طرفداران این دیدگاه توضیح میدهند که این رویکرد با اهداف اسرائیل، طرحهای ارائهشده و تاریخ استعمار آن کاملاً تطبیق دارد. حلقههای مطالعاتی پسااستعماری و استعمار مستقر، بهویژه در فضای آکادمیک بینالمللی، توجه زیادی به مسئله فلسطین معطوف کردهاند.
چپ رادیکال بینالملل و بخش بزرگی از دانشگاهیان در آکادمیهای عربی-غربی، ادبیات استعمار مستقر را برای توضیح مسئله فلسطین پذیرفته و به کار میگیرند. آنها فلسطین را در امتداد مسئله استعمار الجزایر، آفریقای جنوبی و سرنوشت بومیان آمریکا میدانند. اگر دقت کنیم، در همین حوزهها شبکهها، تشکلها و گروههای مختلفی وجود دارند که با همین ادبیات استعمار مستقر به یکدیگر متصل شده و فعالیتهای مشترکی را سازماندهی میکنند.
معمولاً توضیح داده میشود که نظریه استعمار مستقر، برگرفته و الهامگرفته از نظریههای مارکسیستی است. البته نقدهایی نیز به آن وارد شده است؛ برای مثال، برخی مارکسیستهای نو مقالاتی نوشته و نقد کردهاند که این نظریه نتوانسته است خواستههای مارکسیستی را تأمین کند. نقد آنها از این جهت است که نظریه استعمار مستقر به بحران فلسطین از منظری میپردازد که راهحل نهایی آن به مبارزه بومیان علیه ساکنان جدید ختم میشود. این در حالی است که نظریه مارکسیستی و چپ رادیکال به دنبال توضیح طبقاتی است و معتقد است که قشر کارگر باید در مقابل سرمایهدار قیام کند تا با کنار زدن اصل نظام سرمایهداری، مسئله فلسطین حل شود. با این حال، این نقدها آنقدر قوی نیستند که بتوانند الهامگیری نظریه استعمار مستقر از چپ مارکسیستی را رد کنند.
بازخوانی نظریه مارکس درباره استعمار
کسانی که اثبات میکنند گفتمان استعمار مستقر در ادبیات مارکس وجود دارد، توضیح میدهند که مارکس در تحلیلهای خود از استعمار در کتاب «سرمایه»، به استعمار بهطور کلی اشاره کرده و بحث مهاجرنشینی را بهصورت مجزا مطرح نکرده است؛ چرا که در قرن نوزدهم، خود اصطلاح استعمار از کلمه رومی Colonus گرفته شده بود که به معنای کشاورز یا مهاجر است. از آنجا که معنای مهاجرنشینی در ریشه کلمه استعمار نهفته بود، دیگر نیازی نبود که مارکس نوعی از استعمار مهاجرنشین را جداگانه توضیح دهد. از این رو، گفته میشود که نظریه استعمار مستقر برگرفته از همان دیدگاه بنیادین است.
در نگاه مارکس، استعمار دو شکل اصلی داشته است. نوع اول شامل کشورهایی مانند ایالات متحده و استرالیاست که در آنها مزرعهداران مهاجر، خود استعمارگر هستند. یعنی این افراد مهاجرت کرده، مزرعهای را به استعمار خود درمیآورند و روی آن کار میکنند تا نهایتاً اخراج و نسلکشی بومیان اتفاق بیفتد. در نوع اول، سرمایهداری بهطور مستقیم رقم نمیخورد و بیشتر، ارزش و زمین در اختیار مستعمرهنشین قرار میگیرد. اما نوع دوم استعمار، شامل مزارع کشتوکار است؛ یعنی همزمان با آمدن مهاجر برای کشاورزی، کار نیز باید انجام شود. به این معنا که نیروی کار بومی باید به استثمار درآید و در مزارع کار کند تا برای استعمارگر سود و سرمایه تولید شود. لذا در این استعمار نوع دوم، سرمایهداری بهشدت تقویت شده و طبقه کارگر و سرمایهدار شکل میگیرد. مارکس بردهداری سیاهپوستان را در این نوع استعمار توضیح میدهد و میگوید که استعمارات جنوب ایالات متحده آمریکا از این دست بودهاند؛ و مشاهده میکنیم که چپهای آمریکای جنوبی نیز از این نگاهها بسیار تأثیر پذیرفتهاند.
نکته قابلتوجه این است که مارکس با طرح مفهوم «استعمار دوگانه» که شامل کشاورزان آزاد و بردهداری در مزارع است، به توضیح استعمار مهاجرنشین میپردازد. از این رو، استناد به حضور استعمار مستقر در ادبیات مارکس (که بهطور خاص برای توضیح مسئله فلسطین به کار میرود؛ یعنی ورود مهاجران برای استعمار یک سرزمین و جایگزینی جمعیتی) ریشه در همین نگاه دارد. مارکس در توضیح این دو نوع استعمار، همواره به موضوع مهاجرت و مهاجرنشینی میپردازد و تولید سرمایه و شکلگیری طبقه را در این چارچوب تحلیل میکند. او حتی در جلد اول کتاب سرمایه مینویسد: «کشف طلا و نقره در آمریکا، ریشهکنی، به بردگی گرفتن و به کار گماشتن جمعیت بومی آن قاره در معادن، آغاز فتح و غارت هند و تبدیل آفریقا به شکارگاه تجاری برای انسانهای سیاهپوست، همه از جمله ویژگیهای آغاز دوره تولید سرمایهداریاند. این فرایندهای بهظاهر شاعرانه، لحظات اصلی انباشت اولیه سرمایه را تشکیل میدهند.» این عبارت عملاً تصریح میکند که نوع دوم استعمار، همان استعماری است که ریشهکنی نسلها، نسلکشی و تغییر جمعیتی را دنبال میکند.
تکامل نظریه و پیوند با مسئله فلسطین
در دهههای ۱۹۵۰، ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، نظریه استعمار مهاجرنشین به یکی از موضوعات اصلی در مباحث مارکسیستی تبدیل شد. در این بستر، با طرح مسئله فلسطین از سال ۱۹۴۸، این موضوع ذیل استعمار مهاجرنشین تعریف گردید و فرانتس فانون (Frantz Fanon) از جمله نظریهپردازانی بود که به آن پرداخت. فانون، که خود فرانسوی بود، در جنگ جهانی دوم در کنار نیروهای آزاد فرانسه جنگید و سرانجام به جبهه ملی انقلاب الجزایر پیوست. در سال ۱۹۶۵، یک پژوهشگر فلسطینی جزوهای با عنوان «استعمار صهیونیستی در فلسطین» منتشر کرد که از سوی سازمان آزادیبخش فلسطین چاپ و توزیع شد. او در این جزوه استدلال میکند که ماهیت استعمار صهیونیستی با دیگر اشکال استعمار متفاوت بوده و هدف آن حذف جمعیت بومی و رقم زدن نسلکشی است. دو سال بعد، در بحبوحه جنگ اعراب و اسرائیل، ماکسیم رودینسون (Maxime Rodinson)، مارکسیست فرانسوی و شرقشناس که والدینش یهودی و عضو حزب کمونیست بودند، اثری مهم منتشر کرد. رودینسون پس از آغاز جنگ جهانی دوم به عضویت مؤسسه فرانسوی دمشق درآمد و برای تقویت مطالعات اسلامی خود به لبنان سفر کرد. والدین او نهایتاً در سال ۱۹۴۳ در آشویتس جان باختند؛ آشویتس یکی از اردوگاههای کار اجباری آلمان نازی در لهستان اشغالی بود که جنایات هولوکاست در آن به وقوع پیوست و والدین رودینسون نیز در همین اردوگاه جان خود را از دست دادند.
استعمار مستقر بهعنوان بنیان مبارزه
این شواهد نشاندهنده دغدغههای جدی رودینسون در قبال مسئله فلسطین است. او در سال ۱۹۶۷ کتابی با عنوان «اسرائیل، یک دولت مهاجرنشین استعماری؟» منتشر کرد و در ابتدای آن نوشت: «اتهام استعمارگر بودن اسرائیل از سوی تقریباً تمامی روشنفکران عرب، چه راستگرا و چه چپگرا مطرح میشود. این یکی از مواردیست که در آن نظریهپردازی مارکسیستی پاسخی روشن و دقیق به نیازهای ایدئولوژیک ضمنی جهان سوم ارائه داده و به طور گستردهای پذیرفته شده.» بنابراین، با بررسی تبار تاریخی این گفتمان، مشاهده میشود که نویسنده، به عنوان یک عضو حزب مارکسیست، تصریح میکند که توضیح این مسئله در چارچوب نظریهپردازی مارکسیستی امکانپذیر است. تفاوت این رویکرد با گفتمانهای پیشین در این است که آنها قصد مقابله با کلیت نظم لیبرالی و سرمایهداری را نداشتند. در مقابل، این نگاه که مسئله فلسطین را ذیل ادبیات استعمار مستقر تحلیل میکند، به دنبال مبارزه با بنیانهای استعمار و سرمایهداری است.
رودینسون پدیده «استعمار مهاجرنشین» را در پیوند با نظام جهانی امپریالیستی نسبتسنجی و تبیین میکند. او معتقد است که باید یک جنبش و قیام رهاییبخش بومی شکل بگیرد تا مردم اصلی سرزمین آزاد شوند. رودینسون توضیح میدهد که جنگ ممکن است تنها راهحل برای شرایطی باشد که صهیونیسم به وجود آورده است؛ البته داوری درباره اینکه آیا چنین نتیجهای مایه خرسندی است یا خیر را به دیگران واگذار میکند. از آنجا که او دارای گرایش چپ رادیکال است، مبارزه ضد استعماری (حتی به تعبیر خودشان خشونتآمیز یا همراه با جنگ) را میپذیرد و معتقد است که باید وارد این صحنه شد. او بیان میکند که برخلاف گفتمانهای پیشین که قائل به این نوع مبارزات نبودند، باید دید زمان کارآمدی کدام روش را اثبات میکند.
نهایتاً رودینسون در کتابش متذکر میشود که نباید تصور کرد اسرائیل با این نوع استعمار صرفاً یک مهاجرنشین پدید میآورد؛ بلکه هرچه بخواهد این امپریالیست سرمایهدار را توسعه دهد، مسیر اسرائیل به تقویت و گسترش کلیت این امپریالیسم کمک خواهد کرد. در ادامه، اگر بخواهیم از نظریهپردازان غربی و عربی که این گفتمان (نگاه چپ و پذیرش استعمار استیطانی) را پذیرفتهاند نام ببریم، یکی از چهرههای شاخص «پاتریک وولف» است. وولف در سال ۱۹۹۹ کتاب «استعمار مهاجرنشین و تحولی در انسانشناسی» را نوشت و آغاز تثبیت مفهوم «استعمار مستقر» در حوزههای آکادمیک با این اثر شکل گرفت.
در دیدگاه وولف، استعمار مهاجرنشین رسماً منطق «حذف» است؛ حذف نسلها و حذف بومیتها. او استعمار مهاجرنشین را یک «رویداد» تلقی نمیکند (مانند اینکه نیرویی به جایی حمله کند تا اقتصاد یا معادن آنجا را تصاحب نماید)، بلکه آن را یک «استعمار ساختاری» میداند که بنا دارد همان جایگزینی جمعیتی را که پیشتر اشاره شد، رقم بزند. پاتریک وولف که در حوزه انسانشناسی فعالیت داشته و اصالتاً استرالیایی است، فلسطین را یک نمونه کلاسیک از این استعمار مستقر میداند. او تأکید میکند که صهیونیسم واکنشی به آزار یهودیان (آنطور که در گفتمانهای قبلی مطرح میشد) نیست، بلکه یک پروژه اروپایی برای نسلکشی است، مشابه آنچه در الجزایر و آفریقای جنوبی رخ داد. این تصریح، عملاً ارتقائی نسبت به گفتمانهای پیشین محسوب میشود.
جایگاه مسئله فلسطین در اندیشه پسااستعماری
از دیگر کسانی که میتوان در حوزه نظریهپردازان عرب از او نام برد، «ادوارد سعید» است که نام او با موضوع فلسطین گره خورده است. سعید یک نظریهپرداز پسااستعماری است و از آثار معروف او میتوان به «شرقشناسی» (که در ایران ترجمه شده)، «مسئله فلسطین» و «پوشش خبری اسلام» (اسلام رسانهها) اشاره کرد. او صهیونیسم را بخشی از پروژه استعمار غربی برای کنترل خاورمیانه معرفی میکند و اصلاً به نزاع قومی قائل نیست، بلکه آن را ادامه همان سلطه اروپایی پس از رنسانس مینامد.
ادوارد سعید سالها برای ایجاد یک کشور مستقل فلسطینی تبلیغ کرد و از سال ۱۹۷۷ تا ۱۹۹۱ عضو مستقل مجلس ملی فلسطین بود. او تلاش بسیاری داشت تا خود را از درگیریهای حزبی دور نگه دارد تا بتواند ایدهاش را پیش ببرد. سعید طرفدار ایده «دو دولت» (اسرائیل و فلسطین) نبود، اما همزیستی اسرائیلی-فلسطینی را رد نمیکرد؛ به عبارتی، طرفدار جدایی دو دولت نبود اما همزیستی این دو گروه را در یک ساختار میپذیرفت.
او در کتاب «مسئله فلسطین» که سال ۱۹۷۹ نوشت، دیدگاه خود را کاملاً شفاف بیان میکند. سعید میگوید مردم بومی فلسطین باید در مقابل این پارادایم گسترده استعمار و امپریالیسم قیام کنند و جنبشی راه بیندازند. به عقیده او، آرمان فلسطین آرمانی است که با مبارزههای جهانی علیه ظلم و استعمار گره خورده و مسئله فلسطین دیگر یک مسئله منفرد و قومی نیست، بلکه مبارزات آزادیخواهان جهان در مسئله فلسطین تعریف و تنیده شده و از آن جداییناپذیر است.
تقابل دیدگاههای سکولار با اسلامگرایی سیاسی
با این وجود، ادوارد سعید در حوزه حل مسئله فلسطین، از ورود اسلامگراها بسیار هراس و با آن مخالفت داشت. او با جنبشهایی مانند حماس مخالفتی جدی داشت و در مصاحبهای بیان کرد که اگر اسلامگراها وارد عرصه شوند، بدون شک و شبهه نهتنها تجربه ایران، بلکه تجربه الجزایر نیز محتمل خواهد بود. از نگاه او، ظهور گروهی با این قدرت و سازماندهی نسبتاً خوب، واقعاً نگرانکننده است.
او در همان گفتگو اشاره میکند که تودههای مردم از نظر عاطفی مسلماناند و ممکن است از سر دینداری یا اعتراض چادر به سر کنند؛ اما به عقیده وی، جوامع عربی همچنان جوامعی سکولار هستند و احتمال اینکه چنین جنبشهایی موفق شوند جوامعی مانند مصر و کرانه باختری را به حکومتها یا جمهوریهای اسلامی تبدیل کنند، ضعیف است. سعید اساساً راهکار را در دلِ شکلگیری الگوهای اسلامگرایی (اسلام جهانشمول که در حوزههای سیاسی و تصرف قدرت ایده دارد) نمیداند.
از نظر سعید، مسیر اصلی همان مسیر اصلاحهای اخلاقی و انسانی است. هدف نهایی او رسیدن به یک کشور سکولار اما بومی و ضد استعمار سرمایهداری است. اصل قضیه در تفکر او همان نگاه چپ رادیکال است که مسئله را «سرمایهداری» و «بیعدالتی اقتصادی» میفهمد. آنها حل مسئله فلسطین را حل مشکل سرمایهداری موجود در عرصه بینالملل میدانند و از این منظر به فلسطین میپردازند؛ چرا که فلسطین آخرین و پررنگترین دستاورد استعمار سرمایهداری در جهان است که به وضوح دیده میشود و میتوان با تکیه بر آن بدنه اجتماعی را جذب کرد.
بررسی دیدگاههای انتقادی ادوارد سعید و رشید خالدی پیرامون مسئله فلسطین
ادوارد سعید نقش اعتراضات تودهای و مسالمتآمیز را در مقابله با اقدامات اسرائیل بسیار حیاتی میداند. از نگاه او، نهادهای مدنی شامل بیمارستانها، کلینیکها، دانشگاهها و مدارس باید فعالانه وارد میدان شوند و از این اعتراضات پشتیبانی کنند. سعید با رویکرد گروههایی همچون فتح و حماس مخالفت ورزیده و آنها را نفی میکند؛ چراکه معتقد است جامعه باید بر پایه کثرتگرایی فرهنگی بنا شود تا تمامی فرهنگها امکان مشارکت داشته و از حمایتهای نهادی برخوردار گردند.
نتیجه نهایی این رویکرد، شکلگیری یک کشور واحد و دموکراتیک خواهد بود که در آن فلسطینیان و اسرائیلیها بتوانند به عنوان شهروند در کنار یکدیگر زندگی کنند. مدل آرمانی او «آندلس» است؛ سرزمینی که در آن یهودیان، مسیحیان و مسلمانان آزادانه در همزیستی به سر میبردند. یکی از مقالات مشهور سعید با عنوان «راهحل تکدولتی» که در سال ۱۹۹۹ منتشر شد، به بسط و تشریح همین ایده اختصاص دارد.
بازخوانی میراث فکری سعید و نقد استعمار سکونتگر
نظریات ادوارد سعید بستر مناسبی برای تأسیس کرسیهای مطالعاتی متعدد در دانشگاههای دارای گرایش چپ فراهم آورد. رشید خالدی (Rashid Khalidi)، روشنفکر عرب-آمریکایی، از جمله پیروان برجسته اوست که در سال ۲۰۰۳ به هیئتعلمی دانشگاه کلمبیا پیوست و کرسی ادوارد سعید در مطالعات عرب مدرن را عهدهدار شد. کتاب او با عنوان «جنگ صدساله علیه فلسطین» در سال ۲۰۲۰ انتشار یافت و آثارش در سال ۲۰۱۹ در فهرست پرفروشهای نیویورک تایمز جای گرفت. خالدی که پدری فلسطینی و عضو دبیرخانه سازمان ملل داشت، صهیونیسم را مصداق بارز یک «استعمار سکونتگر کلاسیک» معرفی میکند.
او بر این باور است که بیانیه بالفور (۱۹۱۷) نشانگر ریشه داشتن اسرائیل در امپریالیسم اروپایی است. این ادبیات مشترک میان متفکران همسو، اسرائیل را امتداد استعمار و امپریالیسم اروپا تعریف میکند که هدف غایی آن، حذف تدریجی ساکنان فلسطینی و تغییر ساختار جمعیتی منطقه است. خالدی توضیح میدهد که «راهحل دو دولت» — که به عنوان راهکاری برای مناقشه فلسطین و اسرائیل مورد تحسین جهانی است — با مانع بزرگ اقدامات اسرائیل در سرزمینهای اشغالی طی بیش از ۴۰ سال گذشته مواجه شده است؛ اقداماتی که آشکارا برای غیرممکن ساختن تحقق هرگونه دولت فلسطینی معنادار طراحی شدهاند. او نیز همراستا با سعید، راهحل تکدولتی و همزیستی اسرائیلی و فلسطینی (مشابه مدل آندلس) را با محوریت سکولاریسم در نظریه سیاسی پیشنهاد میدهد.
تناقضنماهای فلسفه سیاسی مدرن در مواجهه با استعمار
تاکنون دو گفتمان مورد بررسی قرار گرفت: نخست، گفتمانی که مسئله فلسطین را ضد حقوق بشری میداند؛ و دوم، گفتمانی که استعمار مستقر را به مثابه یک ایدئولوژی ترسیم کرده و نگاههای آپارتایدی اسرائیل را به نقد میکشد (دیدگاهی که عمدتاً توسط چپ رادیکال مطرح میشود). اما گفتمان سوم، مسئله فلسطین را به عنوان «نقض فلسفه سیاسی مدرنیته» طرح میکند. پرسش بنیادین این است که چگونه فلسفه سیاسی لیبرالدموکراسی که باید نماینده مدرنیته باشد، توانسته با استعمار همنشین شود، اسرائیل را به رسمیت بشناسد و حتی خود به ابزاری در خدمت آن بدل گردد؟
طرفداران این گفتمان معتقدند نظم لیبرالی به ابزاری مدرن برای سلطه و استعمار تغییر ماهیت داده است. راهکار پیشنهادی آنها حرکتهای غیرخشونتآمیز برای رفع حصر است. نمونه بارز این رویکرد، «ناوگان جهانی صمود» بود که با حضور گروههای متنوعی از پزشکان، روحانیون مسیحی، دانشگاهیان و شخصیتهای آزادیخواه از کشورهای اروپایی و سایر نقاط جهان شکل گرفت. این حرکتها ماهیتی کاملاً مسالمتآمیز داشته و هدفشان شکستن محاصره (مانند حصر غزه) است. ایدههای مدنی و شبکههای رسانهای حامی این گفتمان، موسسات بینالمللی حامی فلسطین را نیز تحت پوشش قرار میدهند و سیاستهای آمریکا را دارای استانداردهای دوگانه (یک بام و دو هوا) میدانند؛ برای مثال، حمایت آمریکا از اسرائیل در موضوع هستهای ایران را با این استدلال نقد میکنند که هزینههای نظامی ایران در مقایسه با استانداردهای منطقهای و بهویژه در قیاس با خود آمریکا بسیار ناچیز است.
یکی از چهرههای شاخصی که میتوان در ذیل این گفتمان از او نام برد، جورجو آگامبن (Giorgio Agamben)، فیلسوف و نویسنده ایتالیایی است. او در نظریه «هوموساکر» استدلال میکند که وضعیت فلسطین آشکار میسازد مدرنیته چگونه غزه را به عنوان یک «فضای استثنایی» و خارج از قانون برساخته است؛ فضایی که در آن حاکمیت مطلق بدون در نظر گرفتن حقوق بشر اعمال میشود و عملاً مرزهای شهروندی را نفی میکند.
شخصیت بعدی که همین مبحث را تشریح میکند، جودیت باتلر (Judith Butler) است. او متولد ۱۹۵۶، فیلسوف فمینیست و استاد دانشگاه کالیفرنیا است که با وجود یهودی بودن، از منظری اخلاقی-فلسفی به نقد صهیونیسم میپردازد. باتلر در کتابی با عنوان «راههای جدایی؛ یهودیت و نقد صهیونیسم»، استدلال میکند که یهودیت را به عنوان یک سنت اخلاقی، باید از صهیونیسم جدا کرد.
او با بهرهگیری از نظریات سایر فلاسفه، در نهایت پیشنهاد همزیستی مسالمتآمیز دو طیف اسرائیلی و فلسطینی را در قالب یک کشور مستقل میپذیرد؛ دیدگاهی که به نگاههای ادوارد سعید شباهت دارد. این بدین معناست که این متفکران، علیرغم حمایت از فلسطین و نفی ساختار فعلی اسرائیل، در راهحل نهایی به تشکیل یک کشور مستقل سکولار میرسند که در آن همزیستی اسرائیلی-فلسطینی در کنار هم پذیرفته میشود.
فلسفه سیاسی مدرن و وضعیت استثنایی فلسطین
باتلر که به عنوان یک فیلسوف پساساختارگرا شناخته میشود، در مباحثی نظیر «چارچوبهای جنگ» توضیح میدهد که فلسطین نمونه استثنائی همین فلسفه سیاسی مدرن است. او بحث را تطبیق میدهد و نشان میدهد که چگونه حاکمیت اسرائیل حقوق بشر را صرفاً برای یهودیان اعمال میکند، در حالی که فلسطینیان را به خارج از مرزهای انسانی و حتی شهروندی میراند.
جنبشهایی نظیر BDS نیز ذیل همین گفتمان تعریف میشوند و در مباحث خود باتلر مورد توجه قرار گرفتهاند. او تصریح میکند: «هیچ دولت دموکراتیکی حق ندارد مزیت جمعیتی یک گروه را تضمین کند.» این گزاره، نقدی مستقیم به سیاستهای اسرائیل در حفظ اکثریت یهودی از طریق شهرکسازی است. باتلر از جنبش BDS به عنوان ابزاری غیرخشونتآمیز برای فشار بر اسرائیل حمایت میکند و معتقد است که برای پایان دادن به نسلکشی، همگان باید در حمایت از این جنبش متحد شوند.
در این میان، برخی معتقدند که افرادی مانند ادوارد سعید، رشید خالدی و حتی ایلان پاپه را نیز میتوان ذیل همین جریان توضیح داد. از آنجا که این افراد مباحث تمدنی دارند، شاید عدهای قائل باشند که آنها توانستهاند فلسطین را به عنوان نقطه نقض فلسفه سیاسی مدرن معنا کنند.
رویکردهای انتقادی و جایگاه مبارزات ضد استعماری
با این حال، باید پذیرفت که در نوع پرداختن به چیستی مسئله فلسطین، ادوارد سعید و رشید خالدی از نظریه چپ مارکسیستی و نگاه رادیکال چپ خارج نمیشوند. دلیل این امر آن است که آنها در نهایت به دنبال آن هستند که از طریق مسئله فلسطین، دغدغه اصلی خود یعنی مبارزات ضد استعماری، ضد امپریالیستی و حل بیعدالتی اقتصادی را پیش ببرند.
آنها بدین خاطر به مسئله فلسطین میپردازند و آن را جدی میانگارند که معتقدند مبارزات ضد استعماری با سرنوشت فلسطین گره خورده است. استدلال آنها این است که هرچقدر اسرائیل بتواند پروژهاش را پیش ببرد، عملاً گفتمان سرمایهداری و استعمار سرمایهداری فراگیرتر میشود؛ و در مقابل، هرچه بتوان این مبارزه را در اینجا جدیتر پی گرفت و به جلو برد، تز سرمایهداری رو به افول خواهد گذاشت. این دغدغه اصلی امثال ادوارد سعید و رشید خالدی است.
گفتمان پنجم متعلق به اسلامگراهاست که ذیل آن میخواهیم دو نوع نگاه را بررسی کنیم: یکی اسلامگرایی اهل سنت مانند اخوانالمسلمین، و دیگری اسلامگرایی شیعی که انقلاب اسلامی ایران در آن قرار میگیرد. این موضوع نیازمند توضیحاتی است که احتمالاً باید در یک جلسه مجزا به آن بپردازیم.
اما گفتمان چهارم؛ در اینجا بحث «رهایی ملی» در مواجهه با مسئله فلسطین مطرح میشود. برای پیروان این گفتمان، مسئله اصلی وجود یک ملت تحت اشغال است و پروژه رهایی ملی باید در دستور کار قرار گیرد. واژگان کلیدی در این گفتمان شامل اشغال، جنگ رهاییبخش، اتحاد عربی و مبارزه با امپریالیسم عربی است. دلیل این امر آن است که برای آنها مسئله فلسطین یک مسئله استعماری-ملی است و معتقدند باید هویت ملی فلسطین را احیا کرد و آن را از یوغ استعمار خارج نمود.
لذا «اتحاد عربی» در اینجا نقش بسیار پررنگی دارد. به عنوان مثال، سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) دقیقاً ذیل همین گفتمان شکل میگیرد. گروههای چپ، گروههای طرفدار جمال عبدالناصر (ناصریسم) یا بعثیسم (مانند بعثیهای طرفدار فلسطین) که بیشتر به نظریههای سوسیالیستی تمایل دارند، در این دسته قرار میگیرند. بسیاری از آنها معتقدند نباید مسئله فلسطین را به یک موضوع حقوق بشریِ صرف و بدون سیاست تقلیل داد و نسبت به این رویکرد هشدار میدهند.
نقد گفتمانهای ملیگرا و مروری بر مباحث پیشین
در اینجا بحثهای زیادی مطرح است؛ از جمله اینکه خودِ این نگاههای ملیگرایانه و گفتمانهای ضد امپریالیسم ملی، حتی با شکلدهی به اتحاد عربی، چقدر توانستند به حل مسئله فلسطین کمک کنند؟ در نهایت مشاهده شد که خودِ این گروهها جزو متقدمینِ پیشنهاددهندگان صلح و به رسمیت شناختن اسرائیل شدند و عملاً به هویت ملی فلسطین ضربه زدند.
تا اینجا ما چهار گفتمان را در مواجهه با مسئله فلسطین بررسی کردیم. گفتمان اول، رویکردی بود که مسئله فلسطین را ضد حقوق بشری میدانست. گفتمان دوم، استعمار مستقر را به عنوان یک ایدئولوژی ترسیم میکرد و مسئله فلسطین را نقطه برجسته این گفتمان میدانست؛ این نگاه ارتقائی بر گفتمان اول بود که دیدگاههای آپارتایدی به مسئله داشت و نگاههای چپ رادیکال در آن شکل گرفتند.
گفتمان سوم، مبتنی بر فلسفه سیاست مدرن بود که مسئله فلسطین را نقض فلسفه سیاسی مدرنیته طرح میکرد. پرسش آنها این است که چگونه فلسفه سیاسی لیبرالدموکراسی که باید نماد مدرنیته باشد، توانست با استعمار جمع شود و اسرائیل را به رسمیت بشناسد؟ آنها معتقدند نظم لیبرالی به ابزار مدرن سلطه تبدیل شده است. این گروه قائل به روشهای غیرخشونتآمیز برای رفع حصر هستند.
کنشگری مدنی و دورنمای بحث آینده
نمونه بارز این رویکرد، ناوگان جهانی «صمود» بود که راه افتاد و کشتیهایی غالباً از کشورهای اروپایی با حضور گروههای مختلف حرکت کردند. این حرکت ذیل همین گفتمان فعالیت میکند. اعضای این تیمها شامل پزشکان، روحانیون مسیحی، دانشگاهیان و شخصیتهای آزادیخواه هستند که کاملاً مسالمتآمیز برای رفع حصر قضایی غزه اقدام میکنند. این نوع ایدههای مدنی و شبکههای رسانهای از این گفتمان حمایت میکنند و موسسات حامی فلسطین در عرصه بینالملل نیز بیشتر سیاستهای یک بام و دو هوای آمریکا را نقد میکنند.
ما در یک جلسه دیگر باید به گفتمانهای اسلامگرایی در مواجهه با مسئله فلسطین بپردازیم. در آنجا باید تفکیک میان گفتمان شیعی و سنی را انجام دهیم و توضیح دهیم که گفتمان انقلاب اسلامی چه شاخصههایی دارد، مزیت نسبی آن چیست، چه دستاوردهایی نسبت به سایر گفتمانها داشته و آیا توانسته از مزیتهای گفتمانهای دیگر نیز بهرهمند شود یا خیر.
دیدگاهتان را بنویسید