نقد فیلم تاریخ مجهول آمریکا ۱۹۹۸ American History X | تاریخ واقعی آمریکا رو دریابید!
با نقد فیلم تاریخ مجهول آمریکا 1998 American History X با ما همراه باشید. تنفر و خشونت هیچ حد و مرزی ندارد. آنقدر وسیع است که همه چیز زندگی را میبلعد. سفیدها از سیاهها متنفرند و سیاهها از سفیدها. سفید و زرد و سیاه همه از هم متنفرند و این تاریخ آمریکاست. خشونت اساسا سه شکل دارد. کنشگرانه(جنایت، ارعاب)، کنشپذیرانه(نژادپرستی، نفرتپراکنی، تبعیض) و سیستمی(تأثیرات فاجعهبار نظامهای اقتصادی و سیاسی). غالباً یکی از شکلهای خشونت مانع از دیده شدن دیگر شکلهای آن میشود و بدین ترتیب مسائل پیچیدهای پدید میآید.
نگه داشتن خشم، سم است، آن سم تو را از درون از بین میبرد. ما تصور میکنیم تنفر سلاحی است که با آن به شخصی که به ما آزار رسانده است حمله میکنیم، درحالیکه تنفر تیغهای قوسدار است. آن آزاری را که با آن میدهیم، به خودمان برمیگردد. قدرت افکار عقاید و حتی واژهها و کلمهها از سلاح بیشتر است.
این کلمات است که روی انسانها تاثیر میگذارد و آنها را به پرتگاهی عمیق یا به تعالی از روح میرساند. تمدن از آنجا آغاز شد که انسان بهجای سنگ، کلمه پرتاب کرد. انگار انسان متمدن فهمیده بود سنگها به اندازه کافی دردناک نیستند و دیگر پاسخگوی پرخاشگری او نخواهند بود. کلمات متنوعتر از سنگها بودند، میشد قبل از پرت کردن، انتخاب کرد که چقدر دردآور یا ویرانگر باشند.
از سنگها میشد گریخت اما از کلمات نه. درد سنگها و کبودیشان فقط تا چند روز باقی میماندند اما کلمات میتوانستند تا آخر عمر همراه روز و شب و خواب و بیداری باشند و چنان چسبنده و پنهان در گوشهای از روانمان زندگی کنند که دست هیچ رواندرمانگری در هیچ جلسه درمانی به آنها نرسد. کدام سنگ چنین قدرتمند بود؟
ما سنگهایمان را پشت درهای تمدن جا گذاشتیم، اما آموختیم که چگونه آن حجم از خشونت و بیزاری و نفرت را در ابزار دقیقترمان که کلمات بودند، بگنجانیم. یاد گرفتیم که چطور گوشههایشان را تیز کنیم، لحن را به آن اضافه کنیم و طوری پرتابشان کنیم که حتی به نظر پیام دوستی بیایند. انسان متمدن امروز دربرابر کلمات بیدفاعتر است چون دیگر سپری در کار نیست. این نتیجهگیری است که فیلم آمریکن هیستوری ایکس در انتها نیز انجام میدهد.
اولین و مهمترین برخوردی که مخاطب با فیلم مواجه میشود واقع گرایی و رئالیسم خالص و ناب آن است. این واقع گرایی که تلخ هم است هم در محتوا و هم در فرم توانسته به خوبی مخاطب را درگیر چالشهای مطرح شدهاش بکند.
ما در فرم شاهد آن اداها و جلوهها و زرق و برقهایهالیوود نیستیم و با فیلمی مستندنما و دوربینی روی دست و به مانند یک ناظر در محیط مواجهیم و همین مواجهه از جنس واقعیت است که میتواند حرف و محتوای درست خود را با شکل و فرمی درستتر به ما نشان دهد. درواقع فیلم به ترسیم دورنمای زندگی نسلهای جدیدی میپردازد که چطور به کمک اتفاقات پیرامون تاثر میپذیرند و عقایدشان بهگونهای شکل میگیرد که بی شک انتهای آن نیستی و پوچی برای هیچ است.
پدیدآورنده: احمدرضا مرادی
فهرست مطالب
Toggleخلاصۀ داستان
فیلم از یک روز معمولی در مدرسه شروع میشود، دنی وینیارد هفده سالش است و برای درس تاریخ مقالهای دربارهٔ نبرد من(Mein Kampf) هیتلر نوشته. معلمش، آقای مورای، یهودی است و طبیعتاً حالش از این کار به هم میخورد. کار به مدیر مدرسه میکشد. دکتر سوئینی، مدیر سیاهپوست مدرسه، که یک زمانی معلم برادر بزرگ دنی هم بوده، پیشنهاد میکند دنی یا اخراج شود یا در کلاس مخصوص تاریخ خودش هر روز شرکت کند و تکالیفش را انجام دهد.
دنی باید دربارهٔ برادرش درک بنویسد. درک همان کسی است که قرار است همین روزها از زندان بیرون بیاید و در محله همه او را به عنوان رهبر نئونازیها میشناسند. همان روز، توی توالت مدرسه، یک پسر سیاهپوست دارد یک بچه سفیدپوست را اذیت میکند و کتک میزند. دنی جلو میرود و دود سیگارش را توی صورت او میفوت میکند. پسر دعوا نمیکند و میرود. این صحنه را میبینید و از آن رد میشوید، ولی فیلم پایانش را قرار است در همین توالت بین این دو نفر ببندد.
از اینجا فیلم شروع میکند به عقب رفتن، و همهجا بحث بحث سیاه و سفید است. گذشته سیاه و سفید است و حال رنگی. اولش فکر میکنید فقط برای جدا کردن زمانهاست، ولی بعد میبینید که دنیای درک آن روزها هم واقعاً همین بود یعنی یا سفید بود یا سیاه بود و هیچ رنگ خاکستری یا شاد دیگری نداشت. وقتی بعداً درک عوض میشود، فیلم هم رنگی میشود. کارگردان خیلی حرفی از این نمیزند، فقط میگذارد ببینیدش!
پدر درک و دنی، آتشنشان بود. آدم بدی به نظر نمیرسید، ولی سر میز شام همیشه یک جوری دربارهٔ سیاهها و مهاجرها حرف میزد و مدام تکرار میکرد که دنیا دارد از دست آنها(سیاهها) میرود. درک نوجوان کنارش مینشست و گوش میداد. یکی از فلشبکها همین گفتوگوی سر میز شام را نشان داده. درک از کلاس سوئینی میآید و از کتابی میگوید که خوانده، Native Son، و دنیس با سردی و تحقیر جواب میدهد. یعنی نفرت اینجا هنوز ایدئولوژی نشده و درک هم سازمانی درست نکرده. تنها مولفه سوپرایگوی ریسیست پدر پشت میز است.
فیلم بعداً هم دوباره به این برمیگردد، چون آخرش هم درک و هم سوئینی همین را به دنی میگویند که تو فاز ریسیستی را از درک گرفتی، درک از پدرش و یکجایی باید چرخۀ انتقال آن به نسل بعدی بشکند. بعد پدر میمیرد. یک فروشندهٔ مواد سیاهپوست موقع آتشسوزی در یک خانهٔ کراک در کامپتون به او شلیک میکند. درک همان شب داخل تلویزیون، جلوی دوربینها، با خشم و کینه درمورد سیاهپوستان صحبت میکند.
کامرون الکساندر، یک نئونازی قدیمی که از قضا معلم تاریخ هم هست، همین لحظه را میبیند و او را در مدرسه زیر بال میگیرد. کامرون در واقع جای خالی پدر است. با هم یک گروه میسازند به اسم شاگردان مسیح. درک هم باهوش است هم بلد است حرف بزند، و همین است که او را خطرناک میکند. سخنرانیهایش دربارهٔ مهاجرت و حق سفیدها بچههای سرگردان سفیدپوست را که توسط سیاهها تحقیر شدهاند را دور او جمع میکند و گروه بزرگ میشود. به سوپرمارکتی که مهاجر غیرقانونی استخدام کرده حمله میکنند. بعد هم بازی بسکتبال با کریپسها سر زمین محله را میبرند. این برد بعداً گران تمام میشود.
سال ۱۹۹۴، مادرشان دوریس، مورای را برای شام دعوت میکند. مورای ظاهرا قرار است پارتنرش شود اما یهودیست. سر میز بحث به رادنی کینگ و شورشهای لسآنجلس میرسد و درک به مورای توهین میکند، به خواهرش داوینا حمله میکند و مادرش او را از خانه بیرون میکند.
درک با برادرش دنی یک خانۀ جدا برای خودشان اجاره میکنند و شبی چند نفر از کریپسها میآیند ماشین درک را که از پدرش برایش مانده بزنند. دنی میبیند و میدود به برادرش خبر میدهد. درک دوتن از آنها را با اسلحه میکشد و دیگری زخمی کرده و به زمین میاندازد و دندانهایش را جلو چشم برادر کوچک روی لبهٔ پیادهرو گذاشته و با پا بر سر او میکوبد. فیلم این صحنه را قشنگ نشان نمیدهد و نمیخواهد هم قشنگ باشد. پلیسها درک را میگیرند و به سه سال زندان به خاطر قتل غیرعمد محکوم میشود. دنی از آن شب یک قهرمان توی سرش میسازد که بعداً باید خرابش کنند.
زندان جایی است که فیلم برمیگردد و به درک فرصت میدهد فکر کند. اول به یک باند به نام سیاهپوستان آریایی میپیوندد، چون فکر میکند اینجا هم جایی برای خودیهاست. ولی سر کار، توی لباسشویخانه، با لامونت جفت میشود، یک زندانی سیاهپوست که شوخ است و به رویش نمیآورد کی چه رنگی است. اول درک مقاومت میکند، ولی چند ماه کار کردن کنار هم و شوخی و خندهٔ ساده باعث ریزش دیوار تفکرات ریسیستی درک میشود. همین بودن انسانها در کنار هم با هر رنگی قلب فیلم است. آدمها را بحث عوض نمیکند، معاشرت عوض میکند.
از آن طرف هم درک چیزی را میبیند که تا آن روز نمیدید. همین باند برادران آریایی که ادعا میکند از نژاد سفیدها دفاع میکند، در عمل یک باند جنایتکار است که مواد میفروشد و پول درمیآورد. بیرون هم کامرون و بقیه خیلی زود فراموشش کردهاند و سه سال است سراغش نیامدهاند. درک که این را میفهمد، از این باند جدا میشود و تاوانش را سنگین میدهد. در دوش عمومی او را کتک میزنند و بهش تجاوز میکنند.
سوئینی به دیدنش در بیمارستان میآید. درک التماس میکند که او را از آنجا بیرون ببرد و سوئینی قبول نمیکند. میگوید باید با نتیجهٔ کارهایت روبهرو شوی. بعد از گذشتهٔ خودش میگوید که او هم روزی همه را مقصر میدانست، خدا و جامعه و سفیدها، و نفرت هیچ جوابی به او نداد.
آخرش هم خبر بدتری میدهد اینکه باندی که درک خودش ساخته حالا دارد دنی را هم جذب میکند. اینجا درک واقعاً دیگر نمیتواند به خودش دروغ بگوید. لامونت به او هشدار میدهد که جانش بهخاطر فاصله گرفتن از سفیدها در زندان در خطر است، ولی خودش پا در میانی میکند و کسی به درک دست نمیزند و سپس درک قبل از رفتن از او تشکر میکند.
تا اینجا خاطرات زندان از زبان درک برای برادرش دنی تعریف میشد تا او را متقاعد کند از باند جدا شود. حالا فیلم برمیگردد به رنگی و به روز آزادی. درک به خانه میرسد و برادرش را با خالکوبی گروه و پوسترهای نئونازی روی دیوار اتاقش میبیند. دقیقاً همان مسیری که خودش رفته بود دارد تکرار میشود. اول با دنی حرف میزند، ولی جواب درستی نمیگیرد. میرود به مهمانی شبانه گروه و تو روی کامرون میایستد. میگوید من کنار میروم و دنی را هم دست نمیزنید. کامرون مسخرهاش میکند و درک او را کتک میزند.
بقیه، از جمله ست و استیسی(دوستدختر سابقش)، سرش میریزند. ست اسلحه درمیآورد ولی درک خلع سلاحش میکند و همه را نشانه میگیرد و میرود و اسلحه را در سطل آشغال میاندازد. دنی دنبالش میرود و از خشمگین است که چرا با گروه چنین کرده. میخواهد بداند چرا برادرش، قهرمانش، همهچیز را ول کرده. درک برایش تعریف میکند زندان چه بود و دنی این بار گوش میدهد. آن شب هر دو پوسترها را از دیوار اتاقشان میکنند. صبح دنی مینشیند و مقالهاش را تمام میکند و از این مینویسد که برادرش نفرت را از پدرشان گرفته بود.
صبح آخر، درک دنی را تا مدرسه میرساند. سوئینی و یک پلیس سر راهاند و خبر میدهند که به ست و کامرون شب قبل حمله شدهاند و حالشان بد است. درک میگوید دستش در کار نبوده و قول میدهد ببیند چه میتواند بفهمد. دنی میرود توی مدرسه و توی توالت، همان پسر دیروزی را میبیند. پسر اسلحه درمیآورد و او را میکشد.
درک میدود، از بین جمعیت و پلیس رد میشود و جسد خونآلود برادرش را بغل میگیرد و گریه میکند و خودش را مقصر میداند. بعد صدای دنی میآید که مقالهاش را تمام میکند. آخرش از لینکلن نقل میکند که ما دشمن نیستیم، دوستیم، و روزی فرشتگان بهتر وجود ما دوباره بیدار میشوند.
این حرف با آن تصویر کنار هم مینشیند و درد دارد. شبیه یک آرزوی دیرهنگام است. درک عوض شد، ولی مسیر ریسیستیای که سالها پیش شروع کرده بود نفرت را بین مردم پخش کرده و حالا از میان همان مردم برگشته. قاتل دنی نئونازی نیست، فقط پسری است که یک روز قبل تحقیر شده بود و آدم میفهمد این همان چرخهای است که درک ساخته بود. گاهی پشیمانی آدم را از نتیجهٔ کارهایش نجات نمیدهد.
تاریخچه و پیشینه
تاریخ مجهول آمریکا را دیوید مککنا وقتی حدود بیستوشش سال داشت نوشت. مایهٔ فیلمنامه زندگی خودش بود. او در سندیگو و در فضای پانکراک بزرگ شده بود. پانکراک یک خردهفرهنگ متشکل از جوانان پرخاشگر است که دعوا کردن و بروز رفتارهای خشن از آنها چیز عجیبی نبود.
مسئله این است که گروههای نژادپرست هم بین این بچههای سرگردان جای پیدا میکردند. مککنا میگفت مستندهایی که دربارهٔ این آدمها دیده به نظرش دروغ میآمد. برای همین موقع نوشتن سراغ اسکینهدهای واقعی رفت، با آنها حرف زد و رفتارشان را از نزدیک دید. ایدهٔ اصلیاش را هم همان اول روشن کرده بود که آدم نژادپرست به دنیا نمیآید، نفرت یاد گرفته میشود و ریشهاش در خانواده است.
اینجا لازم است بدانیم اسکینهد(skinhead) کیست. اسکینهدها در دههٔ شصت میلادی در بریتانیا از میان جوانان طبقهٔ کارگر درآمدند؛ سر تراشیده داشتند و پوتینهایشان سنگین بود و سبک خاصی از لباس و موسیقی را دوست داشتند. اولش این جنبش نژادپرست نبود و حتی سیاهپوستان و مهاجران جامائیکایی هم در آن بودند. از اواخر دههٔ هفتاد بخشی از آن به سمت نگرش راست افراطی کشیده شد و با گروههایی مثل جبهه ملی بریتانیا(گروهی که بعدها در محل فیلمبرداری علیه خود تونی کی خبرنامه چاپ کرد) همراه شد.
در دههٔ هشتاد این شاخه به آمریکا رسید. اسکینهدهای فیلم از همین شاخهاند. نئونازی(کسانی که ایدئولوژی حزب نازی هیتلر را زنده میکنند) و ریسیستهای خودبرتربین سفیدپوست(White supremacist)، یعنی کسانی که معتقدند سفیدپوستان از نژادهای دیگر بالاترند و باید در جامعه بالادست بمانند. نکتهای که خوب است بدانیم این است که همهٔ اسکینهدها نژادپرست نیستند و گروههایی از خودشان هم دقیقاً علیه نژادپرستی ایستادهاند.
کارگردانی فیلم اول به دنیس هاپر پیشنهاد شد که رد کرد. بعد نوبت تونی کی کارگردان بریتانیایی که تا آن روز بیشتر آگهی میساخت بود شد و این اولین فیلم سینماییاش میشد. نیو لاین سینما، استودیویی که فیلم را تولید میکرد، و مایکل دی لوکا، رئیس بخش تولیدش، از اول او را میخواستند. کی قرارداد را حتی به کنیسه برد و جلوی خاخام امضا کرد تا شگون داشته باشد.
پیدا کردن بازیگر درک هم ماجرا داشت. واکین فینیکس نپذیرفت و کی هم در تستها کسی را نیافت. مسئول انتخاب بازیگر ادوارد نورتن را پیشنهاد داد. کی اول قبول نمیکرد و میگفت نورتن وزن و حضور ندارد، ولی بالاخره کوتاه آمد. نورتن هم برای این نقش حدود نصف دستمزد معمولش را پذیرفت و برای آماده شدن با تمرین زیاد و تغذیهٔ سنگین حدود یازده کیلو عضله ساخت. فیلمبرداری از مارس تا مه ۱۹۹۷ در لسآنجلس و ونیس بیچ انجام شد و خود کی هم فیلمبردار و اپراتور دوربین بود. ونیس بیچ محلهای ساحلی در لسآنجلس است و فیلم تمام خانه و زمین بسکتبال و خیابانهایش را همانجا گذاشته.
نسخهٔ اول کی حدود ۹۵ دقیقه بود و بهموقع و در بودجه تحویل داده شد. استودیو با اینکه نمایشهای آزمایشی(test screening، یعنی نمایش خصوصی برای مخاطبان نمونه پیش از اکران) بازخورد خوبی داشتند، بازتدوین خواست، و نورتن هم وارد کار شد. کی این را نمیپذیرفت. او در آن زمان اولین فیلمش را میساخت و به قول خودش خواستار همان اختیار نهایی(final cut، یعنی حق تصمیم آخر دربارهٔ نسخهٔ نهایی فیلم) بود که کارگردانان بزرگی مثل استنلی کوبریک دارند.
کار به جاهای عجیب رسید. کی صدهزار دلار خرج آگهیهای رمزآلود در مطبوعات صنفی هالیوود کرد که از جان لنون و لینکلن نقل قول میکردند و نورتن و استودیو را محکوم میکردند. یک بار هم یک کشیش و یک خاخام و یک راهب بودایی را به جلسهٔ تهیهکنندگان آورد و کل جلسه را فیلم گرفت.
در تابستان ۱۹۹۸ استودیو هشت هفته وقت اضافه داد، ولی کی چیزی نشان نداد و استودیو نسخهٔ نورتن را برای اکران انتخاب کرد. کی خواست اسمش را از تیتراژ بردارد و برای مثال نام همپتی دامپتی را پیشنهاد کرد، ولی انجمن کارگردانان آمریکا(DGA، سازمان صنفیای که قواعد کارگردانان هالیوود را نگه میدارد و اجازهٔ حذف اسم را فقط در شرایط خاص میدهد) قبول نکرد. کی علیه انجمن و استودیو شکایت کرد که در سال ۲۰۰۰ رد شد.
نسخهٔ نهایی حدود ۲۴ دقیقه از نسخهٔ خودش بلندتر بود و او آن را سوءاستفاده از خلاقیتش میدانست. نتیجهٔ این رفتار برایش بد تمام شد. هالیوود او را کارگردانی میدانست که نمیشود با او کار کرد و تا دریاچهٔ آتش در ۲۰۰۶ فیلم دیگری نساخت. بعدها هم قبول کرد که غرورش راه را بسته بود و عذرخواهی کرد. حتی خودش تا ۲۰۰۷ فیلم را تماشا نکرد.
فیلم آخر اکتبر ۱۹۹۸ ابتدا در تعداد کمی سالن(اکران محدود) و بعد در سراسر آمریکا نمایش داده شد. اثر حاضر با بودجهٔ ۲۰ میلیون دلاری، حدود ۲۴ میلیون دلار در سراسر جهان فروخت که در گیشه موفقیت متوسطی بود. ولی در نقد و در ذهن تماشاگران بیشتر از گیشه ماند. نورتن نامزد اسکار بهترین بازیگر مرد شد و فیلم امتیاز تأیید ۸۴٪ در راتن تومیتوز گرفت. منتقدی مثل راجر ایبرت فیلم را خوب و قدرتمند خواند ولی گفت مسیر تبدیل شدن درک به نژادپرست را قانعکننده نشان نمیدهد و بعضی دیگر پایان را احساساتی دانستند.
با این حال بازی نورتن تقریباً همهجا ستایش شد. امروز هم که بیش از بیست سال گذشته، خبر یک دنبالهٔ احتمالی به نام تاریخ آفریقایی وای هست که قرار است کی کارگردانیاش کند و جیمون هونسو در آن بازی کند.
فرهنگ زمینه و خصوصیات زمانه
فیلم در لسآنجلس میگذرد. زمان اصلی داستانش ۱۹۹۷ است و گذشتهاش از سال ۱۹۹۴ که درک دستگیر میشود به عقب برمیگردد. این سالها تصادفا انتخاب نشدهاند و فیلم در نقطهای از تاریخ آمریکا نشسته که چند جریان بزرگ فرهنگی و اجتماعی همزمان به هم رسیده بودند. واکنش سفیدپوستان به دستاوردهای جنبش حقوق مدنی، از هم پاشیدن اقتصاد صنعتی، ظهور باندهای خیابانی و بازار کراک، جنگ با مواد مخدر و انفجار جمعیت زندانها، رشد جنبش نئونازی و اسکینهدها و موج مهاجرت.

هر کدام از اینها ریشهٔ جداگانهای دارد، اما در لسآنجلس دههٔ نود به هم گره خوردهاند. برای همین بهتر است هر رشته را جدا باز کنیم و ببینیم از کجا آمده و با جنبش دیگر چه کرده است. لسآنجلس هیچوقت شهر آرامی از نظر نژادی نبود. تا میانهٔ قرن بیستم، محلههای مسکونی را با قراردادهایی که فروش خانه به سیاهپوستان را ممنوع میکرد جدا کرده بودند و بعد از جنگ جهانی دوم، با کوچ سفیدپوستان(فرار سفیدها- white flight) به حومهها این جدایی تشدید شد.
اعضای پلیس شهر هم مشهور به خشونت و درگیری بودند. در سال ۱۹۶۵ یک بازرسی معمولی پلیس در محلهٔ واتس به شورش انجامید که ۳۴ کشته، بیش از هزار زخمی و حدود ۴۰ میلیون دلار خسارت به جا گذاشت. همین شهر در سال ۱۹۷۸ رأی عمومی مالیات کمتر بر املاک را تصویب کرد و بودجهٔ مدارس و خدمات عمومی را کم کرد. کاهش بودجه محلههای فقیر را بیشتر از بقیه زد.

شورش واتس در لسآنجلس
در دههٔ هشتاد، رئیس پلیس شهر، دیرل گیتس، عملیاتهای گستردهای علیه باندها راه انداخت که به عملیات چکش(Operation Hammer،۱۹۸۷-۱۹۸۸) معروف شد. دهها هزار جوان، عمدتاً سیاهپوست و لاتین، در چند شب بازداشت شدند و بیشترشان بعد از چند ساعت بیگناه آزاد شدند. طبق سرشماری ۱۹۹۰، سفیدپوستان غیراسپانیاییتبار در شهر لسآنجلس در دستۀ اکثریت نبودند. یعنی هم پلیس در محلهها بدنام بود و هم شهر داشت از نظر ترکیب جمعیت عوض میشد و هر دو گروه، هم اکثریت قدیمی و هم اقلیتهای جدید، احساس ناامنی میکردند.
حقوق مدنی و واکنش به آن
جنبش حقوق مدنی آمریکا در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ یکی از مهمترین دگرگونیهای حقوقی و اجتماعی تاریخ معاصر این کشور را رقم زد. نقطه عطف مهم رأی دیوان عالی در پرونده Brown v. Board of Education در سال ۱۹۵۴ بود که جداکردن نژادها را مدارس دولتی، مغایر قانون اساسی اعلام کرد هرچند اجرای آن با مقاومت شدید در ایالتهای جنوبی روبهرو شد.[1]
مسئله در دهه ۱۹۶۰ از سطح دادگاهها فراتر رفت و به قانونگذاری فدرال رسید. قانون حقوق مدنی ۱۹۶۴ تبعیض نژادی در استخدام و بسیاری از اماکن عمومی را ممنوع کرد و سازوکارهای فدرال برای مقابله با تبعیض را تقویت کرد. عنوان هفتم این قانون نیز کمیسیون فرصتهای برابر شغلی(EEOC) را برای اجرای ممنوعیت تبعیض در محیط کار به وجود آورد.[2] یک سال بعد، قانون حق رأی سال ۱۹۶۵ بسیاری از موانعی را که برای محروم کردن سیاهپوستان از مشارکت سیاسی برای ثبتنام و کاندیدا شدن و رأیدادن بود هدف گرفت. قانون همچنین برای مناطقی که سابقه تبعیض انتخاباتی شدید داشتند، نظارت و مداخله فدرال گستردهتری در نظر گرفت.[3]
مسئله فقط این نبود که سیاهپوستان بتوانند در کنار سفیدپوستان به مدرسه بروند یا در رستورانها و محل کار مورد تبعیض قرار نگیرند. با تصویب این قوانین روابط نژادها و فرصتهای اجتماعی نیز تغییر کرد. دولت فدرال در برخی زمینهها وظیفه پیدا کرد برای برطرف کردن آثار تبعیض گذشته نیز اقدام کند.
این مرحله، زمینهساز جنبش تبعیض مثبت، تخصیص سهمیه یا تبعیض جبرانی(Affirmative Action) شد. اصطلاح تبعیض مثبت پیش از قانون حقوق مدنی سال ۱۹۶۴ نیز در سیاست فدرال به کار رفته بود؛ برای نمونه، فرمان اجرایی ۱۰۹۲۵ در سال ۱۹۶۱ از اقدامات مثبت برای تحقق فرصت برابر بود و فرمان اجرایی ۱۱۲۴۶ در سال ۱۹۶۵ پیمانکاران فدرال را به رعایت عدم تبعیض و اتخاذ اقدامات مثبت در زمینه اشتغال ملزم کرد.[4]
به بیان سادهتر تبعیض مثبت یعنی در پیشگرفتن سیاست و روشی برای اصلاح رویههای تبعیضآمیز در برابر اقلیتهای نژادی، زنان، از کارافتادگان و سایر گروههایی است که در طول تاریخ، از برخی یا بسیاری مزیتهای اجتماعی بیبهره ماندهاند. برای مثال، در سال ۱۹۷۰ در آمریکا، سیاهان دوازده درصد جمعیت را دارا بودند اما فقط ۲٫۲ درصد پزشکان از نژاد سیاه بودند. تبعیض مثبت از همان ابتدا مترادف با سهمیهبندی کردن امور مختلف بین نژادها نبود.
این سیاست طی زمان، از تلاش برای جلوگیری از تبعیض به مجموعهای از برنامهها برای افزایش حضور گروههایی که سابقه محرومیت داشتند تبدیل شد. اگر تبعیض گذشته باعث شده باشد که دو گروه از نقطه شروع یکسانی برخوردار نباشند، آیا رفتار یکسان با آنان در زمان حال واقعاً به معنای برابری است، یا برای رسیدن به فرصت برابر باید آثار تبعیض گذشته نیز جبران شود؟ در سوی دیگر، مخالفان این سیاست استدلال میکردند که استفاده از نژاد بهعنوان عامل استخدام یا پذیرش دانشگاهی خود میتواند نوعی تبعیض جدید ایجاد کند و اصل شایستگی فردی را تضعیف کند. این اختلاف، بعدها به یکی از محورهای اصلی مناقشه سیاسی آمریکا تبدیل شد.[5]
پرونده Regents of the University of California v. Bakke در سال ۱۹۷۸ یکی از مهمترین نقاط مناقشه بود. دانشکده پزشکی دانشگاه کالیفرنیا در دیویس برای گروهی از متقاضیان اقلیت برنامهای جداگانه داشت که ۱۶ جایگاه از یک کلاس ۱۰۰ نفره را به این برنامه اختصاص میداد. دیوان عالی در رأیی چندپاره، چنین سهمیهبندی سخت و ثابت نژادی را غیرقابل قبول دانست، اما در نظر قاضی پاول، استفاده از نژاد بهعنوان یکی از عوامل در یک فرآیند فردمحور پذیرش دانشگاهی لزوماً ممنوع اعلام نشد. به این ترتیب، سهمیه ثابت و در نظر گرفتن نژاد بهعنوان یکی از عوامل از یکدیگر تفکیک شدند.[6]
توسعه حقوق مدنی واکنش اجتماعی و سیاسی نیز ایجاد کرد. بخشی از سفیدپوستان، مخصوصاً در مناطقی که تغییرات اقتصادی و اجتماعی را بهصورت مستقیم احساس میکردند، سیاستهای جدید را بهعنوان رقابت بر سر منابع محدود شغل، جایگاه اجتماعی، دانشگاه، مسکن و نفوذ سیاسی میدیدند. در چنین برداشتی، مسئله بهتدریج اینگونه فهم شد که خب اگر فرصت بیشتری به آنان داده شود، سهم من چه میشود؟
پژوهشها میگویند که پس از تصویب قوانین حقوق مدنی، سفیدپوستها احساس میکردند حقوقی که تا آن زمان برایشان عادی و تثبیتشده بود، دارد تغییر میکند و از چنگشان در میرود. ادغام اجباری مدارس، تبعیض مثبت، اعتراضات در سطح شهر و گسترش برنامههای رفاهی، برای سفیدپوستها صدای هشدار بودند. از طرف دیگر، مشکلات اقتصادی هم فشار را بیشتر میکرد؛ افزایش قیمتها، نگرانی درباره پیدا کردن یا حفظ شغل و کاهش قدرت خرید باعث میشد آنها تغییرات اجتماعی و مشکلات اقتصادی را به هم ربط بدهند و تصور کنند فرصتهایی که پیشتر در اختیارشان بوده، حالا دارد به گروههای دیگری میرسد.[7]
البته نمیتوان این واکنش را به تمام سفیدپوستان یا حتی فقط به طبقه کارگر نسبت داد. پژوهشهای جامعهشناختی میگویند که نسبت دادن واکنش علیه تبعیض مثبت صرفاً به سفیدپوستان طبقه کارگر، تصویری بیش از حد سادهشده ایجاد میکند و سفیدپوستان طبقه متوسط و بالاتر نیز در شکلگیری و نهادینه شدن این واکنش سیاسی نقش داشتهاند.[8] از سوی دیگر، مصاحبههای انجامشده با گروهی از سفیدپوستان طبقه کارگر و متوسط نشان داده است که برخی از آنان اقدام مثبت را نوعی مزیت ناعادلانه برای اقلیتها تلقی میکردند و معیار هرکس شایستهتر است باید انتخاب شود را معیار اصلی عدالت میدانستند.[9]
بنابراین، بهتر است از یک واکنش واحد و یکدست سخن نگوییم؛ آنچه وجود داشت مجموعهای از برداشتها و واکنشهای متفاوت بود که در بعضی موارد با نگرانی اقتصادی و در بعضی موارد با پیشداوریهای نژادها درهم میآمیخت. این روند در کالیفرنیا در سال ۱۹۹۶ وارد مرحله کاملاً سیاسی شد.
پیشنهاد ۲۰۹ (Proposition 209) که در انتخابات نوامبر همان سال به رأی گذاشته شد، دولت ایالتی و نهادهای عمومی محلی را از ترجیح یا تبعیض بر اساس نژاد، جنسیت، رنگ، قومیت یا ملیت در حوزههایی مانند استخدام دولتی، آموزش عمومی و قراردادهای دولتی منع میکرد؛ البته متن آن استثناها و محدودیتهایی نیز در نظر گرفته بود. این پیشنهاد با ۵٬۲۶۸٬۴۶۲ رأی موافق، معادل ۵۴٫۵۵ درصد، در برابر ۴۵٫۴۵ درصد رأی مخالف تصویب شد.[10]
در یکی از صحنههای مهم فیلم ما، پدر درک در سر میز شام درباره درسهای مدرسه، ادبیات سیاهپوستان و سپس وضعیت شغلی خودش صحبت میکند. او ادعا میکند که دو آتشنشان سیاهپوست بهجای دو سفیدپوست که در آزمون امتیاز بیشتری گرفته بودند استخدام شدهاند و نتیجه میگیرد که این انتخاب حاصل تبعیض مثبت بوده است. سپس استدلال بهترین فرد کارآمد برای شغل را در برابر سیاستهای نژادی قرار میدهد.[11]
اهمیت این صحنه در آن است که فیلم برای شکلگیری شخصیت درک، یک رابطه مستقیم میان رقابت شغلی، احساس از دست دادن موقعیت و برداشت از تبعیض معکوس ایجاد میکند. پدر درک هنوز در سطح استدلال از شایستگی و عدالت حرف میزند، اما همان گفتوگو خیلی سریع با توهین آشکار نژادی همراه میشود. بنابراین فیلم نشان داده که چطوری شکایت ظاهراً اقتصادی یا حقوقی میتواند در ذهن یک شخصیت با پیشداوری نژادیاش ترکیب شود و از یک مسئله محدود به یک جهانبینی کلی درباره مسائل ریسیستی تبدیل شود.
پس نفرت در فیلم فقط محصول یک عقیده منفرد نیست، در خانواده، محله، گروه دوستان و فرهنگ سیاسی شخصیت پرورانده میشود.[12] همین الگو در مواجهه درک با مهاجران نیز دیده میشود. در بخش دیگری از فیلم، او مشکلات اقتصادی و اشتغال را به حضور مهاجران پیوند میدهد و در سخنرانیهایش تصویری میسازد که در آن کارگران سفیدپوست قربانی مهاجرانی شدهاند که بهزعم او شغلها را میگیرند و دستمزدها را پایین میآورند.
در نتیجه، دو موضوع که در واقع از نظر حقوقی و تاریخی کاملاً یکسان نیستند ــ تبعیض مثبت و مهاجرت ــ در ذهن شخصیت به این استدلال که اجنبیان در حال تصاحب فرصتهایی هستند که متعلق به سفیدپوستان است تبدیل میشود.[13] بنابراین، سخن درک درباره گرفتن جای سفیدها توسط سیاهها دقیقا مربوط به همین فرصتهایی است که ممکن است از بین بروند و از آن در این جریان سخن گفتیم؛
باید بدانید که این نوع روایت لزوماً فقط در گروههای نئونازی یا سفیدبرترپندار وجود نداشت؛ بخشهایی از جامعه آمریکا، با شدتها و انگیزههای متفاوت، درباره تبعیض مثبت، ادغام مدارس، رفاه اجتماعی یا مهاجرت با زبان عدالت برای خودمان و رقابت ناعادلانه بحث میکردند. با این حال، تفاوت اساسی میان یک اعتراض سیاسی معمولی و جهانبینی درک در فیلم این است که درک این نارضایتی را به نظریهای جامع درباره دشمنی پر از کینه نسبت به سیاهپوستها تبدیل میکند.[11][12][13]
مسائل اقتصادی و از بین رفتن فرصت کار
از دههٔ هفتاد به بعد، اشتغال صنعتی و سهم صنعت از اشتغال آمریکا کاهش یافت. بسیاری از مشاغلی که زمانی در کارخانهها و واحدهای تولیدی در دسترس کارگران بدون مدرک دانشگاهی بود، بهتدریج از بین رفت یا به مناطق دیگری منتقل شد. اشتغال بخش تولیدی آمریکا در ژوئن ۱۹۷۹ به حدود ۱۹٫۶ میلیون نفر رسید و پس از آن، در دورههای مختلف اقتصادی کاهش پیدا کرد؛ در کنار رکودهای اقتصادی، تغییرات فناورانه، افزایش بهرهوری، جابهجایی کارخانهها و رشد برونسپاری نیز در این روند نقش داشتند.[14][15]
در لسآنجلس، این تغییرات شکل ملموستری داشت. کارخانههای بزرگ خودروسازی، لاستیکسازی و صنایع وابسته در جنوب و جنوبشرقی شهر و مناطق اطراف آن یکی پس از دیگری تعطیل شدند. کارخانهٔ Firestone در South Gate که هزاران نفر را در خود جای داده بود، در سال ۱۹۸۰ بسته شد و تعطیلی کارخانههای General Motors و Firestone در اوایل دههٔ ۱۹۸۰ حدود ۳۰۰۰ شغل صنعتی را از این منطقه گرفت.[16]پژوهشهای دربارهٔ لسآنجلس نیز موج بزرگتری از تعطیلی کارخانهها را در امتداد کریدور صنعتی Alameda بین سالهای ۱۹۷۸ تا ۱۹۸۲ ثبت کردهاند که دهها هزار شغل یقهآبی را از بین برد.[17]
همزمان، پایان جنگ سرد فشار دیگری را به اقتصاد جنوب کالیفرنیا وارد کرد. وابستگی شدید منطقه به صنایع دفاعی و هوافضا باعث شد کاهش هزینههای نظامی پس از فروپاشی اتحاد شوروی مستقیماً به بازار کار منطقه ضربه بزند. در کالیفرنیا، اشتغال هوافضا که در اواخر دههٔ ۱۹۸۰ در سطح بالایی قرار داشت، در فاصلهٔ ۱۹۸۸ تا ۱۹۹۳ حدود ۱۴۰ هزار شغل کاهش یافت؛ بخش بزرگی از این کاهش در جنوب کالیفرنیا متمرکز بود.[18]
گزارشهای اقتصادی همان دوره نیز گفتهاند که رکود اوایل دههٔ ۱۹۹۰ در کالیفرنیا از بسیاری جهات طولانیتر و عمیقتر از رکود ملی بود؛ در حالی که اشتغال در بخشهای مختلف آمریکا از سال ۱۹۹۲ وارد مسیر بهبود شد، اشتغال کالیفرنیا تا اوایل ۱۹۹۴ همچنان کاهش پیدا میکرد.[19] به همین دلیل، کاهش قراردادهای دفاعی فقط به معنای از دست رفتن تعدادی شغل در کارخانههای هوافضا نبود و اثر آن به پیمانکاران، کسبوکارهای وابسته، بازار مسکن و دیگر بخشهای اقتصاد منطقه نیز سرایت کرد.[18][19]
ویلیام جولیوس ویلسون در کتاب The Truly Disadvantaged (1987) گفته که فروپاشی محلههای فقیر سیاهپوست را نمیتوان فقط با تبعیض نژادی توضیح داد؛ تغییر ساختار اقتصاد شهری و خروج صنایع قدیمی از مرکز شهر نیز نقش مهمی داشت. به اعتقاد او، هنگامی که کارخانهها و مشاغل صنعتی از محلههای مرکزی خارج شدند، ساکنان کممهارتی که پیشتر میتوانستند بدون تحصیلات دانشگاهی وارد بازار کار شوند، با فرصتهای شغلی بسیار محدودتری روبهرو شدند.
همزمان، بخشی از مشاغل جدید در بخش خدمات به مهارت و تحصیلات بیشتری نیاز داشت و تعداد زیادی از مشاغل نیز به حومهٔ شهرها منتقل میشدند که دسترسی به آنها برای ساکنان فقیر شهر دشوارتر بود.[20] ویلسون بعدها در کتاب When Work Disappears (1996) این بحث را با جزئیات بیشتری دنبال کرد و توضیح داد که حذف مشاغل فقط درآمد افراد را کاهش نمیدهد و ساختار خانواده و زندگی اجتماعی محله را نیز تحت تأثیر قرار میدهد.
از نظر او، وقتی بیکاری مزمن در یک محله متمرکز میشود، پیامد آن میتواند در افزایش انزوای اجتماعی، تضعیف نهادهای محلی، فروپاشی برخی روابط خانوادگی و افزایش رفتارهایی مانند پیوستن به باندها و بروز رفتار بزهکارانه دیده شود.[21]
جوان سفیدپوست طبقهٔ کارگری که شاهد تعطیلی کارخانه، کاهش دستمزد یا از دست رفتن امکان رسیدن به یک زندگی باثبات است، ممکن است احساس کند چیزی از آیندهای که برای خودش تصور کرده بود در حال از بین رفتن است. اما اینکه این نارضایتی اقتصادی چگونه معنا پیدا کند، به چارچوبی بستگی دارد که فرد برای توضیح وضعیت خود در اختیار دارد. پژوهشهای جدید دربارهٔ زوال صنعتی و واکنشهای نژادی گفتهاند که در برخی مناطق، از دست رفتن مشاغل تولیدی با نگرانی دربارهٔ جایگاه گروه سفیدپوستان و تشدید برخی نگرشهای نژادی همراه شده است.[22]
به بیان دیگر همین فشار، جوان سفیدپوست فقیر را هم عصبانی و هم به دنبال مقصر میانداخت. بیکاری خشم میآورد، ولی اینکه خشم به کجا برود، به ایدئولوژیای بستگی دارد که در دسترس است.
مطالعات دیگری نیز رابطهای میان احساس ناامنی اقتصادی و ادراک رقابت شغلی میان افراد با نژادهای متفاوت و نگرشهای مربوط به مهاجرت در میان برخی سفیدپوستان آمریکایی یافتهاند.[23] بنابراین، میتوان گفت بیکاری و از دست رفتن امنیت اقتصادی بهخودیخود یک پاسخ سیاسی یا نژادی مشخص ایجاد نمیکند؛ اما اگر این فشار در چارچوب روایتی قرار بگیرد که مهاجران یا اقلیتهای نژادی را مسئول از دست رفتن فرصتها معرفی میکند، نارضایتی اقتصادی میتواند به خشم میان نژادها و جستوجوی یک مقصر در اجتماع تبدیل شود.[22][23]
باندهای خیابانی و کراک
باندهای سیاهپوست لسآنجلس از اواخر دههٔ شصت عمدتاً برای دفاع در برابر باندهای دیگر شکل گرفتند. این را که چرا باندها اینجا و آن زمان ظهور کردند، بعضی پژوهشگران به سرکوب سازمانهای سیاسی سیاهپوست ربط میدهند.
در لسآنجلس دهههای ۱۹۴۰ تا ۱۹۶۰، جای محلههای سیاهپوست در شهر در شرایط تفکیک نژادی مسکن و مدرسه، محرومیت اقتصادی و اجتماعی تعیین شده بود. نخستین باندهای سیاهپوست در اواخر دهه ۱۹۴۰ تا حدی در واکنش به خشونت و ارعاب گروههای جوانان سفیدپوست شکل گرفتند؛ جوانان سیاهپوست در مدارس و محلههایی که با جداسازی نژادی از بخشهای دیگر شهر جدا شده بودند، برای دفاع از خود و حفظ قلمرو اجتماعیشان به گروههای محلی روی میآوردند.[40]
این گروهها در ابتدا لزوماً چیزی شبیه Crips و Bloods نبودند. بسیاری از آنها بیشتر street club یا گروههای محلی جوانان بودند؛ عضویت در آنها به ارتباط مدرسه و دوستیهای افراد محله وابسته بود. مسئله میتوانست بسیار ساده باشد. اگر گروهی از محله دیگر وارد محدوده شما میشد، یا در مدرسه و خیابان درگیری ایجاد میکرد، داشتن یک گروه بزرگتر به فرد احساس امنیت و قدرت بیشتری میداد.
منابع مربوط به تاریخ باندهای لسآنجلس گفتهاند که خشونت علیه نژادهای دیگر، تفکیک مدارس و محل سکونت و محرومیت از جریان زندگی اجتماعی اصلی جامعه لسآنجلس در شکلگیری این گروهها نقش داشتند.[40] نکته مهمتر این است که بعد از شکلگیری این گروهها بهتدریج رقابت میان خود گروههای سیاهپوست نیز جدی شد. همان گروهی که ممکن بود ابتدا برای حفاظت در برابر سفیدپوستها شکل گرفته باشد، برای حفظ اعتبار، دفاع از اعضای خود و کنترل محدوده محله، با گروه دیگری درگیر میشد. یعنی بعداً رقابت بر سر منزلت و قلمرو نیز به عامل مهمی تبدیل شد.[41]
در دهه ۱۹۶۰ یک عامل دیگر تحت عنوان رابطه بسیار متشنج جوانان سیاهپوست با پلیس هم به این وضعیت اضافه شد. شورش واتس در سال ۱۹۶۵ پس از درگیری میان پلیس و یک خانواده سیاهپوست آغاز شد و بعد به اعتراض و خشونت گسترده تبدیل شد. پس از واتس، بخشی از اعضای باندهای محلی به سمت جریانهای Black Power و سازمانهایی مانند Black Panther Party و US Organization کشیده شدند و برای مدتی، ایده حفاظت از محله در مقابل پلیسها معنای سیاسی پیدا کرد.[42]


پس میتوان گفت در لسآنجلس، باندهای سیاهپوست سابقهای قدیمیتر از کریپس(Crips) حدود ۱۹۶۹ تا ۱۹۷۱ و بلادز(Bloods) اوایل دههٔ هفتاد داشتند. بنابراین ظهور کریپس را نمیتوان بهتنهایی یک اتفاق ناگهانی یا محصول صرفا مواد مخدر دانست. روایت پذیرفتهشده دربارهٔ پیدایش کریپس این است که این گروه در حوالی سال ۱۹۶۹ در جنوب لسآنجلس شکل گرفت و با نامهای Raymond Washington و Stanley Williams اداره شده است. گروه اول بیشتر ماهیت یک گروه خیابانی برای حمایت و حفاظت متقابل داشت، اما خیلی زود حمله به رقبای محلی و کنترل قلمرو آن را به یک سازمان تبدیل کرد.[25][26]
کریپس از ابتدا ایدئولوژی مشخصی نداشت. برخلاف سازمانهایی مانند پلنگهای سیاه که برنامه سیاسی مکتوب داشت، کریپس یک حزب سیاسی یا جنبش نظری نبود. حتی دربارهٔ منشأ دقیق نام کریپس نیز روایتهای متفاوتی وجود دارد و ادعاهایی مانند اینکه این واژه مخفف یک شعار سیاسی بوده، با شواهد تاریخی محکمی تأیید نشده است.

ظهور کریپس؛ اواخر دهه ۱۹۶۰ و اوایل دهه ۱۹۷۰
آنچه با اطمینان بیشتری میتوان گفت، این است که هویت کریپس بهتدریج با محله، وفاداری در گروه، قلمرو، حمایت متقابل، حیثیت خیابانی و رقابت با گروههای رقیب شکل گرفت. در دههٔ ۱۹۷۰ نیز این سازمان به مجموعهای از واحدهای کوچکتر یا ستها تقسیم شد و هر محله میتوانست کریپست خود را داشته باشد.[25][27]
پیدایش بلادز نیز تا حد زیادی در واکنش به گسترش کریپس اتفاق افتاد. گروههایی که حاضر به پیوستن به کریپس نبودند، از جمله Piru Street Boys، Brims، Denver Lanes، Inglewood Family، Swans و Pueblo Bishops، با افزایش درگیریها به سمت همکاری با یکدیگر رفتند. در این میان، گروههای پیرامون خیابان پیرو در کامپتون نقش مهمی در شکلگیری ائتلاف بلادز داشتند. بنابراین بلادز در آغاز ائتلافی از گروههای محلی ضدکریپ بود که برای دفاع از قلمرو و اعضای خود به هم نزدیک شده بودند. رنگ قرمز به نماد آنان تبدیل شد و در مقابل رنگ آبی برای کریپس شد.[26][28]

با گذشت زمان، فعالیتهای برهکارانه، سرقت، حمل سلاح و خصوصا پخش و قاچاق مواد مخدر به بخش مهمی از گردش پول در برخی از این گروهها تبدیل شد. گزارشهای وزارت دادگستری آمریکا نیز تأکید میکنند که کریپس و بلادز در آغاز در زمینه درگیری قلمروها شکل گرفتند و بعدها به مجموعه بزرگی از ستهای محلی تبدیل شدند.[26][27]
در همین نقطه باید میان باندهای خیابانی و Black Panther Party for Self-Defense تفاوت گذاشت. پلنگهای سیاه در اکتبر ۱۹۶۶ در اوکلند تأسیس شدند. آنان یک سازمان سیاسی بودند که از قدرت سیاه، دفاع با اسلحه از جامعه در برابر خشونت پلیس و دگرگونی ساختارهای اقتصادی و سیاسی دفاع میکردند. ریشههای فکری حزب پلنگ سیاه ترکیبی از ملیگرایی سیاهپوستان، سوسیالیسم و مارکسیسم و لنینیسم و همچنین اندیشههای ضداستعماری است؛ با این حال، خود حزب نیز در طول حیاتش ثابت نماند و برداشت رهبران مختلف آن از انقلاب، دولت و اقتصاد با یکدیگر تفاوت داشت.[29][30]
در برنامه دهگانه از آزادی و حق تعیین سرنوشت جامعه سیاهپوست، اشتغال کامل، پایان استثمار سرمایهداری از جامعه سیاهپوست، مسکن مناسب، آموزش، پایان خشونت و قتل توسط پلیس، آزادی زندانیان، محاکمه با هیئت منصفهای از همتایان جامعه و در نهایت زمین، نان، مسکن، آموزش، پوشاک، عدالت و صلح سخن گفته میشد. بنابراین اگر بگوییم پلنگهای سیاه گروهی بود که فقط با اسلحه در برابر پلیس ایستاده بودند بخش مهمی از فعالیت سیاسی و اجتماعی آنها را نادیده گرفتیم.[29] به سادگی به آنها گنگ نگویید.
حزب علاوه بر گشت برای نظارت بر رفتار پلیس، برنامههای اجتماعی متعددی نیز ایجاد کرد؛ مشهورترین آنها برنامه صبحانه رایگان برای کودکان بود و در شهرهای مختلف برنامههایی در حوزه سلامت، غذا و خدمات اجتماعی شکل گرفت. همین ترکیب بود که به حزب امکان داد در برخی محلهها پایگاه اجتماعی ایجاد کند.[29][30]
در مقابل، دولت فدرال و نیروهای انتظامی برخورد گستردهای با حزب داشتند. FBI در سال ۱۹۶۷، Black Panther Party را وارد برنامه کرد. اسناد FBI نشان میدهد که این برنامه صرفاً شامل جمعآوری اطلاعات نبوده؛ نفوذ، ایجاد اختلاف داخلی و تلاش برای بیاعتبار کردن سازمانها نیز از روشهای آن بود.[31] یکی از مشهورترین نمونهها فرد همپتون رهبر جوان شاخه ایلینوی حزب، بود که در ۴ دسامبر ۱۹۶۹ در جریان یورش پلیس به محل اقامتش در شیکاگو کشته شد.
اسناد آرشیو ملی نشان میدهند که همپتون پیش از مرگ تحت تحقیق FBI قرار داشت و یک خبرچین FBI سیاهپوست هم در سازمان او نفوذ کرده بود.[24] بنابراین، دقیقتر است بگوییم سرکوب دولت به تضعیف شدید جنبش کمک کرد، نه اینکه بهصورت قطعی فقط بگوییم FBI رهبر حزب را کشت و بعد خلأ آن را باندها پر کردند.

ایالات متحده آمریکا، ایالت ایلینوی، شیکاگو، ۱۹۶۹. فرد همپتون، رئیس شاخه ایالتی حزب پلنگ سیاه در ایلینوی، در حال سخنرانی برای جوانان است.
این ارتباط میان سرکوب سیاسی دههٔ ۱۹۶۰ و ظهور کریپس و بلادز یک فرضیه تفسیری در برخی آثار تاریخی و جامعهشناختی است. پژوهش دربارهٔ تاریخ باندهای لسآنجلس عوامل دیگری مانند جداکردن مسکن، فقر، ضعف نهادهای محلی، تغییر ساختار اقتصادی، مهاجرت به حومه و درگیریهای محلهای را نیز مهم میداند. بنابراین، بهتر است از خلأ اجتماعی و سیاسی سخن بگوییم تا اینکه ادعا کنیم باندها مستقیماً جایگزین پلنگهای سیاه شدند.[27][32]
چه کسانی بازار کراک را در دست داشتند؟
ورود کراک این داستان را وارد مرحلهٔ دیگری کرد. کراک کوکائین شکل دیگری از کوکائین است که میتوانست در مقادیر کوچک و نسبتاً ارزان فروخته شود و همین ویژگی، بازار خردهفروشی گستردهای ایجاد کرد. در لسآنجلس، از اوایل تا میانهٔ دههٔ ۱۹۸۰، راک یا کراک بهسرعت در جنوب شهر گسترش پیدا کرد و همزمان ارزش اقتصادی بازار کوکائین و سطح خشونت مرتبط با آن افزایش یافت.[33][34]
نمیتوان گفت که کریپس و بلادز بهسادگی مافیای کراک شدند و تمام بازار را در اختیار گرفتند. پژوهش مستقیم دربارهٔ لسآنجلس که بر دادههای پلیس دربارهٔ فروش کراک در سالهای نخست گسترش آن تکیه دارد، نتیجه گرفت که دنیای کراک در این شهر در درجه اول در اختیار قاچاقچیان و فروشندگان حرفهای مواد مخدر بود، نه اینکه اساساً توسط باندهای خیابانی اداره شود. باندها در توزیع و خشونت مرتبط با مواد حضور داشتند، اما کل بازار را در کنترل خود نداشتند.[34]
در رأس زنجیره، شبکههای تأمین کوکائین قرار داشتند که بخشی از آنها به قاچاقچیان کلمبیایی و نیکاراگوئهای متصل بودند. در سطح عمدهفروشی لسآنجلس، نامهایی مانند اسکار دانیلو بلاندون (Oscar Danilo Blandon) و نورْوین منِسِس (Norwin Meneses) مطرح شدند و در سطح توزیع خردهفروشی و شبکههای بسیار بزرگ، ریکی راس(Ricky Ross) ــ معروف به Freeway Rick ــ به یکی از بزرگترین توزیعکنندگان کوکائین در لسآنجلس تبدیل شد.
گزارش بازرس کل وزارت دادگستری آمریکا نیز تأیید میکند که راس یک شبکه توزیع بسیار بزرگ ایجاد کرده بود، اما همزمان تأکید میکند که او یا بلاندون را نمیتوان منشأ یگانه یا حتی عامل اصلی انفجار بازار کراک در لسآنجلس دانست.[33][35]
حتی در داخل لسآنجلس نیز شبکه واحدی وجود نداشت. گروهها و خانوادههای مختلفی در محلههای گوناگون فعالیت میکردند و رقابت برای کنترل خانههای فروش کراک(rock houses)، فروشندگان و مسیرهای توزیع، به درگیری با اسلحه منجر میشد. گزارشهای آن زمان از جمله از شبکه خانوادهٔ برایانت(Bryant family) و چندین توزیعکننده عمده دیگر نام میبرند. بنابراین چیزی که در جنوب لسآنجلس شکل گرفت بیشتر شبیه بازاری متشکل از چندین شبکه تأمین، عمدهفروش و خردهفروش رقیب بود تا یک مافیای واحد با رئیس مشخص.[33][35]
ادعای ارتباط کراک با CIA و کنتراها
کنتراها گروههای شورشی مختلف دست راستی و مورد حمایت آمریکا بودند که از سالیان ۱۹۷۹ تا ۱۹۹۰ علیه حکومت نظامی سوسیالیستی ساندینیستا موسوم به دولت بازسازی ملی در نیکاراگوئه فعال بودند.
در دههٔ ۱۹۹۰، مجموعه مقالات گری وب(Gary Webb) در روزنامه سنخوزه مرکوری(San Jose Mercury News) با عنوان ائتلاف تاریک(Dark Alliance) ادعا کرد که برخی قاچاقچیان نیکاراگوئهای مرتبط با کنتراها(Contras) کوکائین را وارد آمریکا کرده و درآمد آن را برای حمایت از جنگ کنتراها علیه دولت ساندینیست نیکاراگوئه به کار بردهاند؛ این مجموعه بهطور ضمنی این بحث را پیش کشید که ارتباطات مذکور در گسترش کراک در جوامع سیاهپوست لسآنجلس نقش داشته است.[36]
اینکه برخی قاچاقچیان مرتبط با کنتراها در قاچاق مواد مخدر دست داشتند، با این ادعا که CIA آگاهانه یک شبکه برای وارد کردن کراک به محلههای سیاهپوست ایجاد کرده بود، یکی نیست. تحقیقات ۱۵ ماهه دفتر بازرس کل وزارت دادگستری آمریکا دربارهٔ همین پرونده نتیجه گرفت که برخی ادعاهای مربوط به قاچاقچیان و ارتباط آنها با کنتراها واقعیت داشت.
اما شواهدی پیدا نکرد که نشان دهد CIA با راس، بلاندون یا منِسِس رابطه عملیاتی داشته یا اینکه این افراد با حمایت CIA عامل اصلی انفجار کراک بودهاند. این گزارش نتیجه گرفت که رشد بازار کراک حاصل مجموعهای از عوامل و شبکههای متعدد بوده و نه یک منبع یا سازمان واحد.
حتی گزارش بازرس کل، در عین رد کردن روایت CIA مافیای کراک را اداره میکرد، برخی رفتارهای مسئلهدار در برخورد نهادهای دولتی با قاچاقچیان را نیز بررسی کرد؛ برای نمونه، دربارهٔ برخورد با بلاندون و استفاده از او بهعنوان مخبر DEA و همچنین یک پرونده جداگانه مربوط به خولیو زابالا(Julio Zavala) پرسشهایی جدی مطرح شد. بنابراین تصویر درست نه این است که هیچ ارتباطی میان کنتراها و قاچاق وجود نداشت و نه این است که CIA کراک را در لسآنجلس توزیع کرد؛ شواهد موجود نشاندهنده وجود قاچاقچیان مرتبط با کنتراهاست، اما ادعای یک عملیات سازمانیافته CIA برای ایجاد اپیدمی کراک تأیید نشده است.[35][37]
تفکیک مذکور برای بحث ما در فیلم هم مهم است؛ زیرا در این فیلم، مسائل پیچیدهای مانند فقر، از دست رفتن شغل، باند، مواد مخدر، رقابت نژادها و خشم اجتماع در ذهن شخصیتها به یک روایت ساده تبدیل میشود که ما سفیدها داریم فرصتها را از دست میدهیم و سیاهها آن را از ما میگیرند. واقعیت تاریخ بسیار پراکندهتر از این روایت است؛ اما همین ساده کردن است که به خشم اقتصادی و اجتماعی اجازه میدهد در ذهن شخصیت، به یک توضیح ریسیستی برای تمام مشکلات تبدیل شود.
مبارزه با مواد مخدر و زندانها
مبارزۀ با مواد مخدر در آمریکا مجموعهای از تصمیمهای قضایی بود که از دههٔ ۱۹۷۰ شدت گرفت و در دههٔ ۱۹۸۰ به مرحلهای بسیار سختگیرانه رسید. ریچارد نیکسون در ۱۷ ژوئن ۱۹۷۱ مواد مخدر را دشمن شماره یک عمومی آمریکا خواند و از یک حمله همهجانبه به عرضه و مصرف مواد سخن گفت. دولت او همزمان بودجهٔ اجرای قانون، مبارزه با قاچاق و برنامههای درمانی را افزایش داد. در دورهٔ رونالد ریگان قوانین مبارزه با مواد مخدر بر اجرای کیفری قانون، مقابله با قاچاقچیان و افزایش مجازاتها تمرکز کرد.[43][44]

سخنرانی رئیسجمهور ریگان خطاب به ملت دربارهٔ مبارزه با سوءمصرف مواد مخدر ــ ۱۴ سپتامبر ۱۹۸۶
یکی از مهمترین تغییرات، قانون مبارزه با سوءمصرف مواد در سال ۱۹۸۶ بود. این قانون برای بعضی جرائم مربوط به کراک و کوکائین پودری مجازاتهای متفاوتی تعیین کرد. برای رسیدن به حداقل مجازات پنجساله، تنها ۵ گرم کراک کافی بود، در حالی که برای همان حداقل مجازات در مورد کوکائین پودری ۵۰۰ گرم لازم بود؛ برای حداقل مجازات دهساله نیز این نسبت ۵۰ گرم کراک در برابر ۵۰۰۰ گرم پودر بود. به این ترتیب، در قانون فدرال نسبت معروف ۱۰۰ به ۱ شکل گرفت.[45][46]
این تفاوت از آن جهت اهمیت پیدا کرد که کراک و کوکائین پودری از نظر مادهٔ فعال، هر دو شکلهایی از کوکائین هستند و تفاوت اصلی در شیوهٔ مصرف و شکل عرضه است. کراک معمولاً بهصورت قطعات کوچک فروخته و دود میشود و اثر آن بسیار سریع ظاهر میشود. گزارشهای علمی دههٔ ۱۹۸۰ توضیح میدادند که تولید کراک نسبت به فرایند تولید کوکائین آزادشده به شکل freebase سادهتر و ارزانتر بود و میشد آن را بهصورت واحدهای کوچک و با قیمت پایینتر در بازار خردهفروشی عرضه کرد. همین ویژگی باعث شد ماده برای بازارهای محلی و فروش خیابانی جذاب شود.[47]
فریبیس شکل خالصتر و غیرنمکی کوکائین گفته میشود که برای کشیدن طراحی شده بود. در این فرایند، کوکائین هیدروکلراید که معمولاً به شکل پودر است، به شکلی تبدیل میشود که نقطه ذوب پایینتری داشته باشد و بتوان آن را حرارت داد و بخار آن را استنشاق کرد. تفاوت مهمش با کراک این است که فریبیس و کراک یکی نیستند، هرچند هر دو شکل قابلکشیدن کوکائیناند. فریبیس معمولاً با فرایند شیمیایی پیچیدهتر و در مقیاس کوچکتر تهیه میشد، در حالی که کراک به شکل قطعات کوچک و ارزانتر برای فروش در خیابان تولید میشد و در دههٔ ۱۹۸۰ بسیار گستردهتر شد.
نباید گفت سیاهپوستان بیشتر به کراک گرایش داشتند یا مصرف کراک در میان آنان بهطور کلی بیشتر بود. یک پژوهش که دادههای پیمایش ملی مصرف مواد در سال ۱۹۸۸ را بررسی کرد، وقتی تفاوتهای محیطی و محلهای را در نظر گرفت، تفاوت معناداری در احتمال مصرف کراک میان سیاهپوستان، سفیدپوستان و لاتینتباران پیدا نکرد.[48]
پس اتفاقات دههٔ ۱۹۸۰ بیشتر به ساختار بازار و شرایط محلهها مربوط بود. کراک بهصورت واحدهای کوچک و ارزان قابل فروش بود؛ بنابراین برخلاف کوکائین پودری که میتوانست در بازارهای مرفهتر و با مقادیر بزرگتر معامله شود، کراک قابلیت فروش گسترده در بازارهای خیابانی را داشت. در لسآنجلس، این بازار خصوصا در محلههای فقیر جنوب شهر گسترش یافت؛ مناطقی که پیش از آن نیز با بیکاری، فقر، جداکردن مسکن، ضعف فرصتهای شغلی و حضور باندهای خیابانی مواجه بودند.[49][50]
به همین دلیل، محلههای سیاهپوست در برخی موارد به بازارهای بسیار متمرکز خردهفروشی تبدیل شدند. هنگامی که یک مادهٔ ارزان، قابلحمل و سریعالاثر وارد محلهای میشود که شبکهای از فروشندگان خیابانی از قبل در آن وجود دارد، توزیع آن میتواند بسیار سریع گسترش یابد؛ حتی بدون اینکه شیوع مصرف در میان کل جمعیت آن نژاد الزاماً بیشتر باشد. مطالعهٔ مالکم کلاین، چریل مکسون و لیا کانینگهام بر روی لسآنجلس نشان داده که بین سالهای ۱۹۸۳ تا ۱۹۸۵ فروش کراک بهشدت افزایش یافت و تعداد اعضای باندهای درگیر در فروش نیز بالا رفت، اما نتیجهٔ اصلی پژوهش این بود که بازار کراک در لسآنجلس در درجهٔ اول متعلق به فروشندگان حرفهای مواد مخدر بود، نه باندهای خیابانی.[50]

تصاویر افسران پلیس لسآنجلس در دوران اپیدمی کراک در دهه ۱۹۸۰
بازار کراک لسآنجلس از یک زنجیرهٔ واحد تشکیل نشده بود. شبکههایی از تأمینکنندگان عمده، قاچاقچیان، عمدهفروشان و فروشندگان محلی وجود داشتند. اسکار دانیلو بلاندون در دادگاهها دربارهٔ ارتباط خود با نورْوین منسِس و سپس فروش عمدهٔ کوکائین به راس شهادت داد. راس بعدها توانست یکی از شبکههای بزرگ توزیع کوکائین و کراک در جنوب لسآنجلس را بسازد و مواد را از طریق شبکهای از فروشندگان خردهفروش به بازارهای مختلف منتقل کند. در دههٔ ۱۹۸۰ نیز مقامهای فدرال و محلی با چند شبکهٔ بزرگ دیگر در لسآنجلس درگیر بودند.[51]
بنابراین در مورد مافیای کراک بهتر است از شبکههای قاچاق و توزیع کراک و کوکائین حرف بزنیم، نه یک مافیای واحد. در همان سالها، شبکههای مرتبط با قاچاقچیان آمریکای لاتین کوکائین را به عمدهفروشان میرساندند؛ عمدهفروشان آن را در اختیار توزیعکنندگان بزرگ قرار میدادند و در نهایت فروشندگان محلهها، از جمله برخی اعضای باندها، آن را در قالب واحدهای کوچک در خیابان میفروختند. این ساختار چندلایه بود و بازیگران مختلفی داشت.[51]
علت مصرف نیز نباید فقط به فقر یا سیاهپوست بودن فروکاسته شود. کراک ویژگیهایی داشت که آن را برای بازار خاص دههٔ ۱۹۸۰ جذاب میکرد. قیمت ورودی پایینتر، امکان خرید در مقادیر بسیار کوچک، اثر سریع پس از کشیدن و چرخهٔ کوتاه اثر و میل به مصرف مجدد. پژوهشهای مربوط به همان دوره نشان میدادند که همین ترکیب میتوانست مصرف را در میان افرادی که قبلاً با کوکائین آشنا شده بودند، به سمت آن سوق دهد.[47]
اما در محلههایی که بیکاری، ناامنی، فشار اقتصادی و آیندهٔ شغلی نامطمئن وجود داشت، مسئله فقط ویژگی دارو نبود. مواد مخدر میتوانست هم وسیلهای برای فرار موقت از فشار زندگی باشد و هم برای برخی جوانان یک فرصت درآمد فوری باشد. این دو موضوع را نباید یکی دانست. بیشتر کسانی که در بازار مواد مخدر فعالیت میکردند مصرفکنندهٔ دائمی نبودند و همهٔ مصرفکنندگان نیز فروشنده نبودند. پژوهشها دقیقاً به همین دلیل بین مصرف، فروش و عضویت در باند تفکیک قائل میشوند.[50]
بازار نیز به نوبهٔ خود خشونت ایجاد میکرد. چون معاملهها غیرقانونی بودند، اختلاف بر سر پول، محموله، بدهی، قلمرو و مشتری نمیتوانست از طریق دادگاه حل شود. فروشندگان مسلح بودند، مشتریان ناشناس بودند و رقبا میتوانستند برای تصاحب یک محل یا شبکه وارد درگیری شوند. با این حال ارتباط میان باندها، بازار کراک و قتل، ساده و خطی نیست؛ افزایش فروش کراک و ورود اعضای باندها به بازار اتفاق افتاد، اما این به معنای آن نبود که همهٔ خشونتهای شهر مستقیماً از خود کراک ناشی شده باشد.
چرا سهم سیاهپوستان در بازداشتها و زندانها اینقدر بالا رفت؟
اگر کسی فقط به آمار زندان نگاه کند، ممکن است تصور کند که سیاهپوستان در آن سالها بهطور غیرعادی بیشتر مواد مخدر مصرف میکردند. اما دادهها چنین نتیجهای را بهسادگی تأیید نمیکند. گزارش ادارهٔ آمار قضایی آمریکا(BJS) دربارهٔ سالهای ۱۹۹۱ تا ۱۹۹۳ نشان داده که سیاهپوستان بهطور متوسط ۴۰ درصد از دستگیریهای مربوط به تخلفات مواد مخدر را تشکیل میدادند، در حالی که در پیمایشهای مربوط به مصرف خوداظهاری، ۱۳ درصد از کسانی بودند که هر سال مصرف و در نتیجه در اختیار داشتن مواد غیرقانونی را گزارش میکردند.
خود BJS نیز تأکید کرده که بخشی از این تفاوت با عوامل غیرنژادی قابل توضیح بود و بخشی دیگر در تحلیل آن مطالعه توضیح داده نشد و نیازمند پژوهش بیشتر بود.[52] در مورد کراک، این تفاوت حتی چشمگیرتر بود. در سال ۱۹۹۳، ۸۸٫۳ درصد از محکومان فدرالِ توزیع کراک سیاهپوست بودند؛ در مقابل، در پروندههای توزیع کوکائین پودری، سهم سیاهپوستان ۲۷٫۴ درصد بود و سفیدپوستان ۳۲ درصد و لاتینتباران ۳۹٫۳ درصد را تشکیل میدادند.[53]
این آمار بهخودیخود ثابت نمیکند که قانون با نیت نژادپرستانه تصویب شده باشد؛ حتی کمیسیون مجازات آمریکا در گزارش سال ۱۹۹۵ از وجود چنین نیتی نتیجهگیری نکرد. اما نشان میدهد که اثر عملی قانون ۱۰۰ به ۱ بهشدت نامتناسب بر متهمان سیاهپوست افتاد.[54]
بازار مواد در شهرها عمدتاً در فضاهای خیابانی و محلههای فقیر متمرکز بود و پلیس نیز برای پیدا کردن فروشندگان، در چنین مناطقی حضور و عملیات بیشتری انجام میداد. از سوی دیگر، فروشندهٔ خردهپا معمولاً با مقدار کمی مواد در خیابان دستگیر میشد، در حالی که عمدهفروش یا مصرفکنندهٔ مرفهتر میتوانست در شبکهها و محیطهایی فعالیت کند که کمتر در معرض عملیات خیابانی پلیس قرار داشت. بنابراین آنچه نظام کیفری میدید الزاماً همان توزیع واقعی مصرف در کل جامعه نبوده و بخشی از بازار بود که بیشتر در معرض کشف و دستگیری قرار میگرفت. این دو شاخص را نباید یکسان فرض کرد.[52]
پس وقتی درک در فیلم وارد زندان میشود، در واقع وارد مرحلهای از تاریخ آمریکا میشود که در آن بحران مواد مخدر، بیکاری، توزیع و پخش و مصرف مواد زیرزمینی، باندهای خیابانی، سیاستهای مجازات سختگیرانه و نابرابری نژادها در اجرای قانون روی هم افتادهاند.[61][60][59][58][57][56][55]
در این زمینه، ماجرای لاتاشا هارلینز(Latasha Harlins) را نیز بد نیست بشنوید. هارلینز، دختر ۱۵ سالهٔ سیاهپوست، در ۱۶ مارس ۱۹۹۱ در یک فروشگاه در جنوب لسآنجلس به ضرب گلولهٔ سون جا دو(Soon Ja Du)، فروشندهٔ کرهایتبار فروشگاه، کشته شد. دو به قتل غیرعمد محکوم شد؛ اما قاضی او را به پنج سال آزادی مشروط، ۴۰۰ ساعت خدمات اجتماعی و ۵۰۰ دلار جریمه محکوم کرد و از حبس صرفنظر کرد. دادستان منطقه اعتراض کرد و استدلال کرد که مجازات صادرشده باید تغییر کند.[62]

این پرونده در فضای ملتهب روابط میان جامعهٔ سیاهپوست و کرهایهای جنوب لسآنجلس اهمیت زیادی پیدا کرد و بعدها در حافظهٔ مردم شهر، در کنار پروندهٔ رودنی کینگ و شورشهای ۱۹۹۲ قرار گرفت. مقایسهٔ این پرونده با وضعیت درک در فیلم میتواند جالب باشد، اما نباید از آن نتیجه گرفت که فیلم مستقیماً به پروندهٔ هارلینز ارجاع داده است. ارتباط قابلدفاعتر این است که هر دو در فضای لسآنجلس اوایل دههٔ ۱۹۹۰ قرار میگیرند که در آن مسئلهٔ نژاد، خشونت، جرم، مجازات و احساس بیعدالتی بهشدت به هم گره خورده بود.
زندانهای آمریکا خصوصاً در کالیفرنیا، از قبل بر اساس نژاد تقسیم شده بودند. زندانی تازهوارد برای امنیتش به گروه همنژاد خودش پناه میبرد، و این باعث میشد باندها قدرت پیدا کنند. حتی مدیریت زندانهای کالیفرنیا زندانیان جدید را موقتاً بر اساس نژاد جدا میکرد، منتهی این رویه را دیوان عالی در سال ۲۰۰۵ (پروندهٔ Johnson v. California) غیرقانونی اعلام کرد.
باند برادران آریایی(Aryan Brotherhood) را معمولاً به سال ۱۹۶۴ و زندان سنکوئنتین کالیفرنیا نسبت میدهند. ادعایشان دفاع از سفیدپوستان در برابر باندهای سیاه و لاتین بود، ولی در عملکرد که نگاه میکردی بیشتر به سازمان جناییای شبیه بود که مواد میخرید و میفروخت و اخاذی به راه انداخته بود.
دادستانهای فدرال بعدها در دهه ۲۰۰۰ با اتهامهای سازمانیافته سراغش رفتند. ایدئولوژی نژادپرستانه فقط پوششی برای راست و ریست کردنه معاملهها و رسیدن به پول و قدرت است این دقیقا همان پیامی است که درک در فیلم بعد از بیرون آمدن از زندان به برادرش رساند و موضوع فقط یک جدایی از تفکرات ریسیستی نبود او متوجه شده بود که هرکس دنبال پول و قدرت باشد چنین سیستمی راه خواهد انداخت.
کوکلاکس کلن(Ku Klux Klan)
خشونت امر نژادپرستی در آمریکا قدیمیتر از همهٔ اینهاست.
کلن اول عمر کوتاهی داشت، اما بعدها در دورههای تنش بین نژادها همزمان با دورههایی که با اجنبیهراسی و بدگمانی نسبت به مهاجران بود دوباره ظهور کرد. نخستین احیای عمده کلن در سال ۱۹۱۵ رخ داد. در نوامبر همان سال، کوکلاکس کلن جدید به دست واعظی به نام ویلیام جوزف سیمونز در استون مانتینِ جورجیا تأسیس شد. سیمونز این سازمان جدید را جامعهای سطحبالا، عرفانی، اجتماعی و میهنپرستانه معرفی میکرد که هدفش دفاع از زنان، ارزشهای پروتستانِ سفیدپوستان و آمریکاییهای سفیدپوست، غیریهودی و متولد آمریکا بود.
تصویر کلن بهعنوان محافظ فضیلت سفیدپوستان، با فیلم محبوب تولد یک ملت ساخته دی گریفیث در سال ۱۹۱۵ جا افتادهتر شد. این فیلم بر اساس رمان کلنسمَن؛ داستان عاشقانه درباره کوکلاکس کلن نوشته توماس اف. دیکسون جونیور در سال ۱۹۰۶ ساخته شده بود. فیلم گریفیث، سیاهپوستان شهوتران را در حال تعرض به زنان سفیدپوست به تصویر میکشید و اعضای نقابدار کلن با کلاههای بلند سفیدشان را نشان میداد که برای نجات آنان سوار بر اسب میشدند.
احتمالاً تصادفی نبود که ظهور کلن جدید پیشدرآمدی بر دوره ترور سرخ شوروی(۱۹۱۹–۱۹۲۰) و قانون مهاجرت ۱۹۲۱ بود که نخستین قانون از این دست در ایالات متحده محسوب میشد که سهمیههای مهاجرت را بر اساس ملیت و خاستگاه ملی تعیین میکرد.
کوکلاکس کلن جدید خود را در پوشش سازمانی میهنپرستانه پنهان میکرد که مدعی حفظ ارزشهای سنتی آمریکایی در برابر دشمنانی بود که در میان ملت حضور داشتند. موجی از شور ملیگرایانه صفوف کلن را گسترش داد. زنان و مردان سفیدپوست هر دو به آن پیوستند تا بقای نژاد سفید را تضمین کنند. کلن دوم آیینها و پوششهای رسمی سلف خود را همراه با همان ایدئولوژی ضدسیاهپوستان پذیرفت و مواضع ضدکاتولیک رومی، یهودستیزانه، ضد مهاجران، ضد کنترل بارداری، ضد داروینیسم و ضد ممنوعیت مشروبات الکلی را نیز به آن افزود.
با تبلیغات کارشناس تبلیغات، ادوارد یانگ کلارک، شمار اعضای کلن تا سال ۱۹۲۱ به حدود ۱۰۰ هزار نفر رسید. بر اساس برخی برآوردها، شمار اعضا در دهه ۱۹۲۰ به بیش از ۵ میلیون نفر افزایش یافت و حتی برخی اعضای کنگره نیز در فهرست اعضای کلن قرار داشتند.
برخی ناظران کلن گفتهاند که قدرت این سازمان در شمال آمریکا در واقع از جنوب بیشتر بود. در سال ۱۹۲۴، روزنامهنگاری صریحاللهجه و مخالف کلن به نام ویلیام آلن وایت در تلاش برای رسیدن به مقام فرمانداری ایالت کانزاس، از یک هوادار کلن شکست خورد. در ایندیانا، اژدهای اعظم محلی، دی. سی. استفنسون، که گفته میشد بر ساختمان ایالتی حکم میراند، در سال ۱۹۲۲ به انتخاب ساموئل موفت رالستون، عضو کلن، برای مجلس سنا کمک کرد. استفنسون همچنین بر رأیدهندگان تأثیر گذاشت تا ادوارد ال. جکسون را در سال ۱۹۲۵ به فرمانداری انتخاب کنند.
جکسون و استفنسون بعدها در پی تحقیقات درباره سوءاستفاده آنان از منابع مالی رسوا شدند. استفنسون همچنین بعدها پس از ربودن و تجاوز به منشی خود، که برای وادار کردن او به رساندن وی نزد مقامات، سم خورده بود، به جرم قتل درجه دوم محکوم شد.
استفنسون تنها نمونهای از شخصیتهای مجرمی بود که آینۀ کاراکتر افراد این کلن بود. کلن عامل بیش از پانصد مورد دارزدن و سوزاندن آفریقاییِ آمریکایی بوده است. قربانیان کلن عمدتاً مردانی بودند که قوانین نژادپرستانه را که کلن بهصورت مخفیانه وضع کرده بود، نقض میکردند. در سال ۱۹۲۴، چهل هزار عضو کلن در خیابان پنسیلوانیا در واشنگتن دیسی راهپیمایی کردند و به دولت فدرال این پیام را دادند که باید ایالات متحدهای سفیدپوست و پروتستان وجود داشته باشد.
بااینحال، سرانجام خشونتشان موجب شد بسیاری از اعضای آن از این سازمان فاصله بگیرند و گمان میرود تعداد اعضا تا سال ۱۹۳۰ به حدود سی هزار نفر کاهش یافته باشد. فعالیتهای کلن بار دیگر اندکی پیش از ورود ایالات متحده به جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۴۱ افزایش یافت و شمار اعضا به حدود ۱۰۰ هزار نفر نزدیک شد. بااینحال، هنگامی که کنگره ایالات متحده در سال ۱۹۴۴ بیش از نیم میلیون دلار مالیات معوقه برای این سازمان تعیین کرد، کلن بار دیگر برای فرار از پرداخت مالیات خود را منحل کرد.
دو سال بعد، پزشک آتلانتایی به نام ساموئل گرین گروههای کوچکتر کلن را در قالب انجمن کلنهای جورجیا متحد کرد و بهزودی گروههای دیگری مانند کلنهای متحد کو کلاکس، کلنهای اصیل جنوبی و شوالیههای کو کلاکس کلن نیز شکل گرفتند.
این گروهها برنامه نژادپرستانه قدیمی و روشهای خشونتآمیز کلنهای پیشین را احیا کردند و در این دوره مسئول صدها اقدام مجرمانه بودند. موضوع نگرانکننده دیگر، نفوذ سیاسی کلن بود. فرماندار تگزاس با حمایت کلن انتخاب شد و سناتوری از ایالت مین نیز به همین شکل انتخاب شد. حتی یکی از قضات دیوان عالی، هوگو بلک، در سال ۱۹۳۷ فاش کرد که زمانی عضو کو کلوکس کلن بوده است.
در دهه ۱۹۴۰، بسیاری از ایالتها قوانینی تصویب کردند که اساسنامه و مجوز فعالیت کلن را لغو میکرد و بسیاری از جوامع جنوبی نیز مقرراتی علیه پوشیدن نقابهای کلن وضع کردند. وزارت دادگستری ایالات متحده، کلن را در فهرست عناصر برانداز قرار داد و در سال ۱۹۵۲، اداره تحقیقات فدرال(FBI) از قانون لیندبرگ ــ یکی از قوانین کنترل جرایم مصوب ۱۹۳۴ ــ علیه کلن استفاده کرد. که البته عقیدۀ شخصی من این است که اینها همش بازی خود دولت آمریکا و زیردستانشان بوده تا سکونت قصبی خود را در آمریکا تثبیت کنند.
چالش مستقیم دیگری علیه اصول کلن در دهه ۱۹۶۰ و با ظهور جنبش حقوق مدنی و قوانین جدید فدرال در زمینه حقوق مدنی شکل گرفت. مارتین لوتر کینگ جونیور در اوایل این دهه پیشبینی کرده بود که این دوره، فصلی پر از رنج خواهد بود. در ۱۵ سپتامبر ۱۹۶۳، بمبی متعلق به کلن، کلیسای باپتیست خیابان شانزدهم در بیرمنگام آلاباما را ویران کرد و چهار کودک خردسال را کشت.
با وجود خشم و انزجار بخش بزرگی از ملت، خشونت ادامه یافت و اعضای کلن آن را هدایت میکردند. کمتر از یک سال پس از بمبگذاری بیرمنگام، سه فعال حقوق مدنی در میسیسیپی کشته شدند؛ در میان آنان یک آفریقاییآمریکایی و دو سفیدپوست از شمال آمریکا بودند که در فعالیتهای ثبتنام رأیدهندگان مشارکت داشتند. این رویداد بدنام بعدها در فیلم سینمایی میسیسیپی میسوزد محصول ۱۹۸۸ به تصویر کشیده شد.
چنین اقداماتی باعث شد رئیسجمهور لیندون بی. جانسون در یک سخنرانی تلویزیونی در مارس ۱۹۶۵، کلن را محکوم کند؛ سخنرانیای که در آن خبر دستگیری چهار عضو کلن به اتهام قتل را اعلام کرد. پس از محکومیت بسیاری از اعضای کلن در دهه ۱۹۶۰، کو کلاکس کلن نسبتاً به حالت رکود درآمد و تعداد اعضای آن پایین آمد. بااینحال، همانطور که در دورههای قبلی رکود نیز اتفاق افتاده بود، کلن از بین رفتن را نپذیرفت.
اجرای طرح انتقال دانشآموزان با اتوبوس برای ادغام مدارس دولتی در دهه ۱۹۷۰ موجب مخالفت کلن در شمال و جنوب شد. در سال ۱۹۷۹، در گرینزبورو در ایالت کارولینای شمالی، اعضای کلن در یک درگیری با اسلحه در روز روشن در خیابان عمومی، چند عضو حزب کمونیست را کشتند.
از آن زمان، اعضای کلن در امتداد مرز مکزیک گشتزنی میکردند؛ آنان مسلح به سلاح و رادیوهای باند شهروندی بودند و تلاش میکردند مهاجران غیرقانونی را به مکزیک بازگردانند. کلن حتی در حومه کالیفرنیا نیز فعال بوده و در برخی موارد مردم آفریقایی آمریکایی را که قصد سکونت در آن مناطق داشتند، بیرون رانده است.
در ساحل خلیج مکزیک، بسیاری از قایقها پرچم بدنام AKIA را به اهتزاز درمیآوردند که مخفف عبارت A Klansman I Am به معنای من عضو کلن هستم است؛ اعضای کلن تلاش میکردند ماهیگیران ویتنامی را دلسرد کنند یا آنان را از منطقه بیرون برانند. رهبران برجسته کلن که پس از سال ۱۹۷۰ فعال بودند، شامل جیمز ونبل و بیل ویلکینسون، از پیروان سابق دیوید دوک بود که کلن برای آنان تقریباً چیزی بیشتر از یک سرگرمی نبود.
رابرت شلتون که مدتها اژدهای اعظم بود، به انتخاب دو فرماندار آلاباما کمک کرد. دیوید دوک که تا اواخر دهه ۱۹۸۰ رهبر کلن بود، با وجود ارتباطات علنی و مشهورش با کلن، بهعنوان نماینده کنگره از ایالت لوئیزیانا انتخاب شد. دوک در سال ۱۹۹۱ برای فرمانداری لوئیزیانا نامزد شد و تقریباً پیروز شد.
در دهه ۱۹۸۰، کلن فعالیتهای یهودستیزانه خود را افزایش داد و برای انجام چندین بمبگذاری در نشویل برنامهریزی کرد. در دهه ۱۹۹۰، رهبران کلن اعضای خود و فرزندان آنان را برای جنگ نژادی قریبالوقوع آموزش دادند و در اردوگاههای دورافتاده در سراسر کشور، مهارتهای بقا و کار با سلاح را به پیروان خود آموزش میدادند.
حالا ربط همه اینها به فیلم ما چیه در دههٔ هفتاد و هشتاد، نسل تازهای پدید آمد که ایدئولوژیاش نئونازی بود(دقیقا مثل درک) و سازمانیافتهتر و مسلحتر عمل میکرد. ملتهای آریایی(Aryan Nations) به رهبری ریچارد باتلر در آیداهو مرکز این جریان شد و ایدهٔ هویت مسیحی(Christian Identity) را ترویج میکرد، یعنی تفسیری از مسیحیت که سفیدپوستان اروپاییتبار را قوم برگزیده و یهودیان را دشمن میدانست.
در ۱۹۷۸ رمان خاطرات ترنر(The Turner Diaries) به قلم ویلیام پیرس، تحت نام مستعار، منتشر شد که یک انقلاب نژادی خونین را در آینده تصویر میکرد و در بین گروههای افراطی خوانده میشد. گروه اوردر(The Order) که در ۱۹۸۳ و ۱۹۸۴ دست به سرقت مسلحانه و ترور زد، مسئله را از همین رمان الهام گرفته بود و در ژوئن ۱۹۸۴ آلن برگ، مجری رادیویی یهودیتبار دنور، را کشت.
تیموتی مکوی هم که در ۱۹۹۵ در اوکلاهاماسیتی بمب گذاشت، به همین رمان علاقه داشت. مورخ کاتلین بلو در کتاب جنگ را به خانه بیاورید(Bring the War Home، ۲۰۱۸) گفته که بخش مهمی از این جنبش از میان قدیمیهای جنگ ویتنام بیرون آمد که حس میکردند کشور به آنها خیانت کرده.
ایدئولوژی مشترک این گروهها فقط تنفر از سیاهپوستان نبود. این هم بود که سفیدپوستان دارند بهطور برنامهریزیشده کم میشوند و یهودیان پشت پردهاند. شعاری که به کشتار سفیدها(white genocide) معروف شد، از همین سالها بین گروههای افراطی رواج پیدا کرد. وقتی درک در فیلم میگوید مهاجران و اقلیتها دارند آمریکا را میگیرند، از همین مسئله حرف میزند.
اسکینهدها
اسکینهد یا پوستنما ، همانطور که قبلتر در موردشان صحبت کردیم عضوی از یک خردهفرهنگ است که در دهه ۱۹۶۰ در میان جوانان طبقه کارگر در لندن ، انگلستان، سرچشمه گرفت. این جنبش به زودی به سایر نقاط بریتانیا گسترش یافت و دومین جنبش اسکینهد طبقه کارگر در اواخر دهه ۱۹۷۰ در سراسر جهان پدیدار شد.
اسکینهدهایی که انگیزه آنها ازخودبیگانگی فرهنگی بهمعنای احساس جدایی یا بیگانگی با گروهی در اکثریتو قدرت و همبستگی طبقه کارگر بود، با سرهای کوتاه یا تراشیده و لباسهای کارگری مانند کفشهای دکتر مارتنز و چکمههای پنجه فولادی ، بریس ، شلوار جین راسته ساق بلند و با طولهای مختلف و پیراهنهای یقه دکمهدار، که معمولاً به صورت چهارخانه یا ساده تنگ هستند، شناخته میشوند. این جنبش در پایان دهه ۱۹۶۰ به اوج خود رسید، در دهه ۱۹۸۰ دوباره احیا شد و از آن زمان تاکنون در زمینههای مختلف در سراسر جهان ادامه داشته است.

ظهور و شهرت اسکینهد در دو موج رخ داد که موج اول در اواخر دهه 1960 در بریتانیا رخ داد. اولین اسکینهدها جوانان طبقه کارگر بودند که با انگیزه ابراز ارزشهای جایگزین و غرور طبقه کارگر، هم ریاضت اقتصادی و محافظهکاری دهه 1950 – اوایل دهه 1960 و هم جنبش هیپیهای طبقه متوسط یا بورژوا و اخلاق صلح و عشق اواسط تا اواخر دهه 1960 را رد میکردند. در عوض، اسکینهدها به سمت خرده فرهنگهای بیگانهتر طبقه کارگر کشیده شدند و عناصری از مد روز اولیه طبقه کارگر و موسیقی و مد جامائیکایی ، خصوصا از پسران بیادب جامائیکایی را در خود جای دادند.
در مراحل اول جنبش، همپوشانی قابل توجهی بین خرده فرهنگ اول اسکینهد، خرده فرهنگ مد و خرده فرهنگ پسر بیادب که در میان جوانان مهاجر بریتانیایی جامائیکایی و جامائیکایی یافت میشود، وجود داشت، زیرا این سه گروه در همان محلههای طبقه کارگر و فقیر در بریتانیا با یکدیگر تعامل و دوستی داشتند. همچنان که اسکینهدها عناصری از خردهفرهنگ مد و خردهفرهنگ پسر بیادب مهاجران بریتانیایی و جامائیکایی را اقتباس میکردند، هم اسکینهای نسل اول و هم نسل دوم تحت تأثیر ریتمهای ژانرهای موسیقی جامائیکایی مانند اسکا ، راکاستدی و رگی و همچنین گاهی اوقات سول و ریتم اند بلوز آفریقایی-آمریکایی قرار گرفتند.
اواخر دهه 1970 و اوایل دهه 1980 شاهد احیای یا موج دوم خرده فرهنگ اسکینهد بود، که با تعامل فزاینده بین طرفداران آن و جنبش نوظهور پانک همراه بود . اوی(Oi) شاخهای از طبقه کارگر پانک راک به یک جزء حیاتی از فرهنگ اسکینهد تبدیل شد، در حالی که ژانرهای جامائیکایی مورد علاقه اسکینهدهای نسل اول، از طریق پانک و موج نو در سبکی به نام 2 Tone فیلتر شدند. در این جنبشهای جدید موسیقی، خرده فرهنگ اسکینهد متنوع شد و مدهای اسکینهد معاصر از سبکهای اصلی و تمیز دهه 1960 که تحت تأثیر پسران بیادب و مدرن بودند تا سبکهای کمتر سختگیرانه تحت تأثیر پانک متغیر بود.
در اوایل دهه ۱۹۸۰، وابستگیهای سیاسی اهمیت بیشتری پیدا کردند و خرده فرهنگ را از هم جدا کردند و به دو شاخه راست افراطی و چپ افراطی تقسیم کردند، اگرچه بسیاری از اسکینها خود را غیرسیاسی توصیف میکردند. در بریتانیای کبیر، خرده فرهنگ اسکینهد در انظار عمومی با عضویت در گروههایی مانند جبهه ملی راست افراطی و جنبش بریتانیا مرتبط شد.

تا دهه ۱۹۹۰، جنبشهای نئو نازی اسکینهد در سراسر اروپا و آمریکای شمالی وجود داشت، اما با حضور گروههایی مانند اسکینهدهای مخالف تعصب نژادی(SHARP) که در واکنش به این جنبشها ظهور کردند، متعادل میشد. تا به امروز، خرده فرهنگ اسکینهد طیف گستردهای از باورها و مواضع سیاسی این گروه را منعکس میکند، حتی با اینکه بسیاری همچنان آن را به عنوان یک جنبش عمدتاً غیرسیاسی طبقه کارگر میپذیرند.
آقا اینجا رو دقت کنید که به فیلم ربط داره اینها در ابتدا نژادپرست نبودند. از اواخر دههٔ هفتاد، بخشی از آنها به سمت جبهه ملی(National Front) کشیده شدند. گروههای سیاسی متوجه شده بودند که میتوان جوانهای عصبانی و بیکار را از طریق موسیقی جذب کرد. گروه اسکروردایور(Skrewdriver) به رهبری یان استوارت دونالدسون در اوایل دههٔ هشتاد به موسیقی نویز سفید یا موسیقی ناسیونالیستی سفیدپوستان روی آورد و جنبش راک علیه کمونیسم جا افتاد و از اینجا اسکینهدها طرفدار کوکلاکس کلن شدن.
بخشی از اسکینهدها + سازمانهای راست افراطی + موسیقی ناسیونالیستی سفیدپوستان = شکلگیری اسکینهد نئونازی

حالا در مقابل یکسری شاخههای ضدنژادپرستی هم بین اینها مثل گروه اسکینهدهای علیه پیشداوری نژادی، ۱۹۸۶ در نیویورک(Skinheads Against Racial Prejudice) برانگیخته شدن. در آمریکا، این شاخه نژادپرست را سازمانهایی مثل مقاومت آریاییهای سفیدپوست(WAR) به رهبری تام مترزگر و بعد هَمِراسکینها(Hammerskins، اواخر دههٔ هشتاد در دالاس) سازماندهی کردند. مترزگر آگاهانه جوانان اسکینهد را جذب میکرد و آنها را به سربازان خیابانی تبدیل کرد. دقیقا همان اتفاقی که برای درک در فیلم افتاده.
سه اسکینهد در سال 1988 در پورتلند، مولوگتا سراو، دانشجوی اتیوپیایی، را با چوب بیسبال کشتند. در ۱۹۹۰ دادگاه مدنی مترزگر و سازمانش را مسئول تحریک این قتل شناخت و حدود ۱۲٫۵ میلیون دلار غرامت تعیین کرد. همان ماهها رسانهها هم توجه بیشتری به این پدیده نشان دادند. در برنامهٔ جرالدو ریورا در ۱۹۸۸ اسکینهدها و مهمانان دیگر به جان هم افتادند و دماغ خود مجری شکست.
فشار قانونی و رسانهای جنبش را ناپدید نکرد و فقط شکلش را عوض کرد. رهبران شروع کردند به توصیهٔ مقاومت بدون رهبر یعنی فعالیت در سلولهای کوچک و بدون ساختار مرکزی که ردیابیاش سختتر باشد. نفرت این جریان از دولت فدرال هم با دو رویداد مهم تشدید شد یکی محاصرهٔ روبیریج در آیداهو(۱۹۹۲) و دیگری محاصرهٔ واکو در تگزاس (۱۹۹۳) که در نظر راستهای افراطی نشانهٔ حملهٔ دولت به مردم عادی بود. پدیدۀ اوکلاهاماسیتی در آوریل ۱۹۹۵ که ۱۶۸ کشته به جای گذاشت نتیجه همین فضا بود.
بعدا اینترنت هم وارد ماجرا شد و سایت استورمفرانت در سال ۱۹۹۵ تأسیس شد. در محیطی که فیلم حاضر ما میسازد این جنبش پراکندهتر و خشننتر شده بود شاید با این دادهها علت به جان هم افتادن مردم آن مناطق را در فیلم بفهمید. مسئله بسیار پیچیدهتر از یک دعوای نژادپرستانه و ریسیستی صرف است.
مسئلۀ مهاجرت
قانون اصلاح و کنترل مهاجرت ۱۹۶۵ نظام سهمیهبندی بر اساس ملیت را کنار گذاشت و بهتدریج ترکیب مهاجرت به آمریکا را تغییر داد؛ از این دوره به بعد، سهم مهاجران آمریکای لاتین و آسیا افزایش یافت و سهم مهاجران اروپایی کاهش پیدا کرد. دو دهه بعد، قانون اصلاح و کنترل مهاجرت ۱۹۸۶ نزدیک به سه میلیون مهاجر غیرقانونی را قانونی کرد و همزمان برای کارفرمایانی که نیروی کار فاقد مجوز استخدام میکردند، مجازاتهایی در نظر گرفت. کالیفرنیا، با توجه به حجم بالای مهاجرت، از ایالتهایی بود که پیامدهای این تغییرات را بهطور محسوسی تجربه کرد.
در چنین فضایی، مهاجرت به موضوعی مهم در سیاست داخلی ایالت تبدیل شد. در سال ۱۹۹۴، رأیدهندگان کالیفرنیا با حدود ۵۹ درصد آرا به مصوبۀ ۱۸۷ رأی مثبت دادند که دسترسی مهاجران غیرقانونی به برخی خدمات عمومی، از جمله آموزش و خدمات درمانی غیر اورژانسی، را محدود میکرد. دادگاههای فدرال اجرای این مصوبه را متوقف کردند و در سال ۱۹۹۸ نیز بخشهای اصلی آن لغو شد.
این فضای سیاسی با بخشی از خشونتهای نژادها و مهاجرستیزانهای که در همان دوره شکل گرفت، پیوند پیدا میکند. حملۀ باند درک به سوپرمارکتی که یک مهاجر غیرقانونی را استخدام کرده بود، در بستری رخ میدهد که حضور مهاجران در بازار کار به موضوعی سیاسی تبدیل شده بود.
در این فضا، ادعای گرفتن فرصتهای شغلی از آمریکاییها میتوانست نگرانیهای اقتصادی را به ترس از تغییر ترکیب جمعیت پیوند بزند و هر دو را به مطالبه سیاسی تبدیل کند. از این منظر، مسئلۀ مهاجرت در کنار ضعف اقتصادی، به حلقهای واسط میان فشار اقتصادی، اضطراب تغییر هویت جمعیت و سیاست انتخاباتی تبدیل میشود.
نقطهٔ برخورد تمام این جریانها
تا اینجا هر جریان را جدا بررسی کردیم، هر کدام از این جریانها معنای دیگری را عوض کرد و روی آن تاثیر گذاشت. بیکاری در شهری که مهاجرت و ادغام نژادی هم در جریان است، فقط بیکاری نمیماند. باند خیابانی در شهری با پلیس بیاعتبار جرم نیست. و اختلاف سر میز شام، وقتی صبح همان روز خبر رأیگیری دربارهٔ مهاجران را شنیدهای اختلاف سلیقه نیست. این جریانها روی هم افتادند و ادعای این بخش این است که در آنجا تقریباً هر ناراحتی و ترسی، یک نگاه نژادپرستانۀ آماده در دسترس داشت.
این جریانها با یک سرعت پیش نمیرفتند. بعضیشان مانند واکنش به حقوق مدنی و تغییر ترکیب جمعیت، ساختاری و کند بودند و در دههها ساخته شدند. بعضی مانند جنگ با مواد، توسعهٔ زندانها و رأیگیری سر موضوعات مختلف در ایالات از جنس سیاستگذاری بودند و در طی چندسال شکل گرفتند. و بعضی نیز مانند حکم هارلینز و شورشها و اعتراضات رویدادی بودند و در طی چندروز و چند هفته رقم خوردند.
معمولاً این سه نوع سرعت پیشرفتشان از هم جدا میماند و رویداد سریع همانجا تمام میشود. اما در لسآنجلس ۱۹۹۱ تا ۱۹۹۲ هر سه همزمان به هم رسیدند. رویدادها علت نبودند؛ مشکلات پشت ساختار را که سالها انباشته شده بود عریان کردند و این مسئله زمان نیاز دارد تا در امور سیاسی، قوانین جامعه و ساختار آن هضم شود.
اگر بخواهیم یک عامل مشترک بین همهٔ جریانها پیدا کنیم، آن کمیابی است. اقتصاد درحال افول این احساس را بین افکار مردم پخش کرد که منابع محدودند و هر چیزی که یک گروه میگیرد از جیب گروه دیگر میرود. برای همین مردم هر تغییری را در هر امری منجمله حقوق و جمعیت به ضرر خود تفسیر میکردند.
برابری در استخدام یعنی سهم من کم میشود. مهاجر یعنی شغل من. ادغام مدرسه یعنی سطح سواد مدرسهٔ من. یعنی ساختار سیاسی و اقتصادی و فرهنگی جامعه تغییراتی را که در شرایط دیگر میتوانستند خنثی یا حتی مثبت تجربه شوند، به تجربهٔ باخت و یک مشت بدبختی در اذهان مردم تبدیل کرد. دو گروه، سفیدپوست و سیاهپوست، در یک فروپاشی افتاده بودند، ولی چون هر دو در همین چارچوب فکر میکردند دیگری را رقیب دیدند.
بازار کراک و خشونت باندها را دولت با سختگیری در امور قضایی جواب داد، نه با ایجاد شغل یا ساختن مسکن. پاسخ کیفری جمعیت زندانها را بالا برد. زندانهایی که از قبل بر اساس نژاد تقسیم شده بودند، وقتی پر شدند، هویت نژادی را برای بقا ضروریتر کردند. گروههای زندان بیرون از زندان هم ریشه داشتند و کسانی که آزاد میشدند، همان هویت و همان روابط را به خیابان برمیگرداندند. یعنی سیاستی که برای کم کردن جرم آمد، خودش یکی از نهادهای تولید هویت نژادی شد.
زندگی درک روی همین حلقه میگذرد یعنی از خیابان، به زندان، و بازگشت به خیابانی که دیگر همان نیست. نکتهٔ مهم فیلم این است که او فقط با بیرونرفتن از این حلقه تغییر نمیکند؛ درون زندان، از داخل حلقه، متوجه میشود که ایدئولوژیاش ابزار دیگران بوده است.
جریانهای نژادی در این شهر یک الگوی متقارن هم داشتند که کمتر به آن توجه میشود. هم جوانان سیاهپوست و هم جوانان سفیدپوست به این نتیجه رسیده بودند که نهادهای رسمی از آنها محافظت نمیکنند. برای اولی پلیس و دادگاه خطرناک بودند، برای دومی دولت فدرال. هر دو گروه به خودیاری روی آوردند، اولی در قالب باندهای محلهای، دومی در قالب گروههای اسکینهد و شبکههای نئونازی.
اما مشکل اینجاست که هر گروه، برای حفاظت از خودش، به تهدید برای دیگری تبدیل میشود. مسلح شدن یکی دیگری را مسلح میکند. در نظریهٔ روابط بینالملل به این وضعیت دوراهی امنیت(security dilemma) میگویند، یعنی اقدام دفاعی یک طرف، طرف مقابل را ناامنتر میکند و به تشدید اوضاع میانجامد.
این چارچوب را من برای توضیح این وضعیت پیشنهاد میکنم و لزوماً چارچوب رایج پژوهشهای این حوزه نیست، ولی به فیلم خوب میخورد. بازی بسکتبال بر سر زمین محله یک نمونهٔ کوچک آن است. مسئله قلمرو، غرور و حفاظت با هم قاطی میشوند. و در پایان فیلم زهر یک توهین کوچک در توالت مدرسه به بهای جان برادر کوچکتر درک تمام میشود و این در مقیاس یک مدرسه است. تحقیر باید جواب داده شود، جواب هم تلافی میخواهد.
پیشتر گفتیم که عدالت و رقابت ناعادلانه فقط در گروهها نبود. بین نارضایتی معمولی و ایدئولوژی نئونازی یک پیوستار وجود داشت. در یک سر، رأیدهندهای که فقط میخواهد استخدام بر اساس شایستگی باشد. در سر دیگر، کسی که معتقد است حذف سفیدپوستان برنامهریزی شده است. بین این دو، درجاتی از زبان پرخاش و لحن متعصب وجود دارد. آنچه جریان را افراطی و نژادی پرستانه میکرد، اضافهکردن یک نظریهٔ فراگیر تحت عنوان تعصب نژادی بود که همهٔ ناخرسندیها را به یک دشمن و یک توطئه برمیگرداند.
زبان رایج، به این افراط مشروعیت و مخاطب میداد، و افراط به زبان رایج نظم و هیجان. در فیلم پدر در وسط پیوستار است، با شکایت شغلش که هنوز در قالب استدلال است سخن میگوید و درک با طغیان تلویزیونیاش از این پیوستار میپرد. و کامرون کسی است که پل را میبندد، چون هم سازمان دارد و هم روایت کامل.
نقش رسانه
جریانها به کمک رسانه به هم متصل شدند. نوار ویدیویی کینگ، پخش زندهٔ شورش از هلیکوپتر، و برنامههای گفتوگوی تلویزیونی که به گروههای متعصب نژادپرست صحنه میدادند، باعث شد رویدادها همزمان دیده و در سراسر کشور با دو روایت متضاد تفسیر شوند. رسانه هم آینهٔ وقایع بود و هم تقویتکنندهٔ آنها. فیلم این را در همان لحظهٔ آغاز مسیر درک نشان میدهد. او با خشمی که جلوی دوربینهای تلویزیون بروز میدهد دیده میشود و همین دیدهشدن کامرون را به سراغش میآورد. یعنی نمایش عمومی خشم، خودش وسیلهٔ استخدام شد.
در موسیقی، گروه N.W.A. با آلبوم «Straight Outta Compton» در سال ۱۹۸۸ خشم بخشهایی از محلههای سیاهپوست نسبت به خشونت و رفتار پلیس را به مخاطبان گستردهتری منتقل کرد؛ واکنشها به این آثار تا آنجا پیش رفت که FBI برای گروه نامهای هشدارآمیز ارسال کرد. چند سال بعد، آهنگ «Cop Killer» از Ice-T در سال ۱۹۹۲، همزمان با دورهٔ اعتراضات لسآنجلس، به موضوع جنجالی در سطح ملی تبدیل شد.
همین مضامین بهتدریج از موسیقی فراتر رفت و به سینما نیز راه پیدا کرد. «Boyz n the Hood» به کارگردانی جان سینگلتون در سال ۱۹۹۱ و «Menace II Society» ساختهٔ برادران هیوز در سال ۱۹۹۳، زندگی جوانان سیاهپوست در محلههای پرتنش شهری را به تصویر میکشیدند. در سوی دیگر، «Falling Down» در سال ۱۹۹۳ خشم و فروپاشی یک مرد سفیدپوست در لسآنجلس را روایت میکرد و «Higher Learning» در سال ۱۹۹۵ مسئلۀ نژادپرستی و حضور اسکینهدها در محیط دانشگاه را به تصویر کشید.
بنابراین، سینما نیز مانند موسیقی به یکی از عرصههایی تبدیل شد که در آن ترس، خشم و تنشهای نژادی دهۀ ۱۹۹۰ بازنمایی میشد. این دغدغه البته محدود به آمریکا نبود؛ فیلم بریتانیایی «Made in Britain» در سال ۱۹۸۲ نیز تیم راث را در نقش یک اسکینهد نژادپرست قرار داده بود.
برای مطالعۀ بیشتر: نقد برنامۀ گنگ علی ضیا| گنگ چیست؟
در همین فضای پرتنش، محاکمۀ O. J. Simpson نیز به مسئلۀ نژاد و برداشتهای متفاوت از عدالت تبدیل شد. تبرئۀ او در سال ۱۹۹۵ و تفاوت چشمگیر واکنش سفیدپوستان و سیاهپوستان آمریکا، که در نظرسنجیهای آن دوره ثبت شد، نشان داد شکاف نژادی فقط در خیابانها و سیاست دیده نمیشد؛ حتی برداشت مردم از یک پروندۀ جنایی واحد نیز میتوانست بر اساس هویت نژادی بهشدت متفاوت باشد.
همهٔ اینها در سطح کلان رخ میدهد، اما فیلم میگوید نقطهٔ برخورد واقعی در خانه و فرد است. جامعهشناسی که دربارهٔ مهاجرت یا زندان مینویسد از میلیونها نفر حرف میزند، ولی هر کدام از این جریانها در نهایت از سر میز شام و اتاق نشیمن و مدرسه عبور میکند.
فیلمنامهنویس، دیوید مککنا، تأکید کرده که ایدهاش این بود که نفرت از خانواده شروع میشود. شاید بشود گفت فیلم این را به یک ادعای ساختاری تبدیل میکند و آن اینکه تحولهای بزرگ اقتصادی و سیاسی مستقیم روی آدمها اثر نمیگذارند؛ از کانال خانواده و محله عبور میکنند و در آنجا معنا و لحن پیدا میکنند. پدری که فشار شغلی را با زبان نژادی بیان میکند، همان کانال است.
بستر فیلم را میشود اینطور خلاصه کرد. شهری که در آن اقتصاد، سیاست برخورد با پروندههای کیفری، بیاعتمادی به نهادها، رسانه و خانواده هر کدام به تنهایی فشار میآوردند و در تقاطعشان هر مشکلی یک چهرهٔ نژادی پیدا میکرد. برای همین راهی که درک رفت یک مسیر ممکن است، از میان چند مسیر، در محیطی که مسیر نژادی بیشترین آمادگی را داشت. و شاید اینجا معنای عنوان فارسی تاریخ مجهول آمریکا روشنتر شود. تکلیف سوئینی به دنی این است که خشونت برادرش را در تاریخ بخواند و آن تاریخ همان رشتههایی است که اینجا باز کردیم.
در نهایت اگر بخواهیم این رشتهها را به هم وصل کنیم، شکلش چیزی شبیه این میشود. جنبش حقوق مدنی تبعیض قانونی را برداشت، ولی بخشی از سفیدپوستان آن را تهدید دیدند و سیاستهایی مثل تبعیض مثبت به این حس دامن زد. همزمان اقتصاد فروپاشید و هم سفیدپوست و هم سیاهپوست را بیشغل کرد. در محلههای سیاهپوست، باندها و بعد کراک جای کار را گرفتند. دولت با جنگ علیه مواد مخدر و قوانینی مثل سه ضربه پاسخ داد و جمعیت زندانها چند برابر شد.
زندانها که بر اساس نژاد تقسیم شده بودند، بندهای مختلف را تقویت کردند و این باندها با بیرون ارتباط داشتند. در بیرون از زندان نیز جریانهای نئونازی از گروههای سازمانیافتهتر به شبکههای پراکندهتر اسکینهدها منتقل شدند و خشونتهای این گروهها، از جمله قتل یک جوان در درگیری سال ۱۹۹۲ در آلمان، به بخشی از چهرۀ خشنتر این جریان تبدیل شد. مهاجرت و رأیگیریهایی مثل مصوبۀ ۱۸۷ موضوعاتی مانند ترس عوض شدن ساختار جمعیت را وارد سیاست رسمی دولت کرد. شورش ۱۹۹۲ همهٔ اینها را در شش روز منفجر کرد و موسیقی و سینما، آن را به خانهها رساند.
مبانی تئوریک و معرفتی
جایی که دکتر سوئینی میگوید زمانی بود که من همه چیز و همهکس را برای غم و درد و تمام بدبختیهایی که خودم و مردمم داشتند مقصر میدانستم. همه بنظرم مقصر بودن، سفیدپوستها، جامعه، خدا، اما هیچوقت جواب نگرفتم. میدانی چرا؟ چون سؤال غلطی میپرسیدم. باید سؤال درست رو پرسید. مثلا چه سوالی؟ این سؤال که تا حالا توی عمرت کاری کردی که زندگیت بهتر بشه؟ این سؤال کلیدواژه تمام بحثهای مطرح شده فیلم است.
انسانها در طول زندگی براساس منفعت شخصی به اعمال خود دست میزنند و گاه این اعمال شاید منفعتی داشته باشد اما باعث بهتر شدن زندگی نخواهد شد. وقتی نمیفهمیم که از جامعه و اطراف خود چه سیگنالهای مضری دریافت خواهیم کرد نتیجه طبیعتا مثبت نخواهدبود.
هر اثر هنری، آگاهانه یا ناآگاهانه، بر مجموعهای از پیشفرضها دربارهٔ ماهیت جهان، انسان، شناخت و خدا استوار است. اثر حاضر فیلمی رئالیستی است و ظاهراً فقط میخواهد واقعیت اجتماعی را نشان بدهد، اما در لایهٔ زیرین خود نظام فکری اومانیستی و تجربهگرا را پنهان کرده که انسان را محور میگیرد، علتها را در ساحت اجتماعی و روانی جستوجو میکند و برای نجات هم راهحلی درونجهانی میدهد.
به بیان سادهتر فیلم میخواهد واقعگرا باشد و ظاهراً فقط نشان میدهد چه شد. اما هر نشان دادنی خواه ناخواه پیشفرض دارد. جهان چیست، انسان کیست، شناخت از کجا میآید و رنج را باید پیش چه کسی برد. از خود فیلم سؤال میکنیم و میگذاریم جوابها ما را جلو ببرند.
شناخت هر چیز وقتی کامل است که چهار علتش را بدانیم. علت مادی(از چه ساخته شده)، علت فاعلی(چه کسی یا چه چیزی آن را پدید آورده)، علت صوری(چه شکلی دارد) و علت غایی(برای چه هست). نفرت درک از چه ساخته شده؟ از بیکاری، ترس از مهاجر، تحقیر و خشم. فاعلش کیست؟ پدری که سر میز شام حرف میزند، کامرون که او را زیر بال میگیرد، رسانهای که خشمش را نمایش میدهد و زندانی که نژادپرستی در آن شرط بقاست.
شکلش چیست؟ ایدئولوژیای منسجم که همهٔ ناراحتیها را به دشمنی که زادۀ تعصب نژادیست برمیگرداند. تا اینجا سه علت را داریم و در بخش فرهنگ زمینهٔ همه اینها را توضیح دادیم. اما علت غایی چه؟ نفرت برای چه ساخته شد و جهانی که چنین چیزهایی را میسازد به کجا میرود؟ فیلم جوابی ندارد. جواب نداشتن هم اتفاقی نیست. وقایع تاریخ در فیلم یک ماشین علت و معلول است و درک یکی از قطعههایش است. هیچ حلقهای به بیرون از زنجیره ارجاع داده نمیشود.
درست است که علتها افقی کنار هم قرار بگیرند؟ ما از سنن الهی در تاریخ حرف میزنیم. خداوند وضعیت قومی را تغییر نمیدهد مگر آنکه خودشان آنچه در خودشان است تغییر دهند. یعنی اسباب را جدی میگیریم ولی کافی هم نمیدانیم. علتهای عرضی بر علت طولی سوارند و زنجیرهٔ اسباب بیپایان نمیماند. پس دو نگاه در چگونگی تفسیر وقایع به هم نزدیکند و در چراییشان جدا میشوند. فیلم میتواند بگوید نفرت چطور ساخته شد، ولی نمیتواند بگوید چرا در چنین جهانی نفرت باید محکوم باشد.
معنا چیزی است که باید تولیدش کنیم یا وجودش اصالت دارد و باید کشفش کنیم؟ فیلم دربارهٔ انسان دو ادعا دارد. اول اینکه نفرت یاد گرفته میشود و انسان نژادپرست به دنیا نمیآید(حرف خود مککنا). دوم اینکه همنشینی از استدلال مؤثرتر است. درک را پدر میسازد و لامونت خرابش میکند. نفس با حرکت جوهری و با تکرار افعال خودش را میسازد، و روایت المرء علی دین خلیله تقریباً تفسیر همان صحنهٔ لباسشویخانه است.
آیا رفتار انسان فقط محصول محیط و شرایط است؟ چرا همان زندان برای درک کار میکند و برای بقیهٔ اعضای باند نه؟ چرا کامرون در دنی اثر میگذارد و لامونت در درک؟ میتوان جواب داد که موقعیتها فرق داشتند. اما پرسش بعدی این است که پس چرا درک در همان لحظهای که لامونت شوخی میکند میخندد، در حالی که تا یک لحظه پیش مقاومت میکرد؟ به بیان سادهتر، برای اینکه محیط بتواند کسی را عوض کند، باید در او چیزی باشد که به محیط جواب بدهد. اگر آدم صفحهٔ سفیدی بود که هر چه روی آن بنویسی همان میشود، نه مقاومت اولیهٔ درک معنا داشت، نه اینکه در پایان بتواند برادرش را از مسیر برگرداند.
فیلم خودش این چیز را اسم میبرد، ولی اسمش را فقط بهصورت استعاره میگوید: «فرشتگان بهتر وجود ما» در نقل لینکلن. استعارهای که به هیچچیز وصل نیست. حکمت اسلامی برای همین چیز اسم و جایگاه دارد و آن فطرت است. فطرت یعنی گرایشی پیشینی به حقیقت و خیر که فشار محیط میتواند روی آن خاک بریزد، ولی از بین نمیبرد. فیلم به فطرت احتیاج دارد، چون بدون آن تحول درک را نمیتواند توضیح دهد، ولی اسمش را نمیآورد.
پرسش دوم دربارهٔ توبه و پشیمانیست است. درک پشیمان شد تا سرنوشت خوب را برای چه کسی بخواهد؟ به برادر؟ برادر بعد از تغییر او هنوز زنده است و میشنود، و با این حال همان روز کشته میشود. پس پشیمانی درک جایی ثبت نمیشود. مخاطبی ندارد که بپذیرد، و باری هم از او برنمیدارد. گاهی پشیمانی آدم را از نتیجهٔ کارهایش نجات نمیدهد. پیامد بیرونی و بار وجدانی یکیست؟ اولی ممکن است بماند و دومی برداشته شود، به شرط اینکه مرجعی باشد که ببخشد. در فیلم این تفکیک وجود ندارد. برای همین مرگ دنی فقط تاوان است، نه تاوان و راه بازگشت با هم.
درک چطور فهمید که راهش غلط است؟ با کتاب؟ نه، کتاب پسر بومی(Native Son) را همان اول خوانده بود و پدر تحقیرش کرد. با بحث؟ نه، سوئینی سالها پیش از پدر استدلالش را برای درک کرده بود. با تجربه کار کنار لامونت و بعد کتک و تجاوز در دوش زندان! پس در فیلم آدم چیزی را میفهمد که زندگی بر تنش بنویسد.
این سبک از کسب معرفت پیامدمحور است و معیارش شناخت درست آن پیامد است که زندگی را بهتر کند. حالا این معیار را محک بزنیم. کامرون هم ادعا میکند روایتش زندگی را بهتر میکند. برای جوان بیکار و تحقیرشدهای که او جمع میکند، حس تعلق و قدرت و دشمنِ مشخص واقعاً کار میکند، دستکم تا مدتی. پس اگر ملاک فقط «بهتر شدن زندگی» باشد، چه چیزی روایت کامرون را باطل میکند؟
شاید بگویید نتیجهٔ بلندمدتش. نفرت به خود آدم برمیگردد. درست است. ولی همین جواب نشان میدهد که ملاک واقعی ما بهتر شدن نیست، بهتر شدن در درازمدت و برای همه است، و این چیزی است که بدون داشتن تصویری از خیر واقعی نمیتوان سنجید. به عبارت دیگر برای سنجیدن پیامد باید معیاری بیرون از پیامد داشته باشیم. مگر در نگاه اومانیستی انسان معیار همهچیز نیست؟ معیار کدام انسان است؟ درک قبل از زندان یا درک بعد از آن؟ کامرون یا سوئینی؟
در نگاه ما صدق آنچیزیست که مطابق با واقع است و پیامد نشانهٔ آن است نه خود صدق. ما علاوه بر حس و تجربه بر عقل برهانی و وحی و شهود تزکیهیافته نیز اهمیت میدهیم، با این شرط که عقل داور تجربه باشد. بیایید بشماریم فیلم چند بار از خدا حرف میزند. یک بار، و آن هم در ردیف متهمان. سوئینی میگوید زمانی سفیدها و جامعه و خدا را مقصر میدانست. هیچ نیایشی نیست. هیچکس در زندان یا پای جسد دنی دست به آسمان بلند نمیکند. این درحالیست که همین الآن هم بیش از 90 درصد آمریکاییها به خدا اعتقاد دارند!
آیا این سکوت اتفاقی است؟ اگر فیلمی دربارهٔ نفرت و مرگ و توبه باشد و انسانهایش هیچجا خدا را صدا نزنند، دو حالت دارد یا خدا را بیربط به این اتفاقات و مسیر زندگی بشر میداند، یا ربطش را به قصد نمیآورد. یعنی خدا هست اما دئیستیست[ساعتساز است منفعل و بیعرضه است.].
در هر دو حالت موضعی گرفته است. و آن موضع اومانیسم سکولار است. مسئلهٔ شر را از الهیات به جامعهشناسی میآورد. پرسش چرا اینهمه خشونت؟ جواب اجتماعی میگیرد. اما پرسش چرا این اتفاق برای دنی افتاد؟ جوابی نمیگیرد. دنی نفرت نساخته بود. او تازه داشت از آن بیرون میآمد. علومی مثل جامعهشناسی و تاریخ و روانشناسی میتوانند بگوید گلوله از کجا آمد، ولی نمیتوانند بگوید چرا به او خورد.
رنج در بستر ابتلا و تکامل معنا پیدا میکند، شر در نظام کل نسبی است، و عدالت در معاد کامل میشود. من نمیگویم این جواب برای هر بینندهای قانعکننده است. ولی دستکم جواب است. فیلم اما فقط تسلایی انسانی[حرف دنی دربارهٔ دوستی] میدهد و خودش هم میداند کافی نیست، چون تصویر پایانی[صدای آرام ما دشمن نیستیم، دوستیم روی تصویر جسدی که درک در آغوش دارد.] حرف او را تقریباً تکذیب میکند. به همین دلیل آن را آرزوی دیرهنگام نامیدیم.
فیلم درمان کاراکترها را کاملاً درونجهانی تعریف میکند. معاشرت، گفتوگو، ترک خشم راه چارۀ شماست. در تفکرات فلسفی ما نیز تمام اینها پذیرفته است اما شرط لازماند نه شرط کافی! تکمیلش در تزکیه و رجوع به حق یعنی خداوند و مدد جستن از او میبینیم.
اثر حاضر برای بیان تجربهٔ اخلاقیاش به واژههایی پناه میبرد که بدون پشتوانهٔ متافیزیکی در هوا میمانند. فرشتگان بهتر، گناه، پشیمانی و قدرت کلمه. احساس میکند چیزی بالاتر از پیامد، تاریخ، جامعهشناسی و روانشناسی در کار است، اما اجازه ندارد اسمش را ببرد. تراژدی فیلم تراژدی جهانبینیای است که درد را درست میبیند و دارو را در جعبهای میجوید که خودش درش را بسته است.
فرجام سخن | نقد فیلم تاریخ مجهول آمریکا 1998 American History X
کینه و خشم نامهای است که هیچکس نشانی گیرندهاش را روی آن ننوشته است. سالها پیش، پشت میز شامی پست میشود و راه میافتد. از دست پدر به پسر، از پسر به خیابان، از خیابان به زندان. هر بار که گمان میکنیم به مقصد رسیده، مهر تازهای میخورد و دوباره روانه میشود. سرانجام به دست کسی میرسد که نه آن را نوشته بود و نه حتی خوانده بود. دنی گیرندهٔ اشتباهی نامهای بود که دیگران پست کرده بودند.
مردی که شغلش خاموش کردن آتش بود، آتشی را سر سفره روشن کرد که هیچ شیلنگی به آن نمیرسید. تاریخ هم همینگونه کار میکند. کسی کبریت را دستش نمیگیرد، اما همه در خانهای زندگی میکنند که سالهاست بوی دود میدهد.
عنوان فارسی فیلم، تاریخ مجهول، شاید نه از آن رو که تاریخ نانوشته است، بلکه از آن روست که کسی آن را به نام خود نمیخواند. هر گروه پرونده را به دیگری حواله میدهد. سفید به سیاه، سیاه به پلیس، پلیس به دولت، دولت به گذشته.
در این دادگاه همهٔ شاهدان حاضرند و کرسی متهم همیشه خالی است. فقط یک نفر در فیلم پوشه را به صاحب واقعیاش برمیگرداند و آن سوئینیست که از دنی نمیخواهد مقصر را پیدا کند، میخواهد خودش را پیدا کند. پس آنچه پس از مرگ دنی میماند، این پرسش نیست که گناه از کیست. پرسش این است که نامه وقتی به دست ما میرسد، چه میکنیم؟ پاکت را باز میکنیم، یا مهر تازهای میزنیم و به نفر بعد میسپاریم؟
پانویسها:
[1] National Archives. (2024). Brown v. Board of Education (1954). https://www.archives.gov/milestone-documents/brown-v-board-of-education
[2] National Archives. (2024). Civil Rights Act (1964). https://www.archives.gov/milestone-documents/civil-rights-act
[3] U.S. Department of Justice, Civil Rights Division. (2014). Introduction to federal voting rights laws. https://www.justice.gov/crt/introduction-federal-voting-rights-laws-1
[4] U.S. Equal Employment Opportunity Commission. (n.d.). EEOC history: The law. https://www.eeoc.gov/history/eeoc-history-law
[5] DiTomaso, N., Parks-Yancy, R., & Post, C. (2011). White attitudes toward equal opportunity and affirmative action. Critical Sociology, 37(5), 615–629. https://doi.org/10.1177/0896920510380070
[6] Regents of the University of California v. Bakke, 438 U.S. 265 (1978). https://www.law.cornell.edu/supremecourt/text/438/265
[7] McIntyre, R., & Hillard, M. (2013). Capitalist class agency and the New Deal order: Against the notion of a limited capital-labor accord. Review of Radical Political Economics, 45(2), 129–148. https://doi.org/10.1177/0486613412458645
[8] Pierce, J. L. (2013). White racism, social class, and the backlash against affirmative action. Sociology Compass, 7(11), 914–926. https://doi.org/10.1111/soc4.12082
[9] DiTomaso, N., Parks-Yancy, R., & Post, C. (2011). White attitudes toward equal opportunity and affirmative action. Critical Sociology, 37(5), 615–629. https://doi.org/10.1177/0896920510380070
[10] California Legislative Analyst’s Office. (1996). Proposition 209: Prohibition against discrimination or preferential treatment by state and other public entities. https://lao.ca.gov/BallotAnalysis/Propositions?date=12%2F31%2F9999&propNumb=
[11] Kaye, T. (Director). (1998). American History X [Film]. New Line Cinema.
[12] Ebert, R. (1998, October 30). American History X. RogerEbert.com. https://www.rogerebert.com/reviews/american-history-x-1998
[13] Blauner, R. (1989). Black lives, white lives: Three decades of race relations in America. University of California Press.
[14] Harris, K. (2020). Forty years of falling manufacturing employment. Beyond the Numbers, 9(16). U.S. Bureau of Labor Statistics. https://www.bls.gov/opub/btn/volume-9/forty-years-of-falling-manufacturing-employment.htm
[15] Harrison, A. E., & McMillan, M. S. (2011). Offshoring, international trade, and American workers. NBER Reporter, 2011(4). National Bureau of Economic Research. https://www.nber.org/reporter/2011number4/offshoring-international-trade-and-american-workers
[16] Los Angeles Conservancy. (n.d.). Firestone Tire and Rubber Plant, South Gate Facility. https://www.laconservancy.org/learn/historic-places/firestone-tire-and-rubber-plant/
همچنین: Los Angeles Times. (1995, August 29). When General Motors and Firestone Tire closed their South Gate industrial plants. https://www.latimes.com/archives/la-xpm-1995-08-29-me-39962-story.html
[17] Sides, J. (2003). L.A. City limits: African American Los Angeles from the Great Depression to the present. University of California Press.
[18] Peltz, J. F. (1993, September 26). As defense cuts deepen, Southern California’s aerospace industry is down but not out. Los Angeles Times. https://www.latimes.com/archives/la-xpm-1993-09-26-fi-39249-story.html
[19] Federal Reserve Bank of San Francisco. (1999). Who has benefited from California’s recovery? FRBSF Economic Letter. https://www.frbsf.org/research-and-insights/publications/economic-letter/1999/09/who-has-benefited-from-california-recovery/
[20] Wilson, W. J. (1987). The truly disadvantaged: The inner city, the underclass, and public policy. University of Chicago Press.
[21] Wilson, W. J. (1996). When work disappears: The world of the new urban poor. Alfred A. Knopf.
[22] Baccini, L., & Weymouth, S. (2021). Gone for good: Deindustrialization, white voter backlash, and U.S. presidential voting. American Political Science Review, 115(2), 550–567. https://doi.org/10.1017/S0003055421000022
[23] Melcher, C. R. (2023). Economic insecurity and the racial attitudes of white Americans. American Politics Research, 51(3), 343–356. https://doi.org/10.1177/1532673X221148677
[24] National Archives. (2015). Fred Hampton (August 30, 1948–December 4, 1969). https://www.archives.gov/research/african-americans/individuals/fred-hampton
[25] Los Angeles Times. (2007, November 20). Behind the Crips mythos. https://www.latimes.com/archives/la-xpm-2007-nov-20-et-book20-story.html
[26] Clemons, G. W., Rossi, R. C., & Van De Kamp, J. K. (n.d.). Crips and Bloods street gangs. U.S. Department of Justice, Office of Justice Programs.
[27] Quicker, J. C., & Batani-Khalfani, A. S. (2021). Before Crips: Fussin’, cussin’, and discussin’ among South Los Angeles juvenile gangs. Haymarket Books.
[28] Bureau of Organized Crime and Criminal Intelligence. (n.d.). Gangs 2000. U.S. Department of Justice, Office of Justice Programs.
[29] National Archives. (2015). The Black Panther Party. https://www.archives.gov/research/african-americans/black-power/black-panthers
[30] National Museum of African American History and Culture. (n.d.). All Power to the People! The Black Power Era. Smithsonian Institution. https://nmaahc.si.edu/explore/stories/all-power-people
[31] Federal Bureau of Investigation. (n.d.). And Justice for All, 1954–1971. https://www.fbi.gov/history/history-of-the-fbi/and-justice-for-all
[32] Flores, R. D. (n.d.). Crips and Bloods. U.S. Department of Justice, Office of Justice Programs.
[33] Los Angeles Times. (1996, October 20). Tracking the genesis of the crack trade. https://www.latimes.com/archives/la-xpm-1996-10-20-mn-59169-story.html
[34] Klein, M. W., Maxson, C. L., & Cunningham, L. C. (1991). Crack, street gangs, and violence. Criminology, 29(4), 623–650. https://doi.org/10.1111/j.1745-9125.1991.tb01088.x
[35] U.S. Department of Justice, Office of the Inspector General. (1997). The CIA-Contra-Crack Cocaine Controversy: A Review of the Justice Department’s Investigations and Prosecutions. https://oig.justice.gov/sites/default/files/legacy/special/9712/exec.htm
[36] Webb, G. (1996). Dark Alliance: The story behind the crack explosion. San Jose Mercury News.
[37] U.S. Department of Justice, Office of the Inspector General. (1998). The CIA-Contra-Crack Cocaine Controversy: Epilogue. https://oig.justice.gov/sites/default/files/archive/special/9712/epilogue.htm
[40] National Gang Center. (2010). History of Street Gangs in the United States. U.S. Bureau of Justice Assistance.
[41] Decker, S. H., & Pyrooz, D. C. (Eds.). (2011). Street gangs: Processes and consequences. Oxford University Press. همچنین برای زمینه تاریخی: Street Gangs in the 20th-Century American City. Oxford Research Encyclopedia.
[42] Los Angeles Times. (1988, June 26). Modern gangs have roots in racial turmoil of ’60s.
[43] Nixon, R. (1971, June 17). Remarks about an intensified program for drug abuse prevention and control. The American Presidency Project.
[44] Reagan, R. (1986, October 27). Remarks on signing the Anti-Drug Abuse Act of 1986. Ronald Reagan Presidential Foundation & Institute.
[45] Dorsey v. United States, 567 U.S. 260 (2012).
[46] Kimbrough v. United States, 552 U.S. 85 (2007).
[47] National Institute on Drug Abuse. (1990). Cocaine: Pharmacology, abuse, and addiction. Research Monograph Series.
[48] Kandel, D. B., & Davies, M. (1993). Probing the meaning of racial/ethnic group comparisons in crack cocaine smoking. Journal of the American Medical Association, 269(8), 993–997.
[49] Wilson, W. J. (1987). The truly disadvantaged: The inner city, the underclass, and public policy. University of Chicago Press.
[50] Klein, M. W., Maxson, C. L., & Cunningham, L. C. (1991). “Crack,” street gangs, and violence. Criminology, 29(4), 623–650. https://doi.org/10.1111/j.1745-9125.1991.tb01082.x
[51] Los Angeles Times. (1996, October 20). Tracking the genesis of the crack trade.
[52] Langan, P. A. (1995). Racial disparity in U.S. drug arrests. Bureau of Justice Statistics.
[53] U.S. Sentencing Commission. (1995). Cocaine and federal sentencing policy.
[54] U.S. Sentencing Commission. (1995). Cocaine and federal sentencing policy: Chapter 5–8.
[55] Reardon, J. (1997). Criminal justice research under the Crime Act—1995 to 1996. National Institute of Justice, U.S. Department of Justice.
[56] Turner, S., Greenwood, P. W., Fain, T., & Chiesa, J. R. (2006). Evaluation of the Federal Government’s Violent Offender Incarceration and Truth-in-Sentencing Incentive Grants. The Prison Journal, 86(3), 364–385.
[57] California Legislative Analyst’s Office. (2013). California’s criminal justice system: A primer.
[58] Kalish, C. B. (1981). Prisoners in 1980. Bureau of Justice Statistics.
[59] Cohen, R. L. (1991). Prisoners in 1990. Bureau of Justice Statistics.
[60] Bureau of Justice Statistics. (1997). Correctional populations in the United States, 1995.
[61] Bureau of Justice Statistics. (1997). Prisoners in 1996 [report containing 1995 race and incarceration figures].
[62] Murphy, D. E. (1991, November 27). Reiner to seek new sentence in girl’s death. Los Angeles Times.
دیدگاهتان را بنویسید