از تطهیر قاچاقچیان شوتیسوار تا هدر رفتن سوژه حاجقاسم | گزارش جشنواره فجر ۱۴۰۴
بررسی وضعیت امروز سینمای ایران نشان از یک پسرفت محسوس در ژانرهای مختلف دارد. در این مطلب که بر اساس سخنان دکتر حسنی در نشست نقد و تحلیل آثار جشنواره فجر 1404 است، با رویکردی کاملاً تحلیلی و به دور از نقدهای کلیشهای و پیشفرض، به نقد و بررسی برخی از فیلمهای جشنواره فجر 1404 پرداختهایم. از بررسی پیامهای پنهان ضدِ سبک زندگی مذهبی در فیلم «خواب» و هدر رفتن سوژهای طلایی در فیلم «کوچ»، تا نقد تطهیر چهره قاچاقچیان در فیلم «اسکورت» و بررسی ریتم و منطق روایی در «نیمهشب». اگر به دنبال نقدی صریح، فرمیک و محتوایی درباره بازنماییهای اجتماعی در سینمای فعلی هستید، این مطلب پرده از ضعفهای فیلمنامهای و کارگردانی آثار اخیر برمیدارد.
فهرست مطالب
Toggleتجربه تماشای بکر و پرهیز از نقدهای پیشفرض
دکتر محمد حسنی استاد دانشگاه و کارشناس سینما در این نشست بیان کرد: برای شاید اولین بار، من این کار را با خودم کردم؛ در واقع همانجا، داغِ داغ در سالن سینما و هنگام تیتراژ پایانی، نکات مدنظرم را بهصورت تیتروار برای خودم در گوشی تلفن همراهم یادداشت کردم. پس از آن سراغ هیچ برنامهای (چه تلویزیونی و چه اینترنتی) و هیچ نقد مکتوبی نرفتم و هیچچیزی در این باره نخواندم.
کاملاً بکر و بدون هیچ پیشزمینهای این کار را انجام دادم. میدانید که عاقلانهترین کار این است که چنین نکنید و ابتدا ببینید دیگران چه گفتهاند چرا که شاید اصلاً بخشی از فیلم را اشتباه فهمیده باشید. این موضوع شامل حال من هم میشود.
اصلاً شاید منظور فیلم چیز دیگری بوده، شاید حواست نبوده یا پنج دقیقه چرتت برده باشد. البته من غیر از یک فیلم که در ادامه دربارهاش عرض خواهم کرد، سر هیچ فیلم دیگری چرتم نبرده است و اساساً خوابیدن در سینما برایم سخت است. با این حال، ممکن است آدم یک لحظه غفلت کند، فکرش جای دیگری برود و اصلاً یک بخش از فیلم را متوجه نشود. در چنین شرایطی، اگر راجع به فیلم اشتباه صحبت کنید، ممکن است حتی توسط مخاطب مورد تمسخر قرار بگیرید.
اما من این خطر را به جان خریدم. نمیدانم چرا اما بخشی از این تصمیم ناخودآگاه و بخش دیگرش کاملاً خودآگاه بود. احساس کردم باید کمی بیتعارف باشیم. وقتی چیزی به ذهنمان میرسد، نباید از بیان آن بترسیم. خداوند انشاءالله همه مریضها را شفا بدهد؛ برادر و دوست قدیمی ما، آقای رضا امیرخانی را هم شفا بدهد تا از این وضعیت بیرون بیاید.
ایشان حرفی دارد فکر میکنم در رمان «قیدار» باشد که میگوید: «من همیشه به تصمیم اول احترام میگذارم. تصمیم اولی که به ذهنت میزند با همۀ جان گرفته میشود. تصمیم دوم با عقل و تصمیم سوم با ترس…»
ما معمولاً چیزی به ذهنمان میرسد، اما انگار اعتمادبهنفس بیانش را نداریم و همیشه میخواهیم ببینیم بقیه درباره آن چه میگویند. این یک کُنش یا فرآیند روانشناختی است که نظریههای بسیاری هم از درون آن بیرون میآید.
با خودم گفتم بالاخره بعد از اینهمه مدت و بهاصطلاح مویی سفید کردن در این عرصه، بیایم و بدون محک زدن نظرم با دیدگاه دیگران، درباره فیلمها صحبت کنم. من از دیگران هم خیلی دوست دارم که نظراتشان را به همین شکل بشنوم. یعنی وقتی میروند چند سایت را میخوانند، کمی به آن فکر میکنند و بعد نظر میدهند، فضا برایم غیرجذاب میشود.
دوست دارم بدانم همان لحظه در سالن فیلم، چه حسی گرفتهاند و چه فکری میکنند. نمیدانم شما این کار را کردهاید یا نه، ولی من این گِرا را میدهم که با من اینگونه مواجه شوید. من هیچچیز را چک نکردم؛ حتی اگر با کسی هم صحبتی داشتم، در حد یک گفتوگوی ساده بوده که تاثیری روی نظرم نگذاشته است.
یعنی به متنی که از روز خروج از سینما نوشتهام، تا الان دست نبردهام و حتی یک ویرایش هم روی آن انجام ندادهام. شاید همان لحظه خروج از سالن میخواستم چیزهایی به آن اضافه کنم، اما از وقتی که بیرون آمدیم، حتی یک کلمه هم در آن ننوشتم. حالا باید ببینیم چه اتفاقی میافتد؛ ضایع میشویم یا نه، که البته این بخشِ قصه چندان هم مهم نیست.
فیلم «خواب» و معضل فیلمسازانِ مقالهنویس
فیلم «خواب» در بین این ده فیلمی که من دیدم، شرایط خاصی داشت. البته ممکن است فیلمهای دیگری هم اینگونه باشند؛ من اصلاً چند سال است که به جشنواره نمیروم. با اینکه از سال ۱۳۸۶ تا ۱۳۹۱ و ۱۳۹۲، هر سال داور بخش جنبی جشنواره بودم و کامل میرفتیم بنیاد فارابی و بیشتر فیلمها را میدیدیم و بعد از آن هم جسته و گریخته میرفتم، اما چند سالی بود که اصلاً به جشنواره نرفته بودم.
ممکن است فیلمهای دیگری هم در طول سال یا در همین جشنواره بوده باشند، اما آن دسته از فیلمهایی که نویسنده میان «مقاله نوشتن» و «فیلم ساختن» گیر کرده است یعنی حرف برای گفتن زیاد داشته و میخواسته منظور خاصی را برساند، بیش از همه در فیلم «خواب» دیده میشود و به همین دلیل جای بحث دارد. سازنده خواسته ما بحث کنیم، ما هم بحث میکنیم.
پسرفت محسوس سینما در ژانرهای مختلف | دربارۀ فیلم پل
من در هر ژانری و با هر الگوی فیلمنامهای که دیدم، به این نتیجه رسیدم که ما یک پسرفت محسوس داشتهایم. بگذارید مثال بزنم. در زمینه فیلم دفاع مقدسی، یکی از آثار فیلم «پل» بود. «پل» فیلمی دفاع مقدسی است که به فضای نی، هور، آب و جزیره مجنون میپردازد. اگر این فیلم را با نمونههای قبلی خودش مقایسه کنیم، مانند «هور در آتش»، «مجنون» یا «حماسه مجنون»، میبینیم که ماجرا از جنبههایی بسیار شبیه به «هور در آتش» است.
شما «هور در آتش» را ببینید و بعد «پل» را هم ببینید؛ اصلاً نیازی به نقد کردن نیست. فکر میکنم بسیار روشن است که ما بعد از سه دهه، دچار پسرفت شدهایم. فیلم «هور در آتش» برای حدود سی سال پیش است؛ فیلمی که شهید آوینی برای آن نقد نوشته است.
ببینید شهید آوینی چند سال است که شهید شده؟ با این حال، من دیدگاهی دارم و میگویم دستشان درد نکند، همان را که ساختند حداقل آزاردهنده نبود. از جنبههایی میتوان آن را مبارک دانست؛ اما اگر به دنبال پیشرفت هستید، متأسفانه باید بگویم ما هیچ پیشرفتی نداشتهایم.
وقتی قرار است فیلمی را بررسی و نقد کنیم، من جمیع جهات را در نظر میگیرم. اگر وارد همان فیلم «پل» بشویم، میبینیم که نقاط قوت و ضعفی وجود دارد. در بخشهای فیلمنامه، کارگردانی، آغاز و پایانبندی ایراداتی هست؛ دیالوگنویسی هم که اصلاً انگار فراموش شده است.
گویی در این فیلمها به یک افراط و تفریط رسیدهایم؛ یک جاهایی کار را کاملاً رها میکنیم و یک جاهایی فضا را آنقدر آرکائیک (باستانی و کهن) میکنیم که مانند یک زگیل از فیلم بیرون میزند و مضحکه میشود.
کپیبرداریهای سطحی و محافظت از سرمایه ملی | دربارۀ فیلم غبار میمون
نمونۀ دیگر این ماجرا، فیلم «غبار میمون» بود که [به لحاظ اشتباه گرفتن مدیوم سینما با سخنرانی]بیشتر شبیه به سخنرانیهای آقای حسن عباسی بود؛ البته واقعاً باید از آقای عباسی عذرخواهی کنیم، چون سخنرانیهای ایشان بسیار جذابتر از چنین فیلمی است!
فیلمساز نشسته و حرفهای آرکائیک و از پیش فکرشدهای را در فیلم گنجانده تا مثلاً شبیه به هالیوود بشود. کارگردانِ آن فیلم، عاشق هالیوود بوده و سعی کرده پلانهای اینشکلی هم بگیرد، اما نمیدانسته که هالیوود این نیست. مسئله هالیوود بسیار پیچیدهتر از این حرفهاست. اگر همهچیز به این سادگی قابل کپیبرداری بود، اوضاع خیلی فرق میکرد و همه کشورها راحت دو سه تا هالیوود برای خودشان میساختند.
دستگاههای اطلاعاتی ما باید از این فضا بهشدت محافظت کنند. سینما ملک شخصی افراد نیست، بلکه متعلق به ملت است. اگر فیلم قدرتمندی ساخته شود که غرور ملت و نیروهای طرفدار انقلاب را تقویت کند و اعتمادبهنفس آنها را بالا ببرد که «بله، ما هم توانستیم»، کار مفید و ارزشمندی انجام شده است. اما اگر خلاف این باشد، نتیجهاش فقط تخریب است.
سینما سرمایه اجتماعی و سرمایه انقلاب اسلامی است و نباید به دست هر کسی سپرده شود. به نظرم فیلم «غبار میمون» بیشتر از اینکه از کارگردانی ضربه بخورد، از فیلمنامه ضربه خورده بود. متأسفانه فیلم سروته نداشت؛ مانند یک مشت «راش» (تصاویر خام) بود که آنها را به هم چسبانده بودند. فقط یکسری چیزها از درون آن درآورده و یک موسیقی هم روی آن گذاشته بودند تا به هم متصل شود.
کشف ماهیت و پیام اصلی فیلمها | درونمایۀ سمی فیلم خواب
در بررسی بازنمایی اجتماعی و پیام فیلمها باید به یک نکته اساسی توجه کنیم. فیلمها یا آنقدر داغون و آشفتهاند که اصلاً ماهیت ندارند. ماهیت یعنی آن حرف یککلمهای یا یکجملهای که فیلم میخواهد بزند. برای چنین فیلمهایی نباید زور بزنید تا ماهیت حرفشان را پیدا کنید؛ آنها مانند آدم لکنتی هستند که آنقدر تتهپته میکنند که نمیتوانید بفهمید چه میگویند.
اما دستۀ دوم، فیلمهایی هستند که حداقلهایی را دارند و باید بتوانیم آن یک جمله اصلیشان را استخراج کنیم. اگر بخواهیم بپرسیم تهِ فیلم «خواب» چه بود و این فیلم چه میخواست بگوید، غریزیترین و درستترین برداشت در یک جمله این است که بگوییم پیام فیلم این بود: «زندگی مذهبی، زندگی آزاردهنده و خوبی نیست». این همان ماهیت و حرف اصلی است که فیلم در پسزمینه خود به دنبال القای آن بوده است.
سینما رسانهای برای انتقال حس و تنظیم حب و بغض
رها کنید؛ ببینید این حسی است که به شما منتقل شده و این حس کاملاً درست میگوید. اساساً سینما برای انتقال حس به وجود آمده است؛ پس چرا بنشینیم و بیش از حد درباره آن فکر کنیم؟ من کمی دیر به جلسه رسیدم، اما لازم بود که حداقل بیست دقیقه وقت بگذاریم و پایههای بحث را روشن کنیم که اصلاً چگونه باید به یک فیلم نگاه کرد؟ فیلم خوب و بد چیست و معیارهای آن کدام است؟ در آنجا بحث میکردیم که فیلم عناصری مانند زمان، مکان، انسانها و حوادث را به نمایش میگذارد.
هر کدام از این عناصر نیز ریزموضوعاتی دارند؛ به عنوان مثال در مورد انسانها، مسائلی چون پوشش و اعتقاداتشان مطرح میشود. در فیلمها معمولاً یک تقابل و رویارویی وجود دارد. عموماً دو طرف در یک فیلم شکل میگیرد و حتی اگر سه یا چهار جبهه هم وجود داشته باشد، در نهایت باز هم میتوان آنها را به دو سمت اصلی تقسیمبندی کرد. اساساً ماجرای سینما، رویارویی خیر و شر است و به قول فیلمنامهنویسها، «ساختمان تعارض» دقیقاً به همین شکل به وجود میآید.
مخاطب در ادامه باید از خود بپرسد با توجه به فهرستی که از زمان، مکان و آدمها ارائه شد، آیا دوست دارد در آن زمان یا مکان خاص حضور داشته باشد؟ آیا حاضر است جای این آدمها باشد؟ دوست دارد جای کدامیک از این طیفها قرار بگیرد و متقابلاً جای کدامیک واقعاً دوست ندارد باشد؟
این مواجهه، هم وجه سلبی دارد و هم ایجابی؛ زیرا ابزار و امکانات فیلم دقیقاً برای تنظیم حب و بغض ما طراحی شده است. فیلم از عواطف و احساسات ما استفاده میکند و مجموعهای از «هستها و نیستها» را تعریف میکند تا حب و بغض ما را به سمت «بایدها و نبایدها» هدایت نماید.
مکانیسم اثرگذاری فیلم؛ عبور از هستها به بایدها
ما پیش از این، همیشه بین «هستها و نیستها» با «بایدها و نبایدها» یک خط مستقیم میکشیدیم، اما این وسط حلقه مفقودهای وجود دارد که اگر آن را در نظر بگیریم، فهم جهان فیلم و نحوه تأثیرگذاری سینما بسیار روشنتر میشود.
سینما مجموعهای از هستها و نیستها را به ما نشان میدهد، اما این موارد مستقیماً به باید و نباید تبدیل نمیشوند. در واقع، این هستها و نیستها به کمک روایت و داستان به ما میگویند که چه چیزی را دوست داشته باشیم و چه چیزی را دوست نداشته باشیم؛ چه چیزی خوب و چه چیزی بد است؛ چه کسی منفور، چه کسی سمپاتیک(دوستداشتنی و همدلیبرانگیز) و چه کسی آنتیسمپاتیک است.
پس از این مرحلهسازی است که به صورت طبیعی و به صرافت طبع، از دل آن مفاهیم، باید و نباید استخراج میشود. «باید و نباید» در جهان فیلم به این معناست که مخاطب در نهایت به این نتیجه میرسد: «دوست دارم جای تو باشم یا در کنار تو باشم» و در نقطه مقابل «دوست ندارم جای تو باشم یا کنارت قرار بگیرم». مخاطب با یک شخصیت همراه میشود و با دیگری همراه نمیشود؛ به یکی رأی میدهد و به دیگری نه. مکانیسم اثرگذاری فیلم دقیقاً به این شکل عمل میکند.
تحلیل فیلم «خواب» و تصویرسازی دوگانه از دنیاها
در فیلم «خواب» نیز دقیقاً همین الگو پیاده میشود. فیلمساز دو دنیای متفاوت را تصویر میکند و شما به عنوان مخاطب باید انتخاب کنید که دوست دارید در کدامیک از این دو دنیا زندگی کنید. از این زاویه، به نظرم «خواب» فیلم مهمی است و کاملاً قابلیت تحلیل دارد.
داستان فیلم درباره یک زن و شوهر مذهبی است؛ مرد که رضا عطاران نقش آن را بازی میکند، کارمندی روزمره با یک زندگی کسالتبار است و همسرش، یک زن مذهبی، چادری و غرغرو است که مریلا زارعی ایفاگر نقش اوست.
این مرد مدام خواب میبیند و در خوابهایش با یک بانوی امروزی و زیبا مواجه میشود. البته کارگردان به دلیل محدودیتهای عرفی و شرعی نتوانسته تصویر بازتری ارائه دهد، اما با نشانههایی در فیلم متوجه میشویم که این مرد در خوابهایش درگیر نیازهای سرکوبشدهاش میشود چرا که همسرش فردی وسواسی است و رابطه زناشویی مناسبی با او ندارد.
این مرد رفتهرفته درگیر این «زندگی دوم» (Second Life) میشود که صرفاً در خوابهایش جریان دارد. در ابتدا نسبت به این فضا واکنش نشان میدهد و از آن پرهیز میکند؛ اما این پرهیز نه به خاطر ایمان قوی، بلکه به این دلیل است که شخصیتی محافظهکار، ضعیفالنفس و منفعل دارد.
با این حال، در درونش مشتاق این فضاست. کمکم این رفتوآمدها بین خواب و بیداری بیشتر میشود، این زندگی دوم توسعه پیدا میکند و در نهایت با زندگی واقعیاش در هم میآمیزد. این تداخلِ دو دنیا، در نهایت او را به مرز دیوانگی و اختلالات روانی میکشاند و فیلم در همین مسیر به پایان میرسد.
جایگاه فیلم در جشنواره فجر و ارزیابی گفتمانی
ارتباط این فیلم با جشنواره فجر و نسبت آن با سایر فیلمها نکته بسیار مهمی است. امسال وضعیت جشنواره از منظر گفتمانی عالی بود. در سالهای گذشته، فیلمهایی با این حالوهوا و زاویه دید بسیار بیشتر بودند، اما امسال به دلیل حوادث اخیر، عدم حضور برخی افراد و قهر کردن عدهای از سینماگران (که دلایل آن قابل شرح است و دوستان مطلع در جریان هستند)، شرایط تغییر کرد.
در میان آثار امسال، تنها فیلمی که من دیدم و کاملاً خارج از گفتمان انقلاب اسلامی بود، همین فیلم «خواب» بود و این یک اتفاق حیرتانگیز است. یعنی اگر جشنوارۀ امسال از لحاظ کیفیت سینمایی هم قوی بود، این میزان از یکدستی گفتمانی ارزش آن را داشت که به خاطرش جشن بگیریم؛ چرا که مطلوب ما در جشنواره فیلم فجر انقلاب اسلامی رقم خورده بود. در سالهای گذشته همیشه این تناقض آزاردهنده وجود داشت که بخش قابلتوجهی از فیلمهای حاضر در جشنواره، ضد گفتمان جمهوری اسلامی بودند.
این فیلم حتی سعی کرده بود با استفاده از بازیگرانی چون رضا عطاران و مریلا زارعی در نقش یک خانواده مذهبی، زهر و تندی پیام خود را بگیرد؛ به طوری که وقتی فیلم را تماشا میکنید، در لایه رویی خیلی شما را آزار نمیدهد.
نقد بازنمایی شخصیت مذهبی و مداح
با وجود تلاش فیلم برای تلطیف فضا، برای امثال ما که اهل هیئت هستیم، در فضای مذهبی قم زندگی میکنیم و تعلق خاطری به این عرصهها داریم، ایرادات فیلم کاملاً برجسته است. در این فیلم، آقای رضا عطاران به شکلی کاملاً غیرقابلباور، نچسب و به اصطلاح «پلاستیکی» و مصنوعی، نقش یک مداح اهلبیت را ایفا میکند.
من نمیدانم آیا کارگردان در این قصه تعمد داشته تا به امثال ما این پیام را بدهد که «وقتی سبک زندگی یک فرد اینگونه کسالتبار و متناقض میشود، مداحی او هم پلاستیکی و بیروح خواهد شد» یا اینکه اساساً کارگردان این جهان و عرصه هیئت را اصلاً نمیشناسد.
واقعیت این است که یک مداح اینگونه رفتار نمیکند. مداحی که برای مراسم دعوت میشود، نمیتواند تا این حد مصنوعی باشد؛ حتی برای روضههای خانگی و زنانه هم کسی یک مداح بیروح و پلاستیکی را دعوت نمیکند. اما شخصیت درون فیلم، عین یک مجسمه و یک تکه یخ مینشیند و فقط روی ریتم میخواند. این نوع پرداخت شخصیت، به هیچوجه با واقعیت این عرصه همخوانی ندارد.
نقطه افشای پیام فیلم؛ دیالوگ کلیدی روانشناس
نکته پایانی که میخواهم به آن اشاره کنم این است که اینگونه فیلمها همیشه در یک نقطه دست خودشان را رو میکنند. یعنی آن عصاره خطی و پیام اصلی که برای شما تشریح کردم، معمولاً به صورت واضح در قالب یک دیالوگ در خود فیلم بیان میشود.
در فیلم «خواب»، این پیام یکخطی دقیقاً در کجا مطرح میشود؟ توسط شخصیت روانشناس. روانشناس در یک صحنه صراحتاً به شخصیت اصلی میگوید: «آقای محترم، برادر گرامی، تکلیف خودت را با زن رؤیاییات مشخص کن؛ میخواهی او را داشته باشی یا میخواهی نداشته باشی؟»
این دیالوگ، دقیقاً همان نقطه تقابل و انتخاب نهایی میان دو دنیایی است که فیلمساز پیش روی مخاطب قرار داده تا از طریق آن، حب و بغض و در نهایت «بایدها و نبایدهای» او را تنظیم کند.
پلیسِ غیرپلیس و مهمانیِ غیرمهمانی؛ ضعف در فیلم غوطهور
کسالت سرهنگ دچار بیخوابی این فیلم مستقیماً به مخاطب منتقل میشود. در حالی که در فیلم بیخوابی کریستوفر نولان هیجان و التهاب فیلم هرگز افت نمیکند؛ با درام، رفتوبرگشتها عدم تمرکز دائم دوربین روی چهره و تمهیدات فیلمنامهای، کاری میکند که مخاطب لحظهبهلحظه هوشیارتر شود. اما در اینجا، نمای بسته(کلوزآپ) بسیار زیاد است و کسالت بازیگر به مخاطب سرایت میکند.
کارگردان نتوانسته شخصیتها را بهخوبی طراحی کند؛ پلیسِ داستان، شبیه پلیس نیست و مهمانی نشاندادهشده اصلاً شبیه مهمانی (پارتی) نیست. وقتی نمیتوانید یک پارتی را بهدرستی نشان دهید، اصراری بر این کار نیست.
مهمانیها و عروسیهای فعلی در شهر قم بسیار فراتر از چیزی است که در این فیلم به تصویر کشیده شده است. مخاطب ناآشنا وقتی این صحنهها را میبیند، خندهاش میگیرد و حس پارتی به او منتقل نمیشود.
اگر شما به عنوان یک طلبه[که کارگردان اثر هستید] نمیخواهید این صحنهها را نشان دهید و میخواهید فیلمتان عفیفانه باشد، بسیار هم عالی است. اما چه لزومی دارد دوربین را وارد آن فضا کنید؟ سینما پر از ترفندهای مختلف است.
میتوانستید این فضا را با فاصله و در پسزمینه نگه دارید؛ صدای افراد شنیده شود، شخصیت اصلی برود و وقتی برمیگردد، با سر و رویی آشفتهتر و یک حالتِ باورپذیرتر، وضعیت را نشان دهد تا نیازی به ورود مستقیم دوربین به آن فضا نباشد. لزومی نداشت حتماً دوربین به داخل برود و آن زنان و دختران به نمایش گذاشته شوند تا صرفاً فضا القا شود.
نقد و بررسی فیلم «کوچ»؛ هدر رفتن یک سوژه طلایی در اثری ضعیف
من متوجه شدم که تعداد قابلتوجهی از مخاطبان، فیلم «کوچ» را پسندیدهاند و از این بابت خوشحال شدم؛ چرا که موضوع این فیلم، یعنی زندگینامه حاج قاسم سلیمانی، موضوعی بسیار شریف و برای ما عزیز است.
با این حال، بسیار ناراحتکننده است که یکی از سرمایههای مهم خود را اینگونه زائل کنیم و از دست بدهیم. از نظر من این اثر اصلاً فیلم خوبی نبود. به عبارت بهتر، ما یک موضوع فوقالعاده مهم و یک سوژه تکرارنشدنی در تاریخ معاصر را در قالب یک فیلم ضعیف خرج کرده و هدر دادهایم. ضرب این دو مسئله، در نهایت خروجی خوبی به همراه نداشته است.
ضعف در شخصیتپردازی و طولانی شدن بیش از حد دوران کودکی
اما چرا معتقدم این فیلم ضعیف است؟ در ده تا بیست دقیقه ابتدایی، روند فیلم نسبتاً خوب پیش میرود؛ هرچند در همان دقایق نیز این پرسش برای من مطرح میشود که ویژگی بارز و صفت اصلی این کودک (شخصیت اصلی) چیست؟
درست است که یکی دو صحنه مانند ماجرای گردوها و تأکید بر رزق حلال وجود دارد، یا پدری با ویژگیهای شاخص به تصویر کشیده میشود، اما این عناصر برای من یک «قهرمان» نمیسازند. با این وجود، به تماشای فیلم ادامه دادم تا ببینم در ادامه چه ماجرایی رخ خواهد داد.
متأسفانه بخش مربوط به دوران کودکی ایشان بسیار طولانی شد و حدود چهل و پنج دقیقه به طول انجامید. من مطمئن بودم که اگر ضعیفترین فیلمسازان نیز پشت دوربین بودند، حتماً بخش مربوط به دوران کودکی یا نوجوانی را بسیار زودتر به پایان میرساندند.
اما این اتفاق نیفتاد و یکی از مهمترین ضربههایی که فیلم دریافت کرده، دقیقاً از ناحیه مقطعبندی داستان و فیلمنامه است. تبدیل کردن داستان واقعی یک زندگی به فیلمنامه، اقتضائاتی دارد که یکی از مهمترین آنها توانایی «برش زدن» است. به نظر میرسد به دلیل مشاورهها و تأثیرگذاری عزیزانی که در مکتب حاج قاسم حضور داشتهاند بر کارگردان و فیلمنامهنویس، سرجمع آنچه تولید شده، یک خروجی حرفهای و درست نیست.
آفت محافظهکاری در بازنمایی سوژههای حساس و تابوها
دلیل این خروجی ضعیف چیست؟ در این مجال قصد ندارم به طور عمیق وارد این بحث شوم، اما بر اساس تجربیات، حضورم در این فضاها و مشورتهایی که در این حوزهها داشتهام، تحلیل خودم را دارم. یکی از مشکلاتی که در اینگونه آثار به وضوح بیرون میزند، محافظهکاری بیش از حد است.
وقتی شما میخواهید درباره یک موضوع حساس یا یک تابو فیلم بسازید، به قدری دستبهعصا و با احتیاط عمل میکنید تا مبادا چیزی شکسته شود و به اصطلاح «نه سیخ بسوزد و نه کباب»، که در نهایت خروجی کار به یک موجود خنثی و بیاثر تبدیل میشود.
در چنین آثاری شما هیچگونه نقطه ضعف یا چالشی نمیبینید و فرد مذکور در یک آرامش مطلق به سر میبرد؛ در حالی که در واقعیتِ میدان، بمب در حال انفجار است.
در نقطه مقابل، اگر میخواهیم نشان دهیم که افرادی در وسط میدانِ بحران هستند، باید بپذیریم که آنها نیز انساناند؛ غرق در گرفتاری، خستگی، کمخوابی و تأثر از شهادت همکارانشان. اگر فیلمی این حالات طبیعی انسانی را به خوبی بازنمایی کند، برای مخاطب بسیار باورپذیرتر و مطلوبتر خواهد بود.
نقد فیلم «اسکورت»؛ تطهیر قاچاقچیان و قضاوت یکطرفه
حالا این رویکرد را با فیلم «اسکورت» مقایسه کنید. در این فیلم، در صحنههای پایانی، پلیسها با ماشینهای بسیار خوب، لباسهای شیک و مرتب به تصویر کشیده میشوند و گویی در کمال رفاه، ناهارشان را هم خوردهاند. اما در طرف مقابل، قاچاقبران یا اصطلاحاً «شوتیها» به عنوان مظلومین عالم نشان داده میشوند! فیلم به هر شکلی تلاش کرده است تا عمل و رفتار آنها را توجیه کند.
در این اثر، هیچ توجیهی برای عملکرد پلیس وجود ندارد جز اینکه به عنوان یک مقام فرصتطلب به دنبال ارتقای درجه است؛ به طوری که حتی برادر خود را دستگیر میکند و تحویل میدهد. اما در مقابل، برادرِ قاچاقبر با ایثارگری توجیه میکند که چرا وارد این کار شده است.
فیلم به گونهای پیام میدهد که از این پس باید به شوتیها احترام گذاشت، زیرا آنها یا قرار است دارویی حیاتی را به عزیزی برسانند یا کشاورزان و کارخانهدارانی ورشکسته هستند و هیچ دلیل سودجویانه دیگری برای کارشان وجود ندارد. در این میان، فیلم هیچ کاری به این واقعیت ندارد که جنس قاچاق چه بدبختیهایی به بار میآورد، میلیونها نفر را دچار مشکل میکند و چقدر به اقتصاد و جامعه آسیب میزند.
پیامدهای قضاوت حسی و ورود ناقص به جهان شخصیتها
چرا به این موارد اشاره میکنم؟ به این دلیل که فیلم در حال قضاوت کردن است، آن هم یک قضاوت کاملاً حسی. وقتی در یک اثر هنری قضاوت میکنید، باید آماده پذیرش عواقب آن و به اصطلاح دستبند خوردن باشید.
یک رویکرد منطقی این است که حرفهای هر دو طرف را بیان کنید و جمعبندی را به عهده مخاطب بگذارید. نه پلیس را فرشته مطلق و بینقص نشان دهید و نه قاچاقبران را شر مطلق. ما این پیچیدگی را میفهمیم. اما اینکه فیلمساز به صورت کاملاً یکطرفه به قاضی برود، جای نقد دارد؛ هرچند که فیلم «اسکورت» به لحاظ فنی اثر خوشساخت و خوبی است.
کاملاً روشن است که فیلم در پی ایجاد همذاتپنداری و سمپاتی با شوتیهاست. البته من نمیتوانم با قطعیت بگویم که فیلمساز از ابتدا دقیقاً به دنبال چنین هدفی بوده است؛ اما ذات سینما اینگونه است که وقتی وارد جهان هر شخصیتی میشوید، ناخودآگاه او را عادیسازی(نرمالایز) میکنید و تیزیهای رفتارش را میگیرید.
شما برای تصویر کردن یک مجرم دو راه بیشتر ندارید: یا باید او را مانند یک ابلیسِ غیرواقعی نشان دهید که شاخ دارد و چشمانش برق میزند، یا او را به عنوان یک انسان به تصویر بکشید. انسانی که گرسنه میشود، درد و رنج دارد، اشتباه میکند، دارای شهوت، غضب و طمع است و در کنار بدیها، خوبیهایی هم دارد؛ مصداق آیه شریفه «خَلَطوا عَمَلًا صالِحًا وَآخَرَ سَیِّئًا».
وقتی میخواهید شخصیتها را با این جزئیات نشان دهید که اقتضای ادبیات تفصیلی، رمان و سینما به عنوان برساختی از رمان همین حدیث نفس کردن است نمیتوانید از ابعاد انسانی آنها غفلت کنید. در غیر این صورت، باید به جای فیلم داستانی، مستند بسازید یا مقاله بنویسید.
بنابراین، نفسِ ورود به دنیای این افراد، بخشی از این عادیسازی را به همراه دارد. اما نقد اساسی من این است: اگر وارد دنیای این افراد میشوید، باید «همه» دنیای آنها را ببینید. نباید فقط در بخش مظلومنمایی و توجیه رفتارهایشان متوقف شوید و طرف مقابل ماجرا را نادیده بگیرید؛ به خصوص در فیلمی که از نظر ساختار، فیلم بسیار خوبی از کار درآمده است.
بعد از تماشای فیلم «آواز گنجشکها» به خود آقای مجید مجیدی هم در یک سخنرانی که ایشان حضور داشتند گفتم که من بعد از دیدن این فیلم، نسبت به موتوریها و پیکهای موتوری حس دیگری پیدا کردم. وقتی میبینیم فردی واقعاً در حال کار و تلاش است تا نان حلال دربیاورد، برایمان ارزشمند میشود؛ چرا که کارِ بسیار پرزحمت و پرخطری است و در جاهایی مثل بازار تهران به وضوح میبینیم که این قشر چقدر زحمت میکشند.
نقد رویکرد واقعگرایی افراطی در فیلمنامه «کوچ»
درباره نحوه به تصویر کشیدن درگیری قهرمان داستان با پسر سروان در فیلم «کوچ»، سازندگان معتقدند که کتاب «از چیزی نمیترسیدم» و سایر خاطرات را خواندهاند و باید به واقعیت وفادار میماندند. اما نتیجه این وفاداری، به تصویر کشیدن یک روضهخوان نامناسب و به اصطلاح «عوضی» در فیلم شده است.
سوال اساسی اینجاست: قهرمان بصیر، شجاع و امامحسینی ما که امروز جملهاش در کتیبههای محرم و صفر ما نقش بسته و میگوید «ملت ما ملت امام حسین است»، این ارادت و شناخت را از کجا یاد گرفته است؟ از یک روضهخوان نامناسب؟ فیلم باید نشان دهد که این محبت چگونه شکل گرفته است. بله، ممکن است در واقعیت یک آخوند یا روضهخوان نامناسب هم در آن محیط حضور داشته است، اما شخصیت حاج قاسم را او شکل نداده، بلکه انسانهای خوبِ اطرافش او را ساختهاند.
ما دوستی داریم که مداح است و در گذشته وقتی دور هم جمع میشدیم از اشتباهات و سوتیهای مداحیاش میگفت و اگر آنها را الان تعریف کنم تا یک سال به آن میخندید. اما آیا ما باید بیاییم این مسائل را در سطح عمومی نشر دهیم؟
اگر این کار را بکنیم، شما دیگر هر زمان روضه گوش کنید یاد آن خاطرات میافتید و خندهتان میگیرد. گاهی اوقات سادگی، سادهلوحی، کمی ژست روشنفکری و تمسک به مکتب رئالیسم باعث میشود بگویند ما صرفاً به واقعیت وفادار بودهایم.
آیا تمام واقعیت فقط همان بوده است؟ عیبی ندارد، اما شما در فیلم نشان بده که آقای سلیمانی در کودکی و نوجوانی، کجا مهر و محبت حسین بن علی(ع) در دلش نشست که در بزرگسالی میشود مدافع حرم آنها و با شجاعتی مثالزدنی، جملاتی درباره سیدالشهدا میگوید که در تاریخ ماندگار میشود.
اگر فیلمساز نتواند این مسیر تکامل را نشان دهد و صرفاً یک نمونه عکس آن را برجسته کند، یعنی فیلمساز نیست بلکه همان مستندساز است. فیلمساز کسی است که عناصر را در کنار هم میچیند تا به آن اوجی که میخواهد بسازد برسد و در عین حال، به جوهره واقعیت نیز وفادار بماند.
ضعف دیالوگنویسی و مسئله محافظهکاری در سینما
درباره آن مکالمه تلفنی و استفاده از دیالوگهایی با مضامین توحیدی و اشاره به حضرت موسی در فیلم غوطهور، باید بگویم که آن ادبیات اصلاً برای مخاطب قابل ارتباطگیری نیست و به شدت از فیلم بیرون زده است.
دیالوگی بسیار کلیشهای که در جای درستی ننشسته است. اگرچه فیلمساز با تلاش، دشواری و تزکیه خاصی میخواسته اهداف اسلامی را در اثرش پیاده کند، اما خلق جذابیت در سینما کار بسیار دشواری است و از یک داستان قوی، موضوع و زاویه دید درست، گروه بازیگران و کارگردانی خوب ساخته میشود.
ظاهراً دوستان حتی کتابهای شهید آوینی را هم مطالعه نکردهاند. خدایِ جهانِ یک فیلم، فیلمنامهنویس است. استفاده از عنوان «روحانیِ فیلمساز» شاید ترکیب متناقض و بیمعنایی باشد، اما «نویسنده روحانی» بسیار شایسته، قابل قبول و صد برابر مهمتر است.
تلاش فیلمساز برای پرداختن به موضوعات ممنوعه یا حساس با زاویه دید و تحفظهای مؤمنانه، بسیار محترم است و اتفاقاً این تحفظ و رعایت خطوط قرمز به خودی خود باعث ضعف فیلم نمیشود.
به عنوان مثال، فیلم هالیوودی «فیلادلفیا» با بازی تام هنکس و دنزل واشنگتن را در نظر بگیرید. تام هنکس نقش یک وکیل جوان همجنسگرا را بازی میکند که به ایدز مبتلا شده است. فیلم کاملاً عفیفانه ساخته شده است؛ شما اصلاً هیچ صحنه مستهجن یا وقاحتی در آن نمیبینید.
با اینکه در غرب ساخته شده و هیچ محدودیتی برای نمایش صحنههای بیپروا نداشتهاند، اما بدون نشان دادن صحنههای زننده، در مجموع در جهت هدف خود (عادیسازی همجنسگرایی) پیش میرود. منظورم این است که میتوان با حفظ عفت و بدون شکستن مرزها، فیلمی تأثیرگذار ساخت، اما به شرطی که اصول فیلمنامهنویسی رعایت شود.
اهمیت کاشت و برداشتهای عاطفی و انتخاب درست بازیگر
در فیلم «کوچ»، شخصیت مادربزرگ و بازنمایی او بسیار خوب از کار درآمده بود. ما برای ایجاد حس عاطفی در مخاطب و روشن کردن شعلهای در درون او چارهای نداریم جز اینکه از عناصر بیرونی کمک بگیریم، زیرا کودک به تنهایی نمیتواند بار دراماتیک فیلم را به دوش بکشد و این رفت و برگشتهای حسی الزامی است. سکانسهایی که در آنها درک و معنای مرگ در ذهن قاسم کاشته میشود، شاید جزو معدود نکات مثبت فیلم باشد؛ ما به چنین پایهگذاریهایی نیاز داریم تا نشان دهیم چنین شخصیت بزرگی یکدفعه متحول نشده است.
اما متأسفانه در ادامه، تحول شخصیت منطقی پیش نمیرود. شخصیتی که همیشه ساکت و به شدت بیدستوپا تصویر شده، ناگهان در یک صحنه جلوی مأمور ساواک میایستد که اصلاً برای مخاطب باورپذیر نیست.
جالب اینجاست که خود خاطرات مکتوب، بسیار سینماییتر از این فیلم از کار درآمده است. فیلم اصلاً دلیل دعوا را توضیح نمیدهد و فقط زد و خورد را نشان میدهد. وقتی مسئلهای مثل مزاحمت برای یک دختر مطرح است، نحوه به تصویر کشیدن آن باید به گونهای باشد که رگ غیرت مخاطب به جوش بیاید.
تا وقتی قهرمان وارد میدان میشود و طرف مقابل را گوشمالی میدهد، مخاطب همذاتپنداری کند و لذت ببرد. سینما با انتقال همین احساساتِ حب و بغض کار میکند و قهرمان اینگونه ساخته میشود.
نکته بسیار مهم دیگر، انتخاب بازیگر و اهمیت «نگاه» در سینماست. چشمها نقش کلیدی دارند. حاج قاسم چشمانی آرام اما معنادار و نافذ داشت؛ در حالی که چشمان آرام با چشمان زلزده، گیج یا منگ کاملاً تفاوت دارد.
انتخاب بازیگر، چه در دوره کودکی و چه در نوجوانی، انتخاب درستی نبود و حتی تا حدودی نتیجه عکس داد. البته وقتی این نقدها را مطرح میکنیم و میگوییم فیلم رضایتبخش نبوده، به معنای نادیده گرفتن زحمات تیم سازنده نیست. بازنمایی روستا و ده پانزده دقیقه ابتدایی فیلم بسیار امیدوارکننده بود، اما ضعف در شخصیتپردازی و فیلمنامه در نهایت کار را خراب کرد.
بررسی فیلم «نیمشب»؛ منطق روایی و ریتم در یک فیلم موقعیت
اگر بخواهیم به فیلم «نیمشب» بپردازیم، باید بگویم چون در مجموع فیلم خوبی است، خیلی جای بحثهای انتقادی طولانی ندارد، اما در بخشهایی نیازمند تدوین مجدد است. مثلاً در ابتدای فیلم، یک موشک عملنکرده در خیابان میافتد.
برای من به عنوان مخاطب جای سوال بود که موشکی که حتی منفجر نشده، چگونه توانسته پنجاه سوراخ افقی و عمودی در در و دیوار و زیرزمین ایجاد کند! حتی اگر فرض کنیم موشک مماس شده و سابیده شده است، باز هم این حجم از تخریب غیرمنطقی است و چون در همان ابتدای کار رخ میدهد، کمی حال مخاطب را میگیرد. احتمالاً داستان در مرحله فیلمبرداری شکل دیگری بوده و در تدوین اینگونه خروجی داده است که به نظرم قابل اصلاح است.
مضمون اصلی فیلم، نمایش حس مشترک و وحدت ناشی از مواجهه با یک دشمن مشترک است که کارگردان تا حدود زیادی آن را خوب درآورده است. با این حال، ضعفهایی در خردهپیرنگها دیده میشود و در جاهایی ریتم فیلم کشدار و اضافی است؛ به طوری که زمان فیلم قابلیت کاهش ده تا پانزده دقیقهای را دارد.
مثلاً سکانس رفتن و آوردن باتری رادیو میتوانست بسیار کوتاهتر باشد. یا ماجرای پرستاری که جعبه جواهرات دارد؛ اصلاً مشخص نشد این جواهرات چه بود برای چه به بیمارستان آورده شده بود و چه ضرورت معنایی در فیلم داشت.
به نظر میرسد برخی از این جزئیات، فدای برداشتهای بلند (Long Take) بیمورد شده است. در مجموع، فیلم ایراد محتوایی آنچنانی نداشت، بازیها نسبتاً خوب بود و پایانبندی مناسبی داشت، اما التهاب اولیه فیلم ضعیف بود و بیش از حد آرام شروع شد.
بزرگترین باگ فیلمنامهای این اثر، تضاد میان تعلیق موقعیت و رفتار قهرمان است. وقتی شما در ابتدای فیلم یک بمب ساعتی میکارید که هر لحظه ممکن است منفجر شود، مخاطب روی ویبره است و اضطراب دارد. در این شرایط بحرانی، قهرمان داستان در حال پرسه زدن، حرف زدن با این و آن و پرداختن به مسائل معنوی است.
وقتی بمب در حال تیکتیک کردن است، مخاطب مدام با خود میگوید: «چرا معطل میکنی؟ کجا میروی؟» در چنین موقعیتی، حتی اگر بهترین آیات قرآن یا زیباترین خاطرات جبهه هم خوانده شود، اعصاب مخاطب خرد میشود؛ مگر اینکه دلیل قانعکنندهای در فیلمنامه برای این تعلل کاشته شده باشد که در اینجا وجود نداشت. فوریت موقعیت ایجاب میکند که بمب خنثی شود، لذا این تأخیرها به هیچ وجه قابل درک نیست.
نکته عجیب دیگر در منطق روایی این است که وقتی بالاخره بمب را پشت وانت میگذارند و میبرند، بیماران همچنان در پارک نشستهاند! این افراد بیمار هستند؛ ثانیه و دقیقه برایشان حیاتی است و برخی به اکسیژن و دارو نیاز دارند.
حالا که خطر بمب رفع شده، چرا هنوز در پارک ماندهاند؟ فیلم باید نشان میداد که همزمان با دور شدن بمب، عدهای در حال دویدن برای انتقال بیماران هستند، یا اگر دلیل امنیتی خاصی برای نگهداشتن آنها در پارک وجود داشت، باید حتماً بیان میشد. این اثر یک «فیلم موقعیت» است و داستانگویی کلاسیک ندارد؛ بنابراین زمان آن برای یک فیلم موقعیت کمی زیاد است و حذف یا کوتاه کردن سکانسهایی مثل معرفی حاشیهای پرستاران یا ماجرای جواهرات میتواند به انسجام و ریتم آن کمک شایانی کند.







دیدگاهتان را بنویسید