او رفت تا خونش در تکتک رگهای ما جاری شود
هی گفتند و هی فحش دادند و هی تهمت زدند و گفتند و گفتند. گفتند که او ترسو است و قایم میشود، گفتند او در 44 طبقه زیرزمین است، اصلا 44 طبقه زیر زمین را کی دیده است؟
هی گفتند و توهم زدند و باز گفتند و پول پروژههای مزدوریشان را گرفتند که آره او سالها پیش از دنیا رفته و شخصی دیگر جایگزین او شده که بدلش است، پرت و پلا و دروغهایی که برای احمقهایی که روزانه دوست دارند اینها را بشنوند شیرین و جذاب است.
اما او همانجا آرام با طمأنینه با قوت قلب همیشگیاش در جایی که قطعا همانجا پیدا میشد نشسته بود و احتمالا با دست گرمش، قلمی را بر دل کاغذ میکشید و خط حرکت حزب الله را ترسیم میکرد، دستی که احتمالا نگین عقیق یمانی در آن پناه گرفته بود.
مثل هر شخص دیگری از مردم، او هم گفته بود من همانند مردم همینجا مینشینم، اگر مردم پناهگاه ندارند من هم مثل مردم در همین جا مینشینم. او که دوست و دشمن نتوانسته بودند یک نقطۀ سیاه که هیچ حتی نقطۀ خاکستری در زندگیاش بیابند اما از هیچ تهمتی فروگذار نکرده بودند و در نهایت هم که دیگر حریف عقلانیت و ادراکش نشده بودند به فحاشی رو آورده بودند.
زندگی سادهاش را مردم میدیدند، دمپایی وصله زده شده و لباس کاموایی مندرسش را دیده بودند، او که تلاش میکرد مانند مولایش علی مثل پایینترین و ضعیفترین مردم زندگی کند.
او که بهخوبی مؤمنی سیاس بود از ابتدا حواسش کامل به تربیت فرزندانش بود، هیچ کدام از فرزندانش برخلاف فرزندان برخی مسؤولان این کشور حرکت سیاسی و اقتصادی نکرده بودند تا نرسد جایی که بگویند آره پسرش خورد و دخترش بُرد و تابعه فلان کشور است یا مشغول تحصیل در فلان کشور، همگی گمنام بودند و گوشهای در سادگی مشغول درس و بحث طلبگی خودشان.
حجتالاسلام مروی دربارۀ آقا مصطفای خامنهای گفته بود: «آقا مصطفی سال اول ازدواجشان که طلبه قم بودند، خانهای اجاره کرده بودند. برای ناهار دعوت کردند. یک گلدان معمولی برای هدیه بردیم. تعجب کردم؛ این خانه، خانۀ یک تازهداماد نبود! نه به خاطر اینکه فرزند رهبر است، بلکه حتی یک تازهداماد معمولی هم خانهاش زرق و برق مختصری دارد. من در خانۀ ایشان، همان زرق و برق معمولی را ندیدم. زندگی بسیار معمولی، دو فرش ماشینی شش متری، دور خانه موکت و دو سه پشتی ابری معمولی؛ نه مبلمانی، نه زرق و برقی!»
شهید سیدعلی، از مردم و برای مردم بود و دلش برای ایران قوی میتپید، ایرانی که سالهای سال در تاریخ دیده بودیم لگدمال و تحت اشغال بیگانه بود و در هر دورهای تکه تکه از خاکش را جدا کرده بودند یا پادشاهانش بخشیده بودند، اما وقتی ولی فقیهی چون او زمامدار امور شد، حتی یک سانتیمتر هم از این کشور جدا نشد با مدیریتی که او داشت، این کشور رسید در جایی که امروز میبینیم با ساختاری که او چیده و پرداخته، مقابل قویترین کشور جهان ایستاده و در میان این عربهای بیبُتۀ شیرده که جرأت چپ نگاه کردن به آمریکا را ندارند، پس از رفتن او موشکها شاید با گریه و با فریاد الله اکبر چپ و راست تمام پایگاههای آمریکا را به آتش میکشند و در این میان، موشهای بوگندوی یهودی در لانههای بتنیشان قایم میشوند.
و او اگر رفت، حال در بغل مولایش حسین نفس میکشد و شبیه آن لبخندهایی که به صورتش مینشست هنگام احسنت گفتن به شاعران ، لبخندی زده از سر غرور و عزت و سر خم نکردن جلوی یزید فاسد زمانش، لبخندی پرعزت که تا ابد کشیده شده. حال به این مردمی که مانند آبشار اشک در خیابان جاری شدهاند، پرغرور مینگرد.
لشکر او یعنی ایران دارد جلویش رژه میرود و بهشان سلام نظامی میدهد، حال یک ایران برایش میتپد، امروز شهید سیدعلی خامنهای خونش در تک تک رگهای من و شما جاری شده و در هر تپش قلبمان جریان یافته، امروز همۀ ما سید علی شدهایم.
دیدگاهتان را بنویسید