به بهانهٔ شهادت مظلومانهٔ امام خامنهای | سالها عبای شهادت بر دوش کشیدند
نویسنده: استاد سعید مستغاثی
«… مرا به پاسگاه پلیس… نزد افسر جوانی بردند. او با لحنی تند به سرزنش و توبیخ من پرداخت. با آرامش به او پاسخ دادم: تو کاری بیش از اعدام من نمیتوانی انجام دهی… هر کاری میخواهی بکن، من آمادهام، زیرا وقتی از خانه بیرون آمدم، خود را برای مرگ آماده کردم…»
این جملات، بخشی از خاطرات امام شهید، حضرت آیتاللهالعظمی سید علی حسینی خامنهای، دربارهٔ نخستین دستگیری ایشان در اولین محرم نهضت امام در سال ۱۳۴۲ است که به امر امام خمینی به بیرجند رفته و به روشنگری و افشاگری پرداختند تا اینکه در روز تاسوعای آن محرم دستگیر شدند.
امام خامنهای پس از روزهای پرشور و خونبار نیمهٔ خرداد ۱۳۴۲ از زندان بیرجند به مشهد فرستاده شدند. خودشان توضیح دادهاند:
«… روز پانزدهم محرم مرا تحتالحفظ به همراه سه مأمور پلیس به مشهد فرستادند… مأموران پلیس محافظ، حالت ترس و هراس داشتند. وقتی به مشهد رسیدیم، مرا به یکی از مراکز پلیس تحویل دادند که شب سختی را در آنجا گذراندم… صبح نیز مرا به ساختمان ساواک تحویل دادند و از آنجا به زندان اردوگاه مشهد فرستادند…»
فهرست مطالب
Toggle«من خود را برای مرگ آماده کردهام و از آن نمیترسم!»
آقای خامنهای پس از آزادی به زاهدان رفته و در آن دیار به انجام وظایف انقلابی اقدام ورزیدند. این در شرایطی بود که حضرت امام در حبس و حصر به سر میبردند و رژیم شاه بهشدت در تعقیب یاران ایشان و طلاب انقلابی و مبارز بود.
سلسلهسخنرانیهای حجتالاسلام خامنهای در ماه رمضان و در مسجد آقای کفعمی در زاهدان باعث شد تا در نیمهٔ این ماه توسط رئیس پلیس شهر، احضار شوند. در آن احضار، پس از آنکه با تهدید رئیس شهربانی مواجه گردیدند، همان جملهای را که در دستگیری اول خطاب به رئیس شهربانی بیرجند اظهار داشته بودند، تکرار کردند که: «من خود را برای مرگ آماده کردهام و از آن نمیترسم!»
همان شب ایشان را دستگیر کرده و صبح زود به مقر ساواک منتقل نمودند. پس از بازجوییهای خشن و مکرر، عصر همان روز به فرودگاه برده و به همراه دو مأمور با هواپیما به تهران اعزام کردند. آیتالله خامنهای دربارهٔ آن لحظات در هواپیما، فرمودهاند:
«… در هواپیمایی که مرا بهصورت تحتالحفظ به تهران میبرد، به مسائل مختلفی میاندیشیدم؛ به آیندهٔ این نهضت اسلامی که برپا شده… به برپاکنندهٔ نهضت، امام خمینی… به پدری که برای ادامهٔ معالجه در تهران به من نیاز داشت و به علت ابتلا به آبمروارید بیناییاش را داشت از دست میداد،… به آیندهای که در انتظار من بود و…»
آقای خامنهای را از جلوی پلکان هواپیما، سوار اتومبیل ساواک کرده و در یک شب سرد و برفی به زندان قزلقلعه بردند. آیتالله خامنهای نقل کردهاند:
«… درِ قلعه که درِ آهنی بزرگ و مهیبی بود و با زنجیرهای آهنی بسته شده بود، باز شد. بعد از این در، در راهروی تنگی که در دو طرف آن، سلولها در کنار هم قرار داشت، مرا وارد یکی از این سلولها (به ابعاد دو در دو) کردند…»
آقای خامنهای روزهای سختی را در زندان قزلقلعه سپری نمودند اما پس از آزادی، پرتوانتر و استوارتر در میدان مبارزهٔ نهضت امام حضور یافته و نخستین اقدامشان، ملاقات حضرت امام در خانهای بود در قیطریه که در آن در حصر به سر میبردند.
پس از یک سال تعقیب و گریز
آیتالله سید علی خامنهای پس از تبعید حضرت امام، در تشکیلات انقلابی مدرسین حوزهٔ علمیهٔ قم حضور فعال داشتند، سلسلهجلساتی برای تدریس معارف اسلامی مرتبط با نهضت اسلامی برای جوانان برگزار کردند و یک مؤسسهٔ چاپ و نشر تأسیس نمودند که در آن علاوه بر انتشار برخی کتب اسلامی حاوی مضامین انقلابی، به انتشار اولین کتاب خودشان یعنی ترجمهٔ اثر معروف سید قطب به نام «آینده در قلمرو اسلام» پرداختند.
کشف تشکیلات مدرسین انقلابی و دستگیری جمعی از روحانیون و علمای حوزهٔ قم و همچنین چاپ کتاب «آینده در قلمرو اسلام» باعث شد تا از فروردین ۱۳۴۵، ساواک در تعقیب آقای خامنهای باشد و ایشان هم با آگاهی به این موضوع، نهایت مخفیکاری را به عمل آورده تا از دسترس ساواک و مزدوران رژیم شاه دور بمانند. این تعقیب و گریز تا ۱۴ فروردین ۱۳۴۶ به طول انجامید تا اینکه در همین روز و پس از مراسم خاکسپاری حاج شیخ مجتبی قزوینی و در میانهٔ راه منزل پدری، توسط مأموران ساواک محاصره شده و برای سومین بار دستگیر شدند.
آیتالله خامنهای بدون محاکمه و طی روال قانونی، مدتها در سلولهای انفرادی حبس شدند. در این دوران، ایام رنجآوری برایشان گذشت؛ بهگونهای که پس از مدتها و ملاقات با خانواده، پسر دوسالهشان، پدر را نشناخت.
دفاعیات پرشور در دادگاه نظامی
آقای خامنهای در مهرماه ۱۳۴۹ برای چهارمین بار توسط ساواک دستگیر شدند. این بار مأموران ساواک به خانهٔ پدری ایشان هجوم برده و ایشان را دستگیر نمودند. پس از مدتی حبس در سلول و بازجوییهای خشونتبار، کار به دادگاه نظامی کشیده شد ولی با دفاعیات مستدل و محکم سید علی خامنهایِ ۳۱ ساله، حتی در دادگاه تجدیدنظر هم نتوانستند حکمی برایشان صادر کنند!
هنوز از آزادی آقای خامنهای مدت زیادی نگذشته بود که در ششم مهرماه ۱۳۵۰، برای پنجمین بار دستگیر شدند. باز هم ساواکیها به منزل ریخته و آقا را با خودشان بردند. روزهای برگزاری جشنهای منحوس شاهنشاهی بود و رژیم شاه از آزاد بودنِ مخالفینِ سازشناپذیری همچون سید علی خامنهای میهراسید؛ بهویژه آنکه ایشان در آن سالها با برگزاری کلاسهای متعدد و جلسات سخنرانی و… در تشریح آرمانها و اهداف نهضت امام برای جوانان نقش عمدهای داشتند.
باز هم سلولهای انفرادی و این بار آقای خامنهای تحت شکنجههای وحشیانهٔ مزدوران ساواک قرار گرفتند. ایشان دربارهٔ آن شکنجهها گفتهاند:
«… احساس کردم در حال بیهوش شدنم و هماکنون از این جهان به جهان دیگر میروم… نمیتوانم همهٔ جزئیات شکنجه را بیان کنم، چون فراتر از آن است که در بیان بگنجد… دردآور و ناراحتکننده است…»
سختترین ایام در کمیتهٔ مشترک
ششمین دستگیری آیتالله خامنهای در دیماه ۱۳۵۳ و پس از سخنرانیهای مسجد جاوید تهران و دستگیری دکتر مفتح و تعطیلی آن مسجد اتفاق افتاد. ایشان را به سلولهای زندان مخوف کمیتهٔ مشترک ضدخرابکاری منتقل کردند و ماههای متمادی زیر شکنجه قرار دادند. آقای خامنهای این دوران را سختترین ایام زندانهای خود برشمردهاند.
هفتمین دستگیری آیتالله خامنهای در دیماه ۱۳۵۶ و بعد از برگزاری مراسم مختلف برای گرامیداشت آیتالله حاج سید مصطفی خمینی بود که باز مزدوران ساواک با مسلسل و اسلحههای مختلف شبانه به منزلشان هجوم برده و در مقابل مقاومتشان، آقای خامنهای زیر ضربات اسلحهها و مشت و لگد قرار گرفتند. خودشان گفتهاند:
«… شش نفری به من حمله کردند و با خشونت و قساوت مرا به باد کتک گرفتند. در آن هنگام، مصطفی که دوازده سال داشت، بیدار شد و از پشت شیشهٔ نازکی که میان من و آنها حائل بود، با حیرت و شگفتی به صحنهٔ کتک خوردن پدر مینگریست و فریاد میزد. ساواکیها بیرحمانه به کتک زدن من با مشت و لگد ادامه دادند و مخصوصاً با نوک کفش خود به ساق پای من میزدند…»
آقا را به مرکز ساواک مشهد بردند، سپس به ایرانشهر تبعید کردند. فعالیتهای انقلابی آقای خامنهای در ایرانشهر و تبدیل آن دیار به کانون انقلاب، باعث شد تا ایشان را در شهریور ۱۳۵۷ به جیرفت بهعنوان تبعیدگاه دوم ببرند.
با اوجگیری نهضت امام و مبارزات مردم، سرانجام آیتالله خامنهای، آخرین زندان و تبعیدگاهشان را نیز پشت سر گذارده و بهطور علنی در خط مقدم مبارزه و در کنار یاران امام، پیشاپیش صفوف مردم مسلمان قرار گرفتند تا پیروزی انقلاب و عضویت در شورای انقلاب، امامت جمعهٔ تهران، نمایندگی مجلس شورای اسلامی، نمایندگی حضرت امام خمینی در شورای عالی دفاع و… .
تقدیر الهی سرنوشت دیگری رقم زد
… و بالاخره ۶ تیرماه ۱۳۶۰ و سخنرانی در مسجد ابوذر تهران، به انفجار بمب توسط پسماندههای گروهک تروریستی فرقان و منافقین انجامید:
«… آن وقتی که بمب منفجر شد… سه مرتبه به هوش آمدم… هر دفعه یک احساسی داشتم که آن حالات را من هیچوقت یادم نمیرود… در یکی از این حالات احساس کردم که من دارم میروم، یعنی دارم میمیرم. احساس کردم که مرگ در مقابل من است…»
وقتی آقا را به بیمارستان رساندند، پزشکان بسیاری در آنجا حاضر بودند. خون زیادی از محل رگهای قطعشده رفته بود تا اینکه فشار خون به نزدیکی صفر رسید و یکی از پزشکان، دستکش از دستش درآورد و گفت: «دیگر تمام شد…»
اما مقدر این بود که سید علی حسینی خامنهای بماند و پس از آن با بیشترین رأی اکثریت مردم در تاریخ انتخابات ریاستجمهوری، ۸ سال رئیسجمهوری دوران دشوار و سخت دفاع مقدس باشد و سپس بهعنوان نایب امام عصر، زمام رهبری انقلاب و نظام اسلامی را به کف بگیرد تا طی ۳۷ سال، جامعهٔ اسلامی را از گردنههای صعب و باتلاقهای مهیب و طوفانهای سخت، عبور دهد.
از زمان نخستین دستگیری که علناً آرزوی شهادت کردند، یعنی ۱۱ خرداد ۱۳۴۲، نزدیک به ۶۳ سال برای این اشتیاق سوختند و برای اسلام و انقلاب و ایران، تحمل کردند، تا ۹ اسفند ۱۴۰۴ که به این درجهٔ رفیع نائل آمدند.
دیدگاهتان را بنویسید