مرد جریان ساز | آثارش از نامش بزرگتر بودند!
همه آدمهای اثرگذار مشهور نیستند و همه آدمهای مشهور اثرگذار نیستند. چگونه ممکن است کسی بدون آنکه مدیر یک مجموعه باشد، بر دهها مجموعه اثر بگذارد؟ چگونه میشود نامت بر سردر هیچ مؤسسهای نباشد، اما اندیشهات در ذهن صدها نفر و مسیر بسیاری از پروژهها جریان پیدا کند؟ کمتر پیش میآید انسانی را ببینید که هرچه بیشتر با او زندگی میکنید، شناختتان از او کمتر شود چون هر روز لایهای تازه از شخصیتش پیش چشم شما آشکار میشود.
تهیه و تنظیم: احمدرضا مرادی
از بیان دکتر حمیدرضا شببویی بخوانید؛
مقدمه | مرد جریان ساز
شخصیت محمدحسین فرجنژاد را نمیتوان در قالب عنوانهایی مانند پژوهشگر، استاد یا مدیر توصیف کرد. هرچه زمان بیشتری در کنار ایشان سپری کردم، بیشتر به این نتیجه رسیدم که با شخصیتی متفاوت روبهرو هستم؛ شخصیتی که ذهنش همواره چند گام جلوتر حرکت میکرد و در هر موضوع، نگاه راهبردی و طراحی کلان داشت. بعدها از یکی از اساتید بزرگ حوزه شنیدم که اگر بخواهد پنج شخصیت راهبردی حوزه را نام ببرد، استاد فرجنژاد بیتردید یکی از آنهاست. آن روز شاید معنای دقیق این تعبیر را بهخوبی درک نمیکردم، اما هرچه بیشتر با ایشان همراه شدم، مصادیق این سخن را با چشم خود دیدم.
برای مطالعۀ بیشتر: زندگینامه استاد محمد حسین فرج نژاد
دیر شناختیمش؛ چون اهل دیده شدن نبود! | مرد جریان ساز
یکی از خاطراتی که هیچگاه از ذهنم پاک نمیشود، گفتوگویی است که در یکی از اتاقهای همین ساختمان موسسه با ایشان داشتم. از استاد پرسیدم: «با این همه شاگرد، اعتبار، ارتباطات و مراجعات شخصیتهای علمی و فرهنگی، چرا مؤسسهای به نام خودتان تأسیس نمیکنید؟» انتظار داشتم از دشواریهای اداری یا کمبود امکانات سخن بگوید، اما پاسخ دیگری داد. گفت: «این کار سختی نیست؛ خیلیها میتوانند مؤسسه بزنند، مدیر بالای مجموعه بایستند و پروژههایشان را جلو ببرند. من کار سختتری را انتخاب کردهام؛ اینکه خودت مؤسسه نباشی، اما بتوانی پروژهات را در مجموعههای مختلف پیش ببری.»
سالها بعد، بیش از پیش عمق این سخن را فهمیدم. استاد واقعاً چنین تواناییای داشت. بدون آنکه مدیر مجموعهای باشد، به واسطۀ مرجعیت علمی، قدرت اقناع و نبوغ فکریاش، ایدههایش را در مجموعههای مختلف به جریان میانداخت و آنها را به حرکت درمیآورد. پس از شهادتش تازه معلوم شد که چه تعداد از مراکز بزرگ و اثرگذار در حوزههای رسانه، فضای مجازی، تاریخ، اسناد، حقوق، جنگ شناختی و عرصههای دیگر، مستقیم یا غیرمستقیم از اندیشه و طراحی او بهره برده بودند. آن زمان بود که بیشتر از گذشته فهمیدم محمدحسین فرجنژاد، بیش از آنکه صاحب مؤسسه باشد، سازندۀ جریانهای فکری و عملی بود.
محمدحسین فرجنژاد از آن دسته افرادی بود که پیش از ارائه هر راهحل، واقعیت را با همه پیچیدگیهایش میشناخت. بارها دیده بودم که درباره موضوعات مختلف، از اقتصاد و رسانه گرفته تا فرهنگ و سیاست، ابتدا تصویری دقیق از صحنه ترسیم میکرد؛ تصویری که بر پایه شناخت عمیق از واقعیت، مبانی مستحکم فکری و قدرت تحلیل شکل گرفته بود. همیشه تأکید داشت که بدون شناخت درست واقعیت، تشخیص فرصت و تهدید ممکن نیست و اگر این شناخت وجود نداشته باشد، هر نسخهای که ارائه شود، محکوم به شکست است. شاید همین ویژگی بود که باعث میشد تشخیصهایش درباره آینده، برای بسیاری از ما قابل اتکا باشد.
در کنار این نگاه راهبردی، چیزی که بیش از همه مرا شگفتزده میکرد، توانایی استاد در تبدیل ایده به برنامه عملی بود. او صرفاً نظریهپرداز نبود؛ برای هر ایده، مسیر اجرا، گامهای حرکت و اقتضائات میدان را هم میشناخت. هیچگاه گرفتار شتابزدگی نمیشد و در عین حال، فرصتها را هم از دست نمیداد. بهخوبی میدانست هر تحول بزرگی باید مرحلهبهمرحله و بر اساس ظرفیتهای موجود پیش برود. شاید به همین دلیل بود که همزمان در حوزههای مختلف، از رسانه و اقتصاد تا تاریخ، جنگ شناختی و پدیدههای نوظهور در عرصههای مختلف پروژههایی را طراحی و هدایت میکرد که هر کدام بعدها به جریانهای اثرگذار تبدیل شدند.
بخش مهمی از این توانایی، ریشه در وسعت مطالعه و روحیه خستگیناپذیر او داشت. هنوز تصویر چشمان خستهاش پس از ساعتها مطالعه از خاطرم نرفته است. کمتر پیش میآمد که صبح به دیدارش بروم و آثار شببیداری و مطالعه مداوم را در چهرهاش نبینم. برای کوچکترین کار پژوهشی، منابع فراوانی معرفی میکرد و انتظار داشت پیش از نوشتن حتی چند صفحه، ساعتها مطالعه انجام شود. یادم هست برای نگارش سرمقالهای کوتاه، هشت جلد کتاب مقابلم گذاشت و گفت: «اول اینها را بخوان، بعد بنویس.» این سختگیری، از سر وسواس درست علمیاش بود؛ باور داشت اندیشه عمیق، بدون مطالعه عمیق شکل نمیگیرد و خود، پیش از همه به این اصل پایبند بود.
بهخاطر دارم در موضوعی مرتبط با حوزه سلامت از ایشان مشورت گرفتم. با دقت از منابع اصلی آموزش پزشکی سخن گفت و گفت که همه آنها را بهطور کامل مطالعه کرده است. بعد با همان آرامش اضافه کرد: «فرق من با پزشک عمومی این است که او کار عملی کرده، اما از حیث دانش آکادمیک منابع بیشتری را خواندهام.» آن روز فهمیدم وقتی استاد درباره موضوعی اظهار نظر میکند، پشت هر جملهاش ساعتها و شاید سالها مطالعه و تتبع قرار دارد.
ویژگی مهمتر این بود که نقدهای درون همان علوم را نیز میشناخت و همواره تأکید میکرد اگر قرار است از منظر اسلامی سخنی گفته شود، نباید به تکرار نقدهای رایج غرب یا افتادن در دام جریانهای مقابل آن بسنده کرد؛ باید راهی مستقل و مبتنی بر مبانی خودمان پیدا کرد. در کنار همه این ویژگیهای علمی، آنچه بیش از هر چیز برایم ارزشمند بود، روحیه مردمی استاد بود. با وجود جایگاه علمی و مراجعات فراوان، هیچگاه خود را از مردم جدا نمیکرد. برای نوجوانان مسجد وقت میگذاشت، در اردوهای جهادی حضور پیدا میکرد و با حوصله به پرسشهای جوانها پاسخ میداد.
بارها با خودم میگفتم با این حجم از مسئولیت و پروژه، چرا این اندازه برای چند نوجوان یا یک جلسه کوچک وقت صرف میکند؟ اما خودش معتقد بود اگر روزی برای مردم وقت نگذارد، از مسیر اصلی فاصله گرفته است. زندگی زاهدانه، ارتباط بیتکلف با مردم و شناخت مسائل واقعی جامعه، باعث شده بود تحلیلهایش از دل واقعیت برخیزد، نه از انزوای یک اتاق مطالعه.
شاید آخرین ویژگیای که بیش از همه در ذهنم مانده، قدرت تربیت و مرجعیت طبیعی او بود. استاد هیچگاه به دنبال جمع کردن افراد به دور خود نبود، اما هرکس مدتی با او همراه میشد، ناخودآگاه برای تصمیمهای مهم به او رجوع میکرد. حتی در موضوعاتی که تخصص مستقیمش نبود، مشورتهایش راهگشا بود؛ چون نگاهش همیشه راهبردی و هدایتگر بود.
بیش از هر چیز به تربیت انسان باور داشت. بارها میگفت اگر بتوانیم گروهی از انسانهای آگاه و عمیق تربیت کنیم، دشمن دیگر بهسادگی نخواهد توانست بر جامعه اثر بگذارد. به همین دلیل، بخش مهمی از عمر خود را صرف پرورش نیرو کرد. امروز که به آن سالها نگاه میکنم، احساس میکنم بزرگترین میراث استاد فرجنژاد، کتابها و آثارش نیست؛ انسانهایی هستند که با اندیشه، اخلاق و نگاه او تربیت شدند و هرکدام، ادامهدهنده همان مسیر شدند.

بارها میگفت اگر بتوانیم حتی صد نفر را درست تربیت کنیم، دشمن دیگر بهسادگی نخواهد توانست بر این جامعه مسلط شود. باور داشت مزیت ما در رقابت با جریانهای معارض، ابزار و فناوری نیست؛ مزیت ما انسان است. به همین دلیل، هرجا احساس میکرد ظرفیتی برای تربیت نیرو وجود دارد، با همه توان وارد میدان میشد. بسیاری از دورهها، جلسات، حلقههای فکری و پروژههایی که طراحی میکرد، در ظاهر آموزشی بودند، اما در حقیقت برای ساختن انسانهایی طراحی شده بودند که بتوانند در آینده بار مسئولیتهای فکری و فرهنگی را بر دوش بکشند.
یکی دیگر از ویژگیهای کمنظیر استاد، آیندهنگری او بود. بارها پیش میآمد که درباره موضوعی هشدار میداد یا روندی را پیشبینی میکرد و شاید در همان زمان برای بسیاری از ما قابل درک نبود، اما چند سال بعد، همان اتفاقها رخ میداد. به خاطر دارم در گفتوگویی درباره آینده کشور، پنج تهدید مهم را برشمرد و با دقت درباره هرکدام توضیح داد. سالها بعد، وقتی سه مورد از آنها بهروشنی محقق شد، بار دیگر به عمق نگاه او پی بردم. این آیندهنگری حاصل حدس و گمان نبود؛ نتیجه شناخت دقیق دشمن، فهم عمیق واقعیتهای زمانه و سالها مطالعه و تحلیل مستمر بود.
امروز که از آن روزها فاصله گرفتهام، هر بار که خاطرات حضور در کنار استاد فرجنژاد را مرور میکنم، بیش از هر چیز به این نتیجه میرسم او معلمی بود که با شیوه زندگیاش آموزش میداد. اخلاص، تلاش بیوقفه، وسعت مطالعه، نگاه راهبردی، مردمداری و دغدغه تربیت انسان، مجموعهای از ویژگیهایی بود که در وجود او به شکلی کمنظیر جمع شده بود.
او همیشه معتقد بود آموزش، با انتقال اطلاعات پایان پیدا نمیکند. هدف این نبود که مخاطب تنها چند کتاب بخواند یا چند جلسه درس را پشت سر بگذارد؛ هدف، ساختن انسانی بود که بتواند خودش بیندیشد، تحلیل کند و در میدان اثرگذار باشد. به همین دلیل، برای هر موضوع، از مطالعه کتاب و دیدن مستند تا نقد فیلم، گفتوگو، مباحثه و کارگاههای عملی را در کنار هم قرار میداد تا یادگیری از سطح محفوظات فراتر برود و به فهم و قدرت تحلیل برسد.
استاد نگاه ویژهای به رسانه و سینما داشت. بارها تأکید میکرد که اگر کسی میخواهد رسانه را درست بفهمد، باید زبان سینما را بشناسد و کار با تصویر را جدی بگیرد. از نگاه او رسانه میدان مدیریت ذهنها بود و کسی که این میدان را نشناسد، در شناخت دشمن نیز دچار خطا خواهد شد. به همین دلیل، مطالعه، دیدن فیلم، تحلیل مستندها و گفتوگو درباره آنها را رکنی از ارکان فرآیند تربیت میدانست.
استاد فرجنژاد هیچگاه اسیر مرزبندیهای رایج میان حوزههای علمی نمیشد. هر مسئلهای را تا جایی دنبال میکرد که احساس میکرد برای فهم آن به شناخت رشتهای دیگر نیاز دارد. شاید به همین دلیل بود که در حوزههای گوناگون، از تاریخ و رسانه گرفته تا اقتصاد، سلامت، علوم شناختی و مسائل تمدنی حرفی برای گفتن داشت. البته این ورود، از سر کنجکاوی یا پراکندهکاری نبود؛ همه این مطالعات در ذهن او به هم متصل میشدند و در نهایت در خدمت یک هدف قرار میگرفتند؛ شناخت دقیقتر میدان و طراحی راهحل برای مسائل واقعی جامعه.
در کنار این جامعنگری، ویژگی دیگری که همیشه در رفتار استاد میدیدم، روحیه مشورت کردن و گفتوگو بود. با وجود جایگاه علمی و تجربه فراوان، هیچگاه خود را بینیاز از شنیدن نظر دیگران نمیدانست. ساعتها برای گفتوگو با شاگردان، پژوهشگران و فعالان فرهنگی وقت میگذاشت و از دل همین گفتوگوها، ایدههای تازهای شکل میگرفت. فضای اطراف او حلقهای از اندیشیدن، پرسیدن و رشد کردن بود و شاید همین ویژگی باعث میشد بسیاری از کسانی که مدتی در کنار او بودند، بعدها خود به نیروهای مؤثر و جریانساز تبدیل شوند.
خداوند روح آن شهید عزیز را با اولیای الهی محشور کند و به همه ما توفیق دهد که دستکم بخشی از آن مسیر و آن شیوه زیستن را ادامه دهیم.
دیدگاهتان را بنویسید