نقد فیلم برای رعنا ۱۴۰۴ | درامی که رعنا در آن نیست!
همیشه بر این باورم که پیش از آغاز هر تحلیلی دربارۀ فیلمی، ابتدا باید تکلیفمان را با خود تماشا روشن کنیم؛ یعنی دریابیم اثر را چگونه و با چه ذهنیتی دیدهایم و پس از پایان یافتنش، چه رسوبی در روان ما بر جای گذاشته است. نقد، اگر بخواهد تکرار مکررات دیگران باشد، هویت خود را از دست میدهد و بیشتر شبیه کنار هم چیدن چند جملۀ آماده میشود که رابطهای ارگانیک با هم ندارند.
به همین دلیل، در مواجهه با فیلم برای رعنا، ترجیح بر این است که از همان دریافت نخستین آغاز کنیم؛ از همان حسی که اثر در لحظۀ تماشا به مخاطب منتقل میکند، از همان برداشتی که هنوز دستکاری نشده، زیر فشار قضاوتهای بیرونی نرفته و بکر باقی مانده است. این نقطۀ عزیمت، مهمترین سرمایۀ هر نقد جدی به شمار میرود.
پدیدآورنده : احمدرضا مرادی
مقدمه | نقد فیلم برای رعنا
برای رعنا از آن دست آثاری است که برای بررسی منصفانهاش، باید از قصۀ روایتش و چالشهای شخصیت اصلی عبور کرد و به لایههای زیرین متن رسید؛ به مفاهیمی که فیلم به صورت مستقیم بیان نمیکند، اما در فضاسازیها، در تار و پود رابطهها، در سکوتهای سنگین میان شخصیتها و در جنس مواجهۀ آدمها با بحرانهایشان، خود را نشان میدهد. هیچ اثری محدود به روایتی خطی نیست؛ گاهی اهمیت اتمسفری که کارگردان خلق میکند، موقعیت ملتهبی که پیش چشم ما میگذارد و نسبتی که با جهان اجتماعی و فرهنگی پیرامونش برقرار میسازد، بسیار بیشتر از خود داستان است.
برای ورود به جهان اثر حاضر، طبیعتاً باید از همین مسیر گام برداشت؛ یعنی نپرسیم چه اتفاقی برای این دختر و خانوادهاش میافتد، بلکه بپرسیم این رویدادها در چه بستری رخ میدهند، چه لحن و نگاهی پشت آنها نهفته است و اثر در نهایت چه تصویری از انسان، رنجهای درونی و زیست انسان معاصر ارائه میدهد.
مسئلۀ بنیادین در بررسی فیلم برای رعنا، صدور حکم قطعی و فوری دربارۀ کیفیت اثر نیست کمااینکه ناقدهای امروز ما فقط بر همین مسئله تکیه میکنند؛ مسئله این است که دریابیم فیلم اصلاً چه هدفی را دنبال میکند و سپس بسنجیم تا چه اندازه در تحقق آن هدف کامیاب بوده است. این همان تفاوت مهمی است که میان قضاوت شتابزده و نقد تحلیلی وجود دارد.
گاهی تمایل داریم بسیار زود موضعگیری کنیم، چرا که گمان میبریم نتیجهگیری سریع معادل دقت است؛ حال آنکه نقد، بیش از سرعت، نیازمند تأمل و کاوش است. این موضوع دربارۀ اثر حاضر اهمیت مضاعفی مییابد، زیرا مفاهیم عمیقتر آن در سطح رها نشده و بخش عمدهای از معنا در لایههای پنهانتر و درونیات شخصیتها جای گرفته است.
از سوی دیگر، هنگام نقد اثر، نباید نگاه خود را به جنبهای خاص محدود کنیم. نمیتوان داستان را تحسین کرد و از ضعفهای احتمالی کارگردانی چشم پوشید، یا شیفتۀ بازیها شد و کاستیهای دیالوگنویسی را نادیده گرفت، یا تنها تحت تأثیر مضمون قرار گرفت و از ساختار فرمی غافل ماند. فیلم، مجموعهای درهمتنیده از اجزاست که باید در هماهنگی کامل با هم عمل کنند؛ فیلمنامه، کارگردانی، ریتم، شخصیتپردازی و حتی آن کیفیت نامرئی که باعث پیوند مخاطب با اثر میشود. در بررسی فیلم برای رعنا نیز باید تمامی این عناصر در کنار هم ارزیابی شوند؛ چرا که نقد اصولی، دقیقاً از دل همین توازن میان شناخت نقاط قوت و ضعف شکل میگیرد.
نکتۀ حائز اهمیت دیگر این است که در بررسی چنین فیلمی، نباید به واکنشهای شهودی و قلبی خود بیاعتنا باشیم. در بسیاری از مواقع، همان کشش یا پسزدگی اولیه، سرنخهای مهمی از نسبت ما با جهان اثر به دست میدهد. با این حال، آن احساس اولیه باید از مجرای منطق و تحلیل عبور کند تا به داوری نهایی بدل شود. اگر در لحظاتی احساس کردیم درگیر بحرانهای برای شدهایم، باید دلیل این همراهی را بیابیم؛ و اگر در بخشهایی از فیلم فاصله گرفتیم، باید ریشۀ این گسست را روشن کنیم.
نقد ساختارمند از پیوند همین دو عنصر حاصل میشود؛ دریافت حسی و بازخواندن تحلیلی. ارزش کار در مواجهه با اثر حاضر نیز حفظ همین تعادل است؛ تا نه آنقدر اسیر احساسات شویم که تیغ تحلیل کند شود، و نه آنقدر به منطق پناه ببریم که تجربۀ زندۀ تماشا رنگ ببازد.
بر همین اساس، این نوشته قرار نیست از موضع قطعیتهای از پیش تعیینشده به رشتۀ تحریر درآید. مسیر این نقد، قدمبهقدم با خود اثر پیش میرود؛ به جهان آن نزدیک میشود، رفتار شخصیتها را میسنجد، ظرافت دیالوگها را بررسی میکند و در نهایت نشان میدهد که آیا کار ایمان ایزدی بهعنوان نویسنده و کارگردان اثر توانسته از سطح روایتی ساده فراتر برود یا خیر.
در صورت توفیق، ریشههای این موفقیت تبیین خواهد شد و در صورت ناتمامی، دقیقاً مشخص میشود که این خلأ در کدام بخش نمود بیشتری دارد. نقد، در غایت خود، هنر روشن ساختن همین نسبتهاست؛ نسبت میان آنچه فیلم سودای بودنش را داشته، آنچه در عمل خلق کرده، و آنچه در ذهن و روان مخاطب بر جای میگذارد.
فهرست مطالب
Toggleفیلمنامه و جهان داستان
وقتی میخواهیم وارد خود فیلم برای رعنا بشویم، اولین چیزی که باید دربارهاش حرف بزنیم این است که فیلم اصلاً جهان خودش را چطور بنا میکند و آیا از همان ابتدا میتواند ما را وارد این جهان بکند یا نه. بعضی فیلمها هستند که از چند دقیقۀ اول، تکلیف لحن و فضای خودشان را روشن میکنند؛ یعنی تماشاگر حس میکند با جهان مشخصی طرف است، با اتمسفری معین، با جنس خاصی از روایت که میداند قرار است او را به کجا ببرد.
اما بعضی فیلمها هم هستند که انگار مدتی طول میکشد تا خودشان را پیدا کنند، تا بفهمند دقیقاً چه میخواهند باشند و همین تعلل ابتدایی گاهی اولین شکاف را میان فیلم و مخاطب ایجاد میکند. دربارۀ برای رعنا هم پرسش این است که آیا فیلم از همان آغاز، موفق میشود ما را در موقعیت خودش مستقر کند یا نه؟
فیلمنامه در هر فیلمی، فقط قصه گفتن نیست؛ یعنی مسئله این نیست که مجموعهای از اتفاقها پشت سر هم بیفتند و بعد ما اسم این روند را روایت بگذاریم. فیلمنامه وقتی معنا پیدا میکند که این اتفاقها ضرورت داشته باشند، از دل شخصیتها بیرون بیایند و درون جهان فیلم برایشان توجیهی وجود داشته باشد. در برای رعنا هم اگر بخواهیم منصفانه نگاه کنیم، باید ببینیم فیلم قصهاش را زندگی میکند یا فقط آن را تعریف میکند. این تفاوت مهمی است.
خیلی وقتها فیلم، به جای آنکه اجازه بدهد موقعیتها بهطور طبیعی رشد کنند، مدام میخواهد آنها را اعلام کند و جلو ببرد؛ یعنی حس میکنید فیلم دارد به شما میگوید که اینجا باید متأثر بشوی، اینجا باید نگران بشوی، اینجا باید درگیر بحران بشوی. در حالی که در ساختار درست، این حسها باید از دل خود موقعیت بجوشند، نه از اصرار اثر برای القا کردنشان.
مهمترین ملاک در بررسی فیلمنامۀ برای رعنا زنده بودن روابط است. فیلمی که بر پایۀ نسبتهای انسانی جلو میرود، بیش از هر چیز به کیفیت رابطهها وابسته است. اگر رابطهها روی کاغذ بمانند، تنشها فقط گفته شوند و به درستی ساخته نشوند و گذشتۀ عاطفی آدمها در رفتار امروزشان رسوب نکرده باشد، آن وقت فیلم هرچقدر هم که بخواهد خودش را مهم و جدی نشان بدهد، در سطح باقی میماند. رابطه در سینما باید حس بشود، نه فقط فهمیده. ما باید میان آدمها فاصله، کشش، بیاعتمادی، دلبستگی، زخم، یا استیصال را لمس کنیم.
از اینجا میرسیم به خود رعنا؛ به عنوان شخصیتی که در عنوان فیلم حضور دارد و باید مرکز ثقل عاطفی و روایی اثر هم باشد. وقتی اسم فیلم برای رعنا است، طبیعی است که تماشاگر انتظار داشته باشد رعنا نام یا بهانهای گذرا نباشد، بلکه حضوری باشد که همهچیز در نسبت با او معنا پیدا کند. مسئله این نیست که رعنا حتماً باید در همۀ صحنهها باشد؛ مسئله این است که اثر او را به قطب معنایی و دراماتیک تبدیل کند. یعنی حتی وقتی در قاب نیست، اثرش در فیلم باقی بماند، بودن یا نبودنش در مسیر روایت احساس بشود و فیلم نسبتش را با او حفظ بکند.
در اینجا، فیلمنامه باید کار دشواری انجام بدهد؛ هم رعنا را بسازد و هم جهان پیرامون او را. شخصیت اصلی در خلأ شکل نمیگیرد. ما رعنا را فقط از خلال حرفهایی که دربارهاش زده میشود یا تصمیمهایی که میگیرد نمیشناسیم؛ او را از خلال نسبتش با دیگران، فشارهایی که خودش تحمل میکند(نه فقط خانوادهاش)، سکوتهایی که به جا میگذارد و واکنش جهان اطرافش میفهمیم. اگر فیلم این شبکۀ پیرامون رعنا را خوب نسازد، شخصیت او ناقص میماند.
نکتۀ دیگر، مسئلۀ باورپذیری است. نه فقط باورپذیری در سطح اتفاقها، بلکه در سطح احساسات. ممکن است قصهای در ظاهر منطقی باشد، اما در سطح عاطفی ما را قانع نکند. فیلمهایی در سبک و ژانر فیلم برای رعنا باید این دو سطح را با هم نگه دارد. هم منطق بیرونی موقعیت را، هم صدق درونی احساس را.
در بسیاری از فیلمها، فیلمنامه در طراحی موقعیت اولیه بد کار نمیکند، اما هرچه جلوتر میرود، برای نگه داشتن روایت دچار مشکل میشود و نمیداند با ایدۀ اولیه چه بکند. از طرف دیگر، عنوان فیلم بهطور ضمنی نوعی خطاب، تقدیم و جهتگیری عاطفی در خودش دارد؛ برای رعنا. این کلمۀ برای یعنی فیلم از همان عنوان، خودش را در نسبت با فقدان، تعلق، یاد، رابطه یا وضعیت عاطفی خاصی تعریف میکند و انتظار میرود این بار معنایی در بافت روایت پرورانده شود.
فیلمنامۀ برای رعنا را همچنین باید از حیث تواناییاش در پرهیز از توضیح دادن سنجید. فیلم باید جایی سکوت کند، پنهان کند و اجازه بدهد تماشاگر خودش میان قطعات پراکندهی روایت پلی بزند. فیلم در خلق آن اتمسفر اولیه تا حدودی موفق عمل میکند و مخاطب را درگیر لحن سوگوارانه و ملتهب خود میسازد. با این حال، فیلمنامه در عبور از بیان به تجسم با این کیفیتی که توضیح داده شد دچار لکنت است. روابط انسانی، بهویژه در ارتباط با شخصیت رعنا بیش از آنکه در تار و پود درام و رفتار شخصیتها تنیده شده باشند، در قالب دیالوگهای توضیحی به مخاطب حقنه میشوند.
رعنا، به عنوان مرکز ثقل اثر، بیشتر در سطح همان نام و ایدۀ اولیه باقی میماند و جهان پیرامون او آنقدر قوام نیافته که بتواند سنگینی این حضور نمادین را تحمل کند. فیلم ایدۀ آغازین درگیرکنندهای دارد، اما در بسط دادن تنش و حفظ ریتم درونی تا پایان، به تکرار موقعیتهای مشابه میافتد. برای رعنا اثری است که بار احساسی عنوانش از انسجام فیلمنامهاش پیشی میگیرد؛ فیلمی که نیت ارزشمندی دارد، اما در تبدیل این نیت به ساختار محکم سینمایی، از رسیدن به کمال باز میماند.
شخصیتپردازی رعنا و نسبت او با دیگران
هنگام بررسی شخصیتپردازی در فیلم برای رعنا، همانطور که گفته شد نخستین پرسش متوجه جایگاه خود رعنا در اثر است. همانطور هم که عنوان فیلم نشان میدهد، رعنا نامی معمولی برای نامگذاری اثر نیست. عنوان برای رعنا از همان آغاز، ذهن مخاطب را به سمت مرکز عاطفی مشخصی هدایت میکند؛ گویی قرار است تمام روایت، یا دستکم بخش مهمی از آن، در نسبت با این شخصیت معنا پیدا کند. به همین دلیل، رعنا باید چیزی بیشتر از حضوری ساده یا بهانۀ روایت باشد. او باید آنقدر دقیق ساخته شود که مخاطب بتواند غیاب و حضورش را حس کند، دریابد چرا این فیلم برای اوست و چرا روایت به نام او گره خورده است.
در نقد شخصیت رعنا، نباید به مرور حوادث پیرامون او بسنده کرد. شخصیت در سینما با حادثه تعریف نمیشود؛ بلکه با واکنش به حادثه، انتخابهای کوچک و بزرگ، مکثها، سکوتها و نگاههایی که درون او را آشکار میکنند، ساخته میشود. چنانچه فیلم رعنا را از این مسیر بسازد، با شخصیتی روبهرو هستیم که از سطح روایت فراتر رفته و به انسانی همراهیبرانگیز تبدیل میشود. اما گفتگوهای مداوم دربارۀ او، بدون فراهم آوردن فرصت شناخت، رعنا را در حد مفهومی انتزاعی نگه میدارد.
از مهمترین مؤلفههای قابل بررسی در شخصیتپردازی، میزان کنشمندی رعناست. باید سنجید آیا او در مسیر روایت تأثیرگذار است یا دیگران برایش تصمیم میگیرند و اتفاقات او را با خود میبرند. اگر شخصیت اصلی در مرکز رنج قرار بگیرد، اما نتواند نسبت خود را با آن رنج بسازد، بهمرور از درام حذف میشود. تماشاگر نیاز دارد احساس کند رعنا، صاحب واکنش، اراده، ترس، تردید یا میل است. حتی انفعال نیز اگر پشتوانۀ دراماتیک داشته باشد، شکلی از شخصیتپردازی است؛ اما انفعال برآمده از ضعف فیلمنامه، شخصیت را بیجان میکند.
رعنا باید از دل موقعیت پیرامونش شناخته شود. انسانها همواره در نسبت با محیط، خانواده، جامعه، روابط عاطفی، فشارهای فرهنگی و توقعات دیگران معنا مییابند. نمایش رعنا به شکل فردی جداافتاده، بدون شکلگیری این پیوندها، شناخت مخاطب را ناقص میگذارد. نمایش دقیق جهان پیرامون و فشارهای وارد بر او، به شخصیت عمق میبخشد و حضورش را معنادار میکند.
شخصیتپردازی اصولی از دل جزئیات خلق میشود، نه توضیحات مستقیم. حرکتی ساده، نگاهی گذرا، مکثی پیش از پاسخ دادن، یا قدم زدن در فضا، بیش از صفحات طولانی دیالوگ، شخصیت را معرفی میکند. تکیه بر حرفهای دیگران برای ساختن شخصیت، بدون نمایش مستقل حضور او، به جای ایجاد شناخت، تنها به انتقال اطلاعات منجر میشود.
نسبت رعنا با شخصیتهای فرعی نیز واجد اهمیت است. برای خلق جهانی باورپذیر، هرکدام از این شخصیتها باید سهمی در ساختن فضای انسانی اثر ایفا کنند. آنها میتوانند آینۀ درون رعنا باشند یا فشار بیرونی را بر او را نشان دهند. تقلیل این شخصیتها به ابزارهایی برای توضیح وضعیت رعنا یا ایجاد گرههای داستانی، جهان اطراف او را مصنوعی جلوه میدهد.
نکتۀ حائز اهمیت دیگر، پرهیز از رها کردن شخصیت اصلی در خلأ دراماتیک است. شبکۀ روابط پیرامون رعنا باید بهدقت طراحی شود تا مشخص گردد او در چه ساختاری از تعاملات گرفتار شده است؛ اطرافیان چه نسبتی با او دارند، از او چه میخواهند و حضورشان چه اثری بر زندگیاش میگذارد. بدون این شبکه، شخصیت در هوا معلق میماند.
از آسیبهای محتمل در پردازش چنین شخصیتهایی، تقلیل آنها به نماد است. نمادپردازی بهخودیخود مذموم نیست، اما اگر شخصیت وجوه انسانی، ضعفها و تناقضهای خود را از دست بدهد، اثر آسیب میبیند. ارائۀ تصویری مطلقاً پاک، قربانی یا قابل ترحم، شاید در لحظه اثرگذار باشد، اما ماندگاری شخصیت را که از پیچیدگی نشأت میگیرد، از بین میبرد.
رعنا که اکثرا در این فیلم غایب است اما این نکتۀ آموزشی را هم بخوانید؛ در مسیر نقد فیلم، صدور احکام اخلاقی دربارۀ درستی یا نادرستی رفتار شخصیت جایگاهی ندارد. نقد دقیق، شخصیت را محاکمه نمیکند، بلکه منطق رفتار و عاطفۀ او را میکاود. هر تصمیم باید از درون شخصیت بجوشد، نه آنکه برای پیشبرد قصه به او تحمیل شود. توجه به گذشتۀ شخصیتها اینجا مثلا خانوادۀ رعنا نیز الزامی است. این گذشته لزوماً در قالب بازگشت به عقب یا توضیحات مستقیم نمایان نمیشود؛ در چهره، لحن بیان، احتیاطها و هراسهای مبهم شخصیت رسوب میکند. حذف گذشته، شخصیت را در زمان حال شناور ساخته و عمق او را میگیرد.
باید گفت که فیلم برای رعنا در تحقق این اهداف تا حد زیادی ناکام مانده است. رعنا، برخلاف انتظار برآمده از عنوان اثر، از سطح نام نمادینش فراتر نمیرود. انفعال او ریشه در ضعف فیلمنامه دارد که تا آخر فیلم بیهوش و بیکار است. میشد لحظات تلخ و دراماتیک خوبی در دیالوگ کردن او با پدر و مادرش خلق کرد یا کمی از زبان او با کودکان مبتلا به مشکل قلبی و خانوادههایشان که پشت در انتظار اهدا ایستادهاند سخن گفت که گیرایی اثر را بسیار بالاتر میبرد.
جهان پیرامون و شخصیتهای فرعی، بهجای تابش فشارهای وارد بر رعنا و خانوادهاش به ابزارهایی برای توضیح شفاهی وضعیتشان تنزل یافتهاند. در نتیجه، فیلم بهجای نمایش تصویر و احساس خلأها و پیوندهای عاطفی به ارائۀ اطلاعات کلامی بسنده کرده و شخصیت اصلی در غیاب شبکهای زنده از روابط انسانی، معلق میماند. پس میتوان گفت برای رعنا بیشتر ادعایی دربارۀ شخصیتی غایب یا منفعل است تا تجربهای سینمایی و عمیق از زیست او!
دیالوگنویسی و لحن گفتوگوها
وقتی از دیالوگ در فیلم حرف میزنیم، در واقع از بخش مهمی از جان اثر سخن میگوییم. دیالوگ فقط وسیلهای برای تبادل اطلاعات نیست. گفتوگو، اگر درست نوشته شده باشد، میتواند شخصیت بسازد، رابطهها را روشن کند، تنش را بالا ببرد، فضای فیلم را شکل بدهد و حتی مفاهیمی را نمایان سازد که تصویر بهتنهایی شاید نتواند کامل منتقل کند. به همین دلیل، در بررسی فیلم برای رعنا باید با دقت ارزیابی کرد گفتوگوها چه نسبتی با جهان روایی دارند؛ آیا از درون شخصیتها میجوشند، یا گویی از بیرون در دهان آنها گذاشته شدهاند.
دیالوگ خوب، دیالوگی است که هنگام شنیده شدن، باور کنیم این آدمها واقعاً میتوانند چنین حرف بزنند. نه به این معنا که گفتوگوها باید دقیقاً مشابه مکالمات روزمره و پراکندۀ مردم باشند، زیرا سینما همواره نیازمند فشردهسازی است؛ اما کلمات باید ریشه در جنس آدمها، جایگاه اجتماعی، زخمها، ترسها و تعاملاتشان داشته باشند. اگر در برای رعنا شخصیتها طوری حرف بزنند که انگار همگی تابش صدای نویسنده هستند، فیلم ضربه میخورد. در مقابل، داشتن لحن اختصاصی برای هر شخصیت باعث میشود پیش از شناخت کامل زندگی او، از طریق بیانش به وی نزدیک شویم.
در اثری با عنوان برای رعنا، دیالوگها باید بیش از هر چیز نسبت آدمها را با رعنا روشن کنند. افراد وقتی دربارۀ رعنا صحبت میکنند، در حقیقت فقط دربارۀ خود او حرف نمیزنند؛ بلکه درونیات خودشان را نیز افشا میکنند. نوع نگاه، قضاوت، دلسوزی، خشم، ناتوانی در فهم او، یا حتی سکوت در برابر نامش، میتواند بخشهایی از هویت خودشان را آشکار کند. به همین دلیل، نقد دیالوگ نباید به زیبایی جملات محدود شود، بلکه باید دستاوردهای این کلمات در کشف روابط را سنجید.
گاهی در سینما، شخصیتها بسیار سخن میگویند، اما روایت پیش نمیرود. این خطر همواره وجود دارد. دیالوگ اگر فقط توضیح بدهد، گذشته را تعریف کند یا احساسات را با کلمه اعلام کند، بهمرور تبدیل به باری اضافه میشود. مثلاً بیان جملۀ من ناراحتم یا دارم آتیش میگیرم توسط مادر رعنا با بازی پانته آ پناهی ها که چهرۀ او را در اکثر فیلمهای درامی که یک زن بدبخت و بیچاره را در خود جای دادهاند، بهخودیخود چندان سینمایی نیست؛ مگر اینکه موقعیت، لحن، مکث، تضاد میان گفتار و رفتار، یا زمینۀ عاطفی آن را معنادار سازد که نساخته.
سینما معمولاً زمانی اثرگذارتر است که اجازه بدهد ناراحتی را ببینیم و لمس کنیم؛ سپس اگر کلامی هم در میان باشد، آن کلام به نقطۀ فشردۀ احساسی تبدیل شود، نه جانشین احساس! در غیر اینصورت هم بازی مصنوعی جلوه میکند و هم بازیگر در نقش خود فرو نمیرود.
پرهیز از توضیح اصلی اساسی است. بعضی فیلمها به مخاطب اعتماد نمیکنند؛ مدام میخواهند همه چیز را روشن کنند، انگیزهها را نام ببرند و زخمها را با کلمه شرح دهند. نتیجه این میشود که مخاطب دیگر کشف نمیکند. در حالی که تماشاگر باید وارد جهان فیلم شود، میان تصویر و کلمه حرکت کند، از جزئیات نشانه بگیرد و آرامآرام به فهم برسد. دیالوگ درست، مسیر را میگشاید؛ اما نباید تمام راه را به جای مخاطب طی کند.
از سوی دیگر، سکوت نیز اگر درست پرداخته نشود، به رفتار تصنعی بدل میگردد. گاهی تصور میشود هرچه شخصیتها کمتر حرف بزنند، اثر عمیقتر میشود. اما سکوت زمانی معنا دارد که احساسی متراکم پشت آن نهفته باشد؛ باید حاصل فشار، ناتوانی، ترس، شرم، خشم، عشق یا شکست باشد. اگر شخصیتها فقط ساکت بمانند بیآنکه موقعیت، بازی، میزانسن و ریتم آن سکوت را حمل کند، سکوت تهی میشود. همانطور که پرحرفی میتواند مخرب باشد، کمگویی بیپشتوانه نیز آسیبزاست.
گفتوگو فقط مجموعهای از کلمات نیست؛ موسیقی پنهانی دارد. آدمها حرف هم را قطع میکنند، از پاسخ دادن میگریزند، موضوع را عوض میکنند، یا چیزی میگویند در حالی که منظور دیگری دارند. همین ظرافتهاست که مکالمه را زنده میکند و در این فیلم نمیتوانیم اینها را ببینیم. در روابط انسانی، افراد همیشه مستقیم حرف نمیزنند. اغلب آنچه نمیگویند مهمتر از چیزی است که بر زبان میآورند. در سینما، دیالوگ قوی معمولاً لایۀ زیرین دارد. در سطح، معنایی مشخص دارد؛ اما در عمق، جریان دیگری در حرکت است.
جنس زبان شخصیتها نیز حائز اهمیت است. فرد خسته، زبانی متفاوت با فردی مسلط دارد. کسی که احساس گناه میکند، شاید جملاتش شکستهتر باشد یا بیجهت عصبانی شود. فرد صاحب قدرت ممکن است کمتر توضیح بدهد و بیشتر حکم کند. فرد ترسیده، شاید دور موضوع اصلی بچرخد. این تفاوتها شخصیتها را از هم متمایز ساخته و جهان فیلم را طبیعیتر جلوه میدهد.
دیالوگنویسی را باید در کنار اجرای بازیگران ارزیابی کرد. کلمه روی کاغذ تمام نمیشود؛ وقتی وارد کالبد بازیگر میشود، معنای تازهای مییابد. مکث، لرزش صدا، نگاه، سرعت بیان، حتی نفس کشیدن پیش از ادای کلمات، میتواند بار معنای دیالوگ را دگرگون کند. در این قسمت انتخاب بازیگر نقش مادر رعنا خوب است اما نقصهایی که تازه توضیح داده شد رفتارهای او و آرش پدر رعنا را خیلی باورپذیر نمیکند. انگار ما فقط قرار است یک زجه زدن و التماس کردن و فداکاری بدون چاشنی ببینیم. همچنین، نسبت دیالوگ با میزانسن و قاببندی تعیینکننده است. فاصلۀ دوربین، حضور یا غیاب افراد در قاب، و نمایش واکنش شنونده، همگی در عمق بخشیدن به گفتوگوها دخیل هستند.
دیالوگنویسی در برای رعنا نتوانسته از دام توضیح اضافی رها شود. گفتوگوها بهجای آنکه از درون شخصیتها بجوشند و شبکۀ زندۀ روابط انسانی را بسازند، بیشتر کارکرد گزارشی و اطلاعاتی یافتهاند. زبان فیلم در بسیاری از صحنهها فاقد لایههای زیرین و ظرافتهای دراماتیک است؛ بهطوریکه آدمها عمدتاً احساسات، رنجها و گذشتۀ خود را با کلمات مستقیم اعلام میکنند، بیآنکه این مفاهیم در بستر موقعیتها تجسم یابند.
شخصیت رعنا نیز بیش از آنکه از طریق کنشها، لحن اختصاصی، یا تناقضهای درونی شناخته شود، در لابهلای حرفهای دیگران محصور مانده است. فیلم که اصلا تصویر جهان ذهنی او را نمایش نمیدهد و بهجایش به تعریف کردن او از زبان اطرافیان بسنده میکند. در نتیجه، رعنا بهعنوان مرکز عاطفی درام، فرصت تجلی سینمایی نمییابد. مکثها و سکوتهای موجود در فیلم نیز فاقد پشتوانۀ ملتهب درونی هستند و دیالوگها، بهجای نزدیک کردن مخاطب به هستۀ عاطفی اثر، همچون حائلی میان تماشاگر و تجربۀ زیستۀ شخصیتها عمل میکنند. فیلم در حوزۀ زبان، از رسیدن به انسجام تا حدود زیادی بازمانده و کلماتش نتوانستهاند بار دراماتیک روایت را بر دوش بکشند.
کارگردانی و شیوۀ ساختن جهان فیلم
وقتی از کارگردانی حرف میزنیم، نباید به آن فقط با دید چند حرکت دوربین یا چند قاب خوشترکیب بنگریم. کارگردانی در اصل همان نیرویی است که همۀ عناصر پراکندۀ فیلم را کنار هم مینشاند و از آنها جهانی واحد میسازد. یعنی نقطهای که فیلمنامه، بازی بازیگران، نور، رنگ، صدا، میزانسن، قاببندی، ریتم و حتی سکوتها، از حالت جداگانه بیرون میآیند و در خدمت حس و نگاهی مشترک قرار میگیرند. در نقد برای رعنا نیز بررسی کارگردانی مستلزم ارزیابی همین هماهنگی است. کارگردانی خوب همواره دیده نمیشود، حس میشود. تماشاگر شاید نتواند همیشه دقیق بگوید چه چیزی او را درگیر کرده، اما صورتبندی درست جهان اثر، این درگیری را در تمام طول تماشا حفظ میکند.
نخستین مسئله رویکرد کارگردان به جهان فیلم است. باید پرسید آیا او قصه را ثبت کرده یا برای آن جهان، لحن و شکل بصری پیدا کرده است. بعضی فیلمها از نظر داستانی حرفهایی دارند، اما در اجرا، هیچ امضای روشنی از خود نشان نمیدهند؛ بدین معنا که میشود همان قصه را با شیوههای اجرایی متعدد دیگری تصور کرد، بیآنکه چیزی از هویت اثر کم شود.
در برای رعنا باید سنجید آیا جهان بصری و اجرایی با جهان عاطفی و درونی آن متناسب است یا خیر. اگر فیلم دربارۀ زخم، رابطه، فشار، غیبت، فقدان یا مشکل قلبی رعنا حرف میزند، این مفاهیم باید در شیوۀ اجرا نیز منعکس شوند و نباید به موضوع محدود بمانند.
از مهمترین نشانههای کارگردانی دقیق، نحوۀ چیدن آدمها در فضاست؛ یعنی میزانسن. اینکه شخصیتها کجا میایستند، چقدر به هم نزدیکاند، چه کسی مرکز قاب را میگیرد، چه کسی در حاشیه میماند، چه فاصلهای میان بدنها وجود دارد و این فاصلهها در طول روایت چه تغییری میکنند. خیلی وقتها رابطۀ دو شخصیت پیش از شنیده شدن در دیالوگ، از طریق جای ایستادنشان فهمیده میشود. استفادۀ دقیق از این جزئیات برای ساخت رابطهها ضروری است؛ چراکه نزدیکی و دوری آدمها در قاب، میتواند به اندازۀ گفتوگویی بلند معنا داشته باشد.
دوربین نیز در فیلم فقط وسیلۀ ثبت نیست. میزان نزدیکی دوربین به شخصیتها، نقاط فاصلهگیری، زمان ناظر بودن و زمان درگیری، همگی حائز اهمیتاند. جابهجایی بیمنطق دوربین یا ماندن در الگویی ثابت بدون دلیل، اثر را از نظر حسی فقیر میکند. تنظیم فاصلۀ دوربین متناسب با وضعیت عاطفی شخصیتها، خود قاب را به بخشی از درام تبدیل میکند. گاهی نمای نزدیک، مخاطب را به درون زخمی پنهان میبرد؛ گاهی نمای دور، تنهایی شخصیت را آشکارتر میسازد. این انتخابها باید آگاهانه باشند، نه فقط تزئینی.
در کارگردانی، قاب علاوه بر زیباییشناسی، دربردارندۀ اخلاق نگاه کارگردان است؛ اینکه کارگردان شخصیتش را چگونه میبیند و مخاطب را چطور وادار به تماشا میکند. در فیلمی با محوریت رنج خانواده، رویکرد دوربین اهمیت مضاعف مییابد. آیا نزدیک میشود تا فهمیده شود؟ آیا فاصله میگیرد تا سوژۀ نگاه دیگران باشد؟ آیا کرامت میبخشد یا فقط از رنج، تصویر تولید میکند؟
نور و رنگ نیز در ساخت جهان روایی نقش تعیینکننده دارند. غالباً فیلمها از طریق دمای رنگ، شدت نور، تیرگی یا روشنی فضا، حال و هوای درونی شخصیتها را منتقل میکنند. تناسب میان التهاب، اندوه یا فضای بستۀ اثر با طراحی بصری، ضروری است. نورپردازی محدود میتواند حس خفگی ایجاد کند، درحالیکه نور سرد فاصله را افزایش میدهد. این عناصر باید از دل بافت اثر برآمده باشند، نه آنکه فقط ظاهر آن را آراسته کنند.
صدا نیز، حتی در زمانهایی که کمتر به چشم میآید، سهم بزرگی دارد. طراحی صوتی، صدای محیط، سکوتهای ممتد و صداهای بیرون قاب، جهان اثر را عمیقتر میکنند. صدای بیرونی میتواند حضور چیزی نادیدنی را القا کند و حذف صدا، خلأ را پررنگتر میسازد. استفادۀ هدفمند از صدا نشان از بهرهگیری از تمام ظرفیتهای مدیوم است.
رابطۀ کارگردانی با هدایت بازیگران نیز کلیدی است. بازیگران باید متعلق به جهانی مشترک باشند؛ بازیها باید کنترلشده و به دور از اغراق پیش بروند. مدیریت لحظههای احساسی و پرهیز از فشار بیشازحد، نشانۀ تسلط کارگردان است که میداند کجا بازیگر را نگه دارد و کجا به سکوت و زبان بدن اعتماد کند.
نسبت اجرا با متن نیز اهمیت دارد. کارگردانی باید فیلمنامه را کامل کند؛ اجرای مکانیکی متن یا خودنماییهای فرمی که قصه را گم کنند، تعادل را بر هم میزنند. افزودن لایههای معنایی از طریق سکوت، فضا، قاب و حرکت، به استقلال اثر در سطح اجرا کمک میکند. انتخاب دقیق لحظهی ورود و خروج صحنهها نیز ریتم درونی اثر را تنظیم کرده و مانع از شتابزدگی یا کشدار شدن آن میشود. صاحبنگاه بودن کارگردان باعث میشود مخاطب علاوه بر دنبال کردن قصه، مواجههای فرمی و معنایی را نیز تجربه کند.
اما کار ایمان یزدی در برای رعنا نتوانسته همافزایی لازم میان عناصر فرمی و محتوایی را ایجاد کند. فیلم در ساختن جهانی منسجم که تجربۀ زیستۀ شخصیت رعنا و خانوادهاش را تجسم بخشد، ناکام مانده است. دوربین بیشتر در جایگاه ناظری منفعل و گاه احساساتی قرار میگیرد که بهجای کشف احساسات درون رعنا و خانوادهاش به ثبت سطحی تنشهایشان برای جور کردن پول و فرد اهداکننده بسنده میکند. میزانسنها و فاصلهگذاری میان شخصیتها، کارکرد دراماتیک برای بازتاب فاصلههای عاطفی یا فشارهای روانی ندارند و چیدمان بصری فیلم از سطح زیباییشناسی اولیه فراتر نمیرود.
در لحظات بحرانی، کارگردان بهجای اعتماد به قدرت سکوت و موقعیتهای دراماتیک، به تشدید اغراقآمیز فضا گرایش پیدا کرده که این امر به تصنعی شدن صحنهها انجامیده است(پریدن موتور از سکو برای شکست رکورد گینس). هدایت بازیگران نیز دچار ناهمگونی است و تیپ کاراکترها پیشزمینه ندارند و بیشتر انگار دمدستیاند تا داستان جلو برود. فرم اجرایی برای رعنا فاقد هویت مستقل و نگاه مؤلفانه است؛ فیلم به دام ساختن تصویرهای پراکنده افتاده که البته به لطف داستان خیلی دیده نمیشود؛ همچنین از پیوند زدن استراتژیهای کارگردانی با معنای درگیرکنندۀ نامش بازمانده است.
ریتم و ضرباهنگ روایت
وقتی از ریتم در سینما حرف میزنیم، خیلیها بلافاصله ذهنشان میرود سراغ سرعت تدوین یا تند و کند بودن اتفاقها. اما ریتم در لایۀ عمیقترش، اصلاً ربطی به سرعت فیزیکی ندارد؛ ریتم یعنی تپش درون اثر. یعنی اینکه فیلم چطور نفس میکشد. آیا این نفسها با موقعیتی که در آن قرار گرفته همخوانی دارد یا نه؟ در اثری مثل برای رعنا، ریتم حکم همان رشتهای را دارد که باید دانههای تسبیح وقایع و احساسات را به هم وصل کند. اگر این رشته شل باشد، دانهها پخش میشوند و حوصلۀ مخاطب سر میرود که همینطور هم شده و اگر بیش از حد سفت باشد، ظرافتهای حسی و مکثهای لازم شخصیت قربانی میشوند که باز هم همینطور شده.
ریتم درست از دل نیاز صحنه میآید. ما در نقد باید ببینیم آیا فیلمساز اجازه داده که حس در صحنه تهنشین شود، یا مدام با کاتهای بیمورد یا ریتم تحمیلی، مانع ارتباط ما با لحظه شده است. از آن طرف، آیا فیلم دچار ایستایی کاذب شده؟ یعنی موقعیتی که قصه جلو نمیرود، شخصیت بُعد تازهای پیدا نمیکند و ما فقط شاهد طولانی شدن بیهودۀ زمان هستیم. ریتم خوب یعنی مخاطب اصلاً متوجه گذر زمان نشود به این خاطر که همهچیز بهاندازه است نه سریع!
ریتم باید تابع وضعیت روحی رعنا و آدمهای اطرافش باشد که نیست. ریتم این فیلم نباید از بیرون و توسط تدوینگر تحمیل شود که شده؛ باید از درون میزانسن و بازیها بجوشد. گاهی پلان طولانی ثابت، ریتمی بسیار تندتر و پرکششتر از ده کات سریع دارد، به شرطی که آن تنش درونی در قاب وجود داشته باشد.
از بزرگترین آسیبها در ریتم، توضیح دادن است. وقتی فیلم شروع میکند به تکرار حرفهایی که قبلاً زده، یا نشان دادن چیزهایی که ما پیشتر فهمیدهایم، ریتم سقوط میکند. مخاطب امروز باهوش است؛ وقتی نشانهای را گرفت، دیگر نیازی نیست فیلمساز آن را چند بار دیگر در بوق و کرنا کند. درجا زدن، قاتل حس است. حتی اگر زیباترین قابها را هم داشته باشی، اگر ریتم روایتت لنگ بزند، تماشاگر را از جهان فیلم بیرون میاندازی. بنابراین نیازی نبود ما از ابتدا تا انتهای فیلم مادر رعنا را درحال زجه و زاری و التماس به این و آن ببینیم؛ کاش کمی هم تنهایی او و دستوپنجه نرم کردنش را بحرانی که خانوادهاش در ان قرار گرفته میدیدیم.
نکتهۀ دیگر، تناسب ریتم با نقاط عطف است. فیلم باید بلد باشد کجا مکث کند و کجا شتاب بگیرد. مثل قطعۀ موسیقی که فراز و فرود دارد. اگر همهجای فیلم با لحنی ثابت و سرعتی مشابه روایت شود که چنین هم شده مخاطب دچار بیحسی عاطفی نسبت به اثر میشود. این تفاوت نباید یکدستی کل اثر را از بین ببرد. این همان ظرافتی است که کارگردان و تدوینگر باید به آن رسیده باشند؛ ساختن کل واحد که در عین تنوع ضرباهنگ، از منطق واحد پیروی میکند.
گاهی ریتم فدای خودنمایی میشود. فیلمساز قاب زیبایی بسته یا بازیگر اجرای خوبی دارد و کارگردان دلش نمیآید کات بزند. اینجاست که ریتم برای رعنا هم آسیب دیده. زیبایی نباید مانع حرکت فیلم شود. هر ثانیهای که صرف چیزی غیر از ساختن جهان رعنا شده باشد، ضربهای به ریتم کل اثر است.
ضرباهنگ فیلم به انتظار هم ربط دارد. اینکه فیلم چطور در ما سوال ایجاد میکند و چه زمانی به آن پاسخ میدهد. اگر پاسخها خیلی زود بیایند، کنجکاوی میمیرد؛ اگر خیلی دیر بیایند، صبر مخاطب لبریز میشود. ریتم درست یعنی مدیریت همین انتظار. تماشاگر باید همیشه احساس کند که دارد چیزی را کشف میکند. ریتم نباید اجازه دهد که ما از فیلم جلوتر بیفتیم. وقتی مخاطب بفهمد ده دقیقهی دیگر قرار است چه اتفاقی بیافتد و فیلم همچنان با کندی به سمت آن برود، یعنی ریتم دچار مشکل اساسی است. این شاید یکی از اشکالاتی باشد که از اواسط فیلم بیننده درگیر آن میشود.
برای رعنا اما در حفظ ضرباهنگ درونی خود ناکام مانده است. اثر اگرچه در ابتدا وعدۀ اتمسفری ملتهب را میدهد، اما به دلیل تکیۀ بیش از حد بر دیالوگهای توضیحی و ناتوانی در بسط دراماتیک تنشش، خیلی زود دچار ایستایی کاذب میشود. ریتم فیلم به جای آنکه از درون بحرانها و وضعیت روحی رعنا و خانوادهاش بجوشد، در سطح تکرار اطلاعات و گزارشدادن شخصیتها متوقف میگردد. این توضیحزدگی باعث میشود مخاطب از روایت جلو بیافتد و انتظار و کنجکاویاش از بین برود و حتی در بسیاری از قسمتها میتواند حدس بزند که قرار است چه بشود. در نتیجه، زمانهای طولانی برخی صحنهها به جای تعمیق حس فقدان یا خفقان، به عنصری فرسایش تبدیل شدهاند.
پایانبندی فیلم | آخرش چه چیزی در ذهن مخاطب باقی میماند؟
پایان فیلم برای رعنا باز است و بسیاری از منتقدان به این پایان بندی اشکال کردهاند؛ پایانبندی، نقطۀ عطفی است که میتواند تمامیت اثر را تأیید یا تضعیف کند. ممکن است تماشاگر با فیلم همراه شده باشد، شخصیتها را پذیرفته و وارد جهان اثر شده باشد، اما در لحظۀ پایان، این احساس به او دست دهد که فیلم نمیداند چگونه باید از جهان خود خارج شود.
پایان، صرفاً آخرین صحنه نیست؛ بلکه آخرین نسبتی است که فیلم با مخاطب برقرار میکند؛ آخرین کلامی است که بر زبان میآورد و آخرین تصویری است که در ذهن مینشاند. به همین دلیل، پایان درست میتواند شأن فیلم را ارتقا بخشد و پایان سست، اثری را که تا آن لحظه استوار بوده، متزلزل سازد.
پایان خوب، لزوماً پایان غافلگیرکننده نیست. این تصور که موفقیت پایانبندی در گرو وارد آوردن شوک یا ارائۀ اطلاعات غیرمنتظره است، از سوءتفاهمهای رایج در نقد فیلم محسوب میشود. غافلگیری اگر از دل منطق درونی فیلم برنخاسته باشد، بیشتر به ترفند روایی شباهت دارد تا نتیجۀ ارگانیک خود اثر. پایان مطلوب، پایانی است که از جهان همان فیلم زاده شده باشد؛ چنانکه مخاطب پس از تماشای آن، حتی اگر پیشبینیاش نکرده باشد، به ضرورت وقوع آن اذعان کند. این امر با پایانی که تنها در پی متعجب ساختن تماشاگر است، تفاوت بنیادین دارد.
فیلم برای رعنا بار عاطفی و روایی مشخصی را از ابتدا تا انتها با خود حمل میکند. وقتی اثری خود را با نسبت برای کسی معرفی میکند، انتظاری معنادار در ذهن مخاطب شکل میگیرد. این انتظار، نه فقط به داستان، که به سرانجام آن نسبت عاطفی نیز بازمیگردد. بنابراین، پایان فیلم باید تکلیف آن برای را روشن کند؛ آن هم با رسیدن به نقطهای که مخاطب حس کند این عنوان، در بطن روایت معنا یافته است. اگر پایانبندی از تحقق این امر باز بماند، فیلم یکی از مهمترین تعهدهای خود را در قبال مخاطب زیر پا گذاشته است.
شاید فقط ناظر به همین قسمت بتوان گفت برای رعنا با تمام ضعفهایی که تا الآن درموردش گفته شد پایان خوبی را بسته است چرا که پدر برای رعنا خودش را قربانی میکند تا از پول بیمه برای باقی ماندۀ هزیننۀ خریداری قلب استفاده کند. یکی از ایراداتی که اینجا مطرح میشود این است که زمینۀ عاطفی ارتباط پدر با رعنا به خوبی در فیلم چیده نشده و برای همین شاید برای مخاطب منطقی نباشد که او چنین خودش را برای دخترش در این فیمنامه فدا میکند.
در تحلیل پایانبندی باید میان جمعبندی و جمعکردن هم تمایز قائل شد. برخی فیلمها در انتها، شتابزده به بستن گرهها، توضیح اطلاعات و تعیین سرنوشت شخصیتها میپردازند تا چیزی معلق نماند. این کار، جمعکردن است. اما جمعبندی امری دیگر است؛ به معنای رسیدن به نقطهای که حاصل تمام تنشها، روابط، زخمها و انتخابها در آن رسوب کرده باشد. چنین پایانی، حتی اگر پرسشهایی را باز بگذارد، احساس کمال را منتقل میکند؛ زیرا پایان، تنها بستن پروندۀ وقایع نیست نشاندن معنا در جان مخاطب است.
پایان برای رعنا به جای آنکه گرهی را بگشاید، بر گرهخوردگی عمیقتر وضعیت تأکید میکند. فیلم با انتخاب عامدانه، از ارائۀ هرگونه راهحل یا دستیابی به آرامش پرهیز میکند و در قابی باز به انتها میرسد که در آن، رعنا در سکوت و انزوای خود باقی مانده و همسرش، آرش، در استیصال فرو رفته است و درحال خودکشی برای دخترش است. این پایانبندی، در وفاداری به تلخی موقعیت و نمایش بنبست ناشی از تروما موفق عمل میکند، اما در تکمیل معنایی که عنوان فیلم وعدهاش را داده بود، دچار لغزش میشود.
عنوان فیلم، یعنی برای رعنا، این انتظار را ایجاد میکند که اثر در نهایت به کاوش در جهان درونی رعنا، یا دستکم به درک عمیقتری از جایگاه او منجر شود. با این حال، پایانبندی بیش از آنکه بر رعنا متمرکز باشد، بر ناتوانی و سردرگمی آرش تأکید میورزد که حتی تلاشی ساده برای جمع کردن پول از او دیده نمیشود و فقط حرف از دزدی کردن میزند و تمام پولها و کمکها هم خودشان جمع میشند.
رعنا که در طول فیلم نیز شخصیتی منفعل و در حاشیه مانده بود، در پایان نیز به همان شکل باقی میماند و فیلم در روشن کردن نسبت او با جهان پیرامونش ناکام است. بدین ترتیب، پایانبندی اگرچه از نظر روایی بسته نمیشود، اما از منظر عاطفی نیز به جمعبندی نمیرسد.
آنچه از پایان برای رعنا در ذهن میماند حس ناتوانی و بنبست است. این پایان از خلق معنایی ماندگار که بتواند زخمهای گشودهشده در طول روایت را به سطحی عمیقتر از تأمل برساند، باز میماند. این پایان به توقف ناگهانی در میانۀ بحران شباهت دارد و مخاطب را با تلخی وضعیت، بدون دستیابی به درکی فراتر از آن، تنها میگذارد.
فرجام سخن
وقتی همۀ این ساحتها را کنار هم میگذاریم تازه میشود دربارۀ خود فیلم به جمعبندی منصفانه رسید و این منصفانه بودن خیلی مهم است. چون بعضی فیلمها هستند سوای از آن آثار سخیف جنسی که امروز در سیننمای خانگی شاهدش هستیم، ایدۀ خوبی دارند اما در اجرا زمین میخورند، بعضیها اجراهای درخشانی دارند اما از درون تهیاند، بعضیها هم شاید در هیچ بخشی شاهکار نباشند، اما کلیت زنده و شریف میسازند که نمیشود بهسادگی از کنارشان رد شد. برای رعنا را هم اگر بخواهیم درست ببینیم، باید از همین مسیر برویم؛ نه با شتاب ستایش و نه با شتاب رد کردن.
مسئله این است که آیا فیلم توانسته جهان خودش را بسازد یا نه. همۀ آن چیزی که پیشتر گفتیم، در واقع زیرمجموعۀ همین پرسش است. آیا ما با جهانی مواجهایم که آدمهایش در آن زندگی میکنند، درد میکشند، انتخاب میکنند، فرو میریزند، پنهان میشوند، حرف میزنند و سکوت میکنند؟ یا با فیلمی طرفیم که فقط شکل این چیزها را دارد؟ این تفاوت اساسی است. چون سینما در بهترین معنایش، نه مجموعهای از موضوعات مهم، بلکه ساختن تجربۀ زیسته برای بیننده است.
فیلم اگر تنها دربارۀ رنج، زن، فقدان، رابطه یا بحران حرف بزند، هنوز کار سینمایی خودش را انجام نداده؛ باید این مفاهیم را به تجربه تبدیل کند. باید کاری کند که ما و دیگر خانوادههایی که داستان زندگیشان با داستان زندگی اعضای فیلم یکی است این تجارب را لمسشان کنند و نتیجۀ درستی هم بگیرند. آیا نتیجۀ درست خودکشی پدر برای رسیدن به بیمه است؟ آن هم بدون اینکه سعی و تلاشی در کار باشد؟
فیلم ما نتوانسته میان احساس و ساختار تعادل لازم را نگه دارد. اثری از این جنس، نیازمند آن است که هم قلب داشته باشد و هم استخوانبندی؛ اما ایمان یزدی بیش از آنکه به ساختن زندگی این افراد داخل فیلم بپردازد، اسیر تمایلش به ارائۀ حادثه و انتقال پیامی ناتمام با پایان باز شده است. ارزش هر اثر در کشاکش میان فرم و توان جان بخشیدن آن است؛ هر جا این دو به هم برسند، فیلم زنده میشود و هر جا فاصله بگیرند، به لکنت میافتد. برای رعنا به دلیل درجا زدن در ایدۀ اولش، ریتم فرسایشی و ایستایی کاذب، نتوانسته از ارائۀ همان داستان اولش عبور کند و جلوتر برود.
شاید بهترین پیامی که فیلم سعی در مخابرۀ آن داشته باشد این باشد که اعضای خانواده باید در بحران باهم همراهی کنند نه اینکه تمام تلخی ماجرا بر دوش یکنفر بیافتد؛ که البته این هم تالی فاسدهای زیادی دارد و یکی از آنها رابطۀ خراب پدر و مادر رعنا با یکدیگر است.
نسبت اثر با جریان امروز درام سینمای خانگی
اگر بخواهیم یک قدم از خود فیلم فاصله بگیریم و آن را در متن جریان امروز درام، مخصوصاً در نسبت با حالوهوایی که این سالها در سینمای خانگی شکل گرفته ببینیم، آنوقت بحث کمی وسیعتر و شاید حساستر میشود. چون برای رعنا را نمیشود فقط بهعنوان یک اثر منفرد دید؛ این فیلم، خواه ناخواه، در دل یک سلیقۀ عمومی و یک شیوۀ مسلط روایت کردن هم قرار میگیرد. شیوهای که در سالهای اخیر، بهویژه در محصولات سینمای خانگی، بیش از هر چیز به سمت ملودرام تیره، زخمهای خانوادگی، رازهای پنهان، تنشهای فروخورده، زن در مرکز بحران حرکت کرده است.
این جریان، البته فقط نقطهضعف ندارد. اتفاقاً باید منصف بود و دید که چرا اصلاً چنین مسیری در درام امروز جذاب شده. یکی از نقاط قوت این موج، این است که زندگی خصوصی و شکافهای درونی آدمها را جدی گرفته. یعنی برخلاف بعضی دورهها که درام یا بیش از حد بیرونی بود یا گرفتار تیپسازی ساده، این جریان تلاش کرده وارد اتاقهای بسته، سکوتهای خانوادگی، خشمهای غیرقابل بیان و رابطههای ترکخورده شود.
این خودش دستاورد کمی نیست. همینکه زن در بسیاری از این روایتها از حاشیه به مرکز آمده، همینکه زخمهای عاطفی و مناسبات اولویت داشتن در سطح خانه و رابطه جدیتر شده، همینکه قصهها از قهرمانسازیهای ساده کمی فاصله گرفتهاند و آدمها را متناقضتر و خاکستریتر دیدهاند، همۀ اینها امتیاز است. در بهترین نمونههایش، این جریان توانسته نوعی درام مبتنی بر جزئیات بار روانی و اجتماعی که بر دوش افراد است با نگاه سانزنده و آموزنده بسازد که مخاطب را درگیر لایههای زیرین رابطه میکند که شاید بد نباشد به عنوان بهروزترین اثر در این زمینه به فیلم سینمایی حال خوب زن نگاه کرد.
اما مسئله اینجاست که هر جریان موفق، خیلی زود کلیشۀ خودش را هم میسازد. و این دقیقاً همان جایی است که باید دست نگه داشت و انتقادی نگاه کرد. بخش بزرگی از درام امروز سینمای خانگی کمکم دارد به سمت تولید مستمر تصویر بحران در زندگی روزمرۀ چند یک زن بدحجاب یا افراد غیرمذهبی میرود؛ که گاهی به جای آنکه از دل شخصیت و جهان بیرون بیاید، تبدیل میشود به سایکوموتور فیلمنامه برا آنکه مخاطب بیشتر پای پرده بماند و بلیط بخرد.
یعنی اثر مدام باید زخمیتر، تلختر، پرتنشتر و افشاگرتر شود تا بتواند توجه نگه دارد. نتیجهاش این میشود که در جامعه، رنج، به جای آنکه تجربه شود انگار مصرف میشود. فقدان، خیانت، فروپاشی، خشونت منفعلانه، راز خانوادگی، زن آسیبدیده، مرد فروریخته، مادر زخمی، سکوتهای سنگین، همه تبدیل میشوند به واحدهای آماده و پیشفرض ساختن اثر درام. در این وضعیت، چیزی که در اذهان عمومی ممکن است تحریف شود، تصویر انسان از خود زندگی است.
چون زندگی همیشه در اوج بحران اتفاق نمیافتد. زندگی از جزئیات، از فاصلهها، از عادتها، از تکرارها و از نفس کشیدن بین این فاجعهها ساخته میشود. شاید یکی از فیلمهای خوبی که حداقل سعی نکرد امسال با درامش فقط بحران را نشان دهد جنگل پرتقال آرمان خوانساریان باشد.
برای رعنا اگر بخواهد در این جریان گم نشود، باید از همین دام فاصله بگیرد. یعنی نباید فقط از مصالح آشنای این موج استفاده کند؛ باید به آنها شکل شخصی بدهد. صرف اینکه فیلمی دربارۀ زنی در مرکز یک بحران عاطفی یا اجتماعی باشد، دیگر امتیاز ویژه نیست؛ این حالا بخشی از زبان رایج شده. امتیاز وقتیست که فیلم بتواند از این مصالح آشنا، یک جهان خاص بسازد، نه یک داستان قابل پیشبینی. اگر برای رعنا در شخصیتپردازی، لحن، ریتم، و نوع مواجههاش با رنج، به جای بهرهبرداری از فرمولهای آماده، سراغ ساختن تجربۀ منحصر به خودش رفته باشد، آنوقت از سطح همراهی با موج عبور میکند و صاحب هویت میشود که نشده.
یکی از نقدهای جدی به جریان امروز درام خانگی این است که گاهی بیش از حد به حالوهوای جدیت وابسته شده. یعنی اثر با انبوهی از قابهای تیره، موسیقی غمگین، سکوتهای کشدار، دیالوگهای شکسته و نگاههای سنگین، میخواهد اهمیت داشته باشد. در حالی که جدیت، یک کیفیت درونی است، نه یک ژست بیرونی. خیلی از این آثار از شدت اینکه میخواهند مهم به نظر برسند، از طبیعی بودن دور میشوند. آدمها کمتر زندگی میکنند و بیشتر وضعیت دراماتیک اجرا میکنند. برای رعنا هم نتوانست از این دام فرار کند و به جای سنگینی تصنعی، به عمق واقعی برسد.
از آن طرف، نمیشود انکار کرد که این موج، یک بلوغ روایی هم با خودش آورده. درام امروز، چه در سینمای خانگی و چه در بخشهایی از سینمای رسمی، نسبت به گذشته بیشتر به ابهام، چندلایگی شخصیت و اخلاق خاکستری تمایل پیدا کرده. این یک پیشرفت است به شرط آنکه اکثر آثار هم خاکستری نباشد که هستند. دیگر همهچیز با تقسیمبندی سادۀ خوب و بد پیش نمیرود. آدمها گرفتارتر، پیچیدهتر و متناقضتر شدهاند.
در سطح جریانشناسانه، شاید مهمترین نقد این باشد که درام امروز سینمای خانگی دارد کمکم به زیبا دانستن و افتخار به داشتن زخم عادت میکند. یعنی زخم را نه فقط بهعنوان مادۀ روایت، که بهعنوان عنصری جذاب در نگاه بیننده و عاطفۀ او عرضه میکند.
این خطرناک است. چون مرز میان همدلی و بهرهکشی از رنج بسیار باریک است. فیلم یا سریال خوب، زخم را نشان میدهد درمان را هم ارائه میدهد تا ما راه حل کردن آن را آموخته و انسان را بهتر بفهمیم؛ اثر ضعیفتر، زخم را نشان میدهد تا ما فقط بیشتر درگیر بمانیم. این تفاوت بسیار مهمی است. جریان امروز درام سینمای خانگی، با همۀ امتیازهایش، در آستانۀ کلیشه شدن ایستاده. چیزی که میتواند یک اثر را از این کلیشه نجات دهد نگاه تازه است.





دیدگاهتان را بنویسید