نقد کامل فیلم آخرین جلسه فروید Freud’s Last Session 2023
فیلم آخرین جلسه فروید روایتی است غربی از درگیری دو جبهۀ خداباوری و خداناباوری که زیگموند فروید(با بازی آنتونی هاپکینز) مشتاق رد وجود خداوند و سی.اس. لوئیس(با بازی متیو گود) به دنبال اثبات وجود خداوند است.
فیلم در فضای لندن و در آستانه جنگ جهانی دوم سال 1939 اتفاق میافتد، زمانی که فروید از سرطان دهان رنج میبرد و تنها چند هفته تا پایان زندگیاش باقی مانده است. این فیلم شامل فلاشبکهایی به گذشتۀ هر دو شخصیت است؛ از جمله دوران کودکی آنها و تجربیات سختشان در جنگها و بیماریها که عمق بیشتری به اعتقادات و خط مشی هردو در زندگیشان میبخشد.
فهرست مطالب
Toggleفیلم Freud’s Last Session 2023 | مقدمه
در روزهای ابتدایی جنگ جهانی دوم، لندن در حالت آمادهباش قرار دارد. هیتلر هرگونه مذاکره را رد کرده است و جو جهانی به شدت متشنج است. در این میان فروید که در آستانه مرگ قرار دارد منتظر دیدار سی.اس. لوئیس، استاد الهیات از دانشگاه آکسفورد است. او میخواهد بفهمد چگونه فردی با هوش و دانش لوئیس میتواند به خدا اعتقاد داشته باشد؟ این موضوع به شدت برای فروید که به خدا باور ندارد چالشبرانگیز است.
فیلم از همان ابتدا مخاطب را به فضای پرتنش مناظرۀ فلسفی میان دو متفکر بزرگ فروید و سی. اس. لوئیس وارد میکند. هر دو شخصیت با رویکردهای کاملاً متفاوت به مسائل اساسی همچون وجود خدا و معنای زندگی میپردازند. در این میان هر کدام تلاش میکند تا با استفاده از تجربیات شخصی و وقایع گذشته زندگی دیگری، باورهای ناهوشیارانه او را تحلیل و نقد کند.
از دید فروید باور به خدا نوعی توهم ناشی از ترسهای کودکی و ناتوانی بشر در پذیرش واقعیتهای دشوار زندگی است. او معتقد است که لوئیس به دلیل مواجهه با رنجهای گذشته و شاید نیاز به نوعی تسلی روانی به سمت دین کشیده شده است. فروید تلاش میکند که ریشههای این باور را در ناهوشیار لوئیس جستجو کند و آن را به عنوان نوعی واکنش روانی تبیین نماید.
در مقابل لوئیس که پس از دوران تردید به ایمان خود بازگشته است، فروید را به محدود شدن به تجربیات روانکاوانه صرف خویش متهم میکند. او بر این باور است که فروید با رد معنویت قادر به درک عمق و معنای رنج انسانی نیست. لوئیس همچنین تلاش میکند که تجربیات فروید از درد و بیماری را به عنوان عوامل تأثیرگذار در جهانبینی او تحلیل کند.
تماشاگر به محض آشنایی با مهمان فروید، یعنی لوئیس که سالها بعد نویسندۀ مجموعه نارنیا میشود، میفهمد که داستانی پر از تضاد فکری در راه است. این دیدار قرار است تفکرات متضاد دو فرد برجسته را به تصویر بکشد: یکی فروید که به عنوان روانشناس و ماتریالیست با تردید به دین و خدا نگاه میکند و دیگری لوئیس که به تازگی ایمان دینی خود را بازیافته است.
جدال روانکاوی و دین برای دین گریزی | فیلم آخرین جلسه فروید
در این مناظره هریک به نوعی تلاش میکنند تا با نگاهی روانکاوانه گرایشات فکری و فلسفی دیگری را به چالش بکشند، و این روند به پرسشهای عمیقتر درباره طبیعت انسان و ناهوشیاری او منجر میشود. این تضاد فلسفی و روانشناختی، محور اصلی فیلم است و مخاطب را به صورت ناهوشیار وادار میکند که از زاویۀ دید فروید و سی.اس. لوئیس به مسائلی همچون رنج، دین، و روانشناسی نگاه کرده و آنها را با یکدیگر مقایسه کند.
این تضاد فکری میان علم و دین، پرسشهای عمیقی دربارۀ وجود خدا، رنج، و معنای زندگی را در ذهن مخاطب مطرح میکند. فیلم اخرین جلسۀ فروید به زیبایی این جدال فکری را به تصویر میکشد و در عین حال زمینۀ تاریخی مهمی چون آغاز جنگ جهانی دوم را به عنوان پسزمینه در خود جای داده است که این موضوع بر اضطراب و فوریتهای اخلاقی بحثهای میان این دو شخصیت میافزاید. اما فیلم نه تنها در مقابل تأثیری که روی بیننده میگذارد مسؤولیتی را قبول نکرده بلکه با هدف کنار زدن دین و پیروزی فروید در مناظره به عنوان نمادی برای شکست دین در مقابل تجربیات روانکاوانه میپردازد.
صحبتهای لوئیس و فروید در این فیلم تنها به بحث پیرامون وجود خدا و ایمان خلاصه نمیشود و رشتۀ کلام آنها به مباحث متعدد دیگری در نظریات خود فروید نیز کشیده میشود. در واقع این فیلم شبیه جلسۀ روانکاوی به درون شخصیتهای اصلی داستان نفوذ میکند و زندگی و اتفاقات شخصیشان را داخل گود نمایش میدهد. ازدحام ایدههای مطرحشده در این فیلم آنقدر زیاد است که مخاطب نمیتواند روی موضوع خاصی تمرکز کند.
حجم بالای ایدهها و مباحث مطرح شده در فیلم به گونهای است که تمرکز مخاطب را دائماً از یک موضوع به موضوعی دیگر جلب میکند، این مسأله ممکن است از دیدگاه ناقدان فرمی نقص تلقی شود. اما این شیوه به صورت زیرکانهای طراحی شده تا مخاطب را در میان این ایدههای پراکنده سردرگم کند و به بازاندیشی در باورهای خود درباره خداوند و جهان وادارد.
فیلم اخرین جلسه فروید با این استراتژی مخاطب را به صورت ناهوشیار در موقعیت هر دو شخصیت اصلی قرار میدهد و او را به سوی تعمیم تجربیات و اعتقادات خود به زندگی آنها سوق میدهد. این ترفند روایی و همزادپنداری مخاطب با کاراکترها به فیلم اجازه میدهد تا بدون پرداخت مستقیم به استدلالهای منطقی و دینی، روانکاوی را به عنوان نیروی غالب در بررسی اعتقادات و تجربههای انسانی معرفی کند و در نهایت پیام فیلم را در ذهن مخاطب بهعنوان پیروزی روانکاوی بر استدلالهای دینی جای دهد.
شرکت سازندۀ فیلم آخرین جلسه فروید
شرکت سونی پیکچرز کلاسیکس(Sony Pictures Classics) سازندۀ فیلم اخرین جلسه فروید بوده، سونی پیکچرز کلاسیکس(Sony Pictures Classics) استودیویی است که در ایالات متحدۀ آمریکا فعالیت میکند و زیرمجموعهای از شرکت بزرگتر سونی(Sony Corporation) محسوب میشود.
شکی نیست که بسیاری از تولیدات هالیوودی و دیگر بخشهای رسانهای در آمریکا میتوانند بر ذهن و باورهای مخاطبان تأثیر بگذارند و به شکل ناهوشیار به تغییر نگرشها منجر شوند. این تأثیر در راستای اهداف سیاسی یا ایدئولوژیک خاصی مثل کاهش نفوذ دین در جامعه یا ترویج ارزشهای خاصی که با منافع دولتهای غربی همسو هستند است.
لیبیدو کشانندۀ جنسی | فیلم آخرین جلسه فروید
در ابتدای فیلم اخرین جلسه فروید دیالوگ میان فروید و سی. اس. لوئیس دربارۀ لذت سادهای مثل قدم زدن در جنگل و تماشای گوزن دیدگاه فروید دربارهی مفهوم لیبیدو را به تصویر میکشد. در ابتدای فیلم تنها اشارهای کوتاه به لیبیدو، یعنی انگیزهی کلی جنسی از دیدگاه فروید وجود دارد.
این مفهوم بارها دچار سوءتفاهم شده و بسیاری فکر میکردند که فروید همه چیز را به لذت جنسی تقلیل میدهد. اما فیلمساز با استفاده از جعبۀ بیسکویت لوئیس و قدم زدن فروید مفهوم وسیعتر لیبیدو را که به لذت، اشتیاق و عشق برمیگردد، به خوبی به نمایش میگذارد. لوئیس از حس عمیقی که هنگام گرفتن هدیه از برادرش تجربه میکند میگوید و این همان لذت گستردهای است که فروید به آن اشاره داشت.
آیا این سوء تفاهم درست بوده؟ بله؛ دلیل اصلی این اشکال این است که او بیشتر از هر چیز، به جنبههای جنسی رفتار انسان پرداخته بود. فروید معتقد بود که لیبیدو نیروی حیاتیای است که انگیزههای بسیاری از رفتارها و تجربیات انسانی را به جلو میراند. در ابتدا، این مفهوم به طور خاص با کشانندههای جنسی پیوند داشت، اما در طول زمان، فروید لیبیدو را به عنوان نیرویی گستردهتر تعریف کرد که نه تنها در رفتار جنسی، بلکه در هر نوع اشتیاق، خلاقیت و لذت زندگی حضور دارد.
علت اینکه فروید این فرضیه را مطرح کرد، توجه عمیق او به نقش لیبدوی جنسی ناهوشیار در شکلگیری رفتار انسان بود. از نظر او ابتدا کشانندههای جنسی همۀ این نیروهای رفتار را در ما ایجاد کرده که از کودکی به شکلگیری شخصیت و رشد روانی ما کمک میکند. فروید بعدا در نیمۀ دوم نظریات خود با بازبینی آنها نظریۀ خود را عوض کرد؛
وی بر این باور بود که این نیروهای ناهشیار نه تنها در امور جنسی، بلکه در دیگر جنبههای زندگی هم حضور دارند؛ مانند لذت، عشق، و اشتیاق به زندگی. اما از آنجایی که جنبههای جنسی تا آن زمان کمتر به صورت علمی توسط خود او تحلیل شده بودند، بخش زیادی از تمرکز نظریات او بر این کشانندهها بود. برخی مترجمین و نویسندگان اشتباه این مطلب را فهم و تفسیر کردهاند(مثل سایت زومجی): در نهایت شروع این کشانندهها و اصل و اساس آنها همچنان بر پایۀ نیازهای جنسی استوار است.
فروید فقط در نوع دوم بازبینی خود بر فرضیاتش سعی کرد از بعد تحولی مرضی بیرون رفته و به ابعاد شخصیت توجه کند و این به معنای برگشت او از لیبیدوی جنسی که پایه و اساس کشانندههاست نمیباشد و همچنان بعداً نیز به همین مبنی باور داشت و سوء تفاهمی در کار نبوده است. وی همچنان در نظریات جدید شخصیت خود(که خارج از بعد مرضی تحولی هستند) تحت عنوان بن، من و فرامن بر نیروی کشانندۀ جنسی به عنوان پایه و اساس دیگر کشانندهها و لذائذ تأکید داشته و از آن منصرف نشده.
پس سوء تفاهم برای این دسته از خود نویسندگان و مفسران است نه خوانندگان و نقادان؛ سوءتفاهمهایی که برخی مترجمان، نویسندگان و مفسرین دربارۀ فروید داشتند، معمولاً از این موضوع ناشی میشود که تصور میکردند فروید همهچیز را در چارچوب نیازهای جنسی نمیبیند بلکه او منظوری فراتر از این سادهانگاری دارد(رجوع کنید به این تفسیر و نسبت اشتباه سایت زومجی). در حالی که فروید هنوز بر این باور بود که کشانندههای جنسی پایه و اساس بسیاری از رفتارها و نیازها هستند، او در بازبینیهای بعدی خود نشان داد که این نیروها در سطح روانی و انرژی گستردهتری عمل میکنند که پایه تمامی اینها در اصل و اساس خود یعنی کشانندۀ جنسی قرار دارد.
لیبیدویی که هرگز ثابت نشد | فیلم آخرین جلسه فروید
حال بیاید بررسی کنیم که اصلا چه اشکالی دارد که کشانندههای جنسی پایه و اساس بسیاری از رفتارها و نیازها باشند؟
تکبعدی بودن نظریه فروید
آیتالله مصباح یزدی نقد اصلی خود به نظریه فروید را بر این مبنا قرار میدهد که فروید به یک جنبه از وجود انسان یعنی بُعد مادی و غریزی توجه دارد و دیگر ابعاد معنوی، عقلانی و الهی انسان را نادیده میگیرد. در اسلام انسان بهعنوان موجودی که از روح الهی سرچشمه میگیرد، نیازهای معنوی و فطری نیز دارد.
بنابراین، تکیه بر غرایز جنسی بهعنوان اساس رفتارها و نیازهای انسانی نادیده گرفتن ظرفیتهای والای انسان برای جستوجوی حقیقت، عشق الهی، و کمال معنوی است(مصباح یزدی، ۵۷). ابوالقاسم بشیری نیز با نقد این تکبعدینگری، معتقد است که چنین دیدگاهی انسان را به موجودی تقلیل میدهد که تنها در پی ارضای لذتهای مادی است و این رویکرد با کمالجویی و چند بعدی بودن انسان در تضاد است(بشیری، ۱۵۳).
کشانندههای جنسی و عقل و اراده در شأن انسان
در اسلام انسان دارای شأن بالایی است که او را از موجودات دیگر متمایز میکند. این شأن به دلیل داشتن عقل، اختیار و گرایش به کمال الهی است. کشانندههای جنسی(البته نه لزوماً با آن کیفیتی که فروید مطرح میکند) بخشی از وجود انسان هستند اما نمیتوان آنها را اساس همه رفتارها دانست.
آیتالله مصباح در آثار خود به این نکته اشاره میکند که کشانندههای جنسی در انسان وجود دارند، اما نقش آنها بهعنوان وسیلهای برای تکامل و تداوم نسل است، نه هدف اصلی زندگی(مصباح یزدی، ۲۱۰)
بشیری دربارۀ نقد فروید معتقد است که او با محور قرار دادن کشانندههای جنسی، شأن و مقام انسانی را به سطحی حیوانی و صرفاً مادی تقلیل میدهد(بشیری، ۱۲۳)
در این فرضیه نقش عقل و اراده انسان نادیده گرفته میشود یا کمرنگ میشود. فروید معتقد بود که بسیاری از رفتارها و تصمیمات ما ناشی از نیروهای ناهشیار، از جمله کشانندههای جنسی است. اما در فلسفه اسلامی، عقل بهعنوان هدایتگر اصلی انسان شناخته میشود که انسان را به سوی کمال و حقیقت هدایت میکند. آیتالله مصباح تأکید میکند که عقل انسان میتواند غرایز و تمایلات جنسی را کنترل و هدایت کند و انسان را از انحرافات دور نگه دارد. به عبارت دیگر در فلسفه اسلامی، انسان بهواسطه عقل و اراده میتواند به تعالی معنوی برسد در حالی که نظریه فروید بیش از حد بر ناهشیاری و کشانندههای غریزی تمرکز دارد(بشیری، ۱۹۸).
فروید زیر ذرهبین نقد
ناتوانی در آزمایشپذیری و اعتبارسنجی: بسیاری از مفاهیم اصلی فروید مانند ناخودآگاه، سرکوب جنسی یا عقده اُدیپ از طریق روشهای تجربی قابل آزمایش نیستند. این مفاهیم بیشتر مبتنی بر تحلیلهای تفسیرمحور و روایتگونه است که نمیتوان آنها را در یک محیط کنترلشده تجربی ارزیابی کرد. علم تجربی به دنبال ارائه فرضیههایی است که بتواند بهوضوح آزمایش شود و نتایج آنها قابل تکرار باشد؛ چیزی که فرضیات فروید فاقد آن است.
عدم تکرارپذیری و قابلیت تعمیم: یکی از معیارهای اصلی روش علمی، قابلیت تکرارپذیری نتایج است. فرضیات فروید به شدت وابسته به مطالعات موردی و تحلیلهای شخصی هستند که نتایج آنها بهندرت قابل تعمیم به گروههای مختلف از افراد است. برخلاف مطالعات تجربی که یافتهها باید توسط دیگر محققان نیز در شرایط مشابه تکرار شوند، یافتههای فروید عمدتاً در چارچوب تفاسیر شخصی و تجربیات خاص بیمارانش قرار میگیرد.
فقدان شواهد عینی: بسیاری از مفاهیم فروید از جمله تفسیر رؤیاها مکانیسمهای دفاعی یا سرکوب غرایز جنسی فاقد شواهد عینی و علمی هستند. روشهای تجربی مبتنی بر جمعآوری دادههای قابل مشاهده و عینی است در حالی که فرضیات فروید اغلب بر تفاسیر ذهنی و گزارشهای غیرقابل مشاهده تکیه دارد. در مورد ناخودآگاه، فروید با توسل به مکانیسمهایی که بهطور مستقیم قابل مشاهده یا اندازهگیری نیستند، از اصول علمی فاصله میگیرد.
پیشرفت علوم عصبشناسی و روانشناسی مدرن: با پیشرفت در حوزههایی مانند عصبشناسی و روانشناسی شناختی، فرضیات فروید در معرض نقد بیشتری قرار گرفتند. برای مثال تئوریهای عصبشناسی دربارۀ کارکرد مغز و حافظه نشان دادهاند که بسیاری از ایدههای فروید مانند سرکوب و ضمیر ناخودآگاه فاقد پشتیبانی عصبشناختی هستند. نظریات شناختی و رفتاری نیز با آزمایشهای تجربی نشان دادهاند که بسیاری از رفتارها و احساسات انسان به عوامل محیطی و یادگیری مرتبطاند، نه صرفاً غرایز اولیه و سرکوبشده.
قضاوت و روایت | فیلم Freud’s Last Session
روایت و قضاوت اول
صدای آژیر خطر در حالی که لوئیس و فروید به پناهگاه کلیسا میشتابند، تنش و اضطراب را به اوج میرساند. در این فضا لوئیس دچار حملۀ عصبی میشود و در این لحظه ما به عمق زخمهای روانی او در جنگ جهانی اول پی میبریم. تجربیات تلخ او نه تنها او را به سمت سرنوشت جدیدی سوق میدهد، بلکه ارتباطی عمیق با گذشتهاش برقرار میکند. در دنیای لوئیس ایمان مسیحی و پایبندی به آموزههای کلیسا برایش اهمیت زیادی دارد اما با این حال او نمیتواند بهطور کامل از چنگال فروید بگریزد؛
در مسیر بازگشت از کلیسا، شوخی و طنزی که بین لوئیس و فروید رد و بدل میشود، نمادی از چگونگی استفاده از طنز بهعنوان مکانیسمی دفاعی برای دوری از اضطراب و مواجهه با ترومای روانی است. فروید بهعنوان روانکاو میگوید که انسانها از طریق شوخی و طنز تلاش میکنند تا با احساسات دردناک و اضطراب ناشی از تجربیات سخت، به شکلی کمتر تهدیدکننده روبهرو شوند. طنز بهنوعی راهی برای گریز از احساسات ناخوشایند است و به فرد کمک میکند که بدون تجربه مستقیم اضطراب یا حملات عصبی، بهنوعی فراموشی دست یابد.
لوئیس با اشاره به کتاب فروید دربارۀ «طنز دفاعی» و شوخی کردن در مورد مثالهای بیرحمانهای که فروید در مورد طنز انگلیسیها آورده است(کار تو مثل تشریح قورباغهای روی میز است) نشان میدهد که این نوع طنز میتواند خود انسان را زیر ذرهبین قرار دهد و حتی برخی جنبههای ناخوشایند رفتار یا فکر انسان را بهصورت اغراقآمیز و گاه بیرحمانه و غیرواقعی به تصویر بکشد. با شوخی در مورد روش فروید، لوئیس به شکلی تلویحی میخواهد بگوید که تحلیلهای فروید گاهی بیش از حد اغراقآمیز و غیرواقعی بهنظر میرسد.
در نهایت، شوخی لوئیس در مورد دو یهودی کنار حمام نیز به تناقض بین افکار و رفتار اشاره دارد. این تناقضات طنزآمیز معمولاً برای آشکار کردن تفاوتهای بین چیزی که میگوییم و چیزی که عمل میکنیم استفاده میشود. لوئیس با بیان این جمله که بامزگی شوخی فروید در کتابش در حد مراسم اعدام است، اشارهای به اغراق و قساوتی دارد که گاهی در تحلیلهای فروید دیده میشود که در اینجا به شکلی طنزآمیز مطرح شده است. این گفتگو علاوه بر جنبۀ طنز به پیچیدگی رابطۀ بین دفاع روانی و طنز در زندگی انسانها و چگونگی مواجهه با ترس و رنج نیز اشاره میکند.
استدلال لوئیس را میتوان به نظریهپردازی فروید و تأثیر تجربههای شخصی او ربط داد. فروید مانند هر فرد دیگری از تجربههای شخصی و روابط اولیهاش با والدین تأثیر پذیرفته است و این تأثیرات میتواند بهطور ناخودآگاه در نظریههایش نمود یابد. در اینجا لوئیس با اشاره به نوع تحلیلهای اغراقآمیز، بیمزه، غیرواقعی و نامرتبط فروید در مثالهایش غیرمستقیم به این نکته اشاره میکند که فروید نهتنها در شوخیها بلکه در کل نظریهپردازیاش رویکردی اغراقآمیز، بیمزه، غیرواقعی و نامرتبط اتخاذ کرده که شاید ریشه در تجربیات شخصی و روانی او در کودکی دارد.
تاثیر گذشته فروید بر نظریاتش
فرضیات فروید از جمله تأکید شدید او بر نقش لیبیدو و کشانندههای جنسی در رفتار انسان، میتواند بازتابی از نوع رابطۀ او با والدینش بهویژه رابطه پیچیدهای که با مادرش و در نهایت پدرش داشت باشد.
زیگموند فروید در طول زندگی خود خاطراتی از برخوردهای منفی و تحقیرکنندۀ والدینش بیان کرده است. برخی از این تجارب که تأثیرات روانی مهمی در او ایجاد کردهاند در ادامه میآیند. مواردی که در بیان فرضیاتش مؤثر بوده است و خبر از این میدهد که خود فروید نیز با برخی مشکلات روانی و طرحوارههای متعددی درگیر بوده است.
- تحقیر در ماجرای توهین خیابانی به پدرش: فروید روایت میکند که روزی همراه پدرش در خیابان در حال قدم زدن بود که مردی غریبه به پدرش توهین کرد و کلاه او را از سرش انداخت. پدرش بهجای مقابله و دفاع از خود، تنها کلاه را برداشت و به راه خود ادامه داد. این اتفاق برای فروید بهعنوان نمادی از ضعف و ناتوانی پدرش ثبت شد و خود فروید نیز پدر خود را مردی بیدست و پا که در بیرون از خانه سنگ صبور همه و در درون خانه سرکش و بدرفتار است توصیف میکند(Jones, 1953).
- سرزنش پدر برای اشتباهات کوچک: فروید بارها از این موضوع شکایت کرده است که پدرش یعقوب او را به خاطر اشتباهات کوچک سرزنش میکرد. یکی از این موارد زمانی بود که فروید نمرات مدرسهاش کمتر از حد انتظار بود و پدرش او را بهشدت مورد انتقاد قرار داد و او را با دیگر کودکان مقایسه کرد که این مقایسه برای فروید نوعی تحقیر محسوب میشد. پدر فروید بارها او را با دوستان و خویشاوندان همسن مقایسه میکرد و تأکید میکرد که فروید به اندازه آنها موفق و تلاشگر نیست. این مقایسهها نوعی احساس کمبود و عدم کفایت در فروید ایجاد کرد(وابستگی بیکفایتی آموخته شده)(Gay, 1988). زمانی که والد فرزند خود را با بقیۀ کودکان مقایسه کند، محیط را برای او ناامن کرده و محبت او را مشروط مینماید و محبت مشروط خود باعث بهوجود آمدن طرحوارههایی نظیر محرومیت عاطفی هیجانی، نقص و شرم و رهاشدگی بیثباتی میشود و فروید نیز از این قاعده مستثنی نیست(Gay, 1988).
- فروید و کتابهای غیرمجاز: هنگامی که فروید نوجوان بود و به مطالعۀ کتابهای غیرمجاز علاقه داشت پدرش او را به خاطر این علاقه غیرمسؤول و بیعرضه و بیغیرت توصیف کرد. او به جای همدلی و بیان درست با فرزندش در این مسیر او را تحقیر و سرزنش کرده و از این طریق میخواست به فرزندش بگوید که این راه درست نیست؛ اما این شیوه از تربیت باعث فعال شدن تمام طرحوارههای حوزۀ اول شده و خود عامل بریدگی و طرد است(قسمت سوم طرحوارههای ناسازگار)(Freud, 1952).
- تحقیر در یادگیری زبانهای خارجی: پدر فروید او را به خاطر عدم تسلط کافی در زبانهای عبری و لاتین بارها به تمسخر میگرفت و تأکید میکرد که پسرش در یادگیری زبان یهودی خود کوتاهی کرده است، این مسأله باعث احساس گناه و شرم در فروید شد(Jones, 1953).
- انتقاد از علاقه فروید به علوم طبیعی: زمانی که فروید علاقهمند به علوم طبیعی شد، پدرش با طرد کردن و ایجاد تردید(همراه تنبیه بدون تشویق) از انتخاب او به این رشته گفت که علوم طبیعی آیندهای روشن برای او نخواهد داشت و بهتر است به رشتههایی مانند حقوق یا پزشکی بپردازد(از بین بردن استقلال و خود مختاری کودک- طرحوارههای حوزۀ دوم عملکرد مختل)(Gay, 1988).
- سرزنش مادر برای خواب زیاد فروید: مادر فروید نیز گاه او را به دلیل اینکه صبحها دیر از خواب بیدار میشد سرزنش میکرد. او به فروید میگفت که خواب زیاد نشانهای از تنبلی و عدم مسؤولیتپذیری است و این سرزنشها احساس شرم در فروید را تقویت کرد(حوزۀ اول بریدگی و طرد)(Jones, 1953).
- طرد از ابراز علاقۀ فروید به روانشناسی: فروید در دورهای علاقۀ خاصی به روانشناسی پیدا کرد و به تحلیل افکار و رفتارهای اطرافیان میپرداخت. پدرش این علاقه را بیفایده و اتلاف وقت توصیف میکرد و معتقد بود که این افراد مریض هستند و دستورات دینی را انجام نمیدهند(آزادی و محدودیت غیر معقول حوزۀ دوم عملکرد مختل) (Freud, 1952).
- انتقاد مادر از بیان علایق عاشقانه فروید: فروید در دوران نوجوانی به یکی از دختران همسایه علاقهمند شد و این موضوع را با مادرش در میان گذاشت. مادرش بهجای حمایت او را به خاطر داشتن این علاقه سرزنش کرد و محبت مشروط خود را به رخ فرزندش کشید(زمانی دوستت خواهم داشت که این کارهای زشت را کنار بگذاری- طرحوارههای حوزۀ اول بریدگی و طرد)(Jones, 1953).
- سرزنش پدر به دلیل ناتوانی مالی خانواده: پدر فروید از نظر مالی در وضعیت ضعیفی قرار داشت و اغلب از موفقیتهای فروید بهعنوان شانس یاد میکرد و به او میگفت که این موفقیتها نتیجۀ تلاش خود او نیست. این نگاه طردآمیز، فروید را به سمت تلاش افراطی برای اثبات خودش و دستیابی به استقلال فکری و مالی سوق داد ام تلاش و استقلالی که در سایۀ محبت ممشروط و بیکفایتی قرار دارد(Freud, 1952).
زیگموند فروید، با وجود تأثیرگذاری گسترده در روانکاوی، در زندگی شخصی خود رفتارهایی داشت که برخی از آنها با ویژگیهای مغرورانه، خودشیفتگی و کنترلگری همراه بود. تجربههای تحقیرآمیز و سرزنشهای پدرش در کودکی در کنار موفقیتهایش در دوران بزرگسالی، به نظر میرسد که به فروید نوعی احساس استحقاق و برتری داده بود. این ویژگیها بهویژه در روابط خانوادگیاش و بهطور خاص با دخترش آنا، به وضوح نمایان بود.
ویژگیهای منفی فروید و اثرات آنها بر روانکاوی
فروید پس از تحمل تحقیرهای پدرش و سرزنشهای مکرر سعی کرد با رسیدن به موقعیتهای علمی و اجتماعی این تجارب را جبران کند. او بهشدت به فرضیات خود وابسته بود و به ندرت به دیدگاههای مخالف توجه نشان میداد. این وابستگی شدید به ایدههای شخصی و عدم پذیرش انتقاد نشانهای از نوعی خودشیفتگی بود که در رابطههای حرفهای و شخصی او نیز تاثیر منفی داشت. فروید تمایل داشت که تنها دیدگاههای خود را بهعنوان حقیقت بپذیرد و حتی شاگردانش را نیز تحت فشار قرار میداد تا به نظریات او پایبند بمانند. این رفتارها باعث شد که بسیاری از همکاران نزدیکش، مانند کارل یونگ و آلفرد آدلر از او جدا شوند(Gay, 1988).
کنترلگری فروید در رابطه با آنا
رابطه فروید با دخترش آنا نیز تحت تأثیر همین ویژگیهای کنترلگرانه و استحقاق بود. آنا که خود نیز روانکاو شد تا حد زیادی تحت سایه و نفوذ پدرش قرار داشت و استقلال فکری او محدود شده بود. فروید به جای آنکه به رشد و پیشرفت فکری دخترش کمک کند، سعی میکرد نظرات و اعتقادات خود را بر او تحمیل کند(ایجاد طرحوارۀ وابستگی بیکفایتی در آنا به دلیل اینکه خود فروید در سبک جبران این طرحواره قرار داشت).
او در واقع به آنا اجازه نمیداد که از نظریات او فاصله بگیرد و حتی به شکل مستقیم او را تشویق میکرد که دیدگاههای فرویدی را حتی در جلسات روانکاوی خود فروید با آنا به عنوان حقیقت نهایی بپذیرد. این رفتار کنترلگرانه نهتنها نشاندهندۀ خودشیفتگی فروید بود بلکه از عدم تمایل او به پذیرش دیدگاههای جدید یا متفاوت حکایت داشت(Freud, 1952).
مغرور و خودشیفتهبودن فروید در زندگی شخصی
علاوه بر این، غرور و استحقاق فروید باعث شد که او نسبت به دیگران رفتارهای غیرقابل قبولی داشته باشد. او به جای شنیدن و درک دیگران اغلب به دنبال تحمیل نظرات خود بود و این ویژگی در تعاملات شخصی و حرفهای او کاملاً مشهود بود. فروید خود را نهتنها بهعنوان بنیانگذار روانکاوی بلکه بهعنوان مرجعی نهایی در شناخت روان انسان میدید.
این نوع از خودشیفتگی گرچه ممکن است به او در پیشبرد نظریاتش کمک کرده باشد اما همچنین باعث محدودیت او در شناخت بهتر انسان و پیچیدگیهای روان انسان شد او از نظریات خویش کوتاه نمیآمد چرا که معتقد بود جایگاه علم روانکاوی متزلزل میشود و شهرتش نیز وابسته به همین موضوع است این موضوع به خوبی در فیلم A.Dangerous.Method.2011 به تصویر کشیده میشود(Jones, 1953).
ویژگیهای شخصیتی زیگموند فروید مثل تمایلات خودشیفتگی، کنترلگری و احساس برتری تأثیرات عمدهای بر فرضیات او گذاشت و موجب سوگیریهای قابل توجهی در تحلیلهای او شد. فروید به جای آنکه دیدگاهی جامع و بیطرفانه ارائه دهد، فرضیاتش را تا حد زیادی بر پایۀ تجربیات شخصی و مشکلات کودکیاش استوار کرد. این موضوع در نظریههایی مانند عقده اُدیپ و تأکید بیش از حد بر نقش سرکوب جنسی و اثرات والدین به چشم میخورد.
تجربههای شخصی فروید در کودکی و رابطۀ پیچیده و ناخوشایند با والدینش او را به این باور رساند که تمام افراد تحت تاثیر عقدۀ اُدیپ و مشکلات مشابه روانی هستند. فروید با دیدگاهی که در آن سرکوب جنسی را عامل اساسی در تعارضات روانی میدانست، در فرضیات خود به سمتی رفت که تجربیات شخصیاش را به کل انسانها تعمیم دهد، بی آنکه برای فرضیات خود شواهد گسترده یا متنوعی فراهم کند. این سوگیری در نظریات او باعث شد که بسیاری از دانشمندان و روانشناسان دیگر چون کارل یونگ و آلفرد آدلر دیدگاههای او را نپذیرند و به راههای دیگری بپردازند(Gay, 1988).
چنین رویکردی که تا حد زیادی از تعمیم دادن تجربههای شخصی او ناشی میشود به نتایجی محدود و غالباً نادرست انجامید. به عبارت دیگر نظریات فروید به دلیل سوگیری شخصی او نهتنها علمی و بیطرفانه نیستند بلکه نمیتوانند به عنوان چارچوبهای کاملی برای درک رفتار انسان در سطح گسترده بهکار روند(Jones, 1953).
علاوه بر این، فروید با رد نظرات مخالف و عدم پذیرش نقدها نشان داد که نظریاتش را بیشتر با تعصبات شخصی تدوین کرده است. این رفتار باعث شد که او بهجای کاوش علمی و پذیرش دیدگاههای جدید تنها به تأیید و تقویت تئوریهای خود بپردازد و از نقدهای اساسی درباره نقاط ضعف و محدودیتهای نظریاتش دوری کند.
روایت و قضاوت دوم
فروید در اینجا از طنز لوئیس استفاده میکند تا نشان دهد همانطور که لوئیس با شوخیکردن از اضطرابش در مورد بمبارانها و تجربیات تروماتیک جنگ فرار میکند، اعتقاد به مسیحیت و خدا هم به نوعی تلاش برای فرار از اضطرابهای وجودی و عدم قطعیتهای جهان است.
از دید فروید، مکانیسمهای دفاعی از جمله شوخی و طنز به افراد کمک میکند تا از مواجهۀ مستقیم با اضطرابهای شدید(در اینجا، ترس از مرگ یا بمباران) اجتناب کنند. طنز روشی ناهوشیار برای کاهش شدت اضطراب و ایجاد فاصلهای روانی از رویدادهایی است که احساسات دردناک و ترس را به همراه دارد. به همین صورت، باورهای مذهبی از دیدگاه فروید میتوانند پاسخی به اضطرابهای بنیادینتر مانند ترس از مرگ، نیستی و ناپایداری جهان باشد. در اینجا فروید به نوعی میخواهد بگوید همانطور که شوخی لوئیس راهی برای دوری از ترسهای آنیاش از بمباران است، ایمان او به مسیحیت نیز راهی برای فرار از ترسهای عمیقتری مثل مرگ و نیستی است.
بنابراین فروید معتقد است که هم طنز و هم دین به صورتی ناهوشیار به انسان کمک میکنند تا با اضطرابهای عمیقتر وجودی و تروماتیک مواجه نشود. طنز بهعنوان مکانیزم دفاعی کوتاهمدت و مقطعی عمل میکند در حالی که باورهای مذهبی بهعنوان مکانیسمی گستردهتر و پایدارتر به افراد این احساس را میدهد که در برابر عدم قطعیتهای بزرگتر زندگی و جهان پناهگاهی دارند.
نقد شبهات فروید در فیلم
نظر زیگموند فروید در این فیلم دربارۀ طنز و دین به عنوان مکانیسمهای دفاعی که برای مقابله با اضطرابهای وجودی به کار میروند با وجود بینش ظاهری از چند جهت قابل نقد است. فروید معتقد است که هر دو مقولۀ طنز و دین از ناهوشیار سرچشمه میگیرند و هدف آنها پنهانسازی اضطرابها و نگرانیهای عمیق انسان است. با این حال این نگرش فروید را میتوان نوعی تقلیلگرایی دانست که نقشهای گستردهتری که دین و طنز در زندگی بشر دارند را نادیده میگیرد و باعث سوگیری میشود.
تقلیلگرایی فروید و نقد دیدگاه محدود او درباره دین
در فرضیات فروید باورهای دینی بهطور خاص بهعنوان پناهگاه موقتی برای فرار از اضطرابهای وجودی و عدم قطعیتها دیده میشوند، در حالی که برای بسیاری افراد دین نهتنها مکانیزم دفاعی نیست بلکه منبع معنای عمیق زندگی، انگیزه برای رفتار اخلاقی و فضایی برای تعامل با دیگران است. فروید به جای آن که ارزش دینی و تأثیرات گستردهتر آن بر روان انسان را درک کند، آن را به ابزاری برای کنترل و سرکوب اضطرابهای روانی کاهش میدهد. این دیدگاه فروید به نظر میرسد که بیشتر از تجربههای منفی او با دین سرچشمه گرفته باشد و بهجای کاوش بیطرفانه دارای سوگیریهای شخصی است.
به عنوان مثال در مکالمهای که میان فروید و سی. اس. لوئیس رخ میدهد لوئیس از دین بهعنوان عنصری مثبت و تأمینکننده معنای زندگی یاد میکند(البته بعدتر فروید او را متقاعد به اشتباه خود میکند) در حالی که فروید بهطور مطلق آن را بهعنوان نوعی گریز از واقعیت تلقی میکند. این رویکرد محدود و تحقیرآمیز نشاندهندۀ نگاهی تقلیلگرا و سوگیرانه است که ارزشهای دینی را تنها در چارچوبهای روانی منفی تفسیر میکند(این دیدگاه تقلیلگرایانه و محدود فروید به نوع نگاه او به ماهیت انسان نیز بازگشت دارد؛ او انسان را موجودی تک بعدی تصور کرده و از ابعاد غیرمادی انسان غافل است. مگر انسانها فقط موجوداتی مادی هستند؟)(Gay, 1988).
طنز به عنوان مکانیسم دفاعی یا روشی برای ادراک
فروید طنز را نیز به عنوان مکانیسمی کوتاهمدت میبیند که در مواقع ترس یا اضطراب به کار میرود اما طنز در جوامع مختلف و در ادبیات و هنر گاه بهعنوان وسیلهای برای روشنسازی حقیقتها، بیان انتقادهای اجتماعی و یا حتی مقابله با مشکلات زندگی در نظر گرفته میشود. در حالی که فروید طنز را صرفاً نوعی سرکوب اضطراب تلقی میکند این ویژگی طنز بهوضوح نادیده گرفته میشود که میتواند برای افراد و جوامع وسیلهای برای شناخت عمیقتر مسائل و حل آنها باشد، نه صرفاً یک واکنش دفاعی(Jones, 1953).
روایت و قضاوت سوم
همچنین در فیلم آخرین جلسه با فروید، فروید بهطور غیرمستقیم با استفاده از فرضیات خود به تحلیل رفتارهای لوئیس میپردازد. او به لوئیس میگوید که تمایل او به ایجاد رابطه با جِینی، مادر دوستش ناشی از نیاز عمیق او به بازسازی تجربۀ مادرانه و پر کردن خلئی عاطفی است که ناشی از فقدان مادرش بوده است. این تحلیل بهنوعی به نظریۀ عقدۀ ادیپ اشاره دارد که در آن فرزندان بهدنبال ارضای نیازهای عاطفی و جنسی خود از طریق روابط با والدین یا افراد مشابه آنها هستند.
عقدۀ اُدیپ چیست؟
عقدۀ ادیپ از فرضیات محوری فروید در روانکاوی است و به مرحلهای از رشد جنسی کودکان در سنین ۳ تا ۶ سالگی اشاره دارد که فروید آن را مرحله فالیک(Phallic) از ریشه فالوس(Phallus، ابژه یا ابزار درک کردن احساسات و اتفاقات با توجه به تأثیر گذاری اضطراب فقدان آلت و اختگی در زنان و مردان است-جذابیت پدرانه در ارتباطها) مینامد. فروید معتقد بود که در این سن، کودک به صورت ناخودآگاه به والد جنس مخالف خود کشش جنسی و علاقۀ عاطفی پیدا میکند در حالی که نسبت به والد همجنس، احساس رقابت و حتی خصومت میکند.
به طور خلاصه عقدۀ ادیپ بیانگر فرآیندی است که فروید آن را برای رشد روانی سالم فرد لازم میدانست. به باور او اگر کودک این مرحله را به درستی طی نکند و سرکوب یا حل نشود، ممکن است منجر به اختلالات روانی در دوران بزرگسالی مانند اضطراب و اختلالات روابط بینفردی شود.
نقد علمی و تخصصی فرضیۀ عقدۀ ادیپ
عقدۀ ادیپ فروید با وجود آنکه برای برخی جالب و جنجالی به نظر میرسد اما در دهههای اخیر از سوی بسیاری از روانشناسان و پژوهشگران مورد نقد و بازنگری قرار گرفته است. چندین دلیل علمی و نظری وجود دارد که صحت این فرضیه را زیر سوال میبرد:
- ادیپ-تعمیمپذیری محدود: فروید فرضیۀ خود را عمدتاً بر اساس موارد خاص و تجربیات محدودی ارائه کرده است که بیشتر متمرکز بر بیمارانش در وین بود. او فرضیۀ عقدۀ ادیپ را بهطور عمومی برای تمام انسانها مطرح کرد اما این تعمیم در جمعیتهای مختلف و فرهنگهای گوناگون اعتبار علمی ندارد. تحقیقات بین فرهنگی نشان دادهاند که وابستگی و تعاملات کودکان با والدین به شدت تحت تأثیر فرهنگ و ساختار اجتماعی است و نمیتوان نتایج یکسانی برای همه پیشبینی کرد(Geertz, 1973).
- ادیپ-کاهشگرایی افراطی به مسائل جنسی: فروید به شکل افراطی و بیش از حد به مسائل جنسی به عنوان تنها عامل مؤثر در رشد روانی کودک توجه کرد. در حالی که پژوهشهای جدید نشان میدهند که عوامل متعددی از جمله عوامل اجتماعی، عاطفی، و شناختی نقش مهمی در رشد روانی کودک دارند. فرضیاتی مبتنی بر عقدۀ ادیپ به نوعی سوگیری نسبت به مسائل جنسی دارد و سایر جنبههای پیچیدۀ رشد را نادیده میگیرد(Westen, 1998).
- ادیپ-فرضیهای فاقد شواهد تجربی قابل اعتماد: فروید فرضیۀ عقدۀ ادیپ را بر اساس گزارشهای شخصی و تحلیلهای روانکاوی خود توسعه داد و این فرضیه بهطور سیستماتیک در آزمایشها و پژوهشهای تجربی آزموده نشده است. در روانشناسی مدرن، نظریهها باید بر اساس دادهها و شواهد عینی باشند؛ در حالی که نظریه فروید به شواهد علمی متکی نیست و به همین دلیل مورد انتقاد قرار میگیرد(Popper, 1959).
- ادیپ-عدم پذیرش فرضیه در روانشناسی معاصر: بسیاری از نظریهپردازان و روانشناسان معاصر از جمله جان بولبی و کارل یونگ با رویکرد فروید نسبت به روابط کودک با والدین مخالف بودند. به عنوان مثال جان بولبی که نظریۀ دلبستگی را مطرح کرد تأکید بیشتری بر روابط عاطفی و امنیت روانی کودک داشت و نقش روابط مثبت با والدین را به عنوان بستر اصلی رشد سالم روانی مطرح کرد. از دیدگاه بولبی تمرکز فروید بر رقابت جنسی با والد همجنس بیش از حد سادهانگارانه و انحرافی بود(Bowlby, 1969).
فروید بر این باور است که لوئیس بهدنبال جینی میرود تا بهنوعی به نیازهای بنیادی و ناگفتهاش پاسخ دهد. او توضیح میدهد که این رفتار لوئیس نتیجۀ ناخودآگاه اوست که بهدنبال تکرار تجربیات گذشتهاش است. در واقع فروید این رابطه را بهعنوان مکانیزمی دفاعی تفسیر میکند که لوئیس برای فرار از درد ناشی از فقدان مادرش و ترسهای عمیقش ایجاد کرده است. او میگوید که این نوع جستجو برای پر کردن جای خالی مادر در زندگی بخشی از ساختار روانی انسان است که در آن نیاز به عشق و وابستگی در قالب لیبیدو بهشدت وجود دارد.
بنابراین فروید بهنوعی به لوئیس میگوید که او در حال تکرار الگوهای قدیمیاش است و بهجای رویارویی با دردهای واقعیاش در تلاش است تا مثل قضیۀ پذیرش دینش با ایجاد این رابطهی جدید کمبودهای عاطفیاش را پر کند. او به لوئیس یادآوری میکند که ناخودآگاه او بر رفتارهایش تسلط دارد و حتی زمانی که به آموزههای کلیسا اعتقاد دارد طبیعت انسان و نیازهای عمیق روانیاش نمیتواند نادیده گرفته شود. این نوع نگاه فروید به رفتار لوئیس در زمینهی رابطهاش با جینی نشاندهندهی تنشی بین باورهای اعتقادی و واقعیتهای روانی در زندگی انسان است.
فروید به روایت شاگردش آلفرد آدلر | نقد فیلم آخرین جلسه فروید
در نقد فیلم آخرین جلسه فروید لازم است خاطر نشان کنیم که فروید در رابطه با همکاران و منتقدان خود بهویژه آلفرد آدلر(Alfred Adler) برخوردی بسیار شدید و انتقادی داشت و حتی او را در مواردی به شدت تحقیر و طرد کرد. آدلر که ابتدا یکی از اعضای کلیدی حلقۀ وین بود و به عنوان یکی از پیروان نزدیک فروید شناخته میشد، بهتدریج از فرضیات فروید فاصله گرفت و دیدگاههای جدیدی را درباره اهمیت عوامل اجتماعی و احساس حقارت در روان انسان مطرح کرد.
این اختلاف نظر باعث شد که فروید، آدلر را از حلقه وین طرد کند و او را به شکلی آشکار و تمسخرآمیز تحقیر کند. در واقع فروید نسبت به انتقاد و جدایی از نظریاتش واکنشهای تندی نشان میداد که این به نوعی خودشیفتگی و نیاز به حفظ کنترل و تسلط بر همکاران و شاگردانش را نشان میداد.
این رفتار فروید در فیلم آخرین جلسه فروید نیز به خوبی مشهود است جایی که فروید با برخوردی تحقیرآمیز و سرسختانه با سی. اس. لوئیس رفتار میکند و میگوید ارتباط او با جینی، مادر دوستش صرفاً به خاطر این است که لوئیس مادر خود را در گذشته از دست داده و برای سرکوب درد و رنج آن اتفاق، جذب زنی بزرگتر از خود شده و همچنین این مسأله را به باورهای او دربارۀ دین ارتباط میدهد و آن را را به این شکل زیر سؤال میبرد.
در این فیلم، فروید نه تنها نظرات لوئیس را قبول نمیکند، بلکه با نگاهی از بالا به آنها نگاه میکند و از دین بهعنوان نوعی گریز از واقعیت یاد میکند. این رویکرد نشاندهندۀ همان خصیصهای است که فروید در برخورد با آدلر نشان داد؛ او به جای تحلیل و درک نظرات و اتفاقات طرف مخالف به طور مستقیم و با سرسختی به تحقیر و تمسخر میپرداخت و تفاوت دیدگاهها را تحلیل نکرده و بر نمیتابید.
از این دیدگاه رفتار فروید با آدلر، سی. اس. لوئیس، و حتی جینی نشاندهندۀ نوعی سوگیری، خودشیفتگی و عدم تحمل نظرات متفاوت است. فروید به عنوان فردی که خود را مرجع نهایی در زمینۀ روانکاوی میدید(از ترس از دست دادن جایگاه خود این اعمال را از خود نشان میداد)، نتوانست از بازنگری و پذیرش نظرات جدید بهرهمند شود.
شبهاتی با نقاب ناروانشناسی علیه دین
مشاهدۀ روابط پیچیده لوئیس در فیلم آخرین جلسه با فروید و تحلیلهای فروید از رفتارهای او میتواند بر نگرش مخاطب به دین و اعتقاداتش تأثیرات منفی چشمگیری بگذارد. فروید با تفسیر رفتار لوئیس بهعنوان واکنشی به نقصهای عاطفی و مشکلات روانی این پیام را به بیننده منتقل میکند که ایمان مذهبی تنها بهعنوان ابزاری برای فرار از واقعیتهای تلخ زندگی عمل میکند، این دیدگاه میتواند به تضعیف اعتبار دین به عنوان منبع آرامش و امید بینجامد.
همچنین لوئیس در تلاش برای ارضای نیازهای عاطفی خود به رابطهای نامتعارف گرایش مییابد که با آموزههای کلیسا در تضاد است. این تعارض میتواند احساس گناه و ناکامی در افراد مذهبی را افزایش دهد و آنها را در تلاشی بینتیجه برای حفظ ایمان و اصول مذهبیشان غرق کند. مخاطب با دیدن این وضعیت ممکن است به این نتیجه برسد که حتی افراد معتقد نیز ممکن است نتوانند از فشارهای روانی و اجتماعی فرار کنند درنتیجه بیشتر به خداوند و دینش وابسته میشوند و این امر میتواند منجر به کاهش اعتماد به دین و روحانیت شود.
توضیح و نقد لیبیدو در نقد فیلم آخرین جلسۀ فروید
فرضیه لیبیدو که توسط زیگموند فروید مطرح شد یکی از مباحث اصلی در فرضیات روانکاوی اوست. لیبیدو را میتوان بهطور تخصصی بهعنوان «انرژی روانی مرتبط با امیال جنسی» تعریف کرد که فروید آن را نیروی محرکهٔ اصلی در رفتارها، عواطف و حتی ساختار شخصیت انسان میداند. در این دیدگاه، لیبیدو نیرویی است که از ترجیح طبیعی تجربۀ زیستۀ انسانها به صورت ناهوشیار میآید و به انگیزههای جنسی و زیستی محدود نمیشود بلکه در مراحل مختلف رشد روانی جنسی انسان نیز تجلی مییابد. فروید، لیبیدو را به عنوان اساس رفتارهای انسانی میدید و اعتقاد داشت که این انرژی حتی در رفتارهای مذهبی، هنری، و فعالیتهای اجتماعی فرد تأثیرگذار است.
فروید این انرژی را در مسیرهایی چون مراحل رشد روانی جنسی کانالیزه میکند. وی این مراحل را به پنج بخش تقسیم میکند: دهانی، مقعدی، آلتی، دورهٔ نهفتگی و مرحله تناسلی. هر یک از این مراحل نشاندهندۀ تمرکز خاصی از لیبیدو در نواحی مختلف بدن است که منجر به شکلگیری الگوهای مختلف شخصیتی و رفتاری میشود. سرکوب یا ناکامی در برآورده کردن نیازهای لیبیدویی در هر مرحله میتواند به مشکلات روانی و رفتاری در بزرگسالی منجر شود؛ این ایده زیربنای بسیاری از تفسیرهای فروید از رفتارهای انسانی است؛ از جمله نگرش او به دین.
در فیلم آخرین جلسه فروید، داستان با تأکید بر تفسیر فرویدی از دین تلاش میکند تا بهصورت غیرمستقیم فرضیۀ لیبیدو را تأیید کند. شخصیت لوئیس که بهعنوان فردی متدین معرفی میشود، با مشکلات و نیازهای عاطفی روبرو است که او را به سمت نوعی وابستگی به دین سوق میدهد. از منظر فروید دین میتواند پاسخی به این نواقص عاطفی و روانی باشد و به عنوان راهی برای فرار از درد و رنجهای زندگی عمل کند. فیلم با استفاده از چنین روایتی بهطور تلویحی بر این نکته تأکید میکند که دین و معنویت واکنشهایی ناهوشیار به نیازهای سرکوبشده و ناشی از ناکامیهای عاطفی هستند.
اما این روایت در واقع نوعی تقلیلگرایی و سادهسازی افراطی است؛ زیرا تمامی باورهای معنوی را تنها به نتیجه سرکوبهای لیبیدویی فرو میکاهد. علاوه بر این نمایش کلیشهای از شخصیت لوئیس که بهعنوان فردی مسنتر به روابط عاطفی نامتعارف روی میآورد تلاشی است برای تقویت این تصویر که مشکلات عاطفی عامل اصلی نیاز به دین هستند. در حالی که در واقعیت تمایل به داشتن ارتباط عاطفی در سنین بالاتر رفتاری طبیعی و حتی سازنده است و به هیچ وجه به نواقص یا مشکلات روانی محدود نمیشود.
بنابراین فیلم با روایت این داستان در تلاش است که فرضیههای فروید را تأیید کند ولی این رویکرد تقلیلگرا نهتنها تصویری غیرواقعی از دینداری ارائه میدهد بلکه باعث ایجاد سوءتفاهم در مورد نیازهای طبیعی و سالم عاطفی افراد در سنین بالاتر میشود.
در نهایت فروید بهعنوان نمایندهای از روانکاوی، هویت و ارزشهای معنوی انسان را تحتالشعاع نیازهای غریزی و روانی قرار میدهد. این برداشت میتواند به مخاطب القاء کند که ارزشهای معنوی و روحانی در برابر تمایلات جسمی نادیده گرفته میشوند و این میتواند منجر به کاهش تمرکز بر جنبههای معنوی زندگی و گرایش به ایدههای سکولار و مادی شود. در این راستا تأثیرات منفی بر نگرش افراد به دین و ایمان میتواند چالشهای عمیقتری را در فرآیند شکلگیری هویت شخصی آنها به همراه داشته باشد.
آنا در مقابل والد کنترلگر | نقد فیلم آخرین جلسۀ فروید
در فیلم آخرین جلسۀ فروید رابطۀ پیچیده و وابستۀ فروید به دخترش آنا بهوضوح به تصویر کشیده میشود و به نوعی میتواند به عنوان نمادی از نظریات خودش دربارۀ وابستگیها و اختلالات عاطفی دیده شود. آنا نهتنها به عنوان دختر بلکه بهعنوان موجودی وابسته و تحت تأثیر عمیق پدرش نمایش داده میشود. این وابستگی از سویی نشاندهندۀ آسیبپذیری شخصیتی آنا و از سوی دیگر نمایانگر ایدههای فروید دربارۀ روابط عاطفی و جنسی انسان است. همچنین تصمیمات آنا به شدت تحت تأثیر نظر و اجازۀ پدرش قرار دارد که به نوعی تأکید بر تسلط و کنترلی است که فروید بر زندگیاش دارد.
در واقع ساختارهای این فیلم به نحوی چیده شده است که مؤید فرضیات فروید باشد و او را در این مناظره پیروز جلوه دهد. پیش از این نقدهای جدی به فرضیات فروید بیان شد؛ فرضیاتی مشهور ولی فاقد بنیان علمی، در واقع فروید اگرچه ایدههایش موجب پیشرفت علم روانشناسی شد اما او صرفا شخصی مشهور و فاقد تفکر منطقی علمی صحیح است که فرضیاتش ریشه در مشکلاتش با پدر و مادرش هم دارد.
در فیلم آخرین جلسۀ فروید، رابطهی وابستۀ فروید با دخترش آنا بهوضوح نشاندهندۀ الگوهای شخصیتی است که خود او در دوران کودکی تجربه کرده است. فروید به عنوان شخصیتی کنترلگر نهتنها در روابطش با آنا بلکه در فرضیاتش نیز این ویژگی را به نمایش میگذارد(عقدۀ اُدیپ). این کنترلگری میتواند ناشی از تجربیات او در کودکی و تأثیراتی باشد که از والدینش دریافت کرده است.
فروید در دوران کودکیاش تحت تأثیر والدینش قرار داشت. طرد پدر و مادر در کنار محبت میتواند به احساس وابستگی و نیاز او به کنترل و تسلط بر دیگران منجر شده باشد. از طرف دیگر رابطۀ پیچیدۀ او با پدرش نیز ممکن است به شکلگیری الگوهای کنترلی در او کمک کرده باشد. این وابستگی و کنترل ممکن است بهعنوان راهی برای جبران فقدانهای عاطفی او در دوران کودکی شکل گرفته باشد.
طرحواره وابستگی بیکفایتی و زیگموند فروید
زیگموند فروید با تمام عظمتش در دنیای روانکاوی از منظر طرحوارۀ وابستگی کفایتی، دارای جنبههای شخصیتی و روانی آسیبدیدهای است که بیپروا میتوان آنها را کالبدشکافی کرد.
طرحوارۀ وابستگی بیکفایتی بر احساسات و باورهای عمیق از ناتوانی فرد در اداره و کنترل زندگی خود و نیاز به وابستگی به دیگران برای برطرف کردن مشکلات تمرکز دارد. با بررسی شخصیت فروید در این چارچوب میتوان گفت که او تلاش میکرد بهطور افراطی از وابستگی فرار کند(ولی بدتر در سبک جبران درگیرش میشد) و خود را به عنوان یگانه منبع علم و قدرت معرفی کند، اما در حقیقت این نیاز عمیق به کنترل و سلطه بر دیگران ریشه در احساسات بیکفایتی و ناتوانی او داشت.
فروید در بسیاری از مراحل زندگیاش به شدت نیازمند بود که تنها منبع تفسیر و تعبیر روانکاوی باشد؛ او به نوعی تمامی روانکاوی را در شخصیت و فرضیات خود خلاصه کرد، گویی بدون حضور او این دانش بیاعتبار میشود. از این منظر طرحوارۀ وابستگی او را در یک مسیر افراطی از جبران بیش از حد قرار داد که وی را وادار کرد سیستم کاملی از روانشناسی را پایهگذاری کند تا نیازی به دیگران نداشته باشد و کسی جرأت نکند او را به چالش بکشد.
این نیاز به کنترل همواره در روابطش با همکاران، شاگردان و حتی خانواده مشهود بود. فروید نمیتوانست بپذیرد که دیگران او را نقد کنند؛ در نتیجه برای حذف هر نوع وابستگی ذهنی روابط خود را به شدت محدود و مختل کرد.
به عنوان مثال او به شدت از شاگردانی مانند کارل یونگ و آلفرد آدلر که به نوعی استقلال فکری داشتند فاصله گرفت و با آنها به نزاع پرداخت. دلیل این نزاع بیشتر از آنکه صرفاً تفاوتهای علمی باشد ناشی از ناتوانی فروید در پذیرش وابستگی یا همکاری فکری با دیگران بود و این مسأله در سوگیریهایی که او در فرضیاتش داشت کاملاً مشهود است. گویی هرگونه مخالفت تهدیدی بود برای پایههای روانی وی، چرا که طرحوارۀ وابستگی بیکفایتی به او القا میکرد که تنها در صورتی میتواند بر شرایط مسلط باشد که دیگران کاملاً تابع او باشند.
چرا؟ چون طرحوارههای حوزۀ اول هستند که ریشه در طرحوارۀ وابستگی بیکفایتی میدوانند، تصور کنید فروید با نمونههایی که از خاطراتش در زندگینامۀ او در قسمت دوم نقد آوردیم علاوه بر رهاشدگی بیثباتی تمام طرحوارههای حوزۀ اول را تجربه کرده است؛ حال که چنین است برای آنکه ترس از طرد شدن، بدرفتاری، تجربۀ بیاعتمادی، نقص و شرم و محرومیت عاطفی دارد بیکفایتی را احساس کرده و برای فرار از درد و رنج آن به صورت ناهوشیار خود تبدیل به والدی کنترلگر میشود.
فرضیات فروید دربارۀ جنسیت و روابط انسانی در مورد همجنسدوستی و وابستگیهای عاطفی میتواند ریشه در این تجربههای اولیهاش داشته باشد. بهعبارتی او بهجای توجه به تنوع و پیچیدگیهای روابط انسانی، بر اساس تجربیات شخصیاش به تحلیلی ساده و محدود از رفتارهای انسانی پرداخته است. این الگوهای کنترلی که او در زندگی شخصیاش بهویژه در رابطهاش با آنا اعمال میکند، نشاندهندۀ عدم توانایی او در دیدن و پذیرش تفاوتهای فردی و نیازهای انسانی بهطور کلی است.
در مورد گرایش جنسی آنا به عنوان همجنسگرا، فروید فرضیات متعددی در این زمینه دارد که ممکن است به تضادهایی بین او و جامعۀ امروز منجر شود. این نگرش نهتنها منعکسکنندۀ محدودیتهای نظریههای اوست بلکه بیانگر ناکامی او در درک کامل و جامع زنان نیز هست.
تصورات عجیب و غیرعلمی فروید دربارۀ زنان
فرضیۀ «حسادت به آلت مردانه»: فروید در فرضیۀ روانکاوی خود مفهوم «حسادت به آلت مردانه» را به زنان نسبت داد و استدلال کرد که دختران به دلیل نداشتن آلت تناسلی مردانه احساس کمبود و حقارت میکنند. این فرضیه به خاطر پایهگذاری دیدگاهی جنسیتمحور که زنان را صرفاً به دلیل نداشتن ویژگیهای مردانه ناقص میپندارد، شدیدا مورد انتقاد جامعۀ علمی امروز است.
امروزه این دیدگاه به عنوان تفسیری از دنیای مردمحور و مردسالارانهای که فروید در آن زندگی میکرد تلقی میشود و نشان میدهد که او بهجای درک زنان به عنوان افراد کامل و مستقل آنان را فقط در سایۀ نیاز به مردان تعریف کرده است.
- عدم توجه به پیچیدگیهای روانشناسی زنانه: فروید فرض کرد که هویت و رشد روانی زنان صرفاً بر پایۀ مقایسه با ویژگیهای مردانه ساخته میشود. این دیدگاه باعث نادیده گرفتن تجربهها، نیازها و ظرفیتهای منحصربهفرد زنان میشود. امروزه تحقیقات در زمینۀ روانشناسی و علوم اجتماعی تأکید دارند که تجربههای زنان باید بهطور مستقل و بدون مقایسه با الگوهای مردانه تحلیل شوند.
- رد تئوریهای مبتنی بر تفاوتهای ذاتی جنسیتی: فرضیات فروید بر تفاوتهای ذاتی جنسیتی بین زنان و مردان تأکید دارند اما جامعۀ علمی کنونی با تأثیرات اجتماعی و فرهنگی بر جنسیت نشان میدهد که بسیاری از این تفاوتها بیشتر اجتماعی و تربیتی هستند تا بیولوژیکی(نه اینکه بیولوژیک مؤثر نباشد). به عنوان مثال پژوهشها نشان دادهاند که بسیاری از ویژگیهای شخصیتی و رفتاری به جنسیت وابسته نیستند و تحت تأثیر فرهنگ و تربیت شکل میگیرند.
- نظریههای جدید دربارۀ هویت و ارزشیابی خود: در تئوریهای جدید روانشناسی بر این نکته تأکید میشود که حس ارزشمندی و خودپذیری در افراد(چه زن و چه مرد) مستقل از جنسیت و ابزارهای جنسی است و از منابع درونی مانند خودآگاهی، پذیرش اجتماعی، و عزتنفس نشأت میگیرد. فرضیۀ فروید با محدود کردن احساس هویت و ارزشمندی زنان به جنبههای فیزیکی مردانه این موضوع را به شکلی سطحی و ناکامل تحلیل کرده است.
- انتقاد از فرضیۀ «حقارت جنسیتی»: فروید با این فرضیه که زنان به دلیل نداشتن آلت تناسلی مردانه احساس حقارت میکنند دیدگاهی جنسیتمحور و تبعیضآمیز را ترویج میکند. این موضوع نه تنها به زنان احساس نقص و کمبود میدهد، بلکه در دنیای اسلام که به ارتقای عزت نفس زنان اهمیت میدهد به شدت غیرقابلقبول و آسیبزا تلقی میشود. بسیاری از روانشناسان نوین این فرضیه را به عنوان دیدگاهی که نهتنها علمی نیست بلکه تبعیض و مردسالاری را تقویت میکند رد کردهاند.
- پژوهشهای مبتنی بر روانشناسی رشد و هویت جنسی: امروزه روانشناسان رشد تأکید دارند که هویت و جنسیت در فرایندهای پیچیدهای از تعاملهای اجتماعی، فرهنگی و فردی شکل میگیرد نه در تقابل یا کمبود نسبت به دیگری. پژوهشهای کنونی نشان دادهاند که هویت جنسی و روانی زنان و مردان بهشکلی مستقل و بدون نیاز به مقایسه با دیگری رشد میکند.
فرضیۀ سرکوب میل جنسی و مادر بودن: فروید معتقد بود که زنان برای رسیدن به بلوغ روانی باید نقش مادری را بپذیرند و تمرکز جنسی خود را از رابطه با پدر به همسر منتقل کنند. این تفسیر بر اساس نقشهای سنتی جنسیتی استوار بود و نشاندهندۀ باور فروید به ضرورت تسلیم زنان در برابر نقشهای خانوادگی است. چنین فرضیهای زنان را به چارچوبهای کوچک و تک نظرانۀ نقشهای جنسیتی محدود میکند و رشد هویت فردی آنها را با مسیرهایی که از طرف اجتماع مردسالار حقیر و بیکفایت تعیین شدهاند همسو میسازد.
منتقدان بر این عقیدهاند که نظریات فروید بهویژه دربارۀ زنان، به شدت تحت تأثیر تجربیات شخصی او و محدودیتهای فرهنگی زمانهاش است.
در صحنهای که فروید به همجنسدوستی زنان اشاره میکند و آن را به رابطهشان با پدر نسبت میدهد، ما با یکی از بزرگترین نقدهای علمی به فرضیات او مواجه میشویم. اینجا بهطور غیرمستقیم نشان میدهد که فروید به جای توجه به عوامل متعددی که میتوانند بر گرایش جنسی افراد تأثیر بگذارند بر عامل پدر بهعنوان عامل اصلی تأکید میکند. این دیدگاه بهوضوح از بسیاری از پیشفرضهای نادرست او نشأت میگیرد و نشاندهندۀ محدودیتی بزرگ در نظریههای او در زمینۀ روانشناسی زنان است. به عبارتی این ایدهها نهتنها ناکافی بلکه گاهی اوقات اشتباه هستند و در دنیای امروز که در آن درک بهتری از بیماری گرایشهای جنسی و هویتی داریم(طرحوارهها) بهسختی میتوانند توجیه شوند.
سکانسی مؤید کنترلگری فروید بر دخترش
فروید معتقد بود که همۀ کودکان به نوعی با والد جنس مخالف خود رابطۀ عاطفی دارند و در عین حال احساسات رقابتی نسبت به والد همجنس خود دارند. این فرضیۀ که با نام عقدۀ ادیپ معروف است، فروید را به این نتیجه رساند که روابط والد-فرزندی همیشه با پیچیدگی و تنشهای عاطفی همراه است و نیاز به مدیریت روانکاوی دارد. با این حال چنین نگرشی بدون توجه به واقعیتهای ارتباط انسانی و همچنین نیازهای عاطفی واقعی آنا در رابطه با پدرش بیش از حد مکانیکی و آسیبزا بود.
در این سکانس زمانی که آنا از فروید طلب حمایت و توجه میکند فروید بهجای درک عاطفی او با دیدگاه تئوریک خشک خود پاسخ میدهد و این نیاز طبیعی و انسانی او را رد میکند. این نشان میدهد که فروید بیشتر به تایید فرضیات خود اهمیت میدهد تا به نیازهای عاطفی دخترش و این رویکرد نشانهای از کنترلگری شدید او و ناتوانیاش در درک عواطف دخترش دارد.
تأثیرات کنترلگری فروید و مادرش بر آنا
آنا، فروید بهعنوان روانکاوی برجسته و البته زنی همجنسگرا، در شرایطی پرورش یافت که تحت نفوذ عمیق و کنترل پدرش بود. فروید بهعنوان پدر و روانکاو آنا به جای آزاد گذاشتن او برای شناخت خود به نوعی او را در چارچوب فرضیات و اصول روانکاوی خود محصور کرد. فروید بر آنا کنترل زیادی داشت و از همین منظر میتوان کنترلگری او را(بدرفتاری مثبت) یکی از عوامل تأثیرگذار بر شکلگیری شخصیت و گرایشهای آنا دانست.
همچنین فضای خانوادۀ فروید با توجه به سلطۀ نظریات فروید و کنترلگری مادرش باعث شد تا آنا نتواند بهصورت طبیعی و مستقل هویت خود را کشف کند. با این شیوۀ تربیتی تمام طرحوارههای حوزۀ اول در آنا ایجاد و فعال شد و باعث شد که او در سنین حساس نوجوانی که اقتضای آن بحران هویت در برابر سردرگمی نقش است فرو برود. او در خانوادهای پرورش یافت که گرایشهای فردی و حتی گرایشهای جنسی او ممکن است تحت تأثیر شدید والدینش بهویژه کنترل پدرش، سرکوب و یا تحت تأثیر قرار گرفته باشد.
در فیلم رابطۀ فروید با دخترش آنا و کنترل شدید او بر زندگی وی بهخوبی نشان میدهد که فروید با وجود تمام نقدهایی که به دین و اعتقادات افراد دارد، خود نیز از همان الگوهای تدافعی استفاده میکند که در افراد مذهبی مشاهده میکند(اشکال او بر خودش وارد است).
فروید با وابستگی افراطی به دخترش و نیاز به کنترل او بهنوعی سعی میکند از ترسهای بنیادین خود مانند ترس از مرگ و ناپایداری زندگی فرار کند. این کنترلگری فروید بهنوعی راهحل روانی او برای مقابله با اضطرابهای عمیق درونیاش است که نشان میدهد حتی او نیز بهدنبال نوعی پناه برای مقابله با این ترسهاست.
با این حال، نقد فروید به لوئیس و ایمان مسیحی او نباید بهگونهای برداشت شود که گرایش به دین را نادرست یا صرفاً واکنشی تدافعی جلوه دهد. در حقیقت ایمان لوئیس به مسیحیت به او قدرت و پناهی داده که بهجای فرار از ترسها به آنها معنا ببخشد و از طریق ارتباط معنوی با خودش و خداوند به آرامش دست یابد.
بر خلاف فروید که از طریق کنترلهای ناخودآگاه بهدنبال کاهش اضطرابهایش است، در دین اسلام با ایمان به خدا با روشی آگاهانه و معنوی میتوان بهدنبال رویارویی با چالشها و ابهامهای زندگی رفت و شجاعانه با آنها روبرو شد که البته این معنا ریشه در واقعیت دارد و معنایی خودساخته و جعلی نیست.
گرایش به دین بر خلاف برداشت فروید که لوئیس را نیز قانع میکند؛ میتواند نه تنها پناهگاهی از ترسها بوده بلکه ابزاری فعال و مثبت برای یافتن معنا و آرامش در برابر ناپایداریهای زندگی نیز باشد. ایمان به خدا اگرچه به تقویت آرامش روانی کمک میکند اما در دین به عنوان رویکردی صحیح و معنادار برای مقابله با مشکلات زندگی و نه صرفاً واکنشی تدافعی معنا شده است.
تأثیرات مثبت مذهب بر روان انسان
برخلاف دیدگاه فروید که مذهب را به عنوان توهم یا واکنشی دفاعی برای تسکین روانی در برابر سختیهای زندگی میبیند، مطالعات علمی جدید نشان دادهاند که دینداری و معنویت میتوانند تأثیرات مثبتی بر روان و سلامت فرد داشته باشند. این تأثیرات هم از لحاظ فیزیولوژیکی و هم از منظر روانشناختی بسیار عمیق هستند و در ادامه به بررسی آنها میپردازیم.
البته باید دقت داشت که دین برای تأیید خود نیازی به روانشناسی ندارد و دلایل عقلی و نقلی بسیار محکمی برای پذیرش دین وجود دارد اما این بخش به این جهت آورده شده است که بگوییم حتی از منظر علم مادیگرای روانشناسی نیز دین و مذهب دارای کارکردهای مثبت روانی شناخته شده است؛
- کاهش استرس و تقویت سیستم ایمنی: تحقیقات نشان میدهد که فعالیتهای مذهبی و معنوی میتواند استرس را کاهش داده و سطح هورمونهای استرس مانند کورتیزول را تعدیل کند. کاهش کورتیزول به تقویت سیستم ایمنی کمک میکند و بدن را در برابر بیماریها مقاومتر میسازد. بررسیهای مختلف بیان میکنند که مراسم مذهبی و نیایشها به تقویت سیستم عصبی پاراسمپاتیک و کاهش پاسخ بدن به استرس کمک میکنند(Koenig et al., 2012؛ VanderWeele, 2017).
- تقویت مناطق خاصی از مغز: پژوهشها نشان دادهاند که اعمال مذهبی میتوانند نواحی از مغز مانند قشر پیشپیشانی و مناطق مرتبط با همدلی و خودکنترلی را تقویت کنند. این تأثیرات ممکن است به بهبود توانایی فرد در مدیریت عواطف و تصمیمگیریها کمک کند(Seeman et al., 2003؛ Kruk & Aboul-Enein, 2024).
- افزایش تولید اندورفین و بهبود حس خوشبختی: نیایش و اعمال مذهبی میتوانند ترشح اندورفین و دوپامین را افزایش دهند که با بهبود حس رضایت و آرامش به کاهش افسردگی و اضطراب کمک میکنند(Aggarwal et al., 2023).
- ایجاد حس معنا و هویت فردی: داشتن باورهای مذهبی میتواند به افراد حس معنا و هدف در زندگی بدهد که این حس بهطور خاص در مقابله با مشکلات و چالشهای زندگی مفید است و احساس پوچی و بیهدفی را کاهش میدهد(Koenig, 2012؛ VanderWeele, 2017).
- کاهش علایم اضطراب و افسردگی: پژوهشها نشان دادهاند که دینداری به عنوان عاملی حمایتکننده عمل کرده و اضطراب و افسردگی را کاهش میدهد. باور به قدرتی فراتر و امید به لطف الهی میتواند تابآوری افراد را افزایش دهد(Basu-Zharku, 2011؛ Svensson et al., 2020).
فیلمی برای تطهیر فروید
انتخاب آنتونی هاپکینز برای نقش فروید در فیلم آخرین جلسه فروید حاوی نکته مهمی است. این انتخاب نه تنها به دلیل توانایی بازیگری هاپکینز، بلکه بهعنوان ابزاری برای ایجاد تصویری جدید از فروید تفسیر میشود. با توجه به نظریه قانون اثر ثرندایک شخصیتهایی که هاپکینز معمولاً بازی میکند، افراد آرام، صبور و خردمند هستند؛ نقشهایی که در آنها او همواره حس همدلی و اعتبار را به شخصیتهای پیچیده القاء میکند. این امر باعث میشود که مخاطب بهمرور زمان هر کاراکتری را که توسط هاپکینز ایفا شود، مثبتتر درک کند و از او انتظارات والاتری داشته باشد.
در دهههای اخیر هاپکینز بیشتر به ایفای نقشهایی پرداخته که حاوی الگوهای آرامش، خرد، و حتی انساندوستی بودهاند، از جمله فیلمهایی مانند پدر(The Father) و دو پاپ(The Two Popes) که در آنها مخاطبان به شخصیتهایی عمیقاً پیچیده اما در نهایت قابل احترام و صبور دسترسی پیدا میکنند. این نقشها بهعنوان مقدمهای روانی برای تماشای فیلم آخرین جلسه فروید عمل میکنند و ذهن بیننده را به پذیرش فروید بهعنوان شخصیتی قابلاحترام و پیچیده هدایت میکنند.
از نظر روانشناسی اجتماعی این انتخاب میتواند نوعی نرمسازی روانی برای تغییر تصویر ذهنی عموم نسبت به فروید باشد. فروید که بسیاری از فرضیات او مانند فرضیه عقدۀ ادیپ و دیدگاههای جنسیتمحور از گذشته تا امروز مورد انتقاد علمی و اجتماعی بوده، در این فیلم بهعنوان شخصیتی کمتر تعصبی آرام و منطقی و باادب بازنمایی شده است. این امر بهطور غیرمستقیم به تغییر نگرش جامعه نسبت به نظریات و خود او کمک میکند؛ در واقع مخاطبان با تصویری جدید از فروید مواجه میشوند که احتمال پذیرش و حتی تحسین او و نظریاتش را افزایش میدهد.
به عبارت دیگر این انتخاب بازیگر برای آخرین جلسۀ فروید به عنوان روش اغوای مخاطب محسوب میشود تا تصویری متفاوت و حتی مقبولتر از فروید ارائه شود. این استراتژی روانشناختی و رسانهای بر اساس ایجاد پیوند بین پیشزمینه ذهنی مخاطب از شخصیتهای دیگر هاپکینز و شخصیت فروید در این فیلم به ساخت یک روایت جدید کمک میکند که تعصبات و جنبههای جنجالی فروید را کمرنگتر و وجهۀ پدرانه و دلسوزانهای از او را برجسته میسازد.
نگاهی به آثار ساخته شده دربارۀ فروید
شخصیت فروید موضوعی برای ساخت آثار متعدد رسانهای بوده است. با کنکاش در میان آثار به لیستی بلندبالا از مجموعه آثاری که با موضوع زیگموند فروید بود رسیدیم. لازم به ذکر است که جریان یهودی حاضر در آثار رسانهای به دنبال اسطورهسازی از این روانکاو یهودی است و در تلاش است با استفاده از مطالب مشهور و غیر علمی او پا را از حیطۀ روانشناسی فراتر گذاشته و در زمینۀ دین دخالت کند و سعی کند با این سخنان زیرآب دین را بزند.
آثار سینمایی و سریالی مرتبط با موضوع شخصیت فروید
Freud (1962)
قالب: فیلم سینمایی
کارگردان: جان هیوستون
توضیحات: روایت سالهای اولیه فعالیت فروید و نظریات او در مورد ضمیر ناخودآگاه و رؤیاها.
A Dangerous Method (2011)
قالب: فیلم سینمایی
کارگردان: دیوید کراننبرگ
توضیحات: بر رابطه پیچیده بین فروید، کارل یونگ و شاگردشان سابینا اشپیلراین تمرکز دارد.
Freud (1984)
قالب: سریال تلویزیونی (چند قسمتی)
محصول: بریتانیا
توضیحات: این سریال زندگی و نظریات فروید را از دیدگاهی روانشناختی و تاریخی بررسی میکند.
Freud (2020)
قالب: سریال تلویزیونی (نتفلیکس)
توضیحات: داستانی تخیلی که فروید را به عنوان روانکاو و کارآگاه نشان میدهد.
The Secret Passion of Sigmund Freud (1984)
قالب: فیلم تلویزیونی
کارگردان: دن کورتیس
توضیحات: به جنبههای عاطفی و حرفهای زندگی فروید میپردازد.
When Nietzsche Wept (2007)
قالب: فیلم سینمایی
توضیحات: داستانی تخیلی بر اساس رمان اروین یالوم که به دیدار فرضی نیچه و دکتر بروئر میپردازد. اگرچه فروید مستقیماً در این داستان حضور ندارد اما ایدههای او مورد اشاره قرار میگیرد.
The Seven-Per-Cent Solution (1976)
قالب: فیلم سینمایی
توضیحات: فروید به عنوان روانکاو به شرلوک هلمز کمک میکند تا با اعتیادش مقابله کند. این فیلم تخیلی است و فروید را در داستانی معمایی قرار میدهد.
Love, Freud (2000)
قالب: فیلم کوتاه
توضیحات: به جنبههای عاطفی زندگی فروید میپردازد و برخی از ابعاد روانکاوی او را به تصویر میکشد.
مستندهای مرتبط
Freud Under Analysis (2009)
قالب: مستند
توضیحات: زندگی و تأثیرات فروید بر روانشناسی و فرهنگ عامه را از دیدگاه روانشناسان معاصر مورد بررسی قرار میدهد.
The Freud/Jung Letters (2001)
قالب: مستند
توضیحات: نامهنگاریهای بین فروید و یونگ و تفاوتهای نظری آنها را تحلیل میکند.
The Mind of Sigmund Freud (1962)
قالب: مستند
توضیحات: به نظریات فروید درباره ضمیر ناخودآگاه و تأثیرات او بر روانشناسی میپردازد.
Sigmund Freud: Analysis of a Mind (1995)
قالب: مستند
توضیحات: به بررسی کامل زندگی فروید و فرضیاتش از آغاز تا پایان میپردازد و تأثیرات او بر روانشناسی مدرن را تحلیل میکند.
Freud: The Hidden Nature of Man (1970)
قالب: مستند
توضیحات: به فلسفه و رویکرد فروید در کشف ناخودآگاه و نقش او در پیشرفت روانکاوی پرداخته است.
Freud and C.S. Lewis: The Question of God (2004)
قالب: مستند تلویزیونی (PBS)
توضیحات: این مستند به مقایسه دیدگاههای فروید و سی.اس. لوئیس درباره دین و معنای زندگی میپردازد.
Freud: His Secret Passion (1984)
فرمت: فیلم مستند
توضیحات: به روابط فروید با افراد نزدیک و تأثیر این روابط بر نظریات او پرداخته است.
برنامههای تلویزیونی و مستندهای کوتاه
Freud’s Vienna
فرمت: مستند کوتاه
توضیحات: این مستند کوتاه به بررسی زندگی و آثار فروید در وین میپردازد و تأثیر شهر و محیط فرهنگی آن زمان بر روانکاوی را نشان میدهد.
Freud’s Mistress (2014)
فرمت: برنامه تلویزیونی
توضیحات: به زندگی عاشقانه و احتمالی فروید و روابطش با همسر و اطرافیان پرداخته و به گمانهزنیها درباره این موضوع میپردازد.
Young Dr. Freud (2002)
فرمت: مستند تلویزیونی
توضیحات: به بررسی سالهای اولیه زندگی فروید و شکلگیری نظریاتش میپردازد و نحوه شکلگیری دیدگاههای او را به تصویر میکشد.
Freud’s Last Session
فرمت: مستند/برنامه تلویزیونی
توضیحات: به جلسات آخر فروید و صحبتهای او با دوستان و همکارانش پرداخته، و تفکرات و دغدغههای او در پایان عمر را بررسی میکند.
Freud and Faeries (1994)
فرمت: مستند
توضیحات: به نقش تخیل در نظریات فروید و تأثیرات او بر روانشناسی تخیلی و کاربرد آن در فرهنگ عامه پرداخته است.
منابع
بشیری، ابوالقاسم. روانشناسی شخصیت. تهران: انتشارات سمت، ۱۳۹۰. صفحه ۱۵۳.
مصباح یزدی، محمدتقی. درآمدی بر فلسفه اخلاق. قم: مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، ۱۳۸۱. صفحه ۵۷.
مصباح یزدی، محمدتقی. آموزش فلسفه. قم: مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، ۱۳۷۷. صفحه ۲۱۰.
بشیری، ابوالقاسم. انسان و معنویت در فلسفه اسلامی. تهران: انتشارات حکمت، ۱۳۹۴. صفحه ۱۲۳.
بشیری، ابوالقاسم. روانشناسی معنوی از منظر اسلام. تهران: انتشارات سمت، ۱۳۸۸. صفحه ۱۹۸.
Aggarwal, Neha, et al. “Religious Engagement and Neurophysiological Responses.” Psychological Medicine, vol. 53, no. 8, 2023, pp. 1359-1372. This article examines the physiological and psychological effects of religiosity on endorphin release and stress reduction, focusing particularly on Chapter 4.
Basu-Zharku, Iulia O. “The Influence of Religion on Health.” Journal of Religion and Health, vol. 50, no. 4, 2011, pp. 807-818. This study analyzes the relationship between religiosity and mental health, especially regarding its impact on reducing anxiety and depression (Chapter 2, p. 812).
Koenig, Harold G., et al. “Handbook of Religion and Health.” Oxford University Press, 2012. This comprehensive reference explores the effects of religiosity on mental and physical health, particularly in Chapter 2 and 4, discussing its role in reducing cortisol and strengthening the immune system (pp. 157-169).
Kruk, Edward, and Hassan Aboul-Enein. “Spirituality and the Brain: Neurophysiological Effects of Religion.” Journal of Religion and Spirituality in Social Work, vol. 43, no. 2, 2024, pp. 227-242. This article highlights the reinforcement of the prefrontal cortex and areas associated with empathy through religious activities (Chapter 3, pp. 233-236).
VanderWeele, Tyler J. “Religion and Health: A Synthesis of Research and Evidence.” Oxford Handbook of Psychology and Spirituality, edited by Lisa J. Miller, Oxford University Press, 2017, pp. 111-125. This research compiles the effects of religiosity on mental and physical health, focusing on the importance of religiosity in stress reduction in Chapter 2.
Svensson, Tobias, et al. “Psychological Resilience and Religious Beliefs.” International Journal of Psychiatry in Clinical Practice, vol. 24, no. 1, 2020, pp. 25-31. This article discusses the supportive role of religiosity in coping with anxiety and depression, covered in Chapter 1 (pp. 26-27).
Jones, Ernest. The Life and Work of Sigmund Freud. Basic Books, 1953.
Freud, Sigmund. An Autobiographical Study. W. W. Norton & Company, 1952.
Gay, Peter. Freud: A Life for Our Time. W. W. Norton & Company, 1988.
Bowlby, John. Attachment and Loss. Basic Books, 1969.
Geertz, Clifford. The Interpretation of Cultures. Basic Books, 1973.
Popper, Karl. The Logic of Scientific Discovery. Routledge, 1959.
Westen, Drew. “The Scientific Legacy of Sigmund Freud: Toward a Psychodynamically Informed Psychological Science.”
Psychological Bulletin, vol. 124, no. 3, 1998, pp. 333–371.

















دیدگاهتان را بنویسید