جستجو برای:
سبد خرید 0
  • خانه
  • سرویس‌ها
    • دشمن‌شناسی
    • رسانه و روحانیت
    • بازی‌های ویدیویی
    • رسانه‌های شرقی
    • سینما و تلویزیون غرب
    • سینما و تلویزیون ایران
    • رسانه و روانشناسی
    • فناوری‌های نوین
    • سیاست و دشمن‌شناسی
    • تحولات منطقه
    • اقتصاد و دشمن‌شناسی
    • موسیقی و دشمن‌شناسی
    • کتاب و دشمن‌شناسی
  • دسته‌بندی ساختاری
    • خبر
    • گزارش‌
    • گفتگو
    • معرفی کتاب
    • مقاله‌
    • یادداشت
  • فروشگاه
    • دوره‌ها
      • دوره‌های دشمن‌شناسی
      • دوره‌های سواد رسانه
      • دوره‌های مهارتی
      • دوره‌های شناخت سینما و تلویزیون
    • کتاب‌ها
    • نشریات
  • استاد فرج‌نژاد
    • زندگینامۀ استاد فرج‌نژاد
    • استاد فرج‌نژاد از زبان دیگران
    • نوشته‌های استاد فرج‌نژاد
    • خرید کتاب‌های استاد فرج‌نژاد
      • کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما
      • کتاب دین در سینمای شرق و غرب
      • کتاب تحلیل نفوذ فرهنگ کابالیستی در سینما
      • کتاب دین انیمیشن سبک زندگی
      • کتاب فقه رسانه و فضای مجازی
    • معرفی کتاب‌های استاد فرج‌نژاد
      • معرفی کتاب دست پنهان
      • معرفی کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما
      • معرفی کتاب تحلیل نفوذ فرهنگ کابالیستی(عرفان یهودی) در سینما
      • معرفی کتاب دین در سینمای شرق و غرب
      • معرفی کتاب اقتصاد صهیونیسم
      • معرفی کتاب دین، انیمیشن و سبک زندگی
      • معرفی کتاب فقه رسانه و فضای مجازی
    • صفحه مخصوص استاد فرج‌نژاد
  • رویدادها
  • دربارۀ ما
    • معرفی مؤسسه
    • مدرسان ما
  • تماس با ما
  • ورود به سایت
موسسه فرهنگی رسانه‌ای استاد فرج‌نژاد
  • خانه
  • سرویس‌ها
    • دشمن‌شناسی
    • رسانه و روحانیت
    • بازی‌های ویدیویی
    • رسانه‌های شرقی
    • سینما و تلویزیون غرب
    • سینما و تلویزیون ایران
    • رسانه و روانشناسی
    • فناوری‌های نوین
    • سیاست و دشمن‌شناسی
    • تحولات منطقه
    • اقتصاد و دشمن‌شناسی
    • موسیقی و دشمن‌شناسی
    • کتاب و دشمن‌شناسی
  • دسته‌بندی ساختاری
    • خبر
    • گزارش‌
    • گفتگو
    • معرفی کتاب
    • مقاله‌
    • یادداشت
  • فروشگاه
    • دوره‌ها
      • دوره‌های دشمن‌شناسی
      • دوره‌های سواد رسانه
      • دوره‌های مهارتی
      • دوره‌های شناخت سینما و تلویزیون
    • کتاب‌ها
    • نشریات
  • استاد فرج‌نژاد
    • زندگینامۀ استاد فرج‌نژاد
    • استاد فرج‌نژاد از زبان دیگران
    • نوشته‌های استاد فرج‌نژاد
    • خرید کتاب‌های استاد فرج‌نژاد
      • کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما
      • کتاب دین در سینمای شرق و غرب
      • کتاب تحلیل نفوذ فرهنگ کابالیستی در سینما
      • کتاب دین انیمیشن سبک زندگی
      • کتاب فقه رسانه و فضای مجازی
    • معرفی کتاب‌های استاد فرج‌نژاد
      • معرفی کتاب دست پنهان
      • معرفی کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما
      • معرفی کتاب تحلیل نفوذ فرهنگ کابالیستی(عرفان یهودی) در سینما
      • معرفی کتاب دین در سینمای شرق و غرب
      • معرفی کتاب اقتصاد صهیونیسم
      • معرفی کتاب دین، انیمیشن و سبک زندگی
      • معرفی کتاب فقه رسانه و فضای مجازی
    • صفحه مخصوص استاد فرج‌نژاد
  • رویدادها
  • دربارۀ ما
    • معرفی مؤسسه
    • مدرسان ما
  • تماس با ما
  • ورود به سایت
0

وبلاگ

موسسه فرهنگی رسانه‌ای استاد فرج‌نژاد > مطالب سایت > دسته‌بندی ساختاری > یادداشت > زندگینامه ایسی ساگاوا | قاتل آدمخواری که نویسندۀ مانگا شد

زندگینامه ایسی ساگاوا | قاتل آدمخواری که نویسندۀ مانگا شد

۱۴۰۴-۰۵-۲۴
دسته‌بندی ساختاری، رسانه‌های شرقی، سرویس‌های سایت، مطالب سایت، یادداشت
زندگینامه ایسی ساگاوا

دنیای امروز، مملو از بزک‌های فرهنگی است که پشت ظاهر سرگرمی و هنر، چهره‌ای بیمار را پنهان کرده‌اند. مانگا و انیمه، قالب‌های هنری که تخیل کودک و نوجوان را دستخوش خود قرار می‌دهند، اکنون در بسیاری از موارد به سکویی برای نمایش بیمارگونه‌ترین امیال حیوانی تبدیل شده است.

در فرهنگی که مرز سود و جنایت را عمداً محو کرده، قهرمان‌سازی از آدم‌خوار، قاتل یا منحرف جنسی نه یک خطا، بلکه بخشی از چرخهٔ تولید و مصرف است. عجیب نیست که چنین بازاری، با افتخار، قلمرو خود را به تاریک‌ترین فضاهای روان آدمی می‌کشاند.

یک بیمار روانی آدم‌خوار، با اعتراف علنی به قتل و خوردن قربانی‌اش، باید تا پایان عمر در یک مرکز درمانی-امنیتی بماند. اما اینجا داستان وارونه رخ داد: او شخصی است که در کمال ناباوری آزاد می‌شود و بدون نظارت، بدون درمان جدی، درست در قلب جامعه. به جای برچسب «جنایتکار خطرناک»، عنوان‌هایی مثل «نویسنده» و «هنرمند» می‌گیرد؛ گویی باید از او به‌خاطر وحشیگری‌اش قدردانی کرد.

ایسی ساگاوا، به جای آنکه تاریخ فراموشش کند، به بازار فرهنگ راه یافت. کتاب نوشت و مانگا ساخت، آثارش بارها تجدید چاپ شد و حتی صحنهٔ قتل و آدم‌خواری را به‌صورت مصور منتشر کرد. این مطلب زندگینامه این شخص است برای آنکه مخاطبان بدانند، گاهی مانگا و انیمه و هنر ژاپنی از مغز چه افرادی بیرون می‌آید و ساخته می‌شود.

از خوردن انسان تا ستاره شدن راهی نیست |زندگینامه ایسی ساگاوا

بیست‌ و شش سال پیش، مردی در پاریس زنی را به قتل رساند. او هرگز مجازات نشد و امروز در خیابان‌های توکیو آزادانه قدم می‌زند؛ مردی آزاد با اشتهایی ادامه‌دار برای خوردن گوشت انسان!  این‌جا مردی را می‌بینید که به «آدم‌خوار ژاپنی» مشهور شد؛ کسی که ۴۸ ساعت تمام، آرزوی یک عمرش را روی قربانی زن جوانی اجرا کرد. سپس در شامگاه ۱۳ ژوئن ۱۹۸۱، قاتل از خانه بیرون آمد و دو چمدان بزرگ را کشان‌کشان با خود آورد، تاکسی گرفت و به راننده دستور داد او را به پارکی نزدیک ببرد.

مرد و بارَش از میان خیابان‌های شهر گذشتند تا کنار کانال بوآ دُ بولون در پارکی به همین نام(Bois de Boulogne) در حاشیۀ جنگلِ پارک رسیدند؛ جایی که قاتل آن را مکان ایدئالی برای مخفی‌کردن شواهد جنایتش می‌دانست. اما به‌خاطر رستورانِ جزیره‌ای داخل پارک، آن‌جا مقصد محبوبی بود و کارهای نامعمول مرد  از چشم‌ها پنهان نماند. مرد آسیاییِ چهار فوت و نه اینچی با لباس شیک، داشت تقلا می‌کرد دو چمدان بزرگ را به سمت دریاچه بکشاند. او روی نیمکتی نفس تازه کرد و خوابش برد؛ وقتی بیدار شد، دید پیرمردی یکی از چمدان‌های خونین را باز کرده است.

پیرمرد که شروع به فریاد کرد، قاتل بلند شد و با خونسردی در تاریکی شب دور شد. پلیس‌ها ظرف چند دقیقه رسیدند. اولیویه فوس(Olivier Fosse)، معاون رئیس پلیس جنایی پاریس مسئول پرونده شد. به گفتۀ او «شرح آنچه پیدا شد هولناک بود؛ دو چمدان که رهگذران یافته بودند و داخلش تکه‌های بدن انسان بود. صحنه‌ای کابوس‌وار. چیزی که توجهمان را جلب کرد این بود که از برخی بخش‌های بدن گوشت برداشته شده بود؛ واضح بود که قسمتی از گوشت‌ها خورده و قسمتی دیگر با چاقوی تیزی بریده شده‌اند و همین ما را سردرگم کرد.»

پلیس دستور کالبدشکافی داد. خیلی زود مشخص شد قربانی از فاصلهٔ نزدیک با شلیک به پشت گردن کشته شده است. صورت به‌شدت مثله(بریدن گوش و بینی) و خورده شده بود و شناسایی جسد ناممکن بود. آن‌ها تنها می‌دانستند قربانی زن جوانی است. سپس هنگام کالبدشکافی فهمیدند پس از مرگ رابطۀ جنسی رخ داده و شواهدی از نکروفیلیا(Necrophilia) یعنی رابطه جنسی با مُرده و  نیز مفقود بودن بخش‌هایی از بدن وجود دارد. پلیس جست‌وجویی گسترده را در سراسر پاریس آغاز کرد و با دادن مشخصات مرد کوچک‌اندام آسیایی به رسانه‌ها خیلی زود سرنخی به‌دست آمد.

رانندهٔ تاکسی با پلیس آگاهی تماس گرفت و گفت یادش هست مردی آسیایی‌تبار را از خیابان لونگ‌شان(Longchamp) در منطقۀ شانزدهم پاریس سوار کرده و به بوآ دُ بولون برده است. لونگ‌شاندر واقع نام یک خیابان نیست، اسم منطقۀ پیست اسب‌دوانی و همچنین صومعۀ تاریخی در غرب پاریس است که در نزدیکی پارک بوآ دُ بولون قرار دارد.

راننده تاکسی تعجب کرده بود او  انتظار داشت ساگاوا با داشتن آن چمدان‌ها در دستش مقصد ایستگاه راه‌آهن را قصد  کرده باشد، نه پارک! کمتر از ۴۸ ساعت بعد از کشف آن چمدان‌ها پلیس مظنون اصلی را بیرون آپارتمانش دستگیر کرد. یکی از مأموران گفت: «من قد بلندم و او خیلی قدکوتاه، مجبور شدم خم شوم تا شانه‌هایش را بگیرم.» مظنون دانشجوی ۳۲ سالهٔ ژاپنیِ در دانشگاه معتبر سوربن پاریس(Sorbonne University) بود. دانشجویی که چمدان‌های مملو از تکه‌های بدن انسان داشت. امّا به‌محض این‌که پلیس از پله‌ها بالا رفت و وارد آپارتمان شد هر تردیدی از بین رفت.

یکی از مأموران باسابقه گفت: «در کارنامه‌ام تفتیش‌های زیادی انجام داده‌ام اما این یکی از شگفت‌‌انگیزترین تفتیش‌ها برای من همین تفتیش بود؛ شواهد آدم‌خواری همه‌جا بود و در عکس‌های صحنهٔ جرم ثبت شده است. وقتی این یخچال کوچک را باز کردیم، باورنکردنی بود: مقدار زیادی گوشت انسان، جداشده از بدن قربانی بیچاره، برای وعده‌های بعدی آماده شده بود. همچنین بشقابی دیدیم با بقایای غذایی که در آن تکه‌های گوشت پختهٔ انسان بود، به‌همراه چاشنی‌ها؛ خردل و …».

با کشف کارت شناسایی رنی هارتفلت، دانشجوی ۲۵ سالهٔ هلندی، پلیس فهمید نه‌ فقط چه چیزی، که چه کسی خورده شده است. پاسخ چرایی را فقط ایسی ساگاوا می‌توانست بدهد. او گفت: «نمی‌خواستم او را بکشم، اما جایی برای خوردن این گوشت تازه پیدا نمی‌کردم، پس فکر کردم باید برای خوردنش حتما او را بکشم چون تا زمانی که زنده است به من اجازۀ خوردنش را نمی‌دهد.»

در سال ۱۹۸۱، یک آدم‌خوار جوان ژاپنی در پاریس اعترافی خارق‌العاده کرد: «زیباست… جنسی است… تصمیم گرفتم کامل بخورمش.» یکی از مطلعان گفت: «فکرکردن به خانوادۀ رنی هارتفلت دل آدم را می‌لرزاند. امروز هم که به آن فکر می‌کنم، نمی‌توانم تصور کنم چه گذشت.»

خانوادهٔ رنی هنوز حاضر به گفت‌وگو نیستند، امّا برای کسانی که درگیر پرونده بودند، این موقعیتی بی‌سابقه بود. پرونده‌های آدم‌خواری بسیار کمیاب‌اند. دوست داریم فکر کنیم هرگز رخ نمی‌دهد امّا رخ می‌دهد. چیزی که ایسی ساگاوا را به یک کیس مریض روانپریش(Psychosis) و بی‌مانند تبدیل می‌کند صرف آدم‌خواری نیست! این است که با وجود اعتراف هرگز مجازات نشد. او آدم‌خواری است که آزادانه راه می‌رود.

ایسی ساگاوا در ۲۶ آوریل ۱۹۴۹ در شهر کوبۀ ژاپن به دنیا آمد. کوبه، مرکز استان هیوگو واقع در جنوب‌غربی ژاپن است. برخلاف ظاهر نزدیکش به پایتخت، تقریباً هفت ساعت با قطار یا حدود چهار ساعت با ماشین تا توکیو فاصله دارد. اکنون او ۵۸ ساله است، با نامی مستعار در ژاپن زندگی می‌کند. با ساگاوا در مستند The Cannibal That Walked Free 2007 گفت‌وگو شده تا بفهمیم چگونه جنایتی چنین ممکن شد، چرا آزاد شد و تبعات این وضعیت عجیب چیست؟

دور از تصویری که روزنامه‌ای او را غول خوانده بود، ساگاوا از خانواده‌ای محترم پولدار و مرفه می‌آمد! در محیطی سخت‌گیرانه‌ٔ سنتی اما با حمایتگری بیش از حد بزرگ شد: «والدینم به من عشق خالص می‌دادند و هر چیزی می‌خواستم فوراً تامین می‌شد!» او از برادر کوچک‌ترش هم ریزاندام‌تر بود اما پدر و مادر آن دو را مثل دوقلو بزرگ کردند. قدوبالای بسیار کوچکِ ساگاوا را به تولد نارس و نزدیک به مرگ نسبت می‌دادند: «نوزاد که بودم هم خیلی کوچک بودم هم بسیار ناتوان. پدر و مادرم بیش‌ از حد می‌کوشیدند از من محافظت کنند.»

«من بسیار زشت و ریز بودم، مثل یک میمون کوچک؛ همین حالا هم در برابر آدم‌های معمولی احساس کمبود می‌کنم.» ساگاوا کودکی باهوش و شیفتۀ کتاب بود که دلبستگی ویژه‌ای به ادبیات داشت. اما چرا در چنین شرایط و محیطی تربیتی‌ میل به آدم‌خواری پیدا کرد؟ عمویش در بازی‌ای نقش آدم‌خواری گرسنه را اجرا می‌کرد که می‌خواهد ایسی ساگاوا و برادرش را ببلعد و پدرش آکیرا سعی داشت نقش قهرمانی ناجی را بازی کند. « عمو ما را برمی‌داشت، وانمود می‌کرد توی قابلمه می‌اندازد تا بجوشاند و بخورد. عجیب بود!» برخلاف داستان‌های قهرمانی که همیشه قهرمان داستان ناجی ظاهر می‌شود در این بازی خانوادگی آن‌ها اغلب قهرمان که پدر او بود شکست می‌خورد و عمویش پیروز می‌شد!

ساگاوا می‌گوید در دبستان ضعیف بود و بیشترین رنجش همین بوده. احساس شرم عمیقی از امیال آدم‌خواری داشت که با بیداری میل جنسی‌اش در بلوغ شدت گرفت. البته که پدر و مادر او نیز با وجود اینکه پولدار هستند، نسبت به تربیت جنسی و هویت‌یابی‌اش دغدغه‌مند نبودند و این مسئله مشکل را وخیم‌تر کرد! به‌خاطر قد و قامت کوچک، در نوجوانی منزوی‌تر شد و احساس شرمساری با وجود اینکه در گذشته محدودیت گزینی نداشت منفجر شد.

«در مدرسه هرگز نمی‌توانستم با دختران زیبا حرف بزنم.» با قامتی که نهایتاً به ۴ فوت و ۹ اینچ رسید وارد بیست‌سالگی شد بی‌ آنکه امیال آدم‌ خوارانه‌اش را اقرار کند یا به آن عمل کند؛ فقط به خیال‌پردازی پناه می‌برد، سرمست از تصاویر زن‌های هالیوودی و غربیِ زیباروی که مجلات و تلویزیون ژاپن نشان می‌دادند: «در آن زمان، سوژۀ میل من فقط زن‌های موطلایی با چشمان روشن و تیپ و استایل هالیوودی بود.»

قطعاً تأثیر محیط خانواده و تربیت والدین در شکل‌گیری شخصیت کودک و حتی زمینه‌سازی وقوع رفتارهای پرخطر یا مجرمانه نقش کلیدی دارد. اگر والدین از همان کودکی هیچ محدودیتی برای فرزندشان قائل نشوند(محدودیت گزینی داشتن) و خواسته‌های او را به‌صورت افراطی برآورده کنند، کودک نه تنها یاد نمی‌گیرد که دنیا بر اساس خواسته‌های او نمی‌چرخد بلکه هیچ مسئولیت و کنترل درونی هم نسبت به رفتار خودش پیدا نمی‌کند. چنین کودکی معمولاً به مرزها و قوانین احترام نمی‌گذارد.

حال فرض کنید چنین کودکی بزرگ‌تر می‌شود و وقتی بحث به آموزش مسائل جنسی در بلوغ می‌رسد، والدینی که هیچ تمهیدی برای انتقال اطلاعات درست و حیاتی به نوجوان خود نداشته باشند، نوجوان را با مجموعه‌ای از تمایلات و پرسش‌های حل‌نشده و حتی سرکوب‌شده روبرو می‌کنند. از طرفی، اگر هویت و کشف خودِ کودک(بحران هویت) برای والدین اهمیتی نداشته باشد و او را صرفاً ابزار ارضای احساسات یا نمایش خود ببینند(همان‌طور که گاهی در بازی‌های غلط کودکی با ساگاوا رفتار می‌کنند)، احساس تنهایی و بی‌ارزشی در کودک قوت می‌گیرد.

در چنین فضایی هیچ زمینه‌ای برای رشد عزت‌نفس و مسئولیت‌پذیری وجود ندارد. در نتیجه فرد نه تنها احتمال بیشتری برای انجام رفتارهای پرخطر و خارج از متعارف پیدا می‌کند، بلکه بعد از ارتکاب هم احساس گناه یا سرزنش عمیقی نسبت به خود ندارد. از نظر روان‌شناسی، لذت بردن از رفتارهای آسیب‌رسان به دیگران و بی‌احساسی نسبت به رنج و حقوق دیگران، دقیقاً می‌تواند ریشه در همین شیوۀ تربیتی داشته باشد.

در مورد کسی که در کودکی با چنین سبک تربیتی‌ رشد کرده و بعداً هیچ محدودیتی برای خواسته‌هایش ندیده و تربیت جنسی هم دریافت نکرده، کاملاً منطقی است که احتمال آسیب‌های روانی و ایجاد میل به رفتارهای افراطی و حتی جنایت‌آمیز در او بالا برود. چون این فرد مهارت نه گفتن به خودش را فرا نگرفته و هیچ درکی از مسئولیت رفتار یا همدلی با دیگران در وجودش شکل نگرفته‌ است.

«من کوچک بودم و همه‌چیز در من جنب و جوشی منفی داشت، برای همین به آن زیبایی کامل خیره می‌شدم. این تحسین بود اما تحسین با کاتالیزورِ شهوت ترکیب شد و…». خبرنگار تحقیقی پاتریک ماه‌ها با ساگاوا گفت‌وگو کرد تا بفهمد خیال چگونه به واقعیت آدم‌خواری تبدیل شد؟ خبرنگار می‌گوید ساگاوا واقعاً فکر می‌کرد باید یک روز این کار را بکند، فقط منتظر نشانه‌ای بود که به او بگوید: وقتش است.

آن نشانه نخستین‌بار در ۲۳سالگی آمد؛ زمانی که با والدینش در توکیو زندگی می‌کرد. دختری آلمانی با چهرۀ مدل‌ها به محله‌شان آمد: «یک دختر سفیدپوستِ بسیار زیبا دیدم.» تصمیم گرفت وارد اتاقش شود. به‌گفتۀ خودش قصد کشتن نداشت، می‌خواست فقط تکه‌ای از او را بخورد. با یک چتر و نقاب لاستیکیِ فرانکشتاین مجهز شد؛ نقشه‌اش از واقعیت خیلی دور بود. از پنجره وارد اتاق شد، نزدیک تختی رفت که دختر خوابیده بود، اما دندانش به بدن خورد و دختر ناگهان بیدار شد. با فریاد پرید، او خواست فرار کند اما دختر قوی‌تر از او بود.

ساگاوا به اتهام تلاش برای تجاوز بازداشت شد اما با پرداخت پول پدر ساگاوا به دختر آلمانی، شکایت پس گرفته شد. پدرِ شرمسار پسرش را نزد روان‌پزشک فرستاد. پزشک اعلام کرد او به‌شدت خطرناک است. هیچ اقدامی صورت نگرفت. پنج سال بعد سال ۱۹۷۷، ساگاوا چمدان بست و راهی پاریس شد؛ شهر عشق و پایتخت خوراک اروپا.

در سوربن، دکترای ادبیات می‌خواند؛ دانشجویی ممتاز، اما در احاطهٔ همان وسوسه‌هایی که در ژاپن کمیاب بود: «برای نخستین‌بار به کلاسی رفتم که فقط دانشجویان سفیدپوست داشت. همکلاسی‌هایم بسیار زیبا بودند.» در سال ۱۹۸۱، وقتی رِنی هارتفلتِ(Renée Hartevelt) بلندقد وارد کلاسش شد، برقِ اول دیدار او را گرفت: «کاملاً شیفتۀ زیبایی‌اش شدم.» ساگاوا پنهانی طرحی پرتره از چهرۀ او کشید؛ دانشجوی ۲۵سالهٔ هلندی، مهربان و خوش‌باور یکی از معدود کسانی که به خودش زحمت داد با ساگاوا، دانشجوی خجالتی، سر صحبت را باز کند.

چندی بعد ساگاوا رنی را دعوت کرد به یک دورهمی با هم‌کلاسی‌ها. ساگاوا گفت: «شب بسیار خوبی بود، بسیار مهربان و روشن‌فکر بود. صادقانه حرف زدیم. شبی دوستانه که هرگز فراموش نمی‌کنم.» رنی هم در نامه‌ای به والدینش نوشت با او آشنا شده و پسر خوبی است و از آن شام لذت برده است. اما برای ساگاوا این آشنایی چیزی فراتر از دوستی بود: «عاشقِ رنی شدم و جنون‌ مرا فرا گرفت فکر می‌کردم نهایت دوست‌داشتنم این است که او را بخورم دیگر دوست داشتنم را چگونه باید نشان دهم؟ این تنها راه است!»

آن شب ساگاوا نقشهٔ قتل و آدم‌خواریِ رنی را ریخت و هنگام مصاحبه در مستند گفت ترجیح می‌دهد جزئیات را به ژاپنی بگوید: «دوست دارم به ژاپنی حرف بزنم؛ میل آدم‌ خوارانه‌ام شخصیت مرا قورت داده بود…» در هفته‌های بعد، با تکیه بر این‌که رنی آلمانی را روان صحبت می‌کرد، رابطه‌ای با او ساخت. نامه‌ای نوشت و از او دعوت کرد به آپارتمانش بیاید تا شعری آلمانی را برایش بخواند؛ بهانه‌اش این بود که باید برای کلاس دانشگاهی از شعر ضبط‌ صوت بگیرد: «رنی عزیز، بابت امروز ممنون. حالت الان بهتر است؟ در واقع باید عذر بخواهم… می‌توانی فردا عصر بیایی؟ فوری است. حق‌الزحمه می‌دهم… پی‌نوشت: این آخرین بار است.»

وقتی رنی رسید، ساگاوا همه‌چیز را از قبل چیده بود؛ سلاح کلیدی‌اش، یک تفنگ شکاری که ماه‌ها پیش خریده بود. «فکر می‌کردم امکان ندارد از رو‌ به‌ رو شلیک کنم. باید از پشت بزنم. برای این‌که پشتش به من باشد، باید بنشیند.» رنی شروع کرد شعری را بخواند که ساگاوا تعمداً دربارهٔ آدم‌خواری انتخاب کرده بود و او پشت سرش با تفنگ ایستاده بود.

«تصمیم گرفته بودم اولین گاز را بزنم. اما حتی با چاقوی غذاخوری هم نتوانستم پوست را بشکافم. دانش کالبدشناسی نداشتم؛ فکر می‌کردم فوراً گوشت قرمز در بدن انسان نمایان می‌شود، اما لایه‌ای شبیه دانۀ ذرت طولانی ادامه داشت(لایۀ چربی) و هرچه می‌بُریدم به گوشتِ مد نظر نمی‌رسیدم. با انگشتانم گوشت را بیرون کشیدم و در دهان گذاشتم. بعد با جسد رابطۀ جنسی برقرار کردم. برای اولین‌بار سعی کردم ببوسمش، به فرانسوی با صدای بلند گفتم دوستت دارم و رعشه‌ای شدید در تنم دوید.»

ساگاوا ۴۸ ساعت دیگر را تنها با جسدِ رنی گذراند و سپس کوشید بقایا را در بوآ دُ بولون رها کند. وقتی پلیس آپارتمانش را بازرسی کرد، دید یادگاری‌هایی از جنایت نزد خودش نگه داشته: مقدار قابل‌توجهی گوشت انسان، نوار ضبطِ لحظۀ قتل و حتی دوربینی با فیلمی بسیار وحشتناک. مأمور گفت: «او از مراحل کارش پس از مرگ قربانی عکس گرفته بود. تصاویر هولناک.» افزون بر مدرک‌های عینی، پلیس از صراحتِ بی‌پروا و پشیمان نبودن متهم مبهوت شد: «شب بازجویی بی‌هیچ تردیدی، جزئیات وحشتناک را توضیح داد؛ بدون تأسف. انگار هنوز هم به آن افتخار می‌کند.»

با وجود بداهتِ گناهکاریِ ساگاوا، فقط ۳۴ ماه پس از اعترافش، آزاد و به جامعه بازگردانده شد. او اواخر ژوئن سال ۱۹۸۱ بازداشت شد و چهره‌اش روی صفحهٔ اول روزنامه‌های فرانسه و ژاپن نشست. چهره‌ای مهتابی، بی‌حالت، بی‌هراس، بی‌شادی؛ انگار آن‌جا نبود. مطبوعات شیفتۀ مردی شدند که زن جوانی را کشته و با جسارت از جنایتش می‌گفت. روزنامه‌نگار ژان‌پی‌یر که در زندان با او دیدار داشت روایت کرد: «با خونسردی گفت گوش دست رنی  بر خلاف گوشت پاهایش که تند هستند خوش‌خوراک است.» با این‌که تقصیر ساگاوا تردیدبردار نبود، چون پدر پولداری داشت وکیل خوبی گرفتند و ادعای دیوانه بودن او در دادگاه با بررسی روانپزشک ثابت شد و با همراهی دولت فرانسه او در کمال ناباوری آزاد شد!

در پرونده‌های جنایی فرانسه، روان‌پزشکی قانونی الزامی است و در قانون جزا آمده. ساگاوا در زندان فوق‌امنیتی پاریس بیش از یک سال زیر نظر روان‌پزشکان بود. گزارش اصلی را یافتیم: در آن ساگاوا گره‌خورده به کوتاهی قد، بی‌اعتمادبه‌نفس، بیش‌فعال و از همه مهم‌تر هیجانی سرد به همراه خودشیفتگی زیاد در او توصیف شده است. وقتی از قتل حرف می‌زد گویی نقش بازی می‌کند. کسی که توان احساس گناه دارد، دست به چنین کاری نمی‌زند؛ برای این کار باید از برخی عواطف انسانی تهی شد، از همدلی و از سهیم‌بودن در تابوی جهان‌شمولِ آدم‌خواری.

گزارش افزون بر پرورش او در ژاپن، به شیوۀ علنیِ رهاکردن بقایا در پارک هم توجه کرده است. جمع‌بندی این بود که ساگاوا مجنون و غیرقابل‌محاکمه است. وکیلش گفت: محاکمهٔ بیمار روانی در فرانسه پذیرفتنی نیست؛ تفاوتِ دموکراسی با دیکتاتوری همین‌جا است. خانوادهٔ رنی نظر دیگری داشتند و خواستار ارزیابی دوم شدند، اما به نتیجه نرسیدند. وکیل افزود: «خانواده دوست دارند قاتلِ عزیزشان تا ابد زندان بماند، اما اگر هنگام ارتکاب جرم مسئولیت کیفری نداشته، قانون همان است.»

ساگاوا گفت: «هیچ احساسی نداشتم.» او به بیمارستان روانیِ پاریس منتقل شد برای مدتی نامحدود یعنی زندان ابدی. اما این پایان ماجرا نبود. همان‌طور که پدرش در ماجرای دختر آلمانی مداخله کرده بود، این‌بار هم دست‌به‌کار شد؛ وکیل گران‌قیمت‌تری گرفت؛ بانفوذ بود آن هم تا سطح دولت فرانسه! وکیلش به مستندسازان گفت: «با وزارت کشور و بهداشت در تماس بودم. گفتم انصاف نیست مالیات‌دهندگان فرانسوی هزینهٔ بستری او را بدهند، بی‌آن‌که درمانی انجام شود. باید به ژاپن برگردانده شود تا در بیمارستان روانی تحت درمان قرار گیرد.» دولت فرانسه پذیرفت؛ ۳۴ ماه پس از اعتراف، با یک شرط که بازنگردد به فرانسه آزاد شد و او هرگز بازنگشت.

امّا حقیقت تکان‌دهنده این بود که به‌محض گذاشتن پا در خاک ژاپن، مردی آزاد بود؛ چون در ژاپن مرتکب جرمی نشده بود. وقتی از پلهٔ هواپیما پایین آمد، می‌توانست تاکسی بگیرد و برود وسط توکیو. پدرش برای مهار رسانه‌ها، خروج او را کارگردانی کرد. «اگر آزاد می‌شدم، روزنامه‌نگاران ژاپنی و غربی پدر و خانواده‌ام را می‌دریدند. برای همین پدرم با بیمارستان روانی هماهنگ کرد تا وانمود شود بستری می‌شوم.» ساگاوا را به آمبولانس سپردند و مستقیم به بیمارستان روانی ماتسوزاوا در حومهٔ توکیو بردند.

در چشم رسانه‌های جهان، او قرار بود تا آخر عمر همان‌جا بماند. واقعیت این نبود. وقتی به ژاپن رسید از نظر حقوقی انسانی آزاد بود چون در ژاپن جرمی مرتکب نشده بود. فقط ۱۸ ماه بعد از بازگشت، ساگاوا بعد از معاینات متعدد روانپزشکان از بیمارستان مرخص شد جالب است که آن‌ها ادعا می‌کردند او عاقل است و می‌تواند مسئولیت کارهایش را بر عهده بگیرد و خود ایسی نیز بعد از این جریان می‌گوید آن‌ها مدتی درمان من را ادامه دادند و سپس مرا رها کردند سپس ایسی به جامعه برگشت.

با وجود خشم عمومی، ساگاوا ۲۳ سال آزادانه در ژاپن زندگی کرده است. امروز در آپارتمانی کوچک نزدیک توکیو ۵۸ ساله و با نامی مستعار پرسه می‌زند. مستندسازان به تنهایی به خانۀ قاتلِ آدم‌خوار رفتند؛ زیرا هیچ نظارت پزشکی یا پلیسی بر او نیست. ساگاوا گفت: «این اتاق غذاخوری من است. موسیقی کلاسیک را خیلی دوست دارم، از کودکی هم علاقه داشتم، می‌خواستم معلم شوم. زندگی‌ام بسیار فلاکت‌بار بود، پرشور و گاهی دیوانه‌وار؛ موسیقی نجاتم می‌دهد.»

ساگاوا بیکار و تنها است. «این هدیهٔ تولدم از طرف برادرم است… او همیشه یا خواب است یا در حال تمیزکاری.» پس از مرگ والدینش دو سال پیش، هر روز آیینی برای آن‌ها دارد. «برای پدر و مادرم دعا می‌خوانم؛ مخصوصاً برای آن بار جنسی که بر دوش من است. وقتی به پاریس رفتم فکر کردم از فشار خانواده فرار می‌کنم.» اما او پس از بازگشت فهمید رسوایی زندگی خانواده را خرد کرده است.

برادرش آسم عصبی گرفت، پدر از کار پرنفوذش که مدیر شرکت آب‌های کیوریتا بود استعفا داد و مادر تلاش به خودکشی کرد. جالب است بدانید کسب و کار پدر او در حال حاضر 859 میلیون دلار ارزش دارد. و اینگونه نبوده که پدر او ناگهانی به پول برسد بلکه نسل به نسل به آن‌ها ارث رسیده. ظاهراً پدر بزرگ ایسی ساگاوا نیز در یکی از بزرگ‌ترین دفاتر روزنامه‌نگاری آسیا کار می‌کرده.

کارنامۀ پس از آزادای | زندگینامه ایسی ساگاوا

ایسی ساگاوا می‌گوید: «پشیمانم… بابت قربانی‌ام، خانواده‌اش، پدرومادرم، برادرم… همه‌چیز.» با این حال، کارنامهٔ پس از آزادی‌اش چیز دیگری می‌گوید. میانهٔ دهۀ هشتاد، کتابی نوشت به نام در مه(In the Fog) که بر خلاف خواست خانوادهٔ خودش و خانوادۀ رنی منتشر شد؛ این کتاب روایت جنایت او با رنی بود که با زاویۀ دید اول‌شخص نوشته شده. یکی از منتقدان در مستند او گفته: «این کتاب ادبیات نیست؛ آشغالِ غیراخلاقی است.» امّا درست به همین دلیل کتاب در مه در ژاپن پرفروش شد.

اما داستان نوشتن اولین کتاب او چگونه بود؟

زمانی که ایسی در بیمارستان فرانسه بستری بوده است، نویسنده‌ای به نام اینوهیکو یومودا(Inuhiko Yomota) نزد ایسی امده و با کمک یک‌دیگر کتابی می‌نویسند به نام در مه داستان تخیلی مردی که یک زن را می‌کشد و بدن او را می‌خورد. همه معتقد هستد این کتاب واقعی است و دقیقا کاری است که ایسی کرده منتهی ایسی آمده اسم شخصیت‌ها را در کتاب تغییر داده و ادعا می‌کند من رمان نوشته‌ام و نویسنده‌ام!

ایسی اصلا برایش مهم نیست که بقیه بدانند این کتاب واقعی است یا خیر اما به بهانۀ اینکه این یک رمان است و داستان واقعی نیست، منتشر شده است. جالب است همانطور که گفته  شد هم خانوادۀ خودش و هم خانوادۀ رنی مخالف انتشار این کتاب بودند، اما ایسی این کتاب را بدون توجه به دیگران منتشر می‌کند. سپس کتاب هم در فرانسه هم در ژاپن بست‌سلر می‌شود یعنی تعداد خیلی بالایی از آن به فروش می‌رسد. ایسی تا سال 1984 در این بیمارستان بستری می‌ماند و بعد از آن همان‌طور که اشاره شد به ژاپن می‌رود.

پس از اینکه ایسی ساگاوا از بیمارستان روانی در ژاپن آزاد شد، مدام گلایه می‌کرد که هیچکس حاضر نیست به او کاری بسپارد. او که همچنان روی حساب اعتباری پدرش زندگی می‌کرد، بیشتر وقتش را صرف خوش‌گذرانی با دختران جوان و وقت‌گذرانی بی‌هدف می‌کرد. اما این وضعیت چندان دوام نیاورد. روزی تلفن خانه‌اش زنگ خورد: یک قاتل سریالی و آدم‌ربا در ژاپن دستگیر شده بود و مقامات تصمیم گرفته بودند کسی را برای مصاحبه با او بفرستند. عجیب‌تر این‌که انتخابشان ساگاوا بود.

به ایسی پیشنهاد شد در ازای دریافت مبلغ قابل توجهی با آن جنایتکار مصاحبه کند و مقاله‌ای درباره‌اش بنویسد. ساگاوا فرصت را غنیمت شمرد، پول را برداشت و دست به کار شد؛ مقاله‌ای نوشت که با همکاری پلیس و مقامات به‌نام خودش منتشر شد. همین تجربه جرقه‌ای در ذهن او روشن کرد: اگر توانسته بود با چنین موضوعی نظر مردم و رسانه‌ها را جلب کند، پس شاید بتواند این مسیر را ادامه دهد و شهرت و درآمد بیشتری کسب کند.

ایسی با همین فکر شروع به نوشتن کرد، چون فهمیده بود مردم همیشه تشنۀ داستان‌های هیجان‌انگیز جنسی، جنایی و ماجراهای تاریک‌اند. او این بار خود را نه فقط به عنوان یک جنایتکار، بلکه به عنوان کسی مطرح کرد که می‌توانست جنایت را روایت کند.

ایسی ساگاوا بعد از این اتفاق ۱۹ جلد کتاب دیگر هم می‌نویسد. یعنی تا الآن آقا ایسی ساگاوا 20 جلد کتاب نوشته و منتشر کرده است! شاید برایتان جالب باشد که او داستان مصور یا مانگا نیز منتشر کرده که یکی از این مانگاها داستان قتل و خوردن زنی است که در آن تمام تصاویر به‌صورت نقاشی از گاز زدن و خوردن گوشت رنی موجود می‌باشد. عجیب است که طبق مستند اولین کتاب او بالای دو هزار بار چاپ شده و به‌صورت کامل فروخته شده است. مانگاها داستان‌های مصوری هستند که اغلب انیمه‌ها از آن‌ها اقتباس می‌شوند.

فهرست کتاب‌ها:

۱. 霧の中 (In the Fog)

۲. サンタの棺 (Santa’s Coffin)

۳. ぼくが仏だったなら (If I Were Buddha)

۴. パリの犯罪 (Paris Crime)

۵. 肉体の悪夢 (Nightmare of the Flesh)

۶. 死体の告白 (Confession of a Corpse)

۷. 人間の証明 (Proof of Humanity)

۸. ひと (People)

۹. レネーへの手紙 (Letter to Renée)

۱۰. 人狩りの日々 (Days of Manhunt)

۱۱. 愛と欲望の果て (The Extremity of Love and Desire)

۱۲. 僕の脳と怪物たち (My Brain and Monsters)

۱۳. 地獄の贖罪 (Atonement of Hell)

۱۴. ニクタイの楽しみ(Manga de yomu nikutai no tanoshimi

۱۵. カニバリズムの記憶 (Memoir of Cannibalism)

۱۶. 死と官能 (Death and Eroticism)

۱۷. パリ殺人事件簿 (Paris Murder Files)

۱۸. 飢えた獣 (The Starved Beast)

۱۹. 呪われた夜 (The Cursed Night)

۲۰. 狂気の中で (Inside Madness)

اکثر این نام‌ها و عناوین از آرشیو کتابخانه ملی ژاپن، مستندهای تلویزیونی، مصاحبه‌های او و پایگاه‌هایی مثل Goodreads و Japanese Wikipedia برداشت شده‌اند.

جذابیت آثار و داستان‌های افراد جنایتکار و کسانی مثل ایسی ساگاوا، پدیده‌ای جهانی است که هم در شرق و هم در غرب وجود دارد. جامعه‌ای که مصرف‌کننده این روایت‌ها است به نوعی هوس تماشای ترس و انحراف دارد اما نکته تأسف‌بار این است که بازار فرهنگ و صنعت رسانه این میل بیمارگونه را مهار نمی‌کند بلکه آن را تشویق هم می‌کند.

وقتی فردی که مرتکب قتلی فجیع شده نه فقط به عنوان مجرم، بلکه به عنوان نویسنده، هنرمند یا حتی سلبریتی عرضه می‌شود، خطاب جدی به همان جامعه‌ و نظام سیاسی اجتماعی است که اجازه داده جنایت به ابزاری برای فروش، سرگرمی و حتی درآمدزایی تبدیل شود. چنین ساختاری قربانی و رنج را نادیده می‌گیرد و آن را در  کمال ناباوری به خاطره، هیجان و مصرف‌گرایی بی قید و بند خلاصه می‌کند.

در ژاپن استقبال گسترده از کتاب‌های ساگاوا و حتی مانگای مخصوص او که لحظه‌های قتل و خوردن قربانی را به تصویر کشیده پیام روشنی به ما می‌دهد که مرز اخلاق و ابتذال به سادگی توسط بازار و عطشی که خود بازار به مخاطبان بری سوددهی بیشتر القاء می‌کند جابجا می‌شود. کافی‌ است بخواهند چیزی را که تابو است بشکنند یا از سیر غرایز تاریک لذت ببرند حتی اگر هر اصل دینی و انسانی‌ای را زیر پا بگذارند.

در غرب هم وضعیت تفاوت چندانی ندارد. از فروش آثار قاتلان سریالی گرفته تا ساخت فیلم، مستند، بازی ویدئویی یا کتاب‌هایی دربارۀ آنان که بسیاری‌شان صرفاً برای هیجان، سود و سرگرمی مصرف می‌شوند. این جوامع نه فقط خود افراد را به شهرت می‌رسانند بلکه قربانیانشان را فراموش‌شده یا حتی بی‌اهمیت جلوه می‌دهند. دولت‌ها هم با نبود محدودیت‌های جدی یا حتی فراهم‌کردن بستر قانونی برای چنین تولیداتی، مسؤلیت خود را عملاً زیر سؤال می‌برند.

این استقبال انبوه از جنایت و مرگ نشانگر بحران عمیق دینی، اخلاقی و آسیب‌شناسی روانی در ساختار جوامع مدرن است. این سیستم‌ها به جای آنکه قاتل را بازخواست یا منزوی کنند او را به نماد سرگرمی و فروش تبدیل می‌کنند و مردم هم با خرید و دنبال‌کردن این آثار خود بخش مهمی از این چرخه بیمارگونه‌اند. در نهایت، بی‌مسئولیتی فرهنگی و نهادینه‌ شدن مصرف افراطی، مفهوم کاتارسیس و عبرت را از بین می‌برد و آنچه می‌ماند، تماشای عریانِ خشونت و انحراف برای لذت شخصی و نفسانی است؛ موضوعی که باید جدی‌ترین انتقادها را نه فقط متوجه دولت‌ها بلکه کل جامعه کرد.

عجیب‌تر آنکه ساگاوا خیلی زود به رسانه‌های دیگر سر زد. او طی ربع قرن گذشته در تقریباً همۀ رسانه‌های ژاپن ظاهر شده است؛ از کتاب شروع شد، بعد ستون‌نویسِ روزنامه و مجلات شد. از فتیش‌های جنسی گرفته تا مطالب عمومی، سخنرانی در دانشگاه‌ها، حتی بازیگری فیلم‌های پورن! موضوع تمام این حضورها یکی است یعنی قتل و آدم‌خواریِ زن قدبلند غربی. یکی از خبرنگاران خارجی گفت: «اینکه از آزادی‌اش برای مشهورشدن به‌خاطر کاری که کرده استفاده کرده تکان‌دهنده است. دست‌کم می‌توانست پنهان بماند.»

ساگاوا پنهان‌کاری را انتخاب نکرد. او در اظهاراتش داخل مستند گفته که تعجب می‌کنم که مردم ژاپن و غرب نیز مانند من دیوانه هستند که کتاب‌ها و آثار من را می‌خرند و می‌خوانند! «در ویدیوهای اروتیک ظاهر شدم. می‌دانم گناه است اما نتوانستم مقاومت کنم.» در پورنوگرافی‌های عجیبش، بازیگران زنِ قدبلندِ غربی انتخاب می‌کرد؛ اگر می‌شد هلندی، شبیهِ قربانی‌اش. برای یکی از تولیدات حتی به پارکی با حال‌وهوای هلند رفت که شبیه آمستردام طراحی شده بود: «دوست دختر یکی از دوستانم هلندی بود، برای همین فضا را این‌طور انتخاب کردم.» مانند هر چیز دیگری با برچسب ساگاوا، بازارِ پررونقی برای این فیلم‌ها در ژاپن شکل گرفت.

جامعه‌شناسان در مستند او توضیح می‌دهند که در نگاه بخشی از جامعهٔ ژاپن به زنان غربی، همواره آمیخته‌ای از شیفتگی و فاصلهٔ دست‌نیافتنی بوده است؛ کمیابی و جنسی‌سازیِ زنان سفید پوست باعث شد این جنایت اگر قربانی‌اش زن ژاپنی می‌بود، نگاه دیگری می‌گرفت. ساگاوا نوعی ضدقهرمان شد. اما مسئلۀ نگران‌کننده‌تر این بود که در خلوت، وسواس‌هایش ادامه داشت. با نام مستعار، بارها با زنان غربیِ قدبلندِ شاغل در صنعت پورنوگرفی توکیو رابطه داشت.

حتی گذرنامه گرفت و سفر خارجی رفت: «با دوست کانادایی‌ام رفتیم استراحت. خود آن‌ها پیشنهاد دادند… من هزینهٔ پرواز و هتل را دادم.» مستندسازان برای تماس با زنانی که در عکس‌های ساگاوا دیده می‌شدند تلاش کردند، اما فقط تأیید خود او را دارند که آسیبی به آن‌ها نرسانده است. چیزی که می‌دانیم این است که با وجود شواهد علنی از وسواس ادامه‌دارِ آدم‌خواری، دهه‌ها بدون هیچ نظارتی رها شده است. خودش می‌گوید: «میل من همان است! پاهای دختران زیبا. قول نمی‌دهم هرگز نخورم… نمی‌دانم.»

ساگاوا گرچه در ژاپن بدل به نوعی ضدقهرمان شد اما هیچ نهاد پزشکی یا قضایی مراقب وسوسه‌های آدم‌ خواریِ او نبود؛ وسوسه‌هایی که، بنا بر شواهد هنوز زنده‌اند. در شهری با دوازده‌میلیون نفر جمعیت آزادانه پرسه می‌زند؛ آزادیی که بسیار سؤال‌برانگیز است.

برای بررسی علمیِ وضعیت کنونی او از یکی از برجسته‌ترین روان‌شناسان جنایی ژاپن در مستند خواسته شد نخستین ارزیابی جامعِ ساگاوا را پس از بیش از ده سال انجام دهد. این متخصص گزارش روان‌پزشکی فرانسوی سوابق پزشکی ژاپنی و نوشته‌های خودِ ساگاوا را دقیق مطالعه کرد و سپس با او رودررو شد. روان‌شناس شروع کرد: «در کتابت نوشته‌ای که خیال آدم‌خواری از کودکی به تو چسبیده. می‌توانی بگویی خیال‌پردازی‌هایت متوقف شده؟»

ساگاوا با لبخندی کمرنگ جواب داد: «نه، قطع نشده. در من، لیبیدو و اشتها به‌هم گره خورده‌اند. برای مثال گرمای تابستان که می‌شود و در قطار پاهای دختران جوان را می‌بینم، پیش خودم می‌گویم خوش‌خوراک‌اند. همین قدر واقعی است.»

پرسید: «برای مهار این تمایلات چه می‌کنی؟»

گفت: «استمنا؛ وقتی تمام می‌شود، کشش هم فرو می‌نشیند. باز تکرار می‌شود و من همین چرخه را ادامه می‌دهم.»

روان‌شناس بعداً در مستند توضیح داد: «او از کودکی خیال آدم‌خواری داشته؛ کودک از پستان مادر تغذیه می‌کند و با خوردن زنده می‌ماند، پس تعجبی نیست که بخواهد چیزی را که دوست دارد بخورد. اما در مورد او، به‌دلیل حمایت افراطی خانواده، هرگز مهارت سرکوب این امیال خام را نیاموخته. نکتهٔ دوم این است که در نوشته‌ها و حرف‌هایش آشکارا می‌گوید هیچ احساس واقعی‌ای در کار نیست؛ گویی دچار مسخ شخصیت است. نتیجه آنکه بسیار سرد است و در عمق وجودش پشیمانی ندارد. عادت دارد آرام‌ آرام دیگری را به گوشت تبدیل کند و این خطرناک است.»

با وجود این هشدار صریح در ژاپن هیچ سازوکار قانونی برای وادارکردن فرد مبتلا به اختلال روانیِ خطرناک به درمان وجود ندارد؛ یعنی ساگاوا همچنان آزاد است. یکی از مأموران پیشین پرونده می‌گوید: «با دانستن این‌که از جنایتش نفع مالی برده و تقریباً نانش در خونِ قربانی است، معتقدم بزرگ‌ترین شکست عدالت رخ داده. او باید سال‌ها در بیمارستان قضایی می‌ماند و درمان می‌شد، اما نشد.» و ادامه می‌دهد: «جبرانش دشوار است؛ قانون ژاپن راهی نگذاشته.»

امروز، بیش از چهار دهه پس از قتل، برخی از کسانی که ساگاوا را از نزدیک دیده‌اند همچنان هشدار می‌دهند: غریزه‌ای که یک بار به عمل بدل شد، خفته اما زنده است. خودِ ساگاوا در پایان گفت: «کُشتن دوباره در کارم نیست؛ هرگز نمی‌خواهم تکرار کنم.» جمله‌ای که بیشتر شبیه امید است تا تضمین.

ایسی ساگاوا امروز، در هفتادو سه‌ سالگی، مردی‌ است اسیر بدن و ذهن خودش؛ بدنی نیمه‌فلج، رنجور از دیابت و دستگاهی متصل به شکمش تا به‌زور بتواند غذا را هضم کند. بعد از دو بار حملۀ قلبی و یک سکتۀ سنگین در سال ۲۰۱۳، حالا دیگر حتی نمی‌تواند آب دهانش را فرو ببرد چه برسد به حرف زدن یا راه‌رفتن درست‌وحسابی. از تمام اعضای خانواده فقط یک برادر برایش مانده. همان برادری که خرج زندگی و مراقبتش را می‌دهد. با این حال ساگاوا همچنان در توکیو و با هویتی تازه زندگی می‌کند؛ دور از نگاه عموم اما نه چندان دور از اشتیاقش برای آنچه سال‌ها پیش او را به دنیای جنایت کشاند.

برادرش می‌گوید وضعیت روحی‌ او عجیب خوب است: روزها فیلم و سریال می‌بیند، عکس زنان زیبا را جمع می‌کند و سعی می‌کند دلخوش باشد. اما چیزی که هرگز عوض نشده همان سایۀ سنگین امیال گذشته‌ است. خودش در آخرین مصاحبه‌ای که قبل از سکته با مجلۀ وایس انجام داد رک و پوست‌کنده گفت که هنوز هم میل به آدم‌خواری در وجودش هست. اعتراف کرد کافی است زنی زیبا را ببیند؛ ذهنش به جای تحسین یا دوست‌داشتن، فوراً به فکر طعم گوشت می‌افتد و آرزو می‌کند کاش می‌توانست او را بخورد.

نگران هویت و معنای زندگی‌اش بود و هست. صادقانه گفته همیشه برای رسانه‌ها بازی کرده و نه خودش فهمیده واقعاً چه کسی است و نه هدفش را در زندگی پیدا کرده. می‌گوید: «کاش به جای زندگی در این وضعیت، همان اوایل اعدامم می‌کردند… البته ترجیح می‌دادم عدام به این صورت باشد که به دست یک زن زیبا کشته شوم.»

ساگاوا تا امروز یک‌بار هم از خانوادۀ قربانی رنی، عذرخواهی نکرده. او برخلاف بسیاری از جنایتکاران که بعدها طلب بخشش می‌کنند یا دنبال راهی برای جبران می‌گردند، حتی در این سن و در بستر بیماری هم به غرایزش وفادار مانده است؛ بی‌آنکه نشانی از پشیمانی واقعی یا مسئولیت‌پذیری نشان بدهد.

قبلی آزادی چیست؟ فریبی بزرگ به نام آزادی
بعدی نفوذ یهود در دوران پهلوی دوم

پست های مرتبط

جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران

۱۴۰۵-۰۵-۰۶

جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران | بایسته‌های محتوایی در مدیریت اجتماعات

احمدرضا
ادامه مطلب
موفقیت های جمهوری اسلامی

۱۴۰۵-۰۵-۰۵

موفقیت های جمهوری اسلامی | دست‌آوردهای رهبری

احمدرضا
ادامه مطلب
حمله زمینی به ایران

۱۴۰۵-۰۵-۰۴

حمله زمینی به ایران | چرا پیروزی ما ۱۰۰% است؟

احمدرضا
ادامه مطلب
نبرد مقدس

۱۴۰۵-۰۵-۰۴

نبرد مقدس | دوره جامع تربیت مدرس نبرد مقدس

احمدرضا
ادامه مطلب
تهدید پل در مقابل کشتی ترامپ

۱۴۰۵-۰۴-۳۱

تهدید پل در مقابل کشتی ترامپ | اعتراف به شکست از نیروی دریایی ایران

alireza.mor110
ادامه مطلب

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

جستجو در مطالب سایت
جستجو برای:
نوشته‌های تازه
  • جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران | بایسته‌های محتوایی در مدیریت اجتماعات
  • موفقیت های جمهوری اسلامی | دست‌آوردهای رهبری
  • حمله زمینی به ایران | چرا پیروزی ما ۱۰۰% است؟
  • نبرد مقدس | دوره جامع تربیت مدرس نبرد مقدس
  • تهدید پل در مقابل کشتی ترامپ | اعتراف به شکست از نیروی دریایی ایران
آخرین دیدگاه‌ها
  • حاتمی در کاملترین زندگینامه محمدمهدی طهرانچی | دانشمند هسته‌ای و رئیس دانشگاه آزاد
  • S در نقد سریال Unorthodox-2020 | دین بستری برای عقده‌گشایی فراهم می‌کند
  • .... در کاملترین زندگینامه محمدمهدی طهرانچی | دانشمند هسته‌ای و رئیس دانشگاه آزاد
  • بنده مظلوم خدا در کاملترین زندگینامه محمدمهدی طهرانچی | دانشمند هسته‌ای و رئیس دانشگاه آزاد
  • رسول در تاویستاک نام دیگر شیطان
محصولات
  • کتاب جریان‌شناسی سینمای ایران کتاب جریان‌شناسی سینمای ایران
    تومان 540.000
  • کتاب دین در سینمای شرق و غرب کتاب دین در سینمای شرق و غرب
    تومان 550.000
  • مجله خردورزی مجله خردورزی | سیره استاد فرج نژاد
    تومان 145.000
  • دوره ژورنالیسم دوره جامع ژورنالیسم
    نمره 5.00 از 5

    تومان 1.400.000
  • دوره جامع طراحی گرافیک دوره جامع طراحی گرافیک | گرافیست‌شو
    تومان 2.000.000
  • دوره جامع مستندسازی دوره جامع مستندسازی
    تومان 1.400.000
  • کتاب سیمرغ در آشیان چهلم کتاب سیمرغ در آشیان چهلم
    تومان 130.000
  • دوره آموزش سینما استاد مستغاثی دوره آموزش سینما استاد مستغاثی
    تومان 1.500.000
  • دوره 0 تا 100 پریمیر دوره 0 تا 100 پریمیر(آموزش تدوین)
    تومان 800.000
  • کتاب چهههل و یک سیمرررغ کتاب چهههل و یک سیمرررغ
    تومان 270.000
سایت استاد فرج نژاد

مؤسسۀ فرهنگی رسانه‌ای استاد فرج‌نژاد در سال ۱۴۰۱ فعالیت خود را در زمینۀ تربیت نیروهای رسانه‌ای دشمن‌شناس انقلابی آغاز کرد. این مؤسسه به یاد مرحوم استاد دکتر محمدحسین فرج‌نژاد، نامگذاری شده است. استاد فرج‌نژاد طلبۀ جهادی دشمن‌شناس و استاد مبرز سواد رسانه‌ای بود که به چندین زبان تسلط داشت و صدها شاگرد در حیات کوتاه اما پربرکت خود تربیت کرد.

دسترسی سریع
  • درباره ما
  • ایران پدیا
  • محصولات غرفه باسلام موسسه
  • مجموع دوره‎‌های رایگان استاد فرج‌نژاد
شبکه های اجتماعی
icon--white Telegram-plane Instagram ویراستی سایت استاد فرج نژاد حساب توییتر استاد فرج نژاد حساب ایتا سایت استاد فرج نژاد Youtube

قم، خیابان بسیج (هنرستان)، جنب خیابان شهید تراب نجف‌زاده، مؤسسۀ فرهنگی رسانه‌ای استاد محمدحسین فرج‌نژاد