حجتالاسلام ایمانی: پیشنهاد راهبردی حاج قاسم به بشار اسد، تسلیح مردم در قالب «جیشالشعبی» بود
حجتالاسلام ایمانی: پیشنهاد راهبردی حاج قاسم به بشار اسد، تسلیح مردم در قالب «جیشالشعبی» بود
مؤسسهٔ فرهنگی رسانهای استاد فرجنژاد در ادامهٔ رسالت آگاهیبخشی و بصیرتافزایی خود، هفتمین جلسه از سلسلهنشستهای تبیینی را با موضوع کلان «دشمنشناسی و مقاومت» برگزار کرد. این رویداد که در تاریخ سهشنبه، شانزدهم دیماه سال ۱۴۰۴ برنامهریزی و اجرا شد، فضایی را برای تحلیل عمیق جریانهای سیاسی و عقیدتی روز فراهم آورد تا مخاطبان بتوانند با نگاهی دقیقتر به تحولات منطقه و جهان بنگرند. در این نشست تخصصی، حجتالاسلام والمسلمین دکتر ایمانی، مدیر مجمع جهانی اهل بیت (علیهمالسلام) در استان خراسان رضوی، به عنوان سخنران ویژه حضور یافتند و مطالب خود را ذیل عنوان «مصباح مقاومت» ارائه کردند. ایشان در طی سخنان خود به تبیین ابعاد گوناگون این مفهوم پرداختند و با تشریح جایگاه و نقش مؤلفههای نورانی و هدایتگر در مسیر مبارزه با استکبار، نکات ارزندهای را پیرامون الگوهای مقاومت اسلامی برای حاضرین در جلسه بیان نمودند.
در ادامه متن تفصیلی این نشست خدمت شما تقدیم میشود.
حجت الاسلام والمسلمین ایمانی در این جلسه بیان کردند: مطابق با حدیث نورانی پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) که فرمودند: «حُسنُ السُؤالِ نِصفُ العِلم»، کیفیت طرح پرسش، نیمی از مسیر دانایی است. مصداق بارز این تعبیر، شیوهی دقیق و عالمانهی مطرح کردن موضوع در این گفتگوست که مخاطب و گوینده را مستقیماً در بستر اصلی بحث قرار میدهد و از حواشی باز میدارد؛ امری که زمینهساز پردازشِ کامل و زیبای مباحث گردید.
فهرست مطالب
Toggleاعجاز ولادت در کعبه؛ پاداش سرپرستی پیامبر (ص)
شایسته است در طلیعهی سخن، به رسم ادب و وظیفهی دینی، حلول ماه رجب و ولادت با سعادت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را تبریک عرض نمایم. اگرچه ماه رجب، ماه ولادت امام باقر (علیهالسلام) و امام جواد (علیهالسلام) نیز هست و در ادعیهی این ماه از تعابیر بلندی همچون «عَلِی بْنِ مُحَمَّدٍ الْمُنْتَجَب» یاد میشود، اما میلاد مسعود مولیالموحدین به عنوان «تاجالموالید»، جایگاهی یگانه دارد. کیفیت ولادت ایشان حقیقتاً معجزهای الهی است که به تعبیر شاعر: «میسر نگردد به کس این سعادت / به کعبه ولادت به مسجد شهادت»؛ فضیلتی که منحصراً مختص به امیرالمؤمنین (علیهالسلام) است.
باید توجه داشت که اگر فاطمه بنت اسد و حضرت ابوطالب (رضواناللهعلیهما) شایستگی والدینیِ شخصیتی همچون امیرالمؤمنین را یافتند، ریشه در پیشینهی درخشان آنان دارد. آنان سالهای متمادی، کفالت و سرپرستی وجود مقدس پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) را که در کودکی یتیم شده بودند، بر عهده داشتند. هنگامی که حضرت رسول متولد شدند، پدر بزرگوارشان عبدالله در مدینه رحلت کرده بود و شش سال بعد نیز مادرشان آمنه دار فانی را وداع گفت. پس از آن، سرپرستی به عبدالمطلب جد ایشان سپرده شد و او نیز در بستر مرگ، با وجود داشتن دوازده پسر و شش دختر، کفالت نوه یتیم خود را به ابوطالب و همسرش فاطمه بنت اسد سپرد. این زوج کریم، چنان لیاقتی از خود نشان دادند که پاداش آن، تولد علی (علیهالسلام) در دامانشان بود. نقل شده است که فاطمه بنت اسد در حال طواف، با مشاهدهی بتهای آویخته بر کعبه، با خدای خویش نجوا میکرد و از وجود بتها اندوهگین بود، در حالی که میدانست فرزندی که در رحم دارد، درهمشکننده این بتها خواهد بود. ناگهان درد زایمان بر او غالب شد و به پروردگار کعبه پناه برد. در این هنگام دیوار کعبه شکافته شد، فاطمه به درون رفت و سه روز بعد، در حالی که قنداقهی نوزاد را در آغوش داشت، خارج شد و فرزند را به ابوطالب سپرد. هنگامی که والدین در اندیشهی نامگذاری نوزاد بودند، لوحی سبز رنگ پدیدار گشت که بر آن ابیاتی نقش بسته بود، از جمله: «خُصِّصتُ بِالوَلَدِ الزَکیِّ … علیٌّ اِشتُقَّ مِنَ العَلِیِّ»؛ بدین معنا که شما ویژهی این موهبت شدید و نام او را برگرفته از نام خدای علیاعلی، «علی» بگذارید.
زینب کبری (س) اسوه وفاداری و عقیله بنیهاشم
نمیتوان از ایام ماه رجب سخن گفت و از نیمهی این ماه، که سالروز وفات شهادتگونهی حضرت زینب کبری (سلاماللهعلیها) است، غافل شد. شخصیت ایشان دنیایی از درس و معرفت است. اگر حضرت عباس (علیهالسلام) مظهر وفاداری در میان مردان است، حضرت زینب (سلاماللهعلیها) نیز نماد وفاداری و برادردوستی در میان بانوان به شمار میرود. نکتهی قابل تأمل در زندگی این دو بزرگوار، تشابه در طول عمر شریفشان است که هر دو ۵۷ سال زیستند. حضرت زینب (سلاماللهعلیها) که حدود یک سال و نیم پیش از برادر متولد شده بود، پس از واقعهی عاشورا نیز بیش از یک سال و نیم دوام نیاورد و سرانجام در غربت و تبعید جان به جانآفرین تسلیم کرد. چه در شام و چه در مصر، که هر دو مکان به نام ایشان مزین به بارگاه است، یاد و نام این بانوی بزرگوار همواره زنده و الهامبخش است.
تقارن ایام اعتکاف با یادمان سردار مقاومت
امسال، سالروز ولادت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) با ششمین سالگرد شهادت سردار دلها، شهید حاج قاسم سلیمانی، تقارن یافت؛ شخصیتی که حیات، شهادت و تمام ابعاد زندگیاش با مفهوم «مقاومت» گره خورده بود. این تقارن سبب شد تا ایام البیض و مراسم اعتکاف امسال، برای معتکفین رنگ و بوی مقاومت بگیرد و الهامبخش باشد. ترکیبِ «دههی بصیرت و میثاق با ولایت»، «ولادت امیرالمؤمنین» و «سالگرد شهادت سردار سلیمانی»، فضایی معنوی و بصیرتی را رقم زد که عبورِ سطحی از آن شایسته نیست. حقیقتاً اگر امروز جوانان ما و نسلهای آینده، انسی با اهلبیت (علیهمالسلام) دارند و معرفتی نسبت به امیرالمؤمنین و زینب کبری (سلاماللهعلیهما) کسب میکنند، همگی مرهون خونهای پاکی است که در راه اسلام ریخته شده است. بیشک اگر آن رژیم خبیث شاهنشاهی و سیاستهای دینزدای پدر و پسر ادامه مییافت، معلوم نبود که در سالهای بعد، نام و نشانی از قرآن، اسلام و حضرات معصومین باقی میماند؛ لذا گرامیداشتِ یاد شهدا، کمترین وظیفهی ماست.
پیوند عمیق حاج قاسم با مبانی فکری و کتابخوانی
در خصوص ابعاد شخصیتی شهید سلیمانی (رضواناللهعلیه) نکتهای که شاید کمتر بدان پرداخته شده، انس عجیب ایشان با کتاب و مطالعه بود. حجتالاسلام نواب نقل میکردند که حاج قاسم همواره پیگیر تازههای نشر در مجموعههای فرهنگی بود و تأکید داشت که نسخهای از کتب جدید را برای مطالعه به ایشان برسانند. اما آنچه بیش از همه در منظومهی فکری ایشان برجستگی داشت، انس با آثار و منشورات «مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی» بود؛ به عبارت دیگر، کارهای علمی و عمیق مرحوم آیتالله مصباح یزدی، به نوعی پشتوانهی فکری و عقیدتیِ سردار سلیمانی و بسیاری از بزرگان این مسیر محسوب میشد.
نگرانیهای راهبردی سردار در عرصه سیاست داخلی
شواهد متعددی از بینش سیاسی و دغدغههای کلان حاج قاسم وجود دارد که ذکر آنها در این محفل خالی از لطف نیست. به عنوان نمونه، در ایام انتخابات ریاست جمهوری که آقای روحانی به پیروزی رسید، فردای روز انتخابات، بنده برای سخنرانی در ستاد نیروی قدس دعوت داشتم. فضا سنگین بود و نتایج اولیه، انتخاب ایشان را قطعی نشان میداد. پس از پایان سخنرانی، شهید سلیمانی نزد بنده آمدند و پس از مصافحه، از ایشان دربارهی تحلیلشان از وضعیت پرسیدم. ایشان با صراحت فرمودند: «من تنها یک نگرانی دارم و آن این است که با روی کار آمدن این طیف فکری، خط مقاومت ضربه ببیند.» برای من بسیار تأملبرانگیز بود که دغدغهی اصلی ایشان، فراتر از مسائل اقتصادی یا سیاسیِ صرف، حفظ کیان مقاومت در برابر تفکرات غربگرا و لیبرالی بود؛ تفکراتی که در آن هشت سال، به اذعان خودشان ثمرهای جز «هیچ» در قضیهی برجام نداشت. متأسفانه این نگرانیِ هوشمندانه محقق شد و مقاومت در آن دوران آسیب دید. به خاطر دارم که در همان ماههای نخست، حاج قاسم خدمت مقام معظم رهبری رسیدند و استمداد طلبیدند که: «آقا توصیهای به دولت بکنید که بودجه و حقوق بچههای مقاومت را کاهش ندهند؛ چرا که اگر منطقه و مقاومت آسیب ببیند، ضربهی بعدی متوجه امنیت خودِ ما خواهد بود.»
امنیت و منافع ملی در پرتو حمایت از محور مقاومت
حاج قاسم با تدبیر و فرماندهی میدانی خود، سقوط سوریه را سالها به تعویق انداخت و جنگهایی نظیر جنگ ۱۲ روزه را حداقل دو دهه عقب راند. دشمنان قصد داشتند بسیار زودتر به سراغ ایران بیایند و ضربه نهایی را وارد کنند، اما تقویت جبههی مقاومت توسط ایشان، امنیت ملی ما را تضمین کرد. در جستجوهای اینترنتی به مطلبی از یکی از سران خبیث وهابیت در عربستان برخوردم که صراحتاً اعتراف کرده بود: «ما داعش را ایجاد کردیم و منطقه را به آشوب کشیدیم تنها برای اینکه به ایران ضربه بزنیم؛ اما نتیجه این شد که تمام منطقه ناامن شد و ایران در این میان، چون جزیرهای امن باقی ماند و این موضوع ما را خشمگین میکند.» این امنیت، دقیقاً ثمرهی مجاهدتهای حاج قاسم و راهبرد مقاومت بود.
باید اذعان کنیم که اگر هزینهای در منطقه صرف شد و کمکهای مالیِ محدودی به مقاومت صورت گرفت، چندین برابر آن به عنوان منفعت و امنیت به کشور بازگشت؛ اما ما در تبیین این واقعیت کوتاهی کردهایم. متأسفانه در جلساتی که در دانشگاهها و استانهای مختلف دارم، پرسش پرتکرار جوانان این است که «چرا با وجود مشکلات اقتصادی داخلی، به غزه و لبنان کمک میکنیم؟» این ناشی از ضعف ما در روشنگری است. آن مبالغ اندکی که جمهوری اسلامی برای حفظ ساختار مقاومت یا دولت سوریه هزینه کرد، در نهایت حافظ منافع ملی خودمان شد. حتی اگر با نگاه صرفاً اقتصادی و مادی محاسبه کنیم، دستیابی به معادن شرق سوریه و تبادلات اقتصادی با دولت این کشور، منافعی را عاید ایران کرد که جبرانکنندهی هزینهها بود. البته جمهوری اسلامی هرگز رویکرد استعماری نداشته و تعاملات بر اساس بدهبستان و توافقات دوجانبه بوده است، اما حقیقت آن است که حمایت از مقاومت، علاوه بر ابعاد اعتقادی و امنیتی، منافع راهبردی و اقتصادی نیز برای کشور به همراه داشته است.
راهبرد دشمن و نقش حاج قاسم در فروپاشی دولت داعش
هدف غایی اقدامات دشمنان، جمهوری اسلامی ایران بود؛ چنانکه نیروهای داعش با دپوی سلاح و امکانات در منطقه «ثلاث باباجانی» کرمانشاه، قصد داشتند از آن نقطه به کشور حمله کنند. در این میان، مبارزه و مجاهدت شهید بزرگوار حاج قاسم سلیمانی -که در آستانه ششمین سالگرد شهادت ایشان هستیم- نقشی تعیینکننده ایفا کرد. سردار سلیمانی این نیروها را سرکوب کرد و ساختار «دولت» داعش را از بین برد. اگرچه ممکن است تفکر داعش همچنان در قالب افرادی فریبخورده (مانند جولانی که خود از سرکردههای این جریان است) باقی مانده باشد، اما آن تشکیلاتی که داعیه حکومت داشت، والی برای خراسان و عراق تعیین میکرد و در پی تأسیس یک امپراتوری بود، به همت حاج قاسم از هم فروپاشید.
بنابراین، اقدامی که حاج قاسم سلیمانی انجام داد، کاری عظیم و کارستان بود که تدابیر دشمن را به تأخیر انداخت و معادلات آنها را برهم زد. با این حال، متأسفانه بسیاری از کسانی که میبایست قدردان این حرکت و مجاهدت میبودند، از جمله جناب بشار اسد، راه ناسپاسی را در پیش گرفتند. در سالهای اخیر، اتحادیه عرب پس از یازده سال تحریم، بشار اسد را دعوت کرد و در جلسات خود باغ سبزی به او نشان دادند. آنها وعده دادند که اگر سوریه دست از حمایت حزبالله، مقاومت و جمهوری اسلامی بردارد، سیل کمکهای تسلیحاتی شرق و غرب به سوی این کشور سرازیر خواهد شد، نام او از لیست سیاه خط میخورد و روابط عادی برقرار میشود؛ وعدهای که بشار اسد متأسفانه آن را باور کرد.
هشدارهای نادیدهگرفتهشده و سقوط دولت اسد
مقام معظم رهبری چندین بار هیئتهایی را برای گفتگو با بشار اسد اعزام کردند و جمهوری اسلامی ایران تنها دو خواسته مشخص از وی داشت. خواسته نخست این بود که روابط خود را با ترکیه اصلاح کند و از در قهر وارد نشود. بشار اسد با این استدلال که ترکیه بخشی از خاک سوریه را اشغال کرده است، از پذیرش این موضوع امتناع میکرد. پاسخ ایران این بود که این رویکرد به ضرر خود سوریه تمام خواهد شد؛ کمااینکه جمهوری اسلامی حتی با آمریکا که دشمنی آشکارتر و خباثت بیشتری دارد، پای میز مذاکره مینشیند. توصیه ایران این بود که بنشینید و مشکل را حل کنید، اما بشار اسد نپذیرفت و در نهایت دیدیم که نیروهای مسلح مخالف، دقیقاً از همان ناحیه وارد خاک سوریه شدند و موجبات سقوط او را فراهم کردند.
خواسته دوم ایران، افزایش حقوق کادر ارتش بود. در حالی که یک افسر ارشد ارتش سوریه ماهیانه تنها ۲۵ دلار حقوق دریافت میکرد، داعش به نیروهای خود ۳۰۰ دلار میپرداخت. پیشنهاد ایران این بود که با افزایش حقوق، انگیزه پرسنل ارتش برای ماندن حفظ شود. در آخرین سفری که آقای لاریجانی به سوریه داشتند و پس از آن دولت سقوط کرد، بشار اسد رسماً اذعان کرده بود که «کار از دست من خارج شده است؛ ارتشیها از من تبعیت نمیکنند و ترکیه نیز دیگر ارزشی برای ما قائل نیست». آقای لاریجانی یادآور شدند که این مسائل پیشتر از سوی ایران مطرح و هشدار داده شده بود.
الگوی «جیشالشعبی» و اشتباه راهبردی خلع سلاح مردم
اگرچه سقوط دولت بشار اسد خسارتی برای جبهه مقاومت محسوب میشود، اما با توجه به شواهد، قابل پیشبینی بود. جمهوری اسلامی هزینههای بسیاری در آن مناطق متحمل شد. به خاطر دارم در جلسهای با حضور حدود پانزده نفر، حاج قاسم سلیمانی خطاب به بشار اسد پیشنهادی راهبردی ارائه کرد: «کاری که ما در عراق انجام دادیم را شما در سوریه پیاده کنید. همانطور که در عراق حشدالشعبی داریم، شما اینجا “جیشالشعبی” راهاندازی کنید؛ یعنی بدنه جامعه را مسلح نمایید.» پیشنهاد شهید سلیمانی این بود که مسیحیان، علویها و اهل سنت رسماً مسلح شوند، چرا که تمام کشور در معرض خطر سلفیها قرار داشت. این تدبیر اجرا شد و دولت سوریه به واسطه همین نیروهای مردمی سالها دوام آورد. اما در سال آخر، بشار اسد دستور داد که سلاحها از دست مردم جمعآوری شود. بخشی از سلاحها جمع شد و عدهای نیز سلاحهای خود را پنهان کردند؛ همین تصمیم غلط موجب شکست او شد. در مجموع، تدبیری که حاج قاسم اندیشیده بود، نه فقط برای سوریه و مقاومت، بلکه نفع مستقیم آن متوجه امنیت جمهوری اسلامی و خط ولایت بود. خداوند بر درجات ایشان بیفزاید.
علامه مصباح یزدی و بنیانگذاری فکری حزبالله لبنان
در بخش دوم عرایضم، لازم است به مناسبت دیگری در این ایام اشاره کنم که سالروز وفات مرحوم علامه شیخ محمدتقی مصباح یزدی (رضوانالله تعالی علیه) است. نشریهای به نام «السبیل» که امروز نمونهای از آن را نشان دادم، با الهام از اندیشههای ایشان شکل گرفت. زمانی که خدمت ایشان رسیدم، از فعالیتهای ما پرسیدند. من با اشتیاق توضیح دادم که حزبالله را راهاندازی کردهایم و فعالیتهای مختلفی داریم. ایشان پرسیدند: «از نظر فکری برای آنها چه میکنید؟» عرض کردم پیشنهادی دادهایم اما هنوز عملی نشده است. توضیح دادم که به شهید سید عباس موسوی (که هنوز دبیرکل نشده بود) و تعدادی از طلاب فاضل پیشنهاد دادهایم که موضوعات مورد نیاز رزمندگان را بنویسند تا به صورت مجله ماهانه منتشر کنیم. حتی نمونههایی از مجله «پاسدار انقلاب» را به عنوان الگو برده بودم.
آیتالله مصباح بسیار تشویق کردند، اما دغدغه و نگرانی مهمی داشتند. ایشان فرمودند: «افرادی که برای نوشتن عقاید، تاریخ اسلام و سیاست انتخاب میکنید، باید افراد گزینششده و مطمئنی باشند؛ وگرنه ممکن است فکری را در بدنه جامعه حزباللهی تزریق کنند که بعداً نتوانید آن را اصلاح کنید.» ایشان وسواس و دقت مقدسی را در دل ما ایجاد کردند.
تداوم یک حرکت فرهنگی از سال ۶۱ تا امروز
پس از بازگشت به بعلبک، به شهید سید عباس موسوی عرض کردم با شناختی که از شما دارم و با توجه به شاگردی حضرت امام و تحصیل در نجف، نوشتن بخش «اصول عقاید» را بر عهده بگیرید. ایشان تواضع کردند و پیشنهاد دادند شخص دیگری (یکی از روحانیون قدیمی منطقه) این بخش را بنویسد و خودشان مسئولیت نگارش «تاریخ اسلام» را پذیرفتند. شیخ محمد خاتون مسئولیت تحلیل سیاسی را بر عهده گرفت و شهید سید حسن نصرالله نیز مأمور نگارش مباحث تشکیلاتی و تمریندهی نیروها برای تفکر سازمانی شد.
بدین ترتیب، پنج رشته درسی و پنج نفر نویسنده تعیین شدند و با تشکیل شورای علمی، اولین شماره مجله منتشر شد. انتشار این مجله بازتاب بسیار گستردهای داشت؛ گویی بمبی خبری در لبنان منفجر شده باشد که نویدبخش انتشار یک نشریه علمی و الهامبخش در خط امام خمینی بود. این حرکت فرهنگی ادامه یافت، نام نشریه ابتدا به «السبیل» و سپس به «بقیهالله» تغییر کرد. اکنون مجله بقیهالله، ارگان ماهانه رسمی حزبالله است که در خانه تمام اعضای وابسته به حزب وجود دارد و موظف به مطالعه و امتحان دادن از محتوای آن هستند. خشت بنای این حرکت عظیم در سال ۱۳۶۱ در بعلبک و با الهامگیری از توصیههای دقیق مرحوم آقای مصباح گذاشته شد.
اهتمام به تربیت مبلغان و حضور آیتالله مصباح در لبنان
در سالهای اخیر، مرحوم آیتالله مصباح یزدی اشراف و توجه ویژهای به فعالیتهای تبلیغی داشتند. برای نمونه، زمانی بنده تصمیم گرفتم دورهای را برای مبلغان برگزار کنم؛ چراکه سبک کاری من اینگونه است که حتی در سفرهای خارجی نیز معمولاً مبلغان را گرد هم میآورم تا بهنوعی به تربیت و آموزش آنان بپردازم. مدتی که در کشور ساحلعاج حضور داشتیم، تمامی مبلغان را از کشورهای مالی، نیجر، بنین، کنگو، سیرالئون، سنگال و سایر مناطق فراخواندیم و در شهر آبیجان، پایتخت ساحلعاج، یک دوره فشرده و پیاپی را برگزار کردیم. این رویداد تجربهای ارزشمند برای ما شد.
پس از آن تجربه، خطاب به حضرت آیتالله مصباح عرض کردم: «حاجآقا، ما مشهدیها ضربالمثلی داریم که میگوید: تو که لالایی بلدی، چرا خوابت نمیبرد؟!» ایشان خندیدند و پرسیدند: «منظورتان چیست؟» عرض کردم: «شما که همواره به ما توصیه میفرمایید مبلغان را جمع کنیم، به آنها خط فکری و الهام بدهیم، خب خود حضرتعالی تشریف بیاورید تا من مبلغان را گرد هم آورم.» ایشان تبسمی کردند و فرمودند که حرفی ندارند و میپذیرند. خلاصه آنکه دوستان هماهنگیهای لازم را انجام دادند و ما مبلغان را از چندین کشور مختلف در لبنان گرد هم آوردیم.
مرحوم شهید سید حسن نصرالله از شنیدن خبر حضور استاد مصباح چنان ذوقزده شده بود که گویی در پوست خود نمیگنجید؛ برای او بسیار مایه خرسندی و شگفتی بود که شخصیتی مانند آیتالله مصباح قرار است برای ارائه خط فکری به کادر اصلی و بدنه حزبالله به آنجا بیاید. اگرچه آن دوره آموزشی بیش از پنج روز به طول نیانجامید، اما دورهای بسیار پربار و اثرگذار شد. میتوان گفت که عمده نیروهای کادر مقاومت، تربیتشدگان همان دوره آموزشی بودند که شخص مرحوم آیتالله مصباح (رضوانالله تعالی علیه) مستقیماً تدریس آن را بر عهده داشتند و به نتایج بسیار مطلوبی نیز دست یافتیم. پس از آن دوره، کار بر روی غلتک افتاد و بعدها حضرت آیتالله سبحانی را نیز بردیم و این روند ادامه یافت، اما نقطه آغازین آن با حضور مرحوم آقای مصباح رقم خورد.
جناب سید حسن نصرالله که در آن سالها بهتازگی به سمت دبیرکلی منصوب شده بود، خطاب به من میگفت: «نمیدانی چه کار بزرگی کردی! کارستان کردی!» پرسیدم: «چطور؟» ایشان گفت: «با این کاری که انجام دادی و حضرت آقای مصباح تشریف آوردند، دیگر خیالم راحت است که فکر و اندیشه بدنه اصلی حزبالله اصلاح و تثبیت شد؛ یعنی ساختار فکری آنان الهامگرفته از شخصیتی همچون آقای مصباح گردید.» ایشان از این اقدام بسیار تعریف و تمجید کردند و این توفیقی بود که در آن ایام به لطف خداوند نصیب ما شد.
وعده صادق و اطمینان قلبی به بشارت پیروزی
این ارتباط معنوی همچنان میان آن دو بزرگوار باقی ماند تا زمانی که در سال ۲۰۰۶ جنگ ۳۳ روزه به وقوع پیوست. به یاد دارم که مرحوم شهید سید حسن آمد و گفت: «وعد نعمّره أحسن مما کان» (وعده میدهیم که آن را بهتر از آنچه بود، خواهیم ساخت). ما نیز بر همین اساس نام آن عملیات را «وعد صادق» گذاشتیم. من با تعجب از ایشان پرسیدم: «آخر چطور تا این حد مطمئن هستی؟» ایشان پاسخ داد: «آقای مصباح به من فرمودند که شما قطعاً پیروز هستید.»
این سخن برای من بسیار عجیب بود؛ آنهم در شرایطی که اسرائیل با تمام قوا به میدان آمده بود. برای نمونه، دشمن گاهی همزمان بیست فروند جنگنده فانتوم اف-۱۶ را به پرواز درمیآورد و با یکدیگر بمب میریختند، بهگونهای که منطقه را شخم میزدند. با این حال، در سمت نیروهای مقاومت، حتی ارتباط بیسیم بچهها با یکدیگر قطع نمیشد و آنان با همین سبک و سیاق در جنگ پیروز شدند. من مجدداً به سید گفتم: «آخر نفس شما از جای گرم بلند میشود؛ بر چه اساسی میگویید ما پیروزیم؟» ایشان گفت: «استاد مصباح فرمودند که شما فلان دعا را بخوانید و فلان کار را انجام دهید و یقیناً پیروز خواهید شد.» از همین رو، ایشان همواره با امید سخن میگفت و در نهایت نیز همانطور شد. ابتدا نام عملیات «وعد» بود، اما پس از تحقق وعده، به «عملیات وعد صادق» معروف شد. ما در ادبیات خودمان به آن «جنگ ۳۳ روزه» میگوییم، اما حزبالله و مردم لبنان از آن با عنوان «عملیات الوعد الصادق» یاد میکنند؛ چراکه ایشان از همان روزهای نخست وعده پیروزی داده بود.
انهدام ناوچه ساعر ۵ و تحقق عینی نصرت الهی
یک نمونه از وقایع آن دوران که هرگز فراموش نمیکنم، مربوط به روزی است که سید (رضوانالله علیه) به من گفت: «من خیلی غصهدار هستم.» پرسیدم: «چرا؟» گفت: «امروز مصاحبه و پخش مستقیم داریم، اما هنوز پیروزی چشمگیری نصیبمان نشده است که بتوانیم پوز این صهیونیستها را به خاک بمالیم.» سرانجام با همین حال رفت و پشت تریبون پخش زنده قرار گرفت و شروع به پاسخ دادن به سؤالات خبرنگاران کرد. ناگهان بچههای رزمنده خبر دادند که: «کشتی ساعر ۵ را زدیم!»
کشتی ساعر ۵، ناوچهای چندصد میلیون دلاری با ۱۶ سرنشین از افسران ارشد بود که از درون همان کشتی با موشک خانههای مردم و دفاتر حزبالله را هدف قرار میدادند و ویران میکردند. بچهها گزارش دادند که یک لانچر (سکوی پرتاب موشک) را از زیر پل فرودگاه خارج کردهاند (از آنجا که باند فرودگاه لبنان روی آب و زیر آن پل جاده صیدا قرار دارد). این خودرو از زیر پل جاده صیدا بیرون آمد، در لبِ آب مستقر شد و با اولین شلیک، موشک به کشتی چندصد میلیون دلاری ساعر ۵ اصابت کرد. آن کشتی به قعر دریا رفت و هر ۱۶ خدمه آن به درک واصل شدند و عملاً چیزی از آن باقی نماند. بعدها دشمن کشتی ساعر ۴ را جایگزین کرد که آن هم آسیب دید و با یدککش آن را بردند، اما ساعر ۵ بهکلی نابود شد.
بهمحض وقوع این رخداد، من یادداشتی نوشتم و روی میز جلوی سید گذاشتم. سید نگاهی به کاغذ انداخت و بلافاصله خطاب به دوربینها گفت: «مردم شریف لبنان! این کشتی ساعر ۵ که در این چند روز شما را سوزاند و آزار داد، حالا…» در آن لحظه هوا تازه تاریک شده بود، ایشان ادامه داد: «هماکنون بروید روی پشتبامهایتان و به دریا نگاه کنید؛ شعلههای آتشی که میبینید از میان آب بیرون میآید، همان کشتیای است که اینقدر به شما آسیب زد.» ایشان این خبر را اعلام کرد و ما واقعاً خودمان رفتیم و دیدیم که آتش از دریا شعلهور بود. بههرحال، این همان «وعده صادق» بود که به مردم دلگرمی داد؛ همان وعدهای که از ابتدا میگفت ما پیروزیم و خانههایتان را بهتر از قبل خواهیم ساخت. این اطمینان و امیدی بود که مرحوم آقای مصباح به مرحوم شهید سید حسن نصرالله هدیه داده بود.
مثلث خیر و برکت؛ پیوند معنوی و میدانی
این گرهخوردگیِ میانِ سید حسن نصرالله از لبنان، حاج قاسم سلیمانی از نیروهای مسلح و آیتالله مصباح یزدی بهعنوانِ نیای فکریِ مقاومت، حقیقتاً مثلثی از خیر و برکت را شکل داد که دستاوردهای فراوانی برای ما به همراه داشت. در ایام اعتکاف، یاد و نامِ این سه بزرگوار با یکدیگر قرین شده بود؛ بدینمعنا که سالگرد رحلت مرحوم آقای مصباح، سالگرد شهادت سردار شهید حاج قاسم سلیمانی و هفته بصیرت و میثاق با ولایت، همگی در یک مقطع زمانی گرد هم آمده بودند. این مطالب، تقریباً بخش نخست عرایض بنده را تشکیل میدهد.
پشتیبانی معنوی جبهه مقاومت
در گذشته شهرت بر آن بود و به ما اینگونه میگفتند که هرگاه رهبر معظم انقلاب قصد داشتند پیغامی صادر فرمایند، این امر گاه از طریق مرحوم آیتالله مصباح یا مرحوم آیتالله بهجت صورت میپذیرفت. در واقع، این سه بزرگوار یعنی حضرت آقا، آیتالله بهجت و آیتالله مصباح، پیامها و ارتباطاتشان معمولاً به یکدیگر متصل و مرتبط بود. بهطور مثال، زمانی حضرت آیتالله بهجت پیغام میدادند که دعای جوشن صغیر خوانده شود؛ زمانی دیگر مرحوم آیتالله مصباح توصیه به قرائت دعای خاصی میکردند و در نوبتی دیگر، رهبر معظم انقلاب سفارشی میفرمودند. این سه شخصیت برجسته، از منظر فکری و معنوی، بهنوعی پشتیبان و حامی جبهه مقاومت محسوب میشدند که البته تفصیل این ارتباطات، دارای خصوصیاتی است که از شرح آن عبور میکنیم.
قانون جنگل مدرن و رسوایی دموکراسی غربی
در خصوص شرایط امروز جهان، همانگونه که مستحضرید، وضعیت بینالملل بسیار تأملبرانگیز است. به خاطر دارم زمانی که بحث «حق وتو» برای پنج کشور اروپایی و آمریکایی مطرح شد، حضرت امام خمینی (ره) از این مسئله بسیار ناراحت بودند و فرمودند: «حق وتو از قانون جنگل بدتر است.» اکنون اگر ایشان از عالم برزخ نظارهگر باشند، معنای حقیقیِ حق وتو و مفهومِ جنگل را بهوضوح مشاهده خواهند کرد. کشوری مستقل که عضو رسمی سازمان ملل متحد است و رئیسجمهور آن طی یک فرآیند دموکراتیک و با رأی مستقیم مردم انتخاب شده است، مورد تهاجم قرار میگیرد. در حالی که دو نامزد رقیب و نیروهای بهاصطلاح جایگزین (مانند خانم ماچادو و دیگری)، علیرغم تمام تلاشها نتوانستند رأی مردم را کسب کنند و این شخص با رعایت موازین دموکراسی برگزیده شده است؛ رئیسجمهور آمریکا دستور اعزام نیرو میدهد، عملیات هلیبرن انجام میدهند، رئیسجمهور قانونی را به همراه همسرش میربایند، به عرشه کشتی جنگی منتقل میکنند و از آنجا مستقیماً با هواپیما به آمریکا و مشخصاً به ستاد مبارزه با مواد مخدر میبرند! تمام این اقدامات صورت میگیرد تا آن انگ و تهمتی که آقای ترامپ به رئیسجمهور ونزوئلا زده بود، بهظاهر صادق جلوه کند و او را برای محاکمه به زندان بیفکنند.
حیرت جهانی از قلدری فرعونگونه
اکنون دنیا در بهت و حیرت فرو رفته است که چگونه با یک کشور مستقل و رئیسجمهوری منتخبِ مردم چنین رفتاری میشود. آیا اگر فردا آقای پوتین با عملیات هلیبرن، آقای زلنسکی و همسرش را از اوکراین برباید و به مسکو ببرد، یا رئیسجمهور چین اقدام به ربودن رئیسجمهور تایوان کند، جامعه جهانی ساکت خواهد ماند؟ خیر، حقیقتاً دنیا وارد شوک شده است. حتی خود مردم آمریکا و سایر کشورها نیز در روزهای اخیر دست به تظاهرات گسترده زدهاند. در واقع، بیآبرویی آمریکا و کوس رسواییِ آن در همهجا طنینانداز شده است. با این وجود، قلدریِ فرعونگونه جناب ترامپ — که به تعبیر حضرت امام، شیطان بزرگ است — جهانیان را متحیر ساخته است. امیدواریم مردم ونزوئلا آرام ننشینند و با ادامه دادن به این تحرکات، بیش از پیش موجب آبروریزی آمریکا شوند.
تفاوت ماهوی ایران و ونزوئلا؛ درسهای جنگ ۱۲ روزه
تصور آمریکا بر این بود که با این اقدام، از ایران زهرچشم خواهد گرفت. در ماجرای جنگ ۱۲ روزه، در همان ساعات ابتدایی، تمام هدف دشمن این بود که به شخصِ مقام معظم رهبری آسیب برسانند، اما ناکام ماندند. اکنون آمریکا با اینگونه اقدامات تبلیغ میکند که اگر اراده کنیم، میتوانیم رهبران ایران را نیز بدزدیم و منتقل کنیم؛ در حالی که این قیاس، از اساس باطل است. نه شرایط ونزوئلا با شرایط ایران قابل مقایسه است و نه توانمندیهای آنها.
در جریان جنگ ۱۲ روزه، دوستان مطلعاند که در چهار روز نخست، آنها هجوم میآوردند؛ در چهار روز دوم، نبرد تقریباً پایاپای شد و ما نیز پاسخ میدادیم؛ اما در چهار روز سوم، ورق برگشت و جنگ مغلوبه شد. در آن چهار روز پایانی، آنها نزد آمریکا و دیگران به التماس افتادند که فشار بیاورید تا ایران آتشبس را بپذیرد و دست از حمله بردارد. بهویژه موشکهایی که در یکیدو روز آخر و ساعات پایانی شلیک شد، هر کدام شعاعی به وسعت دهها و بلکه صدها متر و گاهی چند کیلومتر را تحت تأثیر قرار میداد و آسیب وارد میکرد.
بازدارندگی دفاعی و استقلال نظامی
بنابراین، وضعیت امروز ایران با ونزوئلا قابلمقایسه نیست. ایران هر چه دارد، حاصل تلاش و اتکا به توان داخلی خود است. ایران در جنگ ۱۲ روزه نقاط ضعف خود را شناخت؛ متوجه شد که از کدام نواحی آسیبپذیر است و آنها را جبران کرد. مستحضرید که در همین چند ماه اخیر، برخی از موشکهایی که در آن منطقه تأثیرگذار بودند، به تولید انبوه رسیدهاند. خودِ نظامیان ما اذعان دارند موشکهایی که در روزهای ابتداییِ جنگ ۱۲ روزه شلیک میشد، در حکم «انبارگردانی» بود؛ یعنی موشکهایی که سالها در انبارها خاک خورده بودند و گفتیم حال که جنگ است، اینها را مصرف کنیم. اما اکنون اگر جنگی رخ دهد، شرایط کاملاً متفاوت خواهد بود.
لذا تحلیل بنده — و بلکه تحلیل کارشناسان نظامی — این است که نه آمریکا و نه صهیونیستها به این زودیها جرئت حمله نخواهند داشت. اگر آمریکا میخواهد زهرچشمی بگیرد یا تبلیغاتی به راه بیندازد، تنها ممکن است موجب ترس و وحشتِ تعداد معدودی غربزده یا غربگرایِ داخلی شود، اما وضعیت عمومیِ نظامی ما بحمدالله بهگونهای دیگر است و جای نگرانی نیست.
روایت پیشرفت در سایه تحریم
خاطرهای به یاد دارم از زمانی که در طبقه بیستوششم هتل آزادی (اوین) اقامت داشتم و همایشی بینالمللی با حضور مهمانانی از کشورهای مختلف جهان برگزار میشد. یک خانم و آقای خارجی پشت درب آسانسور منتظر بودند تا به طبقه پایین و سالن اجلاس بروند. در کنار درب آسانسور، شیشهای قدی وجود داشت که نمایی کامل از تهران را در زیر پای افراد به نمایش میگذاشت. در حالی که با یکدیگر صحبت میکردند و نمیدانستند من زبانشان را میفهمم، آقا به همسرش گفت: «ببین چه تهرانی، چه عظمتی، چه برجهایی…» خانم در پاسخ گفت: «آقای محترم! خب ما هم عینِ اینها را داریم. ساختمانهای ما در کشورمان که کمتر از اینها نیست.» مرد پاسخ داد: «بله، اما یک تفاوت اساسی وجود دارد. اینها هرچه دارند از خودشان است. اینها چهل سال است که تحت تحریمهای ناجوانمردانه و کمرشکن هستند، اما روی پای خود ایستادهاند. این برج میلادشان است، آن ساختمان مجلس شورای اسلامیشان است و… اما اگر درب کشور ما را ببندند، همه خفه میشویم؛ چون ما هرچه داریم از خارج وارد میکنیم و از خود چیزی نداریم.»
تفاوت توسعه عاریتی و اقتصاد مقاومتی
یا بهعنوان نمونهای دیگر، یکی از مسئولین محترم مملکتی که به عمان اعزام شده بود، تعریف میکرد. بنده در مسیر بازگشت از یمن، در عمان به دفتر ایشان رفتم تا سپس به ایران بیایم. وقتی رسیدم، دیدم ایشان بسیار مرعوبِ حکومت سلطان قابوس شده است. میگفت: «نگاه کن سلطان قابوس چه کرده است! این اعراب بادیهنشین را به کجا رسانده؛ این لباسهای شیک و مرتب، این خانهها و ساختمانهای آنچنانی…» به ایشان گفتم: «آقای محترم! تعجب میکنم از شما که چهار روز است به اینجا آمدهاید و اینقدر تحت تأثیر قرار گرفتهاید. اگر مرزهای کشور عمان را ببندند، چقدر دوام میآورد؟» خودِ او پاسخ داد: «یک هفته.» گفت: «اینها از “لبن تا کفن” (از شیر خشک نوزاد تا کفن میت) وابسته هستند.» گفتم: «خب پس جای تعجب است؛ اینکه پیشرفت محسوب نمیشود. پیشرفت واقعی آن است که سلطان قابوس بگوید “یالله! روی پای خودتان بایستید”. و این همان کاری است که ایران انجام داد.» آن اقتصاد مقاومتی که رهبر معظم انقلاب در فرمایشاتشان به آن اشاره داشتند، دقیقاً ناظر به همین معناست.
بنابراین، رژیم خبیث آمریکا با این اقدامات خود، در حال زهرچشم گرفتن از کشورهای ضعیف منطقه است تا القا کند: «ما فعالمایشاء هستیم و هر کاری اراده کنیم، انجام میشود.» اما این مقایسه در مورد جمهوری اسلامی ایران حقیقتاً اشتباه است؛ زیرا ایران متکی به خود است و دلیل عدم حمله آنها در آینده نزدیک نیز همین استقلال و اقتدار است.
ریشههای ولایتمداری در حزبالله
خاطرهای از سالهای ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ نقل میکنم. در آن ایام، مرحوم آقای فاضل هرندی (رضوانالله علیه) به همراه جمعی دیگر از آقایان دفتر امام خمینی (ره) به لبنان آمدند تا فعالیتهای ما را از نزدیک بررسی کنند. این دوران مصادف با سالهای نخستین شکلگیری حزبالله بود. همگی در منزل شهید سید عباس موسوی جمع شده بودیم و اعضای شورای عالی حزبالله نیز حضور داشتند؛ شخصیتهایی همچون شهید سید حسن نصرالله (رحمتالله علیه)، سید حسین موسوی (ابوهشام) و چند تن دیگر در جلسه حاضر بودند. روال جلسه بدینصورت بود که هرکدام از این بزرگواران سؤالی مطرح میکردند، بنده به فارسی ترجمه میکردم و آقای فاضل پاسخ میدادند.
پس از پایان سؤالات اعضا، بنده نیز سؤالی داشتم. ابتدا رو به آقای فاضل کرده و عرض کردم: «اجازه میفرمایید من هم سؤالی بپرسم؟» ایشان فرمودند: «بپرسید.» سپس سؤال خود را به زبان عربی مطرح کردم تا سایر حاضرین نیز متوجه شوند و پس از آن آقای فاضل پاسخ دادند. در این هنگام، ابوهشام با تعجب گفت: «خوش به حال شما که فارسی بلد هستید؛ ما اگر بخواهیم سؤالی از نماینده امام بپرسیم باید شما واسطه شوید، اما خودتان مستقیم پرسیدید. البته آقای فاضل که فارسزبان هستند و شما هم فارسی میدانید، چه نیازی بود که ابتدا اینگونه اجازه بگیرید و سپس سؤال را مطرح کنید؟» در پاسخ گفتم: «بله، اما چون ایشان مسئول جلسه و نماینده امام هستند و به اینجا تشریف آوردهاند، من باید با ایشان هماهنگ میکردم.»
این رفتار برای ابوهشام بسیار تعجببرانگیز بود و گفت: «این ولایت و مفهوم ولایتمداری حقیقتاً در گوشت، پوست و استخوان شما ایرانیها نفوذ کرده است. یعنی با اینکه شما مترجم جلسه هستید، اما سؤال خود را مستقیم مطرح نمیکنید و از رئیس جلسه اجازه میگیرید که آیا میتوانم این سؤال را به عربی بگویم تا جمع بشنوند و سپس شما پاسخ دهید؟» این ماجرا نقطهی آغازی بر بحثهای جدیتر در باب ولایتمداری شد.
نهادینهسازی اندیشه ولایت فقیه
مرحوم سید عباس موسوی تأکید فراوانی بر این موضوع داشت و میگفت: «ما در نجف در درس ولایت فقیه امام خمینی شرکت میکردیم و دلم میخواهد که این آموزه را بهطور کامل به نیروها منتقل کنم.» اما شهید سید حسن نصرالله این اندیشه را به مرحله عمل رساند. ایشان ابتدا مرحوم شیخ حسین کورانی را که استاد اخلاق و مباحث ولایت فقیه بود، برای این مهم انتخاب کرد. خانواده کورانی سه برادر روحانی بودند؛ شیخ عباس که در قید حیات است، شیخ علی که در سالهای اخیر مرحوم شد و شیخ حسین که زودتر از همه دار فانی را وداع گفت.
شیخ حسین کورانی حقیقتاً انسانی ذوب در ولایت بود. شهید سید حسن نصرالله ایشان را مأمور کرد تا برای مجموعههای عالی حزبالله بهصورت دائم مباحث ولایت فقیه را تدریس کند. پس از رحلت شیخ حسین کورانی، جناب شیخ اکرم برکات متصدی ترویج اندیشه ولایت فقیه شد. بنابراین، همانطور که اشاره شد، توصیه مرحوم آیتالله مصباح یزدی به دوستان حزبالله این بود که اگر خواهان تداوم این حرکت هستید، باید معنا و مفهوم ولایت را بهخوبی تبیین و نهادینه کنید؛ و امروز این مسئله بهصورت جدی و ملموس در میان جوانان و اعضای حزبالله مشاهده میشود.
ارادت ویژه سردار سلیمانی به عالمان دین
شهید حاج قاسم سلیمانی همواره به دیدار علما میرفت، اما نسبت به دو شخصیت حساب ویژهای باز کرده بود. ایشان نسبت به مقام معظم رهبری (حضرت آقا) ادب و احترام خاصی داشت؛ هنگامی که همراه با نظامیان خدمت ایشان میرسیدند و همه سلام نظامی میدادند، حاج قاسم شیوهای متمایز داشت؛ یک دست را به حالت احترام نظامی نگه میداشت و دست دیگر را بر روی سینه میگذاشت. همچنین زمانی که به خدمت آیتالله مصباح یزدی میرسید، مقید بود که پیشانی ایشان را ببوسد. البته ایشان به دیدار سایر آقایان نیز میرفت؛ بهویژه در هفتههای آخر عمر شریفشان که برای زیارت حضرت معصومه (سلامالله علیها) آمده بودند، کفن خود را آوردند و آقای نوری همدانی و دیگران امضا کردند، اما نگاه ایشان به آقای مصباح، نگاهی خاص و متفاوت بود.
این ارتباطات عمیق، آثار خود را در میدان عمل نیز نشان داد. طرح ولایتی که چندین دوره در دانشگاهها برگزار شد و سپس الگوی آن در سطح دبیرستانها نیز پیادهسازی گردید، در واقع خط فکری مرحوم آقای مصباح بود که اجرا میشد. اگرچه خاطرهی شخصی خاصی در این لحظه در ذهن ندارم، اما میدانم که ارتباط میان مرحوم آیتالله مصباح و شهید سردار دلها، ارتباطی بسیار وثیق، تنگاتنگ و عمیق بود.
جایگاه علامه مصباح در منظومه فکری حزبالله
شهید سید حسن نصرالله همواره در جلسات خود از آیتالله مصباح با عنوان «علامه مصباح» یاد میکرد و به اعضای حزبالله توصیه مینمود که کتابهای ایشان را تهیه کرده و مطالعه کنند. ستاد ترجمهای که حزبالله در لبنان راهاندازی کرد، تأکید و اولویت اصلی خود را بر ترجمه آثار مرحوم آقای مصباح قرار داد. این رویکرد، بیانگر همان معنا و عمق ارتباط فکری است که به آن اشاره شد.
سنت الهی در جانشینی رهبران مقاومت
قرآن کریم میفرماید: «ما نَنسَخ مِن آیَهٍ أَو نُنسِها نَأتِ بِخَیرٍ مِنها أَو مِثلِها» (هر آیهای را نسخ کنیم یا آن را به فراموشی سپاریم، بهتر از آن یا مانندش را میآوریم). تحقق این وعده الهی بستگی به لیاقت افراد دارد. بنده در مقابل دوربین و در محضر شما عرض میکنم که خداوند متعال خلأها را جبران میکند. با شهادت سید عباس موسوی، شخصیتی مانند سید حسن نصرالله روی کار آمد که به قول دشمنانش «أشجع و أکیس» بود؛ یعنی هم زیرکتر از استادش سید عباس بود و هم شجاعتر، مبارزتر و سلحشورتر. قرار بود پس از سید حسن، سید هاشم صفیالدین دبیرکل باشد، اما این سه سید بزرگوار در جایگاه رهبری و جانشینی، هر سه به خیل عظیم شهدا پیوستند.
اکنون شیخ نعیم قاسم مسئولیت را بر عهده گرفته است. ایشان علیرغم مقام علمی بالایی که دارد و از زمان سید عباس عضو شورای حزبالله بوده (ایشان از اعضای قدیمی و باسابقه حزبالله است) و از نظر فکری نویسنده کتابهای تعلیمات دینی مدارس لبنان میباشد، اما آن کاریزمای خاصی را که شهید سید عباس و شاگردش سید حسن داشتند، ندارد. از این جهت شاید تفاوتی احساس شود؛ بالاخره آن سادات بزرگوار نور وجود اجداد طاهرینشان در چهرهشان نمایان بود و ما در میان شیوخ، این ویژگی را کمتر میبینیم.
مدیریت و ویژگیهای شیخ نعیم قاسم
با این وجود، الحمدلله شیخ نعیم قاسم توانسته است کار را به خوبی مدیریت و جمعوجور کند. اگر شخصی غیر از ایشان بود، نمیتوانست اوضاع را بدین شکل سامان دهد. شیخ نعیم قاسم گاهی لباس روحانیت را کنار گذاشته و با پوشیدن لباس نظامی و گرفتن اسلحه به دست، در خط مقدم حاضر میشود که این کار موجب تقویت روحیه نیروها میگردد. موضعگیریهای ایشان نیز تا به امروز بهترین نوع موضعگیری بوده است. چنانکه در روزهای گذشته و در سالگرد شهادت حاج قاسم و ابومهدی (رضوانالله علیهما) مشاهده کردید، چه موضعگیری زیبا و دقیقی داشتند. دشمن تصور میکرد با شهادت این دو سید بزرگوار، حزبالله بیپناه میشود، اما خداوند متعال جایگزین مناسبی مقدر فرمود.
آیا ایشان بهترین گزینه برای دبیرکلی بودند؟ بله، قطعاً. در میان سران حزبالله، شخصیتهایی مانند آقای سید ابراهیم امینالسید (رئیس دفتر سیاسی)، شیخ اکرم برکات (مسئول فرهنگی و فکری) و شیخ علی دعموش (مسئول روابط خارجی) حضور دارند، اما هیچکدام جایگاه جامع شیخ نعیم را نداشتند. دلیل آن هم این است که شیخ نعیم در شرایطی مسئولیت را پذیرفت که حزبالله نیاز به بیشترین ارتباط با دولت داشت و ایشان از ابتدا با دولتمردان و نمایندگان مجلس در ارتباط بود، زبان آنها را میفهمید و میتوانست بر آنها تأثیر بگذارد. لذا بهترین گزینه شیخ نعیم بود که به لطف خداوند تا حد زیادی خلأ وجود سید حسن نصرالله را جبران کرد.
نفوذ گفتمان مقاومت در آمریکای لاتین
نفوذ و حضور حزبالله تنها به منطقه محدود نمیشود. آمریکا به معاون مادورو در ونزوئلا پیام میدهد که تنها خواهش ما این است که ایرانیها و حزبالله را از ونزوئلا بیرون کنید تا ما در روابطمان با دولت شما تجدیدنظر کنیم. این نشان میدهد که حضور حزبالله، چه از نظر اندیشه و فکر، چه از نظر نیروی انسانی و چه از لحاظ انتقال تجربیات، در ونزوئلا بهصورت چشمگیر و ملموس دیده میشود.
به یاد دارم در زمان هوگو چاوز، رئیسجمهور فقید ونزوئلا، پیامی به آقای احمدینژاد فرستاد با این مضمون که اگر ممکن است کادر دانشگاهی خود را بفرستید تا به دانشجویان ما درس «مقاومت» بدهند. با اینکه آنها مسیحی هستند و مقاومت ما مقاومت اسلامی است، اما تعبیر هوگو چاوز این بود که: «اینکه تحصیلکردههای دانشگاهی شما اینطور راحت شعار مرگ بر آمریکا میدهند و اینقدر نترس به میدان میآیند و هیچ بتی برایشان قابل پرستش نیست، برای ما بسیار جالب است؛ لذا بیایید و این تفکر را به ما منتقل کنید.» این مربوط به زمان چاوز، سلف آقای مادورو بود. اجمالاً امروز حرف استکبار این است که حزبالله و ایران را بیرون کنید تا ما در روابطمان تجدیدنظر کنیم. این اصرار نشاندهندهی یک حضور جدی و اثرگذار است. البته جزئیات، شیوهها و لایههای حضور حزبالله و مقاومت در این مناطق باید بهمرور زمان مکشوفتر شود تا بتوان تحلیل دقیقتری ارائه داد.
دیدگاهتان را بنویسید