حجتالاسلام محمدلو: چرا دشمن بر ترور شخصیت رهبر انقلاب متمرکز شده است؟
حجتالاسلام محمدلو: چرا دشمن بر ترور شخصیت رهبر انقلاب متمرکز شده است؟
مؤسسۀ فرهنگی رسانهای استاد محمدحسین فرجنژاد، نهمین جلسه از سلسله نشستهای تبیینی «دشمنشناسی و مقاومت» را با حضور حجتالاسلام والمسلمین دکتر محمدلو، مدیر گروه دین و روحانیت پژوهشکده مطالعات حکمرانی فرهنگی-اجتماعی، و با موضوع «راهکارهای مقابله با تخریب رسانهای رهبر معظم انقلاب در جنگ روایتها» برگزار کرد. این نشست در روز شنبه، ۲۰ دی ماه ۱۴۰۴ از ساعت ۱۵:۳۰ تا ۱۷:۰۰ بهصورت حضوری در محل مؤسسه و همچنین بهصورت مجازی با پخش زنده از کانال استاد فرجنژاد برگزار شد.
متن پیش رو متن تفصیلی این نشست است که خدمت شما تقدیم میگردد.
بسماللهالرحمنالرحیم و به نستعین، انه خیر ناصر و معین. عرض سلام، ادب و احترام دارم خدمت همه بزرگواران، حاضرین در جلسه، دستاندرکاران این برنامه و همه عزیزانی که ما را میبینند و میشنوند. انشاءالله بتوانیم جلسهای مفید با محتوایی ارزشمند خدمت شما تقدیم کنیم.
در این جلسه به این موضوع میپردازیم که چرا رهبری به سوژۀ رسانههای معاند تبدیل میشود و این سوژه اساساً چه اهمیتی در جنگ ۱۲ روزه، پس از آن و حتی در موقعیت اجتماعی کنونی دارد؛ موقعیتی که با اعتراضات آغاز شد و به حوادثی غیرقابلهضم انجامید، تا جایی که شاید دیگر نتوان از عبارت «اعتراضات» برای توصیف آن استفاده کرد.
همانطور که در جلسه پیش صحبت شد، این سوژه (رهبری) نقش گرهگشا و حلقه اتصال چندین بحران را ایفا میکند. به این معنا که اگر دشمن فقدان این سوژه را متصور شود، چندین خلأ ایجاد خواهد شد. ما این خلأها را در قالب «بحران پنجگانه» بیان کردیم: بحران چشمانداز (خلأ آینده)، بحران معنا و بحران روایت. به دنبال آن، بحران مسئولیت پدید میآید که در آن، افراد و تمام ساحتها، اعم از رسانهای، حکمرانی و مردمی، نقش خود را گم میکنند. در چنین وضعیتی، جامعه در یک فضای تعلیق به سر میبرد؛ گویی پرانتزی باز شده که قبل و بعدی ندارد و هیچکس نمیداند دقیقاً چه باید بکند، چه اتفاقی در شرف وقوع است و اساساً در چه نقطهای قرار دارد. این وضعیت، هم نسبت به حال و هم نسبت به آینده، خلأیی بزرگ ایجاد میکند و گره نهایی، «خلأ قدرت» خواهد بود.
مجموعه این پنج بحران، رهبری را به یک سوژه مهم رسانهای و حتی امنیتی تبدیل میکند و «ترور شناختی» ایشان دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود. وجود ایشان یک برگ برنده برای نظام اسلامی تلقی میگردد. ما در جریان جنگ ۱۲ روزه و با تحلیل حوادث ونزوئلا به این جمعبندی رسیدیم که دشمنان مدلهای جنگی جدید و پستمدرنی را آغاز کردهاند. این مدلها دیگر با تعریف کلاسیک «جنگهای رنگی» یا «جنگ نرم» که در اروپای شرقی به وقوع پیوست، مطابقت نداشت؛ جنگ سخت یا نیمهسخت نیز نبود و گویا در هیچکدام از دستهبندیهای سهگانه جوزف نای قرار نمیگرفت.
فهرست مطالب
Toggleالگوی نوین جنگ: ایجاد خلأ قدرت
این مدل جدید مبتنی بر این ایده است که رهبر یک جامعه ربوده شود تا بحران و خلأ قدرت ایجاد گردد؛ اینکه پس از آن چه اتفاقی رخ میدهد، داستان دیگری است. هدف این است که یک کشور به سوژهای تضعیفشده، آماده تهاجم و در آستانه فروریختن تبدیل شود. این یک حمله مستقیم نیست، بلکه میتوان آن را «اقتصاد جنگ» نامید؛ راهبردی که با کمترین هزینه، بیشترین دستاورد را به همراه دارد. در این مدل، خلأ قدرت ایجادشده، جامعه را از درون نابود میکند. به عبارت دیگر، تمام تمرکز قدرت و ظرفیتهای اجتماعی بر یک نقطه کانونی متمرکز و سپس آن نقطه حذف میشود تا جامعه به حال خود رها شده و دچار یک «فلج سیستماتیک» گردد.
این اتفاق یک مدل جدید به شمار میرفت، هرچند برخی به سابقه آن در پاناما اشاره میکنند. با وقوع حادثه ونزوئلا، یک «شرطیسازی کلاسیک» در ذهنیت بینالمللی شکل گرفت؛ به این معنا که افکار عمومی جهانی به این سمت سوق داده شد که اگر ونزوئلا اینگونه شد، گام بعدی کشور دیگری مانند ایران خواهد بود. این ماجرا یک فرامتن داشت که در توییتها و گفتگوهایشان نیز به آن اشاره میکردند و اینگونه القا میکردند که پس از ونزوئلا، دومینوی بعدی بحران، ایران یا کشوری دیگر است.
یکی از بزرگواران، یک پاتک شناختی مطرح کرد که به نظرم پاسخ بسیار خوب و دقیقی بود. تحلیل ایشان این بود که برخلاف تصور رایج که ابتدا ونزوئلا هدف قرار گرفت و سپس نوبت ماست، در واقع ماجرا از ایران شروع شد و چون به نتیجه نرسید، به سراغ ونزوئلا رفتند. در واقع، جنگ دوازدهروزه دقیقاً نقطه شروع چنین مدلهایی بود؛ یعنی دشمن آمد تا ضربه بزند، نتیجه بگیرد و سپس به سراغ گزینهها و سوژههای دیگر برود. این یک خنثیسازی شناختی است که باعث میشود جامعه ما به این درک معکوس برسد: این نقشه برای ما پیاده شد و شکست خورد؛ نه اینکه در جای دیگری اجرا شده و ما باید در یک فضای تعلیق، منتظر تجربه دائمی این بحران باشیم. این انتظار، حس بدی برای جامعه ایجاد میکرد.
به نظرم چند عامل باعث شد این نقشه به تحقق عینی نرسد؛ البته منظور از لحاظ بار روانی و شناختی آن است، وگرنه وقوع واقعی آن به دلایل متعدد امکانپذیر نبود. یکی از پیامهای حضور دیروز حضرت آقا در حسینیه و دیدار با مردم قم همین بود. شاید من روز پنجشنبه تصور میکردم که این دیدار اساساً برگزار نشود. با توجه به تهدیدها و فضای موجود، حتی برای خودم توجیه میکردم که شاید این دیدار لغو شود. اما ایشان، همانطور که استراتژیشان در نماز جمعه، خروج از مارپیچ سکوت و بحران بود، دیروز نیز دقیقاً همین الگو را پیاده کردند. ایشان با یک حضور کاملاً راهبردی، به یک شخصیت غیرقابل پیشبینی برای دشمن تبدیل شدند. همیشه هم همینطور بودهاند؛ یعنی حضور، گفتگوها و سخنان ایشان همواره غیرقابل پیشبینی بوده است. این موضوع را بارها از دیپلماتها و تحلیلگران سیاسی دشمن شنیدهایم که آیتالله خامنهای یک مهره غیرقابل پیشبینی برای آنهاست. آنها میگویند ما راهبردهایمان را بسیار دقیق تنظیم میکنیم، اما ایشان با یک الگوی جدید، یک حضور یا یک گفتگو، تمام معادلات را برهم میزنند و آرایش ملی و بینالمللی را کاملاً دگرگون میکنند.
فضای رسانهای و بازنمایی آن بهگونهای است که حتی رسانههای دشمن نیز اذعان میکنند که فضا برگشته است؛ یعنی آن فضای بحرانآلودی که قرار بود ایجاد شود، به یک حالت پایدار و باثبات میرسد. از این جهت، میتوان گفت که تمرکز دشمن بر شخصیتی مانند حضرت آقا، ترور شناختی و چهبسا زمینهسازی برای یک اتفاق امنیتی (خدای ناکرده)، بیدلیل نیست؛ زیرا تجربه کرده است که…
اجازه دهید یک پرانتز باز کنم؛ به نظر من، با توجه به واقعیتهای دوره ریاستجمهوری ترامپ و نوع گفتگوهایش در مناظرات پیش از انتخابات، او شخصیتی تاجر مسلک دارد و فردی نیست که وارد جنگهای فرسایشی شود. او به نمایش و خودنمایی علاقه زیادی دارد و بهشدت به دنبال مسائل مالی و به تعبیر خودش، پر کردن جیب آمریکاست. برای مثال، در گفتگوهایش با سران کشورهای مختلف، به نماینده امارات یا عربستان میگوید که «چقدر بوی پول میدهی». الگوی حضورش در جنگ دوازدهروزه، به گفته خودش، یک الگوی «تمامکننده» بود؛ یعنی جنگی که نمیخواست تبعات اقتصادی آن بیش از این افزایش یابد. یک فرد اقتصادی مانند او، حتی در مورد ونزوئلا نیز معتقد است که ماجرا باید خیلی محدود جمع شود و به دنبال راه انداختن یک جنگ فرسایشی یکساله، ششماهه یا حتی یکماهه نیست.
تحلیل رویکرد ترامپ و تقابل با جهان چندقطبی
یکی از انتقادات او به رقیب انتخاباتیاش این بود که حزب دموکرات در آمریکا، تبعات اقتصادی سنگینی به بار میآورد و سبد اقتصاد این کشور را خالی میکند. عبارت او این بود که میخواهد آمریکا را به دوران شکوه و هژمونی تکقطبی خود، مانند پنجاه سال اخیر، بازگرداند. در واقع، او رقبای تمدنی جدید را برنمیتابد. این رقبای تمدنی، چه در حوزه سیاسی مانند روسیه، چه در حوزه اقتصادی مانند چین و یا حتی در حوزه فرهنگی که از ایران نام برد، برای او قابل تحمل نیستند. به نظر من، ماجرای ونزوئلا نیز یک مقاومت در برابر شکلگیری جهان چندقطبی بود. این اقدام به معنای آن بود که «من نمیخواهم یک چین، ایران یا روسیه ابرقدرت وجود داشته باشد و کاملاً به دنبال تضعیف عناصر قدرت و قطبهای جدید یا شبهقطبها هستم».
این پیام، یعنی ارسال این پالس به دنیا که ما قرار است همان جهان تکقطبی را ادامه دهیم، یک فرامتن نیز داشت که مشخص میکرد رقبای ما چه کسانی هستند. در حوزه خاورمیانه، با توجه به حذف بسیاری از بزرگان جبهه مقاومت، تمرکز بر روی شخصیت حضرت آقا برای ترامپ و جریان غربی-آمریکایی بسیار جدی بود. اما سؤال این است که چه باید کرد؟ وقتی در تحلیل وضعیت به این نتیجه میرسیم که آنها کاملاً به دنبال کوچک کردن ایران هستند، یعنی ایرانِ بزرگ و قوی برای آمریکا یک گزینه منفی و یک متغیر نامطلوب محسوب میشود و معتقدند چنین قدرتی نباید در خاورمیانه وجود داشته باشد.
تحلیلهای متفاوتی درباره اینکه ایران مهره چین است یا باید تضعیف شود، وجود دارد؛ اما ما در اینجا درباره خودمان صحبت میکنیم. ما خود را به تعبیر رهبر معظم انقلاب، کشوری مستقل میدانیم و درباره پیشرفت و بقای خود گفتگو میکنیم. یکی از مهرههای جدی یا به عبارتی مهمترین مهره جمهوری اسلامی ایران در این ماجرا، شخص رهبری است. رهبری و «دستفرمان» ایشان، جدای از ماجرای جنگ ۱۲ روزه، در طول بیش از سه دهه اخیر بهگونهای بوده که ریلگذاری را به سمتی برده است که آمریکا با وجود دستدرازی به مناطق مختلف جهان، از آفریقا و آسیا گرفته تا اروپا (که اکنون روسیه را درگیر کرده)، هیچگاه بهصورت رودررو با ایران درگیر نشده است.
این موضوع محل سؤال و تأمل است که چرا کشوری مانند آمریکا که بیپرده حمله میکند و از استراتژی موسوم به «مرد دیوانه» بهره میبرد، از رویارویی مستقیم با ایران پرهیز میکند. این استراتژی که به ترامپ نسبت داده میشود، به این دلیل است که او برخلاف قواعد بینالمللی موجود عمل میکند. در شرایطی که همگان انتظار دارند با حربه اقتصادی پیش برود، ناگهان یک گزینه نظامی را رو میکند یا مسیر جدیدی را باز میکند. بهعبارتدیگر، مانند یک «مرد دیوانه» با قواعد مرسوم پیش نمیرود. بااینحال، زمانی که انتظار میرود او به سمت درگیری مستقیم حرکت کند، این اتفاق رخ نمیدهد. این نشان میدهد که حتی این «مرد دیوانه» نیز در محاسبات خود دریافته است که با رقیب سادهای روبهرو نیست.
بنابراین، او به سراغ راهبرد تضعیف رقیب خود میرود. او کاملاً متوجه است که این شخصیت (رهبری ایران)، به دلایل سیاسی، معنوی، امتداد بینالمللی و تدابیرش، فردی است که میتواند در کمتر از ۱۲ ساعت، آرایش نظامی یک کشور را بهکلی تغییر دهد. برای آمریکا غیرقابلتصور بود که طرحی که به تعبیر خودشان ۲۰ سال روی آن کار کرده بودند تا بازی را دو روزه تمام کنند، با شکست مواجه شود؛ همان تعبیری که رهبر انقلاب نیز در فرمایشات خود به آن اشاره کردند و مبتنی بر سندی جدی بود. ایکاش این اسناد منتشر شود تا مشخص گردد که در طول این ۲۰ سال، چگونه آموزش دیده بودند و قرار بود این ورق در عرض چند روز برگردد.
اینکه ماجرا پس از ۱۲ روز، با حضور نمایشی آمریکا و متحدانش، جمع میشود، نشاندهنده عملکرد کاملاً غیرقابلپیشبینیِ «دستفرمان» و اتاق فکر نظام اسلامی است. این یعنی نظام، مهرهها و تدابیری در آستین داشت که میتوان آن را از منظرهای مختلف معنوی، سیاسی یا استراتژیک تفسیر کرد. صورتمسئله این بود که به تعبیر دقیق رهبر انقلاب در تحلیل جنگ ۱۲ روزه، ایران در مقابل اسرائیل و آمریکا پیروز شد. این تحلیل، برخلاف برخی اشتباهات رسانهای یا سیاسی است که آن را صرفاً «جنگ ایران و اسرائیل» مینامند. ایشان بارها تأکید کردهاند که این جنگ، نبرد ایران با اسرائیل و آمریکا بوده است.
تکرار یک اشتباه راهبردی در شناخت ایران
ایشان از این موضع کوتاه نمیآیند که «ما بر آمریکا و اسرائیل پیروز شدیم». جالب آنکه اخیراً، دونالد ترامپ نیز پس از چند ماه اعتراف کرد که فرماندهی آن جنگ با او بوده است. این اعتراف، گفته رهبر انقلاب را که چند ماه قبل فرموده بودند جنگ ما مستقیماً با آمریکا بود و نه فقط با اسرائیل، تأیید میکند. این رویکرد تقلیلگرایانه، مشابه همان اشتباهی است که در مورد جنگ هشتساله رخ داد و آن را به «جنگ ایران و عراق» محدود میکردند. در واقع، آمریکا و اسرائیل دو رژیم به اصطلاح اتمی هستند که بیمحابا حمله میکنند و سرزمین اشغال میکنند. برای مثال، میبینیم که چگونه در عرض چند روز، شرایط سوریه را تغییر میدهند، یک دستنشانده مانند «احمد الشرع» را که نامش را به «الجولانی» تغییر میدهد، روی کار میآورند و همان آدمکش داعشی، ناگهان کراوات میزند و بهعنوان دیپلمات با مقامات آمریکایی و اروپایی دیدار میکند.
برگرداندن ورقهای منطقهای و جهانی برای آمریکاییها دشوار نیست؛ اما مشاهده میکنیم که در طول نزدیک به پنج دهه گذشته، نتوانستهاند با کشوری که پیش از این ژاندارم منطقه و نیروی نیابتی آنها بود، مقابله کنند. رهبر انقلاب در صحبتهای اخیرشان نیز با دقت به این موضوع اشاره کردند که آنها هنوز ایران را نشناختهاند. یکی از مثالهای ایشان این بود که یک کارگزار آمریکایی، ایران را «جزیره ثبات» مینامد و تنها ۱۰ روز پس از این اظهارنظر، ماجرای ۱۹ دی مردم قم، استارت انقلاب را میزند. بیان این جمله و رخ دادن آن اتفاق، نشان داد که ورق در ایران کاملاً برگشته است.
به نظر من، اینکه دشمنان، مردم ایران را نشناختهاند، یکی از نقاط قوت ماست و یکی از مسیرهای پیش رو نیز از همینجا میگذرد. رهبر معظم انقلاب دائماً بر این نکته تأکید دارند: «اتصال اندیشهها به حرکت عمومی یا حوزه عمومی».
حوزه عمومی جامعه ما شاید یکی از عناصر قدرت برای جمهوری اسلامی ایران باشد. با ارجاع به بیانات رهبری و برای استخراج راهبردها، باید پرسید که چه باید کرد؟ گاهی در ساحت رسانه، سیاستگذاری یا حکمرانی فراموش میکنیم که نقطه قوت این نظام در دو واژه نهفته است: جمهوری اسلامی.
نباید فراموش کرد که همین «جمهوری اسلامی» است که به خاری در چشم دشمن تبدیل شده و آلترناتیوی برای کشورهایی چون آمریکا یا اسرائیل به شمار میرود. در غیر این صورت، آنها با بهانهای ساده مانند مواد مخدر، بهسرعت نفر اول یک کشور را میربایند.
برایشان ساده است که با برچسبهایی نظیر قاچاق مواد مخدر، یا به بهانه دموکراسی و حقوق بشر در کشوری مانند سوریه، رئیسجمهور آن را همراه با همسرش دستگیر و در دادگاه کیفری محاکمه کنند. انجام چنین حرکت امنیتی و نظامی برای آمریکا ظاهراً کار دشواری نیست و آن را بهشکلی روتین و بهراحتی انجام میدهد.
مصونیت آمریکا در نقض قواعد بینالملل
آمریکا بهراحتی از قواعد بینالملل عبور میکند و جامعه جهانی نیز آن را محکوم نمیکند. بهندرت چند کشور معدود به محکومیت این اقدامات میپردازند. حتی زمانی که در ۵۰ تا ۶۰ شهر آمریکا درگیری پیش میآید و مردم به خیابانها میریزند، گویی آبی از آب تکان نمیخورد که مردم خود آن کشور نیز با این سیاستها مخالفاند.
بهعنوان مثال، پس از ربایش آقای مادورو، رقیب انتخاباتی ترامپ، خانم کامالا هریس، روز بعد در گفتگو با رسانهها این حرکت را اشتباه خواند و آن را محکوم کرد. او این اقدام را خلاف تصمیمات سنا و حزب مخالف دانست. مردم نیز محکوم کردند، ولی انگار نه انگار.
چرا؟ چون شخصی مانند ترامپ، دیکتاتوری را در معنای واقعی کلمه و تمامقد به اجرا گذاشته است. وقتی در مقابل آمریکا قدرتی میایستد که از لحاظ ملی، منطقهای و بینالمللی به جایگاه تثبیتشدهای رسیده است، آنها راهبرد دیگری را در پیش میگیرند.
آمریکا برخی از کشورهای آمریکای لاتین مانند ونزوئلا، کوبا و مکزیک را به همکاری با جمهوری اسلامی ایران متهم میکند و دایره تهدیدات نظامی خود را گسترش میدهد. صرفنظر از اینکه این امر بازنمایی رسانهای است یا یک واقعیت، مسئله اینجاست که در گفتمان یکجانبهگرای شخصی مانند ترامپ، گفتمان انقلاب اسلامی و رهبری آن بهعنوان رقیب شماره یک شناخته میشود.
البته چین و روسیه جایگاه خود را دارند، اما جمهوری اسلامی ایران به نقطهای رسیده است که طبق فرمایشات روز گذشته رهبری، در پاسخ به کسانی که ایران را کشوری منزوی معرفی میکنند، به صراحت اعلام شد که در نقشههای آیندهپژوهی و ژئوپلیتیک بینالمللی، جمهوری اسلامی یک کشور قدرتمند و آیندهدار است. در مطالعات آیندهپژوهی نیز آمده است که طی ۳۰ تا ۵۰ سال آینده، یکی از کشورهای قدرتمند و آیندهدار، جمهوری اسلامی ایران خواهد بود. این تحلیلها بر اساس روند پیشرفتهای علمی، فناوری، هستهای، نانو و دیگر حوزهها و همچنین با توجه به منابع انسانی غنی، ایران را کشوری با آیندهای روشن معرفی میکنند.
ترس آمریکا دقیقاً از این است که رهبری در ایران، کشوری را که سابقاً ژاندارم آنها در منطقه بود، نهتنها از دستشان خارج کرده، بلکه آن را به منطقهای امن و مستقل تبدیل کرده که برخلاف منافع آمریکا در حال پیشرفت است. ترکیب «استقلال» و «پیشرفت» برای آمریکا خطرناک است. کشورهای مستقل زیادی در جهان وجود دارند و کشورهای پیشرفتۀ غیرمستقل نیز فراواناند؛ اما وجود یک کشور مستقلِ پیشرفته، پدیدهای متفاوت است. همین دو متغیر در کنار یکدیگر، ایران را به کشوری منحصربهفرد تبدیل کرده است.
این منحصربهفرد بودن، جمهوری اسلامی ایران را به یک ایده نوین در جهان معاصر تبدیل کرده است. ایران نه یک کشور کمونیستی است که بتوان آن را در دستهبندی «کشورهای چپ» قرار داد و نه یک کشور لیبرالِ وابسته به آمریکا، همچون کشورهای اروپایی که امروزه به حاشیه رانده شدهاند. در فضای سیاسی و ژئوپلیتیک کنونی، اروپا تقریباً از صحنه معادلات جهانی محو شده است. متغیری به نام اروپا که تا پیش از دوران ترامپ، یک بازیگر جدی در عرصه بینالملل بود، با روی کار آمدن او جایگاه خود را از دست داد و فضای بینالملل صریحتر و بیپردهتر شد.
برای مثال، رئیسجمهور سابق آمریکا در برابر رسانههای بینالمللی با عباراتی نامناسب از رئیسجمهور ایتالیا یاد میکند یا در برخوردی تحقیرآمیز با نخستوزیر وقت انگلیس، او را نادیده میگیرد. این رفتارها در قبال رهبران امارات، مصر و دیگر کشورها نیز تکرار شد. ترامپ جهان را به یک عرصه بیپرده تبدیل کرد. اینکه او در این جهانِ بیتعارف، بهصراحت از جمهوری اسلامی بهعنوان دشمن، رقیب و «کشور شرور» نام میبرد اما با دیگر کشورها چنین برخوردی ندارد، نشاندهنده جدی بودن این تقابل است.
جایگاه منحصربهفرد ایران در جهان بیپرده
همانطور که رهبری در دوره ریاستجمهوری پیشین ترامپ اشاره کردند، این رویکرد همان «آمریکای عریان» است. یکی از نتایج حضور ترامپ، آشکار شدن واقعیت آمریکا برای جامعه ما بود؛ واقعیتی که نشان داد آمریکا به دنبال دنیایی یکجانبه است که در آن تعامل معنایی ندارد. در این دنیای بیپرده، بهراحتی اعلام میشود که هدف، نفت یک کشور بوده است یا برای پایان دادن به یک ماجرا، حملهای موشکی صورت گرفته است. مداخلات نظامی و جنگافروزیها بهسادگی توجیه میشوند. برای مثال، اسرائیل آشکارا سومالیلند را به رسمیت میشناسد تا بر یمن اشراف یابد یا امارات به جنوب یمن حمله میکند. اینها نشان میدهد که جهان با سرعت به سمت صراحت و بیپردگی در حال حرکت است.
در این دنیای آنارشیستی، چند قدرت اتمی که خود را حاکم جهان میدانند، مناسبات بینالمللی را بر اساس مدلی داروینیستی و مبتنی بر قدرت پیش میبرند. در این مدل، گفتمانها تنها پوششی برای قدرت هستند و آنچه اصالت دارد، صرفاً خودِ قدرت است. ما امروز این اصل را به چشم میبینیم و تجربه میکنیم. وضعیت کنونی جهان، تصویری کامل از مدل داروینیستی «جنگ برای بقا» را به نمایش گذاشته است.
در این مدل، نقش آیتالله خامنهای و جایگاه رهبری برای انقلاب کاملاً معنادار میشود؛ بهویژه زمانی که ایشان مقابل دوربین قرار میگیرند و بسیار صریح و بیپرده، با بیانی نمادین و استعاری، میفرمایند که فرعونها، نمرودها، محمدرضا پهلویها و امثال آنها، در اوج نخوت و غرور سرنگون شدند و ترامپ نیز سرنگون خواهد شد. این عبارت، فارغ از آنکه یک بیان استعاری و در قالب پارادایم سنتهای ماست و فارغ از گامهای سیاسی و استراتژیک موجود، بازنمایی قدرتمندی از واقعیت افول آمریکا و وضعیت جامعه داخلی آن دارد.
وضعیتی که در آن، بهطور مثال، ساکنان پنجاه شهر بهیکباره علیه رئیسجمهور این کشور به پا میخیزند و با شعارهایی همچون «نه به سلطان، نه به شاه»، خیابانها را پر میکنند؛ یا حتی در خود اسرائیل چنین اتفاقی رخ میدهد. این سخنان، بازنمایی رسانهای قوی و شدیدی نیز دارد. این امر نشاندهنده یک بازتولید قدرت است که یک نفر روبهروی دوربین بنشیند و برای رسانههای بینالمللی از سرنگونی تنها قدرت قلدر جهان سخن بگوید و در مورد همین «مرد دیوانه» بگوید که او سرنگون خواهد شد.
این بیانات شتاب رسانهای بالایی ایجاد میکند. ما پس از این سخنرانی، بهوضوح مشاهده کردیم که ورق در روزنامهها و مطبوعات خارجی برگشت و تیترهایشان کاملاً تغییر کرد؛ تیترهایی مانند «تهران، کاراکاس نیست» و «ایران، ونزوئلا نیست». این عبارت و این بازنمایی، ناشی از حضور راهبردی و استراتژیک رهبری است که دقیقاً در زمانی که جنگ روانی سنگین و جنگ شناختی حداکثری میشود و بحث ترور و حذف فرماندهان و بزرگان نظام در رسانههای بینالمللی با شتاب دنبال میشود، وارد میدان میشوند.
برای مثال، زمانی که خط خبری چند رسانه بینالمللی مانند کیهان لندن، منوتو و ایران اینترنشنال به این سمت میرود که ایرانیان در مسکو به دنبال ویزا و پناهندگی هستند، ناگهان شخص اول کشور حاضر میشود و بسیار مقتدرانه درباره سرنگونی ترامپ صحبت میکند.
نقش راهبردی رهبری در میدان جنگ رسانهای
باید توجه داشت که کامبک رسانهای، بازگشت رسانهای و بازیابی و بازتولید قدرت دقیقاً به همین معناست؛ یعنی شما فردی را داشته باشید که ساختار امنیتی، ساختار عمومی و فضای حوزه عمومی شما را (حتی با تعبیر هابرماسی) در یک حالت پایداری حفظ کند. در غیر این صورت، آنها با آن دومینوی رسانهای که به راه انداخته بودند، در صدد ایجاد یک «تعلیق شناختی» بودند تا فضای اجتماعی از قدرت حاکم ناامید شود.
هدف آنها این بود که جامعه احساس کند با چند شتاب اجتماعی، چند حرکت اقتصادی و با پشتوانه اقدامات مسلحانه که منجر به شهادت عدهای و کشتهسازی از سوی دیگر میشود، میتوان سناریوی جنگ شهری را کلید زد و کشور را به خلأ قدرت دچار کرد.
به نظر میرسد که مواجهه ما در چنین فضایی که آلوده به جنگ شناختی است، نیازمند تدبیر ویژهای است. من به ضرس قاطع عرض میکنم که در فضای موجود، اگر بتوانیم حوزه رسانهای و شناختی جامعه را کنترل کنیم و در عرصه میدان نیز نیروهای امنیتی ما همانطور که همیشه مقتدر، مهربان، مسئولیتپذیر و متعهد بودهاند، عمل کنند (که نیازی به مدل جدیدی هم نیست)، از این مرحله عبور خواهیم کرد.
اگر بتوانیم وضعیت میدان را که الحمدلله همینگونه خواهد شد، حفظ کنیم و در فضای رسانهای و شناختی نیز آن نسبت میان حوزه عمومی و سیستم را نگه داریم، قطعاً از این مرحله بهخوبی عبور خواهیم کرد. نباید اجازه داد بلوف رسانهای دشمن بهگونهای باشد که حباب جدیدی ایجاد کند و یک تعلیق علیه ما و یک حباب به نفع آنها رقم بزند.
تحلیل استراتژی دشمن و راهکارهای مقابله
آنها در صدد هستند که با بهرهگیری از فضای شهری و شبکههای اجتماعی، به اتفاقات ضریب بدهند و به معنای واقعی کلمه، «رویدادسازی» کنند. پس از رویدادسازی و اوج گرفتن خشم و نفرت، به دنبال «نمادسازی» هستند؛ یعنی چند فرد اسمورسمدار یا حتی افراد مجهول را به نمادهایی برای امتدادبخشی به اغتشاشات تبدیل کنند، آن را به یک جریان اجتماعی بدل سازند و از فضای غفلت اجتماعی برای ایجاد یک شوک و بهت بهره ببرند. استراتژی اصلی آنها، ایجاد شوک و بهتی است که از فضای اجتماعی برخاسته باشد.
در حوزه جنگ روانی، دو مدل مشخص وجود دارد. مدل نخست، اثرگذاری مستقیم بر «قلب» یا مرکز جامعه است تا از این طریق، تأثیر به «اعضا و جوارح» یا لایههای پیرامونی تسری یابد؛ بهعبارتی، خونرسانی از مرکز به پیرامون صورت میگیرد. مدل دوم زمانی به کار گرفته میشود که قلب، سرد، بیتفاوت یا کمتحرک است. در این روش، با «ماساژ دادن اعضا و جوارح» و پمپاژ انرژی از پیرامون، تلاش میشود تا قلب و مرکز جامعه تحت تأثیر قرار گیرد.
در تجربیات پیشین، مانند رویدادهای سالهای ۸۸، ۹۶، ۹۸ و ۱۴۰۱، معمولاً از مدل «مرکز به پیرامون» استفاده میشد. نقطه شروع، مرکز بود و سپس موج اعتراضات به حاشیهها، شهرستانها و استانها کشیده میشد. اما این بار، ماجرا کاملاً برعکس آغاز شد. از آنجا که طبقه متوسط جامعه – که همواره نقطه شروع تحرکات بود – همراهی نکرد و نوعی بیتفاوتی و سرشدگی در آن مشاهده میشد، تلاش شد تا حرکت از پیرامون آغاز شود.
برای مثال، در شبکهها و رسانههایشان از شهرستانها، روستاها و مناطقی نام برده میشد که برخی از آنها حتی برای مخاطب عام ناشناخته و غریب بودند؛ هرچند که بر روی نقشه وجود داشتند. در یکی از این نقاط، حرکتی محدود صورت میگرفت و سپس با استفاده از جریانسازی رسانهای، تلاش میشد تا آن را به کل جامعه تعمیم داده و موج دوم را شکل دهند.
این موج دوم، شامل جلب حمایت از مرکز بود. این کار از طریق گروههای مرجعی صورت میگرفت که اعتبارشان به دلایل مختلف کاهش یافته یا بهاصطلاح «فریز» شده بود. جامعه به این درک رسیده بود که یک هنرمند را باید با هنرش و یک فوتبالیست را با بازیش سنجید، نه اینکه از آنها خط سیاسی گرفت یا درگیر مواضع اجتماعیشان شد. طبقه متوسط جامعه، به دلیل تجربیات گذشته، به نوعی توازن و پایداری رسیده بود و به همین دلیل، نمیتوانست نقطه شروع حرکت باشد. بنابراین، استراتژی به سمت ایجاد فضایی رفت که بتواند طبقه متوسط را در موج دوم با خود همراه سازد. این کار از طریق اقدامات نمادین انجام میشد؛ مانند لغو یک کنسرت یا نخواندن سرود ملی؛ بازیهایی که در سال ۱۴۰۱ نیز پیادهسازی شدند.
از رویدادسازی تا مارپیچ غم
ما در اخبار رسانهای نیز شاهد این موج بودیم؛ برای مثال، ادعا شد که تیم ملی جوانان ایران در بازی با کره جنوبی سرود ملی را نخوانده است، در حالی که بررسیها نشان میداد این بازنمایی رسانهای با واقعیت تفاوت داشت و اتفاق چندان غیرعادیای رخ نداده بود. مثال دیگر، تحت فشار قرار دادن یک خواننده برای لغو کنسرتش بود. نکته حائز اهمیت در جریان اغتشاشات اخیر این است که راهبرد آنها بر «رویدادسازی» استوار بود. آنها با استفاده از لمپنیسم، خشونت را تقویت کرده و گسترش میدادند تا به مرحله «نمادسازی» و «کشتهسازی» برسند. پس از آنکه نمادها ساخته شدند، جریان خشونت به «مارپیچ غم» تبدیل میشد.
این همان اتفاقی بود که در سال ۱۴۰۱ نیز رخ داد. بازیکن فوتبالی که پس از گلزنی شادی نمیکند، یا هنرمندی که کنسرت خود را با این بهانه که «اکنون زمان شادی نیست» لغو میکند، همگی در راستای ایجاد یک فضای تراژیک هستند. هدف این است که در این اتمسفر غمانگیز، مردم ایران احساس شادی نکنند. بهعنوان نمونه، سریالی از مهران مدیری، بهعنوان چهره برجسته طنز ایران، برای شش ماه پخش میشود، اما بخشی از جامعه با آن همراهی نمیکند و با بهانههایی مانند «حوصله خندیدن نداریم»، از تماشای آن سر باز میزند.
وقتی فضای شادی و تبسم از یک جامعه گرفته شود، حتی چهرههای شاخص طنز نیز تحت تأثیر قرار میگیرند. برای مثال، کمدینی مانند امیرحسین قیاسی که خود را مسئول خنداندن مردم پس از مهران مدیری میدانست، تحت تأثیر این فضا قرار گرفته، با انتشار یک پست یا توییت اعلام اعتراض میکند، برنامهاش را لغو کرده یا از میزان طنز خود میکاهد.
اینگونه، فردی که بهعنوان «قله خنده» شناخته میشد، تحت تأثیر قرار میگیرد. اینها فضاسازیهایی هستند که در یک اتمسفر تراژیک رقم میخورند تا جریان اجتماعی را از حالت عادی خارج کرده و به سمت یأس و افسردگی سوق دهند.
گویا ما در قاببندی رویدادها جا میمانیم. برای مثال، در حوادث اخیر، احساس میشد قابهایی که رسانهٔ ملی ارائه میکرد، برای مخاطب عام فراگیر نبود و بیشتر مخاطبان خاصی مانند من و شما را در بر میگرفت. آن اتصال، گفتمان، منش، کلیدواژهها و بازنمایی تصویری که باید شکل میگرفت، اتفاق نیفتاد. پرسش این است که کدام بخش از تاریخ را باید انتخاب و گزینش کرد تا با نسل جدید ارتباط برقرار کند؟ باید بفهمیم که نسل جدید با چه عبارتها و قابهایی ارتباط برقرار میکند.
اخیراً گزارشهای دوستان فعال در میدان که با مردم گفتگو میکنند، نشان میدهد که سن معترضان در خیابانها بهطور مداوم در حال کاهش است. یعنی از سنین بالاتر و پیشکسوتان روزهای ابتدایی، به نوجوانان رسیدهایم و فضا کاملاً احساسی شده است. با نوجوانان ۱۳، ۱۵ یا ۱۷ ساله مواجهیم. این فضا دیگر فقط مربوط به نسل «زد» (دهه هشتادیها) نیست، بلکه با حضور نوجوانان ۱۳-۱۴ ساله، به نسل «آلفا» (دهه نودیها) نیز کشیده شده است.
نیاز به قابها و قهرمانان جدید
در چنین شرایطی، پل ارتباطی ما کجاست؟ چه کسی باید به این نوجوان بگوید سنگی که در دست دارد و به اموال عمومی یا حتی شهروندان دیگر—از جمله پرستار، نیروی امنیتی یا یک فرد عادی—آسیب میزند، چه پیامدی دارد؟ این نسل را کدام قاب باید توجیه کند؟ باید پذیرفت که ما کمی دیر عمل کردهایم و این نسل میبایست پیش از این و در جای دیگری توجیه میشد. به نظر میرسد قابهای رسانهای ما برای سنین خاصی طراحی شده بود و برای نسل جدید، قاب مناسبی نداشتیم.
برنامهای مانند «محفل» تلاشی برای برنامهسازی برای نسل جدید است، اما تنها بخشی از ماجرا را پوشش میدهد. طیفهای دیگری با ذائقههای متفاوت نیز وجود دارند که باید قابی برای آنها فراهم شود تا احساس کنند در صداوسیما نمایندگی میشوند. از تاریخ میتوان برایشان گفت، اما باید شخصیتهای جدیدی را نیز معرفی کرد. برای مثال، آقای زادبر توانسته با نسلی ارتباط بگیرد، اما ما به چند نفر مانند او نیاز داریم که هم فراگیر، هم متعهد، هم مسئولیتپذیر و هم بصیر باشند و در لحظات حساس، دقیق عمل کنند؟ این افراد و سکوهای نسل جدید کجا هستند؟ مسئلهٔ اصلی، سکوسازی برای نسل نو است تا ابرقهرمانان عصر جدید را بهعنوان قهرمانان خود معرفی کنند.
برجستهسازی یک قاب تاریخی-معاصر
شما میگویید آیتالله خامنهای در مقابل یک دنیا ایستاده است؛ اما نسل جدید چه شناختی از ایشان دارد؟ چقدر میداند که ایشان کجا و در برابر چه کسانی ایستادگی کرده است؟ اگر به تاریخ نگاه کنیم، شاهانی مانند مصدق، رضاخان و محمدرضا پهلوی را میبینیم که چمدانشان همیشه برای فرار آماده بود. کشور ما گرفتار چنین حاکمانی بود. اکنون اما، رهبری داریم که در برابر دنیای تحت سلطهٔ آمریکا ایستاده است؛ نه تمام دنیا، بلکه دنیایی که آمریکا در آن قلدری میکند.
این رویارویی تنبهتن و این دوئل میان ایران و آمریکا، برای نسل ما یک درس و یک قاب بزرگ است. این قاب باید برجسته شود. در شرایطی که رؤسای جمهور و نخستوزیران کشورهای اروپایی با تمام توانمندیهای فناورانه و اقتصادیشان در برابر رئیسجمهور آمریکا کرنش میکنند، رهبر شما رودرروی آمریکا میایستد، رجز میخواند و از سرنگونی آنها سخن میگوید.
این قهرمان باید به تصویر کشیده شود. ادبیات قهرمانسازی و اینکه ما بخواهیم یک قهرمان معرفی کنیم، کجاست؟ نسل جدید ما با عبارت «قهرمان» سازگاری زیادی دارد، ولی ما چه تصویری از آقای خامنهای میسازیم؟ «قهرمان ملی»، این عبارت جالبی بود که یکی از بزرگواران دیروز در گفتوگویشان به کار بردند. بحث غیرت ملی، غیرت دینی و غیرت انسانی مطرح است. ببینید، دشمن روی این سه امر کار میکند: امر ملی، امر دینی و امر انسانی.
برای اینکه ماجرا را معکوس کنید و با نسل جدید سخن بگویید، باید این قابها را برجسته کنید؛ چه بهعنوان یک قهرمان دینی، چه بهعنوان یک قهرمان ملی و چه بهعنوان یک قهرمان انسانی. یعنی در جایی که کاملاً حس میکنید دنیا در حال تبدیل شدن به یک جنگل است. برای مثال، یک رئیسجمهور در روز روشن با بهانههایی بسیار واهی، دزدی میکند. آیا قابی از این مسخرهتر و دنیایی از این مبتذلتر وجود دارد؟
در چنین فضایی است که ما میتوانیم از این تهدیدها فرصت بسازیم. حضرت آقا فرمودند، در فضایی که در مینیاپولیس آمریکا یک پلیس به زنی شلیک مستقیم میکند، از فاصله دو متری او را میکشد و بالادستیهایش نیز ککشان نمیگزد و بهراحتی از کنار آن عبور میکنند، شهرهای آمریکا مملو از اعتراضات میشود؛ چه اعتراضاتی که ناظر بر بحث مهاجرت بود، چه اعتراضات مربوط به تعرفهها و چه اعتراضاتی که به این کشتار شهروندان آمریکایی مربوط بود.
آنها از کنار همه اینها بهراحتی عبور میکنند؛ یعنی جریان رسانهای دنیا را به نفع دیکتاتوری مانند ترامپ مصادره میکنند. حال، ما کجا ایستادهایم؟
تبدیل راهبرد دفاعی به تهاجمی در رسانه
جایی که حضرت آقا از سناریو و استراتژی آفندی (تهاجمی) نسبت به دشمن صحبت میکنند، همینجاست. اگر منِ نوعی یا یک رسانه قرار است از ایشان دفاع کنم، باید بر استراتژیهای ایشان بایستم. ببینید، بعضی وقتها فقط تصویرسازی از این شخصیت قهرمان کافی نیست، بلکه باید گفتمان ایشان را امتداد داد. وقتی ایشان در مورد تبدیل حالت پدافندی به آفندی و تغییر وضعیت از دفاع به حمله در حوزه رسانهای و سیاسی صحبت میکنند، یعنی باید از آمریکا مطالبه کرد.
این چه وضعیت اجتماعیای است؟ این چه وضعیت سیاسیای است؟ این چه وضعیت مزخرفی در حقوق بینالملل است؟ یکی از بزرگواران توییتی بسیار دقیق زده بود که دیگر باید درِ رشتهای مانند حقوق بینالملل را گِل گرفت. صحبت کردن در مورد چنین رشتهای بسیار مسخره است. کدام حقوق بینالملل؟ حتی مجلس سنا یا نمایندگان آمریکا و آن عقبه قانونی که باید در آن کشور وجود داشته باشد هم به تعبیر خودشان، به رئیسجمهور اجازه چنین کاری را نداده است و او بدون اطلاع مجلس، چنین حرکتی را انجام میدهد.
عرض من اینجاست که کوتاهی رسانهای ما در حوزه دفاع از شخصیت رهبری در جنگ شناختی، آنجایی است که گفتمان ایشان نحیف و کماثر باقی میماند. شما باید در صداوسیما یک مستندسازی قوی داشته باشید؛ اصلاً ۲۰ تا ۳۰ میز تخصصی داشته باشید. برای مثال، یک میز آلمان، یک میز انگلیس، یک میز ونزوئلا و یک میز آمریکا؛ میزهای مختلف برای کشورهای گوناگون.
ببینید، وقتی میگویند ونزوئلا، چه تصویری از این کشور برای مردم ایران ایجاد میشود؟ ما چه شناختی از ونزوئلا داریم؟ باید شناختی وجود داشته باشد تا وقتی آمریکا ونزوئلا را مهار، محاصره و به آن حمله میکند، بدانیم که ونزوئلا یعنی چه، چه نفعی برای ما دارد و چه ضرری برای ما خواهد داشت.
ضرورت تحلیل دقیق ژئوپلیتیک جهانی
یعنی باید تصویر کاملاً مشخصی از آن داشته باشید که آمریکا دنبال چیست و گامهایی که میخواهد طی کند، کدام است. چرا مثلاً روی بحث تایوان دست گذاشته و علیه چین در تایوان عمل میکند؟ میز تایوان ما کجاست؟ برخی میآیند و میگویند که تایوان، منبع و مخزن اصلی ریزتراشههایی است که جنگِ پساهوش مصنوعی را شکل میدهد. قدرت جهان و درگیریهای آینده بر سر هوش مصنوعی نیست، بلکه بر سر دوران پساهوش مصنوعی و بحث ریزتراشههاست.
حالا اینکه این تحلیل چقدر درست است یا نه، کاری ندارم؛ بحث اینجاست که باید میز تایوان داشته باشیم تا بدانیم چرا آمریکا، تایوان را علیه چین تحریک میکند. میز اوکراین ما کجاست؟ چرا اوکراین را علیه روسیه میشوراند؟ میز خاورمیانه ما کجاست؟ چرا مثلاً اسرائیل با یک وجب جا، دنبال کشورگشایی است؟
چون اسرائیل چهبسا حس میکند که با این عرض و طول جغرافیایی ضعیف، با ۵۰ تا ۲۰۰ موشک از پا درمیآید؛ پس به دنبال توسعه سرزمینی میرود. ماجرای اردن، سوریه، بخشی از عراق، فلسطین و «نیل تا فرات» چیست؟ مردم ما باید نسبت به این ماجراها آگاه باشند.
سپس، بحثی که رهبر انقلاب در مورد دشمنشناسی مطرح میکنند، امتداد پیدا میکند. میخواهم بگویم سناریوهای ما برای تبیین جهتگیریهایی که ایشان ارائه میدهند، کافی نبوده است. یعنی در حوزه رسانه، ما به دنبال این نرفتهایم که وقتی ایشان مطرح کردند دوره پهلوی ضعیفترین دوره تاریخ معاصر ما بوده است، این موضوع را تبیین کنیم. چند نفر از ما باید به دنبال نشان دادن این ضعف میرفتند که چرا در دوران پهلوی، ایران در بدترین و ضعیفترین حالت خود قرار داشت؟
ما اصلاً این بیانات را دنبال نمیکنیم، درحالیکه در طرف مقابل، این موضوعات اتفاقاً پررنگ است. اخیراً کتابی را دیدم که دوستان از یک کتابفروشی گرفته بودند و ترجمه شده بود. این کتاب اتفاقاً در دانشگاههای ما و در رشتههای مرتبط با انقلاب اسلامی نیز شاید بسیار خوانده میشود. در آن کتاب، انقلاب سال ۱۳۵۷ کاملاً بهعنوان یک انقلاب «تجددستیز» تحلیل و معرفی میشد. ما کجای این ماجرا هستیم؟ از آن سو، علیه انقلاب ما کتابی نوشته میشود که انقلاب ۱۳۵۷ را «تجددستیز» ترجمه و تفسیر میکند. یعنی تحلیلشان این است که ایرانیها اساساً چون با مدرنیته و تجدد مشکل دارند، انقلاب میکنند.
در این روایت، پهلوی به یک شخصیت مدرن تبدیل میشود. اما وقتی بررسی میکنیم که پهلوی که بود، میبینیم که فردی مانند رضاخان چه دانشی داشته است؛ کسی که به «رضا پالان» معروف بود. او چگونه به قدرت رسید؟ یک سرباز قزاق ناگهان کودتا میکند، دستنشانده انگلیس است، سپس انگلیس او را برکنار و آمریکا پسرش را جایگزین میکند. بعداً علیه دولت رسمی ایران نیز کودتا میکنند. درباره این مسائل گفتگو نمیشود و نسل ما با این تاریخ ارتباط نگرفته است. کجاست آن ادبیاتی که بتواند این حقایق را برای نسل ما بازگو و تبیین کند؟
از سوی دیگر، در طرف مقابل، درباره انقلاب ما هم فیلم ساخته میشود، هم کتاب نوشته میشود، هم انیمیشن و هزاران محصول دیگر تولید میگردد. در نتیجه، نسل جدید ما درکی از انقلاب ندارد. این را از آن جهت عرض میکنم که دشمنان به دنبال فعال کردن چند گسل در ایران هستند. یکی از این گسلها، «گسل قومیتی» است که همیشه به دنبال آن بودهاند. گسل دیگر، «گسل مذهبی» است که این نیز معروف است و همواره آن را دنبال کردهاند. یکی دیگر از این گسلها، «گسل جنسیتی» است. یکی از مهرههای جدی آنها در این زمینه، مسیح علینژاد بود که با بودجههای کلان به میدان آمد و چند کمپین جدی در دهه اخیر به راه انداخت؛ از «چهارشنبههای سفید» گرفته تا ماجرای «دختران خیابان انقلاب» و غیره که «زن، زندگی، آزادی» آخرین نسخه آن بود.
گسلهای نوین و پمپاژ رسانهای
آنها به دنبال گسلهای جدیدی نیز هستند که یکی از آنها «گسل نسلی» است. در چند ماه اخیر، آنها چند خط خبری و روایی را در رسانههای خود پمپاژ و دنبال میکردند. یکی از آن خطوط، ماجرای جنبشهای نسلی بود و درباره «نسل زد» (Generation Z) بسیار تیتر زدند و کار کردند. برای مثال، به جنبشهای نسلی در مکزیک و یکی از کشورهای آفریقایی اشاره میکردند تا از این طریق به جامعه ایران پالس و جهت بدهند.
حال این رویکرد چقدر مؤثر بوده است؟ تأثیر آن را زمانی احساس میکنید که به خیابان میروید و گزارشها نشان میدهد که بخش زیادی از حاضران را نوجوانانی تشکیل میدهند که به دنبال هویت، مقصد و مقصود هستند. این همان نقطهای است که شاید توجه ما به آن کم بوده است. اینها جنبشهای نوین اجتماعی هستند. اینجاست که میبینیم تاریخ به درستی به آنها منتقل نشده است.
در نتیجه، فردی مانند رضا پهلوی، با آن وضعیت مضحک که حتی بسیاری از مخالفان و اپوزیسیون خارج از کشور نیز او را قبول ندارند، فراخوان میدهد و یک روز را به آشوب میکشاند. هرچند مشخص است که پشت صحنه این جریانات کاملاً تروریستی و آمریکایی است. سلاحهایی که وارد کشور شد و وضعیتی که از اهواز گزارش میشد، نشاندهنده یک فضای کاملاً غیرعادی، امنیتی و تروریستی بود.
یعنی سلاحهای کلاشنیکف، ژ-۳ و وضعیتی که ایجاد کردند و منجر به شهادت عدهای شد، گواه این ماجراست و اتفاقاتی که رقم خورده، این موضوع را تأیید میکند.
چرا نسل ما با ربع پهلوی آشنا نیست و قاب رسانهای ما کجاست؟ چرا رهبری در گفتمانشان اینهمه تأکید دارند که جوانان ما را با تاریخ آشنا کنید؟ جایگاه تاریخ کجاست؟ در واقع، جایگاه تاریخ در فضای دانشآموزی، دانشگاهی و رسانهای ما بسیار کمرنگ است و ما تاریخ را بسیار کلاسیک و رسمی روایت میکنیم. این شیوه درست نیست. تاریخ باید به سریال، فیلم و رمان تبدیل شود تا به بخشی از مصرف روزمرۀ مردم ایران بدل گردد. باید باورپذیر شود، به اقناع مخاطب بینجامد و به حوزۀ مصرف بالینی جامعه وارد شود. برای مثال، کاربری که روزانه چهار ساعت در شبکههای اجتماعی حضور دارد، باید روزی ۲۰ دقیقه تا نیم ساعت محتوای تاریخی مصرف کند. یعنی پلتفرمهای ما باید روایتگر تاریخ باشند؛ نه اینکه تاریخ را بهگونهای وارونه بنویسند که مخاطب تصور کند قهرمانی را از دست دادهایم که اکنون میخواهد بازگردد. در حالی که چنین شخصیتی جایگاهی ندارد و حتی حامیانش نیز او را جدی نمیگیرند.
اینها خلأهای شناختی ما هستند. پلتفرمهای رسمی ما، اعم از صداوسیما یا هر سکوی رسمی و مشروع دیگر، گاهی نسبت به واقعیت، فضایی گنگ ایجاد میکنند و دچار ابهام شناختی هستند. این ضعف در میان سلبریتیها نیز دیده میشود که در بهترین حالت، واکنشی خنثی نشان میدهند و سکوت میکنند. همچنین، نخبگان حوزوی و دانشگاهی ما نیز نمیدانند چه باید بکنند، با چه زبانی سخن بگویند، الان به جامعه چه بگویند، کجا حضور داشته باشند و کدام کرسی را فعال کنند. اکنون در مواجههای قرار داریم که باید به تردیدها و تعلیقها ورود کنیم و آنها را دریابیم. چرا برای جوانی که میتوان با نیم ساعت تا یک ساعت گفتگو او را در زنجیرۀ مثبت قرار داد و از زنجیرۀ منفی جدا کرد، این اتفاق رقم نمیخورد؟ شاید این تلاشها وجود دارد اما کمرنگ است.
در مقابل، شبکۀ رقیب جریانی است که دائماً انبوهی از اطلاعات را پمپاژ میکند و با ابزارهایی چون اخبار جعلی، تکرار، انباشت داده، دیپفیک و اخیراً هوش مصنوعی، بهطور مداوم از نظر شناختی برای جامعه یک حباب فیلتر ایجاد کرده و شیب شبکههای اجتماعی را کاملاً به نفع جریان اغتشاشات تغییر میدهد. در چنین فضایی، نخبگان فکری جامعه کجا هستند؟ همان نخبگانی که باید فضا و جریان حاکم بر شبکه را تغییر دهند.
وقتی بحث دفاع از رهبری مطرح میشود، ایشان تأکید دارند که از جوان ایرانی تصویر غلطی ساخته میشود. ادعا میکنند که جوان ایرانی در حوزۀ دینداری لاابالی، در عرصۀ سیاسی طرفدار آمریکا و در بعد اجتماعی، فردی بیهویت شده است. در حالی که جوان ایرانی دقیقاً کیست؟ جوان ایرانی همان کسی است که در راهپیمایی اربعین حماسه میآفریند و در مراسمی چون عاشورا، محرم، رمضان، غدیر، اعتکاف و هزاران رویداد مذهبی و ملی دیگر، حضوری پرشور دارد. جوان ایرانی همان کسی بود که در جنگ دوازده روزه ایستادگی کرد. این جوانان از طیفهای متنوعی بودند؛ نه فقط کسانی که بتوان آنها را «بچه حزباللهی» یا «نمازشبخوان» نامید، بلکه شهروندان جوان، محصل و دانشجو از اقشار معمولی جامعه بودند. نمیتوان به آنها برچسب «هستۀ سخت نظام» را زد و ادعا کرد که نمایندۀ اکثریت جامعه نیستند. ماجرا اصلاً اینگونه نبود.
نیاز به ادبیات و کلیدواژههای راهبردی
فراگیر کردن ادبیات ما، یکی از مباحث بسیار راهبردی است. یعنی باید به دنبال کلیدواژههای اساسی و راهبردی باشیم که درگیری و دربرگیری بالایی داشته باشند؛ آنچه اصطلاحاً «کلیدواژههای مادر» نامیده میشود. آن کلیدواژهها کجا هستند و چه هستند؟ برای مثال، ما «وطن» را برجسته کردهایم که اقدام درستی است. باید «پرچم»، «ایران» و «خاک» را نیز برجسته کنیم. اما به مفاهیم، ادبیات و کلیدواژههای جدیدی نیز نیاز داریم. چرا در شناخت و معرفی دشمن همچنان سردرگم هستیم؟ چرا هنوز تصویر درستی از آمریکا و اسرائیل به جهان ارائه نکردهایم؟
ماجرای سوریه هنوز برای بسیاری از افراد جامعه ما حلنشده است. چرا ما سالها در سوریه میجنگیدیم؟ تنها پس از پیروزی در آنجا بود که بسیاری متوجه شدند چرا ما حضور داشتیم. چرا ادبیاتی تولید نشد که پیش از این پیروزی، اهمیت حضور در سوریه را برای جامعه ما معنادار کند؟
این مسئله در مورد کشورهای دیگر نیز صادق است. برای مثال، موضوعی مانند سومالیلند در جامعه ما مطرح نمیشود. اصلاً سومالیلند چیست و اسرائیل در آنجا به دنبال چیست؟ چرا این منطقه از سوی رژیمی به رسمیت شناخته میشود که خود فاقد مشروعیت است و با این کار میخواهد به تعبیر برخی، بر یمن اشراف امنیتی و دریایی پیدا کند؟ این نشان میدهد که سطح اطلاعات ژئوپلیتیک جامعه ما همچنان پایین است. ما هنوز از منطقه و دنیای خود اطلاعات کافی نداریم و این وظیفه بر عهده رسانه است.
وقتی دیدگاه و افق رهبری بینالمللی است و در فضای جهانی با آمریکا درگیر هستیم، داشتن تصویری روشن از جهان برای مردم ما اهمیت پیدا میکند. مردم ما باید با جزئیات ماجراها و درگیریهای دریایی آشنا باشند. باید جنگهای دریایی، نفتی، هستهای و حتی ماهوارهای برای جامعه معنادار شود تا بدانیم در کجای این معادلات قرار داریم.
باید توضیح داده شود که داستان آن سه ماهوارهای که به فضا پرتاب کردیم چه بود و چه اهدافی را دنبال میکرد. اگر این فناوریها را نداشته باشیم چه اتفاقی میافتد؟ مردم نباید تصور کنند که پول بیتالمال و مالیات آنها بیهدف به هوا فرستاده شده و اثر اجتماعی آن مشخص نیست؛ نباید این سؤال پیش بیاید که این دستاورد چه ارتباطی با معیشت ما دارد.
لزوم تبیین دستاوردها با خردهروایتها
وقتی رهبری دو بار بر افتخارآمیز بودن پرتاب ماهوارهها تأکید میکنند، اما این گزاره در رسانهها پشتیبانی و جزئیات آن تشریح نمیشود، فناوری ماهواره در مقابل معیشت مردم قرار میگیرد. این تقابل، دیر یا زود رخ خواهد داد. باید جزئیات تکتک اقداماتی که رهبری ناگزیر میشوند خودشان از تریبون رسمی به آنها اشاره کنند، برای مردم تبیین شود.
نزاع بر سر کلانروایتها درست است، اما اکنون باید جامعه را از طریق خردهروایتها به اقناع برسانیم. برای مثال وقتی ماهوارهای پرتاب میشود، جوان نسل جدید باید توجیه شود که این فناوری در حوزههای کشاورزی، امنیتی و سرزمینی چه کاربردی دارد و پیامدهای کوتاهمدت و بلندمدت آن چیست. جامعه ما گاهی با این ادبیات بیگانه است و حتی در مورد انرژی هستهای که زمانی شعار «حق مسلم ما» برای آن سر داده میشد، نسبت به ابعاد و اهمیت آن توجیه نیست.
گاهی مشاهده میکنیم که یک چهره شناختهشده، مثلاً فردی با سی سال سابقه در سینما، مقابل دوربین میگوید: «ببینید چه کردهایم که اکنون به موشک نیاز پیدا کردهایم؟» این در حالی است که همین فرد، که یک سکوی مقبول اجتماعی محسوب میشود و بر اساس برجستهسازی رسانهای به شهرت رسیده، باید سرمایهای برای روایت رسمی باشد؛ اما در عمل، همین سرمایه اجتماعی علیه روایت رسمی عمل میکند.
در نتیجه، شما متهم میشوید که چرا موشک ساختهاید و چرا قلدری کردهاید که دیگران گریبان شما را بگیرند. این در حالی است که رهبری در سخنرانی اخیر خود به همین موضوع اشاره کردند و فرمودند برخی به اشتباه میپرسند چرا ما با آمریکا درگیر شدیم و چرا ما شروع کردیم؟ پاسخ این است که ما شروع نکردیم، آنها جنگ را علیه ما آغاز کردند. این واقعیت را ما در کدام فیلم یا اثر رسانهای نشان دادهایم؟ نقطه آغاز این درگیری کجا بود؟ داستان آن باید در حوزه رسانه روایت شود؛ چه ریشه آن را به کودتای ۲۸ مرداد بازگردانیم و چه به ماجرای استعمار و دستبهدست شدن سلطه میان قدرتها.
رهبر انقلاب گاهی در بیانات و تاریخ شفاهی که نقل میکنند، مثالهای قابل تأملی میزنند. یکی از این موارد، ماجرای گلایه محمدرضا پهلوی نزد مادرش است. شاه با ناراحتی به مادرش میگوید: «آمریکاییها بدون اجازه ما و انگارنهانگار که من شاه این مملکت هستم، هواپیماهای ما را بردهاند و در جنگ ویتنام عملیات میکنند و ما اصلا اطلاعی نداریم.» این روایت، تصویر دقیقی از جایگاه شاه برای نوجوان و نسل امروز ما میسازد تا بدانند مدل شاهنشاهی و مدیریت پهلوی چگونه بوده است؛ همانطور که حضرت آقا میفرمایند، این دوره ضعیفترین دوران بود.
حتی در دوره قاجار نیز وضعیت به این شکل نبود که بیگانگان بدون اطلاع شاه، تجهیزات نظامی کشور را بردارند و به جای دیگری ببرند. درست است که قاجار دچار استعمارزدگی بود و اواخر آن دوره شیرازه امور از هم پاشید و قدرت به پهلوی منتقل شد، اما در همان جریان قاجاریه هم حکومت تا حدی اعتبار داشت و اینقدر بیاختیار نبود. در تاریخ چندهزارساله شاهنشاهی ایران، مملکت ما تا این حد ضعیف و داغون نبوده است که بیگانگان چنین تسلطی داشته باشند.
در نقطه مقابل، انقلاب اسلامی رخ میدهد و امام خمینی (ره) بدون شلیک یک گلوله و بدون سلاح، انقلاب را به پیروزی میرساند. چرا جریان عمومی جامعه با امام همراهی کرد؟ صرفاً نمیتوان گفت چون ایشان یک روحانی تبعید شده بود یا فقط به دلیل «نفس قدسی» ایشان بود. ترجمه عرفانیِ صرف برای نسل جدید کافی نیست. واقعیت این است که جریان عمومی جامعه از شاه بیزار بود و احساس ذلت میکرد. افکار عمومی حس میکرد که قهرمان ندارد و «شماره یک» کشور، یک شخصیت بازنده است؛ درست مانند تیم فوتبالی که مربیاش از پیش بازنده باشد. این حس «از پیش بازنده بودن» فضایی شناختی ایجاد میکند که جامعه چه در حوزه امنیتی و چه در سیاستگذاری دستهایش را بالا ببرد و بگوید: «ما که باختیم، چرا بجنگیم؟»
حال شما کشوری را در نظر بگیرید که در هشت سال دفاع مقدس تقریباً هیچ چیز نداشت، اما با ۳۲ کشور دنیا جنگید؛ از آمریکا و شوروی گرفته تا انگلیس و آلمان، و حتی از این کشورها اسیر گرفت. آن زمان با دست خالی ایستادگی کردیم. اکنون که دستمان پر است، آیا منطقی است که باخت بدهیم؟ این بسیار خندهدار و مبتذل است که با داشتن امکانات، تسلیم شویم. این مفاهیم را باید به جامعه منتقل کرد، اما چگونه؟ با ساخت فیلم و سریال. متاسفانه فضای شبکه اجتماعی ما صرفاً به محلی برای فوروارد کردن خبر تبدیل شده، در حالی که طرف مقابل در حال ساخت مستند است.
چرایی سقوط پهلوی و مقایسه عزت ملی در دو دوران
شما عملکرد رسانههایی مانند «ایران اینترنشنال» را ببینید؛ در کنار چند خبر، مستندهای متعددی تولید میکنند. آنها حتی روی جزئیات زندگی رهبر مملکت تمرکز کرده و مثلاً در مورد عصاها یا انگشترهای حضرت آیتالله خامنهای مستندهای ۵ تا ۲۰ دقیقهای میسازند. اینها اهمیت «خُردهروایتها» را میدانند. وقتی میخواهند اعتبار کسی را بالا یا پایین ببرند، روی همین جزئیات میایستند؛ زیرا میدانند انباشت این خردهروایتها، کلانروایت شما را بدون وارد کردن ضربه مستقیم، متزلزل میکند.
در مقابل، ما کجای کاریم؟ آیا تاکنون در مورد زیلوی سادهی زیر پای آقای خامنهای یا کفشهای وصلهزدهی ایشان گفتگویی کردهایم؟ اگر هم بخواهیم حرفی بزنیم، عدهای برچسب ریاکاری میزنند. وضعیت زندگی ایشان به گونهای است که حتی مخالفانی که به خارج از کشور مهاجرت کردهاند، اذعان میکنند که نقطه خاکستری در زندگی اقتصادی ایشان ندیدهاند. اما ما در داخل کشور گرفتار «مارپیچ سکوت» شدهایم و جرئت نمیکنیم در مورد رهبرمان یک سریال یا فیلم بسازیم. حتی آوردن کاراکتر ایشان در یک سریال تاریخی برایمان سخت است و ترجیح میدهیم مثلاً شهید بهشتی را بسازیم اما از کنار ایشان عبور کنیم.
این فضای مارپیچ سکوت باید شکسته شود. باید کارگردانان تراز اول را آورد و سناریوهای مبتنی بر این خردهروایتها را به آنها داد. برای مثال، نقش ایشان در نماز جمعهای که بمب منفجر شد، یک سوژه ناب رسانهای است. ما فقط یک کلیپ دیدهایم که ایشان صحبت میکند، بمب منفجر میشود و ایشان تکان نمیخورد. اگر جای ایشان دونالد ترامپ یا کس دیگری بود، محافظان میریختند و او را میبردند و ماجرا جمع میشد. اما ایشان میایستد و خطبه را ادامه میدهد. این صحنه کاملاً سینمایی است و اقتدار رهبر را نشان میدهد.
علاوه بر این، باید تصویرهایی از جزئیات تصمیمات و «دوئلهای استراتژیک» ایشان ساخته شود. دوئلهایی که با رؤسای جمهور آمریکا مثل بوش، اوباما و ترامپ داشتند. باید بررسی کرد که آقای خامنهای چه برگی رو کرد که جورج بوش، که روحیهای مثل ترامپ داشت و تا بیخ گوش ایران آمده بود و عراق را زده بود، جرئت نکرد به ایران حمله کند؟ یا چرا در زمان اوباما که ۱۶ استراتژی برای مهار ایران نوشتند، هیچکدام عملیاتی نشد؟ این نشان میدهد که دستفرمان اصلی دست چه کسی است.
این جزئیات، هم در مورد شخصیت ایشان و هم در مورد گفتمانهایی که داشتهاند، باید ساخته و پرداخته شود. در اینجا دو وظیفه وجود دارد: یکی بر عهده جریان روشنفکری است که باید گفتمان ایشان را در دانشگاهها امتداد دهد، و دیگری بر عهده رسانه است که باید گزارههای موجود در سخنرانیهای ایشان را بگیرد و بازنمایی و ضریبدهی لازم را انجام دهد.
دیدگاهتان را بنویسید