آندلس یعنی چه و آندلس چگونه سقوط کرد؟ | تاریخ کامل آندلس از فتح تا سقوط
آندلس یعنی چه و آندلس چگونه سقوط کرد؟ | تاریخ کامل آندلس از فتح تا سقوط
چگونه اعتماد به دشمن و تفرقه باعث نابودی آندلس شد؟
پدیدآورنده: استاد محمدحسین رجبی دوانی
فهرست مطالب
Toggleورود اسلام به آندلس؛ آغاز یک تمدن
اسلام به صورت رسمی در سال ۹۲ هجری قمری وارد سرزمین آندلس شد؛ هرچند بر اساس نقلهای دقیقتر تاریخی، نخستین گروههای مسلمانان در سال ۹۱ هجری پا به این خاک نهادند، اما رسمیت این حضور به سال ۹۲ بازمیگردد. مسلمانان پس از ورود، توانستند به پیشرفتهای شگرفی دست یابند و حکومتی عظیم و تمدنساز را در این خطه پایهگذاری نمایند. این رخداد مهم در زمان خلافت ولید بن عبدالملک، خلیفه اموی، به وقوع پیوست. ورود مسلمانان به آندلس در پی درخواست کمک مردم بومی و برخی از بزرگان آن دیار صورت گرفت که سالها تحت سیطره و ظلم قوم گوت (ویزیگوتها) قرار داشتند. گوتها مدتزمانی طولانی بر اسپانیا مسلط بودند و بر اهالی آن ستم روا میداشتند؛ از اینرو، مردم آندلس از مسلمانانِ ساکن در آفریقا درخواست کردند تا به یاری آنان بشتابند و سرزمینشان را از یوغ استبداد گوتها رهایی بخشند.
مبانی مشروعیت خلافت در اندیشه اهل سنت
در اینجا لازم است به مبانی اندیشه سیاسی اهل سنت اشارهای داشته باشیم. آنان بر اساس دیدگاهی دیرینه معتقدند که تعیین رهبر جامعه اسلامی از چند طریق امکانپذیر است: نخست، انتخاب توسط نخبگان جامعه (اهل حل و عقد) که با استناد به واقعه سقیفه، حق تعیین جانشین پیامبر را متعلق به مردم و بزرگان میدانند. دوم، نصب توسط خلیفه پیشین؛ بدین معنا که خلیفه حق دارد جانشین خود را، خواه فرزندش باشد و خواه فردی دیگر، تعیین کند. سند این دیدگاه به سیره ابوبکر بازمیگردد که هنگام وفات، عمر بن خطاب را به جانشینی خود برگزید. در واقع، آنان فعل اصحاب پیامبر را به عنوان منبع قانون و قاعده پذیرفتهاند.
نظریه «تغلب و استیلا» و مشروعیت امویان
یکی دیگر از راههای مشروعیتبخشی به حکومت در فقه سیاسی اهل سنت، اصل «تغلب و استیلا» است. بر این اساس، اگر فردی با تکیه بر زور و قدرت نظامی زمام امور مسلمین را به دست گیرد و خلیفه پیشین را کنار بزند، صرفِ مسلمان بودن و پذیرش مردم (چه با رغبت و چه با اکراه)، برای او مشروعیت میآورد. از این منظر، خلافت امویان حتی امروزه در کتب علمی و درسی آنان مشروع تلقی میشود. آنان نهتنها معاویه، بلکه یزید را نیز امیرالمؤمنین و خلیفه برحق میدانند و معتقدند معاویه حق داشت با تغلب و قدرت نظامی، امام حسن مجتبی (علیهالسلام) را کنار زده و حکومت را در دست گیرد. همچنین بر اساس حقِ تعیین جانشین، انتصاب یزید توسط معاویه نیز مشروع قلمداد میشود.
حتی در دوران معاصر، در برخی متون منتشر شده در حوزههای علمیه اهل سنت (مانند تایباد)، با تعابیری همچون «حضرت معاویه رضیاللهعنه» از او به عنوان خلیفه مشروع یاد شده که حق تعیین جانشین را داشته است. هرچند ممکن است تحت تأثیر فضای جمهوری اسلامی به خطای یزید در شهادت امام حسین (علیهالسلام) اشاره کنند، اما اصل به قدرت رسیدن او را از نظر شرعی و حقوقی صحیح میدانند و حتی گاهی معاویه را از گناهِ ریخته شدن خون امام حسین (علیهالسلام) مبرا میدانند.
تناقضات در الگوی خلافت
بر اساس این منطق، حکومت امویان حتی با وجود حاکمان فاسق، مشروع تلقی میشود. تاریخ نمونههایی همچون ولید بن یزید بن عبدالملک را ثبت کرده است که آشکارا فسق میورزید؛ او حوضی از شراب میساخت و در آن شنا میکرد، و یا قرآن کریم را آماج تیر قرار میداد و پاره میکرد. با این حال، در دیدگاه مذکور، چنین فردی همچنان خلیفه رسول خدا محسوب میشود و گاه حتی تلاش شده تا این افراد را در زمره دوازده جانشینِ وعده داده شده در حدیث نبوی (که فریقین نقل کردهاند) جای دهند.
جغرافیای تاریخی مغرب و آغاز فتوحات
بازگردیم به رخداد تاریخی سال ۹۲ هجری. در زمان خلافت ولید بن عبدالملک، لشکریانی از شمال آفریقا راهی آندلس شدند. در جغرافیای تاریخی آن روزگار، سرزمینهای غربِ مصر را «مغرب» مینامیدند که به سه بخش تقسیم میشد: «مغرب ادنی» (لیبی کنونی)، «مغرب اوسط» (تونس و بخشی از الجزایر) و «مغرب اقصی» (مراکش امروزی). گاهی به مجموع مغرب ادنی و اوسط، با مرکزیت شهر قیروان، «افریقیه» نیز گفته میشد. موسی بن نصیر، والی این ولایت پهناور بود. هنگامی که ناراضیان آندلس از او درخواست کمک کردند، وی طارق بن زیاد، حاکم شهر طنجه را مأمور کرد تا به این سرزمین لشکرکشی کند و اینگونه فصل جدیدی در تاریخ اسلام رقم خورد.
آغاز فتح اندلس و سوزاندن کشتیها
طارق بن زیاد در ابتدای امر با نیرویی متشکل از ۳۰۰ عرب و حدود ۱۰ هزار تن از بربرها (ساکنان شمال آفریقا که همگی به اسلام گرویده بودند)، از تنگهای که بعدها به نام وی «جبلالطارق» نامیده شد، عبور کردند. آنان در سواحل شبهجزیرهی ایبری پیاده شدند و بنا بر روایات تاریخی، طارق فرمان داد تا کشتیها را پشت سرشان به آتش بکشند تا راه بازگشتی باقی نماند و سپاهیان یقین کنند که گزینهای جز پیروزی یا شهادت ندارند. این سپاه با راهنمایی مخالفانِ حکومتِ وقت، توانست پیشرویهای چشمگیری در خاک اسپانیا داشته باشد. مسلمانان موفق شدند به سوی «تولیتله» (تولدو)، پایتخت و مرکز حکومت گوتها، پیشروی کنند. پس از رسیدن اخبار پیروزیهای طارق، موسی بن نصیر نیز با لشکری ۱۸ هزار نفری وارد این سرزمین شد تا فتوحات را تکمیل نماید.
غلبه بر خصم و استقبال بومیان
در سلسله نبردهایی که میان طرفین درگرفت، با وجود آنکه در مقاطعی شمار نیروهای دشمن به مراتب فزونتر از مسلمانان بود، سپاه اسلام توانست بر لشکری که بالغ بر ۱۰۰ هزار نفر جمعیت داشت و از حیث تجهیزات نیز برتری محسوسی داشت، فایق آید. نکتهی حائز اهمیت تاریخی آن است که حاکمان اسپانیا در برابر یورش مسلمانان تاب مقاومت نیاورده و گریختند؛ در مقابل، عامهی مردم که از ظلم حاکمان غاصب به ستوه آمده بودند، مسلمانان را به چشم منجیان خویش نگریسته و برای رهایی از یوغ استبداد با آنان همکاری کردند. بقایای حاکمان پیشین که تار و مار شده بودند، به تعداد اندکی تقلیل یافته و به سوی کوهستانهای «آستوریاس» گریختند و در پناه ناهمواریهای طبیعی آن منطقه موضع گرفتند.
غفلت استراتژیک و شکلگیری نطفهی سقوط
یکی از خطاهای راهبردی مسلمانان در این برهه، عدم پاکسازی کامل منطقه از بقایای دشمن و رها کردن آنان در کوهستان آستوریاس بود. فرماندهان وقت با این پندار که گروهی اندک و محصور در کوهها خطری ندارند، از تعقیب و نابودی آنان صرفنظر کردند. این فراریان در شرایطی بسیار دشوار و توأم با قحطی و گرسنگی به سر میبردند، به گونهای که تا مرز نابودی کامل پیش رفته بودند؛ اما تغافل مسلمانان سبب شد تا همین هستهی کوچک و ضعیف، به تدریج تجدید قوا کرده و قدرت یابند. این غفلت تاریخی زمینهساز آن شد که دشمنان پس از ۸۰۰ سال، مجدداً بر مسلمانان چیره شده و آنان را به کلی از خاک اسپانیا بیرون برانند. تاریخ گواهی میدهد که نباید دشمن را، هرچند ضعیف، دستکم گرفت؛ بلکه یا باید بر او سیطرهی کامل یافت و توانش را سلب نمود، و یا تا محو کاملِ تهدید به مبارزه ادامه داد.
اوج اقتدار خلافت و تطبیق با دوران امامت
نهایت گستردگی جغرافیایی جهان اسلام در دوران خلافت ولید بن عبدالملک اموی و اندکی پس از آن، در زمان برادرش هشام بن عبدالملک رقم خورد. در این عصر، قلمرویی وسیع از مرزهای چین و هند در شرق تا اقیانوس اطلس و اعماق فرانسه در غرب، تحت فرمانروایی واحدی اداره میشد که مرکزیت آن در دمشق بود. از منظر تاریخ تشیع، ورود منظم مسلمانان به اسپانیا در سال ۹۲ هجری قمری و همزمان با دوران امامت حضرت سجاد (علیهالسلام) صورت گرفت؛ امامی که در سال ۹۵ هجری به دستور همان ولید بن عبدالملک به شهادت رسید. اما پیشروی نهایی در اروپا تا سال ۱۱۲ هجری و در عصر امامت حضرت باقر (علیهالسلام) ادامه یافت؛ زمانی که عبدالرحمن غافقی، فرمانروای مدبر و کارآزمودهی اندلس، توانست سپاه اسلام را تا نزدیکی جنوب پاریس هدایت کند.
نبرد بلاط الشهداء و عامل شکست
در آن روزگار، سرزمین فرانسه (که گُل نامیده میشد) در اوج توحش و عقبماندگی به سر میبرد. مورخان نوشتهاند هنگامی که سپاهیان اسلام با فرانکها روبرو شدند، از بدویت و ظاهر آنان شگفتزده گشتند؛ چرا که آنان، حتی پادشاهشان شارل مارتل، بدن خود را با پوست حیوانات میپوشاندند. نبرد بزرگ میان دو سپاه در منطقهای میان دو شهر «تور» و «پواتیه» رخ داد که بعدها در تاریخ اسلام به «بلاط الشهداء» معروف شد. با وجود آنکه شمار قوای دشمن چهار تا پنج برابر مسلمانان بود، در ابتدای نبرد کفه ترازو به نفع سپاه اسلام سنگینی میکرد. اما بار دیگر، معضل دنیاگرایی و دلبستگی به غنایم، سرنوشت جنگ را تغییر داد. شایعهی دستبرد دشمن به غنایمِ انباشتهشده در پشت جبهه، سبب شد تا گروهی از مسلمانان میدان نبرد را رها کرده و برای حفظ اموال عقبنشینی کنند. در این آشفتگی، عبدالرحمن غافقی تنها ماند و با اصابت نیزهای به شهادت رسید. با مرگ فرمانده، شیرازهی سپاه از هم پاشید و مسلمانان تا شهر «ناربون» در جنوب فرانسه عقب نشستند. هرچند مسلمانان تا ۸۰ سال بعد همچنان بر جنوب فرانسه مسلط بودند، اما دیگر هرگز نتوانستند از آن فراتر روند.
بیکفایتی خلفا و فرصتسوزی تاریخی در اروپا
نکتهای که باید به آن اشاره کرد، بیبهره بودن خلفای جائر از اندک تدبیر و کیاست است؛ حاکمان بیلیاقتی که تنها با تکیه بر زور بر عالم اسلام غلبه یافته بودند. در مقابل، «موسی بن نصیر» شخصیتی بسیار فهمیده و مدبر بود. حتی نقلهایی وجود دارد مبنی بر اینکه او گرایشهای شیعی داشته و تقیه میکرده است. وی در سن هشتاد سالگی و با وجود کهولت، ایدههای بلندپروازانهای برای ادامه فتوحات در اروپا داشت.
همانطور که میدانید، از زمان معاویه (لعنه الله) و پس از استیلای او بر جهان اسلام، چندین بار لشکرهایی به سوی قسطنطنیه، پایتخت روم شرقی، اعزام شدند؛ اما استحکامات قدرتمند این شهر مانع از سقوط آن میشد. پس از معاویه نیز تلاشهایی صورت گرفت، اما هیچکدام نتوانستند به دلیل دژهای مستحکم قسطنطنیه، شهر را فتح کنند. طرح استراتژیک موسی بن نصیر این بود که اگر خلیفه اجازه دهد، فتوحات را در اسپانیا ادامه داده و از آنجا وارد فرانسه شود؛ سپس با عبور از آلمان و ایتالیای امروزی، وارد شبهجزیره بالکان گردد و قسطنطنیه را از سمت شمال محاصره کند. همزمان خلیفه نیز میتوانست از جنوب یورش برده و کار امپراتوری روم را یکسره سازد.
اعتراف غرب به تغییر مسیر تاریخ
امروزه محققان غربی معترفاند که این طرح کاملاً شدنی بود و اگر خلیفه وقت به موسی بن نصیر اجازه پیشروی داده بود، او موفق به پیادهسازی این ایده میشد. آنان میگویند اگر چنین میشد، امروز بر فراز دانشگاههای بزرگی چون سوربن، کمبریج و بولونیا ندای «اللهاکبر» طنینانداز بود و تمام اروپا تحت سیطره اسلام قرار میگرفت. اما خلیفه جاهل و کوتهفکر اموی، نهتنها مانع این حرکت عظیم شد، بلکه موسی بن نصیر را احضار کرد. اگرچه ولید او را فراخوانده بود، اما هنگام رسیدن او ولید مرده بود و برادرش، «سلیمان بن عبدالملک»، بر مسند خلافت تکیه زده بود. سلیمان، این سردار بزرگ را در ملأ عام تازیانه زد، اموالش را مصادره کرد و او را به مکه تبعید نمود. حتی فرزندش، «عبدالعزیز بن موسی» را که حاکم آندلس بود، به قتل رساند. اینگونه بود که پاداش خدمات بزرگ چنین فردی داده شد و آن ایده راهبردی هرگز عملی نگشت.
میراث تمدنی اسلام در آندلس
آنچه گفته شد، مختصری بود پیرامون ورود اسلام به سرزمین آندلس که بخشهای مهمی از اسپانیا و پرتغال امروزی را در بر میگرفت. بسیاری از شهرهای مشهور امروزی در این دو کشور، نامهایشان ریشه در دوره اسلامی دارد و در واقع معربشدهی نامهای لاتینِ قدیم هستند که در جغرافیای تاریخی مسلمانان ثبت شدهاند. «برشلونه» همان بارسلون است؛ «قرطبه» امروزه کوردوبا نامیده میشود؛ «اشبیلیه» همان سویل و «مجریط» مادرید کنونی است. همچنین «لشبونه» همان لیسبون، پایتخت پرتغال امروزی است. نفوذ فرهنگ اسلامی چنان بود که بسیاری از علما و دانشمندان بزرگ ما با پسوند نام این شهرها شناخته میشوند؛ مانند «ابن حیان آندلسی»، «ابن حزم آندلسی» و مفسر مشهور قرآن که به «قرطبی» معروف است و تفسیرش متعلق به همین دیار است. این مناطق کاملاً در اختیار مسلمانان بود و فرهنگ اسلامی در آنجا رواج و رونق بسیار یافت.
سقوط امویان و ظهور خونین عباسیان
در سال ۱۳۲ هجری قمری، خلافت اموی با قیام «ابومسلم خراسانی» و میدانداری بنیعباس سرنگون شد. بنیعباس که تیرهای از بنیهاشم بودند و نسبشان به عباس، عموی پیامبر (ص) میرسید، با یاری عنصر ایرانی توانستند امویان را از صحنه حاکمیت جهان اسلام محو کنند. اما هنگامی که خود بر اریکه قدرت تکیه زدند، چنان ظلمی بر اهلبیت (ع) روا داشتند که روی بنیامیه را سفید کردند. اگر بنیامیه چهار امام معصوم را به شهادت رساندند، عباسیان قاتل شش امام ما شدند.
آنان پس از به قدرت رسیدن، کشتار وسیعی علیه بنیامیه به راه انداختند. «مروان بن محمد» (مروان حمار)، آخرین خلیفه اموی را کشتند و سپس به تعقیب و قتلعام بازماندگان این خاندان پرداختند. «ابوالعباس سفاح»، نخستین خلیفه عباسی، به دلیل همین کشتارهای بیرحمانه و خونهای بسیاری که از امویان ریخت، به «سفّاح» (بسیار خونریز) ملقب شد.
ترفند خونین ابوالعباس و سرکوب بازماندگان اموی
پس از سقوط خلافت اموی، شماری از بنیامیه برای حفظ جان خویش پنهان شدند. ابوالعباس سفاح که از این موضوع آگاه شده بود، برای به دام انداختن آنان دست به نیرنگ زد. او پس از مدتی اعلام کرد که از کشتار امویان پشیمان گشته و قصد دارد خونبهای کشتهشدگان را به خانوادههایشان بپردازد. بازماندگان اموی به طمع دریافت دیه از مخفیگاههای خود خارج شدند، اما ابوالعباس تمامی آنان را دستگیر و قتلعام کرد.
در این میان، یکی از شاهزادگان اموی به نام «عبدالرحمن بن معاویه بن هشام بن عبدالملک» توانست به دشواری و با راهنمایی غلام خویش، از جو خفقان و کشتار بگریزد. او از دمشق فرار کرد و اگرچه تحت تعقیب بود، دستگیر نشد. عبدالرحمن با تحمل مشقتهای فراوان از شمال آفریقا و تنگه جبلالطارق عبور کرد و وارد سرزمین «آندلس» شد. شایان ذکر است که مسلمانان به سرزمین اسپانیا، «آندلس» میگفتند؛ نامی که در ابتدا متعلق به بخشی از آن سرزمین بود اما بعدها به کل منطقه اطلاق گردید.
تأسیس دولت امویان آندلس و تقابل با عباسیان
با ورود عبدالرحمن بن معاویه به آندلس، گروهی از هواداران بنیامیه گرد او جمع شدند. خبر سقوط دولت اموی و روی کار آمدن عباسیان در آندلس نیز پیچیده بود و گروهی در آنجا از بنیامیه ناراضی بودند که منجر به درگیریهایی شد. با این حال، عبدالرحمن موفق شد با حمایت طرفداران اموی، مخالفان خود و هواداران بنیعباس را سرکوب کند و با اعلام استقلال آندلس، این سرزمین را از قلمرو خلافت عباسی جدا سازد.
منصور دوانیقی، دومین خلیفه عباسی (و قاتل امام صادق علیهالسلام)، لشکری را از راه دریا برای بازپسگیری آندلس اعزام کرد؛ اما عبدالرحمن بن معاویه موفق شد سپاه منصور را تار و مار کند، بهگونهای که هیچیک از آنان زنده نماندند. این شکست چنان وحشتی در دل عباسیان افکند که دیگر هرگز به سوی آندلس لشکرکشی نکردند. بدین ترتیب، آندلس از سال ۱۳۸ هجری قمری که دولت امویان در آن تأسیس شد، از پیکره اصلی جهان اسلام جدا گشت. هرچند بنیامیه حکومت و اقتدار خود را در بخشهای اصلی جهان اسلام از دست داده بودند، اما موفق شدند حکومتی را در آندلس پدید آورند که تا سال ۴۲۲ هجری قمری تداوم یافت.
شکوفایی تمدنی در عصر عبدالرحمن سوم
دولت امویان آندلس در زمان حکومت پنجاهساله عبدالرحمن سوم، مشهور به «ناصر»، به اوج اقتدار خویش رسید و تبدیل به حکومتی مقتدر شد که در عرصهی فرهنگ و تمدن نیز سخنان بسیاری برای گفتن داشت. اگرچه امویان در خاستگاه اصلی خود در شرق جهان اسلام، غالباً از فرهنگ و تمدن دور بوده و بیشتر رویکردی نظامی داشتند، اما در آندلس پس از مدتی توانستند دستاوردهای بزرگ فرهنگی و تمدنی ارائه دهند. البته نباید نادیده گرفت که آنان تحت تأثیر فضای عظیم فرهنگی پدیدآمده در شرق عالم اسلام توسط سلاطین شیعهی آلبویه قرار داشتند و برای عقب نماندن از قافلهی تمدن، ناگزیر به ورود به این عرصه شدند.
شکوفایی تمدن اسلامی در سایه حکومتهای شیعی
هرچند این موضوع ارتباط مستقیمی با بحث اصلی ندارد، اما ذکر مقدمهای کوتاه ضروری به نظر میرسد. از افتخارات مکتب تشیع این است که به پیروی از ائمۀ بزرگوار خود که همواره بر تفکر، تعقل و اندیشهورزی تأکید داشتهاند، از پویایی و صبغهای کاملاً علمی برخوردار بوده است. اگرچه شیعیان تا پیش از روی کار آمدن آلبویه، همواره تحت فشار، تضییقات و تقیه قرار داشتند، اما هر زمان فرصتی یافتند، توانستند بنمایههای غنی خود را به جامعۀ جهانی و علمی عرضه کنند.
دولت آلبویه در سال ۳۲۷ هجری قمری توانست بر ایران و بخشهای مهمی از عراق و شام استیلا یابد. این دولت شیعی، بستری فراهم آورد تا اهالی علم و خرد بتوانند از فشارهای اهل حدیث و اشاعره در مسائل اعتقادی و کلامی رهایی یابند و علم را به کمال برسانند. در همین دوران و به برکت دولت شیعی آلبویه است که شاهد ظهور بزرگانی چون محمد بن زکریای رازی، ابنسینا، فارابی و بیرونی هستیم. همچنین در حوزۀ فقه، حدیث و کلام شیعی، شخصیتهای برجستهای نظیر شیخ کلینی، شیخ صدوق، شیخ مفید و شیخ طوسی پا به عرصۀ وجود گذاشتند.
در واقع، قرنهای چهارم و پنجم هجری را میتوان اوج تمدن اسلامی و حتی اوج تمدن بشری در آن روزگار دانست. این شکوفایی به برکت دولت شیعی آلبویه در ایران و عراق، و متأثر از آنها دولت فاطمیان در مصر، و باز متأثر از آن دو، دولت امویان در اندلس رقم خورد.
اقتدار و جهاد در دولت عامریانِ اندلس
در اسپانیای اسلامی نیز عبدالرحمن سوم توانست فضایی فرهنگی و علمی پدید آورد؛ هرچند این پیشرفتها با مظاهر فسادی نیز همراه بود که در ادامه به آن خواهیم پرداخت. پس از او، هشام، آخرین خلیفۀ اموی، در حالی که تنها ده سال داشت به خلافت رسید. او تحت قیمومیت حاجب و وزیر پدرش، منصور بن ابیعامر قرار گرفت و عملاً از صحنۀ قدرت دور نگاه داشته شد؛ بهگونهای که منصور بن ابیعامر شخصاً ادارۀ دولت امویان را در دست گرفت.
منصور فردی با درایت و با تدبیر بود. او توانست پس از دورهای که دولت امویان دچار رخوت شده و بخشی از سرزمینهای خود را از دست داده بود، اوضاع را سامان بخشد. وی بیش از پنجاه نبرد با مسیحیان انجام داد که در تمام آنها پیروز میدان بود. منصور با وارد آوردن ضربات سخت بر مسیحیان، موفق شد قلمرو دولت مسلمانان در اندلس را به وسعت اولیۀ خود بازگرداند. البته او با وجود تمام این اقدامات که نام جهاد بر آنها نهاده بود، از جنبههایی نیز دارای مظالم بود. نقل شده است که او خاکهایی را که در جریان این نبردها بر سر و رویش مینشست، جمعآوری کرده و وصیت نمود تا آنها را که به زعم وی در راه خدا بر بدنش نشسته بود، در آب غسلش بریزند و او را در کفنی که تمام قرآن بر آن کتابت شده بود، به خاک بسپارند.
فروپاشی خلافت قرطبه و ظهور ملوکالطوایف
منصور بن ابیعامر توانست عظمتی را در اندلس احیا کند، اما پس از مرگ وی و روی کار آمدن دو فرزندش، اوضاع دگرگون شد. فرزند دوم او نتوانست امور را مدیریت کند و در پی شورشی که پدید آمد، طومار دولتهای اموی و عامری درهم پیچیده شد و دوران «ملوکالطوایفی» در اندلس آغاز گشت.
با تجزیۀ حکومت مرکزی، دولتهای متعددی شکل گرفتند. نکتۀ قابل تأمل این است که یکی از این حکومتها، یعنی دولت «بنیحمود»، گرایشهای شیعی داشت. نسبِ بنیحمود به ادریس بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب (علیهمالسلام) میرسید. جد آنها، عبدالله بن حسن (نوۀ امام حسن مجتبی علیهالسلام) کسی بود که با منصور دوانیقی درافتاد. فرزندان او دست به قیامهای متعددی زدند؛ از جمله «محمد نفس زکیه» که علیه منصور قیام کرد و بخشی از حجاز را تصرف نمود اما در نهایت شکست خورد و کشته شد، و برادرش ابراهیم که بر بصره مسلط شد و منصور را شکست داد، اما او نیز سرانجام در جنگ کشته شد.
یکی دیگر از فرزندان عبدالله، به نام «ادریس»، توانست در زمان هارونالرشید بر مغرب (مراکش امروزی) مسلط شود و دولت ادریسیان را بنیان نهد. بعدها یکی از نوادگان او وارد اندلس شد و پس از سقوط دولت مرکزی قرطبه، اعقاب او موفق شدند دولت شیعی بنیحمود را در آن سرزمین تشکیل دهند.
پیامدهای تفرقه و ظهور ملوکالطوایف
تشکیل دولتهای کوچک و پراکنده، موجب شد تا قدرت مرکزی مسلمانان رو به زوال نهد و مسیحیان از این فرصت بهره جسته و حملات خود را به قلمروهای اسلامی آغاز کنند. مسیحیانی که تا پیش از آن در آستانه نابودی قرار داشتند، با حمایت پاپ و دیگر مسیحیان اروپا، اندکاندک قدرت یافتند و پیشروی کردند. متأسفانه این دولتهای کوچک اسلامی به دلیل رقابتهای داخلی، حاضر بودند بر ضد یکدیگر با مسیحیان همکاری کنند؛ امری که یکی از عبرتهای بزرگ تاریخ به شمار میرود.
هشدارهای قرآنی و غفلت مسلمانان
قرآن کریم مؤمنان را از دوستی با یهود و نصارا نهی میکند و به پیامبر (ص) میفرماید که آنان هرگز از تو خشنود نخواهند شد، مگر آنکه از آیینشان پیروی کنی؛ به این معنا که هدف نهایی آنان، وابسته کردن و تسلط بر مسلمانان است. با این حال، مشاهده میکنیم که مسلمانان برای حذف رقیب همکیش خود، دست اتحاد به سوی کفار دراز میکردند. مسیحیان نیز از این اختلاف استقبال نموده و پس از یاری رساندن به یک دولت برای سرنگونی دولت دیگر، در نهایت به سراغ همان متحدِ پیشین میرفتند. این چرخه بارها تکرار شد و مسلمانان درس نگرفتند تا آنکه نیمی از سرزمین اندلس از کف رفت.
مداخله دولتهای آفریقایی: مرابطون و موحدون
زمانی که خطر سقوط کامل احساس شد، مسلمانان اندلس به اشتباه خود پی بردند و دریافتند که باید در برابر پیشروی مسیحیان متحد شوند. چون خود توانایی این کار را نداشتند، از فرمانروای وقت آفریقا در مراکش درخواست یاری کردند. در آن زمان، دولتی مقتدر به نام «مرابطون» در مراکش و نواحی اطراف شکل گرفته بود. امیر مرابطی، یوسف بن تاشفین، به درخواست آنان پاسخ داد و به اندلس لشکر کشید. با اتحاد امرای مسلمان تحت فرمان او، قدرتی واحد شکل گرفت که توانست شکست سختی بر مسیحیان وارد آورد و بخشی از مناطق از دست رفته را بازپس گیرد.
اما دولت مرابطون پس از تسلط بر اسپانیای اسلامی، خود دچار انحطاط شد. آنان که اقلیم و ذخایر اندلس را با آفریقا قابل مقایسه نمیدیدند، در آنجا ماندگار شدند و پس از مدتی روحیه سلحشوری را از دست داده و به مسائل اخلاقی آلوده گشتند؛ در نتیجه اقتدارشان فروپاشید و دور دوم ملوکالطوایف پدید آمد. با پیشروی مجدد مسیحیان، مسلمانان بار دیگر دست به دامان دولتی جدید در مراکش به نام «موحدون» شدند. موحدون نیز به اندلس آمدند و با یکپارچه کردن ملوکالطوایف، شکستی سخت بر مسیحیان تحمیل کرده و پیشروی آنان را به تأخیر انداختند. با این حال، دولت موحدون نیز به سرنوشت مرابطون دچار شد و با فروپاشی آن، دور سوم ملوکالطوایف آغاز گشت که منجر به از دست رفتن بخش اعظم اندلس شد.
آخرین ایستادگی: دولت غرناطه
در نهایت، قلمرو مسلمانان به منطقهای در جنوب شرقی اندلس، یعنی دولت غرناطه (گرانادای فعلی) محدود شد. در اینجا دولت بنیاحمر (یا بنینصر) تشکیل گردید که برای مدتی طولانی در برابر قدرت عظیم اسپانیا مقاومت کرد. نکته قابل تأمل آنکه به موازات ضعف مسلمانان، دولت اسپانیا چنان قدرتمند شد که به عنوان ابرقدرتی در اروپا جلوه نمود و توانست بر بخشهای بزرگی از فرانسه، آلمان و حتی ایتالیا تسلط یابد. با این وجود، همین امپراتوری عظیم تا مدتها حریف دولت کوچک اما مقاوم بنینصر در غرناطه نبود.
شکوه تمدن و ریشههای درونی زوال
عوامل درونی و تفرقه، همواره از مهمترین دلایل افول جوامع اسلامی بودهاند. حکومت «بنینصر»، بهعنوان آخرین پایگاه اسلام در اسپانیا، با وجود تمام فشارها و چالشهای سیاسی، موفق به خلق تمدنی خیرهکننده شد. آثار بهجایمانده از مسلمانان در گرانادای امروز (غرناطه دیروز)، از جمله کاخها و مساجد عظیم، چنان از نظر فنی و هنری در سطح عالی قرار دارند که امروزه بخش عمدهای از درآمد گردشگری دولت اسپانیا مدیون بازدید از این میراث است. این دولت کوچک توانسته بود در برابر فشارهای سهمگین، تمدنی درخشان را پایهگذاری کند که ظرفیت ایستادگی در برابر قدرت عظیم اسپانیا را داشت؛ اما متأسفانه عوامل دیگری مانع از این بقا شدند.
انزوا و خیانت در اوج جنگ
یکی از بدبختیهای بزرگ آن دوران، عدم حمایت قدرتهای همکیش بود. در زمانی که دولت عثمانی در بخش میانی جهان اسلام و شرق، به قدرتی بلامنازع تبدیل شده و نفوذ خود را تا شمال آفریقا گسترش داده بود، از یاری رساندن به برادران مسلمان خود در غرناطه و مقابله با پیشروی مسیحیان دریغ ورزید. همزمان، اسپانیا با تمام قوا در پی سرنگونی این تنها پایگاه باقیمانده اسلام بود. امیر عبدالله، حاکم وقت، در مرزها جانانه در برابر مهاجمان مقاومت میکرد؛ اما در داخل، توطئهای خانوادگی شکل گرفت. یکی از همسران امیر، به دلیل رقابتهای دروندرباری و اعتراض به انتخاب ولیعهد از همسر دیگر، فرزند خود را به شورش علیه پدر واداشت. این اقدام جاهلانه سبب شد امیر عبدالله برای حفظ اصل حکومت، جبهه جنگ با مسیحیان را رها کرده و به پایتخت بازگردد. همین آشفتگی داخلی و ترک مرزها، فرصت را برای غلبه مسیحیان و سقوط حاکمیت فراهم آورد.
نقض عهد و تراژدی اخراج
هنگامی که امیر عبدالله ناچار به تسلیم غرناطه شد، معاهدهای با پادشاه اسپانیا امضا کرد و تعهدی مبنی بر آزادی دینی مسلمانان، حفظ جان، مال و ناموس آنان و عدم اجبار به تغییر دین گرفت. پس از تبعید امیر به مراکش، دیری نپایید که اسپانیا تمامی عهود را زیر پا گذاشت و حکمی صادر کرد که مسلمانان را میان مسیحی شدن یا اخراج مخیر میساخت. بسیاری حاضر به تغییر دین نشدند و راه تبعید را در پیش گرفتند. در جریان این مهاجرت اجباری، فجایع بسیاری رخ داد؛ شمار زیادی در دریا غرق شدند و از جمعیتهای چند هزار نفری، تنها تعداد اندکی جان سالم به در برده و به آفریقا رسیدند.
عصر تفتیش عقاید و پاکسازی تاریخی
گروهی از مسلمانان برای ماندن در سرزمین خود، راه تقیه را پیش گرفتند و بهظاهر مسیحی شدند؛ اما پس از مدتی، با تشکیل دادگاههای تفتیش عقاید، مورد سوءظن قرار گرفتند. هزاران نفر به جرم پایبندی پنهانی به اسلام، زنده در آتش سوزانده شدند. این کشتار و پاکسازی به حدی وسیع بود که امروزه در اسپانیا و پرتغال، علیرغم هشت قرن حضور اسلام، کمترین میزان جمعیت مسلمان در میان کشورهای اروپایی دیده میشود؛ گویی ریشه اسلام را در آن سرزمین خشکاندند. دردناکتر آنکه هنوز اسپانیاییها سالروز این وقایع و سوزاندن مسلمانان را جشن میگیرند و با افتخار از آن یاد میکنند؛ در حالی که بسیاری از مسلمانان امروزی، بدون آگاهی از ماهیت خونین این جشنها، واکنشی نشان نداده و نسبت به این بخش از تاریخ خود دچار فراموشی شدهاند.
بسترهای جغرافیایی و شکوفایی اقتصادی
در بررسی چگونگی اوجگیری مسلمانان در آندلس، موقعیت جغرافیایی ویژه این سرزمین نقشی انکارناپذیر دارد. دسترسی به دریا از دو سو و برخورداری از اراضی حاصلخیزی که اقلیم معتدل و چهارفصل آن، امکان کشت انواع محصولات را فراهم میآورد، آندلس را از رطوبتهای آزاردهنده اروپای مرکزی متمایز ساخته بود. این شرایط ممتاز اقلیمی، آندلس را به سرزمینی زرخیز برای مسلمانان بدل کرد. افزون بر کشاورزی، رونق تجارت دریایی نیز موجب شد ثروتی سرشار و بیسابقه به سوی این سرزمین سرازیر شود.
اوجگیری تجمل و آغاز انحطاط اخلاقی
با این حال، انباشت این ثروتهای عظیم، جامعه اسلامی را به سوی فساد و تجملگرایی سوق داد. عبدالرحمن سوم، ملقب به «ناصر» و مشهورترین امیر آندلس، کاخی عظیم بنا نهاد که دارای چهارصد اتاق و دهلیز بود و ساخت آن توسط ده هزار کارگر به مدت بیست سال به طول انجامید. بدیهی است که هدف از ساخت چنین بنای باشکوهی، انجام فرایض دینی نبود، بلکه نشان از رسوخ روحیه مادیگری و غفلت از معنویت داشت. اگرچه هنر معماری در ساخت کاخها، مساجد، خیابانها و دژها به اوج عظمت و زیبایی رسیده بود، اما روح حاکم بر این بناها رنگ و بوی مادی به خود گرفته و معنویت از آنها رخت بربسته بود. وجود مراکز فساد و گسترش شرابخواری، جوانان مسلمان را به بیراهه کشاند و زمینه انحطاط را فراهم آورد.
تأثیرپذیری از فرهنگ بومی و تضعیف باورها
در بدو ورود مسلمانان به اسپانیا، بسیاری از بومیان تحت تأثیر شعارهای متعالی اسلام قرار گرفته و به این دین گرویدند؛ اما اختلاط با مسیحیانِ باقیمانده و شرکت در مراسم و آیینهای آنان که بعضاً با بیبندوباری همراه بود، زمینهساز فساد در میان مسلمانان شد. برای نمونه، جوانان مسلمان با حضور در جشنهای کریسمس که با آداب خاص و لهو و لعب همراه بود، نهتنها دچار فساد اخلاقی میشدند، بلکه روح ایمان و غیرت دینی در آنان بهشدت تضعیف میگردید.
پروژه «شهیدسازی» و تقابل کلیسا
یکی از راهبردهای دستگاه کلیسا برای مقابله با نفوذ اسلام، تحریک جوانان متعصب مسیحی برای توهین به مقدسات مسلمانان بود. کلیسا با وعده قطعی بهشت، آنان را وا میداشت تا در برابر مساجد به ساحت مقدس پیامبر اسلام (ص) اهانت کنند. این حرکت در اوج قدرت دولت امویان توسط دختری مسیحی آغاز شد که در برابر مسجد جامع قرطبه (کوردوبا) به پیامبر اکرم (ص) جسارت نمود. علیرغم تلاش قاضی برای جلوگیری از فتنه و ارائه راه گریز به متهم، اصرار وی بر توهین منجر به اعدامش شد. مسیحیان با برگزاری تشییعجنازههای باشکوه، الگوی «شهیدسازی» را ترویج کردند که منجر به چندین دهه آشوب و فتنهانگیزی شد. با این وجود، پس از مدتی که متوجه شدند اقتدار اسلام با این اقدامات متزلزل نمیشود و داوطلبان این مسیر کاهش یافتند، این فتنه فروکش کرد.
گسترش فساد سازمانیافته
هنگامی که دشمنان از راهکارهای تقابلی نتیجه نگرفتند، به گسترش فساد روی آوردند. بر اساس مستندات تاریخی، رهبران کلیسا با وعدههای معنوی، دختران مسیحی را ترغیب میکردند تا جوانان مسلمان را جذب کرده و به فساد بکشانند. این استراتژیِ استحاله فرهنگی مؤثر واقع شد و روحیه سلحشوری و ایمان را در نسل جوان تضعیف کرد؛ تا جایی که جامعه اسلامی دچار بیتفاوت شده و در برابر توهین به مقدسات نیز واکنشی درخور نشان نمیداد.
شکوفایی علمی و عصر طلایی دانش
در مقابل این انحطاط اخلاقی، نمیتوان از پیشرفتهای علمی چشمپوشی کرد. در زمان «حَکَم»، پسر عبدالرحمن سوم، توجه ویژهای به علم و کتابخوانی معطوف شد. سرعت انتقال دانش در آن عصر شگفتآور بود؛ چنانکه آثار دانشمندانی چون طبری، هنوز در زمان حیاتش از بغداد به آندلس رسیده و شهرت یافته بود. حَکَم با الگوبرداری از آلبویه و عضدالدوله دیلمی، و با صرف هزینههای گزاف، کتابخانهای عظیم شامل انواع کتب علمی، پزشکی، فلسفی و فقهی گردآوری کرد. دانش پزشکی در دوره امویانِ آندلس چنان پیشرفته بود که شاهزادگان و اشراف اروپا از کشورهایی نظیر آلمان، فرانسه و ایتالیا با افتخار برای درمان به اسپانیای اسلامی سفر میکردند و دولتهای اروپایی برای برقراری ارتباط با دولت امویان از یکدیگر پیشی میگرفتند.
تکثر مدعیان خلافت در جهان اسلام
از جمله مصائب جهان اسلام در برههای از تاریخ، وجود همزمان سه دستگاه خلافت بود: خلافت عباسی در بغداد، خلافت فاطمی در مصر و خلافت اموی در آندلس. فاطمیان گروهی بودند که نسب خود را به اسماعیل، فرزند امام جعفر صادق (ع) میرساندند و معتقد بودند امامت پس از امام صادق (ع) به اسماعیل و سپس در اولاد او تداوم یافته است. آنان توانستند ابتدا در تونس و سپس در مصر و شمال آفریقا قدرت یابند و در اوج اقتدار خویش، بر بخش اعظم شامات و حتی حجاز مسلط شوند. آنان دولتی شیعی (شش امامی) به نام حضرت فاطمه زهرا (س) بنیان نهادند که از نظر فرهنگ و تمدن بسیار سطح بالا بود. فاطمیان با ادعای خلافت، جایگاهی ویژه برای تشیع در جهان اسلام پدید آوردند و دانشگاه الازهر را به نام حضرت زهرا (س) بنا کردند. در این دانشگاه بدون هیچگونه تعصبی، به پیروان مذاهب مختلف اعم از شیعه و سنی، کرسی و زاویهای برای تدریس اعتقاداتشان داده میشد.
متأسفانه این دولتِ پیشرفته فرهنگی و تمدنی به دست صلاحالدین ایوبی سرنگون شد. وی که به شدت ضد شیعه بود، تشیع را در شمال آفریقا چنان سرکوب کرد که تا عصر حاضر اثری از آن باقی نماند. صلاحالدین با وجود اعطای پست و مسئولیت به یهودیان و مسیحیان، کمر به نابودی تشیع بست و آثار فراوان و کتابخانههای دولت فاطمی را از میان برد. ادعای خلافت فاطمیان در مصر در کنار خلافت عباسیان – که آن را حق مسلم خود میدانستند – سبب شد تا عبدالرحمن سوم در آندلس نیز مدعی شود که چیزی از آنان کم ندارد تا خود را خلیفه نخواند. تا پیش از او، به حاکمان اموی آندلس «امیر» میگفتند، اما وی اعلام خلافت کرد و پس از آن، حکمرانان آندلس نیز خلیفه نامیده شدند. بدینترتیب، مسلمانان در یک زمان واحد دارای سه خلافت موازی بودند.
شکافهای قومی و نژادی در آندلس
یکی از معضلات مهم در آندلس، ترکیب ناهمگون قومی بود. اسلام اصل را بر برادری و ایمان نهاده و به شدت با تفاخرهای قومی و قبیلهای مخالف است؛ اما متأسفانه پس از رحلت پیامبر (ص) و حاکمیت خلفای غاصب، سنت «مؤاخات» به حاشیه رانده شد و افتخار به اصل و نسب که سنتی جاهلی بود، دوباره ترویج گشت. از اینرو هنگام ورود به اسپانیا، هر قومی تنها به فکر موقعیت خویش بود. مسلمانان از نظر نژادی به دو دسته عرب و بربر تقسیم میشدند. اعراب نیز خود دو گروه بودند: اعراب یمنی و اعراب مضری (شمالی) که با یکدیگر سازش نداشتند.
از سوی دیگر، کل اعراب، بربرها را تحقیر کرده و نژاد آنان را پستتر میشمردند؛ حال آنکه بربرها معتقد بودند فاتحان اصلی این سرزمین آنان هستند و اعراب به ایشان زور میگویند. این اختلافات قومی بارها به جنگهای خونین میان مسلمانان (جنگ عرب و بربر، یا عرب یمنی و مضری) انجامید. به جرأت میتوان گفت میزان کشتار مسلمانان به دست یکدیگر بر سر مسائل قومیتی در آندلس، بیش از تلفات آنان به دست مسیحیان بود. این درگیریها بارها امنیت سرزمین را مختل کرد و یکی از دلایل اصلی افول اقتدار مسلمانان به شمار میرود.
رواج اشرافیت و انحطاط اخلاقی
مسئله دیگر، رواج عجیب مانور اشرافیت در میان ثروتمندان آن جامعه بود. ساخت کاخهای مجلل و تجملی نهتنها توسط خلفا، بلکه از سوی امرا و شخصیتهای برجسته نیز دنبال میشد و همگان در پی وسایل عیش و نوش بودند. این رویکرد سبب شد تا جنبههای اشرافیگری بر مسائل معنوی جامعه غلبه یابد و بر اساس قاعده «الناسُ علی دینِ ملوکِهم»، جامعه به سوی تباهی و انحطاط سوق پیدا کند.
تجملگرایی و میراث معماری
یکی از پیامدهای آشکار انحطاط، گرایش افراطی به تجملات بود. عبدالرحمن سوم، کاخهای باشکوهی بنا کرد؛ از جمله کاخ «الزهراء» که آن را به نام یکی از همسرانش نامگذاری نمود و هزینههای چنان گزافی صرف تزیینات آن کرد که ارقام ذکرشده در تاریخ حیرتآور است. در رقابت با این تجملگرایی، «منصور بن ابیعامر» نیز که وزیری مقتدر بود، کاخ «الزاهره» را بنا نهاد تا نمادی از اقتدار او باشد. نمونهی دیگر، مجموعه کاخهای «الحمرا» در غرناطه است؛ دولت کوچکی که آخرین پایگاه اسلام در اسپانیا محسوب میشد، اما آثار معماری و مساجدشان از چنان اوج هنری برخوردار بود که امروز دولت اسپانیا بهرهبرداریهای فراوانی از آن میکند. نکتهی قابلتأمل در رفتار اسپانیاییها این بود که اگرچه شعارهای اسلامی را محو کردند، اما برخلاف سنت رایج در میان سلسلههای مسلمان که هر دولت جدید آثار دولت پیشین را نابود میکرد، آنها با زیرکی این بناها را حفظ کردند و اکنون از منافع آن بهرهمند میشوند.
استحالهی فرهنگی و نفوذ نرم دشمن
غفلت از ظرفیتهای فرهنگی اسلام، پیامدهای ناگواری داشت. مساجد که روزگاری کانون شور و ایمان بودند، با از دست رفتن روحیه دینی در جامعه، به پاتوقی برای سالخوردگان تبدیل شده و آن حالات معنوی سابق از میان رفته بود. خوشگذرانیها از حد گذشته و اعتماد بیجا به دشمنان، زمینهساز بیچارگی مسلمانان شد. نکتهی بسیار حائز اهمیت در این سقوط، برنامهریزی دستگاه کلیسا بود؛ آنها افرادی را مأمور کرده بودند تا آموزشهای مسیحی را بهصورت رایگان در میان نوجوانان و جوانان مسلمان رواج دهند و متأسفانه ارادهای برای مقابله با این تهاجم فرهنگی وجود نداشت. طبیعی است کودکی که در مراکز آموزشی مسیحی پرورش یابد، آیندهی متفاوتی خواهد داشت. در کنار این موارد، تطمیع دولتمردان مسلمان نیز از عوامل مؤثر در فروپاشی بود.
توجیه دینی برای انحرافات اخلاقی
رواج فساد، از جمله شرابخواری، یکی دیگر از نشانههای سقوط بود. در متون تآندلاریخی آمده است که چون مسلمانان آندلس پیرو مذهب مالکی بودند و مالک بن انس نوشیدن مسکر را حرام میدانست، این عمل ابتدا پنهانی صورت میگرفت. اما پس از مدتی خبری شایع شد که ابوحنیفه آن را حلال دانسته است؛ همین دستاویز سبب شد بسیاری به فتوای منسوب به ابوحنیفه روی آورند و میگساری را بهصورت علنی رواج دهند.
دوگانهی انحطاط داخلی و عزت اسلامی
بهعنوان نکتهی پایانی باید گفت که ما امروز از سقوط آندلس بهعنوان پایگاه هشتصدسالهی اسلام ابراز تأسف میکنیم؛ اما اگر واقعبینانه به وضعیت آنان بنگریم، میبینیم که حاکمان آنجا با انگیزههای اصیل معنوی وارد نشده بودند. حاکمان خبیث اموی حتی نسبت به اهلبیت (علیهمالسلام) عناد داشتند و گزارشهایی وجود دارد که در روزهای عاشورا در همان آندلس به ساحت مقدس امام حسین (علیهالسلام) جسارت میکردند. شاید در نگاه اول تصور شود که سرنوشت شوم آنها، سزای همین اعمال بوده است؛ اما از سوی دیگر، سیرهی ائمه اطهار (علیهمالسلام) نشان میدهد که هرگاه نام و کیان اسلام در میان بوده، ایشان حتی با حاکمان غاصب نیز برای حفظ عزت اسلام مدارا میکردند. چنانکه امام سجاد (علیهالسلام) در صحیفه سجادیه برای مرزداران دعا میکنند، درحالیکه حکومت در دست اشراری چون یزید، مروان و عبدالملک بود؛ زیرا آنان بههرحال در برابر کفار از مرزهای اسلام دفاع میکردند. بنابراین، ناراحتی ما از آنجاست که چرا اسلام در آن سرزمین ماندگار نشد. با این حال، تحلیل تاریخ نشان میدهد که اگرچه دشمنان بیرونی نقش داشتند، اما علت اصلی سقوط به خود مسلمانان بازمیگشت: از بین رفتن روح معنویت، دنیازدگی، اختلافات شدید قومی، رواج فساد و اعتماد سادهلوحانه به دشمنی که جز نابودی آنها هدفی نداشت.
دیدگاهتان را بنویسید