نقد فیلم مرد عنکبوتی ۲۰۲۶ Spider-Man: Brand New Day | چرا تارهارو ریختید توی ماستا!
آهای مارولفنهای زخمخورده! بیاید دورهم بنشینیم، یه چای بریزید، چون این یکی داستان داره… با نقد فیلم مرد عنکبوتی 2026 با ما همراه باشید. راستش رو بخواید، تو این چند سال اخیر هر بار یه فیلم جدید از مارول منتشر شد، با کلی امید رفتیم سراغش، و بیشتر وقتها هم آخرش با خودمون گفتیم: «همین بود؟» یه لبخند مصنوعی هم زدیم به بغلدستیمون، ولی تو دلمون داشتیم به روح استن لی التماس میکردیم بیاد ببینه با میراثش چیکار کردن.
بعضی فیلمها اونقدر درگیر چندجهانی شدن، پیچش تو تایملاینها و نسخههای مختلف شخصیتها و معرفی پروژههای بعدی بودن که داستان خودشون رو فراموش میکردن. انگار اونجرز بهجای نجات دنیا دنبال این بودن که کدوم نسخه از خودشون رو تو کدوم فیلم بعدی بفروشن؛ قهرمانا که از اول الهامبخش نبودن [کلا قرار بود رو بزارید کنار]، الان هم تبدیل شدن به ابزار تبلیغاتی برای فیلم بعدی، دیالوگهایی هم دارند که بیشتر شبیه تیزر فروشه تا حرف دل ابرقهرمان باز هوملندر که مریض روانی بود باورپذیرتر از اینا بود.
بعضیهای دیگه هم با چندتا حضور افتخاری و فلشبک به فیلمهای قبلی میخواستن طرفدارها رو هیجانزده کنن؛ انگار بهجای فیلم داشتیم آلبوم خاطرات ورق میزدیم. بابا بسه دیگه یکم بیشتر به کامیکها وفادار باشید این چه وضعشه؟ برای همین قبل از دیدن نسخه روز کاملا جدید کمی نگران بودیم که این فیلم هم به یک تبلیغ طولانی برای آینده MCU پر از اشارههای نوستالژیک بهجای یه داستان باورپذیر تبدیل بشه. ولی خوشبختانه حداقل این اتفاق نیفتاده.
این نسخه بین فیلمهای اخیر مارول واقعاً بهتر از بقیه هست حداقل یکوچولو درام داره. پروژههای اونجرزی کلا بیشتر شبیه تبلیغ نسخۀ بعدی فیلم خودشون بودن تا یه داستان مستقل. یعنی نمیدونم اگه مثلا داستان مستقل دکتر استرنج و مرد عنکبوتی توبی مگوایر و مرد آهنی از قبل تو ذهن بینندهها نبود کی میخواست این مسخرهبازیهای ریسیستی و آخرالزمانی رو تو کراساورهای شما نگاه کنه؟ نسخۀ الآن مرد عنکبوتی هم بینقص نیست، بعضی جاها زیادی شلوغ میشه و پردههای آخرش هم با عجله جلو میره بابا یکم بیشتر داستان رو ادامه بدید انقدر عجله آخه؟ یکم روی داستان همین یکی تمرکز کنید.
شخصیت پیترپارکرو که دیگه همه شورشو درآوردند. لابد 10 سال بعد با چنتا بازیگر جوون دیگه قراره بیان یک نسخه دیگه از مرد عنکبوتی رو به مردم نشون بدن. فیلم هم بالاخره جواب یکی از مهمترین سؤالهای قبل از اکران رو میده؛ سیدی سینک واقعاً نقش چه کسی رو بازی میکنه؟ خب، نظریهای که قبلاً تو ویزاردورلد داخل ذهنم بود درست از آب دراومده. سیدی سینک همون جین گریه! و حالا رسماً وقتشه یه کارت ویزیت پیشگویی چاپ کنیم.
فهرست مطالب
Toggleآقا توبی مگوایر کجا، مایلز مورالس کجا، تام هالند کجا؟
آقا توبی مگوایر کجا، مایلز مورالس کجا، تام هالند کجا؟ چرا انقدر میخواید سیاها و سفیدها رو جابهجا کنید؟ یک بار ام جی سفید و سیاه پوسته یکبار مردعنکبوتی. اگه در مورد ووک در سینمای هالیوود خواستید بیشتر بخونید بیاید توی این صفحه چون آخرای متن این بخش، به این مسئله یکم ربط داره.
اِستَنلی مارتین لیبِر(Stanley Martin Lieber) نویسنده و ویراستار آمریکایی و یکی از چهرههای اصلی شکلگیری کمیک مارول(Marvel Comics) بود. او در کنار هنرمندانی مثل جک کربی و استیو دیتکو، کاراکترهایی مثل اسپایدرمن(کنار استیو دیتکو)، مرد آهنی، هالک، تور، ایکسمن و چهار انگشتی رو خلق و به دنیا معرفی کرد همین موضوع باعث شد به یکی از پایهگذارهای اصلی فرهنگ سوپرقهرمانهای امروز سینمای هالیوود تبدیل بشه.
با اینکه نقش اصلیش نویسندگی و مفهومپردازی کاراکترها بود جالبه که خیلیها فکر میکنند اون توی انتخاب بازیگرهای فیلمها هم دخالت داشته، ولی واقعیت اینه که نقش اصلیاش نوشتن و طراحی مفهومی این کاراکترها بود، نه تصمیمگیری درباره کست فیلمهایی که سالها بعد از خلق اون شخصیتها ساخته شدن.
استنلی سال ۲۰۱۸ از دنیا رفت، در حالی که تام هالند از سال ۲۰۱۶ (کاپیتان آمریکا: جنگ داخلی) نقش پیتر پارکر رو بازی میکرد. یعنی اون موقع که هالند انتخاب شد، لی هنوز زنده بود اما تصمیم کستینگ رو کوین فایگی و ایمی پاسکال (استودیوهای مارول و سونی) گرفتن، نه لی؛ تنها نقش رسمی لی توی این فیلمها کردیت پرودیوسر اجرایی و یک کامیوی کوتاه بود، همونطور که توی همه فیلمهای زنده مارول تا قبل مرگش نقش داشت. آره دیگه تا این بنده خدا رفت شما هم بیفتید دنبال تیکه تیکه کردن آثارش هرچقدرم خواستید برای بازارتون آویزون ووک بشید.
استنلی گفته: «ما واقعاً خوششانس بودیم. اول توبی مگوایر رو به عنوان اسپایدرمن داشتیم که وقتی این خبر اعلام شد، خیلی از طرفدارها میگفتن توبی هیچ شباهتی به اسپایدرمن نداره، چطور ازش استفاده میکنن؟ اما به محض اینکه فیلم اومد بیرون، توبی مگوایر همون پیتر پارکر بود. بعد اندرو گارفیلد رو داشتیم و اعتراضها شروع شد، که خب، اون شبیه توبی مگوایر نیست، اما به محض اینکه روی صفحه دیده شد، عالی بود.
هر چقدر بیشتر با تام هالند آشنا شدم، به شدت تحت تأثیر قرار گرفتم؛ اون دقیقاً همونطوری بود که من اسپایدرمن رو در ذهنم تصور کرده بودم. و بعد هم مایلز رو داریم که اسپایدرمن رو به یک اسپایدرورس کاملاً جدید میبره، و به نظرم این عالیه. هر کسی که اسپایدرمن رو خونده باشه میتونه تصور کنه که خودش اسپایدرمنه، فارغ از اینکه کدوم دنیای اسپایدرمن باشه.»
این استدلال از یه زاویه واقعاً درسته و نمیشه انکارش کرد. تجربه سینمایی نشون داده که مخاطب معمولاً قبل از دیدن فیلم یه تصویر ذهنی از کاراکتر داره و همون تصویر رو معیار قضاوت قرار میده، اما وقتی بازیگری با بازی خوب و کارگردانی درست همراه بشه، اون تصویر ذهنی بهراحتی جاش رو به تصویر جدید میده.
این دقیقاً همون اتفاقیه که برای توبی مگوایر و اندرو گارفیلد افتاد؛ هر دو با وجود مخالفتهای زیاد اول کار، تونستن بعد از اکران، اعتماد مخاطب رو جلب کنن. اما مشکل اینجاست که این استدلال فقط با اشاره به نمونههای موفق جوابه و نمونههای ناموفق یا واکنشهای منفی به بعضی فیلمهای همین بازیگرها مثلاً برخی نقدها به فیلم دوم اندرو گارفیلد رو نادیده میگیره.
خب پس تام هالند چی؟ تام هالند قبل از اسپایدرمن، بازیگر کاملاً ناشناختهای نبود؛ اولین فیلمش غیرممکن(The Impossible) سال ۲۰۱۲ بود که در کنار نائومی واتس و ایوان مکگرگور بازی کرد و با اجرایی که تقریباً همه منتقدین ستایش کردند، جایزه هالیوود اسپاتلایت رو از جوایز فیلم هالیوود گرفت. بعد از اون، در فیلمهایی مثل حالا چطور زندگی میکنم(How I Live Now)، لاک(Locke)، در دل دریا(In the Heart of the Sea) و سریال تالار گرگ(Wolf Hall) بازی کرد.
نکته مهم اینه که هیچکدوم از این فیلمها بلاکباستر یا پرفروش نبودن؛ اونها فیلمهای آرتهاوس، درامهای کوچیک یا نقشهای فرعی بودن. او در جستوجوی هالیوود در ایونت جهانی برای بازیگری انتخاب شد و کارگردان فیلم جان واتس بود. رئیس سونی پیکچرز درباره این انتخاب گفت: «ما بازیگرهای جوان فوقالعاده زیادی دیدیم، اما تستهای اسکرین تام واقعاً خاص بودن. در کل، شروع پرقدرتی داشتیم.»
هالیوود سالهاست به این نتیجه رسیده که بازیگرهای جوون و تازهوارد رو وارد فرنچایزهای بزرگ و موفقی مثل اسپایدرمن میکنه، چون این فرنچایزها از قبل یه پایگاه مخاطب بزرگ توی خاطرات بیننده دارن و همین باعث میشه اون بازیگر جوون یهو دیده بشه و بترکونه. کستینگ تام هالند دقیقاً یکی از بهترین نمونههای این کارای هالیوودیهاست.
اول از همه بریم سراغ سن و سابقهاش. تام هالند وقتی برای این نقش انتخاب شد فقط نوزده سال داشت و جوانترین بازیگری بود که تا اون زمان اسپایدرمن رو بازی کرده بود، حتی جوونتر از توبی مگوایر و اندرو گارفیلد که هر دو قبلاً این نقش رو داشتن. مثلا من خودم وقتی فیلمو دیدم گفتم باع این دیگه چیه بچه بازی شده مرد عنکبوتی ولی خب نوجوونها انگار بیشتر باهاش حال کردن.
بهجای اینکه برن سراغ یه ستاره جاافتاده، یه صورت کاملاً تازه رو انتخاب میکنن که هیچ باری از نقشهای قبلی روش سنگینی نمیکنه و میشه کاملاً به شکل پیتر پارکر درآوردش اما خب اینها کلا تام هالند رو آوردن ستارش کردن که بعد پروژههاشون رو بندازن روش و اینم بازی کنه دیگه. این نکته رو نشریه ورایتی(Variety) هم توی گزارشهاش تأیید کرده.
خود تام هالند این الگو رو تأیید میکنه. جالبه که اون قبل از اینکه اصلاً کست بشه، دقیقاً همین آرزو رو داشته؛ گفته بود دوست داره ریبوت بعد از اندرو گارفیلد رو بازی کنه، در حالی که فکر میکرده اندرو گارفیلد هنوز فیلم دومش رو نساخته. این نقلقول رو گلف نیوز(Gulf News) منتشر کرده. این حرف نشون میده حتی خودش هم اسپایدرمن رو به چشم یه پله صعود میدیده، حالا اینکه آیا پشت همه اینا برای انتخاب یک بازیگر و تو چشم بردنشو پروژه بهش دادن نقشه هست یا نه خدا میدونه ولی بعدیم نیست.
غیر از سونی و مارول این الگو رو توی فرنچایزهای دیگه هم میشه دید؛ بازیگرهای جوونی که با یه نقش اصلی توی یه فرنچایز بزرگ یهو معروف شدن. پس اینکه هالیوود از این فیلمهای پرمخاطب برای معرفی استعدادهای تازه استفاده میکنه، یه استراتژی تکرارشونده و کاملاً شناختهشدهست.
همچنین اینکه انقدر دوست دارند فرهنگ ووک رو بیارن تو فیلماشون. ماجرا از اونجا شروع میشه که استودیوهای بزرگ چند سالیه فهمیدن بازار جهان سینما دیگه فقط آمریکا و اروپا نیست؛ آسیا و آفریقا و آمریکای لاتین سهم غولآسایی از فروش گیشه رو دارن، پس یه فشار مالی خالص وجود داره که مخاطب رو متنوعتر نشون بدن تا این بازارها احساس نکنن فقط برای یه قشر خاص فیلم ساخته میشه.
از طرفی شبکههای اجتماعی هم عین شمشیر بالای سر هالیووده؛ کافیه یه پروژه رو متهم کنن به بوی تبعیض دادن، تا کل بحث رسانهای منفی بشه. خیلی وقتا هم این تنوع صرفاً یه ترفند بازاریابیه، چون جدل و بحث پیش از اکران، خودش تبلیغ مجانیه و باعث میشه اسم فیلم سر زبونا بیفته.
مایلز مورالس رو ببینید! یه جهش مفهومی که نه به منطق دنیای داستانی وفاداره، نه واقعاً درست معرفی شده. نتیجه هم یک انتخاب اجباری و مصنوعی هست که هم طرفدارای قدیمی رو دلخور میکنه، هم به کاراکتر جدید ظلم میشه، چون بهجای اینکه بهخاطر خودش دیده بشه، همیشه با این سؤال قضاوت میشه که جای کی رو گرفته.
کاراکترهای سفید پوست رو کنار میزارن به مایلز مورالس کوچ میکنن که جهش مفهومیش هم بهدرستی توضیح داده نشده، چون مایلز یه کاراکتر انیمیشنیه با پیشزمینه کامیک متفاوت و اصلاً قرار نیست جای پیتر پارکر رو بگیره؛ پس آقای استنلی شرمنده، انتخاب بازیگرای مختلف که بعد از اکران در نهایت قانعکننده از آب درمیان، دیگه اینجا اصلاً کاربردی نداره. بابا کم پشت این هالیوود رو بگیرین.
اوباما و مایلز مورالس، جالب شد!
مایلز مورالس اولینبار در آگوست ۲۰۱۱ در شماره چهارم کامیک فالاوت نهایی(Ultimate Fallout) ظاهر شد، درست چند سال بعد از اینکه باراک اوباما اولین رئیسجمهور سیاهپوست آمریکا شد. این کاراکتر رو برایان مایکل بندیس(نویسنده) و سارا پیکلی(طراح) خلق کردن؛ مایلز یک نوجوان آفریقایی-لاتینتباره، پدرش سیاهپوست آمریکایی و مادرش پورتوریکوییتباره. بندیس خودش گفته که ظاهر و ایده اول کاراکتر تا حدی از حضور دونالد گلاور بازیگر سیاهپوست با لباس اسپایدرمن توی سریال انجمن(Community) و کمپین آنلاین ناموفقی که میخواست گلاور رو برای نقش پیتر پارکر توی فیلم مرد عنکبوتی شگفتانگیز(The Amazing Spider-Man) پیشنهاد بده، الهام گرفته.
دلیل اینکه مارول بهجای تغییر نژاد خود پیتر پارکر یک کاراکتر کاملاً جدید ساخت، دقیقاً همینه که تغییر مستقیم پیتر پارکر بیش از حد آشکار و بحثبرانگیز بود و واکنش منفی فوری ایجاد میکرد. بهجاش، ساختن یک کاراکتر جدید با هویت و داستان مستقل، ظاهر طبیعیتر و کمتر تحمیلی به روند داستان میده، در حالی که همون نتیجه —وجود یک اسپایدرمن با پسزمینه نژادی متفاوت— حاصل میشه.
این الگو محدود به مرد عنکبوتی هم نیست و توی چند فرنچایز دیگه هالیوود و کمیک هم به شکلهای مشابه نسخههای موازی، جایگزین، یا اسپینآف با ترکیب متفاوت از نسخه اصلی دیده میشه. آقا خلاصه هرکی قهرمان بشه و جا تو دل مردم باز کنه اگه از اول آمریکایی نبوده باشه بعدا یا باید هویت و ملیت آمریکایی پیدا کنه یا هویت ووک!
بعضیا هم میگن مایلز مورالس از روز اول یک کاراکتر مستقل توی جهان موازی آلتیمیت بوده و ادغامش با جهان اصلی بعد از سری جنگهای مخفی(Secret Wars) در ۲۰۱۵ هم پیتر پارکر رو حذف نکرد. هردو همچنان کنار هم بهعنوان دو اسپایدرمن جدا وجود دارن. از این زاویه، خلق کاراکتر جدید روش استانداردیه که کمیکها همیشه برای گسترش دنیای داستانی و معرفی کاراکترهای جدید ازش استفاده میکنن. حالا صبر کنید ایننم جواب داره؛ اول کلیپ زیر رو ببینید.
قهرمانت رو عوض میکنن؟
مسئلهای که اینجا مطرح میشود اصلاً این نیست که آیا مایلز مورالس از ابتدا شخصیت مستقلی بوده یا نه؟ بله، بوده است. مایلز در سال ۲۰۱۱ در جهان Ultimate معرفی شد و پس از مرگ پیتر پارکر همان جهان، لباس مرد عنکبوتی را بر تن کرد. خود مارول هم دقیقاً همین روایت را تأیید میکند. اما این پاسخ، سؤال اصلی را دور میزند.
چرا در هالیوود و کلا صنعت سینمای آمریکا، وقتی قرار است یک تغییر فرهنگی در یک نماد جا بیفتد، معمولاً خود نماد را از بین نمیبرند؟ چرا بهجایش یک نسخه جدید از همان نماد ساخته میشود و بعد به مخاطب یاد داده میشود که آن نسخه جدید را هم بهعنوان صاحب همان هویت بپذیرد؟
مایلز یکی از روشنترین نمونههاست. و نکته جالب اینجاست که درباره او، برخلاف بسیاری از بحثهای فضای مجازی، واقعاً یک سند مستقیم هم وجود دارد. اکسل آلونسو، سردبیر وقت مارول، در سال ۲۰۱۱ در گفتوگو با CNN درباره اینکه ایده مرد عنکبوتی سیاهپوست چگونه شکل گرفت، گفت بحث مشخص درباره یک مرد عنکبوتی سیاهپوست در ماههای پیش از انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۰۸ شکل گرفته بود که در مارول متوجه شده بودند آمریکا ممکن است نخستین رئیسجمهور آفریقاییتبار خود را انتخاب کند. وقتی از او پرسیده شد آیا اوباما در این تصمیم مؤثر بوده، پاسخش این بود که: «این قطعاً یک عامل بود.»
این شاید مستقیما به معنای آن نباشد که اوباما رئیسجمهور شد و دولت آمریکا به مارول دستور داد مایلز را بسازد. چنین ادعایی سند ندارد و من هم قصد ندارم آن را مطرح کنم. اما یک واقعیت کوچکتر و در عین حال مهم را ثابت میکند. خود مدیران کمیک مرد عنکبوتی، دستکم در این یک مورد مشخص، صراحتاً پذیرفتهاند که تغییرات سیاسی و اجتماعی جامعه آمریکا در طراحی هویت قهرمانان اثر میگذارد. این اعتراف از زبان خودشان آمده، نه از حدس و گمان ما! پس وقتی کسی میگوید اینها فقط شخصیتهای خیالی هستند و هیچ ارتباطی با فرهنگ و سیاست ندارند، دستکم در همین یک نمونه، خود تاریخ تولید اثر چنین چیزی را تأیید نمیکند.
اما مایلز فقط نقطه شروع ماجراست؛ و از اینجا به بعد، من میخواهم یک الگو را نشانتان بدهم. همین الگوی کلی را در کاپیتان آمریکا هم میبینید. سم ویلسون سالها فالکن بود؛ یعنی یک شخصیت مستقل و قدیمی در جهان مارول. اما در مقطعی، سپر کاپیتان آمریکا را به دست گرفت و برای مدتی صاحب هویتی شد که دههها با استیو راجرز شناخته میشد. خود مارول امروز نیز تاریخ این انتقال را بهعنوان تبدیل شدن سم ویلسون از فالکن به کاپیتان آمریکا را روایت کرده.
حتی در مرد آهنی هم همینطور! ریری ویلیامس کاراکتر آیرونهارت(Ironheart)، دختر نوجوان سیاهپوست نابغه، با ساختن زرهی مشابه مرد آهنین وارد میدان شد و بعدها به Ironheart تبدیل شد. مارول خودش توضیح داده که ریری با الهام از کاراکتر تونی استارک مسیر مرد آهنی را ادامه داد و در عین حال هویت مستقلی برای خودش ساخت.
اگر این نمونهها را تکتک نگاه کنیم، هرکدام بهتنهایی مدعی ما را اثبات خواهند کرد و راستش را بخواهید، این توضیح برای هرکدام بهتنهایی درست هم هست. مشکل جایی شروع میشود که همه اینها را کنار هم بگذاریم. آنوقت یک الگوی فرهنگی قابلمشاهده شکل میگیرد که دیگر توضیح دادنش با عنوان صرفا یک تصادف سختتر میشود. کاراکتر قدیمی که در میان دل مردم دنیا جا باز کرده حفظ میشود، اما مالکیت آن نماد تکثیر میشود و این دقیقاً همان چیزی است که باید درباره فرهنگ ووک فهمید.
فرهنگ ووک در سینما و کمیک الزاماً از اینجا شروع نمیشود که یک شخصیت سفیدپوست را یکشبه حذف کنند و شخصیتی کاملاً جدید را جای او بگذارند. روش مؤثرتر این است که ابتدا به مخاطب گفته شود این همان قهرمان قبلی است؛ فقط این بار با چهره، جنسیت یا پیشینهای متفاوت. به این ترتیب، مقاومت مخاطب هم کاهش پیدا میکند. اگر مارول از ابتدا میگفت ما دیگر مرد عنکبوتی نمیخواهیم و قرار است مایلز مورالس را جایگزین کنیم، طبیعی بود که طرفداران پیتر پارکر مقاومت کنند.
اما مایلز بهعنوان مرد عنکبوتی جدید در دنیای موازی وارد شد؛ بعد محبوب شد؛ بعد در کنار پیتر قرار گرفت؛ سپس از جهان التیمیت به جهان اصلی مارول منتقل شد. خود Marvel نیز تأکید میکند که مایلز پس از سری جنگهای مخفی(Secret Wars) در سال ۲۰۱۵ یکی از معدود قهرمانانی بود که از جهان التیمیت به داستان اصلی راه یافت. مخاطب ابتدا باید با ایده آشنا شود، بعد با آن احساس بیگانگی نکند و در نهایت آن را طبیعی بداند.
راستش این روش در بین مردم چیز عجیبی هم نیست. تبلیغات، سینما، تلویزیون و کمیک اساساً با همین تکرارها و عادی جلوه دادنهای مسائل کار میکنند. چیزی که در ابتدا برای مخاطب غریبه است، اگر بارها در قالب داستانهای محبوب، شخصیتهای دوستداشتنی و روایتهای موفق تکرار شود، بهتدریج تبدیل به بخشی از وضعیت عادی جهان داستانی میشود. اگر قرار باشد هر شخصیت کلاسیکی در نهایت یک نسخه جدید داشته باشد، سؤال بعدی این است که این نسخه جدید معمولاً از کجا میآید؟ اغلب از دل همان فرهنگی که این شخصیتها در آن ساخته شدهاند؛ یعنی آمریکا.
مایلز در بروکلین آمریکا بزرگ میشود. سم ویلسون یک آمریکایی است. ریری ویلیامز در شیکاگو بزرگ شده است. آمریکا چاوز هم در مارول بهعنوان یک قهرمان آمریکایی معرفی میشود و حتی عنوان یکی از داستانهایش «Made in the USA» است. یعنی حتی وقتی هالیوود و مارول تصمیم میگیرند تنوع ایجاد کنند، این تنوع غالباً از مسیر خلق دوبارۀ قهرمان در چارچوب هویت آمریکایی انجام میشود.
ممکن است مخاطب تصور کند پیام این آثار این است که قهرمان دیگر نباید متعلق به یک فرهنگ خاص باشد. اما در عمل، بسیاری از این تغییر و تحولات به شکل دیگری انجام میشوند. قهرمان جدید از یک پیشینه قومی یا فرهنگی متفاوت میآید، اما در نهایت وارد همان جهان نمادین آمریکایی میشود، همان لباس را میپوشد، همان شهر را نجات میدهد، همان پرچم را حمل میکند و در همان ساختار قهرمانان مارول یا دیسی قرار میگیرد. پس مسئله فقط سیاهپوست شدن مرد عنکبوتی نیست.
اگر مارول میخواست صرفاً یک قهرمان سیاهپوست جدید بسازد، هیچ نیازی نداشت او را بهعنوان مرد عنکبوتی کند. اگر میخواست یک زن قهرمان جدید بسازد، هیچ نیازی نداشت او را ثور کند. پس انتخاب هویت نمادین موجود، بهجای ساختن یک قهرمان کاملاً تازه، خودش دارد یک چیزی را به ما نشان میدهد. اینجا یک تفاوت هست که فکر میکنم خیلی از بحثها بهخاطر گم کردنش به بیراهه میرود. تفاوت میان دستور مستقیم و کار فرهنگی است.
محاسبات کار فرهنگی الزاماً به این معنا نیست که چند نفر در اتاقی مخفی نشستهاند و برای ده سال آینده فیلمها نقشه کشیدهاند. من چنین ادعایی ندارم. سازوکار واقعی معمولاً بسیار عادیتر است و دقیقاً به همین دلیل هم مؤثرتر بوده. یک ایده در یک اثر آزمایش میشود. اگر مخاطب آن را بپذیرد، در آثار بعدی گسترش پیدا میکند. استودیوها موفقیت تجاریاش را میبینند. نویسندگان و تهیهکنندگان همان الگو را دوباره استفاده میکنند. و در نهایت، چیزی که زمانی غیرعادی بود، تبدیل به انتخاب پیشفرض میشود. هیچ توطئهای برای این لازم نیست؛ فقط انگیزه تجاری و اجتماعی کافی است تا یک الگو خودش را تکرار کند.
بنابراین دعوا بر سر این است که چرا در دورهای مشخص، صنعت فیلمسازی آمریکا بهطور فزایندهای به سراغ تصاحب، تعریف دوباره و تکثیر هویت قهرمانان کلاسیک رفت؛ و چرا این تغییرات معمولاً با زبان و قومیت متنوع به مخاطب عرضه شدند. اگر هنوز فکر میکنید مایلز فقط یک نمونه تصادفی است، پس بهنظرم باید به یک سؤال بزرگتر جواب بدهید که چرا همین الگو را تقریباً همزمان میتوانیم در کاپتان آمریکا، مرد آهنی، ثور و مجموعهای از دیگر شخصیتهای کلاسیک ببینیم؟
خلاصه داستان | نقد فیلم مرد عنکبوتی 2026
اینبار خبری از سه اسپایدرمن، شکافهای چندجهانی یا مهمانهای افتخاریای که فقط برای چند دقیقه سروصدا راه بیندازند و بعد غیب شوند نیست. خطر اصلی داستان هم نابودی کل دنیا یا فروپاشی واقعیت نیست؛ اینبار دنیایی که پیتر باید نجاتش دهد، دنیای کوچک و شخصی خودش است.
داستان از همان نقطهای ادامه پیدا میکند که اپیزود راهی به خانه نیست پیتر را رها کرده بود. چهار سال از آن اتفاقات گذشته و طلسم دکتر استرنج هنوز پابرجاست؛ مری جین و ند اسپایدرمن را میشناسند و میدانند بارها جانشان را نجات داده، اما هیچ خاطرهای از پسری به نام پیتر پارکر ندارند. پیتر هم در این چهار سال تقریباً تمام زندگیاش را وقف اسپایدرمنبودن کرده؛ در آپارتمانی کوچک و بههمریخته تنها زندگی میکند، هر شب با خلافکارها میجنگد و از دور زندگی مری جین و ند را بدون اینکه خودش را نشان دهد دنبال میکند.
یکی از تفاوتهای مهم فیلم نسبت به گذشته، لحن جدیتر و بزرگسالانهتر آن است. پیتر دیگر همان نوجوان هیجانزدۀ اپیزود بازگشت به خانه(Homecoming) که با ذوق درباره عضویت در اونجرز حرف میزد نیست؛ الآن دیگر کسی نیست که مسئولیت تصمیمهایش را به دوش بکشد. تونی استارک نیست، عمهمی نیست، حتی مری جین و ند هم کنارش نیستند. هر اشتباه و هر انتخابی کاملاً پای خودش است.
اسپایدرمن یکی از معروفترین چهرههای نیویورک است؛ مردم دربارهاش صحبت میکنند، پلیس از او کمک میگیرد و ند حتی برنامهای برای ردیابی موقعیتش ساخته است. با این حال، خود پیتر پارکر برای دنیا عملاً وجود ندارد. او شبها تنها غذا میخورد، صفحههای مری جین و ند را نگاه میکند و میبیند که زندگیشان بدون او ادامه دارد. دردناکترین بخش ماجرا هم این است که پیتر حتی نمیتواند از آنها ناراحت باشد، چون واقعاً نمیدانند چنین آدمی در زندگیشان بوده. بهجای روبهروشدن با این غم، او خودش را در مبارزه با خلافکارها غرق میکند؛ رفتاری که کمکم از فداکاری قهرمانانه فاصله میگیرد و به نوعی فرار تبدیل میشود.
همزمان، بدن پیتر هم وارد مرحله تازهای میشود که فیلم با شوخی اسمش را بلوغ عنکبوتی(Spider-Puberty) میگذارد. بدنش شروع به تولید تار طبیعی کرده؛ حواس عنکبوتیاش قویتر شدهاند، اما در عین حال عصبیتر و تهاجمیتر هم شده و گاهی نمیتواند قدرتش را کنترل کند. انگار بخش عنکبوتی وجودش بخش انسانیاش را کنار میزند؛ هرچه بیشتر در هویت اسپایدرمن غرق میشود، کنترل این تغییرها هم سختتر میشود.
در همین بازه، جین گری با بازی سیدی سینک وارد داستان میشود؛ همان شخصیتی که پیش از اکران، هویتش کاملاً مخفی نگه داشته شده بود و نظریه جینگریبودنش که پیشتر در ویزاردورلد مطرح شده بود، درست از آب درآمد. جین میتواند وارد ذهن آدمها شود، بدنشان را کنترل کند و از ذهنی به ذهن دیگر منتقل شود؛ کسانی که تحت کنترلش قرار میگیرند، حتی بعد از آزادشدن هم خاطره زیادی از اتفاقات ندارند. فیلم ابتدا او را طوری معرفی میکند که گمان کنیم شرور اصلی داستان است، مخصوصاً در یکی از صحنهها که جین کنترل ذهن مری جین را بهدست میگیرد و پیتر برای چند لحظه باور میکند طلسم شکسته و مری جین او را دوباره به یادش آورده.
اما جین واقعاً شرور داستان نیست. او بهدنبال خواهرش، سارا گری، میگردد که قدرتهای مشابهی داشته و توسط سازمان کنترل خسارت(Damage Control) ربوده و برای شناخت قدرتهای جهشیافتهها تحت آزمایش قرار گرفته است. تنها سرنخ جین عبارت V-max است که در نهایت مشخص میشود بخشی از نوشته Ventmax روی یک دریچه هوا بوده؛ همان مکانی که سارا لحظات پایانی عمرش را در آن گذرانده و جین با دیدنش میفهمد خواهرش همانجا مرده است.
فردی که پشت این ماجراها قرار دارد بیل متزگر، رئیس سازمانهای کنترل خسارت با بازی ترامل تیلمن، است. او درباره جین و سارا به پیتر دروغ میگوید و باعث میشود اسپایدرمن بهجای کمک به جین، او را تحویل همان سازمانی بدهد که مسئول مرگ خواهرش است. سرنخ افشاگر ماجرا هم با سوتی برای پارکر لو میرود، متزگر ادعا میکند نام سارا را از ذهن جین خوانده، در حالی که مری جین بعداً به پیتر میگوید هیچ خاطرهای از زمان کنترلشدن ذهنش ندارد؛ پس متزگر هم نباید چیزی از حضور جین در ذهنش به خاطر بیاورد.
با این حال، خود متزگر بهاندازهی جین شخصیتپردازی عمیقی ندارد؛ گذشته و انگیزههای نهاییاش برای طرحش علیه جهشیافتهها بهروشنی توضیح داده نمیشود و همین باعث میشود بهعنوان شرور اصلی، تأثیرگذاری کمتری نسبت به جین داشته باشد. در کنار این خط اصلی، حضور پانیشر(فرانک کاسل) و هالک(بروس بنر) هم صرفاً برای طرفدارها نیست. این دو، دو مسیر متفاوت برای روبهروشدن با هیولای درونشان را طی میکنند. فرانک خشمش را پذیرفته و از خشونت بیمحابا استفاده میکند، بروس بنر هم با تجربه سالیان زندگی با هالک و ترس از ازدستدادن کنترل، بهتر از هرکسی میفهمد پیتر از چه میترسد و ثابت میکند زندگیکردن با هیولای درون ممکن است، بهشرطی که از آن فرار نکنی.
پرده پایانی فیلم با سرعت زیادی جلو میرود. وقتی جین حقیقت مرگ خواهرش را میفهمد، خشم و اندوهش باعث میشود قدرتهایش جهش پیدا کنند. نیروهای مرکز کنترل خسارت وارد درگیری میشوند، گروه دست ژاپنی(The Hand) هم سر میرسد، پیتر تیر میخورد و چند خط داستانی همزمان به هم گره میخورند. با این حال، فرانک بهسوی جین شلیک میکند و پیتر خودش را سپر میکند؛ فرانک او را به بیمارستان میرساند و جین با قدرتش به کنترل تنفس پیتر برای بهبودیاش کمک میکند. این کنش رابطه پیتر و جین را کامل میکند؛ هر دو احساس میکردند کاملاً تنها هستند، اما با نجاتدادن یکدیگر ثابت میکنند هنوز میتوانند به کسی اعتماد کنند.
در پایان، جین از نیویورک میرود، اما مشخص است که تازه ابتدای مسیرش است. بیل متزگر موفق به فرار میشود و یلنا بلووا بررسی فایلهای محرمانه شرکت کنترل خسارت را آغاز میکند؛ نشانههای مذکور این پرونده را برای داستانهای آینده جهشیافتهها باز نگه میدارند. مری جین و ند هم هنوز پیتر را به یاد نمیآورند؛ مری جین به پیتر اعتماد میکند، اما نمیتواند ادعا کند عاشق کسی است که واقعاً نمیشناسدش. این رابطه باید کاملاً از نو ساخته شود.
در صحنه پایان تیتراژ که تنها یک بار و در انتهای تیتراژ نمایش داده میشود، برنامه ردیاب اسپایدی(Spidey Tracker) ند برای پیداکردن سیگنال اسپایدرمن بر روی زمین ناکام میماند و مشخص میشود سیگنال از فضا مخابره میشود؛ سپس جملهای ظاهر میشود که از بازگشت اسپایدرمن خبر میدهد. هنوز معلوم نیست این سیگنال متعلق به خود پیتر است یا موجودی دیگر با ویژگیهای مشابه، و احتمالاً این اشاره به خط داستانی انتقام جویان: روز قیامت(Avengers: Doomsday) یا معرفی یک سیمبیوت تازه مربوط میشود.
بقیه چی میگن؟
نظرها درباره فیلم عموماً روی چند نکته مشترکاند. بازی تام هالند و سیدی سینک، داستان شخصیتر پیتر، فیلمبرداری خوب از صحنههای تار زدن و رابطۀ اسپایدرمن با پانیشر از نقاط قوت اصلی بهشمار میآیند. در طرف مقابل، مدتزمان حدود ۱۴۵ دقیقهای فیلم، شلوغی بیش از حد داستان و عجله پرده سوم مهمترین ایرادهایی هستند که مطرح میشوند؛ فیلم میخواهد همزمان داستان پیتر، جین، سارا، سازمان کنترل خسارت، پانیشر، هالک، مری جین، ند و آینده جهشیافتهها را جلو ببرد و همین باعث میشود بعضی اتفاقها فرصت کافی برای تأثیرگذاری کامل پیدا نکنند.
با همه این ایرادها این نسخه از مرد عنکبوتی بهواسطه داستان تنهایی پیتر، بازی قوی تام هالند، معرفی موفق جین گری، تغییر قدرتهای اسپایدرمن و صحنههای جذاب اکشن، نتیجهای بهتر از بیشتر پروژههای اخیر MCU دارد و مهمتر از همه، پایان این نسخه را خراب نمیکند.
یک انیمیشن چینی موقتا رتبه پرفروشترین فیلمهای تاریخ سینما رو در دنیا جابهجا کرد!
پاییز امسال در گیشه چین انیمیشن کمبودجه گاو در راه است(Niu Lai) که با فقط ۴٬۴۵۰ دلار توسط یک کارگردان جوان و مادرش طی پنج سال ساخته شده بود، در ده روز اول اکرانش ۱٬۵۰۰ دلار هم نفروخت؛ بعضی روزها فروشش فقط ۳۰ دلار بود. اما وقتی کلیپهایی از گرافیک و حرکات خشک شخصیتهایش در فضای مجازی وایرال شد و لقب نامزد بدترین فیلم سال ۲۰۲۶ را گرفت، تمسخر به کنجکاوی تبدیل شد و مردم برای دیدنش با چشم خودشون راهی سینما شدن.
جهش فروش به ۱۷.۱ میلیون یوان(حدود ۲.۵ میلیون دلار) رسید و این انیمیشن تونست به جمع ۱۰ انیمیشن پرفروش چینی سال بپیونده و موقتا به رتبه چهارم جدول فروش روزانه داخلی چین یعنی بالاتر از مرد عنکبوتی که ما داریم نقدش میکنیم برسه.

| رتبه | فیلم | فروش جهانی |
| 1 | Avatar | $2,923,710,708 (Box Office Mojo) |
| 2 | Avengers: Endgame | $2,799,439,100 (Box Office Mojo) |
| 3 | Avatar: The Way of Water | $2,334,484,620 (Box Office Mojo) |
| 4 | Ne Zha 2 | $2,270,700,370 (Box Office Mojo) |
| 5 | Titanic | $2,264,812,968 (Box Office Mojo) |
| 6 | Spider-Man: Brand New Day | $2,219,901,026 (Box Office Mojo) |
| 7 | Star Wars: Episode VII – The Force Awakens | $2,071,310,218 (Box Office Mojo) |
| 8 | Avengers: Infinity War | $2,052,415,039 (Box Office Mojo) |
| 9 | Spider-Man: No Way Home | $1,921,426,073 (Box Office Mojo) |
| 10 | Zootopia 2 | $1,866,647,950 (Box Office Mojo) |
| 11 | Zootopia 2 | $1,866,647,950 (Box Office Mojo) |
فیلم مرد عنکبوتی 2026 در تاریخ ۳۱ ژوئیه ۲۰۲۶ اکران شد. طبق آمار باکس آفیس موجو، فروش جهانی فیلم تاکنون از ۲.۲ میلیارد دلار عبور کرده که از این رقم حدود ۸۵۵ میلیون دلار مربوط به گیشه آمریکای شمالی و حدود ۱.۳۶ میلیارد دلار مربوط به بازارهای بینالمللی هست. فیلم در افتتاحیه داخلی خود ۳۶۰ میلیون دلار در بیش از ۴۴۰۰ سالن فروخت. در بازارهای خارجی، چین با حدود ۲۰۹ میلیون دلار بیشترین سهم را دارد و پس از آن بریتانیا با بیش از ۱۰۶ میلیون دلار، مکزیک با نزدیک به ۸۰ میلیون دلار و فرانسه با بیش از ۷۴ میلیون دلار قرار دارند.
نگاهی به مبانی تئوریک و معرفتی اثر
جهانبینی آثار پاپکالچر معاصر
جهان اسپایدرمن و مارول کلاً الان داره به یک سمتی میره که خیلی شبیه جهان مورتال کامبت میشه، و این شباهت رو باید از سطح هستیشناسی و معرفتشناسیشون بررسی کنیم، نه از سطح شخصیتها و اسمها. در جهان مورتال کامبت با این ایده مواجه میشیم که یک هستی یگانه وجود داره که جهانهای متعدد رو به وجود آورده، و زیر نظر خودش خدایانی خلق کرده که وظیفهشون نظارت و مدیریت اون جهانهاست؛ تا موجودات هر جهان نتونن قلمرو جهانهای دیگه رو تصرف کنن و کل هستی زیر سلطه یک نیرو در نیاد.
برای همین قانونی وضع شده. تصاحب هر جهان فقط از طریق برگزاری یک تورنومنت ممکنه و نمایندههای هر جهان باید در برابر هم مبارزه کنن. اصلا قضیه مبارزههای مورتال کامبت و داستانهایی که تا الآن ازش در نسخههای بازی و فیلم و کامیک روایت شده همینه.
حالا سؤال اینه که این ساختار در دنیای اسپایدرمن و مارول چه شکلی به خودش گرفته؟ مخصوصاً حالا که مارول داره یک ویلن جدید معرفی میکنه به نام دوم(Doom) که هدفش نابودی کامل جهانهاست. خب این روایت از نظر ساختاری شباهت زیادی به داستان مورتال کامبت داره و لازمه با دقت بیشتری به بنیان هستیشناختی و معرفتشناختیش نگاه کنیم.
نکته کلیدی اینه که در هیچکدوم از این دو جهان، یک خدای یکتا و واجبالوجود به معنای دقیق کلمه وجود نداره. حداکثر چیزی که فرض میشه، یک هستی منفعل و بهاصطلاح ساعتسازه که جهان رو آفریده اما دیگه بر سرنوشتش تسلطی نداره؛ شاید حتی اصلاً حضورش هم مفروض نیست. این فرض از نظر فلسفی اهمیت زیادی داره، چون شبیه همون تصویریست که کانت هم از خدا ارائه میداد. خدایی که ما وجودش رو فرض میکنیم، بدون اینکه مداخلهای در جریان امور داشته باشه.
یا حتی میشه گفت در برخی روایتها این فرض هم برداشته میشه و اصلاً چنین هستیای مطرح نیست؛ در نتیجه جهان از پایه، یک جهان شر هست یعنی شرارتها به جان هم میافتن، میخوان همدیگه رو نابود و ویران کنن، و هیچ نیروی عادلی وجود نداره که جلوی این ویرانی رو بگیره. متعاقبا نظم و اخلاق هم اصالتی ندارند چون اصالت در جهانبینی این آثار شر هست.
بیاید هستیشناسی مورتال کامبت رو دقیقتر باز کنیم، چون خیلی پیچیدهتر از چیزیه که در نگاه اول به نظر میرسه. در بالای سلسلهمراتب این جهان، خدایان کهنی هستن که خودشون زیرمجموعه یه نیروی کیهانیتر و اولیهترن — یهجور یگانگی که ورای همهچیزه. اما نکته مرکزی دقیقاً همینه که این خدایان برتر فعالانه دخالت نمیکنن. اونها ناظرانیان که قوانین کیهان، از جمله همون قانون مبارزه رو وضع کردن، اما اجرای عدالت، مجازات شر، یا حمایت از خیر رو برعهده نمیگیرن؛ بیشتر نگران حفظ توازن قدرت میان قلمروها و وجود خودشون هستن تا نگران عدالت به معنای متعارف الآن.
یعنی قانونشون یه سازوکار صرفاً صوری و بدون محتوای اخلاقیه و درباره اینکه چه کسی حق داره یا چه کسی مظلومه هیچ داوریای نمیکنه، فقط یک چرخۀ بازتوزیع قدرت در اون هست. ما شبیه همین مفهوم را در فلسفه سیاست با عنوان وضعیت طبیعی داریم. توی وضعیت طبیعی خیر و شر معنای مستقلی ندارن، فقط بقا و قدرت حکمفرماست، مگراینکه البته یه قرارداد صوری این هرجومرج رو به یه نظم بدون محتوای اخلاقی تبدیل کنه. این تصویر دقیقاً همون خدای ساعتساز دئیستیه که بهش اشاره کردیم. با یه تفاوت مهم که حتی دئیسم کلاسیک فرض میکرد جهان از ابتدا خیر یا حداقل اط نظر اخلاقی بیطرف آفریده شده و صرفاً خدا دیگه دخالت نمیکنه.
اما اینجا حتی این فرض هم برقرار نیست؛ بنیاد جهان از ابتدا شره و خشنه، نه اینکه بعداً از دست خدا خارج شده باشه. و نمادینترین عنصر بصری این جهان دقیقاً همین فلسفه رو نشون میده که پیروزی به معنای شکست دادن حریف نیست، به معنای نابودی کامل اونه.
این نظام خیلی بدنبینانه هست و یهجور گنوستیسیسم واژگونشده هست با این تفاوت مهم که در گنوستیسیسم کلاسیک، جهان مادی به دست یه صانع(Demiurge) ناقص ساخته شده، اما همچنان یه خدای برتر و کاملاً خیر در ورای اون وجود داره که امکان رستگاری رو باز میذاره. اینجا حتی این افق رستگاری نهایی هم روشن نیست؛ حداکثر چیزی که هست، همش به تعویق انداختن تصاحب شدن جهانها از طریق شکست موقت شرارت در تورنومنتها هست، نه غلبه قطعی خیر بر شر بهعنوان یک اصل وجودی.
جهان مارول | سر و ته داستان دکتر دووم
حالا بریم سراغ هستیشناسی مارول، که لایههای بیشتری داره چون خودش چند طبقهست هر طبقه هم قوانین خودشو داره.
طبقه اول
طبقه اول رو موجودات انتزاعیِ کیهانی تشکیل میدن. اینها اساساً با اراده و قصد شکل گرفتن، نه اینکه یه خدای قبلی خلقشون کرده باشه. یکیشون تجسم خود هستیه، یکی تجسم خود مرگه، یکی هم تجسم خود بینهایته. بالای همه اینها هم یه موجود غایی نشسته که تجسم خود مفهوم بالاترینبودن هست. این موجودات از نظر اخلاقی بیطرفن. یعنی نه خیرن نه شر، چون خودشون بخشی از سازوکار متافیزیکی جهانن، نه یه ناظر بیرونی که داره از بالا قضاوت میکنه.
بریم مصداقیترش کنیم. محکمه زنده(Living Tribunal) رو استن لی و همکارانش، مری سورین و هرب تریمپی، سال ۱۹۶۷ توی Strange Tales #157 خلق کردن. از همون اولین ظهورش هم توصیف شده بهعنوان موجودی که هیچ انگیزه یا خواسته شخصی نداره و صرفاً بر اساس منافع کلان جهان عمل میکنه؛ همون بیطرفی اخلاقی که گفتم. جالبه که ظاهرش هم همین ایده رو منعکس میکنه. سه تا صورت داره که هرکدوم یه بُعد از قضاوتش رو نشون میده، انصاف، ضرورت، و انتقام، و هر سه باید روی یه حکم توافق کنن تا اقدامی انجام بشه.
ابدیت(Eternity) هم که تجسم زمان و هستیه، همون اواسط دهه شصت(۱۹۶۵) توی همین سری Strange Tales معرفی شد و محصول قلم استن لی و طراحی استیو دیتکو هست. نقشش رو با بینهایت(Infinity) شریکه؛ این دوتا رو معمولاً بهعنوان خواهر و برادر یا دو روی یه سکه معرفی میکنن. بالای این سلسلهمراتب، یگانه بالای همه(One-Above-All) میشینه، بهعنوان نیروی خلاق برتر، منبع هرچیزی که بوده، هست، و خواهد بود.
نکته مهمی که باید اضافه کنم اینه که این سلسلهمراتب هیچوقت ثابت نمونده و مارول مدام داره بازنویسیش میکنه. نمونه اخیرش کمیک G.O.D.S. هست، نوشته جاناتان هیکمن، همون نویسنده Secret Wars که توی بخش سوم بهش میرسیم. اینجا هیکمن کل کیهانشناسی کلاسیک رو نمیذاره کنار، یه لایه خدمتگزاری جدید زیرش اضافه میکنه. دو فراکسیون به اسم قدرتهای حاکم(The-Powers-That-Be) و نظم طبیعی اشیا(The-Natural-Order-of-Things)، که یکی نماینده جادو و دیگری نماینده علمه.
این دو تا هزاران سال یه پیمان(Compact) شکننده داشتن که حتی از دید قهرمانان مارول هم مخفی بوده، و کل داستان کمیک حول اینه که این آتشبس داره به هم میخوره. نکته جالب اینه که خود این دو فراکسیون هم زیر سایه همون موجودات کلاسیکتر مثل ابدیت، بینهایت و محکمه زنده عمل میکنن، نه اینکه جایگزینشون بشن؛ یعنی هیکمن داره یه لایه پنهان خدمتگزاری زیر کیهانشناسی قدیمی اضافه میکنه، نه یه سلسلهمراتب کاملاً جدید بالای اون. در هر حال نشون میده مارول هیچوقت این ساختار رو قفل نمیکنه و همیشه جا برای بازتعریفش باز میذاره.
این مسئله یه تفاوت مهم داره با ایده خدای واحد واجبالوجود. اونجا خدا علت غایی و فاعلی جهانه و صفاتی مثل عدل، رحمت، و اراده داره؛ یعنی یه اراده اخلاقی فعال پشت جهانه که میخواد عدالت برقرار بشه. اما این موجودات انتزاعی مارول بیشتر شبیه یکسری قانون فیزیکی شخصیتیافتهان یه جور نیروی طبیعی خودآگاه.
طبقه دوم
بریم سراغ طبقه دوم. اینجا یه نژاد ناظر داریم که سوگند خوردن مطلقاً دخالت نکنن. اینها همهچیز رو میبینن، علمشون تقریباً مطلقه، اما قسم خوردن هرگز مداخله نکنن، حتی در برابر نسلکشی یا نابودی کامل یه جهان. حالا این دسته رو ما از کجا آوردیم؟ داستان نگهبانان(Watchers) مستقیم از داخل کمیکه، هرچند در دو مرحله شکل گرفته. خود اوآتو(Uatu) توی فوقالعاده برای(Fantastic Four) شماره ۱۳، به قلم استن لی و طراحی جک کربی از سال ۱۹۶۳ وجود داشت. اما اونموقع فقط بهعنوان یه موجود مرموز معرفی شد که وظیفهش تماشای بشریت بدون دخالت کردن هست. توضیح کامل ریشه سوگندش سالها بعد توی گناه نخستین(Original Sin) شماره صفر، سال ۲۰۱۴، به قلم مارک وید اومد.
طبق اون داستان، ایکور(Ikor)، پدر اوآتو، جزو نگهبانانی بود که معتقد بودن این نژاد پیشرفته باید به نژادهای کمترپیشرفته کمک کنه. پس دانش انرژی هستهای رو به نژادی به اسم پروسیلیکان(Prosilican)، ساکنان سیارهای به اسم پروسیلیکوس، هدیه دادن. اما اونها این هدیه رو گرفتن و طولی نکشید که با همون فناوری علیه هم وارد جنگ هستهای شدن و عملاً خودشون رو نابود کردن. نگهبانان وقتی برگشتن و ویرانه رو دیدن، از شرم این اتفاق سوگند خوردن دیگه هرگز در امور نژادهای دیگه دخالت نکنن؛ نه حتی برای کمک به یه موجود در حال مرگ جلوی چشمشون.
نکته طنزآمیز اینه که خود اوآتو، برخلاف بقیه نژادش، مدام همین سوگند رو میشکنه؛ این تجسد تقریباً کامل خدای ساعتساز دئیستیه. آقا وقتی صحبت از خدا و اخلاق میشه، یه خبرایی توی فلسفه هست که ارزش مقایسه داره، چون از زاویه کاملاً متفاوتی به همین رابطه نگاه میکنه اونم نظرات کانت هست پس بیاید یکم بحث رو کانتی کنیم. کانت خودش یه اصل تنظیمکننده(regulative) برای خدا و جاودانگی روح قائل بود، نه یه اصل بنیادکننده(constitutive). یعنی اینها رو بهعنوان واقعیتهای قابلاثبات نظری از راه عقل محض نمیدید، بهعنوان پیشفرضهای ضروری عقل عملی برای معناداری اخلاق میدید؛ پیشفرضهایی که خودشون رو در عمل و در وجدان اخلاقی تحمیل میکنن، نه در نظر.
به زبان سادهتر کانت نمیگه خدا هست، پس اخلاق معنا داره، میگه اخلاق برای ما الزامآوره، پس باید طوری زندگی کنیم که انگار خدا و جاودانگی روح هست، وگرنه این الزام اخلاقی پوچ میمونه. این چیزی که کانت میگه با خدایی که میبینه اما فعالانه از دخالت امتناع میکنه، فرق اساسی داره. تصویر نگهبانان مارول بیشتر شبیه دئیسم کلاسیک دوران روشنگریه. ساعتسازی که کوک کرد، رفت، و دیگه هیچ نسبتی با ساعتش نداره. اما پیشفرض کانتی یه چیز دیگهست؛ اون یه خدای غایب و بیتفاوت نیست که تصمیم گرفته دخالت نکنه یه پیششرط ضروری برای خود نظام اخلاقیه که اصلاً موضوع دخالت کردن یا نکردن درباره معنا نداره، چون کارکردش تنظیمیه نه علّی فاعلی.
طبقه سوم
در خط داستانیش، چندجهان بهخاطر برخورد و تصادم جهانهای موازی رو به فروپاشیه، و این ویلن با تصاحب قدرتهای موجودات کیهانی، خودش رو بهعنوان خدای یه جهان بازسازیشده نصب میکنه. این ویلن هم شروره، هم پروژهاش دقیقاً اشغال خلأ الوهیته.
یعنی توی جهانی که خدای واحد فعال وجود نداره، قدرتمندترین موجود سعی میکنه خودش جای اون خلأ بشینه و همه هستی رو زیر اراده خودش بیاره. اینو دقیقاً نیچه با عبارت خدا مرده است هشدار میداد. مرگ خدا به معنای خطر پر شدن اون خلأ توسط اراده معطوف به قدرته؛ یعنی وقتی جایگاه خدا خالی میمونه، همیشه این خطر هست که یه نفر بخواد اون جایگاه رو با زور تصاحب کنه. نیچه خودش این رو بهعنوان یه هشدار مطرح کرد، نه یه پیشبینی قطعی؛ میترسید که اگه بشر خلاق ارزشهای تازه نسازه، این خلأ رو یا نیهیلیسم پر میکنه یا یه اراده معطوف به قدرت خام.
نسخه کمیک در جنگهای مخفی در سال ۲۰۱۵ نوشته جاناتان هیکمن اتفاق میافته. بایوندرها(Beyonders) نسخهای از انسان مولکول(Molecule Man) رو ساختن تا یه جهان رو بکشه و همه نسخههاشو ساختن تا کل چندجهان رو بکشن. این باعث زنجیرهای از برخورد جهانهای موازی(incursions) میشه تا فقط دو جهان باقی میمونه، و در پایان دکتر دووم به موقعیتی میرسه که کنترل بازمانده واقعیت یعنی دنیای نبرد(Battleworld) رو در دست میگیره و مثل یه خدا روی اون حکومت میکنه؛ داستان و کاراکترها هم اسمشو میذارن خدا یا امپراتور دووم.
نسخه سینماییش هم انتقامجویان روز داوری(Avengers: Doomsday) که هنوز روی پرده نیومده داره با همین الگو جلو میره. اکرانش برای ۱۸ دسامبر ۲۰۲۶ برنامهریزی شده، یعنی حدود چهار ماه دیگه از الان؛ چیزی که تا این لحظه منتشر شده فقط چندتا تریلر و تیزره.
نکته جالبتر اینه که خط داستانیای که تا الان ازش حرف زدیم — دووم اهل قرن سیویکم، خانوادهش رو از دست داده، استیو راجرز باعث اینکورژنها شده — همهش از طریق لودهبازیهای غیررسمی(leaks) و شایعات به بیرون درز کرده، نه از طریق تایید رسمی استودیو مارول. یعنی چیزی که الان درباره پلات میدونیم رو باید با احتیاط خوند؛ ممکنه بخشیش درست باشه، ممکنه تا روز اکران عوض بشه.
با این حال، حتی خود همین شایعات هم دقیقاً همون الگوی کار هیکمن رو تکرار میکنن. طبق منابعی که این لو رفتنها رو جمع کردن، دووم نسخهای از قرن سیویکمه که واقعیتش بهخاطر اینکورژنهایی که ظاهراً از تصمیم استیو راجرز برای موندن در گذشته سرچشمه گرفته، نابود شده، و حالا بهعنوان تنها بازمانده دنبال راهیه که واقعیت رو حفظ و جهان ازدسترفتهشو بازسازی کنه.
شباهتهای جهان مرتال کامبت و مارول
برسیم به شباهتهای اصلی این دو جهان که حالا میتونیم دقیقتر جمعبندیش کنیم. اول، در هر دو جهان، خداوند یکتای واحد واجبالوجودی که علت فاعلی و غایی هستی باشه و صفاتی چون عدل و اراده فعال داشته باشه، غایبه نه انکار میشه، نه اثبات، فقط اصلاً بهعنوان یه گزینه جدی روی میز نیست. دوم، در هر دو جهان، اگه هستی یگانهای هم فرض بشه، این هستی منفعله یا بهخاطر سوگند عدممداخله در مارول، یا بهخاطر دغدغه صرف توازن قدرت بهجای عدالت در مورتال کامبت؛ در هر دو حالت، نتیجه یکسانه و اون اینه که هیچ اراده فعالی برای برقراری عدالت در کار نیست.
سوم، در هر دو جهان، قانون کیهانیای که وجود داره صرفاً یه سازوکار صوریه، نه یه نظام اخلاقی — چه قانون مبارزهی مورتال کامبت باشه، چه رویدادهای از پیشتعیینشدهی چندجهان که در اسپایدرورس بهشون رویداد کانن میگن؛ هر دو فقط میگن اینجوری باید بشه، بدون اینکه بگن اینجوری بشه خوبه.
چهارم، در هر دو جهان، خلأ ناشی از غیاب خدای فعال، همیشه در معرض خطر پر شدن با یه اراده معطوف به قدرته که میخواد جای اون خدا بشینه و کل هستی رو تصاحب کنه — یعنی خلأ الوهیت هیچوقت خالی نمیمونه، همیشه یه داوطلب براش پیدا میشه. تفاوتشون اینه که مارول، برخلاف مورتال کامبت، جهان رو ذاتاً شرور فرض نمیکنه، اخلاقاً خنثی و باز فرض میکنه — یعنی خیر و شر محصول انتخاب فردی عاملان اخلاقیه، نه ساختار کیهان؛ اما این تفاوت به معنای وجود یه ضامن نهایی برای غلبه خیر نیست، فقط یعنی امکانش باز گذاشته شده، بدون تضمین و بدون هیچکس که پشتش وایسته.
خب آیا بهراستی واقعاً جهان اینشکلیه؟ آیا ما وقتی به دنیای اطرافمون نگاه میکنیم همچین چیزی میبینیم؟ جهانی که بنیادش شره و هیچ مجری عدالتی نداره اصلاً وجودش ممکنه یا نه؟ و پاسخ اینه که این فرض هم امکان وقوعی نداره، هم امکان عقلی. بذارید این دو محور رو با دقت باز کنیم، چون هر دوشون به شکل مستقل، این جهانبینی رو نقض میکنن.
از حیث امکان عقلی، این فرض خودش رو نقض میکنه، و این یه تناقض منطقی سرراسته، نه صرفاً یه ایراد ذوقی. اگه جهان بنیاداً شر باشه و هیچ معیار خیر مستقلی وجود نداشته باشه، اصلاً مفهوم شر بیمعنا میشه. شر یعنی فقدان یا انحراف از یه خیری که باید باشه؛ اگه هیچ خیر بنیادینی در کار نباشه، دیگه چیزی به اسم شر هم نداریم، فقط یه سری رویداد خنثی داریم که ما دلبخواهی بهشون برچسب شر میزنیم. اما وقتی همین آثار پاپکالچر هم دارن از واژه شرارت و دریدگی و نابودی استفاده میکنن، دارن ناخودآگاه یه معیار خیر رو مفروض میگیرن که این رویدادها ازش تخطی میکنن.
یعنی حتی خود داستانی که میخواد بگه جهان ذاتاً شروره، برای فهمیدهشدنش نیازمند یه افق خیر مطلقه که در پسزمینه فرض شده، وگرنه اصلاً نمیشد اسمش رو شر گذاشت. در فلسفه کلاسیک، افلاطون، آگوستین، ابنسینا و ملاصدرا گفتن شر وجود مستقل نداره، فقدان یا کاستیه و فقدان فقط در برابر یه کمال قابلفهمه. همونطور که سیاهی رو فقط در برابر نور میشه فهمید، نه اینکه سیاهی خودش یه چیز مثبت و مستقل باشه.
از حیث امکان وقوعی هم، این فرض با تجربه زیسته مشترک بشری همخوانی نداره، و این نکته مهمیه چون بحث دیگه صرفاً منطقی محض نیست، تجربی و تاریخیه. اگه جهان واقعاً ذاتاً و صرفاً شر بود، و هیچ نظم عادلانهای در کار نبود، اصلاً نباید انتظار داشتیم مفاهیمی مثل عدالت، رحمت، فداکاری، یا مسئولیتپذیری در تجربه انسانی اینقدر مرکزی و پایدار باشن.
اما ما میبینیم که در طول تاریخ بشری، در همه فرهنگها و همه تمدنها، این مفاهیم بهعنوان آرمانهای غایی زندگی معنادار شناخته میشن که اگه جهان واقعاً بیبنیاد و صرفاً شر بود، اصلاً نباید اینقدر جهانشمول و پایدار میبود؛ حداکثر باید انتظار داشتیم مفاهیمی مثل زور و بقای اصلح تنها معیار میبودن، نه اینکه انسانها همیشه، حتی در سختترین شرایط، به دنبال عدالت و انصاف بگردن و در برابر بیعدالتی احساس خشم اخلاقی کنن.
علاوه بر این، خود این آثار هم نمیتونن بهطور کامل به این جهانبینی وفادار بمونن؛ چون اگه واقعاً بمونن، دیگه داستانهای اخلاقی معناداری نیستن. مثلاً اسپایدرمن دقیقاً چون معنا و مسئولیت رو در دل یه جهان بهظاهر بیتفاوت پیدا میکنه برای مخاطب الهامبخشه؛ یعنی حتی خود داستان مجبوره یه افق خیر رو قاچاقی وارد کنه تا اصلاً داستانش قابلفهم و جذاب باشه.
این نشون میده که فرض غیاب کامل عدالت و خیر، حتی در عمل، خود روایتهایی که ادعاش رو دارن نمیتونن بدون قاچاقیکردن یه معیار خیر مستقل، داستانگویی کنن و این خودش قویترین شاهد بر امتناع این فرضه. یعنی نه فقط تجربه بشری این جهانبینی رو تأیید نمیکنه، که حتی خود سازندگان این جهانبینی، در داستانپردازی، مجبورن ازش عدول کنن.
جهانبینی ما به مرد عنکبوتیو جهان مارول چه ربطی داره؟
بابا اینها سرگرمیه، فیلمه، بازیه؛ شما چرا میخواید همهچیز رو دینی و فلسفی تحلیل کنید؟ این اشکال ظاهرش منصفانهست، اما دو تا پاسخ داره که هر دوش نشون میده اتفاقاً نگاه تنگنظرانه سمت خود اشکاله، نه سمت ما.
آیا فرم از محتوا جداست؟ یعنی میشه یه قصه خالص داشت که هیچ جهانبینیای پشتش نباشه؟ چنین چیزی اصلاً وجود خارجی نداره. هر روایتی، حتی سادهترینش، مجبوره به یه سری سؤال بنیادین جواب بده تا اصلاً روایت بشه. جهان این قصه چهجوریه؟ عدالت توش برقرار میشه یا نه؟ کی برقرارش میکنه؟ خوب و بد بر چه اساسی خوب و بدن؟
نویسنده چه بخواد چه نخواد، با داستانپردازیش داره به این سؤالها جواب میده و ما در تمام این تحلیل دقیقاً همین جوابهای ضمنی رو بیرون کشیدیم، نه اینکه چیزی از بیرون بهش تحمیل کنیم. کسی که میگه این فقط سرگرمیه، در واقع داره میگه جوابهای این اثر به سؤالهای بنیادین رو نقد نکنید و این یعنی اون جوابها بدون نقد، دستنخورده وارد ذهن مخاطب بشن.
بعدشم برای یه آدم بزرگسال که دستگاه فکریاش شکل گرفته، شاید این آثار در حد چند ساعت سرگرمی بمونن. اما مخاطب اصلی این آثار بزرگسال صاحبنظر نیست؛ کودک و نوجوانیه که دستگاه فکریاش تازه داره ساخته میشه و روانشناسی رشد درباره این فرآیند حرفهای روشنی داره.
ذهن کودک برای فهم جهان، طرحواره میسازه یعنی الگوهای شناختی کلی که تجربههای بعدی باهاشون تفسیر میشن. این مفهوم از پیاژه به بعد ستون روانشناسی رشده و نکته کلیدیاش هم اینه که طرحواره از جنس اطلاعات نیست که بشه بعداً راحت پاکش کرد؛ از جنس قالب است که اطلاعات بعدی توش ریخته میشن.
کودکی که صدها ساعت در جهان روایتهایی زندگی میکنه که توشون عدالت ضامن نداره، قدرتْ حرف آخر رو میزنه و قانون کیهان صرفاً یه سازوکار بیطرف بدون بار اخلاقیه، داره از دل همینها یه الگوی پیشفرض از اینکه جهان چهجور جاییه استخراج میکنه اونم تازه نه بهصورت یه گزاره آگاهانه که بشه باهاش بحث کرد! کاملا بهصورت پسزمینهای و ناهشیار که همه گزارههای بعدی روش سوار میشن. باورهای بنیادین همینجوری ساخته میشن.
شواهد علمی مشخص هم زیاد پشت این حرفها هست. مراجعه کنید به نظریات کاشت جرج گربنر، یادگیری اجتماعی یا مشاهدهای بندورا و غرقگی میهای چیکسنتمیهایی. کودک تا سالهای میانی کودکی هنوز مرز خیال و واقعیت رو کامل تفکیک نمیکنه و نوجوان هم درست در سن مصرف حداکثری این آثار، در حساسترین مرحله هویتیابیه و داره تکلیفش رو با سؤالهای جهان چهجور جاییه و من توش چیکارهام روشن میکنه. حساسترین دوره شکلگیری باورهای بنیادین، بیشترین حجم مواجهه و پایینترین سطح مقاومت انتقادی، هر سه روی یه گروه سنی جمع شدن. با این حساب دیگه نپرسید چرا این آثار رو جدی تحلیل میکنید بپرسید چطور میشه جدی تحلیلشون نکرد؟
فرجام سخن
خب رفقا، چایها سرد شد و ما هم رسیدیم ته ماجرا. اگه از اول تا اینجا همراه بودید فهمیدید دیگه این فیلم بین پروژههای اخیر مارول واقعاً چند سر و گردنی بالاتره. داستان شخصیتر شده، پیتر بالاخره طعم تنهایی واقعی رو چشیده، سیدی سینک هم ورود موفقی داشته و پیشگویی ما درباره جین گری هم درست از آب دراومد — کارت ویزیت پیشگویی یادتون نره.
ایرادها هم سر جاشونه. شلوغی بیدلیل، پرده سوم عجلهای و شخصیت شروری که عمقش به اندازه بقیه داستانها نیست. فروش ۲.۲ میلیارد دلاری هم نشون داد این فرنچایز هنوز نبض گیشه رو تو دستش داره حتی اگه یه گوساله چینی ۴٬۴۵۰ دلاری برای چند روز تو جدول داخلی چین بالاتر ازش بشینه و کل اینترنت بهش بخنده. گیشه همینه دیگه؛ منطق نداره، قصه داره.
اما حرف اصلی این متن نه فروش بود و نه حتی نقد فنی فیلم. حرف اصلی این بود که هیچ قصهای فقط قصه نیست. از الگوی تکثیر هویت قهرمانها گرفته — که سعی کردیم با سند و نقلقول نشونش بدیم — تا جهانبینیای که پشت این چندجهانیها و خدایان ناظر و قوانین بیطرف کیهانی نشسته، همه اینها دارن به سؤالهای بنیادین جواب میدن.
جهان چهجور جاییه؟ عدالت ضامن داره یا نه؟ قهرمان کیه و کی حق داره جاش رو بگیره؟ نویسنده چه بخواد چه نخواد این جوابها رو لای دیالوگها و پلاتها به خورد مخاطب میده و مخاطبی که با ذهن خاموش تماشا کنه، این جوابها رو بدون هیچ فیلتری تحویل میگیره مخصوصاً اگه اون مخاطب یه نوجوون باشه که هنوز داره قالبهای فکریش رو میسازه.
پس پیشنهاد آخر ما این نیست که این فیلمها رو نبینید؛ اتفاقاً ببینید، لذتشم ببرید خود ما هم دیدیم و جاهاییش واقعاً کیف کردیم. پیشنهاد ما اینه که با چراغ روشن ببینید. وقتی قهرمان عوض میشه، بپرسید چرا و به نفع کی. وقتی جهانی بیخدا و بیضامن نمایش داده میشه، بپرسید این تصویر از کجا اومده و قراره نمایندۀ چه ایدئولوژی باشه. سینما قرار بود آینه باشه، ولی خیلی وقتها قالبه؛ و فرق تماشاگر آگاه با تماشاگر منفعل دقیقاً همینجاست که یکی تو قالب ریخته میشه و اون یکی قالب رو ورانداز میکنه.
دیدگاهتان را بنویسید