نقد و تحلیل سینمایی و تاریخی فیلم مالکوم ایکس ۱۹۹۲
فهرست مطالب
Toggleنقد و تحلیل سینمایی و تاریخی فیلم مالکوم ایکس 1992
آشنایی با کارگردان اثر؛ اسپایک لی
فیلم سینمایی «مالکوم ایکس»، محصول سال ۱۹۹۲ به کارگردانی اسپایک لی، یکی از آثار جریانساز دهه ۹۰ سینمای جهان است که مباحث متنوعی پیرامون آن شکل گرفته است. اما برای درک بهتر این اثر، شناخت سازندهاش ضروری است.
اگر نام اسپایک لی را نزد طرفداران لیگ بسکتبال NBA بیاورید، فوراً او را به عنوان آن هوادار ریزنقش و دوآتشه تیم نیویورک نیکس به یاد میآورند که در کنار زمین با هیجان بالا و پایین میپرد؛ اما مخاطبان جدی سینما، این کارگردان را با آثار مهمی میشناسند که محوریت آنها مسائل و دغدغههای سیاهپوستان است.
لی به عنوان یک رنگینپوست، در فضای پرهیاهوی نیویورک دهه ۶۰ رشد کرد و به لطف ازخودگذشتگی همنژادانش در اعتراضات مدنی آن دوران، توانست بعدها حق تحصیل در دانشگاه را به دست آورد.
او این شانس را داشت که دوشادوش چهرههای نامداری همچون آنگ لی و الیور استون، در کلاسهای مارتین اسکورسیزی آموزش ببیند. در سال ۱۹۸۶، پس از ساخت چند فیلم کوتاه دانشجویی، لی نخستین فیلم بلند مستقل خود را با بودجهای حدود ۱۷۵ هزار دلار ساخت که موفقیتی چشمگیر داشت و بیش از ۷ میلیون دلار فروخت.
او بخش عمدهای از سود فیلم اول را سه سال بعد صرف ساخت اثر دومش کرد و بازگشت سرمایه آن فیلم نیز باعث شد تا کمپانی یونیورسال پخش اولین فیلم جدی او را بر عهده بگیرد. نتیجه این همکاری، خلق اثری به نام «کار درست را انجام بده» (Do the Right Thing) بود که آنقدر مهم شد که نامزد دو جایزه اسکار و نخل طلای کن شد. این فیلم داستان تنشهای نژادی جوانی سیاهپوست را در یک پیتزافروشی با پسر صاحبکارِ ایتالیایی-آمریکاییاش روایت میکرد.
پس از کارهای اولیه، لی فیلمهای «بهترین بلوز» (Mo’ Better Blues) و «تب جنگل» (Jungle Fever) را کارگردانی کرد تا نوبت به ساخت مهمترین اثرش، «مالکوم ایکس» رسید. این شخص ساکن بروکلین در دهه ۹۰ تقریباً هر سال یک فیلم میساخت و اگرچه در دهههای بعدی سرعت تولیداتش کاهش یافت، اما کارنامه ۳۵ ساله او شامل کارگردانی ۲۶ فیلم سینمایی، تهیهکنندگی ۱۸ اثر و دهها مستند و موزیکویدیو است.
در قریب به اتفاق این آثار، دغدغههای جامعه سیاهپوستان نقشی اساسی ایفا میکند؛ دغدغهای که از همان روزهای نخست فیلمسازیاش نمودی آشکار داشته است.
گاهی این دغدغهها از پرده نقرهای فراتر میرفت و به درگیریهای لفظی او با چهرههای سرشناس سینمای جریان اصلی منجر میشد. بسیاری معتقدند بیمهری آکادمی اسکار نسبت به او در سالهای گذشته، ریشه در همین رویکردهای صریح انتقادی داشته است.
نمونۀ بارز این حواشی، انتقاد او از کلینت ایستوود در سال ۲۰۰۸ به خاطر حذف سربازان سیاهپوست از فیلم «پرچمهای پدران ما» بود؛ موضوعی که باعث دلخوری ایستوود شد و سالها بعد با وساطت استیون اسپیلبرگ پایان یافت.
با کم شدن این حواشی و ساخت فیلم «بلککلنزمن»(BlacKkKlansman)، ورق برگشت و اسپایک لی سرانجام توانست اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی را کسب کند. تا پیش از این، دستِ چهل و هشتمین کارگردان برتر تاریخ سینما (به انتخاب اینترتینمنت ویکلی) تنها به یک اسکار افتخاری در سال ۲۰۱۶ رسیده بود.
جالب است بدانید که او پس از فیلم «کار درست را انجام بده»، برای هیچکدام از آثار سینماییاش نامزد اسکار یا گلدن گلوب نشده بود تا اینکه نوبت به «بلککلنزمن» رسید.
فیلم «بلککلنزمن» روایتی تند و تیز علیه نژادپرستی بود و توانست نظر آکادمی را جلب کند. با بررسی آثار او متوجه میشویم دغدغههای اجتماعی و سیاسی او همچنان موتور محرک سینمایش باقی ماندهاند.
نقد و تحلیل سینمایی و تاریخی فیلم مالکوم ایکس 1992 در دو سطح
فیلم «مالکوم ایکس» به کارگردانی اسپایک لی، یکی از آثار شاخص سینمای دهه ۹۰ میلادی و نقطه عطفی در کارنامه این کارگردان سیاهپوست آمریکایی محسوب میشود. بررسی این اثر نیازمند واکاوی در دو سطح است: نخست، بستر تاریخی و اجتماعی موضوع که ریشه در تجربه زیسته فیلمساز دارد و دوم، فرآیند دشوار تولید و جایگاه فنی اثر در تاریخ سینما.
بازتاب تجربۀ زیسته و تاریخ تبعیض نژادی
اسپایک لی، متولد آتلانتای جورجیا و هممحلهای مارتین لوتر کینگ، با وجود تفاوت نسلی، بخشی از تاریخ مبارزات سیاهان را از طریق «تجربه زیسته» و محیط پیرامونی خود درک کرده است. این فیلم فقط اثری تفننی نیست و بلکه تلاشی مستندگونه برای بازنمایی تاریخ ۴۰۰ ساله تضییع حقوق سیاهان در ایالات متحده است.
اگرچه در دهۀ ۱۹۶۰ اصلاحاتی صورت گرفت و برخی محدودیتها مانند تفکیک آبخوریها یا صندلیهای اتوبوس (پس از اعتراضات مدنی) برداشته شد، اما دیدگاه مطرح شده در فیلم و تحلیلهای تاریخی نشان میدهد که این تغییرات، بنیادین نبوده است.
تداوم جنبشهایی نظیر «جان سیاهان مهم است» (Black Lives Matter) و خشونتهای پلیس در دهههای اخیر، مؤید این نکته است که تبعیض نژادی همچنان مسألهای حلنشده باقی مانده است.
فیلم با ارجاع به ریشههای تاریخی، از دوران تجارت برده از آفریقا تا جنگهای استقلال و جنگهای داخلی آمریکا، روایتی انتقادی ارائه میدهد. مالکوم ایکس در این اثر بر اصالت آفریقایی سیاهان تأکید دارد و تاریخ رسمی آمریکا را به چالش میکشد؛ تاریخی که در آن حتی پدران بنیانگذار ایالات متحده و عاملان جنگهای داخلی، علیرغم شعارهای آزادیخواهانه، غالباً خود تاجر برده بوده یا بر اساس منافع گروهی سفیدپوستان عمل میکردند.
جایگاه فنی و چالشهای مسیر تولید
از منظر سینمایی، «مالکوم ایکس» مورد تحسین منتقدان برجستهای همچون راجر ایبرت و فیلمسازانی نظیر مارتین اسکورسیزی قرار گرفته است. این اثر حاصل چهارمین و شاید مهمترین همکاری مشترک اسپایک لی و دنزل واشنگتن است که روایتی از چهار دهه زندگی مالکوم ایکس را تا زمان ترور او در سال ۱۹۶۵ به تصویر میکشد.
حضور چهرههای واقعی تاریخی مانند بابی سیل(از مؤسسان حزب پلنگهای سیاه)، ال شارپتون و نلسون ماندلا در نقشهای کوتاه، بر جنبههای استنادی و اهمیت این اثر افزوده است.
با این حال، ساخت این فیلم با موانع جدی روبرو بود. شرکت برادران وارنر در ابتدا با بودجه درخواستی ۳۳ میلیون دلاری مخالفت کرد و با استناد به فروش پایین فیلمهای قبلی اسپایک لی، مبلغ ۲۸ میلیون دلار را پیشنهاد داد. این محدودیت بودجه، کارگردان را وادار کرد تا برای تأمین کسری بودجه از چهرههای سرشناس جامعه سیاهان آمریکا مانند اپرا وینفری و مایکل جردن کمک مالی دریافت کند.
همچنین، دنزل واشنگتن و اسپایک لی برای جلوگیری از توقف پروژه، دریافت دستمزدهای خود را به تعویق انداختند. در نهایت، پس از آنکه استودیو نسخه اولیه تدوین شده(رافکات) را مشاهده کرد، با رضایت از کیفیت اثر ۵ میلیون دلار باقیمانده را پرداخت کرد.
روایت حج و چالشهای تولید
در یکی از سکانسهای کلیدی فیلم، شخصیت مالکوم ایکس تجربهای معنوی از سفر حج را روایت میکند؛ جایی که او با لباس احرام هفت بار کعبه را طواف کرده، از آب زمزم نوشیده و در عرفات نماز گزارده است.
او این تجربه را لحظۀ کمال انسانیت خود توصیف میکند و با شگفتی از همسفره شدن و نماز خواندن در کنار مسلمانانی با ظاهر و نژادهای گوناگون سخن میگوید؛ کسانی که با وجود تفاوتهای ظاهری، بر محور اسلام و انسانیت گرد آمدهاند.
برای به تصویر کشیدن این صحنهها، بخش قابلتوجهی از بودجۀ فیلم صرف فیلمبرداری در لوکیشنهای واقعی شد. اسپایک لی، کارگردان اثر، اصرار داشت که صحنههای حج الزاماً در مکه ضبط شوند.
با توجه به قوانین شرعی مبنی بر ممنوعیت ورود غیرمسلمانان به شهرهای مقدس مکه و مدینه، سازندگان ناچار شدند واحد دومی متشکل از عوامل مسلمان را تجهیز و برای فیلمبرداری به عربستان اعزام کنند.
ناکامی در اسکار و گیشه
پس از پایان مراحل فنی، کمپانی برادران وارنر تصمیم گرفت فیلم «مالکوم ایکس» را در فصل جوایز(ماه نوامبر) اکران کند. با این حال، اعضای آکادمی اسکار اقبال چندانی به زندگینامۀ یک رهبر سیاهپوست مسلمان نشان ندادند و فیلم تنها در دو رشتۀ «بهترین بازیگر نقش اول مرد» و «بهترین طراحی لباس» نامزد شد.
دنزل واشنگتن که برای ایفای این نقش تحقیقات میدانی گستردهای انجام داده بود، در جلسات «امت اسلام» شرکت میکرد و رژیم غذایی خود را تغییر داده بود، در نهایت رقابت را به آل پاچینو(برای فیلم بوی خوش یک زن) واگذار کرد. جایزه طراحی لباس نیز به فیلم «دراکولای برام استوکر» رسید.
در گیشه نیز فیلم با فروشی حدود ۴۸ میلیون دلار، نتوانست انتظارات مالی را برآورده کند. این شکست تجاری باعث شد تا سالها این باور در نظام استودیویی هالیوود تقویت شود که فیلمهایی با محوریت قهرمانان سیاهپوست، پتانسیل فروش بالا ندارند؛ تابویی که دههها بعد با اکران فیلمهایی همچون «پلنگ سیاه»(Black panther 2018) شکسته شد.
ریشههای تاریخی نژادپرستی در آمریکا
بالاتر از جنبههای سینمایی، این اثر به واکاوی سنت تحقیر نژادی در ایالات متحده میپردازد. استفاده از واژگان توهینآمیز علیه سیاهپوستان در جامعه آمریکا چنان ریشهدار است که حتی خود قربانیان نیز گاه آن را به عنوان بخشی از هویت اجتماعی خود پذیرفتهاند؛ موضوعی که در دیالوگهای مالکوم ایکس نیز بازتاب دارد.
اگرچه همواره سفیدپوستانی بودهاند که از منظر انسانی مدافع حقوق سیاهان بودهاند، اما نژادپرستی همچنان به عنوان یک چالش حلنشده باقی مانده است.
نمودهای این تفکر را میتوان در ادبیات سیاسی معاصر آمریکا نیز مشاهده کرد. اظهارات دونالد ترامپ در دوران ریاستجمهوریاش خطاب به نمایندگان رنگینپوست کنگره و تأکید بر بازگشت آنها به کشورهایشان، نمونهای از این رویکرد است.
وجود پایگاه رأیدهندگان چند ده میلیونی برای چنین دیدگاههایی و فعالیت گروههایی مانند «پسران مغرور» (Proud Boys)، نشان میدهد که «مرد سفیدپوست مغرور» فقط یک فرد نبوده و بلکه کاراکتری تاریخی و اجتماعی در آمریکاست که سیاهان سالهاست با آن و درد تاریخی ناشی از آن مواجه هستند.
دوگانه مالکوم ایکس و مارتین لوتر کینگ
اهمیت فیلم اسپایک لی، بیش از آنکه در فرم سینمایی باشد، در احیای پرونده مالکوم ایکس نهفته است. پس از ترور مالکوم ایکس در سال ۱۹۶۵، نوعی «توطئه سکوت» پیرامون او شکل گرفت و در مقابل، مارتین لوتر کینگ به عنوان مدلی کمخطرتر و «ژنریک» برجسته شد.
تفاوت بنیادین این دو شخصیت در فیلم نیز مورد اشاره قرار میگیرد: مالکوم ایکس به دفاع مشروع و واکنش متقابل در برابر خشونت باور داشت، در حالی که لوتر کینگ(متأثر از آموزههای مسیحیت) مبلغ مقاومت بدون خشونت بود.
به نظر میرسد سیستم حاکم، مدل اعتراضی لوتر کینگ را ترجیح میداد، هرچند او نیز در نهایت تحمل نشد و در سال ۱۹۶۸ ترور شد. با این حال، الگوی «کتک خوردن و اعلام حضور کردن» تبدیل به یک برند سیاسی شد و مالکوم ایکس برای دههها در سایه قرار گرفت.
ساخت این فیلم در دهۀ ۹۰ میلادی، فرصتی بود تا اندیشههای او پس از سالها فراموشی، بازخوانی و به سطح عمومی جامعه بازگردانده شود.
زندگی و زمانه مالکوم ایکس؛ از کودکی پرآشوب تا رهبری جنبش سیاهپوستان
داستان زندگی مالکوم ایکس، یکی از چهرههای برجسته تاریخ مبارزات سیاهپوستان آمریکا، روایتی از تغییر، رنج و جستجوی هویت است.
خانوادۀ او اندکی پس از تولدش در سال ۱۹۲۵، به امید یافتن شرایط زیستی بهتر از اوماهای نبراسکا به شهر لانسینگ در ایالت میشیگان مهاجرت کردند. با این حال، آرامش نسبی خانواده دیری نپایید و آنها هدف حملات نژادپرستانه قرار گرفتند.
دوران کودکی در سایه خشونت و کوکلکسکلانها
یکی از تلخترین تجربیات کودکی مالکوم در سال ۱۹۲۹ رخ داد؛ زمانی که گروههای افراطی سفیدپوست (کوکلکسکلانها) خانۀ آنها را به آتش کشیدند. بر اساس روایتهای موجود، در آن شب اعضای خانواده در خواب بودند که با شعلههای آتش و هرجومرج ناشی از حمله مواجه شدند.
در حالی که خانه در آتش میسوخت و مهاجمان حضور داشتند، مادر مالکوم توانست نوزاد خود را از میان شعلهها نجات دهد. گزارشها حاکی از آن است که نیروهای پلیس و آتشنشانی که در محل حاضر شده بودند، اقدام مؤثری برای مهار آتش انجام ندادند و خانه به تلی از خاکستر تبدیل شد.
ارل لیتل، پدر مالکوم، تلاش کرد با انتقال خانواده به حومۀ لانسینگ زندگی جدیدی را آغاز کند، اما فقر و فشار اقتصادی بر آنها سایه افکنده بود. وضعیت در سال ۱۹۳۱ با ناپدید شدن و مرگ پدر خانواده وخیمتر شد. جسد ارل لیتل در حالی پیدا شد که جمجمهاش خرد شده بود و شواهد نشان میداد که او توسط کوکلکسکلانها به قتل رسیده است.
فروپاشی کانون خانواده و مداخلۀ سازمان رفاه
پس از مرگ پدر، لوئیز(مادر مالکوم) برای تأمین معاش خانواده مجبور به کار در خانه سفیدپوستان شد، اما اغلب به دلیل هویت همسرش از کار اخراج میشد.
ناتوانی مالی در نهایت پای سازمان رفاه اجتماعی را به زندگی آنها باز کرد. مأموران این سازمان با استناد به دلایل بحثبرانگیز، صلاحیت لوئیز را برای سرپرستی فرزندانش رد کردند. یکی از موارد اتهامی علیه مادر، رد کردن گوشت خوک اهدایی همسایگان بود؛ تصمیمی که ریشه در باورهای مذهبی خاص خانواده(نزدیک به ادونتیستها و آیین یهود) داشت، اما مددکاران اجتماعی آن را نشانهای از عدم تعادل روانی در شرایط فقر تعبیر کردند!
در نتیجه، لوئیز به مدت ۲۶ سال در آسایشگاه روانی بستری شد و فرزندان او بین پرورشگاهها و خانوادههای مختلف تقسیم شدند.
تحصیل، انحراف و دوران زندان
تأثیرات روانی ناشی از فروپاشی خانواده، در رفتار مالکوم در مدرسه بازتاب یافت و منجر به اخراج او شد. با این حال، او موفق شد به دبیرستان راه یابد. در آن دوران، زمانی که مالکوم اشتیاق خود را برای تحصیل در رشتۀ حقوق با معلمش در میان گذاشت، با برخوردی دلسردکننده مواجه شد؛ معلم به او یادآور شد که به دلیل سیاهپوست بودن، امکان وکالت ندارد و بهتر است به نجاری روی آورد.
این سرخوردگی، مسیر زندگی او را تغییر داد. مالکوم وارد فعالیتهای غیرقانونی شد و سرانجام به جرم سرقت دستگیر و به ۱۰ سال حبس محکوم گردید.
تحول ایدئولوژیک و پیوستن به «امت اسلام»
دوران زندان نقطه عطفی در زندگی مالکوم بود. آشنایی با زندانیان مسلمان و مطالعه، او را به آموزههای گروه «امت اسلام» علاقهمند کرد. او پس از آزادی، نام خانوادگی «لیتل» را که نمادی از بردگی اجدادش میدانست کنار گذاشت و نام «مالکوم ایکس» را برگزید.
او به سرعت در سلسله مراتب این گروه پیشرفت کرد، اما به تدریج اختلافاتی میان او و الایجا محمد(رهبر گروه) پدیدار شد. این اختلافات ناشی از تفاوت در تفسیر آموزههای اسلامی و همچنین افشای فسادهای اخلاقی رهبر گروه بود.
مالکوم ایکس در این دوران رویکردی متفاوت نسبت به خشونت داشت. او معتقد بود در برابر کسانی که خشونت نمیورزند باید مسالمتجو بود، اما در چارچوب قوانین الهی، در برابر خشونت نباید سکوت کرد و دفاع از خود امری ضروری است.
جدایی، سفر حج و ترور
تنشها میان مالکوم و رهبری امت اسلام پس از ترور جان اف. کندی به اوج رسید. اظهارنظر جنجالی مالکوم درباره مرگ کندی منجر به بایکوت و سکوت اجباری او شد. سرانجام در سال ۱۹۶۴، پس از سفر حج و مشاهده تنوع نژادی مسلمانان، دیدگاههای نژادی مالکوم تعدیل شد و او نام «حاج مالک شباز» را برای خود برگزید. او پس از جدایی کامل از امت اسلام، به افشاگری علیه الایجا محمد ادامه داد.
تهدیدات علیه جان مالکوم افزایش یافت و با وجود آگاهی پلیس و افبیآی از این خطرات، اقدامات حفاظتی لازم صورت نگرفت. سرانجام در ۲۱ فوریه ۱۹۶۵، مالکوم ایکس در جریان یک سخنرانی توسط افرادی منتسب به گروه امت اسلام ترور شد و جان باخت. زندگی او و تفاوتهای بنیادین شیوۀ مبارزاتیاش با چهرههایی همچون مارتین لوتر کینگ، همچنان موضوع بحث و تحلیلهای تاریخی است.
تأثیر تبار مادری و تجربیات کودکی بر شخصیت مالکوم ایکس
در بررسی زندگی و فیلم مرتبط با مالکوم ایکس، مسئله نژاد مادر او اهمیت ویژهای مییابد. بر اساس مستندات تاریخی و بیوگرافیها، یکی از والدین مادر مالکوم(پدربزرگ یا مادربزرگ مادری) سفیدپوست بوده است. به همین دلیل، چهره مادر شباهت زیادی به سفیدپوستان داشت، اما طبق اصول وراثت، فرزندان حاصل از ازدواج او با یک مرد سیاهپوست، پوستی تیره داشتند. فیلم ساختهشده درباره زندگی او، در بازنمایی این جزئیات و همچنین مدل تفکر حاکم بر آن دوران، عملکرد دقیقی داشته و به تاریخ وفادار مانده است.
مالکوم ایکس از دوران کودکی خشونتهای ناشی از ساختارهای اجتماعی را تجربه کرد. او معتقد بود که «اداره رفاه ایالت»، زندگی خانوادهاش را ویران کرده است؛ زیرا به بهانه حمایت از حقوق کودکان، حق سرپرستی مادر را سلب کرد. این فشارها منجر به بستری شدن مادرش در بیمارستان روانی شد و کودکان خانواده به سرپرستان مختلفی سپرده شدند.
مالکوم این وضعیت را با تعبیر تلخ تبدیل شدن به «حیوانات دستآموز» دیگران توصیف میکند که نشاندهندۀ عمق تحقیر و آسیبی است که در آن دوران متحمل شده است.
زندان، شک و آغاز تحول فکری
یکی از نقاط عطف زندگی مالکوم ایکس، دوران حبس اوست. در فیلم مشاهده میشود که پس از اعتراضات درون زندان و انتقال به سلول انفرادی، او کمک یک کشیش را رد میکند. استدلال مالکوم این است که مسیحیتی که کشیش از آن سخن میگوید، در زمان نیاز به یاریاش نیامده است.
این واکنش ریشه در رویکرد عدم مدارا با ظلم داشت؛ باوری که تأکید میکرد اگر ستمی روا داشته شد، باید نسبت به آن واکنشی نشان داد و چون این رویکرد در مسیحیتِ رایج یافت نمیشد، او به دنبال مسیر دیگری بود.
دوران زندان برای مالکوم ایکس همراه با شکی عمیق به تمامی باورهای پیشین، از جمله مسیحیت بود تا جایی که برخی همبندیهایش او را به دلیل شک به همه چیز، «شیطان» خطاب میکردند.
با این حال، این تردید را میتوان از نوع شکهای ممدوح و سازنده دانست؛ شکی که مقدمهای برای رسیدن به یقینی برتر است، همانند برهنگیِ کوتاهمدتِ میانِ تعویض دو لباس برای پوشیدن جامهای مناسبتر.
از بزهکاری تا آشنایی با «امت اسلام»
سیر زندگی مالکوم ایکس را میتوان به یک دگردیسی سهمرحلهای تشبیه کرد، مشابه تبدیل کرم ابریشم به پروانه. مرحله نخست، دوران جوانی و جاهلیت اوست که با خطاهای ناشی از خشم انباشته و تحقیرهای دوران کودکی همراه بود. این وضعیت او را به یک بزهکار اجتماعی تبدیل کرد که نهایتاً منجر به صدور حکم سنگین زندان(حدود ۱۰ سال حبس قابل اجرا) برای او شد.
مرحله دوم یا همان دوره پیلهتنی، در زندان شکل گرفت؛ جایی که او پس از عبور از تردیدها، با فرقه «امت اسلام» در آمریکا آشنا شد. رهبر این جریان در آن زمان شخصی به نام «الایجا محمد» (Elijah Muhammad) بود. نکته قابلتأمل در سلسلهمراتب این فرقه، جایگاه بنیانگذار یا لیدر فکری آن، «والاس فرد محمد» است.
شواهد نشان میدهد که والاس فرد محمد، فردی سفیدپوست بوده و تنها تصویر موجود از او نیز مؤید همین امر است. در حالی که پیروان فرقه، عکس الایجا محمد را به عنوان رهبر در اتاقهای خود داشتند، در اتاق خودِ الایجا محمد، تصویر والاس فرد محمد به عنوان مقتدای اعظم نصب بود. طبق روایتهای درونگروهی، والاس فرد محمد پس از پایهگذاری آیین خود و پرورش پیروان، در سالهای ۱۹۳۳ یا ۱۹۳۴ ناپدید شد. این شخص حتی محل تولد دقیقش هم جایی ثبت نشده است.
والاس فرد محمد، بنیانگذار اولیه جنبش «امت اسلام»، شخصیتی مرموز دارد که سوابق دقیقی از او در دسترس نیست. پس از او، الایجا محمد به عنوان رهبر فرقه، پیروان خود را هدایت میکرد.
مالکوم لیتل در آغاز مسیر مبارزاتی خود، وارد این ساختار شد؛ مرحلهای که میتوان آن را به دوران حضور کرم در پیله برای تبدیل شدن به پروانه تشبیه کرد.
او با رویکردی آزادمنشانه، نام خانوادگی خود را از «لیتل» به «ایکس» تغییر داد. این «ایکس» نمادی از هویت مجهول و نام گمشدهای بود که طی چهارصد سال بردگی و ربودهشدن اجدادش از آفریقا، از او و نسلش سلب شده بود. او معتقد بود که این نسل به سرقت رفته باید به ریشههای آفریقایی خود بازگردد.
شیفتگی اولیه و بذرهای تردید
آشنایی با تعالیم اسلام و قرآن، روح حقطلب مالکوم را مجذوب کرد و تا پایان عمر با این معارف مأنوس ماند. با این حال، آموزههای درونفرقهای و سلسلهمراتب سازمانی، بخش دیگری از زیست او را تشکیل میداد.
در آغاز، مالکوم مدافع سرسخت الایجا محمد بود و تمام سخنان و موفقیتهای خود را به رهبر فرقه ارجاع میداد؛ امری که موجب خشنودی الایجا محمد میشد، هرچند نزدیکی بیشازحد مالکوم به رهبر، حسادت و نگرانی سایر اعضای ردهبالای فرقه را برمیانگیخت.
اما به تدریج، مشاهدۀ برخی رفتارهای خلاف اخلاق و نفسانیات الایجا محمد که حتی توجیهی برای آنها نداشت، زمینۀ تحول دوم مالکوم را فراهم کرد. بتی، همسر مالکوم، با هوشمندی خطاهای رهبر فرقه را به او یادآوری میکرد و از او میخواست که چشم و گوش بسته از تشکیلات دفاع نکند. این تذکرات، مالکوم را از مرحله یقین اولیه عبور داد و با ایجاد شکهای سازنده، او را به درک عمیقتر و حقیقت ماجرا نزدیک کرد.
اظهارات جنجالی درباره کندی و جدایی از فرقه
نقطه عطف جدایی مالکوم از امت اسلام، واکنش او به ترور جان اف. کندی بود. در حالی که کندی در افکار عمومی به عنوان چهرهای مهربان و مدافع حقوق بشر شناخته میشد، مالکوم ایکس مرگ او را «تاوان اعمالش» دانست. او معتقد بود کندی تاوان جنگ ویتنام، ظلم به کشورهای دیگر و تضییع حقوق داخلی آمریکا را پس داده است.
این اظهارنظر صریح برای فرقه گران تمام شد، زیرا آنها نگران واکنش سیستم حاکم بودند. الایجا محمد، مالکوم را به ۹۰ روز سکوت(روزه سکوت) محکوم کرد. مالکوم که توان ادامه این وضعیت را نداشت، تصمیم به جدایی کامل از فرقه گرفت.
توطئه ترور و نقش نهادهای امنیتی
پس از جدایی، مالکوم ایکس توسط فرقه تهدید به مرگ شد؛ کاریکاتورهایی از سر بریدۀ او در نشریات فرقه منتشر گردید و اظهارات تندی علیه او بیان شد. سرانجام او ترور شد.
اگرچه ظاهر ماجرا نشاندهنده تسویهحساب درونگروهی بود، اما تحلیلها نشان میدهد که نمیتوان نقش مدیریت پشت پردۀ نهادهای امنیتی آمریکا (مانند FBI یا CIA) را نادیده گرفت. به نظر میرسد سیستم حاکمیت آمریکا با بهرهگیری از اختلافات داخلی فرقه، زمینه حذف فیزیکی او را فراهم کرد.
سفر حج و درک اسلام جهانشمول
پس از خروج از حصار فرقه، مالکوم ایکس راهی سفر حج شد. در این سفر بود که او با قرائت سنی اسلام و مفهوم واقعی برادری دینی آشنا شد. برخلاف آموزههای نژادی فرقه «امت اسلام»، او در حج شاهد بود که چگونه اقوام و ملل مختلف در یک فضای معنوی ذوب میشوند. این تجربه، بینش او را کامل کرد و او را از قید و بندهای فرقهای به سمت اسلام جهانشمول سوق داد.
سیر تحول هویت و بازنمایی متفاوت زنان
مسیر زندگی مالکوم ایکس در فیلم، با تغییر نامهای او نشانهگذاری شده است؛ فرایندی که میتوان از آن به «فاز پروانگی» تعبیر کرد. او از «مالکوم لیتل» به «مالکوم ایکس» و در نهایت به «حاج مالک شباز» تغییر هویت میدهد.
در کنار این دگردیسی شخصی، فیلم نگاهی ویژه و محترمانه به جایگاه زنان دارد. برخلاف بسیاری از آثار هالیوودی، زنان در این اثر منفعل یا ابزاری نیستند، بلکه به عنوان افرادی متعهد، مسئول، اندیشمند و مستقل به تصویر کشیده شدهاند.
با ارجاع به فلاشبکهای دوران کودکی و همچنین نمایش روابط خانوادگی مالکوم، بر نقش محوری زن در تفکر اسلامی به عنوان پایه شکلگیری خانواده و اجتماع تأکید میشود.
اسلام ظلمستیز و لایههای پنهان ترور
سلوک مالکوم ایکس روندی توقفناپذیر داشت؛ حرکتی از سرخوشیهای دوران جوانی به سمت یک اسلام فرقهای و در نهایت رسیدن به قرائتی جدیتر و جهانی از اسلام.
او در مرحلۀ نهایی، مروج اسلامی شد که مبارزه را به رسمیت میشناسد و بر عدم پذیرش ظلم و دفاع از حق تأکید دارد. برخی تحلیلگران بر این باورند که اگر او زنده میماند و انقلاب اسلامی ایران را درک میکرد، به دلیل ماهیت ظلمستیز این تفکر، به آن گرایش پیدا میکرد.
در ماجرای ترور او، فیلم قرینهسازیهای معناداری انجام میدهد. همانطور که مرگ پدر مالکوم با وجود شواهد قتل، خودکشی گزارش شد، در صحنۀ ترور مالکوم نیز ردپای سیستم امنیتی آمریکا مشهود است.
اگرچه ضاربان ظاهراً از اعضای سیاهپوست «فرقه امت اسلام» بودند، اما شواهد نشان میدهد سیستم امنیتی با وجود آگاهی از توطئه و رصد کامل رفتارهای او، اقدامی برای پیشگیری انجام نداد. آزادی ضاربان پس از گذراندن دوران محکومیت و زندگی محترمانۀ آنها، فرضیه دخالت پشتپرده نهادهای امنیتی را تقویت میکند.
هنر مدیریت مخالف در ساختار سیاسی آمریکا
سرنوشت مالکوم ایکس نمونهای بارز از اعمال سیاست «مدیریت مخالف» (Opposition Management) در ایالات متحده است. در این ساختار، اولویت آن است که افراد بخشی از سیستم باشند؛ اما در صورت مخالفت، باید تبدیل به مخالفانی کمخطر شوند.
اعتراضات مدنی و سخنورانه به سبک «مارتین لوتر کینگ» یا حتی اعتراضات نژادپرستانۀ محدود در قالب «فرقه امت اسلام»، به دلیل قابل کنترل بودن تحمل میشوند. خطر اصلی زمانی احساس میشود که مخالفت از این چارچوبها فراتر رود.
این استراتژی مشابه رویکردی است که در سیاست خارجی آمریکا نیز دیده میشود؛ جایی که برای مقابله با جریانهای اصیل مقاومت، از گروههای افراطی و مسلماننما به عنوان سپر بلا استفاده میشود تا جریان خطرناکتر (برای منافع آمریکا) توسط جریانی که به آنها نزدیکتر است، مهار شود.
متد اکتینگ و ایفای نقش دنزل واشنگتن
در پایان، نباید از نقشآفرینی برجسته «دنزل واشنگتن» غافل شد. همکاریهای متعدد او با «اسپایک لی» و تلاش برای درک عمیق شخصیت مالکوم ایکس، از نقاط قوت فیلم است. واشنگتن برای ایفای این نقش، از تکنیکهای متد اکتینگ بهره برد و با رعایت روزههای اخلاقی و پرهیزهای غذایی(مانند عدم مصرف گوشت خوک) کوشید تا حالات روحی و تجربیات معنوی شخصیت را در خود بازآفرینی کند.
آغاز فعالیت حرفهای دنزل واشنگتن و مسیر متفاوت
دنزل واشنگتن، بازیگر و کارگردان برجسته آمریکایی، فعالیت حرفهای خود را از سال ۱۹۷۷ با ایفای نقش در سریال «داستان ویلما رودالف» آغاز کرد. او برخلاف مسیر معمول بسیاری از بازیگران شناختهشده که از تئاتر به سینما و تلویزیون راه مییابند، دو سال پس از دیده شدن چهرهاش در تلویزیون، پا به صحنۀ تئاتر گذاشت.
در نهایت، او در ابتدای دهۀ ۸۰ میلادی نخستین تجربۀ سینمایی خود را با فیلم «رونوشت کاربنی» ثبت کرد. اگرچه واشنگتن در آن سالها در فیلمهای چندان مشهوری حضور نداشت، اما همکاری با کارگردانان صاحبنامی همچون سیدنی لومت در فیلم «قدرت» (Power) و نورمن جویسون در «داستان یک سرباز» مسیر موفقیتهای آتی او را هموار ساخت.
نقاط عطف و شکار جوایز آکادمی
سال ۱۹۸۷ با بازی در فیلم «آزادی را فریاد کن» ساخته ریچارد اتنبرا، نقطه عطفی در کارنامه کاری واشنگتن رقم خورد؛ نقشی که نامزدی اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را برای او به ارمغان آورد. دو سال بعد، او این جایزه را برای بازی در فیلم «افتخار» اثر ادوارد زوئیک از آن خود کرد.
واشنگتن در سال ۱۹۹۳ با ایفای نقش «مالکوم ایکس»، برای نخستین بار نامزد اسکار نقش اول مرد شد، اما برای کسب این تندیس تا سال ۲۰۰۲ و بازی در نقش کاراگاه آلونزو هریس در فیلم «روز تعلیم» انتظار کشید.
تجارب کارگردانی
همزمان با موفقیتهای بازیگری، واشنگتن در سال ۲۰۰۲ کارگردانی فیلم «آنتوان فیشر» را تجربه کرد که به موفقیت چشمگیری دست نیافت تا مسیر بازیگری همچنان برای او جذابتر باقی بماند.
یک دهه بعد، او با فیلم «پرواز» ساختۀ رابرت زمکیس بار دیگر نامزد اسکار نقش اول مرد شد. سرانجام در سال ۲۰۱۶، واشنگتن با تکیه بر تجربه موفق اجرای نمایشنامه «حصارها» اثر آگوست ویلسون در سال ۲۰۱۰، تصمیم به ساخت اقتباس سینمایی آن گرفت. این اثر نامزدی دیگری در بخش بهترین بازیگر نقش اول مرد برای او به همراه داشت و در بخش بهترین فیلم نیز نامزد شد.
حضور مستمر در فصل جوایز
کارنامۀ هنری واشنگتن نشان میدهد که فارغ از دریافت یا عدم دریافت جایزه، او بازیگری است که همواره در فهرست نامزدهای برتر جای دارد.
فارغ از کارنامۀ هنری، شخصیت فردی دنزل واشنگتن نیز مورد توجه تحلیلگران است. شنیدهها حاکی از دقتنظر و پایبندیهای اخلاقی خاص اوست که کمتر در فضای رسانهای عمومی دیده شده است.
به عنوان نمونه، روایتی وجود دارد که حضور ناگهانی او در یک کازینو نه برای قمار، بلکه برای منصرف کردن و نجات یکی از دوستان نزدیکش از فضای قمار بوده است.
از منظر فنی، واشنگتن به عنوان بازیگری شناخته میشود که برای ایفای نقشهای مهم و فاخر، مدتی را در قالب شخصیت زندگی میکند؛ شیوهای که میتواند الگوی مناسبی برای بازیگران سینمای جدی باشد.
مجموع این ویژگیهای حرفهای و اخلاقی، در کنار دریافت دو جایزه اسکار و سه گلدن گلوب، او را به چهرهای متمایز در تاریخ سینما، بهویژه در آثار بیوگرافیک مانند «مالکوم ایکس» تبدیل کرده است.
این مطلب بر اساس برنامۀ ساعت سینما با حضور دکتر مجید شاه حسینی تنظیم شده است.
دیدگاهتان را بنویسید