نقد و تحلیل فیلم فرانکشتاین Frankenstein 2025 | کاملترین بررسی
نقد و تحلیل فیلم فرانکشتاین 2025 | کاملترین بررسی
این فیلم، که یکی از آثار مهم امسال است و جوایز بسیاری تابهحال دریافت کرده و به احتمال زیاد هم تا مراسم اسکار، جوایز مهمتری دریافت خواهد کرد؛ این اثر ساخته «گیرمو دلتورو» کارگردان شناختهشده است. قبل از شروع بحث، نکاتی را در مورد نقد چنین آثاری خدمت شما عرض میکنم؛ اولاً چون «فرانکنشتاین» بر اساس یک کتاب است و اثری اقتباس شده است، حتماً باید کتاب را خوانده باشیم؛ درواقع اولین سؤالی که مخاطب در هنگام تحلیل فیلم اقتباسی از ما میپرسد این است که : «کتاب آن از چه کسی است و محتوایش چیست؟ این اثر، چقدر به کتاب شبیه است و چقدر از آن فاصله گرفته است؟»؛ اگر کتاب را نخوانده باشیم و ماجرای آن را ندانیم، بهطور مثال چه اتفاقی باعث شد که «فرانکنشتاین» شکل بگیرد و.. تمام این قضایا در تحلیل ما از یک فیلم، تأثیر دارد. قبلاً عرض کردم دقیقاً مانند اینکه اگر پزشک، بیماری را ویزیت کند، بخاطر سردرد، فقط به او مسکن نمیدهد؛ چرا که ممکن است این سردرد ناشی از میگرن، غدد مغزی و یا مسئله ژنتیکی باشد و پزشک باید او را تحت آزمایشهای مختلف قرار دهد؛ از سابقه بیماری در او و خانوادهاش اطلاعات کسب کند و ..؛ فیلم و هر پدیده هنری نیز همینطور هستند؛ برای تحلیل هر اثری، باید فیلمساز و سینمای او را حتماً بشناسیم؛ مخصوصاً فیلمسازانی که صاحبسبک و تفکر و اندیشه خاص هستند؛ همچنین سبقهی تفکری که داستان از روی آن ساخته شده، مانند اتفاق تاریخی یا کتاب و..، را بدانیم و از آن اطلاعات کافی کسب کنیم. در صورت ندانستن این مسائل، به هیچ وجه نمیتوان نقد درستی انجام داد. همچنین این مسئله را بدانیم که از روی آن کتاب یا ماجرای تاریخی، آیا فیلم یا سریالهای دیگری ساخته شده است؟ دوستان پژوهشگر بر این امر واقفاند که یکی از چیزهایی که باید در پژوهش خود ذکر کنند، سابقهی آن پژوهش و پیشینهشناسی آن است؛ بهطور مثال، «گیرمو دل تورو» فیلم «فرانکنشتاین» بر اساس کدام کتاب ساخته است؟ نویسندهاش کیست؟ بر چه اساسی این کتاب را نوشته است؟ چه آثاری از روی کتاب ساخته شده است؟ به این نکات مهم باید توجه داشت و پاسخ داد. همچنین فیلمساز بیان میکند : (من از هفت سالگی که کتاب خواندن را آغاز کردم، اولین کتابی که خواندم همین داستان «فرانکنشتاین» بود و عاشق این شخصیت شدم)؛ سؤالی که پیش میآید این است که چرا در طول این همه سال، این اثر را نساخت و امسال آرزوی دیرینهاش را برآورده کرد؟
کتاب «فرانکنشتاین» تقریباً اوایل قرن هجدهم توسط یک خانم جوان به نام «مری شلی» نوشته شده است؛ ماجرای نوشتن آن به سفری برمیگردد که او به همراه دوستش (پرسی شلی) که بعدها نیز با او ازدواج کرد و «لرد بایرون» در آن سفر، بین خود، مسابقهای تشکیل میدهند که هرکدام قصهای ترسناک بنویسند؛ «مری شلی» این داستان را مینویسد. در اوایل قرن نوزدهم، بحث علم و محافل روشنفکری با قوت در جریان بود و روزهایی بود که «انقلاب صنعتی دوم انگلیس» نیز اتفاق افتاده بود؛ مثلاً اینکه علم تا چه حد میتواند انسان را جاودانه کند؛ البته این تفکر از قبل نیز وجود داشت و میتوان مومیاییهای مصر را مثال زد، اما در این اوایل قرن نوزدهم، این مبحث بسیار بیشتر شده بود؛ ماجرایی که از قرن شانزدهم و عصر رنسانس و ..، آغاز شد؛ اما برعکس مفاهیم اسلامی، علمِ آنها خالی از معنویت و «سکولاریسم» بود.
درمجموع، این عوامل و علاقه به جاودانگی، باعث شدند داستان «فرانکنشتاین» نوشته شود. درواقع «فرانکنشتاین» نام قلعهای در سوئیس بود که در همان زمان، «مری شلی» از آنجا بازدید کرده بود و ربطی هم به این شخصیت در فیلمها نداشت؛ مانند شخصیت «دراکولا» که فردی صلیبی در ترانسیلوانیا بود و اصلاً خونآشام نبود و از شخصیت او داستانهای خوناشامی ساخته شد، از شخصیت «فرانکنشتاین» نیز، داستانهای بسیاری ساخته شد. داستان اولیهای که «مری شلی» نوشت، دارای قوت زیادی نبود؛ دوستش «پرسی شلی» به او کمک میکند که دوباره داستان را نوشته و همکاری بار سوم تبدیل به یک داستان مقبول شده و آن را منتشر میکنند؛
داستان اینگونه است که دکتری با استفاده از علم (و البته ترکیبی از علوم غریبه و معنویت شرقی)، میخواهد انسان را دوباره احیا کند. البته نفسِ عمل احیا یا زنده کردن مردگان به خودیخود شرکآمیز نیست، چرا که حضرت عیسی (ع) نیز به اذن خداوند مردگان را زنده میکردند.
ایراد کار و آنچه در فیلم نقد میشود، رویکرد «اومانیستی» (Humanistic) ویکتور فرانکشتاین است؛ بدین معنا که او میخواهد «روی پای خود بایستد» و کاملاً مستقل از اراده الهی و صرفاً با تکیه بر نیروی انسانی این کار را انجام دهد. در واقع جهانِ فیلم، جهانی کاملاً بدون خداست؛ نه خدای ادیان در آن حضور دارد و نه حتی خدای «ساعتساز» (Deism) که جهان را خلق کرده و رها کرده باشد. در این اتمسفرِ خالی از خدا، ویکتور میخواهد جایگاه خالق را غصب کند و این نوع بازنمایی است که ماهیت اومانیستی و مشرکانه دارد، نه فقط تلاش علمی برای احیا.
نکته جالب اینکه بسیاری به اشتباه، مخلوق را «فرانکنشتاین» مینامند در حالی که در کتاب و فیلم، نام دکتری که او را خلق میکند «ویکتور فرانکنشتاین» بوده و او را همان «مخلوق» صدا میکردند.
بههر صورت این رمان بارها (خصوصاً در قرن نوزدهم)، روی صحنه تئاتر رفته و کمیکهایی نیز از روی آن ساخته شد. تا اینکه در همان اوایل سینما و فیلمهای صامت، شاید اولین فیلمی که از روی این داستان ساخته شد، «فرانکنشتاین 1910» بود و همچنین در دهه سی میلادی، نسخه بهتر و واضحتری ساخته شد و بعدها نیز آثار زیادی از داستان، مانند «عروس فرانکنشتاین»، «فرانکنشتاین جوان» که کمدی بود بهوجود آمدند و همچنین «کنت برانا» در سال 1994 «فرانکنشتاین مری شلی» را ساخت و تقریباً شباهت زیادی به رمان داشت که خود او نقش «ویکتور» را بازی میکرد و «رابرت دنیرو» نیز در نقش مخلوق، ایفای نقش کرد که در این فیلم نیز «مسئله هویت» پیش میآید، جایی که «فرانکنشتاین» این پرسش همیشگی را میپرسد : «من که هستم؟» و در همان سرنوشت تراژدی محو میشود.
پس از این فیلم، آنچنان اثری در مورد «فرانکنشتاین» ساخته نشد و حدوداً پس از گذشت سیسال، «گیرمو دلتو رو» فیلم «فرانکنشتاین» را دوباره ساخت که اگرچه سعی کرده ساختارش را بر اساس همان داستان قرار دهد، اما نمیتوان آن را «فرانکنشتاین مری شلی» نامید و به «فراکنشتاین دلتورو» معروف است.
فهرست مطالب
Toggleتفاوت سبک داستان و فیلم
داستان «مری شلی» یک رمان نامهای است، بدین معنا که از سری نامههایی بین شخصیتهای داستان تشکیل شده است؛ مانند رمان «بابالنگدراز» که کاملاً بر اساس نامهها و نوشتههای آنهاست. در این داستان نیز، بعد از مقدمهای، نامههای ناخدا «والتون» (که در قطب گیر افتاده است) به همسرش، پاسخ آنها توسط همسرش، و سپس نامههای «دکتر فرانکنشتاین» آمده است؛ در فیلم نیز، «گیرمو دل تورو» سعی کرده است همین منوال را طی کند، یعنی روایتها را بهصورت جدا و پشت هم بهصورت طولی و در بعضی موارد بهصورت متقاطع نقل میکند.
راوی اول در فیلم، ناخدا «والتون» است که فیلم نیز با وی آغاز میشود؛ کشتی آنها در قطب گیر افتاده، فردی را در دوردست دیده و او را نجات داده و به کشتی میآورند، سپس «مخلوق» به آنها حمله کرده و با هم درگیر میشوند و او به درون آب میافتد. این ماجرا، همان چیزی است که در نامهی ناخدا «والتون» در رمان آمده است.
گیرمو دلتورو با سری آثار فانتزی و آخرالزمانی، مانند «پسرجهنمی» مطرح شد. در بسیاری از آثار کلاسیک یا اسطورهای هالیوود مانند «جنگ ستارگان»، «هری پاتر» یا «ارباب حلقهها»، منجی معمولاً ظاهری انسانی، مقبول و موجه دارد (مانند آراگورن یا لوک اسکایواکر) که در برابر نیروهای تاریکی میایستد. اما در سینمای دلتورو، این کلیشه تغییر میکند.
در فیلم «پسرجهنمی»، منجی، پسر شیطان با همان شمایل سرخ و شاخدار است! البته او از نظر رفتاری تلاش میکند سمت انسانها بایستد (حتی شاخهایش را میشکند تا شیطان نباشد و از مردم دفاع میکند)، اما نکته اینجاست که «دل تورو» اصرار دارد که یک «هیولا» (Monster) در ظاهر، میتواند منجی باشد. برخلاف منجیهای خوشچهرهی سینمای بدنه، اینجا نجاتدهنده ظاهری ترسناک دارد و از قعر جهنم آمده است.
همچنین «دل تورو» بعد از این فیلم، در آثار دیگرش نیز، همیشه هیولاها را تقدیس میکند؛ بهطور مثال در فیلم «هزارتوی پن» که یکی از بهترین آثار اوست، ماجرای تاریخی «ژنرال فرانکو» و حکومت دیکتاتوریاش در قالب یک داستان افسانهای بهتصویر کشیده است که در آن باز هم به نوعی هیولاها، پناه و نجاتبخش شخصیت اصلی آن فیلم هستند.
یا مثلاً در فیلم «کوچه کابوس»، ماجرای یک سیرک در جریان است. البته در اینجا برخلاف دیگر آثار دلتورو، با یک هیولای ماورایی طرف نیستیم، بلکه انسانی را میبینیم که کرامت او گرفته شده و مانند یک حیوان در قفس نگهداری میشود (Geek)؛ اما باز هم نگاهِ دلسوزانه کارگردان سمتِ این موجودِ طرد شده است و شخصیت اصلی داستان نیز در نهایت به سرنوشت او دچار میشود.
همچنین در دیگر آثار او مانند «پینوکیو» که از خاصترین فیلمهای اوست نیز همین داستان دیده میشود. ما بارها کارتون «پینوکیو» را دیدهایم، آثاری که بر اساس رمان «کارلو کلودی» نویسنده ایتالیایی ساخته شدهاند؛ فیلمی که «دل تورو» از روی این داستان ساخت، آنقدر متفاوت بود که آن را «پینوکیوی دل تورو» نامید! (در همان سال 2022، «رابرت زمیکس» نسخهای از کارتون «پینوکیو» ساخت که «تام هنکس» در نقش «پدر ژپتو» و «سینتیا اریوو» در نقش «پری مهربان» به ایفای نقش پرداختد که دقیقاً مانند ماجرای رمان بود)؛ اما در ساخته «دل تورو» ماجرا کاملاً متفاوت با رمان بود؛ مثلاً «پدر ژپتو» در کلیسا کار میکرد و دارای یک پسری بود؛ (که این مسئله کلیسا، در همین فیلم «فرانکنشتاین» نیز مورد توجه است»؛ کلیسایی که «پدر ژپتو» در آن کار میکند، در جنگ فرو ریخته و باعث مرگ پسرش میشود و پس از اتفاق، او بهدنبال پیدا کردن پسری برای خود است و با چوب، «پینوکیو» را میسازد. همچنین در داستان، شخصیت «پری مهربان» و بعضی دیگر، وجود نداشته و شخصیتهایی که به پینوکیو جان میدهند، همگی به هیولا شبیه هستند. همچنین شخصیت «پینوکیو» نیز شمایل هیولایی دارد و درواقع تنه بریده شده از درختی است که صاف و ساده نبوده و شاخههای شکسته درخت در بدن او نمایان است. میتوان گفت مانند آن پینوکیویی که همیشه میدیدیم، هارمونی ندارد.
از نکات جالب دیگر فیلم، نامیرا بودن «پینوکیو» است که برخلاف داستان اصلی میباشد؛ او در فیلم بارها مرده و زنده میشود و حالت جاودانگی دارد.
همه این اتفاقات، از خصوصیات آثار «دل تورو» هستند؛ وقتی اینها را بدانیم، متوجه دلیل تفاوت بین فیلم و رمان «فرانکنشتاین» میشویم؛ اینگونه که در اینجا نیز منجی داستان، یک شخصیت هیولا است؛ همچنین برخلاف تمام فیلمهایی که در طول این سالها از روی رمان ساخته شدهاند، سرنوشت شخصیت مخلوق، تراژدی نیست و بر اساس اسطورههای یونانی، به دنبال سرنوشت غمانگیز خود نمیرود؛ بلکه دراینجا کشتی را نجات میدهد و بهعنوان منجی، مأمور میشود که زندگی بهتری برای بشریت درست کند!
او در فیلم، بارها میمیرد و زنده میشود و میتوان گفت که نامیرا است؛ این مسئله اصلاً در رمان «مری شلی» وجود ندارد. اتفاقاً در داستان و فیلمهایی هم که از آن ساخته شد، «مخلوق» همیشه درحال فرار است که او را نکشند! بهطوریکه در فیلمها، شخصیت «مخلوق» که معمولاً «بوریس کارلوف» نقشش را بازی میکرد (و اتفاقاً «گیرمو دل تورو» درجایی بیان میکند که از کودکی، عکس این چهره «فرانکنشتاین» همیشه در اتاقش بوده است)، همیشه از مردم فراری بود و مردم او را میسوزاندند و شخصیت مهربانی داشت داشت که بچهها را نجات میداد و…
بههر صورت، معمولاً شخصیت منجی در فیلمها، معقول و متین و سرشار اخلاق خوب میباشد؛ به طور مثال در مجموعه «جنگ ستارگان»، قهرمانان بر اساس کهنالگوهای اسطورهای و نبرد خیر و شر تعریف میشوند و اگرچه ظاهری انسانی و قهرمانانه دارند، اما در چارچوب یک جهانبینی خاص (و بعضاً کابالیستی) عمل میکنند. اما دلتورو در آثارش تلاش میکند حتی این ظاهر انسانی را هم حذف کند و همدلی مخاطب را به سمت موجودات هیولایی ببرد.
دلیل این نوع روایت از یک «منجی هیولا» چیست؟
با شناخت کلی از منظومه فکری کارگردان و آثار او، میتوان پاسخ این سؤال داد؛ اما درحال حاضر، مجموعه حاکم نیز این نوع تفکر را میطلبد و اگر فیلمساز، تفکری داشته باشد که با خط فکری این مجموعه همخوان نیست، از سیستم حذف میشود.
«دل تورو» این سابقه را داشته، مثلاً در فیلمهایی مانند «هزارتوی پن» و «پسرجهنمی» همین قاعده پیاده شد؛ اما در فصل جوایز، اینطور برجسته نشد و در حاشیه بود! مثلاً فیلم «هزارتوی پن» با اینکه اثری بسیار قوی بود، اما در فصل جوایز، آنچنان مطرح نشد؛ همچنین فیلم «کوچه کابوس» که اثر خوبی بود هم مطرح نشد؛ اما «فرانکنشتاین» اینطور برجسته و مطرح میشود
«دل تورو» پیش از این هم مورد توجه آکادمی بوده است؛ چنانکه فیلم «هزارتوی پن» توانست سه جایزه اسکار (فیلمبرداری، طراحی هنری و گریم) دریافت کند و بسیار تحسین شد. اما تفاوت اینجاست که در فیلم جدیدش «فرانکنشتاین»، با وجود ضعفهای ساختاری آشکار و عجلهای که در ساخت آن دیده میشود، باز هم به شدت در کانون توجهات سیاسی و رسانهای قرار میگیرد که شائبهی حمایتهای ایدئولوژیکِ خاصِ امسال را تقویت میکند.
چرا این فصل و تم آن، فصل هیولاهاست و آثاری مانند «امیلیا پرز»، «آنورا» و «ویکد» برجسته بودند! تمام این آثار در دورهای مطرح شدند که شش ماه بعد از آن، هیولایی مانند «جولانی» به قدرت رسید و همچنین «اسرائیل» در حال جنایت در غزه بود.
البته باید دقت کرد که فیلم صرفاً به دنبال تطهیر جنایت نیست، بلکه مکانیسمی پیچیدهتر دارد. در منطق درونی فیلم، هیولا واقعاً مسیری اخلاقی را طی میکند؛ او با پیرمرد نابینا مهربان است و رفتهرفته از انسانها انسانیتر رفتار میکند. خطر اصلیِ این نوع روایتگری برای مخاطب جهانی اینجاست که با نمایشِ «هیولای اخلاقی» و «هیولایی که قابلیت رستگاری دارد»، ذهنیت مخاطب را آماده میکند تا حتی برای موجودیتهای سیاسی جنایتکار (مانند اسرائیل) نیز شأنی انسانی و حقبهجانب قائل شوند؛ انگار که آنها نیز هیولاهایی هستند که اگر درک شوند، انسانهای خوبی خواهند بود! در حالی که در واقعیتِ سیاسی، بر خلاف فیلمِ دلتورو، خبری از این تغییر ماهیت اخلاقی نیست.
دقیقاً همانچیزی که امروزه، غرب میخواهد در اذهان جا بیندازد؛ بههمین دلیل است در این فصل، «گیرمو دل تورو» محبوب میشود؛ درحالی که فیلمهای قبل او مانند «هزارتوی پن» و «کوچه کابوس» که از لحاظ ساختاری بسیار بهتر بودند، اینطور مطرح نشدند! حتی فیلمهای «تقلید» و «تیغ» که از اولین آثار او هستند، هیچکدام مطرح نمیشوند.
چه دلیلی دارد که «دل تورو» در این فصل مطرح میشود؟ «گیرمو دل تورو» همیشه حضور داشته و تفکراتش نیز تغییر نکرده است، فقط ممکن است، مقداری خود را با شرایط حاکم، وفق داده باشد؛ مانند «کریستوفر نولان» که سالها، فیلمهای عالی و مهمی میسازد، در فصل جوایز مطرح نمیشوند، اما «اوپنهایمر» را آنطور برجسته میکنند و برنده جایزه اسکار میشود؛ به اصطلاح، او را از فرش به عرش میرسانند. در واقع اگر فیلمساز در جریان حاکمیت قرار بگیرد، روی او سرمایهگذاری میکنند، وگرنه حتی دیده نمیشود؛ مثلاً وقتی «رومن پولانسکی» فیلم هولوکاستی «پیانیست» را میسازد، برنده جایزهی اسکار میشود، اما زمانی که فیلم «پالاس» که مقداری ضد این سیستم است را میسازد، طوری بایکوت میشود که انگار اصلاً چنین فیلمی نساخته است؛ در حالی که شاید بسیار قویتر از «پیانیست» باشد؛ همگی باید در جریان حاکم باشند تا مطرح شوند.
اینکه آثار هیولایی مانند «فرانکنشتاین و «ونزدی» و… مطرح میشوند به این دلیل است که الآن زمان هیولاهاست. هیولایی مانند «اسرائیل»، که واقعاً بدتر از آن در جامعه نداریم؛ چیزی که امروزه خود غربیها و حتی یهودیها به آن اعتراف دارند. حتی صهیونیستهای هالیوود و معتقدین به «هولوکاست» نیز به این باور رسیدهاند و اعتراف دارند که هیولایی بالاتر از اسرائیل نیست! بهطوری که حتی «دیوان بینالمللی کیفری» حکم بازداشت صهیونیستها را به عنوان جنایتکار جنگی صادر میکند؛ چیزی که اصلاً سابقه نداشته است.
ممکن است گفتهشود، «فرانکنشتاین» فیلم خوب و بسیار هم قوی بود. ما آن را با آثار دیگر «دل تورو» مقایسه و بررسی میکنیم؛ (مثلاً اگر این فیلم را یکی از فیلمسازهای تجاری ما ساخته بود، بله قوی بود)؛ اما با کارگردانی مانند «دل تورو» طرف هستیم که فیلمهایی قوی مخاطب را تحت تأثیر قرار میدهد ساخته است و عجیب است که در این فیلم، اینهمه گاف و اشکال دارد. مثلاً تغییراتی که در این فیلم نسبت به رمان داده شده است؛ اینکه پدر ویکتور در رمان، اصلاً شخصیت بدی نیست و با او همراه است؛ همچنین مادر ویکتور، اصلاً توسط او کشته نشده و تا سالها زنده است؛ اصلاً دلیل ایجاد انگیزه ویکتور، بخاطر بد بودن پدرش نیست.
برخلاف تصور اولیه، منفی بودن شخصیت پدر در این نسخه نقشی کلیدی در درام ایفا میکند و انگیزهی اصلی ویکتور را شکل میدهد. رفتار تحقیرآمیز و سختگیرانهی پدر باعث میشود ویکتورِ کودک، تماماً به مادرش پناه ببرد و وابستگی عاطفی شدیدی به او پیدا کند. وقتی مادر میمیرد، ویکتور که تنها پناهش را از دست داده، تصمیم میگیرد با مرگ مبارزه کند. از طرف دیگر، همین پدرِ سختگیر است که او را مجبور میکند در رشته پزشکی تحصیل کند. بنابراین، ترکیبِ «فشار پدر برای دکتر شدن» و «شوقِ بازگرداندنِ مادر»، موتور محرکِ خلقِ هیولا میشود.
همه عوامل فیلمهای قبلی دل تورو تو این فیلم هستند؛ یعنی فیلم به لحاظ بصری و رنگبندیها بسیار چشمنواز است؛ مثلاً مادرش با لباس قرمز و «الیزابت» که نقش هر دو را نیز یک نفر بازی میکند و اینطور القا کرده که شخصیت مادرش را در «الیزابت» ببیند؛ البته در رمان، «الیزابت» همسر ویکتور است، اما در فیلم همسر برادر میشود! همچنین در فیلم شخصیت «عروس فرانکنشتاین» دیده نمیشود و مخلوق با او ارتباطی نمیگیرد و تنها اتفاقی که در این فیلم میبینیم این است که لحظهای که مخلوق در داستان نام «ویکتور» را صدا میزند، در اینجا «الیزابت» را صدا میزند. همینقدر بیتأثیر که ما را یاد بعضی از فیلمهای ایرانی میاندازد. از «دل تورو» که مثلاً در «هزارتوی پن» به آن خوبی و مهارت، داستان «ژنرال فرانکو» را به یک ماجرای افسانهای ربط داده و از «پسر جهنمی» یک شخصیت کاریزماتیک میسازد، انتظار بیشتر میرود. مخلوق در «فرانکنشتاین» به هیچ وجه شخصیتی کاریزماتیک نداشته و جذابیتی ندارد؛ در حالی که «رابرت دنیرو» مخلوق فیلم «کنت برانا» و حتی «بوریس کارلوف» به یادماندنی و جذاب بودند.
پس تغییراتی که در فیلم ایجاد شده هیچ تأثیری در رمان نداشته و باعث اتفاق جدیدی نمیشود؛ گویا فقط دلمشغولی که او از پدرش داشته را در فیلم آورده است که مثلاً در بچگی، او را مقداری را محدود کرده بود.
تغییر شخصیت الیزابت به یک راهبه، حاوی یک نقد فلسفی مهم است. فیلم میخواهد دو مسیر را نشان دهد که هر دو به بنبست میرسند: ویکتور که میخواست با «علمِ محض» به جاودانگی برسد و شکست خورد، و الیزابت که به «کلیسا و مذهب» پناه برد اما در دیالوگی مهم اعتراف میکند که معجزهای در آنجا نیافته است. نکتهی کلیدی اینجاست که الیزابت، آن معجزه و امرِ قدسی را نه در کلیسا، بلکه در وجودِ «مخلوق» پیدا میکند. در نگاه دلتورو، این هیولا شمایلی مسیحگونه (Christ-like) مییابد که جایگزین منجیِ ادیان رسمی میشود.
مثلاً در فیلم «پینوکیو» دلیل وجود کلیسا و خشم «پدر ژپتو» نسبت آن توجیه دارد، چرا که باعث مرگ فرزندش شده است؛ مانند همان خشمی که شخصیت «دراکولا» نسبت به کلیسا پیدا میکند؛ در فیلم «دراکولا» وقتی شخصیت اصلی از جنگ صلیبی برمیگردد، متوجه میشود همسرش به این دلیل که کلیسا خبر کشته شدنش در جنگ را به او داده بود، خودکشی کرده است؛ به همین دلیل، علیه کلیسا میشورد و از اینجاست که خون مسیح را نوشیده و شمشیرش را وسط صلیب میکوبد و به اصطلاح عمر جاودانه پیدا میکند؛ تمام این ماجراها به هم پیوستهاند و اتفاقی وارد داستان کرد که تأثیری در آن نداشته باشد. مثلاً یکی از اتفاقاتی که خود را در فیلم نشان میدهد، وجود شخصیت «هارفیلد» با نقشآفرینی «کریستوفر والتز» است که اصلاً در رمان نیست که کاملاً هم بیدلیل است؛ او مثلاً میخواهد «ویکتور» را حمایت کند، درحالی که خود ویکتور به این کار علاقه داشته و ربطی به کمکهای او ندارد. همچنین یکی دیگر از گافهای عجیب شخصیت «هارفیلد» درآنجاست که وقتی «ویکتور» جسم مخلوق را ساخته و با شوک برق، او را زنده میکند، «هارفیلد» به او میگوید: «من بیمارم و در حال نابودی هستم، روح مخلوق را در جسم من بگذار که نابود نشوم»! طبیعتاً وقتی جسمش درحال نابودی است، باید روح خود را به مخلوق انتقال دهد نه جسمش را!
متأسفانه همان عجلهای و اشتباهاتی که امسال در اغلب فیلمها شاهد آن بودیم، در این فیلم نیز وجود داشت؛ آثاری مانند مانند «اوپنهایمر»، «نبردی برای نبرد دیگر»، «گناهکاران»، حتی «قطار رؤیاها» و آثاری که اغلب در فصل جوایز مطرح هستند، غالباً با عجله ساخته شدهاند و این تعجیل، به ساختار آنها آسیب زده است.
دلیل این تعجیلها، در بعضی آثار مشخص است : مثلاً فیلم «اوپنهایمر»، با تم «جنایت موجه»، باید چند ماه قبل از جنایات اسرائیل علیه غزه در اکتبر، اکران میشد؛ فیلمهایی مانند «امیلیا پرز» و «آنورا» با تم «دگردیسی هیولا» باید چندماه قبل از ماجرای «جولانی» اکران میشدند؛ چرا که بهسرعت میخواستند «جولانی» را جایگزین «بشار اسد» کنند؛ همچنین فیلمهایی مانند «فرانکنشتاین»، با تم «هیولاهای مهربان» باید در مقابل تبلیغات عظیمی که علیه اسرائیل سر مسئله غزه به راه افتاده بود، سریعاً ساخته میشد؛
پس این تعجیل، بهسبب فشاری بود که حاکمیت هالیوود بر فیلمسازها گذاشته است؛ که همانطور که قبلاً عرض شد، فیلمسازها برای اعتراض به این فشار، اشتباهات و گافهای عمدی در فیلمش قرار داده است. مثلاً فیلمسازی مانند «کاترین بیگلو» در فیلم «خانهی دینامیت»، گافهای بسیاری دارد؛ بهطور مثال سه بار یک داستان را پشتهم تکرار میکند. در حالی که از «کاترین بیگلو» که فیلمهای اکشن و بلاکباستر را بسیار خوب میسازد، این اشتباهات، بسیار بعید بود. یا کسی باورش نمیشود که فیلم ضعیفی مانند «نبردی پس از نبرد دیگر» ساخته شخصی مانند «پل توماس اندرسون» باشد که کارگردانی بسیار دقیق و جزئینگر است.
بیشتر اوقات میتوان بهصورت ناخودآگاه، کارگردان فیلمی که میبینیم را تشخیص دهیم؛ مثلاً آثار «هیچکاک» با اینکه آنچنان کارگردان مؤلفی نبوده و بیشتر یک تکنیسین بود، به راحتی میتوان تشخیص داد؛ آثار افرادی مانند «جان فورد» را نیز میتوان تشخیص داد؛ «پل توماس اندرسون» هم همینطور است؛ فیلمهای او مانند «مرشد» و «خون بهپا خواهد شد» را که ببینید، بقیه آثار او قابل تشخیص هستند؛ همچنین وقتی فیلمی از «دل تورو» ببینیم، میتوان احتمال داد که ساخته اوست؛ ولی فیلمهای امسال، گویا غالباً چیزهایی جدا بودند و انگار کسی دیگر آنها را ساخته و نام این کارگردانان را جعل کرده است. این اتفاقات را میتوان الان در آثار «کیمیایی» مشاهده کرد؛ او مثلاً از حدود بیست سال پیش، دیگر توان قبلی را در فیلمسازی نداشت؛ یکی از دستیارانش تعریف میکرد که مثلاً «کیمیایی» در هر فیلم، یک سکانس میگیرد و بقیه فیلم را به دستیاران میسپارد. مثلاً فیلم «سرب» که یکی از آثار قدیم اوست، لحاظ صحنهپردازی، شخصیتپردازی، و همهچیز بسیار عالی است؛ اما آثار بعدش مانند «اعتراض»، «فریاد»، «سربازهایجمعه»، و حتی «مرسدس» همگی، فیلمهای ضعیف و بیدروپیکری هستند.
این فیلم «دل تورو» نیز همینطور، بیدروپیکر است؛ عرض کردیم که مهمترین موضوعش که بیس آن است و باید «پلات» یا «پیرنگ» اصلیاش است، بر اساس یک رمان گذاشته شده که آن رمان، خاصیت خودش را دارد، یعنی رمان نامهنگارانه است. مانند اینکه فیلم «بابا لنگدراز» را بر اساس نامههای «جودی آبوت» و «بابا لنگدراز» به ترتیب بسازیم؛ نمیتوان به صورت متقاطع، آن را ساخت؛ این سؤال و اشکال پیش میآید، جایی که گفتار و روایت «جودی آبوت» پخش شود، «بابا لنگدراز» کجاست و چه میکند؟ و بالعکس؛ در اینجا هم همین مشکل وجود دارد؛ فیلمساز، ساختار نامهنگارانه رمان «مری شلی» متقاطع کرده است.
اضافه کردن مسائلی به داستان مانند شخصیت «هارفیلد»، منفی بودن شخصیت پدرش، عوض شدن نقش «الیزابت» و دشمنی با کلیسا، که هیچ تأثیری هم در موضوع فیلم نداشتند از شخصی مانند «دل تورو» بعید بود آنقدر واضح نمادهای شرکآمیز با برجستگی زیاد، به مخاطب تحمیل کند؛ مثلاً نماد «مدوزا» (که از اساطیر یونانی بوده و روی سرش مارهای زیادی بود)، روی کارگاه دکتر «فرانکنشتاین» قرار داشت که بارها در فیلم در کادرهای بزرگ، نمایش داده شد که نوعی شعارزدگی و کاری بیتأثیر بود. بهطورکلی میتوان گفت ذهنیات «دل تورو» و آنچه که جریان حاکم و کمپانی به او تحمیل کردهاند، مخلوط شده است و باعث این اشکالات در فیلم شده است.
این فیلم محصول «نتفلیکس» است. (نکتهای را در پرانتز عرض کنیم، زمانی آثار «نتفلیکس» را حتی در جشنواره «کن» راه نمیدادند و فیلمهای این کمپانی حذف میشد؛ چرا که آن را «استریملاین» میدانستند؛ اما درحال حاضر آنقدر تغییر کرده که بحث خریدن کمپانی (وارنرها) توسط آن در جریان است و درحال تسخیر همه دنیاست)؛ درحال حاضر نیز به عنوان یکی از جریانهای اصلی سینمایی میباشد که نکته بسیار مهمی است.
مانند شرکت «آمازون» که آنهم زمانی برای اینکه این اجناس خود را به سراسر جهان بفرستد، هواپیما اجاره میکرد و بودجه آن را نداشت؛ بعد از ماجرای کرونا، هم تعدادی بوئینگ ۷۶۷ خرید و هم کمپانی «مترو گلدوین مهیر» را خریداری کرد و امتیاز فیلمهایی مانند «جیمز باند» و… را بهدست آورد. حال نیز «نتفلیکس» درحال تنهزدن به همه کمپانیهای اصلیاست و جریان اصلی سینمای آمریکا را حمایت میکند. از جمله همین فیلمهایی که تولید میکند، که با تعجیل ساخته شدهاند و کاش زمان فیلم نیز همینقدر سریع تمام میشد! چرا که فیلم «فرانکنشتاین» بسیار طولانی است.
در این فیلم، حتی شخصیتپردازی خوبی هم به چشم نمیآید؛ بهطور مثال، شخصیت «ویکتور» که کاملاً نامتوازن است، در کودکی تحت فشار بوده و به یکباره علاقهمند به علم شده و در دانشگاه، بدون هیچ پسزمینه و آزمایش و تلاشی، موفق میشود! حتی در فیلم و سریالهای دیگر «فرانکنشتاین»، او بارها آزمایش کرده و با شکست مواجه میشود و حتی بخاطر آزمایش، برجش نابود میشود؛ اما در اینجا، پس از اینکه فرد موفقی شد، برجش خراب میشود! بدین معنا که در آن آثار، زمینهچینی موفقیتش وجود داشت، اما در اینجا، گویی یکباره از آسمان افتاده و خالق شده است؛ بهطور کلی هم معلوم نیست چه میخواهد و حرف حسابش چیست؛ یکبار مثلاً «الیزابت» را میخواهد، جایی با برادرش دشمن میشود و… برعکس فیلم، شخصیت برادرش در رمان، بسیار مهم است و «الیزابت» هم عروس «فرانکنشتاین» میشود، اما این شخصیتهای مهم را در فیلم مشاهده نمیکنیم و بجای آن شخصیتهایی اضافی مانند «هارفیلد» و… وجود دارند.
یکی از ضعفهای بزرگ فیلمنامه در مقایسه با رمان، نحوه زبانآموزی مخلوق است. در رمان، این پروسه بسیار طولانی، منطقی و پر از رنج است (مخلوق با پنهان شدن و مشاهده دقیق یک خانواده در جنگل، کلمه به کلمه زبان را میآموزد). اما در فیلمِ دلتورو، با یک جهش غیرمنطقی روبرو هستیم؛ مخلوقی که تا لحظهای پیش به سختی نام «ویکتور» را ادا میکرد، ناگهان و بدون هیچ منطق روایی، به زبان انگلیسی مسلط میشود و جملات سلیس بیان میکند! این شتابزدگی در روایت، باورپذیری اثر را به شدت خدشهدار کرده است.
تفاوت بنیادین دیگر در پایانبندی رقم میخورد. در رمان، پایان کار تراژیک است و مخلوق برای مرگ به سمت قطب میرود، اما در فیلم، او نهتنها زنده میماند بلکه «نامیرا» تصویر میشود. البته برخلاف برخی تحلیلهای افراطی، ویکتور در اینجا به مخلوق رسالت پیامبرگونه نمیدهد و صرفاً با اعتراف به اشتباهش به او میگوید «برو و زندگی کن»؛ اما کارگردان با تصویرسازیِ خود، مخلوق را در جایگاه منجی مینشاند. او کشتی (نماد جامعه انسانی) را نجات میدهد و به سمت افق میرود. این تغییر پایانبندی از «تراژدی» به «حماسه منجیگرایانه»، دقیقاً همان چیزی است که ایدئولوژی سینمای امروز غرب برای قهرمانسازی از موجودات طردشده (هیولاها) به آن نیاز دارد.
بههر صورت، همانطور که عرض شد، اگر عقبه داستان، فیلمساز و عقبه فصل جوایز را ندانیم، در نهایت میتوانیم نوع بازی شخصیتها را تحلیل کنیم و نمیتوانیم خود فیلم را به درستی تحلیل کنیم، چرا که فیلم آنقدر آشفتگی دارد که به درستی نمیتوان آن را بیان کرد؛ پس برای نقد و تحلیل درست باید بر همه این مسائل واقف بود. مانند تحلیل فیلمهای اقتباس شده از نمایشنامههایی مانند «هملت»، «شاهلیر»، «بینوایان» یا مثلاً کتابهایی که بسیار مورد اقتباس قرار گرفتهاند و حتی ماجراهای افراد تاریخی مانند «لینکلن»، «کندی» و ماجراهای مختلفی که وجود دارد. اگر به کتاب، فیلمساز و فصل ساخت فیلم مسلط نباشیم، تحلیل درستی نخواهیم داشت.
برای مثال در نقد فیلم «بینوایان» (نسخه ۲۰۱۲)، اگر منتقد رمان اصلی را نخوانده باشد، متوجه خیانتِ ایدئولوژیک فیلم به اثر نمیشود. رمان ویکتور هوگو، اثری عدالتخواهانه و علیه شکاف طبقاتی است؛ اما فیلم هالیوودی دقیقاً در سالی ساخته شد که جنبشهای ضدسرمایهداری (مانند جنبش ۹۹ درصدیها و والاستریت) فعال بودند و شعار «پایان سرمایهداری» سر میدادند. در چنین شرایطی، فیلم با رویکردی ساخته میشود که برخلاف رمان، عملاً نظام طبقاتی را توجیه و تطهیر میکند. منتقدی که اهل مطالعه نباشد و نداند رمان اصلی چه میگوید و فیلم در چه بستر زمانی (سال ۲۰۱۲) تولید شده، هرگز نمیتواند دلیل تغییر محتوای اثر را تحلیل کند.
در نقد هر فیلمی، باید با این موارد آشنا بود و نیاز به مطالعه دارد؛ بنده بهخاطر دارم، هر وقت در جشنواره فجر، فیلمی میدیدیم، هنوز از در سالن خارج نشده بودیم، از ما میپرسیدند : «فیلم خوب بود؟» صبر نمیکردند ما در مورد آن فیلم، فکر کنیم! یک اثر خوب، فیلمی است که چند روز بعد و حتی چند ماه بعد در ذهن رسوب کند و مخاطب، به آرامی آن را هضم و تحلیل کند. بسیاری از فیلمها در همان لحظهی اول روی مخاطب تأثیر نمیگذارند، بعدها به اتفاقات آن فکر میکند و آن فیلم اثر خود را در ذهنش میگذارد. (بعضی از مرگها نیز همینطور هستند؛ مرگهایی که است که ساده هستند و در مقابل، مرگهایی به قول معروف، بسیار سنگین هستند؛ مثلاً وقتی «حاج قاسم» شهید شد گویی تاریخ به یکباره خالی شد؛ مرگ بسیار سنگینی بود). بعضی از فیلمها آنقدر قوی هستند که مانند آثار هنری تأثیرشان در ذهن، قرنها باقی میماند؛ شاید وقتی بار اول به مکانی مانند «مسجد امام اصفهان» برویم، فضا ما را در خود غرق کند و نتوانیم هیچ نظری در مورد آن بدهیم؛ دفعات بعد که برویم تازه میتوانیم در مورد آن صحبت کنیم. اثر هنری اینطور است. به همین دلیل باید در نقد هر اثری، مطالعه و تأمل داشت؛ متأسفانه جماعت منتقد امروزی، از مطالعه بری هستند و افتخارشان این است که اصلاً مطالعه ندارند و اهل فیلم و کتاب نیستند! این اتفاق اصلاً سابقه ندارد. مانند اینکه شغل کسی، «بنایی» باشد اما از «آجر» و ماسه و سیمان، متنفر باشد! یک منتقد باید با مطالعه، تحقیق، پژوهش و… عجین باشد؛ متأسفانه بیگانگی با تحقیق و پژوهش، آسیب بسیار مهمی است که در اهالی حوزه و دانشگاه وجود دارد؛ در حالی که ماهیت دانشگاه و خصوصاً حوزه، همین تحقیق و پژوهش است؛ حوزه به معنای محل تولید علم است. معروف است که اگر کسی در کلاسهای حضرت امام، اشکال نمیگرفت و ساکت بود، امام او را از کلاس بیرون میکرد!
خب پس مواردی در مورد فیلمساز، فصل جوایز، ایدئولوژی سیستم و عقبه رمان عرض شد؛ خواندن این رمانها، کمک بسیاری به نقد و تحلیل درست دوستان میکند. بد نیست دوستان مثلاً این رمانها را بخوانند. اصلاً تا رمان نخوانند خیلی چیزها متوجه نمیشوند. یکی از دلایل موفقیت سینمای غرب همین عقبه ادبیاتی است که روی حساب نیز که تولید شد؛ ما این گنجینهی ادبی را داریم در طول هزار سال تاریخ تمدن و از آن استفاده نمیکنیم. تکاپویی در مورد تبدیل تفکر به هنر وجود داشت که در معماری، داستانها، شعر و… به وضوح دیده میشود و آثار درخشانی مانند کتابهای حافظ، سعدی، مولانا و… همگی هنری هستند که از تفکر، حاصل شدهاند. متأسفانه فاصلهای که آگاهانه بین تمدن ما ایجاد شد، بدین معنا که همه تمدن ایران را به دوره بعد از رنسانس و ورود تجدد به ایران موکول کردند و اینگونه القا شد که بعد از دوره، ما دارای تمدن شدیم! در حالی که باید بدانیم تمدن اسلامی چقدر غنی بوده است؛ در آن دوره هرکس به قدرت میرسید، نمیتوانست بر آن تمدن هیچ تأثیری بگذارد؛ اگر حکومت خوبی بود، آن تمدن را بسط میداد، اما اگر بد بود، نمیتوانست علیه تمدن اسلامی کاری کند، چرا که آن تمدن در کنه جامعه بو؛ حتی حکومت وحشی مغول را تحت تأثیر خود قرار داد؛ «اولجایتو» تبدیل به «سلطان محمد خدابنده» شد، فرزندان تیمور لنگ، دانشمند اسلامی شدند، سلسلههای مغول در هند، به سلسلههای اسلامی تبدیل شدند. پس این امور ربطی به حکومت ندارد و در کف جامعه جا گرفته است. در همه آن دوران، تمدن اسلامی راه خود را میرفت و هنرمند اسلامی با همان اعتقادات باقی ماند.
دیدگاهتان را بنویسید