نقد فیلم پروژه هیلماری | Project Hail Mary 2026
در هالیوود حقیقت هیچوقت با نور کامل وارد صحنه نمیشود. همهچیز از پشت لایهای از لبخندها، قراردادها و روایتهایی عبور میکند که آنقدر فریبنده ساخته شدهاند تا کسی متوجه رد واقعی ماجرای جقیقت نشود. همه بخشی از صحنهاند؛ بخشی از داستانی که طوری نوشته شده تا تماشاگر همان چیزی را ببیند که لازم است ببیند. حقیقت نه گم میشود، نه کاملاً دیده؛ فقط آنقدر دستکاری میشود تا با قصههای ذهن مردم و جامعه تضاد نداشته باشد.
این صنعت بیشتر از آنکه شبیه جهان هنر باشد، شبیه اتاق فرمان است؛ تصمیم میگیرند کدام چهره بالا برود، کدام نام محو شود، کدام اشتباه سوءتفاهم نام بگیرد و کدام جنجال تبدیل به ابزار تبلیغ آثارشان شود. هر اتفاقی، حتی رسواییها، میتواند نقش بخشی از نمایش را بازی کند. مخاطب هم فکر میکند دارد پشتپرده را میبیند، اما در واقع هنوز وسط پردۀ بعدی است؛ در نمایی که از قبل برایش طراحی شده است.
یادداشت دریافتی از: محمدعلی چوپانیان
مقدمه | نقد فیلم پروژه هیلماری به صورت داستان
همیشه پیش از پارک کردن ماشین در پارکینگ، صدای رادیویش به گوشم میرسد؛ چرا که شیشۀ ماشین را پایین میکشد، سپس درِ پارکینگ را باز میکند و میگوید: «باید احتیاط کرد، ممکن است در ماشین خودبهخود قفل شود.»
سه دقیقه و چهل ثانیه بعد به پشت در میرسد و من در را به رویش باز میکنم.
توی صورتم نگاه میکند و میگوید: «سلام مرد بزرگ، چطوری؟ فیلم جدید چه دیدهای؟»
خریدها را از دستش میگیرم، به مادر میدهم و میگویم:
«امروز فیلمی دیدم که میانستارهای را در جیبش میگذارد.» نگاهی مثلاً متعجب و مصنوعی به من میاندازد و میگوید: «زود اسمش را بگو.»
شیطنتم گل میکند و میگویم:
«بگویم که بروید نقدش را بنویسید؟»
با همان چهرۀ خسته از دوازده ساعت شیفت کاری میخندد و میپرسد: «حالا چند میگیری اسم فیلم را بگویی؟»
سپس برای اینکه مرا مشتاق کند، ادامه میدهد:
«پسر، به من رحم کن و زودتر اسم فیلم را بگو که دارم از کنجکاوی میمیرم. آخر این چه فیلمی است که میانستارهای را با وجود اینکه پانزده بار تماشایش کردهای، در جیبش میگذارد؟»
دیگر پدر خستهام را اذیت نمیکنم و بلافاصله میگویم: «نام فیلم پروژۀ هیلماری است.»
میگوید: «عجب!» و من پاسخ میدهم: «بابای رجب!»
مادر میگوید: «حالا اجازه بده پدرت از راه برسد، بعد او را به حرف بگیر.» و سپس رو به پدر میپرسد: «شام حاضر است، بیاورم؟»
پدر با تعجب میگوید: «حتماً از دیروز چیزی نخوردهای و حسابی گرسنه هستی.» و مادر در جواب میگوید: «لابد تو هم ناهارت را ساعت شش خوردهای؟»
پدر پاسخ میدهد: «حالا همراه تو هم شام دیگری میخورم. غذا را بیاور تا من لباسم را عوض کنم.»
ساعت دو بعدازظهر است که پدرم از بیرون تماس میگیرد. با صدایی خوابآلود جواب میدهم: «سلام، جانم، در خدمتم باباجان.»
پدر میپرسد: «بیدارت کردم؟» میگویم: «اشکالی ندارد، بفرمایید.» میپرسد: «این فیلم پروژۀ هیلماری را چند بار دیدهای؟»
خواب از سرم میپرد و میگویم: «دو بار. چطور بابا؟ مگر تماشایش کردهاید؟»
بابا میگوید: «نه هنوز، فقط میخواستم بدانم.» و با خداحافظی تلفن را قطع میکند؛ و من میمانم مبهوت از دست پدرم که خوب بلد است جفتپا وسط خوابهای قشنگ پسر نوجوانش بپرد.
دیگر خوابم نمیبرد. میان خواندن کتاب «از حاجی واشنگتن تا حاج کاظم» که دربارۀ ژانرهای سینمای ایران است و پدرم دیروز به من داد و مطالعۀ درسهای کنکور مردد هستم. برای انتقام گرفتن از پدر، تا به او بگویم من هم هنوز کتاب امانتیاش را نخواندهام، به سراغ کتابهای کنکور میروم؛ اما کتاب بابا با آن عکس مرحوم عزتالله انتظامی و پرویز پرستویی روی جلدش، مرتب به من چشمک میزند.
کتاب را برمیدارم، اما پیش از شروع به مطالعه، ترجیح میدهم بروم و فیلمهای حاجی واشنگتن اثر مرحوم علی حاتمی و آژانس شیشهای ساختۀ ابراهیم حاتمیکیا را دانلود کنم.
بابا قبل ناهار به من میگه بعد از ناهار برنامت چیه میگم میخوام درس بخونم، یه نگاهی به مامان میندازه و وقتی مطمئن میشه مامان صدامون رو نشنیده آهسته میگه بیا با هم بحث سینمایی بکنیم
پدر و پسر ناهار رو سریع میخوریم و به بهانه سرویس کولر میریم بالای پشتبوم.
چگونه هالیوود دروغهایش را قابل باور ترسیم میکند؟ | نقد فیلم پروژه هیلماری
همونطور که به پدر تو سرویس کولر کمک میکنم با ناامیدی میپرسم:
بابا بالاخره فیلم پروژه هیلماری رو دیدی یا نه؟ در حالی که داره با احتیاط پمپ آب کولر رو سرجاش نصب میکنه میگه آره ولی همچین چیز دندونگیری هم نبود که تو اون رو به فیلم میانستارهای ترجیح بدی
میگم چرا بابا اینقدر بیرحمی؟
ادامه میده که البته فیلم میانستارهای هم فیلم مالی نبود.
چشمام رو از تعجب گرد میکنم و گردن باریک پدرم رو با دستان بزرگم میگیرم و کمیفشار میدم.
پدرم رو به آسمان فریاد میزند: «خدایا، چه گناهی کردهام که پسری صد و ده کیلویی و قلدر نصیبم کردهای؟»
گردنش را رها میکنم، یقهاش را مرتب کرده و با عذرخواهی میگویم: «تقصیر خودتان است که به فیلمهای موردعلاقۀ من توهین میکنید.»
پاسخ میدهد: «آخر پسرجان، فیلمی که بر مبنای دروغ ساخته شده، اینقدر طرفداری دارد؟»
میپرسم: «کجای آن دروغ است؟ این فیلم اصلاً دروغ نیست، در ژانر علمیتخیلی قرار میگیرد.»
پدر میگوید: «احسنت، خودت میگویی تخیلی.»
پاسخ میدهم: «کتابهای ژولورن نیز در زمان خود تخیلی بودند، اما با پیشرفت علم همگی به حقیقت پیوستند.»
پدر میخندد و میگوید: «آن پیچگوشتی چهارسو را بده ببینم.» میپرسم: «دستهکوتاه یا دستهبلند؟»
میپرسه: «به نظرت این پیچ در این فضای کم، با کدام پیچگوشتی باز میشود؟»
سراغ کیف ابزار میروم، پیچگوشتی دستهکوتاه چهارسو را پیدا کرده و به پدر میدهم.
پدر ادامه میدهد: «ببین پسرم، هالیوود برای آنکه بتواند دروغهای خودش را به خورد مغز امثال توی…»
وسط حرفش میپرم و میگویم: «منِ چی؟ منِ چی؟»
میگوید: «توی عزیزِ دل، خوب است؟» میگویم: «آره، خوب است.»
پدر میگوید: «بله، هالیوود چند تکنیک دارد تا بتواند داستانهای تخیلی و سراسر دروغش را به مردم جهان قالب کند.»
به پدر میگویم: «بابا، پیش از آنکه تکنیکهای هالیوود را برایم تشریح کنی، اول بگو کجای فیلم پروژۀ هیلماری دروغ بود؟»
میگوید: «همهاش.»
با چهرهای متعجب میپرسم: «اول داستان فیلم را بگو ببینم واقعاً همان فیلمی که من معرفی کردم را دیدهای یا اشتباهی فیلم دیگری دانلود کردهای؟»
پدر میگوید: «مگر داستان فیلم راجع به معلم اخترشناسی نیست که وادارش میکنند به فضا برود تا موجودات تکسلولی هوشمندی که دارند بین خورشید و زمین پردهای درست میکنند را نابود کند و نگذارد زندگی مردم روی زمین نابود شود؟ او هم به فضا میرود و آنجا با موجودی بسیار پیشرفتهتر از انسان که شبیه خرچنگ سنگی است آشنا میشود. در نهایت با کمک هم، روش نابودی موجودات تکسلولی را کشف کرده و هر دو، جهانهایشان را از شر آنها نجات میدهند.»

اگرچه خلاصهگویی بابا در مورد فیلم افتضاح بود، اما چون کنجکاو بودم تکنیکهای هالیوود در مورد دروغگویی روی پردۀ سینما را بدانم، با اغماض قبول میکنم.
پدر ادامه میدهد: «ببین باباجان…» هنوز حرفش تمام نشده که همسایهمان با سیگار و فندکی در دست از راه میرسد و به من و پدرم سلام میکند.
پس از سلام میگوید: «عذرخواهی میکنم آقای مهندس، صدای گفتگوی پدر و پسری شما از هواکش دستشویی به پایین میآمد. با خود گفتم بیایم و برای اولین بار، نقد و تحلیل شما را بهجای مطالعۀ کانال ایتا، بهصورت مستقیم گوش دهم. ضمناً اگر کمکی لازم است در خدمتم. راستی بوی سیگار که اذیتتان نمیکند؟»
نگاهی به پدرم میاندازم و با چشمانم از او میپرسم: «آدرس کانالتان را دیگر به چه کسانی دادهاید؟» پدرم که متوجه منظور نگاهم میشود، به آقای همسایه میگوید: «حتماً آدرس کانال را از روی پروفایل من پیدا کردهاید.»
آقای همسایه با کمال آسودگی میگوید: «نخیر، از لینک نقد فیلمی که در گروه مدیریت ساختمان فرستاده بودید برداشتم.» پدر حسابی جلوی من خجالتزده میشود و نیش من تا بناگوش باز است.
مرد همسایه میگوید: «خب ادامه دهید، داشتید راجع به تکنیکهای باورپذیری دروغهای هالیوود میگفتید.»
پدرم سرش را داخل کولر میبرد و داد میزند: «خانم، پمپ آب را بزن!» بلافاصله آب از ناودانهای بالای کولر روی گردنش میریزد و پدر سریع سر خیسش را بیرون میآورد.
به پدر میگویم: «انگار مامان هم دارد صدایمان را آنلاین از کانال کولر گوش میدهد.»
پدر در کولر را میبندد و هنگامی که ابزارها را جمع میکند میگوید: «بله، ابزارها و تکنیکهای هالیوود برای جا انداختن دروغ بهعنوان واقعیتهای علمی متفاوت هستند. مثلاً در همین پروژۀ هیلماری، فیلم با فضایی چشمگیر و باعظمت از درون فضاپیما آغاز میشود و ما میبینیم سری شلنگهای پلاستیکی به بدن شخصیت اصلی متصل است. این صحنه در واقع ارجاعی به فیلم ماتریکس است. این ارجاع سینمایی به فیلمی مشهور و قدرتمند، باعث شکستن گاردهای مخاطب نسبت به کل فیلم میشود. چرا؟ چون بلافاصله این فیلم فانتزی را در ردیف فیلمهایی مثل اودیسۀ فضایی استنلی کوبریک، مریخی و میانستارهای قرار میدهد. اینها باعث پایین آمدن حساسیت سنسورهای مغز بیننده نسبت به محتوای غیرواقعی و حتی غیرممکن فیلم میشود.»

مرد همسایه پک عمیقی به سیگار بدبویش میزند و میگوید: «جالب است، من که این فیلم را دیدم فکر کردم از روی واقعیت ساخته شده است.»
پدرم نگاهی به کف دستش انداخت و من احساس کردم الان است که با کف دست به پیشانیاش بکوبد، اما این کار را نکرد و دستش را روی زانویش مالید؛ من هم نفس عمیقی کشیدم.
پدر ترجیح داد بیش از این با همسایۀ محترم بحث نکند و ادامه داد: «خلاصه تکنیکهای هالیوود همین بود که گفتم.» ما مرد همسایه را با آن سیگار خفهکنندهاش تنها گذاشتیم و پایین آمدیم.
دم در کیف ابزار را از پدر گرفتم تا بتواند کلیدش را از جیبش در بیاورد. اما پدر ابتدا کف دستش را چند بار روی پیشانیاش کوبید و گفت: «دیدی باباجان این هالیوود چقدر خوشگل دروغ میگوید که همسایۀ عزیزمان فکر کرده فیلم پروژۀ هیلماری از روی واقعیت ساخته شده است؟»
به پدرم میگویم: «حالا جوش نزن باباجان، سکته میکنی؛ من بقیۀ تحلیلت را نمیشنوم.»
پدر میگوید: «لااقل دور از جانی بگو.» و من میگویم: «حالا دور از جان. چقدر امید به زندگیات بالا است. با پنجاه سال عمر، مگر چند سال دیگر میخواهی از خدا اشانتیون بگیری؟»
کلید را در قفل میچرخاند و میگوید: «بقیۀ صحبتهایمان بماند برای بعد از اینکه مادرت خوابید.»
باید به عرضتان برسانم که پدرم از مادرم نمیترسد، فقط چون من پشتکنکوری هستم، نمیخواهد مادر او را متهم به مزاحمت در درسخواندن من کند. پدرم همیشه میگوید بچه باید خودش به فکر درسش باشد و پدر و مادر باید به فکر رشد اجتماعی او باشند.
ساعت ده شب است و مشغول بازی شطرنج هستیم. مادر میرود بخوابد و من مهرهها را به هم میریزم و میگویم: «بابا، بیخیال شطرنج، بقیۀ تکنیکهای هالیوود را بگو.»
پدر میگوید: «شنبلیله، چرا شطرنج را به هم زدی؟»
میگویم: «باباجان، جنابعالی در آنِ واحد نمیتوانی بیش از کاری انجام دهی و من ترجیح میدهم تحلیل فیلمت را بشنوم.»
پدر میگوید: «بسیار خب، حالا برو لیوانی آبجوش همراه با خرما برایم بیاور تا بگویم.»
بهسرعت آبجوش را جلوی پدرم که مدتی است چای و قهوه را پس از چند سال قهوهخورِ حرفهای بودن ترک کرده میگذارم و میگویم: «بسمالله.»
پدر میگوید: «دومین عاملی که در فیلم پروژۀ هیلماری باعث میشود دروغ باورپذیر شود، شخصیتپردازی بسیار هوشمندانۀ قهرمان فیلم، یعنی ریلند گریس است. ابتدا گریس را در مدرسه نشان میدهد؛ شاگردانش عاشق او هستند، آدم دانشمندی است و دانشش را بهراحتی به بچهها منتقل میکند. همۀ اینها باعث میشود این شخصیت همان اول فیلم در قلب مخاطب جا بگیرد. سپس خانمی باابهت و دانشمندتر از خودش، با ماشینهای شاسیبلند ادارۀ امنیت آمریکا به دنبالش میآیند و او را به مرکزی علمی، فوقپیشرفته و بسیار مجهز میبرند. کارگردان تا اینجای فیلم، با تزریق اینهمه واقعیتهای پرزرقوبرق، ذهن مخاطب را آماده میکند تا هر دروغ دیگری را بهعنوان واقعیت بپذیرد.»



من میگویم: «بابا، اینها چطور باعث میشود مخاطب نفهمد بقیۀ فیلم دروغ است؟»
پدر میگوید: «تصور کن اینها را نشان نمیدادند و مستقیم سراغ موجودی فضایی شبیه خرچنگ سنگی میرفتند که دارد با آقای دانشمند فیلم صحبت میکند. آیا خود تو نمیگفتی این چه فیلم مسخرهای است؟»
به پدر حق میدهم و مشتاقم ادامۀ دلایلش را بشنوم.
پدر میگوید: «ببین، به قول دونالد ماس، نویسندۀ کتاب شور داستاننویسی، حقایق کاذب بسیاری در این فیلم گنجانده شده تا تو نتوانی نسبت به مواد غیرواقعی فیلم مثل موجود سنگی و تهدید جهان توسط تکسلولیهای پرتکثیر گارد بگیری. حتی کارگردان فیلم زمان زیادی روی روابط دوستانه و انسانگونۀ بین دانشمند فیلم و آن موجود سنگی وقت میگذارد تا تو آن موجود عجیبوغریب را با ذهن و قلبت بپذیری. بهعبارتی، دنیای فیلم آنقدر انسانی و باورپذیر میشود که اتفاقات دروغین در این دنیای آشنا، غریب و ناآشنا جلوه نمیکنند.»
پدر با لبخندی فاتحانه ادامه میدهد: «حالا تو با آن نیمچهسواد پشتکنکوریات، خداوکیلی به من بگو چطور ممکن است موجودات فضایی از ما پیشرفتهتر باشند، اما از لحاظ جسمی شبیه سنگ، ملخ و مارمولک دوپا باشند؟»
پدر با این استدلالهایش مرا به گوشۀ رینگ برده و هیچ دفاعی از فیلم موردعلاقهام ندارم.
میگویم: «بله، قبلاً راجع به پارادوکس وحشی بودن فضاییها و پیشرفته بودنشان در نقد ویدئوییِ فیلم بیگانگان و کابویها در کانالتان شنیدهام و حق با شماست؛ ولی دلیل پافشاری هالیوود و در واقع غرب، به ادامۀ این پارادوکس چیست؟»
پدر با خوشحالی میگوید: «احسنت به پسر بیسوادم.» چشمغره میروم و دستم را بهسوی گردنش دراز میکنم. بابا با لحنی تهدیدآمیز میگوید: «به خدا اگر گردنم را بگیری، بقیۀ مطلب را نخواهی شنید.» دستم را آرام عقب میکشم و میگویم: «خب، اجازه میدهم ادامه دهید.»
پدرم آبجوشش را با خرمایی میل میکند و میگوید: «سینمای غرب در تمام فیلمهایی که موجودات فضایی در آنها علیرغم پیشرفته بودن، دارای بدنهای زشت، حیوانی و بدون لباس هستند مانند ایتی، سری فیلمهای بیگانگان و همین فیلم پروژۀ هیلمار در پی اثبات نظریۀ داروین است. بهعبارتی دروغ تخیلی قدیمی دیگری را بهعنوان زیرمتن فیلم امتداد میدهد.»
میپرسم: «هدف نهاییشان از تکرار نظریۀ باطلشدۀ داروین چیست؟»
پدرم میگوید: «اگر صد فیلم بیشتر دیده بودی و رمان بیشتری میخواندی، میفهمیدی که آتئیستها یا همان خداناباوران، تلاش میکنند بگویند هزاران یا میلیونها سال قبل، تعدادی از موجودات پیشرفتۀ فضایی که فکر میکردند در حال نابودی هستند به زمین مهاجرت کردهاند؛ انسان فعلی نسل تکاملیافتۀ آنها در زمین است و خودشان در کرۀ خودشان به همان شکل ابتدایی باقی ماندهاند، اما همچنان پیشرفتهتر از ما هستند.»
میپرسم: «خب ریشۀ این تخیلات از کجا نشئت میگیرد؟»
پدرم میگوید: «از کلی خیالپردازی دیگر مثل رازهای اهرام ثلاثۀ مصر، شهر مدفونشدۀ آتلانتیس و سری داستانهای تخیلی جزیرۀ برمودا…»
نصفشب است و در تختم دراز کشیدهام. دارم برای سومین بار فیلم پروژۀ هیلماری را تماشا میکنم. به حرفهای پدرم، و به زودباوری و خوشباوری خودم و مردمی شبیه خودم در قبال فیلمهای هالیوود فکر میکنم. به اینکه پانزده بار فیلم میانستارهای کریستوفر نولان را تماشا کردم و حتی برای دفعۀ اول، به قول منتقدی سینمایی، به مسئلۀ چگونگی قرار گرفتن مرد فضانورد پشت کتابخانۀ دخترش فکر نکردم. از بس در این فیلم کنار دروغها، حقایق و ارجاعات زیبا و کاذب ریخته بودند، متوجه نشده بودم نظریههای این فیلم چقدر غیرممکن است و آنها توانسته بودند اینهمه اباطیل را بهجای نظریۀ علمی سینماییشده، به خورد من و امثال من که تشنۀ حقایق علمی هستیم بدهند.
با صدایی آهسته میگویم: «بابا، ممنونم بهخاطر باز کردن دریچهای جدید و منتقدانه نسبت به سینمای پر از دروغ هالیوود.»
صدای پدرم میآید که میگوید: «خواهش میکنم پسرم.»
با عصبانیت میپرسم: «بابا، پشت در اتاق من چهکار میکنی؟»
میگوید: «طبق وظیفۀ پدری داشتم گوش میدادم ببینم داری چه فیلمی نگاه میکنی.»
امان از دست این باباها.
پست های مرتبط
2 دیدگاه
به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.
این دیگه چه نقدی بود، پدر جان فک کنم همون پیچگوشتی دست بگیرید بهتره😅😅
دوست عزیز این یادداشت دریافتی هست و توسط کارشناسان و نویسندگان خود مجموعۀ استاد نوشته نشده. هرچند این سبک روایت هم به خودی خودش جذابه پس شما خودت پیچگوشتی دست بگیر