چرا مقاومت تنها گزینه برای بقای ایران است؟
برخی مدعیاند تسلیم در برابر هژمونی آمریکا و خلع سلاح داوطلبانه، ایران را در مسیر توسعهای شبیه به ژاپنِ پس از جنگ جهانی دوم قرار میدهد. اما بررسی دقیق واقعیتهای ژئوپلیتیک و تنوع ساختار اجتماعی ایران نشان میدهد که این قیاس، یک خطای استراتژیک است؛ خطایی که به جای تکرار «معجزهی اقتصادی توکیو»، سرنوشت شوم فروپاشی و تجزیه به سبک یوگسلاوی یا لیبی را برای کشور به ارمغان خواهد آورد.
نویسنده: احسان فرزانه
فهرست مطالب
Toggleمقدمه
در فضای سیاسی ایران، عدهای خاص با سادهسازی مفرط تاریخ، مدعی هستند «تسلیم در برابر نظام سلطهی جهانی» مقدمهی ثبات و توسعه است. این گروه اخیراً با استناد به تجربهی ژاپن پس از جنگ جهانی دوم، استدلال میکند که چنانچه جمهوری اسلامی ایران نیز خلع سلاح مورد نظر کاخ سفید را بپذیرد و مدیریت کلان سیاسی و امنیتی خود را عملاً واگذار کند، مسیری مشابه توکیو را طی کرده و به قدرت اقتصادی بدل خواهد شد. این قیاس، یک خطای استراتژیک و ناشی از نادیده گرفتن تفاوتهای بنیادین در ساختار اجتماعی و موقعیت ژئوپلیتیک است. واقعیت آن است که ایران در صورت مقاومت نکردن در برابر دشمن، نه شرایط ژاپن، بلکه به احتمال زیاد تجربهی یوگسلاوی و لیبی را از سر خواهد گذراند.
تفاوت ساختارهای اجتماعی
مهمترین مغالطهی گروهی که در حال حاضر خواهان تسلیم کشورند، همگنسازی ساختارهای اجتماعی کاملاً متفاوت است. ژاپن در میانهی قرن بیستم مجمعالجزایری با یکدستی قومی-زبانی تقریباً صد درصدی بوده است. در این ژاپن هیچ گسل قومی یا مذهبی وجود نداشت که دشمن بتواند از آن برای چندپاره کردن کشور استفاده کند. تسلیم دولت در ژاپن نمیتوانست به منزلهی فروپاشی کشور باشد. ایران اما برخلاف ژاپن، کشوری با تنوع کمنظیر قومی است. امپریالیسم آمریکا در استراتژیهای جنگ ترکیبی خود، برای درهمشکستن جوامع مستقل، مستقیماً بر گسلهای داخلی آنها سرمایهگذاری میکند. تسلیم دولت مرکزی و اقتدارزدایی از آن، امکان فعالسازی گسلهای درونی و تعقیب پروژهی تجزیه را توسط آمریکا و ایادی آن به مراتب افزایش میدهد. در ژاپنِ زمان جنگ جهانی دوم، امکان اجرای چنین سناریویی به دلیل ساختار داخلی ویژهی آن عملاً صفر بود. در ایران این خطر کاملاً وجود دارد. تلاش برای تغییر نقشهی ایران توسط ترامپ نیز صراحتاً بیان شده است.
ساختار درونی ایران از حیث تنوع و پیچیدگی، شباهت تکاندهندهای به یوگسلاوی قرن بیستم دارد. اگر جمهوری اسلامی ایران ابزارهای قدرت و اقتدار مرکزی خود را واگذار کند، خطر بالکانیزه شدن کشور بسیار خواهد بود. در آن شرایط نظام سلطه طبیعتاً تلاش خواهد کرد که ایران هرگز دوباره به عنوان یک قدرت منطقهای سر برنیاورد. برخلاف آنچه عدهای تسلیمطلب میگویند، مقاومت نکردن برای ایران نه فقط امکان توسعه پدید نمیآورد، بلکه صلح پایدار را هم تضمین نکرده و بقای کشور را به خطر میاندازد.
تراژدی «خلع سلاح داوطلبانه» در خاورمیانهی چند دههی اخیر پیش چشم ماست. تجربهی لیبی معاصر، ابطال خونین ادعاهای ایدئولوژیک تسلیمطلبان است. معمر قذافی تمام تجهیزات هستهای خود را بار کشتی کرد و به آمریکا فرستاد، به این امید که به جامعهی جهانی بپیوندد و اقتصادش شکوفا شود. او نه تنها به رفاه نرسید، بلکه به محض اینکه توان بازدارندگی خود را از دست داد، توسط همان کسانی که به او وعدهی «ادغام در نظم جهانی» داده بودند، سرنگون شد. در حال حاضر لیبی نه تنها کشوری توسعهیافته نیست، بلکه به مرکز خرید و فروش برده و میدان منازعهی گروههای تروریستی تبدیل شده است. این دقیقاً همان تل خاکستری است که تسلیم به ارمغان میآورد.
تفاوت موقعیت ژئوپلیتیک
برای درک اینکه چرا نسخهی ژاپن برای ایران تجویزپذیر نیست، باید از لایهی ظاهری توسعه عبور کنیم و به منطق قدرت فاتح برسیم. در تحلیلهای سطحی و سادهانگارانه، تصور میشود که «فاتح» -ایالات متحده و ایادی آن- درصدد اعتلای سرزمینهای فتح شدهاند. اما تاریخ روابط بینالملل نشان میدهد شیوهی عملکرد آنها ابداً تابعی از اخلاق نیست، بلکه تابعی از جایگاه کشورها در پازل جهانی فاتح است.
پس از جنگ جهانی دوم، جهان وارد عصر جنگ سرد شد. در آن زمان با دو تهدید وجودی یعنی اتحاد جماهیر شوروی و چین مائوئیست روبرو بود. در آن مقطع، ژاپن ویرانشده برای آمریکا حکم یک «خلاء قدرت خطرناک» را داشت که اگر سریعاً ترمیم نمیشد، به دامن کمونیسم میافتاد. واشینگتن نیاز داشت تا از ژاپن یک «ویترین درخشان» از سرمایهداری بسازد تا به ملتهای آسیایی ثابت کند که پیوند با آمریکا به توسعه منجر میشود. البته ژاپن قرار نبود یک قدرت مستقل باشد، بلکه باید به عنوان یک «زرادخانهی صنعتی تحت کنترل» در شرق دور، مانع از گسترش نفوذ کمونیسم شود. به همین دلیل، آمریکا نه تنها مانع ثبات و توسعهی ژاپن نشد، بلکه با تزریق سرمایه و انتقال تکنولوژی، راه را برای معجزهی اقتصادی آن هموار کرد.
جایگاه ایران در نظم کنونی جهان کاملاً متفاوت است. جمهوری اسلامی ایران برخلاف ژاپن ۱۹۴۵، نه یک کشور مغلوب، بلکه یک نظام انقلابی است که در حساسترین نقطهی جهان (هارتلند انرژی) ایستاده و نظم تکقطبی پس از جنگ سرد را به چالش میکشد. از منظر دکترینهای امپریالیستی -نظیر دکترین ولفوویتز- هیچ قدرتی در منطقه نباید اجازه یابد به حدی از توانمندی برسد که سیطرهی آمریکا یا قدرت اسرائیل را به چالش بکشد. بنابراین، ایرانِ قدرتمند و مستقل برای امپریالیسم یک کابوس است، نه فرصت.
ارادهی آمریکا در قبال ایران، ساختن یک ژاپن دوم نیست. اگر ایران امروز تسلیم شود، پروژهی کاخ سفید برای آن توسعهی صنعتی نخواهد بود، بلکه خلع سلاح تکنولوژیک و تبدیل به یک دولت فرومانده است. هدف این است که ایران به قدری ضعیف و درگیر بحرانهای داخلی باشد که دیگر توان تأثیرگذاری بر رژیم امنیت خلیج فارس و توازن قدرت در شامات را نداشته باشد.
بهعلاوه، ژاپن در حالی در نظم آمریکایی ادغام شد که قدرت ایالات متحده در حال فزونی بود. اما امروز، ایالات متحده در سراشیبی افول قرار گرفته است. در چنین برهههایی، منطق قدرت فاتح از ملتسازی به غارت منابع برای حفظ جایگاه خود تغییر مییابد. برای آمریکا، یک ایران تسلیمشده، نه شریکی راهبردی، بلکه منبعی بزرگ از نفت و گاز، نیروی کار ارزان و بازاری برای صدور سرمایه و کالاهای غربی است که لزوماً باید توسعهنیافته باقی بماند. آمریکا -خصوصاً در شرایط کنونی- به دنبال توسعهی دانشبنیان ایران نیست، بلکه به دنبال بازگرداندن ما به وضعیت شبهمستعمره است.
نتیجهگیری
کسانی که با سادهانگاری یا اغراض خاص، وعدهی ژاپنی شدن ایران بعد از تسلیم را میدهند، نادیده میگیرند که ژاپن به این دلیل ژاپن شد که آمریکا به دژی مستحکم در برابر کمونیسم نیاز داشت. اما در مورد ایران، آمریکا درصدد تخریب دژ استقلال خاورمیانه است. تسلیم ایران به معنای تکرار معجزهی توکیو نیست، بلکه به معنای شکلگیری بنغازیهای جدید است؛ جایی که نیروی سلطهگر به جای بازسازی، زیرساختها را نابود نموده و کشور را در فروپاشی نهاد و در چنگ گروههای تروریستی رها میسازد.
دیدگاهتان را بنویسید