عدالت عاطفی در عصر شبکههای اجتماعی
عدالت عاطفی در عصر شبکههای اجتماعی
متن پیش رو، روایت مادری است در میانۀ رنج شخصی و تأملی جمعی که از بستر بیماری یک کودک آغاز میشود و به پرسشی اخلاقی دربارۀ رسانه، عاطفه و عدالت در دیدهشدن رنجها میرسد.
شرح تصویر: شهید مرضیه نبوینیا، پرستار شهید در اغتشاشات بههمراه دخترش.
نویسنده: ا.سلیمانی
دخترکم چند هفتهایست در بستر بیماری آرمیده است؛ بستری که برای او میدان رنج است و برای من، میدان سلوک.
دو هفتهی نخست را در خانه گذراندیم؛ خانهای که هر سرفهاش در دیوارهایش میپیچید و قلب مرا میلرزاند. گمان میکردم میتوان با مراقبتی دقیق و علمی، این طوفان را آرام کرد. اما وقتی حالش رو به وخامت رفت، ناچار پنج روزی مهمان سپیدیِ سرد بیمارستان شدیم؛ جایی که نورهای مهتابیاش، شب و روز را از هم جدا نمیکنند و زمان، معنای دیگری مییابد.
در همان آغاز، با خود عهد بستم که «نقش» را از «دل» جدا نگه دارم؛ در مقام پرستار، استوار و حرفهای بمانم و در سنگر مادری، نظم جمعی را برهم نزنم. این تصمیم، تصمیمی عقلانی بود؛ اما عقل کجا و دلِ مادر کجا؟
از لحظهای که ناچار شدم سوزن را با دستان خود در تنِ جگرگوشهام فرو کنم، دانستم که هیچ نظریهای، هیچ آموزش دانشگاهی، انسان را برای شکستنِ دلِ خویش تربیت نمیکند. آنجا «نقش اجتماعی» فرو ریخت و «هویت وجودی» سربرآورد؛ من نه پرستار بودم و نه کارمند نظام سلامت؛ من مادری بودم که جانش در رگهای کودک میتپید.
این روایت را گفتم تا بدانید زمینه چیست؛ وگرنه بیماری همچنان ادامه دارد و روزهای اخیر، پیچیدگیاش بیشتر شده است. خودم آنقدر سرفه میکنم که گاه حس میکنم نفس، امانت کوتاهیست که هر لحظه ممکن است بازپس گرفته شود. و هر بار که دخترکم سرفه میکند، بیاختیار در محراب دلم زمزمه میکنم:
«دردت به جانم، عمرِ مادر… کاش همهی قضا و بلاهایت بر شانههای من فرود آید، تو حتی به اندازهی یک اشک، رنج نکشی.»
این جمله، دعای سادهی یک زن نیست؛
تجلّی آن حقیقتی است که میگوید «عشق، میل به فداشدن است».
اما مقصودم از این نوشتن، تنها حکایت حالِ خویش نبود. چند روزیست که هر بار صفحههای مجازی را میگشایم، با صحنههایی مواجه میشوم که مرا به تأملی عمیق دربارهی «اقتصاد عاطفه» و «مهندسی احساسات» در عصر رسانه وامیدارد.
گروهی با نوای سوگهای ترند، کالاهایشان را عرضه میکنند؛ اندوه جمعی را به سرمایهای برای گردش بازار بدل کردهاند. از منظر جامعهشناسی مصرف، این امر پدیدهای قابل تحلیل است: عاطفه، در نظام سرمایهداری متأخر، به کالایی نمادین تبدیل میشود. اما از منظر اخلاقی، پرسش این است که آیا میتوان از اشک مردم، نان ساخت و آرام خوابید؟
گروهی دیگر، بلاگرهای نیمچهانقلابی و مذهبیاند. برخی چنان بیتفاوتاند که گویی در جهانی موازی زیست میکنند؛ برخی دیگر، با ادبیات عدالتخواهانه، در عمل عدالت را به کاریکاتور بدل میکنند. در اینجا با شکاف میان «گفتمان» و «کنش» مواجهایم؛ شکافی که سرمایهی اجتماعی را فرسایش میدهد و اعتماد عمومی را تحلیل میبرد.
عدهای نیز چنان در دروغ غوطهور شدهاند که میتوان از نوعی «کذب مرضی» سخن گفت؛ دروغ برای برخی ابزار قدرت است و برای برخی، عادت روانی. این وضعیت، نشانهی بحرانی عمیقتر است: فروپاشی مرجعیت حقیقت. وقتی حقیقت نسبی شود و دروغ عادی، جامعه در مهی از ابهام فرو میرود.
گروهی دیگر، در پوستهای از عزاداری فرو رفتهاند؛ بیآنکه نسبت خود را با آن سوگ بدانند. سوگ، به ژستی نمایشی بدل شده است؛ نوعی همنوایی سطحی برای جا نماندن از موج. این همان «همرنگی عاطفی»ست که رسانه میآفریند؛ احساسی که لزوماً از آگاهی نمیجوشد، بلکه از تکرار و القا زاده میشود.
در این میان، من به قدرت رسانه میاندیشم؛ به اینکه چگونه میتواند کانون توجه را جابهجا کند، دردها را برجسته یا پنهان سازد، و سلسلهمراتب تازهای از اهمیت بیافریند. در جهانی که فجایع انسانی رخ میدهد، که کودکان از ابتداییترین حقوقشان محروماند، که مادران داغدارند و پدران ناپدید،در چنین جهانی، انتخاب اینکه بر کدام رنج نور بیفکنیم و کدام را در سایه نگه داریم، خود کنشی سیاسی و اخلاقی است.
یک لحظه درنگ کنیم.
من نمیگویم رنج هیچ موجودی بیاهمیت است؛ دل اگر دل باشد، بر هر زخمی میلرزد. اما سخن این است که عدالتِ عاطفی را گزینشی نکنیم. اگر برای موجودی رهاشده اشک میریزیم، برای دخترِ مرضیه نبوینیا نیز اشک بریزیم. اگر دلمان میسوزد، بگذاریم شعلهاش همهی مظلومان را در بر گیرد، نه فقط آنچه رسانه پررنگ کرده است.
اینها را نوشتم تا بگویم:
دلا، بسوز برای آن دخترک.
جگرم آتش میگیرد وقتی میاندیشم اگر او، چون دختر من بیمار شود، دیگر مادری نیست که پیشانیاش را ببوسد و بگوید: «دردت به جانم…»
دیگر دستی نیست که شب تا صبح بر سینهاش بکوبد تا سرفههایش آرام گیرد.
دیگر دعایی نیست که بلا را به جان بخرد.
و با این همه، در دل این اندوه، روزنهای از معنا هست؛
باوری که چون چراغی کمسو اما استوار میسوزد:
«وَلَا تَحۡسَبَنَّ ٱلَّذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ ٱللَّهِ أَمۡوَٰتَۢاۚ بَلۡ أَحۡیَآءٌ عِندَ رَبِّهِمۡ یُرۡزَقُونَ»
شاید اصل آفرینش همین باشد
دیدنِ حیات در دلِ مرگ،
دیدنِ معنا در دلِ رنج،
و باور داشتن به اینکه هیچ اشکی در این عالم، بیپاسخ نمیماند.
و من، میان سرفههای خود و دخترم، هنوز به همین معنا چنگ زدهام.
/یادداشت دریافتی
دیدگاهتان را بنویسید