سفرههای بیافطار، کفشهای عید بیقدم | دلنوشتهای برای کودکان شهید میناب
نویسنده: ا.سلیمانی
خواباندمش؛ مثل همیشه.
او عادت دارد تا وقتی بر زانوانم نیاید و تا آخرین لحظه که پلکهایش آرام بر هم مینشینند، نگاهش را از چشمهایم برندارد. گویی خواب برای او نه یک خستگی طبیعی، که نوعی اطمینان قلبی است؛ اطمینان از اینکه هنوز در مدار نگاه مادرانهای قرار دارد که جهان را برایش امن میکند.
اینبار هم همانگونه خوابید.
سر کوچک و گرمش بر زانوانم بود و نفسهای کوتاهش آهسته با ضربان دلم هماهنگ میشد.
وقتی آرام بر زمین گذاشتمش، حس کردم با سبکشدن پاهایم، اشکهایی که از صبح پشت پلکهایم انباشته شده بودند، سرانجام اجازۀ جاریشدن یافتهاند؛ چنانکه گویی دل نیز آدابی برای صبر دارد و آستانهای برای شکستن.
داشتم اعداد را مرور میکردم.
اولین عدد پنج بود…
و اکنون…
ناگهان با خود اندیشیدم که هنوز برای همان عدد نخست، مجالی برای سوگواری نیافتهام؛ چگونه میتوانم به اعداد دیگر حتی اجازهی عبور از ذهن بدهم؟
چندساله بودند؟
هفت…
هشت…
نه…
پس روزهاولی هم داشتند.
شاید بعضیهایشان همان روزههای کوچک و شیرینِ «کلهگنجشکی» را میگرفتند؛ روزههایی که مادران با لبخند میپذیرند و با مهربانی میشکنند تا ایمان کودکانه در جانشان بماند و عبادت، مزۀ مهر بگیرد.
با خود تصور کردم:
صبحِ همان روزهاولی،
مادر پیشانیاش را بوسیده باشد،
قربان قامت نورسیدهاش رفته باشد،
و با ذوقی مادرانه گفته باشد:
امشب برای افطارت فلان غذا را میپزم…
یا شاید از پدر خواسته باشد که هنگام بازگشت، برای سفرهی افطار تنقلاتی بخرد.
اکنون که افطار فرا رسیده است،
مادر چه کند؟
و پدر با چه رویی درِ خانه را بگشاید؟
تکلیف آن سفرۀ افطار چه میشود؟
تکلیف آن وعدۀ ساده اما سرشار از مهر چه؟
پس لباسهای نوی عیدشان چه میشود؟
همان لباسهای گلگلی و صورتی که هنوز بوی مغازه میدادند…
آیا نرسیده بودند کفشهای تقتقی تازه را بر فرش خانه بپوشند و با ذوق کودکانه چند قدمی راه بروند؟
فردا صبح مادر چه کسی را صدا کند؟
قربان روی ماه چه کسی برود؟
و پدر…
برای چه کسی خسته از کار به خانه بازگردد؟
میگفتند بیشتر بچههای مدرسهی میناب پدران نظامی داشتند.
با خود گفتم:
آه… پس آقازادهبودن اینگونه معنا میشود؟
جان به جانتان کنند، آقازادهاید…
من آقازادههای دیگری هم میشناسم.
در جایی دیگر نیز پرسیدند:
پدر را بزنیم یا فرزند را؟
و پاسخ شنیدند:
فرزند را بزنی، پدر خود فرومیریزد.
گویی نسلِ حرملهها هنوز تمام نشده است،
و داغ فرزند، هنوز زبان مشترکِ مظلومان تاریخ است.
چشمهایم را چرخاندم.
نگاهی به قرآن سبز روی میز انداختم.
نگاهی به قبای سبز دخترک.
و نگاهی به جملۀ «إنا علی العهد» که در بالای یکی از کانالهای خبری نقش بسته بود.
ناگهان کلمهی «عهد» در ذهنم برجسته شد؛
چنانکه گویی همۀ حروف صفحه کنار رفته بودند تا این واژه در مرکز معنا بایستد.
دقایقی طولانی فقط به آن نگاه کردم.
نه همچون واژهای معمولی،
بلکه همچون رازی که در هیئت چند حرف به جهان آمده باشد.
با خود اندیشیدم:
چرا این کلمه چنین سنگین است و درعینحال چنین گرم؟
چرا هم بوی مسئولیت میدهد و هم عطر محبت؟
در دل احساس کردم شاید بتوان تمامی عواطف متعالی انسان را در همین واژه خلاصه کرد.
گویی اگر در روز ازل میخواستند به «عشق» نامی رسمی و باشکوه ببخشند، آن را «عهد» مینامیدند.
عهد، پیوندی است که ریشه در نسبت وجودی انسان با خدا دارد.
وقتی امیرالمؤمنین (علیهالسلام) قرآن را «عهدالله» مینامد، در حقیقت افق تازهای از فهم دینداری را پیش روی ما میگشاید. قرآن صرفاً مجموعهای از احکام و توصیهها نیست؛ بلکه متن مکتوب رابطهای است که پیش از تولد ما آغاز شده است.
هر آیه، یادآور پیوندی است که در اعماق هستی ما با خداوند برقرار است.
قرآن از صحنهای سخن میگوید که در سنت تفسیری به «میثاق ألست» مشهور است؛ آن لحظهی رازآلود که خداوند فرمود:
«ألست بربکم؟»
و انسان پاسخ داد:
«بلى».
این واقعه را نباید صرفاً حادثهای در گذشتهای دور دانست؛ بلکه بیانی نمادین از حقیقتی دائمی است.
معنایش آن است که ربوبیت خدا بر ما، پیش از آنکه ما خود را بشناسیم، تحقق یافته است.
ما پیش از آنکه عاشق شویم، محبوب بودهایم.
پاسخِ «بلى» انسان، در حقیقت اقرار به محبتی است که از جانب خدا آغاز شده است.
از این منظر، عهد از روز ازل در سرشت ما نوشته شده است؛ نه بر صفحهای از کاغذ، بلکه در ژرفای فطرت.
قرآن تجدید همان پیمان است.
هر بار که آن را میخوانیم، در حقیقت به یاد میآوریم که چه نسبتی با خدا داریم.
در اینجاست که فهم «محبوببودن» معنایی تازه مییابد.
محبوببودن نیز مراتبی دارد.
و شهید، در بلندترین قلهی این مراتب میایستد.
زیرا شهید تنها به عهد ایمان نیاورده است؛
او جان خود را وثیقۀ آن کرده است.
دیدگاهتان را بنویسید