تحول روانشناختی دینداری در عصر دیجیتال | قسمت سوم
پدیدآورنده: محمدرضا جهانگیرزاده
تنظیم و ویراستاری: احمدرضا مرادی
اثر حاضر با بهرهگیری از مبانی نظری و استدلالهای علمی استادیار محمدرضا جهانگیرزاده، عضو هیئت علمی دانشکدۀ روانشناسی دانشگاه ادیان و مذاهب قم و موسسۀ علمی پژوهشی امام خمینی بازنویسی و تدوین شده است.
تحول روانشناختی دینداری | آنچه گذشت
وقتی دین از خلوت پارسایانۀ درون به تخت سرد آزمایشگاه کشیده شد، دقیقاً چه دگردیسیای رخ داد؟ آیا ایمانی که زمانی راز مگو بود، اکنون صرفاً یک رفتار شرطیشده و قابلاندازهگیری است یا محصولی از تلاطمهای ناخودآگاه و عقدههای فروخفته؟ در مواجهه با این پرسش که آیا خدا حقیقتی متعالیست یا صرفاً ابزاری برای آرامش روانی؟ علم روانشناسی چگونه پاسخ میدهد؟ آیا تلاش برای نشاندن امر قدسی در چارچوبهای تنگ مادهگرایی، به درک عمیقتر انسان انجامیده یا تنها کاریکاتوری از دین را بر جای گذاشته که در آن، مرزبندی مفاهیمی چون نیایش و وسواس، و فاصلۀ میان خداجویی و خودشیفتگی گم شده است؟
از سوی دیگر، آیا تصویری که ما از روانشناسی دین در ذهن داریم، حقیقتی جهانشمول است یا میراثی محبوس در جغرافیای غرب؟ چه تفاوتی است میان خدای کارکردگرای سنت آمریکایی که باید بری بشریت منفعتی داشته و حتماً سودمند باشد، با خدای فرهنگی آلمانی که در ناخودآگاه جمعی مردم حل شده و خدای آسیبشناسانۀ فرانسوی که بر لبۀ تیغ جنون و عرفان راه میرود؟
چگونه میتوان میان مادون عقل(اختلال و بیماری) و مافوق عقل(شهود) تمایز قائل شد، وقتی تیغ جراحی علم، هر دو را به یک چشم مینگرد؟ اینها پرسشهایی است که در فصل پیشین، شالودۀ بحث را شکل داد و مسیر را برای درک عمیقتر نسبت میان دین، روان و نقشی که رسانهها در میان این دو بازی میکنند هموار ساخت.
فهرست مطالب
Toggleدینورزی یا دینداری چگونه آموخته میشود؟
اگر روانکاوان دین را برساختۀ ذهن کودکانه و ناشی از صرفاً هیجانهای ادراک شده میخوانند و در مقابل، انسانگرایان آن را اوج بلوغ و عامل شکوفایی میدانند، حق با کدام است؟ آیا ما با یک پدیدۀ واحد روبرو هستیم که دو چهرۀ متضاد دارد؟ پاسخ به این سردرگمی در چیست؟ پاسخ این است که درکنار تمام نقدهایی که از منظر جهانبینی اسلامی بیان کردیم تمام نظریات پیشین، یک خطای مشترک داشتند و آنهم اینکه آنها دینداری را یک وضعیت ثابت و ایستا فرض کردند. اما آیا خدایی که یک کودک هفتساله در ذهن دارد، همان خدایی است که یک عارف هفتادساله میپرستد؟ قطعاً خیر.
آن خدای لاهوتی و ترسناک که سنت فرانسوی نقدش میکرد، باطل نیست، بلکه انگار موقتی است؛ ایستگاهی است که انسان باید از آن عبور کند. پس حلقۀ مفقوده برای درک درست دینداری، فهم زمان و نوع تحول آن در سنین مختلف خصوصاً نوجوانی است. ما نمیتوانیم بدون درک اینکه ظرفیت ذهنی انسان چگونه رشد میکند، قضاوت کنیم که آیا ایمانش محصول ترس است یا شناخت.
این گذار از دین تقلیدی و کودکانه به ایمان انتخابی و آگاهانه چگونه رخ میدهد و چرا بسیاری از انسانها و حتی بازنماییهای رسانهای در همان پلههای نخست درجا میزنند؟ آیا ابزاری وجود دارد که نشان دهد ما اکنون در کجای این نردبان ایستادهایم؟ با بیان این سوال ضرورت نظریات دیوید الکایند(David Elkind) و جیمز فولر(James Fowler) آشکار میشود. آنها به جای پرسیدن دین چیست؟، پرسیدند انسان چگونه دینورزی را یاد میگیرد؟ چگونه همگام با رشد مغز و شناخت انتزاعی، تصویر خدا نیز در ذهن ما بازسازی میشود. بدون درک این مراحل، ما همواره در دام قضاوتهای غلطی خواهیم افتاد که خرافات دوران کودکی را به پای حقیقت دین مینویسند. بیایید ببینیم این نقشۀ راه، چگونه ترسیم شده است.
البته باید تصریح کرد که ما در قسمت اول و دوم همین نوشته، حسابمان را با مبانی فلسفی و انسانشناختی روانشناسی غرب صاف کردیم و عیار آن را با ترازوی اندیشۀ اسلامی سنجیدیم؛ بنابراین، استناد به الکایند و فولر در این مقام، هرگز به معنای تأیید دربست جهانبینی سکولار آنها نیست. ما در اینجا تیغ نقد فلسفی را موقتاً در نیام میگذاریم تا صرفاً از مدلهای رشد شناختی و ارزشی آنان بهعنوان یک ابزار توصیفی بهره ببریم.
این نقشۀ راه، به ما بینشی(Insight) شفاف از مختصات فعلیمان میدهد تا دریابیم در کجای مسیر بلوغ ایستادهایم و مهمتر از آن، با نگاهی دقیقتر رصد کنیم که رسانههای عصر دیجیتال با شناخت ویژگیهای هر مرحله، چگونه بر ذهن ما سوار شده و فرآیند طبیعی این تحول را به نفع خود مصادره یا مختل کردهاند.
برای آغاز این سفر درونی، ابتدا باید به سراغ ظرف برویم، پیش از آنکه از مظروف سخن بگوییم. ایمان، آبی نیست که بتوان آن را در هر لیوانی ریخت؛ گنجایش و فرم ذهنی ما در هر سنی، تعیین میکند که چه تصویری از امر دینی را میتوانیم درک و هضم کنیم. اگر بدون شناخت این ظرفیتهای شناختی به سراغ تحلیل ایمان برویم، دچار همان خطای تاریخی میشویم که خامی کودکانه را به پای بطلان دین مینوشت. همینجا نقشۀ راه ما با نام دیوید الکایند گره میخورد.
او به ما نشان داد که دینداری، یک اتفاق تصادفی یا صرفاً یک تلقین بیرونی نبوده و پاسخی است که ساختار روانی ما به نیازهای بنیادینش میدهد؛ نیازهایی که همگام با رشد ادراک و تفکر انتزاعی، تغییر شکل میدهند. پس بیایید نخستین چراغ را با شناخت او و انگیزهاش روشن کنیم اما قبلش حواسمان باشد که این تغییر شکل به معنای این نیست که انسانهای در فطرتشان اشتراک ندارند و هرکسی یک مسیر را خواهد رفت.
دیوید الکایند | تحول شناختی و تحول دینداری
دیوید الکایند، روانشناس برجستۀ آمریکایی، بیش از آنکه یک الهیاتدان باشد، پیاژهای تمامعیار بود. او که شیفتۀ نظم ریاضیگونه و مرحلهبندیشده در رشد ذهنی کودکان بود(همانطور که ژان پیاژه ترسیم کرده بود)، دریافت که نمیتوان دین را تافتهای جدابافته از سایر تحولات ذهنی دانست. در حالی که دیگران در آن زمان دین را صرفاً محصول هیجانات، ترسهای ناخودآگاه(فروید) یا یادگیری اجتماعی میدانستند، الکایند مسیری متفاوت را برگزید.
او با الهام از نظریات تحولی، به این باور رسید که دین، نتیجۀ طبیعی تحول ذهنی است. داستان ورود او به این وادی، داستان محققی است که میخواست بفهمد چرا تصویر خدا در ذهن انسان ثابت نیست؛ چرا یک کودک خردسال خدا را مثل یک پدربزرگ نامیرا میبیند، اما یک نوجوان به دنبال خدایی رفیق، شخصی و انتزاعی است.
الکایند متوجه شد که چهار مؤلفۀ اصلی هوش در نظریۀ پیاژه یعنی نگهداری، بازنمایی، ارتباط و درک دقیقاً همان ستونهایی هستند که ساختمان دینداری روی آنها بنا میشود. او وارد این مسیر شد تا ثابت کند دینداری تلاشی هوشمندانه از سوی مغز در حال رشد ماست تا برای حفرههای ادراکی خود و نیازهای شناختیاش، پاسخی پیدا کند. از نظر او، هرچه ظرفیتهای شناختی ما از تفکر خودمحور و عینی به سمت تفکر جامعهمحور و انتزاعی حرکت میکند، دینداری ما نیز لاجرم تغییر ماهیت میدهد.
گام نخست | جستوجو برای نگهداری(Conservation)
الکایند معتقد است که نخستین نیاز شناختی کودک که بستر دینورزی را فراهم میکند، جستوجو برای نگهداری است. در روانشناسی پیاژه، مفهوم نگهداری به معنای توانایی ذهنی برای درک این واقعیت است که اشیاء حتی اگر تغییر شکل دهند یا از جلوی چشم دور شوند، همچنان وجود دارند و نابود نمیشوند(پایداری شیء).
اما این مکانیسم شناختی چگونه راهش به دین باز میشود؟ داستان از اینجا شروع میشود که کودک در ابتدا با یک فرض شناختی ساده به دنیا نگاه میکند و آن اینکه زندگی دائمی است. او تصور میکند که هستی و حیات، پایدار و همیشگیاند. اما خیلی زود، واقعیت تلخ جهان به این حباب شناختی ضربه میزند؛ کودک با پدیدۀ مرگ(مرگ حیوان خانگی، پژمردن گل یا فقدان عزیزان) مواجه میشود و درمییابد که فرض اولیهاش غلط بوده و زندگی همیشه پایدار نیست.
حالا که ذهن کودک دچار یک بحران شناختی میشود. او نیاز دارد که قانون نگهداری را در ذهن خود حفظ کند، اما مرگ آن را نقض کرده است. راهحل ذهن چیست؟ خلق یا پذیرش مفهوم خدای نامیرا. در واقع، خدا در این مرحله برای کودک، پاسخی به معمای مرگ است. کودک با پذیرش خدایی که هرگز نمیمیرد و همیشه هست، تعادل شناختی خود را بازمییابد و نیاز ذهنیاش به پایداری و جاودانگی را ارضا میکند. بنابراین، نخستین تصویر خدا در ذهن کودک، نه یک تصویر اخلاقی یا عرفانی، که تصویری کارکردی برای غلبه بر ترس از نیستی و حفظ قانون بقاست.
برای درک اینکه چرا ذهن کودک به مفهوم نگهداری چنگ میزند، باید به ساختار بنیادین مغز بازگردیم. مغز انسان یک ماشین پیشبینیکننده است که وظیفۀ اصلیاش تضمین بقا از طریق کاهش عدمقطعیت است. در روانشناسی تحولی، احساس امنیت تنها زمانی حاصل میشود که کودک بتواند محیط اطرافش را پیشبینی کند؛ اینکه بداند مادر اگر رفت، بازمیگردد و زمین زیر پایش محو نمیشود(پایداری شیء).
اگر جهان فاقد ثبات باشد و قوانین فیزیکی در هر لحظه تغییر کنند، سیستم عصبی دچار نوعی آشوب اطلاعاتی میشود که اضطرابی فلجکننده را به همراه دارد. بنابراین، تلاش ذهن برای یافتن عنصری که همیشه هست و تغییر نمیکند، یک نیاز عاطفی سطحی نبوده و یک ضرورت بیولوژیک برای حفظ تعادل روانی و جلوگیری از فروپاشی شناختی است. جالب است که برخی از بیماران روانی دقیقاً برعکس هستند.
مسئله این است که بحران شناختی کودک دقیقاً از لحظهای آغاز میشود که متوجه میشود جهان ماده به این نیاز او برای ثبات، خیانت کرده است. همانطور که گفته شد کودک که در ابتدا با یک پیشفرض شناختی خام تصور میکرد زندگی دائمی و زوالناپذیر است، ناگهان با پدیدۀ مرگ روبرو میشود. این مواجهه، صرفاً منجر به غم نشده و یک تعارض شناختی عمیق برای او است.
مرگ، قانون پیشبینیپذیری و ثبات را نقض میکند و به کودک میفهماند که پایههای جهان مادی سست و لرزان است. این آگاهی، حفرهای هولناک در امنیت روانی او ایجاد میکند که اگر آنها میتوانند نابود شوند، پس من هم نابودشدنی هستم. درست همینجا اضطراب وجودی(Existential Anxiety) نه بهعنوان یک مفهوم فلسفی، بلکه بهعنوان یک هراس غریزی از نیستی و بیپناهی در سیستم روانی فعال میشود.
در این بنبست روانی، ذهن برای بازسازی امنیت ازدسترفته و حل معمای مرگ، ناچار است مفهوم نگهداری را از سطح ماده که بیوفاییاش ثابت شده به سطحی فراتر ارتقا دهد. طبق نظریۀ الکایند، جستوجو برای نگهداری در این مرحله به پذیرش مفهوم خدای نامیرا ختم میشود. چرا خدا؟ زیرا در منطق شناختی کودک، تنها موجودی که میتواند باگ مرگ را دور بزند و قانون بقا را تضمین کند، موجودی است که زمان و مکان بر او اثر ندارد.
شاید اشتباه الکایند این باشد که میگوید پذیرش خدا در این سن، یک عمل ایمانی آگاهانه بوده و راهبردی انطباقی(Adaptive Strategy) است تا ذهن بتواند بر وحشت ناشی از زوال غلبه کند اما آیا صرفاً چنین است؟ بدینسان، تصویر خدا بهعنوان موجودی که هرگز نمیمیرد، لنگری میشود که ثبات را به جهان متلاطم کودک بازمیگرداند و به او اجازه میدهد تا دوباره احساس ایمنی کند.
گام دوم | جستوجو برای نمادسازی(Search for Representation)
پس از آنکه کودک در گام نخست، با کشف مفهوم خدای نامیرا، بر اضطراب نیستی غلبه کرد و لنگر ثبات را در جهان متلاطم خود یافت، با چالش شناختی جدیدی روبرو میشود و آن اینکه چگونه میتوانم با این خدای نادیدنی ارتباط برقرار کنم؟. خدایی که صرفاً هست و نمیمیرد، برای کودکی که جهانش مملو از تصاویر، کلام و روابط ملموس است، بیشازحد انتزاعی و دور از دسترس است. در اینجا، موتور شناختی کودک که در سالهای پیشدبستانی(۳ تا ۶ سالگی) به شدت در حال رشد است، راهحل تازهای به نام نمادسازی تولید میکند.
چرا کودک به نماد نیاز دارد؟ در روانشناسی پیاژه، این مرحله با رشد انفجاری زبان و تخیل همزمان است. کودک یاد میگیرد که واژۀ سیب نمادی از میوۀ واقعی است و میتواند حتی وقتی سیب را نمیبیند، دربارهاش حرف بزند. اما در مورد خدا، هیچ شیء واقعی وجود ندارد که بتوان به آن اشاره کرد. این خلأ تصویری، برای ذهن عینیگرای کودک آزاردهنده است.
او نمیتواند با یک مفهوم حرف بزند یا از او کمک بخواهد؛ او نیاز دارد که آن امر قدسی را در قالب یک شکل، تصویر یا نام بستهبندی کند تا قابلفهم و قابللمس شود. بنابراین، گذار به این مرحله، ناشی از یک گرسنگی شناختی برای تجسم است؛ تلاشی برای پایین کشیدن خدا از آسمان انتزاع به زمین تصاویر.
در پاسخ به این نیاز، ذهن کودک شروع به جستوجو برای یافتن بهترین نماد میکند تا خدا را با آن بازنمایی کند. اما کودک پیشدبستانی چه منبعی برای ساخت این نماد دارد؟ او به تنها منبع قدرت و امنیتی که میشناسد یعنی والدین رجوع میکند. الکایند معتقد است که در این مرحله، جستوجو برای نمادسازی امر الهی، اغلب منجر به خلق تصاویری انسانگونه میشود.
کودک خدا را شبیه به یک پدربزرگ مهربان یا پادشاهی قدرتمند تصور میکند. این انسانانگاری(Anthropomorphism) در نظر الکایند آن هم در این سن انحراف نبوده،وی میگوید این یک تکنیک شناختی است. همانطور که برخی متون مقدس از نمادهایی مثل پدر استفاده میکنند، کودک نیز خدا را در هیبت پدر بازسازی میکند، چون پدر نماد اقتدار و حمایت است.
بدینسان، نمادها در این مرحله نقش یک رابط کاربری(Interface) را بازی میکنند. نماد مثل تصور خدا با ریش سفید در ابرها، به کودک اجازه میدهد تا با واقعیتی که فراتر از درک اوست، تعامل کند، با او حرف بزند و او را در داستانهای ذهنی خود وارد کند. اگرچه این تصاویر خام و کودکانهاند، اما ابزارهای ضروری برای برقراری نخستین دیالوگهای انسان با خدا هستند؛ ابزارهایی که شامل زبان، تصاویر ذهنی و کدهای ارتباطی میشوند. جستوجو برای نمادسازی، فرآیندی است که مانند جستوجو برای نگهداری، در طول زندگی ادامه مییابد، اما در کودکی، خشتیترین و تصویریترین شکل خود را تجربه میکند.
از دریچۀ انسانشناسی توحیدی، اگرچه نظریۀ الکایند به درستی توضیح میدهد که چرا ذهن محدود کودک برای درک امر نامحدود، ناچار است به آن لباس نماد بپوشاند، اما اسلام هشداری ظریف میدهد که مبادا این نردبان شناختی به بت ذهنی بدل شود. در الهیات اسلامی که بر پایۀ اصل لَیسَ کَمثله شَیء یعنی هیچچیز مانند او نیست بنا شده، تشبیه خداوند به پدربزرگ یا پادشاه، اگرچه اقتضای طبیعی رشد ذهنی در این سنین است، اما توقف در آن، نوعی انجماد در تشبیه و بازماندن از تنزیه است.
هنر تربیت دینی در این است که به جای سرکوب این تصاویر کودکانه، با استفاده از مفهوم آیات، به کودک بیاموزد که نمادها تنها روزنههایی برای درک او هستند، نه تصویر خود او. بنابراین، چالش اصلی این است که ضمن پذیرش این نیاز شناختی به عنوان یک پل عبور، مراقب باشیم که کودک در خدا پندارههای انسانگونه گرفتار نشود و بداند که حقیقت خدا فراتر از هر تصویری است که در ذهن میسازد.
گام سوم | جستوجو برای رابطهها(Search for Relations)
پس از آنکه کودک در گام پیشین توانست برای خدای انتزاعی، نمادی بسازد، اکنون در اواسط دوران کودکی، سنین مدرسه و مقارن با مرحلۀ عملیات عینی پیاژه، با چالش پیچیدهتری روبرو میشود و آن این است که داشتن یک تصویر از خدا کافی نیست؛ من باید بدانم چگونه با او تعامل کنم. کودک که اکنون وارد دنیای اجتماعی بزرگتر مدرسه و همسالان شده، میآموزد که جهان بر اساس قواعد و روابط اداره میشود. او میفهمد که دوستی، معلم و والدین، هرکدام قواعد خاص خود را برای ارتباط دارند.
چرا کودک به این مرحله پرتاب میشود؟ زیرا نماد به تنهایی ساکت و منفعل است. کودک که اکنون ظرفیت درک منطق و روابط علتومعلولی را پیدا کرده است، دیگر به تماشای تصویر ذهنی خدا راضی نیست. او میپرسد که اگر خدا هست و از پدر مهربانتر است، پس سهم من در این رابطه چیست؟ من چه کاری باید بکنم تا او مرا دوست داشته باشد یا خواستهام را برآورده کند؟
در همینجا است که ذهن برای پر کردن فاصلۀ میان خود و خدا، به دنبال کشف قواعد بازی میگردد. کودک میخواهد فرمول اتصال به این منبع قدرت را پیدا کند تا بتواند بر محیط پیرامونش اثر بگذارد. این نیاز شناختی به درک منطق حاکم بر جهان اجتماعی، او را به سمت مرحلۀ جستوجو برای رابطهها سوق میدهد.
در پاسخ به این عطش ارتباطی، کودک ابزاری حیاتی را به نام نیایش(Prayer) کشف میکند. الکایند معتقد است که در این مرحله، کودک تلاش میکند تا رابطۀ خود با خدا را تعریف کند. اما این رابطه چگونه شکل میگیرد؟ از طریق دعا. اما نه دعای طوطیوار دوران خردسالی؛ دعایی که در آن منطق حکمفرماست. کودک در این سن(عملیات عینی)، خدا را وارد یک رابطۀ دوطرفه و گاه معاملهگرانه میکند. منطق ذهنی او چنین است که اگر من پسر خوبی باشم و دعا کنم(عمل)، خدا هم باید دوچرخه را برایم بخرد.
در واقع، نیایش در اینجا پاسخی عملی به پرسش چگونگی ارتباط با خدا است. کودک با استفاده از دعا، سعی میکند خط تماسی با آن نماد قدرتمند برقرار کرده و با رعایت آداب و رسوم دینی بهعنوان قواعد رابطه، نظر او را جلب کند. بنابراین، دینداری در این مرحله از حالت تصویری و خیالی خارج شده و به یک رابطۀ قانونمند و فعال تبدیل میشود.
اگر بخواهیم صادقانه به اطرافمان و شاید درون خودمان بنگریم، میبینیم که بسیاری از بزرگسالان، هرگز از مرحلۀ جستوجو برای رابطهها عبور نکردهاند. آنها از نظر تقویمی ۴۰ یا ۵۰ سالهاند، اما سن شناختی دینداری آنها در همان ۷ تا ۱۲ سالگی متوقف شده است. اما چرا؟
شاید بیش از حد سادهانگارانه باشد اما ذهن کودک در گفتمان درونیاش با خودش واقعا در این مرحله، رابطه با خدا را بر اساس منطق دادوستد(Transactional Logic) تعریف میکند. من این عبادت را انجام میدهم، پس خدا باید آن مشکل را حل کند. این منطق، اگرچه کودکانه است، اما یک امنیت روانی فوقالعاده ایجاد میکند. چرا؟ چون به ما توهم کنترل میدهد. دنیای بزرگسالی پر از آشوب و عدمقطعیت است؛ مانند بیماری ناگهانی، ورشکستگی، تصادف و ذهن برای فرار از اضطراب ناشی از این غیرقابلبینیبودن، عاشق قانون است.
ماندن در این مرحله به ما میگوید که نترس! فرمولی وجود دارد. اگر این دعا را بخوانی یا این نذر را بکنی، خروجی مطلوب تضمین شده است. رها کردن این مرحله، یعنی پذیرش اینکه خدا همیشه طبق فرمول ما عمل نمیکند و گاهی رنج، بیدلیل بر سر خوبان میبارد و پذیرش این حقیقت برای بسیاری از بزرگسالان آنقدر هولناک است که ترجیح میدهند در همان پناهگاه امن دینداری معاملهگرانه باقی بمانند تا با خدای غیرقابلپیشبینی روبرو نشوند. البته که این خدای غیرقبل پیشبینی ساخته و زادۀ ذهن انسان است و خداوند متعال چنین تصویری ناامنی ندارد.
همۀ ما لحظاتی را تجربه کردهایم که این دینداری کودکانه تَرَک برمیدارد و دقیقاً همینجاست که بخشی از بحران هویت شکل میگیرد. وقتی فردی تمام عمرش در این مرحله زیسته و تصور میکرده خدا پلیس راهنماییرانندگی دقیقی است که فقط به خوبها پاداش میدهد، ناگهان با یک سرطان، مرگ فرزند یا شکست ناعادلانه روبرو میشود.
در این لحظه، چون ظرف شناختی او هنوز در مرحلۀ جستوجو برای رابطهها(قانونمندی خطی) مانده است، نمیتواند این رنج را هضم کند. او به جای ارتقاء به مرحلۀ بعد یعنی درک حکمت یا معنا، دچار قهر با خدا میشود و میگوید: «خدایا! من که نمازم را خواندم، من که آدم خوبی بودم، پس چرا زدی زیر معامله؟». این فریاد، فریاد یک بزرگسال نیست؛ فریاد کودکی متوقفشده در درون ماست که میبیند قواعد بازی رعایت نشده است. توقف در این مرحله، ما را در برابر طوفانهای زندگی شکننده میکند، زیرا خدای ما، خدای روزهای آفتابی و قوانین خطی است، نه خدای طوفانها و حکمتهای پیچیده.
انسانی که در این مرحله مانده، خدا را نه به خاطر خدا بودنش(شایستگی ذاتی برای پرستش)، بلکه به عنوان کارگزار رفع نیازهایش میخواهد. این یعنی محور عالم هنوز من و نیازهای من است، نه خدا. بلوغ دینی زمانی رخ میدهد که فرد از خدایی که به من خدمت میکند عبور کند و به من که به خدا خدمت میکنم برسد؛ گذری که نیازمند عبور از این معاملهگری کودکانه است. پس هنر مربی در این است که ضمن تشویق کودک به دعا و گفتگو(تثبیت اصل رابطه)، آرامآرام مفهوم رابطه را از سوداگری به سمت شکرگزاری و محبت ارتقا دهد تا کودک بیاموزد که خدا شایستۀ پرستش است، حتی اگر دوچرخهای در کار نباشد.
گام چهارم | جستوجو برای درک(Search for Comprehension)
پس از عبور از دوران کودکی، زمانی که انسان پا به سرزمین طوفانی نوجوانی میگذارد، ساختمان دینداری او دچار شدیدترین لرزهها میشود. در این مرحله، آن خدای معاملهگر که در گام قبل ساخته بود، دیگر پاسخگو نیست. نوجوان با چشمانی بازتر به جهان مینگرد و میبیند که بیعدالتی بیداد میکند؛ کودکان بیگناه میمیرند و ظالمان سالم میمانند.
چرا نوجوان وارد این بحران میشود؟ زیرا مغز او اکنون به قابلیت تفکر انتزاعی پیشرفته مجهز شده است. او دیگر فقط آنچه هست را نمیبیند و آنچه باید باشد را نیز تصور میکند. تا دیروز، منطق او این بود که خوبی کن تا خوبی ببینی. اما امروز این منطق با واقعیت تلخ دنیا تصادف میکند. او میپرسد که اگر خدا عادل است، چرا در فلسطین یا آفریقا کودکان گرسنهاند؟
چرا پدربزرگ که نماز میخواند، با درد سرطان مرد؟ آن خدای ماشینی که با سکۀ دعا کار میکرد، در برابر این پرسشها خراب میشود. نوجوان دیگر به دنبال رابطه یا نماد نیست؛ او تشنۀ معنایابی و توضیح است. او نمیخواهد فقط بداند چگونه نماز بخواند، بلکه میخواهد بداند چرا باید نماز بخواند. درست در همینجا که نیاز شناختی جدیدیبه نام جستوجو برای درک متولد میشود.
در پاسخ به این نیاز، ذهن نوجوان شروع به نظریهپردازی میکند. الکایند معتقد است که در این مرحله، فرد به دنبال یک نظریۀ جامع میگردد که بتواند همۀ تضادهای دنیا را توضیح دهد. خدا از یک شخص پادشاهگونه، به یک حقیقت انتزاعی تغییر ماهیت میدهد. نوجوان سعی میکند دین را از مجموعهای از مناسک، به یک جهانبینی تبدیل کند. او میخواهد بفهمد جایگاه او در این دنیا چیست(من چهکسی هستم و چه کسیمیتوانم باشم؟). اگر در کودکی خدا راهی برای فرار از ترس بود، اکنون دین راهی برای هویتیابی است.
این جستوجو برای درک، میتواند دو خروجی داشته باشد. یا فرد به قرائتی عمیقتر و بالغانه از دین میرسد(درک حکمت، امتحان و دنیای پس از مرگ) و یا اگر پاسخهای قانعکنندهای نیابد، کل ساختار دین را بهعنوان یک دروغ بزرگ یا افیون تودهها دور میریزد. اگرچه این دو فرض بسیار محدود هستند و امکان صورتبندیهای دیگری نیز هست اما در واقع، الحاد و شکاکیت نوجوانی، دشمنی با خدا نیست؛ فریاد ذهنی است که ظرف قدیمیاش(خدای معاملهگر) شکسته و هنوز ظرف جدیدی(خدای حکیم) پیدا نکرده است.
چرا در این مرحله دینگریز میشویم؟ | تراژدی پاسخهای کلیشهای
بزرگترین چالش تربیتی دقیقاً در همین نقطه رخ میدهد. نوجوانی که وارد مرحلۀ جستوجو برای درک شده، سوالات فلسفی و سنگین میپرسد. اما متأسفانه، برخی از سیستمهای آموزشی یا خانوادهها، اغلب با همان ابزارهای مرحلۀ قبل به او پاسخ میدهند. نوجوان میپرسد: «چرا خدا شیطان را خلق کرد؟ پاسخ میشنود: «این حرفها کفر است، فقط نمازت را بخوان تا خدا دوستت داشته باشد» (بازگشت به مرحلۀ رابطه و معامله).
این ناهمخوانی شناختی، فاجعهبار است. نوجوان احساس میکند که دین، برای کودکان ساخته شده و پاسخگوی ذهن پیچیدۀ او نیست. او تشنۀ استدلال است، اما با تعبد روبرو میشود. بسیاری از کسانی که در جوانی دین را ترک میکنند، نه از خدا که از خدای کوچکی فرار میکنند که توانایی توضیح پیچیدگیهای جهان و ذهن او را ندارد. آنها به دنبال حقیقتاند، اما چون قرائت موجود را غیرعقلانی مییابند، عطای آن را به لقایش میبخشند.
از منظر اسلام، ورود به این مرحله، یکی از بزرگترین چالشهای زندگی است. در اسلام، اصول دین باید تحقیقی باشند، نه تقلیدی. یعنی هر مسلمانی وظیفه دارد که خودش با عقل خودش به خدا برسد. بنابراین، شک نوجوانی در اسلام، مقدمۀ یقین است. اما آسیب این مرحله از نگاه اسلامی چیست؟ خطر این است که نوجوان بخواهد خداوند نامحدود را تماماً در ظرف محدود عقل خود جای دهد. او میخواهد برای هر چیزی دلیل منطقی پیدا کند. انسانشناسی اسلامی به ما میگوید که عقل، چراغ است اما همه چیز نیست.
برخی حقایق مانند غیب، روح، یا جزئیات احکام فراتر از دسترس عقل ابزاریاند و باید با تعبد، قلب و وحی درک شوند. اگر نوجوان در این مرحله یاد نگیرد که ندانستن دلیل یک چیز، دلیل بر نبودن آن نیست، ممکن است به دام نوعی پوزیتیویسم پنهان بیفتد که هر چه را نفهمد، انکار میکند. هنر هدایت در اینجا، تقویت عقلانیت ضمن آموزش تواضع شناختی است؛ اینکه بداند عقل نردبانی است که ما را تا بام میبرد، اما برای پرواز به آسمان، به بال ایمان و تسلیم در برابر حقیقتی که درکش کردهایم نیاز است.
استراتژی رسانههای غربی در بزنگاه بحران هویت نوجوانی | تحول روانشناختی دینداری
اکنون که دانستیم نوجوان در مرحلۀ جستوجو برای درک تشنۀ منطق، عدالت و فهم عمیق از جهان است، باید ببینیم که ماشین عظیم رسانهای غرب با آگاهی از این نیاز شناختی، چگونه برای آن تلهگذاری کرده است. رسانههای غربی با شناختی دقیق از روانشناسی رشد، دقیقاً در همین گردنۀ حساس کمین کردهاند تا فرآیند گذار از دین کودکانه به ایمان بالغانه را مختل کنند. استراتژی آنها نه صرفاً حذف خدا، بلکه مسخ خدا در ذهن جستوجوگر نسل جدید است.
نوجوان در این مرحله دیگر به دنبال دوچرخه یا نمرۀ بیست نیست؛ او فیلسوفی تازهکار است که میپرسد جنس این جهان از چیست؟ و من در کجای این کیهان ایستادهام؟ رسانههای جریان اصلی غرب، با هوشمندی تمام، دقیقاً در همین نقطه وارد عمل میشوند. آنها به جای آنکه مستقیم بگویند دین بد است، یک بستۀ جهانبینی سکولار را چنان هنرمندانه در لابهلای فیلمها، رمانها و بازیها جاسازی و جریانسازی میکنند که نوجوان، بدون آنکه بداند، پیشفرضهای دینی را منقضیشده مییابد.
نخستین کاری که رسانۀ مدرن با ذهن نوجوان میکند، تغییر تعریف او از واقعیت است. در جهانبینی دینی، عالم دارای دو لایۀ غیب(ملکوت) و شهادت(ماده) است و ارادۀ خداوند در لحظهلحظۀ هستی جریان دارد. اما جهانشناسی حاکم بر هالیوود و روش علمی ساینسی، جهانی را ترسیم میکند که سیستمی بسته و مکانیکی است. در فیلمهای علمی تخیلی و حتی درامهای اجتماعی، علت هر پدیدهای صرفاً مادی است. اگر معجزهای هم باشد مثل دنیای مارول یا هریپاتر، آن معجزه الهی نبوده و جادویی یا تکنولوژیک است که انسان یا ابرقهرمان آن را کنترل میکند.
پیام پنهانین فضاسازیها به نوجوان جستوجوگر این است که جهان، ساعت کوکی بزرگی است که خدا نهایتاً اگر باشد آن را کوک کرده و رفته است. این نگاه دئیستی(Deistic) یا طبیعتگرایانه، نوجوان را به این نتیجه میرساند که برای درک جهان، نیازی به وحی نیست؛ فرمولهای فیزیک کافیست. بدینسان، خدا از ربّالعالمین به یک ناظر خاموش تبدیل میشود که عملاً بود و نبودش در معادلات زندگی فرقی ندارد.
ضریۀ مهلکتر در تعریف انسان وارد میشود. در انسانشناسی اسلامی، انسان موجودی است که کرامت دارد اما کمالش در عبودیت و اتصال به منبع خلقت است. او مسافر است و دنیا مسیر. اما ایدئولوژی غالب رسانهای لیبرالاومانیسم، انسان را محور هستی و منبع حقیقت معرفی میکند. شعار مقدس انیمیشنها و فیلمهای نوجوانپسند چیست؟ قلبت را دنبال کن(Follow your heart) یا به خودت ایمان داشته باش. در این قرائت، خود انسان جایگزین خدا میشود.
آزادی در چنین فضاسازیهایی به معنای رهایی از هر قیدوبند بیرونی از جمله شریعت برای ارضای میل شخصی تعریف میشود. نوجوان در این اتمسفر بدون اینکه حواسش باشد یاد میگیرد که هر حکمی که با لذت یا تشخیص فردی او در تضاد باشد، دیکتاتوری است. رسانه با ترویج این نارسیسیسم معنوی، مفهوم تکلیف را که ستون فقرات بلوغ دینی است، به امری ضدانسانی و سرکوبگر تبدیل میکند. ظاهر قضیه این است که ما داریم فیلم، سریال، انیمیشن و یا بازی ویدئویی را تماش میکنیم و انجام میدهیم، اما این بستهها انگار که همان کلاس فلسفه هستند.
نوجوان امروز در رسانه با چه خدایی روبرو میشود؟ رسانۀ غربی اغلب خدا را در چارچوب خدای حفرهها(God of the Gaps) بازنمایی میکند. یعنی خدا فقط برای چیزهایی است که علم هنوز پاسخی برایشان پیدا نکرده است. در مستندهای علمی کیهانشناسی یا فیلمهایی نظیر میانستارهای، قهرمان داستان کسی است که با عقل و تکنولوژی بر مشکلات غلبه میکند، در حالی که شخصیتهای مذهبی اغلب در حال دعا کردن منفعلانه و غیرعقلانی نشان داده میشوند.
این تصویرسازی، یک دوقطبی کاذب در ذهن نوجوان میسازد که یا باید دانشمند و منطقی باشی مثل قهرمان فیلم، یا دیندار و خرافی. از آنجا که نوجوان مطابق با بحران هویتش تشنۀ منطق است، ناخودآگاه جذب جبهۀ علم میشود. رسانه به او نمیگوید که دین میتواند موتور محرک عقلانیت باشد؛ بلکه القا میکند که دین، پناهگاه نادانهاست.
جیمز فولر | حتی یک ملحد هم ایمان دارد
اکنون که با دیوید الکایند و معماری شناختی ذهن انسانها در مواجهه با دین آشنا شدیم، نوبت به آن است که لایۀ عمیقتری از وجود انسان را بکاویم. اگر الکایند به ما نشان داد که ظرف شناختی ذهن ما چگونه شکل میگیرد، جیمز فولر آمد تا نشان دهد که ما درون این ظرف، چه مظروفی از معنا و ارزش میریزیم. پیش از آنکه وارد زندگی و انگیزههای فولر از این سبک نظریه پردازی شویم، بیایید ابتدا تمایز ظریف و کلیدی بین این دو نظریه را بررسی کنیم.
تفاوت الکایند و فولر، تفاوت میان توانستن و ارزش نهادن است. دیوید الکایند که به شدت وفادار به پیاژه بود روی ساختارهای شناختی تمرکز داشت. سوال او این بود که آیا مغز این کودک توانایی پردازش مفهوم خدا را دارد؟ او به دین به چشم یک مسئلۀ ریاضی یا منطقی نگاه میکرد که ذهن باید آن را حل کند. بنابراین، بحث او بیشتر حول محور مکانیزمهای یادگیری و درک مفاهیم میچرخید.
اما جیمز فولر گامی فراتر نهاد. او نپرسید که ذهن چقدر کشش دارد؛ او پرسید که انسان زندگیاش را بر مدار چه چیزی میچرخاند؟ فولر معتقد بود که ایمان، صرفاً یک فعالیت مغزی نبوده و جهتگیری کل وجود انسان به سمت ارزشهاست. اگر الکایند به سختافزار ذهن(هوش، حافظه، درک انتزاعی) میپرداخت، فولر به سراغ نرمافزار معنایابی رفت. او دینداری را فراتر از مناسک، بهعنوان فرآیند معناسازی(Meaning Making) تعریف کرد. از نظر فولر، حتی یک ملحد هم ایمان دارد، زیرا او هم زندگیاش را وقف یک ارزش نهایی(مثل علم، انسانیت یا پول) کرده است. پس الکایند بر چگونگی درک تمرکز داشت و فولر بر چرایی زیستن و سلسلهمراتب ارزشها که ادامهای نیز بر نظریۀ الکاینددر سنین بعدی محسوب میشود.
جیمز فولر(۱۹۴۰-۲۰۱۵)، روانشناس و الهیاتدان آمریکایی، شخصیتی بود که نمیتوانست دین را در چارچوبهای خشک کلیسا یا آزمایشگاههای سرد روانشناسی محدود ببیند. او که استاد الهیات و توسعه انسانی در دانشگاه اموری(Emory) بود، با دغدغهای بزرگ روبرو شد که چرا ایمان برخی انسانها در طول زمان عمیقتر، بازتر و انسانیتر میشود، اما برخی دیگر در تعصب و جزماندیشی فسیل میشوند؟
چرا کارش به اینجا کشید؟ فولر تحت تأثیر سه ساختار فکری قرار داشت ۱. ژان پیاژه: برای درک ساختارهای ذهنی. ۲. لارنس کلبرگ: برای درک مراحل رشد اخلاقی. ۳. پاول تیلیش(الهیاتدان): که ایمان را دغدغۀ نهایی انسان(Ultimate Concern) تعریف میکرد. فولر دریافت که روانشناسی موجود، برای تحلیل ایمان ناتوان است. او نمیخواست ایمان را فقط به باور به خدا محدود کند. او میدید که انسانها در طول عمرشان، مدام در حال بازنویسی داستان زندگی خود هستند. انگیزۀ او این بود که بفهمد این معنایابی و بازنویسیاش از چه الگویی پیروی میکند.
به همین دلیل، او پروژهای عظیم را آغاز کرد و با مصاحبههای عمیق با صدها نفر(از ۳ ساله تا ۸۰ ساله، از یهودی و مسیحی تا آگنوستیک)، تلاش کرد تا مراحل تحول ایمان را کشف کند. او به دنبال این بود که بداند چگونه انسان از ایمان بسته، تقلیدی و وابسته به گروه به سوی ایمانی فراگیر، مستقل و جهانی حرکت میکند. نتیجهاش کتاب جریانساز او مراحل ایمان(Stages of Faith) شد که تا امروز،در میان اندیشمندان غربی دقیقترین نقشه برای فهم بلوغ معنوی انسان محسوب میشود. اگرچه ما با برخی از مسائلشان موافقیم اما با مبانی آنها در تمام موارد موفق نیستیم.
گام نخست | ایمان شهودی فرافکنانه(Intuitive-Projective Faith)
(سنین ۳ تا ۷ سالگی)
پیش از آنکه کودک بتواند بگوید خدا، او احساس بودن را تجربه میکند. فولر معتقد است که شالودۀ ایمان، در نوزادی(مرحلۀ ایمان اولیه یا تمایزنایافته) ریخته میشود؛ که اگر نوزاد آغوش گرم و امنی را تجربه کند، جهان را قابلاعتماد مییابد و اگر طرد شود، جهان را خصمانه میبیند. اما ماجرا از ۳ سالگی و با انفجار تخیل آغاز میشود.
چرا فولر نام این مرحله را شهودی فرافکنانه گذاشت؟ زیرا در این سن، کودک فاقد منطق علی و معلولی است. ذهن او مانند یک پروژکتور قدرتمند عمل میکند که تصاویر، فانتزیها و احساسات درونیاش را به پردۀ جهان بیرون فرافکنی(Project) میکند. در این مرحله، مرز میان واقعیت و خیال وجود ندارد. خدا، بابانوئل، غول چراغ جادو و شخصیتهای کارتونی، همگی در یک طبقه قرار دارند. ایمان در اینجا، ایمانی افسانهای و تقلیدی است. کودک خدا را میبیند، اما نه با چشم عقل، بلکه با چشم تخیل. او ممکن است خدا را پیرمردی که روی ابرها نشسته تصور کند که اگر عصبانی شود، رعدوبرق میزند.
چرا این مرحله، مهمترین دوران برای تربیت دینی است؟ چون ذهن کودک در این سن، بهشدت تأثیرپذیر و تصویرمحور است. او نمیتواند مفاهیم انتزاعی مثل رحمت یا عدالت را درک کند، اما تصویر آتش جهنم یا شیطان شاخدار را با تمام وجود حس میکند. اگر والدین یا مربیان در این سن، از اهرم ترس استفاده کنند مثلا اگر غذایت را نخوری خدا کورَت میکند! تصویر خدا در ذهن کودک با ترس و تابو گره میخورد. فولر هشدار میدهد که بسیاری از گرههای کور مذهبی در بزرگسالی، ریشه در همین تصاویر وحشتناکی دارد که در این مرحله، بدون فیلتر عقل، وارد ناخودآگاه کودک شدهاند.
اسلام به ما میآموزد که پاکترین اتصال قلبی در همین دوران است. پیامبر(ص) کودکان را به خاطر گریهشان و پاکیشان دوست داشت. در اسلام، تخیل کودک نباید سرکوب شود، باید جهتدهی شود. شاید اشتباه نظریات غربی این است که میخواهند کودک را زودتر از موعد عاقل کنند یا تخیلش را با فانتزیهای پوچ پر کنند.
اما تربیت اسلامی میگوید اجازه دهید کودک با خدا بازی کند مگر چه عیبی دارد با او حرف بزند و او را دوست داشته باشد، حتی با همان تصاویر خیالی. نقد ما به رسانۀ مدرن این است که به جای آنکه از این ظرفیت عظیم تخیل برای نشان دادن زیباییهای خلقت و مهربانی خدا استفاده کند، آن را با تخیلات صنعتی و جادویی پر میکند که در نهایت به شرک پنهان باور به قدرتهای غیرالهی منجر میشود.
گام دوم | ایمان اسطورهای لفظی(Mythic-Literal Faith)
(سنین ۷ تا ۱۲ سالگی؛ دوران دبستان)
پس از آنکه کودک از دنیای مهآلود و جادوییاش عبور کرد، با ورود به مدرسه با واقعیتی سفتوسخت به نام قانون و منطق روبرو میشود. او یاد میگیرد که ۲ به علاوه ۲ همیشه میشود ۴ و دیگر نمیتواند با خیالپردازی، واقعیت را تغییر دهد. در همین لحظه است که که آن ایمان رؤیایی قبل، دیگر پاسخگو نیست و کودک ناچار است وارد مرحلۀ دوم شود.
گذار به این مرحله، محصول یک بیداری شناختی و همزمان یک سرخوردگی تلخ است. کودک در این سن، توانایی تفکیک واقعیت از فانتزی را پیدا میکند. او کمکم میفهمد که بابانوئل یا غول چراغ جادو وجود ندارند. این کشف، اگرچه نشانۀ رشد است، اما برای کودک ترسناک و حتی غمگین است؛ زیرا جهان جادوییاش فرو میریزد. او از خود میپرسد که اگر غولها واقعی نیستند، نکند خدا هم واقعی نباشد؟
برای جلوگیری از فروپاشی ایمان، ذهن کودک استراتژی جدیدی میچیند که در آن چسبیدن به فکتها و داستانهای واقعی به وجود میآید. او خدا را در کتابها، تاریخ و روایتهای بزرگترها میجوید. او وارد این مرحله میشود چون نیاز دارد بداند قوانین دقیق این بازی جدید چیست تا بتواند در دنیای واقعی امنیت داشته باشد.
فولر نام این مرحله را با تناسب مسائل در آن انتخاب کرده است. ۱. اسطورهای(Mythic): چون کودک معنا را از طریق داستانها(قصۀ پیامبران، عاشورا، آفرینش) درک میکند. ۲. لفظی(Literal): چون او همه چیز را تحتاللفظی و ظاهری میفهمد و فعلا احتمال خلاف را هم در آن نمیدهد. در این مرحله، ذهن کودک تکبعدی است. اگر به او بگویید خدا دست یاریرسان دارد، او واقعاً یک دست بزرگ نامرئی را تصور میکند.
او توانایی درک استعاره را ندارد. داستان آدم و حوا برای او گزارش دقیق پلیسی از دو نفر است که دزدکی سیب خوردند! نه نمد هبوط! کودک در این پله، بهشدت به جزئیات و صحت داستانها حساس است. ایمان برای او یعنی پذیرش بیچونوهوای داستانهای مقدس همانطور که نوشته شدهاند.
مهمترین ویژگی این مرحله که دقیقاً با بحث الکایند(جستوجوی رابطه) همپوشانی دارد، حاکمیت عدالت متقابل است. خدای این مرحله، خدایی بینهایت عادل، اما مکانیکی است. فرمول ذهنی کودک این است که کار خوب = پاداش قطعی و کار بد = تنبیه قطعی این نگاه، به کودک امنیت میدهد. او جهان را مثل یک کلاس درس میبیند که اگر تکالیفش را انجام دهد، حتماً ستاره میگیرد. خدا در اینجا شبیه به یک ناظم دقیق یا حسابدار کیهانی است. هنوز خبری از مفاهیم پیچیدهای مثل بخشش بیدلیل، عشق ایثارگرانه یا حکمت رنج نیست.
گام سوم | ایمان ترکیبی عرفی(Synthetic-Conventional Faith)
(سنین نوجوانی و جوانی؛ دوران بلوغ و هویتیابی)
پس از آنکه کودک از دنیای خطکشیشدۀ دبستان عبور کرد و پا به سرزمین طوفانی نوجوانی گذاشت، با بحرانی تازه روبرو میشود. او دیگر یک کودک نیست که فقط به قصهها گوش دهد؛ او اکنون یک موجود اجتماعی است که میخواهد بداند من کیستم و چه کسی میتونم باشم و به کجا تعلق دارم؟
گذار به این مرحله، محصول ظهور قابلیت تفکر انتزاعی و بیداری نیاز عاطفی شدید به تعلق است. نوجوان متوجه میشود که جهان پیچیدهتر از آن است که با قانون خوبی کن، جایزه بگیر(مرحلۀ قبل) اداره شود. او میبیند که آدمهای خوب رنج میکشند و آدمهای بد خوشحالاند. آن خدای حسابدار قبلی ورشکست میشود. از سوی دیگر، نوجوان اکنون میتواند از چشم دیگران به خود نگاه کند.
نظر دوستان، گروه همسالان و جامعه برای او حکم مرگ و زندگی را پیدا میکند. او وحشت دارد از اینکه طرد شود. بنابراین، ذهن برای فرار از تنهایی و یافتن هویت، استراتژی جدیدی به عنوان حل شدن در گروهها درست میکند. او ایمانش را بر اساس آنچه دیگران(دوستان، خانواده، جامعه) باور دارند بنا میکند تا احساس امنیت و تعلق کند؛ انگار که خداوند در قامت رفیق فابریک است.
فولر این مرحله را ترکیبی عرفی مینامد، اما چرا؟ ۱. ترکیبی(Synthetic): چون نوجوان سعی میکند تکههای مختلف زندگیاش(مدرسه، خانواده، دوستان، دین) را با هم ترکیب کند تا یک هویت واحد بسازد. ۲. عرفی(Conventional): چون ایمان او دقیقاً منطبق بر عرف و هنجارهای گروهی است که دوستش دارد.
مهمترین ویژگی این مرحله، همنوایی(Conformity) است. نوجوان ایمان دارد، اما ایمانش عاریهای است. اگر از او بپرسید چرا به خدا باور داری؟ یا چرا حجاب داری؟، احتمالاً پاسخ میدهد چون خانوادهام اینطورند یا چون دین ما میگوید. او هنوز ایمان را درونسازی نکرده است و مثل یک آینه، باورهای محیط اطرافش را بازتاب میدهد. او عمیقاً مذهبی است، اما مذهبش مذهب خانواده است. اگر گروه دوستانش مذهبی باشند، او دوآتشه میشود و اگر آنها دینگریز باشند، او نیز احتمالا دین را کنار میگذارد. ترس اصلی او در اینجا گناه نیست، طرد شدن و رسوایی است.
تصویر خدا در این مرحله به شدت تغییر میکند و تبدیل به یک دوست صمیمی و همراه شخصی میشود. نوجوان نیاز دارد کسی او را درک کند چون احساس میکند والدینش او را نمیفهمند. پس خدایی میسازد که شنوندۀ رازهای مگو و تنهاییهای اوست. این خدا، خدایی مهربان، شخصی و حمایتگر است که وظیفهاش تأیید احساسات نوجوان است. رابطۀ با خدا در اینجا بسیار گرم و عاطفی است، اما فاقد عمق انتقادی است.
اسلام انزوا را نمیپسندد و مؤمن را در جمع میخواهد(یدالله مع الجماعه). همچنین، دوست داشتن خدا که در این مرحله اوج میگیرد، موتور محرک ایمان است. خطر مهلک این مرحله، تقلید در اصول است. اسلام میگوید در فروع(احکام) تقلید کن، اما در اصول(اعتقادات) باید خودت به یقین برسی. نوجوانی که خدا را فقط به خاطر هنجار گروه یا چشم همچشمی میپرستد، در واقع دچار نوعی شرک اجتماعی است. او رضایت خلق را با رضایت خالق اشتباه گرفته است اما نه اینکه این اشتباه چندان آگاهانه باشد و مقصودی پشت آن باشد.
شهید مطهری تعبیر زیبایی دارد که میگوید: «بسیاری از مردم، مسلمان جغرافیاییاند». یعنی چون در ایران به دنیا آمدهاند مسلماناند. ماندن در این مرحله، دقیقاً تولید همین مسلمانان شناسنامهای است که دینشان با وزش باد تبلیغات رسانهای تغییر میکند. هدف تربیت اسلامی، عبور از هویت عاریهای به سمت هویت توحیدی است؛ جایی که فرد حتی اگر تمام دنیا کافر شوند، مؤمن باقی میماند مانند ابراهیم که یک امت بود.
گام چهارم | ایمان فردیتیافته بازاندیشانه(Individuative-Reflective Faith)
(سنین جوانی و اوایل بزرگسالی؛ ۲۰ تا ۳۰ سالگی و گاهی تا آخر عمر)
پس از آنکه نوجوان در مرحلۀ قبل هویتش را در گروه حل کرده بود و خدا را از دریچۀ چشم دیگران میدید که البته لزوماًنیز چنین نیست اکنون با یک بحران وجودی سنگین روبرو میشود. او احساس میکند لباسی که اجتماع و خانواده برایش دوختهاند، دیگر اندازۀ تنش نیست. اینجا نقطۀ تولد من است؛ منی که میخواهد خودش سکان کشتی باورهایش را در دست بگیرد. گذار به این مرحله معمولاً با یک خروج فیزیکی یا ذهنی آغاز میشود. جوانی را تصور کنید که برای دانشگاه به شهر دیگری میرود، ازدواج میکند یا وارد بازار کار میشود. او ناگهان از پیلهٔ امن خانواده و دوستان همفکر خارج شده و با دیگری روبرو میشود.
او با استادی روبرو میشود که باورهای دینیاش را به چالش میکشد. او با دوستی از مذهب یا فرهنگ دیگر آشنا میشود که آدم بسیار خوبی است. این تعارضات، آن حباب ایمنی که گروه برایش ساخته بود را میترکاند. او از خود میپرسد که آیا من واقعاً به این چیزها اعتقاد دارم یا فقط چون پدرم گفته تکرار میکنم؟ این درد جدایی، او را مجبور میکند تا مسئولیت باورهایش را شخصاً بر عهده بگیرد. او دیگر نمیتواند بگوید ما معتقدیم؛ باید بگوید من معتقدم. فولر این مرحله را فردیتیافته(Individuative) و بازاندیشانه(Reflective) مینامد. بیایید این دو بال را کالبدشکافی کنیم:
در مراحل قبل، فرد نمادها را بدون فکر میپذیرفت. اما در این مرحله، او شروع به بازاندیشی و تحلیل میکند. او نمادها را میشکافد تا معنای پشت آنها را پیدا کند. او میپرسد که نماز یعنی چه؟ آیا صرفاً خم و راست شدن است یا یک مدیتیشن؟ در این مرحله، ایمان کمی سرد و خشک میشود، چون فرد در حال جراحی باورهایش است. او احساسات گرم گروهی را از دست میدهد تا به وضوح عقلی برسد. او دیگر خرافات، داستانهای عجیب و بخشهای غیرمنطقی باورهای دیگران را نمیپذیرد و سعی میکند باورهایی منسجم، منطقی و قابلدفاع برای خود بسازد. البته این مسئله تا حد زیادی به مشغولیتهای روانی و بهباشی او نیز مرتبط است.
تا پیش از این، گروه تصمیم میگرفت چه چیزی درست است. اما اکنون، خود فرد تبدیل به مدیر اجرایی ذهن خودش میشود. او باورها را غربال میکند. این مرحله، مرحلۀ اختیار تمامعیار است. اگر کسی در این مرحله دیندار بماند، دینداریاش بسیار ارزشمند است چون انتخاب کرده است، نه عادت. اما خطر بزرگ هم همینجاست که بسیاری در این غربالگری، کل دین را به دلیل عدم تطابق با عقل ابزاریشان دور میریزند. همانطور که در بحث نظریۀ الکایند نیز اشاره شد خیلی از بزرگترهای ما به چنین مراحلی نرسیدهاند و در مرحلۀ قبلی ماندهاند.
این مرحله، حساسترین پیچ خطرناک در رشد ایمان است. از منظر اسلام، عبور از مرحلۀ سوم(تقلید) به چهارم(تحقیق)، یک واجب شرعی است. اسلام اصول دین را تقلیدی نمیداند. فرد در این مرحله ممکن است چنان مغرور عقل خود شود که فکر کند هر چه من نمیفهمم، پس وجود ندارد. در انسانشناسی اسلامی، عقل(Reason) حجت باطنی است، اما اگر از وحی بریده شود، به بیراهه میرود.
اسلام میگوید نقد کن، غربال کن و انتخاب کن، اما بدان که عقل تو محدود و ممکن الخطا است و نباید خودت را جای خدا بنشانی. توقف در این مرحله، منجر به ظهور روشنفکری منهای دین یا دینداری سکولار میشود؛ که فرد خدا را قبول دارد، اما شریعت را چون قید و بند است و با آزادی فردیاش در تضاد است رد میکند. هنر اسلام در این است که فرد را تشویق میکند تا با پای عقل تا مرز حقیقت بیاید، اما با بال تسلیم در برابر حقیقتی که یافته پرواز کند.
گام پنجم | ایمان پیوندی(Conjunctive Faith)
(میانسالی و پس از آن؛ معمولاً پس از ۳۵-۴۰ سالگی)
ما جوان مرحلۀ چهارم را در قلهٔ عقلانیت و استقلال رها کردیم اما آیا این پایان راه است؟ هرگز. زمانی میرسد که همان جوان مغرور، حالا در میانههای عمر، خسته از خشکی منطق، در برابر پیچیدگیهای عظیم هستی زانو میزند. او میبیند که فرمولهای عقلانیاش نمیتوانند رنجهای عمیق، عشقهای متناقض و رازهای مرگ را توضیح دهند.
گذار به این مرحله، محصول شکست عقل ابزاری و ظهور خرد دیالکتیک است. فرد در مرحلۀ قبل(فردیتیافته) جهان را سفید و سیاه یا یا این یا آن میدید(یا علم درست است یا دین؛ یا سنت درست است یا مدرنیته). اما زندگی در گذر زمان به او سیلی میزند. او تناقضات را میبیند. میبیند که علم سرطان را درمان میکند، اما نمیتواند به بیمار امید بدهد. میبیند که فلان عارف بیسواد، حکمتی دارد که استاد دانشگاهش ندارد.
او درمییابد که حقیقت، بزرگتر از آن است که در قفس منطق ارسطویی جا شود. او میفهمد که برای درک خدا، باید جمع اضداد را بپذیرد. انگار اینجاست که او خود اجرایی و کنترلگرش را رها میکند و آماده میشود تا دوباره به صدای درونش گوش دهد. فولر این مرحله را پیوندی(Conjunctive) مینامد، زیرا فرد سعی میکند چیزهایی را که قبلاً متضاد میدید، به هم پیوند دهد.
در مرحلۀ چهارم، فرد نمادها را نقد میکرد و دور میریخت(مثلاً میگفت: دعا فقط تلقین روانی است). اما در مرحلۀ پنجم، او دوباره به دعا و مناسک برمیگردد، اما نه مثل کودکی(کورکورانه). او حالا میداند که کلمات نمیتوانند خدا را توصیف کنند، پس به نمادها به چشم پنجرههایی رو به بینهایت نگاه میکند. او قرآن میخواند برای شنیدن تپش قلب هستی. او میفهمد که اسطورهها و داستانهای دینی، اگرچه شاید از نظر تاریخی دقیق نباشند، اما حامل حقیقت وجودی هستند. پل ریکور(فیلسوف) این حالت را سادگی دوم مینامد؛ یعنی بازگشت به ایمان بیآلایش، اما پس از عبور از کورۀ نقد.
انگار در این نظریه خدای این مرحله، خدای بزرگیست. هم بسیار دور است و هم از رگ گردن نزدیکتر. هم جبار است و هم رحمان. فرد در این مرحله یاد میگیرد که با ابهام زندگی کند. او دیگر اصرار ندارد که همه چیز را حل کند. او میتواند حقیقت دین خود را عاشقانه دوست داشته باشد و همزمان، حقیقت نهفته در ادیان دیگر را هم ببیند و محترم بشمارد، بدون آنکه دچار نسبیتگرایی پوچ شود. او از مرزهای قبیلهای عبور کرده، اما ریشههایش را قطع نکرده است.
رسانههای عصر حاضر(New Age) و پستمدرن، شباهت ظاهری زیادی به این مرحله دارند، اما محتوای آن را نابود میکنند. ایمان پیوندی واقعی، ریشه در یک سنت عمیق دارد مثلاً یک مسلمان عارف که مسیحیت را هم میفهمد. اما رسانه، مدلی را ترویج میکند که فرد ریشه در هیچجا ندارد. رسانه میگوید از بودیسم مدیتیشن را بردار، از سرخپوستان چپق صلح را بگیر و از اسلام سماع را! مثل درست کردن سالاد. البته به سختی میتوان گفت که آنها اصلا به نفع سلام هم کار کردهاند چرا که بهشدت اسلامهراس هستند. این رویکرد، به جای رسیدن به وحدت وجود، به آشفتگی وجود منجر میشود. رسانه، تحمل ابهام(ویژگی مثبت مرحلۀ ۵) را به بیقیدی و بیتعهدی تفسیر میکند.
در ایمان پیوندی، فرد به شریعت و اصول پایبند است و روح آن را میبیند. رسانه اما تلاش میکند این مرحله را به عنوان معنویت بدون شریعت(SBNR – Spiritual But Not Religious) معرفی کند. فیلمها و کتابهای زرد روانشناسی القا میکنند که رسیدن به خدا یعنی رهایی از هرگونه ساختار اصل کلی معنویت مهم است حالا چه میخواهد خداسو باشد چه غیرخداسو.
اگر فردی بدون داشتن پایههای محکم که باید در مراحل قبل ساخته میشد بخواهد ادای این مرحله را درآورد، به دام بیتفاوتی نسبت به حق و باطل میافتد. اسلام میگوید حقیقت نزد خدا واحد است، اما راهها به سوی او بسیارند. مؤمن این مرحله باید مراقب باشد که به بهانۀ صلح کل بودن، مرز میان توحید و شرک را گم نکند. او باید جامع اضداد باشد(اشداءُ علی الکفار، رحماءُ بینهم)؛ یعنی هم صلابت عقیده داشته باشد و هم سعۀ صدر عرفانی.
گام ششم | ایمان و کلیتبخش(Universalizing Faith)
(مرحلهای بسیار نادر؛ قلۀ نهایی بلوغ)
ما در مرحلۀ پنجم، انسان خردمندی را دیدیم که جامع اضداد بود؛ کسی که حقیقت را در آغوش میگرفت و با ابهام و راز کنار میآمد. اما فولر معتقد است که حتی این مرحله نیز پایان راه نیست. چرا؟ زیرا انسان مرحلۀ پنجم، اگرچه حقیقت را میفهمد، اما هنوز درگیر حفظ خود است. او ممکن است به یک فیلسوف عارفمسلک تبدیل شود که در کنج عزلت نشسته و از زیباییهای حقیقت لذت میبرد، اما حاضر نیست برای آن خون بدهد.
گذار به این مرحله انگار که انقلابی وجودی است. فرد در مرحلۀ پنجم، شکاف عمیقی را میان آنچه جهان هست و آنچه خدا میخواهد میبیند. او دیگر نمیتواند با این شکاف کنار بیاید. تحمل او تمام میشود. او به نقطهای میرسد که دیگر امنیت شخصی، آبرو و حتی بقا برایش ارزشی ندارد. او احساس میکند که باید خودش را قربانی کند تا این شکاف پر شود. بنابراین، موتور محرک این مرحله، عشق است. فرد از خود(Ego) عبور میکند و ارادۀ خود را تماماً در ارادۀ حق فانی میسازد. او دیگر به خدا فکر نمیکند، بلکه انگار دستان خدا روی زمین میشود.
فولر این مرحله را جهانیکننده مینامد، زیرا فرد دیگر مرزهای من و ما را نمیشناسد؛ همۀ جهان برای او خانواده است. در مراحل قبل، فرد همیشه گروهی را خودی و گروهی را غیرخودی میدانست. اما در این مرحله، فرد با دشمنانش همانگونه رفتار میکند که با دوستانش است. او درد یک کودک در آن سوی دنیا را دقیقاً مثل درد فرزند خودش حس میکند. شخصیتهایی مانند امام خمینی، امام خامنهای، گاندی، مارتین لوتر کینگ، مادر ترزا و در قلههای بالاتر پیامبران و اولیای الهی، در این طبقه جای میگیرند. آنها از مرزها و فواصل میان انسانها مثل نژاد و ملیت عبور میکنند تا به هستۀ مشترک انسانیت برسند.
مهمترین ویژگی این مرحله، ایثار است. فرد در این مرحله چنان شفاف میشود که نور خدا بدون هیچ مانعی از او عبور میکند. او دیگر دغدغۀ نجات خود را ندارد؛ دغدغهاش نجات جهان است. به همین دلیل، این افراد غالباً برای ساختارهای موجود(سیاسی و مذهبی) خطرناک محسوب میشوند. چون آنها با معیارهای زمینی قابلخریدوفروش یا تهدید نیستند(چطور میتوانید کسی را که از مرگ نمیترسد، تهدید کنید؟). آنها اغلب شهید میشوند، اما خونشان تاریخ را تغییر میدهد.
رسانههای سکولار با این مرحله مشکل عمیقی دارند، زیرا ایثار محض با منطق لذتجویی سرمایهداری در تضاد است. پس چه میکنند؟ آنها قدیسان را بیخطر میکنند. رسانه تصویر قهرمانان مرحلۀ ششم را تحریف میکند. مثلاً از نلسون ماندلا یا گاندی، فقط جملات قشنگ دربارۀ صلح و لبخند را پخش میکند، اما مبارزۀ سرسختانه و رنجهای آنها علیه ظلم را سانسور میکند. آنها این افراد را تبدیل به پوسترهای انگیزشی میکنند. پیام رسانه این است که اینها آدمهای خوبی بودند که لبخند میزدند، نه اینکه اینها کسانی بودند که کل سیستم فاسد را به چالش کشیدند. رسانۀ غرب سعی میکند از آنها بتهای مقدس دوردست بسازد تا کسی هوس نکند راهشان را ادامه دهد.
رسانۀ غرب خلأ نیاز انسان به انسان کامل را با ابرقهرمانان مارول و امثال آن پر میکند. تفاوت کجاست؟ ابرقهرمان هالیوودی با قدرت زور و تکنولوژی و ایدئولوژیهای اشتباه دنیا را نجات میدهد(منطق قدرت)، اما انسان مرحلۀ ششم با قدرت عشق و فداکاری دنیا را بیدار میکند(منطق معنا). رسانه با اشباع ذهن از قهرمانان خیالی، ذائقه را تغییر میدهد تا انسان مدرن دیگر نتواند عظمت یک شهید را درک کند و او را صرفاً یک بازندۀ احساساتی ببیند.
آنچه فولر ایمان جهانیکننده مینامد، در اسلام همان مقام فناء فیالله ما با مبانی تقریبا متفاوت است. شخصیت امام حسین(ع)، الگوی تام و تمام این مرحله است. کسی که برای احیای حقیقت، از تمام تعلقاتش(فرزند، جان، آبرو) گذشت. او مرزهای زمان و مکان را درنوردید و به یک حقیقت جهانی تبدیل شد. دقت کنید که در نظریۀ فولر، گاهی این مرحله به نوعی اومانیسم متعالی(عشق به انسان) تعبیر میشود. اما در اسلام، عشق به انسان، فرع بر عشق به خدا است.
انسان کامل اسلامی(مثل حضرت علی ع)، اگر به یتیم محبت میکند یا اگر در جنگ شمشیر میزند، هر دو ناشی از یک ریشه است و آن هم اجرای فرمان خدا است. او صلحطلب منفعل(مثل برخی تفاسیر تحریف شده از مسیحیت) نیست؛ او مجاهد است. او جایی که خدا بخواهد، مظهر رحماءُ بینهم است و جایی که باید، مظهر اشداءُ علی الکفار. نقطۀ اوج دینداری در اسلام، رسیدن به اینجاست که انسان دیگر خودی ندارد؛ او یدالله و عینالله میشود. و این دقیقاً همان حلقهای است که رسانۀ غربی با ترویج فردگرایی، سعی دارد انسان را فرسنگها از آن دور نگه دارد.
علیرغم جذابیت نظریۀ فولر، علاوه بر اشکالاتی که به مبانی آن وارد کردیم و راهش را از جهانبینی اسلامی جدا کردیم بزرگترین نقد وارد بر آن، دشواری عملیاتیسازی(Operationalization) است. منتقدان معتقدند که این مراحل، چنان انتزاعی و پیچیدهاند که نمیتوان آنها را در قالب پرسشنامههای استاندارد و متغیرهای کمّی دقیق سنجید. روش اصلی فولر مبتنی بر مصاحبههای بالینی طولانی است که تحلیل آنها بهشدت به تفسیر ذهنی محقق وابسته است؛ همین وابستگی به برداشت شخصی، باعث شده تا پایایی و تکرارپذیری این نظریه در پژوهشهای تجربی گسترده زیر سوال برود.
به بیان ساده، فولر نقشهای بسیار زیبا از روح انسان ترسیم کرده، اما ابزاری عینی و دقیق مانند خطکش به دست پژوهشگران نداده تا بتوانند جایگاه دقیق هر فرد را بدون دخالت سلیقه، روی این نقشه مشخص کنند.
فرجام سخن
در این پویش معرفتی، ما با گذر از دالانهای نظری دیوید الکایند و جیمز فولر در پی قسمتهای قبل دریافتیم که دینداری یک وضعیت ایستا نبوده و دائماً درحال تحول است؛ جریانی سیال که از ترسهای کودکی آغاز میشود، در کورۀ نقد نوجوانی صیقل مییابد و اگر متوقف نشود، به قلههای عشق ایثارگرانه و فنای در حق منتهی میگردد. آنچه در این واکاوی بیش از همه رخ نمود، نقش پیچیده و اغلب بازدارندۀ رسانههای مدرن در این نردبان تکامل بود.
ما دریافتیم که تراژدی انسان معاصر، بیدینی نبوده و توقف رشد است. بسیاری از ما در جسم بزرگسالانی ۴۰ ساله، هنوز در شخصیت نوجوانی هیجانزده ماندهایم و ادراکمان از خداوند و دینداریاش تا همان اندازه است و رسانه، بزرگترین حامی این کودکماندگی جمعی است، زیرا مدیریت تودههای نابالغ، بسیار آسانتر از مواجهه با انسانهای رشید و موحد است.
اکنون که نقشۀ راه را در دست داریم و میدانیم که در کدام مختصات ایستادهایم، پرسش اساسی و نهایی رخ مینماید و آن اینکه در برابر این مهندسی چه باید کرد؟ حال که دانستیم الگوریتمها چگونه نردبان آسمان را از زیر پایمان میکشند، راهکارهای عملی برای تربیت دینی مقاوم و درست در عصر هوش مصنوعی و رسانۀ سکولار حال چیست؟ چگونه میتوانیم فرزندانمان و خودمان را از تلههای شناختی هر مرحله عبور دهیم و به ساحل امن ایمان آگاهانه برسانیم؟ نظراتتان را برایمان بنویسید.
دیدگاهتان را بنویسید