آشنایی با اساطیر نورس و وایکینگی؛ سوژۀ این روزهای بازیها و فیلمها
آشنایی با اساطیر نورس و وایکینگی؛ سوژۀ این روزهای بازیها و فیلمها
با رصد رسانههای غربی از فیلم و سریال گرفته تا بازیهای ویدیویی متوجه میشویم که سالهاست علاوه بر اسطورههای رومی و یونانی، اسطورههای نورس مورد قبول ویاکینگها قبل از ظهور مسیحیت مورد توجه قرار گرفتهاند و سوژۀ ساخت آثار متعددی قرار گرفتهاند. در این مطلب به شناخت خلاصهوار اساطیر نورس پرداختهایم و برخی از آثار مهمی که بر اساس این اسطورهها ساخته شدهاند را رصد کردهایم که لیست آنها را جهت اطلاع شما میآوریم.
به نظر میرسد علت اصرار و پافشاری بر استفاده از اسطورههای نورس به این دلیل است که اروپاییان و آمریکاییها برای تمدن و تاریخ نداشتۀ خود، تمدن و تاریخی بتراشند و همچنین جهت تنوع مخاطبان خود، جای اسطورههای رومی و یونانی از این اسطورهها برای آثار خود استفاده کنند.
علاوه بر آن روح تشنۀ خداگرای انسان غربی که در شدت ضعف خود قرار دارد، انسانی که افکارش آغشته به پوچگرایی و یأس است را با چنین ایدئولوژیهای بدلی سیراب کنند و آخرتی به نام والهالا را برایشان جا بیندازند و تصویری از تاریخ و فرهنگ نداشتهشان به تصویر بکشند که نمونۀ آن را در سریالی مانند وایکینگها میبینیم که بهدنبال نمایش فرهنگ و دامپروری و کشاورزی و هنر کشتیسازی هستند آن هم برای وحشیهای مجنونی که در کاسۀ تراشیده و تکه شدۀ سر انسان غذا میخوردند. وایکنیگهایی که ریشۀ اسمشان به دزدی و غارتگری برمیگردد و هویتشان بر بیهویتی ددمنشانه بنا شده.
در این مطلب خلاصهای از اسطورههای نورس را خدمت شما ارائه میکنیم برای آشنایی بیشتر و تحلیل بهترتان در آثار رسانهای که ممکن است بارها و بارها با آنها روبرو شوید.
روایت کامل کیهانشناسی و سرنوشت در اساطیر نورس
اساطیر نورس، مجموعه داستانها و باورهای مردمان اسکاندیناوی(وایکینگها) است که پیش از مسیحیت در شمال اروپا رواج داشت. برخلاف بسیاری از اساطیر جهان که بر پایۀ پیروزی نهایی خیر بر شر بنا شدهاند، اساطیر نورس روایتی تراژیک و تقدیرگرایانه است.
در این جهان، حتی خدایان نیز میدانند که روزی خواهند مُرد و جهان در آتش خواهد سوخت. اما این اساطیر بهدنبال نمایش مبارزه با شجاعت در برابر سرنوشتی اجتنابناپذیر است.
فهرست مطالب
Toggleفصل اول: آغاز در خلأ (Ginnungagap)
پیش از آنکه خاکی باشد یا آسمانی، و پیش از آنکه خدایان نفس بکشند، تنها گینونگاگاپ (Ginnungagap) وجود داشت؛ یک شکاف عظیم، یک دره بیانتها و تاریک از خلأ.
در شمال این شکاف، سرزمینی از یخ و مه به نام نیفلهایم (Niflheim) قرار داشت. سرزمینی تاریک با رودخانههای سمی و منجمد. در جنوب شکاف، سرزمین آتش و شعلههای سوزان به نام موسپلهایم (Muspelheim) واقع بود که توسط غول آتشین و باستانی، سورت (Surtr) نگهبانی میشد.
برای اعصار طولانی، این دو نیرو جدا بودند. اما سرانجام، هوای گرم موسپلهایم به سمت شمال وزید و با یخهای نیفلهایم در گینونگاگاپ برخورد کرد. از این همآغوشی آتش و یخ، قطرات آب شکل گرفتند و از میان این قطرات، نخستین موجود زنده پدید آمد: یمیر (Ymir).
یمیر یک خدا نبود، بلکه اولین و بزرگترین یوتون (Jotun) یا غول یخی بود. او نه نر بود و نه ماده، و وقتی به خواب رفت، از عرق زیر بغلش غولهای دیگری زاییده شدند و از پاهایش غولهای ششسر پدید آمدند. این آغاز نژاد «غولهای یخی» (Frost Giants) بود، دشمنان ابدی خدایان.
اما یمیر تنها نبود. از ذوب شدن یخها، موجودی دیگر نیز پدید آمد: گاوی عظیم به نام اودوملا (Audhumla). یمیر از شیر این گاو تغذیه میکرد. گاو نیز برای تغذیه، سنگهای شور و یخزده را میلیسید.
در روز اول لیسیدن، موهای یک مرد از سنگ بیرون زد. در روز دوم، سر او و در روز سوم، تمام بدن او آزاد شد. نام او بوری (Buri) بود؛ اولین خدا.
بوری پسری داشت به نام بور (Bor). بور با یکی از غولها ازدواج کرد و صاحب سه پسر شد که سرنوشت جهان را تغییر دادند: اودین (Odin)، ویلی (Vili) و وه (Ve).
فصل دوم: قتل یمیر و معماری جهان
اودین و برادرانش که مظهر نظم و آگاهی بودند، نتوانستند هرجومرج و توحش یمیر و غولهای یخی را تحمل کنند. آنها علیه یمیر شورش کردند و در نبردی عظیم، غول بزرگ را کشتند.
خون یمیر چنان فوران کرد که سیلابی عظیم به راه انداخت و تقریباً تمام نژاد غولهای یخی را غرق کرد (به جز دو غول که فرار کردند و نسل غولها را ادامه دادند).
برادران خدا، جسد بیجان یمیر را به مرکز گینونگاگاپ کشیدند و از اجزای بدن او جهان را ساختند:
- از گوشت او، زمین را ساختند.
- از خون او، دریاها و اقیانوسها را پدید آوردند.
- از استخوانهای او، کوهها را تراشیدند.
- از دندانهایش، صخرهها و سنگریزهها را ساختند.
- از موی او، جنگلها و گیاهان روئیدند.
- و از کاسۀ سر او، گنبد آسمان را ساختند و آن را بر فراز زمین قرار دادند. چهار کوتوله (Dwarf) در چهار جهت اصلی مأمور نگه داشتن این کاسه سر شدند (نامهایشان معادل شرق، غرب، شمال و جنوب بود).
- نهایتاً از مغز یمیر، ابرها را در آسمان پراکنده کردند.
آنها جرقه های آتش موسپلهایم را گرفتند و به آسمان پرتاب کردند تا خورشید، ماه و ستارگان شوند.
خلق انسان
روزی اودین و برادرانش در ساحل دریا قدم میزدند که دو تکه چوب را یافتند که موج به ساحل آورده بود (یکی درخت زبانگنجشک و دیگری نارون). خدایان تصمیم گرفتند به این چوبها جان ببخشند.
- اودین به آنها نفس و حیات داد.
- ویلی به آنها عقل و احساس داد.
- وه به آنها ظاهر، گفتار و حواس داد.
آنها آسک (Ask) و امبلا (Embla) نام گرفتند؛ نخستین زن و مرد و اجداد تمام انسانها.
فصل سوم: درخت جهان و نُه قلمرو (The Cosmos)
جهان نورس کروی نیست، بلکه بر شاخهها و ریشههای درختی عظیم استوار است: ایگدراسیل (Yggdrasil)، درخت زبانگنجشک جهان. این درخت محور تمام هستی است. ریشههایش به اعماق تاریخ و شاخههایش به آسمانها میرسد.
این درخت نه قلمرو (Nine Realms) را در خود جای داده است که به سه سطح تقسیم میشوند:
سطح بالا (آسمانی)
- آسگارد (Asgard): خانه خدایان اصلی (آسیر – Aesir) مانند اودین و ثور. جایی زرین و باشکوه.
- واناهایم (Vanaheim): خانه خدایان طبیعت و باروری (ونیر – Vanir) که گروهی دیگر از خدایان بودند.
- الفهایم (Alfheim): سرزمین الفهای نورانی (Light Elves)، موجوداتی زیبا و درخشان.
سطح میانی (زمینی)
- میدگارد (Midgard): “سرزمین میانه”، خانه انسانها. دور تا دور آن توسط اقیانوسی احاطه شده که ماری عظیم در آن ساکن است. میدگارد توسط پل رنگینکمانی بیفروست (Bifrost) به آسگارد متصل میشود.
- یوتونهایم (Jotunheim): سرزمین غولها. جایی وحشی، سرد و کوهستانی که دشمنان خدایان در آن زندگی میکنند.
- سوارتآلفهایم (Svartalfheim) یا نیداولیر: سرزمین کوتولهها (Dwarves) و الفهای تاریک. آنها استادان آهنگری و صنعتگران زیرزمینی هستند.
سطح پایین (زیرین)
- نیفلهایم (Niflheim): سرزمین یخ و مه اولیه.
- موسپلهایم (Muspelheim): سرزمین آتش اولیه و خانه سورت.
- هلهایم (Helheim): سرزمین مردگان. کسانی که به مرگ طبیعی (پیری یا بیماری) میمیرند به اینجا میروند. اینجا قلمرویی تاریک و غمگین است که توسط الههای نیمهزنده و نیمهمرده به نام هل (Hel) اداره میشود.
درخت ایگدراسیل ساکنانی دارد
- در نوک درخت، عقابی دانا نشسته است.
- در ریشهها، اژدهایی به نام نیدهوگ (Nidhogg) دائماً در حال جویدن ریشه درخت است تا آن را نابود کند.
- سنجابی به نام راتاتوسکر (Ratatoskr) دائم بین عقاب و اژدها میدود و دشنامهای آنها را به یکدیگر میرساند.
فصل چهارم: خدایان و عصر طلایی
در آسگارد، خدایان به رهبری اودین زندگی میکردند. اودین خدایی پیچیده بود. او مانند زئوس صرفاً پادشاه نبود، بلکه خدای جنگ، مرگ، شعر و حکمت بود. او تشنهی دانش بود.
اودین برای به دست آوردن دانشِ “رونها” (حروف جادویی)، خود را نُه شبانه روز از درخت ایگدراسیل آویزان کرد و نیزه خودش را در پهلویش فرو برد (قربانی کردن خود برای خود). او همچنین یک چشم خود را فدا کرد تا بتواند از چاه میمیر (چاه دانش) بنوشد. به همین دلیل او را «خدای یکچشم» مینامند.
پسر او، ثور (Thor)، محبوبترین خدا بود. خدای رعد و برق، با موهای قرمز و پتکی افسانهای به نام میولنیر (Mjolnir). ثور محافظ آسگارد و میدگارد بود و دائماً با غولها میجنگید. برخلاف پدرش که حیلهگر بود، ثور ساده، روراست و بسیار قدرتمند بود.
اما در میان خدایان، شخصیتی بود که نه کاملاً خدا بود و نه کاملاً غول، اما در میان آسیر زندگی میکرد: لوکی (Loki).
لوکی، خدای شرارت و نیرنگ، برادر خونی اودین بود (طی پیمانی باستانی). او گاهی به خدایان کمک میکرد و گاهی آنها را به دردسر میانداخت. لوکی نماد تغییر، آشوب و هوش سیاه بود.
فرزندان هیولایی لوکی
لوکی با یک غول ماده رابطهای پنهانی داشت و صاحب سه فرزند وحشتناک شد که اودین با دیدن آینده، متوجه شد آنها عامل نابودی جهان خواهند بود:
- یورمونگاند (Jormungandr): مار عظیم. اودین او را به اقیانوس میدگارد انداخت. او آنقدر بزرگ شد که دور دنیا پیچید و دم خود را گاز گرفت.
- هل (Hel): دختری که نیمی از بدنش زیبا و نیمی جسد پوسیده بود. اودین او را به دنیای مردگان تبعید کرد تا ملکه آنجا باشد.
- فنریر (Fenrir): گرگی عظیم. خدایان او را در آسگارد نگه داشتند، اما او روز به روز بزرگتر و درندهتر میشد. خدایان تصمیم گرفتند او را زنجیر کنند. فنریر هر زنجیری را پاره میکرد. سرانجام کوتولهها نواری جادویی و بسیار نازک به نام گلیپنیر ساختند (از صدای پای گربه، ریش زن، ریشه کوه و…). فنریر که مشکوک شده بود، شرط کرد که تنها در صورتی اجازه میدهد این نوار را به او ببندند که یکی از خدایان دستش را در دهان او بگذارد. تنها تیر (Tyr)، خدای شجاعت، جرأت کرد دستش را در دهان گرگ بگذارد. وقتی فنریر بسته شد و نتوانست فرار کند، گاز گرفت و دست تیر را قطع کرد. فنریر تا روز راگناروک در بند ماند.
فصل پنجم: مرگ بالدر و آغاز پایان
دوران طلایی خدایان ابدی نبود. کابوسها به سراغ بالدر (Baldur) آمدند. بالدر پسر دوم اودین و فریگا، خدای نور، زیبایی و پاکی بود. او چنان محبوب بود که تمام موجودات او را دوست داشتند و چهرهاش نور میپاشید.
خوابهای بالدر از مرگش خبر میدادند. مادرش، فریگا (Frigga)، وحشتزده شد. او به سراسر نه قلمرو سفر کرد و از تمام موجودات و اشیاء (سنگها، فلزات، بیماریها، حیوانات، چوبها) سوگند گرفت که هرگز به بالدر آسیب نرسانند. همه سوگند خوردند، جز یک گیاه کوچک و بیاهمیت که بر تنه درخت بلوط میروئید: دارواش (Mistletoe). فریگا فکر کرد این گیاه جوانتر و ضعیفتر از آن است که نیاز به سوگند باشد.
خدایان که میدانستند بالدر رویینتن شده، سرگرمی جدیدی یافتند. آنها در تالار بزرگ جمع میشدند و به سمت بالدر سنگ، نیزه و تبر پرت میکردند و همگی کمانه میکرد و به او آسیب نمیزد.
لوکی، حسادت وجودش را فرا گرفت. او خود را به شکل پیرزنی درآورد و نزد فریگا رفت و با حیلهگری پرسید: «آیا واقعاً همه چیز سوگند خورد؟» فریگا اعتراف کرد که از دارواش سوگند نگرفته است.
لوکی فوراً دارواش را کند، آن را تیز کرد و به تیری مرگبار تبدیل کرد. او به تالار برگشت و هود (Hodr)، برادر نابینای بالدر را دید که گوشهای ایستاده بود. لوکی به او گفت: «چرا تو به برادرت احترام نمیگذاری و چیزی پرتاب نمیکنی؟» هود گفت: «من نمیبینم و سلاحی هم ندارم.» لوکی تیر دارواش را در دست او گذاشت و دستانش را نشانه گرفت. هود تیر را رها کرد.
تیر مستقیم بر قلب بالدر نشست. خدای نور، بیجان بر زمین افتاد.
سکوت و وحشت آسگارد را فرا گرفت. این نخستین قتلی بود که در میان خدایان رخ میداد. بزرگترین غم تاریخ آغاز شد.
تلاش برای بازگشت
هرمود (Hermod)، یکی دیگر از پسران اودین، سوار بر اسب هشتپای اودین (اسلیپنیر) شد و به هلهایم تاخت تا برادرش را بازگرداند. او به ملکه هل التماس کرد.
هل شرطی گذاشت: «اگر تمام موجودات جهان، زنده و مرده، برای بالدر گریه کنند، او را پس میدهم. اما اگر حتی یک موجود گریه نکند، او نزد من میماند.»
پیام به سراسر جهان رفت. همه گریستند؛ انسانها، خدایان، سنگها و درختان. اما در غاری تاریک، غولی ماده (که در واقع لوکی تغییر قیافه داده بود) نشسته بود و گفت: «من برای بالدر گریه نمیکنم. بگذار هل آنچه دارد را نگه دارد.»
بدین ترتیب، بالدر در دنیای مردگان ماندنی شد.
مجازات لوکی
خدایان که دانستند کار لوکی بوده، خشمگین شدند. لوکی فرار کرد اما سرانجام دستگیر شد. آنها لوکی را به تخته سنگی در غاری عمیق بستند. ماری سمی را بالای سرش قرار دادند تا زهرش قطرهقطره بر صورت لوکی بچکد.
همسر وفادار لوکی، سیگین (Sigyn)، کاسهای در دست گرفت و بالای سر او ایستاد تا زهر را جمع کند. اما هر بار که کاسه پر میشد و او میرفت تا آن را خالی کند، قطرهای زهر بر صورت لوکی میریخت. لوکی از درد چنان به خود میپیچید که زمین میلرزید (منشاء زلزلهها). او محکوم بود تا راگناروک در آنجا بماند.
فصل ششم: فیمبولوینتر (زمستان بزرگ)
مرگ بالدر نظم جهان را بر هم زد. خورشید کمفروغ شد. عصری به نام فیمبولوینتر (Fimbulwinter) فرا رسید. سه زمستان پیاپی بدون هیچ تابستانی در میانشان. برف از چهار جهت بارید. یخبندان و طوفان بیداد کرد.
در پی قحطی، اخلاقیات فرو ریخت. برادر خون برادر را ریخت، پدران و پسران به جان هم افتادند و زنا و خیانت جهان انسانها را فرا گرفت. این مقدمهی پایان بود.
فصل هفتم: راگناروک (گرگومیش خدایان)
سرانجام، روزی که اودین قرنها از آن میترسید فرا رسید. خروسهای زرین در آسگارد، زرشکی در هلهایم و زنگزده در یوتونهایم آواز خواندند.
-
شکستن بندها: زمین لرزید. کوهها فرو ریختند. زنجیرهای فنریر پاره شد و گرگ عظیم آزاد شد. دهانش چنان باز بود که فک پایینش روی زمین و فک بالایش به آسمان میسید. یورمونگاند از اقیانوس برخاست و امواج سمی به خشکی فرستاد. لوکی نیز آزاد شد.
-
لشکرکشی: کشتی ناگلفار (Naglfar)، که از ناخنهای مردگان ساخته شده بود، بر روی سیلاب به حرکت در آمد. سکاندار آن لوکی بود و لشکری از غولها و مردگان هلهایم را حمل میکرد. از جنوب، آسمان شکافت و سورت (غول آتشین) با شمشیر درخشانش همراه با پسران موسپل آمدند. وقتی از روی پل بیفروست گذشتند، پل زیر پایشان شکست.
-
نبرد نهایی در دشت ویگرید:
تمام نیروها در دشتی وسیع به نام ویگرید روبرو شدند. هایمدال، نگهبان خدایان، در شیپور گالارهورن دمید و خدایان را بیدار کرد. اودین زره پوشید و با نیزهاش (گونگنیر) پیش رفت. این نبردی برای پیروزی نبود، نبردی برای مرگ با افتخار بود.
-
اودین در برابر فنریر: پدر همگان به نبرد گرگ عظیم رفت. اما فنریر چنان قدرتمند بود که اودین را بلعید. این پایان خدای خدایان بود. اما ویدار، پسر خاموش اودین، پا در دهان گرگ گذاشت و فک او را درید و انتقام پدر را گرفت.
-
ثور در برابر یورمونگاند: ثور با دشمن دیرینهاش، مار جهان، جنگید. او با پتک خود جمجمه مار را خرد کرد و هیولا را کشت. اما سم مار بر ثور اثر کرد. ثور تنها نُه قدم به عقب برداشت و سپس بر زمین افتاد و مُرد.
-
هایمدال در برابر لوکی: این دو دشمن قدیمی با هم جنگیدند و زخمهای مرگبار به هم زدند و هر دو کشته شدند.
-
تیر در برابر گارم: تیر (خدای تکدست) با سگ جهنمی گارم جنگید و هر دو یکدیگر را کشتند.
-
فرجام: در نهایت، سورت، غول آتشین، شمشیر خود را بر زمین کوبید. شعلههای آتش تمام جهان را فرا گرفت. نه قلمرو سوختند. ایگدراسیل لرزید. خدایان مردند، انسانها مردند و جهان در اقیانوس غرق شد و به تاریکی اولیه بازگشت.
فصل هشتم: تولد دوباره (Gimlé)
آیا این پایان همه چیز بود؟ در اساطیر نورس، زمان خطی نیست، بلکه دایرهای است.
پس از مدتی طولانی، زمین بار دیگر از دل دریا، سبز و تازه بیرون آمد. عقابها دوباره بر فراز آبشارها پرواز کردند.
تعدادی از خدایان زنده مانده بودند:
- ویدار و والی (پسران اودین) که انتقامجو بودند.
- مودی و مگنی (پسران ثور) که پتک پدرشان را به ارث بردند.
- و از همه مهمتر، بالدر و برادرش هود از دنیای مردگان بازگشتند، زیرا هلهایم نیز نابود شده بود. آنها در کنار هم نشستند و با صلح درباره دوران قدیم صحبت کردند.
و اما انسانها:
در حین آتشسوزی سورت، دو انسان (یک زن و یک مرد) به نامهای لیف (Lif – زندگی) و لیفتراسیر (Lifthrasir – شوق زندگی) در جنگل هودمیمیر (که شاید بخشی از خود درخت ایگدراسیل بود) پنهان شده بودند و از شبنم صبحگاهی تغذیه میکردند. آنها زنده ماندند.
از پیوند این دو، نسل جدید بشر پدید آمد. خورشید پیش از آنکه توسط گرگی بلعیده شود، دختری زاییده بود که حتی از خودش درخشانتر بود. این خورشید جدید بر جهان جدید تابید.
و آنجا، در میان چمنهای سبزِ جهانِ نو، خدایانِ جوان مهرههای شطرنجِ طلاییِ خدایانِ پیشین را پیدا کردند که در چمن رها شده بود. آنها بازی را از نو آغاز کردند. چرخه بازگشته بود، اما این بار با امید به دنیایی بهتر و پاکتر.
آشنایی با آثار ساخته شده بر اساس اسطورههای نورس
جدول ۱: بازیهای ویدیویی (Video Games)
در این جدول، 15 مورد از مهمترین و مشهورترین آثار ویدیویی بر اساس این اسطورهها به ترتیب سال انتشارشان آمده است.
| نام فارسی | نام انگلیسی | شرکت سازنده | سال انتشار |
|---|---|---|---|
| خدای جنگ: راگناروک | God of War Ragnarök | Santa Monica Studio | 2022 |
| والهیم | Valheim | Iron Gate Studio | 2021 |
| اساسینز کرید والهالا | Assassin’s Creed Valhalla | Ubisoft Montreal | 2020 |
| نورثگارد | Northgard | Shiro Games | 2018 |
| خدای جنگ | God of War | Santa Monica Studio | 2018 |
| هلبلید: پیشکش سنوا | Hellblade: Senua’s Sacrifice | Ninja Theory | 2017 |
| یوتون | Jotun | Thunder Lotus Games | 2015 |
| بنر ساگا | The Banner Saga | Stoic Studio | 2014 |
| اسمایت | Smite | Hi-Rez Studios | 2014 |
| الدر اسکرولز ۵: اسکایریم | The Elder Scrolls V: Skyrim | Bethesda Game Studios | 2011 |
| توم ریدر: دنیای زیرین | Tomb Raider: Underworld | Crystal Dynamics | 2008 |
| تو هیومن (انسانگونه) | Too Human | Silicon Knights | 2008 |
| اودین اسفر (کره اودین) | Odin Sphere | Vanillaware | 2007 |
| عصر اساطیر | Age of Mythology | Ensemble Studios | 2002 |
| والکری پروفایل | Valkyrie Profile | tri-Ace | 1999 |
در جای جای آثار مختلف بازیهای ویدیویی با مفاهیم اسطورههای نورس روبرو خواهیم شد. حتی در بازیهای موبایلی شرکت سوپرسل مانند بازی Clash royal یا Clash of clans نیز کاراکترهای مختلف اسطورههای وایکینگی همانند کاراکتر والکری را داریم.
همچنین در بازی مهم Dota 2 که اساطیر مختلفی در آن وجود دارند، ارجاعاتی به اسطورههای نورس در آن وجود دارد. مثلا کاراکتر «Tusk» (تاسک) با نام کامل Ymir the Tusk ارجاع مستقیمی به «یمیر» (Ymir)، غول نخستین و جد تمام غولهای یخی در اساطیر نورس دارد. اگرچه تاسک در بازی شخصیتی جنگجو و کافهنشین با لهجهای خاص است و شبیه به خدایان باستانی رفتار نمیکند، اما نام او و ماهیتش به عنوان موجودی از سرزمینهای سردسیر ارجاعی آشکار به افسانههای اسکاندیناوی است؛ همچنین آیتمهایی مانند Mjolnir(چکش ثور) در بازی وجود دارند که قدرت رعد و برق را به بازیکن میدهند و حضور روح اساطیر نورس را در گیمپلی بازی زنده نگه میدارند.
تکتک آثاری که در این لیست آمده نیازمند تحلیل و موشکافی هستند و علاوه بر این لیست کوچک آثار متعدد زیادی هستند تا جایی که اساطیر نورس را میتوان نوعی جریان رسانهای زنده در میان رسانههای غربی به شمار آورد و در واقع یکی از منابعی که تالکین نویسندۀ ارباب حلقهها از مفاهیم آن استفاده کرده و از آثار مهم فانتزی غربی هم رمان و هم فیلمش به شمار میرود، همین اساطیر نورس است.
جدول ۲: فیلم و سریال (Movies & TV Series)
در این جدول نیز 15 عدد از مهمترین فیلمهای سینمایی و سریالی که بر اساس این اسطورهها ساخته شدهاند تقدیم میشود.
| نام فارسی | نام انگلیسی | نوع | کارگردان / خالق اثر | سال انتشار |
|---|---|---|---|---|
| گرگومیش خدایان | Twilight of the Gods | سریال انیمیشنی | Zack Snyder | 2024 |
| ثور: عشق و تندر | Thor: Love and Thunder | فیلم سینمایی | Taika Waititi | 2022 |
| مرد شمالی | The Northman | فیلم سینمایی | Robert Eggers | 2022 |
| وایکینگها: والهالا | Vikings: Valhalla | سریال | Jeb Stuart | 2022 |
| راگناروک | Ragnarok | سریال | Adam Price | 2020 |
| فانی (مورتال) | Mortal | فیلم سینمایی | André Øvredal | 2020 |
| ثور: راگناروک | Thor: Ragnarok | فیلم سینمایی | Taika Waititi | 2017 |
| خدایان آمریکایی | American Gods | سریال | Bryan Fuller, Michael Green | 2017 |
| وایکینگها | Vikings | سریال | Michael Hirst | 2013 |
| ثور | Thor | فیلم سینمایی | Kenneth Branagh | 2011 |
| خیزش والهالا | Valhalla Rising | فیلم سینمایی | Nicolas Winding Refn | 2009 |
| بیوولف | Beowulf | فیلم انیمیشنی | Robert Zemeckis | 2007 |
| سیزدهمین سلحشور | The 13th Warrior | فیلم سینمایی | John McTiernan | 1999 |
| ماسک | The Mask | فیلم سینمایی | Chuck Russell | 1994 |
| اریک وایکینگ | Erik the Viking | فیلم سینمایی | Terry Jones | 1989 |
جالب است بدانید در اثری کمدی بهنام ماسک که سالها پیش ساخته شده در آن هم از اساطیر نورس استفاده شده است.
در اواسط این فیلم، وقتی استنلی ایپکیس(با بازی جیم کری) درباره ماهیت ماسک تحقیق میکند، کارشناسی به نام آرتور نیومن توضیح میدهد که این ماسک متعلق به «لوکی» (Loki) خدای شرارت و نیرنگ در اساطیر نورس است.
طبق داستان فیلم، لوکی به خاطر ایجاد هرجومرج بیش از حد توسط اودین تبعید و در این ماسک چوبی زندانی شده است (یا ماسک حاوی قدرتهای اوست). به همین دلیل است که هر کس ماسک را به صورت میزند، تمام محدودیتهای اجتماعی و اخلاقیاش برداشته شده و به موجودی غیرقابل کنترل، شوخطبع و آشوبگر تبدیل میشود که توانایی تغییر واقعیت را دارد؛ ویژگیهایی که دقیقاً بازتابدهنده شخصیت Trickster (فریبکار) لوکی در افسانههای وایکینگها است. هرچند فیلم فضایی کمدی و کارتونی دارد، اما موتور محرک داستان کاملاً بر پایه این خدای نورس بنا شده است.
در ادامه بهعنوان نمونه به دو اپیزود از سریال کمدی بزرگسالان ریک و مورتی اشاره میکنیم که ارجاعات مستقیم و هجوآمیزی به اساطیر نورس دارد؛
در اساطیر نورس، اودین دو کلاغ به نامهای هوگین (فکر) و مونین (حافظه) دارد که چشمان او در جهان هستند و نماد دانایی کل به شمار میروند.(احتمالا در سریال بازی تاج و تخت نیز این اشاره به کلاغ وجود دارد) در آرک داستانی فصل پنجم با نام «ریک و دو کلاغ» ریک سانچز با پوشیدن ردایی بلند و حمل دو کلاغ بر روی شانههایش، مستقیماً ظاهر اودین (Odin)، خدای اصلی پانتئون نورس را بازسازی میکند. این دو کلاغ در اسطورههای نورس هر روز برای کسب اخبار به سراسر جهان پرواز میکنند و بر شانههای او مینشینند تا دیدهها و شنیدههایشان را بازگو کنند؛ ریک نیز دقیقاً همین مکانیزم را پیاده کرده و از کلاغهایش برای جمعآوری اطلاعات و حتی به عنوان سلاح استفاده میکند، ضمن اینکه با تغییر پوشش خود به سبک وایکینگها، نمادهای بصری خدای یکچشم(اودین) را در طراحی کاراکتر خود در این اپیزودها اعمال میکند.
در اپیزود نهم فصل هفتم با عنوان «مورت: راگنارک» داستان مستقیماً در مکان اساطیری والهالا (Valhalla) جریان دارد؛ تالاری باشکوه در آسگارد که متعلق به اودین است و جنگجویانی که در نبرد کشته میشوند(اینهریار) به آنجا میروند. در این قسمت، ریک برای ورود به این مکان طبق قانون اساطیر نورس عمل میکند که شرط ورود به آن را «مرگ در حین مبارزه» میداند، بنابراین خود را به دست پاگنده به کشتن میدهد تا وارد این تالار شود. همچنین محیط طراحی شده در انیمیشن شامل جزئیات دقیق اساطیری مانند حضور جنگجویان وایکینگ که مشغول ضیافت و نوشیدن هستند و دروازههای عظیمی است که تنها روی کشتهشدگان میدان جنگ باز میشود و خود عنوان اپیزود نیز ارجاعی به واژه راگناروک (Ragnarök) یا همان نبرد پایانی جهان در کیهانشناسی نورس است.
جدول ۳: کتاب و رمان (Fiction Books & Novels)
| نام فارسی | نام انگلیسی | نویسنده (Author) | سال انتشار |
|---|---|---|---|
| قلب جادوگر | The Witch’s Heart | Genevieve Gornichec | 2021 |
| اساطیر نورس | Norse Mythology | Neil Gaiman | 2017 |
| مگنوس چیس و خدایان آسگارد | Magnus Chase and the Gods of Asgard | Rick Riordan | 2015 |
| انجیل لوکی | The Gospel of Loki | Joanne M. Harris | 2014 |
| رون مارکس (نشانهای رون) | Runemarks | Joanne M. Harris | 2007 |
| دریای ترولها | The Sea of Trolls | Nancy Farmer | 2004 |
| خدایان آمریکایی | American Gods | Neil Gaiman | 2001 |
| راه طولانی و تاریک چای خوردن روح | The Long Dark Tea-Time of the Soul | Douglas Adams | 1988 |
| سیلماریلیون (الهامگرفته) | The Silmarillion | J.R.R. Tolkien | 1977 |
| مردهخواران (سیزدهمین سلحشور) | Eaters of the Dead | Michael Crichton | 1976 |
| هشت روز لوک | Eight Days of Luke | Diana Wynne Jones | 1975 |
| شمشیر شکسته | The Broken Sword | Poul Anderson | 1954 |
| ارباب حلقهها (یاران حلقه) | The Lord of the Rings | J.R.R. Tolkien | 1954 |
| هابیت | The Hobbit | J.R.R. Tolkien | 1937 |
| فرزندان اودین | The Children of Odin | Padraic Colum | 1920 |
جی.آر.آر. تالکین، نویسندۀ دو رمان مهم ارباب حلقهها و هابیت، استاد زبانشناسی و متخصص متون کهن اسکاندیناوی بود و مستقیمترین وامگیری او از این اساطیر در نامگذاری شخصیتهای «هابیت» دیده میشود.
تقریباً تمام نامهای دورفها(تورین، دوالین، بالین، فیلی، کیلی و…) و حتی نام خود «گندالف» مستقیماً از یک شعر باستانی نورس به نام «ولوسپا» (Völuspá) که بخشی از «ادای منظوم» است، برداشته شدهاند.
در این متن کهن، لیستی از نام دورفها وجود دارد که تالکین عیناً آنها را به کار برد؛ برای مثال، نام «گندالف» در زبان نورس باستان به معنای «الفِ عصا به دست» است که نشاندهندۀ ریشههای عمیق زبانی این شخصیتها در فرهنگ وایکینگهاست.
همچنین نژادهای الف و دورف(Dwarf) با ویژگیهایی که ما امروز میشناسیم (الفهای خردمند و نورانی و دورفهای صنعتگر و ساکن کوهستان)، بازآفرینی مدرن تالکین از موجودات مشابه در کیهانشناسی نورس (Ljosalfar و Dvergar) هستند.
مهمترین عنصر داستانی، یعنی «حلقه قدرت» و نفرین همراه آن، شباهت انکارناپذیری با افسانه نورس «حلقه اندواری»(Andvaranaut) در حماسه ولسونگها دارد. در آن افسانه، حلقهای جادویی وجود دارد که صاحبش را ثروتمند اما در نهایت نابود میکند و دزدیده شدن آن منجر به زنجیرهای از تراژدیها میشود.
همچنین شخصیت اژدها «اسماگ» در کتاب هابیت که روی گنجی عظیم خوابیده و با بیلبو بگینز صحبت میکند، شباهت بسیار زیادی به اژدهای اساطیری «فافنیر» (Fafnir) دارد؛ اژدهایی که او نیز گنجینهای نفرینشده را نگهبانی میکرد و توسط قهرمانی به نام زیگفرید (زیگورد) کشته شد.
حتی موتیف «شمشیر شکستهای که دوباره جوش میخورد» (شمشیر نارسیل آراگورن)، بازتاب مستقیمی از شمشیر «گرام» (Gram) در همین افسانههاست که پس از شکستن، دوباره برای قهرمان داستان آهنگری شد.
شخصیت گندالف خاکستری نیز بهشدت از چهرۀ «اودین» در هیبت یک «سرگردان» (The Wanderer) الهام گرفته شده است. در اساطیر نورس، اودین گاهی با ظاهری مبدل به میان انسانها میآید: پیرمردی با ریش بلند خاکستری، کلاهی لبهدار و پهن و عصایی در دست که دقیقاً توصیف ظاهری گندالف در کتابهاست.
جهانبینی تالکین نیز تحت تأثیر مفهوم «شجاعت شمالی» است؛ باوری در اساطیر نورس که طبق آن، قهرمانان میدانند دنیا در نهایت در نبرد راگناروک رو به زوال و نابودی خواهد رفت و تاریکی پیروز میشود، اما با این وجود ایستادگی میکنند و میجنگند. این حسِ «پیروزیِ تلخ» و پایان یافتن دوران جادو و الفها در انتهای ارباب حلقهها، طنینی از همان سرنوشت محتوم خدایان نورس را در خود دارد.
علت اصرار رسانههای غربی بر استفاده از اسطورههای نورس
از منظر تاریخی و هویتشناسی، رجوع به اساطیر نورس نوعی تلاش ناخودآگاه یا آگاهانه در غرب (بهویژه در کشورهای آنگلوساکسون و اسکاندیناوی) برای بازتعریف «ریشههای بومی» در مقابل «ریشههای وارداتی» است.
قرنهاست که فرهنگ غرب بر پایههای تمدن کلاسیک یونان و روم (مدیترانهای) و الهیات مسیحی (خاورمیانهای) استوار بوده است. اما در دهههای اخیر، نوعی گرایش به «رمانتیسیسم شمالی» پدید آمده که به دنبال یافتن یک هویت اجدادی، خشنتر، و «خالصتر» است که مستقیماً به تاریخ قبایل ژرمن و وایکینگها متصل شود.
این اساطیر برای مخاطب غربی، حس تعلق به یک گذشتۀ بدوی و حماسی را زنده میکند که برخلاف اساطیر یونان که با فلسفه و دموکراسی گره خوردهاند، با طبیعت وحشی، بقا و ارادۀ فردی پیوند دارد و نوعی استقلال فرهنگی از سنتهای کلیسایی و کلاسیک را نمایندگی میکند.
از لحاظ ایدئولوژیک و فلسفی، جهانبینی نورس با فضای ذهنی (Zeitgeist) انسان مدرن و پستمدرن همخوانی عجیبی دارد. برخلاف الهیات ابراهیمی که بر پایۀ خدای قادر مطلق، خیر و شر مطلق و وعدۀ رستگاری ابدی استوار است و حتی برخلاف اساطیر یونان که خدایانش جاودانهاند، اساطیر نورس بر پایۀ «فناپذیری» و «خاکستری بودن» بنا شده است.
دقت بفرمایید در اینجا که اسطورههای یونانی در واقعیت متون اسطورهای نامیرا هستند و اگر در اثری رسانهای کشته میشوند یا از بین میروند مانند سری بازیهای خدای جنگ، این در واقع تغییرات سازندۀ اثر است اما در در متون اصلی یونانی (مثل آثار هومر و هزیود) خدایان المپنشین به معنای واقعی کلمه جاودانه (Immortal) هستند(حتی فیلمی هم به این اسم هست دربارۀ اساطیر یونانی). واژهی یونانی برای خدایان Athanatoi است که دقیقاً به معنی «کسانی که مرگ ندارند» است.
خدایان نورس پیر میشوند، اشتباه میکنند و در نهایت میمیرند. مفهوم «راگناروک» (پایان اجتنابناپذیر جهان) بازتابدهندۀ اضطرابهای دوران انسان غربی است؛ دورانی که با تهدیدات زیستمحیطی و بیثباتی سیاسی روبروست.
رسانهها از این بستر استفاده میکنند تا داستانهایی بسازند که در آن قهرمان نه فقط برای «پیروزی نهایی» بلکه برای «یافتن معنا در هنگامۀ سقوط» میجنگد.
سومین دلیل، تحلیل جایگاه قدرت و مردانگی در بستر فرهنگی غرب است. زیباییشناسی وایکینگی با تأکید بر قدرت بدنی، خشونت عریان و زندگی قبیلهای، گاهی به عنوان واکنشی در برابر پیچیدگیها و نرمشهای تمدن مدرن عمل میکند. از یک سو، این اساطیر گاهی توسط جریانهای راست افراطی برای ترویج ایدههای برتریجویی نژادی و ستایش زور مصادره میشود، اما از سوی دیگر، رسانههای جریان اصلی (مانند God of War جدید) از همین بستر برای «نقد» و «بازسازی» مفهوم قدرت استفاده میکنند. آنها با قرار دادن خدایان نورس (مانند اودین و ثور) در جایگاه حاکمانی فاسد، پارانوئید و مستبد، همزمان که عطش مخاطب برای اکشن و حماسه را سیراب میکنند، به نقد ساختارهای قدرت پدرسالارانه و استعمارگر میپردازند و نشان میدهند که چگونه سیستمهای مبتنی بر «زور محض» محکوم به فروپاشی هستند.
آنچه در این مطلب آمد خلاصه و مقدمهای برای نگارش مطالب بیشتر در زمینۀ اسطورههای نورس است که باید محققان و نویسندگان و نخبگان در این زمینه قلمهای بیشتری بزنند و به تحلیلهای دقیقتر و جامعتری بپردازند، إنشاءالله.
دیدگاهتان را بنویسید