آخرین تپش زندگی | میخواهم زندگی کنم! | روایتی از دانشآموزان میناب
«آخرین تپش زندگی»
#میناب_168
نویسنده: مهرسا نجفی
چشمانش جز رنگ قرمز، چیز دیگری نمیدید. به دنبال آبی آسمان و سفیدی ابرها بود، اما قرمز، رنگی بود که بر زمین و آسمان چشمهایش سایه انداخته بود.
خواست از قرمز بپرسد که چرا بر زمین و زمان جاری است.
قرمز نگاهی پر از افسوس کرد و گفت:
«هر وقت جانی پر بکشد و فردی چیزی را از دست بدهد، من کسی هستم که جاری میشوم. چه بخواهم و چه نخواهم، من رنگیام که این نقش را دارد.»
وجودش از ترس لبریز شده بود و به این فکر میکرد که آیا او هم جزو کسانی است که جانش پر کشیده و قرمز روان در اطرافش شده؟
قلب تپندهاش، به جای قرمز جاری، به سوالش پاسخ داد: «تاپ تاپ تاپ…»
گویی که صدایش را میشنید، فهمید که جان بر تنش باقی مانده است. علاوه بر تپش قلب، نفسهایش هم بیشتر میشد.
نگاهی به اطراف انداخت و دید همه بیجان در کنارش دراز کشیدهاند.
هر چه صدایش بیشتر میشد، سکوت پاسخش را بیشتر به گوشش میرساند.
به دنبال مادر خود میگشت، به این امید که این سکوت، گذرا باشد، و در تلاش بود که راه برود.
اما هر چه سعی میکرد، نمیتوانست. بیحسی وجودش را فرا گرفته بود.
این بار میخواست جوابش را از قرمز جاری بگیرد.
از او پرسید که چرا نمیتواند راه برود.
قرمز با صدایی غمانگیز پاسخ داد که اگر نگاهی به پایین بیندازد، جوابش را خواهد گرفت.
نگاهی کرد و فهمید که دیگر قادر به درک قامت زمین نخواهد بود.
باید آسمان را بهتر درک میکرد.
اما آسمان پاسخ دیگری به او داد: «گـــروممم…»
با خود فکر میکرد که شاید پاهایش را از دست داده باشد، اما امیدش که از دست نرفته بود!
اما با پاسخی که آسمان و صدایش به او داد، امید او نیز ناامید شد.
آوار بر سرش فرو میریخت و از شدت درد، بیحس شده بود، ولی باز هم میخواست که به خانه خود برسد.
میخواست که با صدای مادرش صبحها از خواب بیدار شود.
دلش میخواست دوباره با دوستانش بازی کند، کتابهای جدید بخواند، کارهای جدید بکند.
نمیخواست که گلی باشد که زود پژمرده میشود. ناامید بود، اما میخواست زندگی کند.
به صدا زدن ادامه میداد و به جای سکوت، به دنبال صدا بود، اما باز هم بیپاسخ ماند.
فکر میکرد امروز رفتن به مدرسه، حکم مسافری را داشته که به سفری بیبازگشت رفته و جز رد پا، چیزی از خود به جا نگذاشته است.
اما او با مسافر تفاوت داشت؛ درد میکشید و به جای رد پا، قرمز جاری او را همراهی میکرد.
به لحظات آخرش رسیده بود و آوار او را در خود محکم قرار داده بود.
دستانش دیگر توان کنار زدن آجرها را نداشتند.
سیاهی، این بار رنگی بود که او را همراهی میکرد و چشمانش آرامآرام بسته میشد.
در این هنگام، به جای سکوت، صداهای زیادی را میشنید؛ انگار که دیگر تنها نبود. اما دیر بود،
چون قرار بود به سکوتی ابدی بپیوندد و دیگر صدایی را نشنود.
و برای آخرین کلمه با خودش گفت: «میخواهم زندگی کنم.»
و بعد، گلی پژمرده شد و سیاهی او را در آغوش خود گرفت.
همه در حال گریه بودند،
اما او دیگر آنجا نبود و جان او هم مانند بقیه پر کشیده بود.
او رفته بود، اما غم را با خود گذاشته بود.
و آن مدرسه، دیگر مدرسه نبود؛ مجمع گلهای پژمرده بود.
دیدگاهتان را بنویسید